شبنوشت از تابوت گادفری:
https://t.me/TheCoffinOfGodfreyرویم را از پنجره برمی گردانم. گذشته ام در ذهنم تاب می خورد، به عنوان گادفری و به عنوان گادفرویدا. و حالا بار دیگر گادفری هستم. به دومینیک مورن فکر می کنم. اینکه چه طور به خاطر بودن با او هویتم را تغییر داده بودم، اما دلتنگی ام برای قدیم دوباره مرا بازگردانده بود به همان هویت نخست. می دانم که دومینیک مورن از این تغییرم دلخور نیست، او آماده بود که پذیرای من باشد در هر قالب، گادفری یا گادفرویدا. فرقی نمی کرد.
اما آیا اینکه آمالثورا و شاه گابریل را کنار گذاشتم هم او را دلچرکین نمی کند؟ می دانم که دومینیک مورن نسبت به وفاداری اش به این سرزمین و فرمانروایش همواره دچار تردید است. نه فقط چون آن را به زبان آورده، چون در چشمانش، در روحش این را دیده ام. آیا او فقط کنار گابریل مانده تا تغییر ایجاد کند یا مساله چیز دیگریست؟
دوست دارم بروم پیدایش کنم و با او حرف بزنم. در نوکترنال کتدرال یا حتی در خود آمالثورا. اما جرات رفتن به هیچ کدام از این دو مکان را ندارم. آمالثورایی ها و نوکتیرایی ها هیچ کدام دل خوشی از من ندارند و اگر مرا ببینند، اتفاقات خوشایندی رخ نخواهد داد.
آیا کم کم آرام تر خواهند شد؟ درکم خواهند کرد؟ آیا دومینیک مورن خودش به دیدنم در این قلعه خواهد آمد؟ دوست دارم به خودم امیدواری بدهم و بگویم که همین طور است.
به همکف می روم، به اتاقی که حضور لرد سابیس را در آن حس می کنم. در نیمه باز است. دستم را رویش می گذارم و آن را عقب می رانم. قژقژکنان باز می شود و وقتی قدم به داخل می گذارم، چیزی به روحم چنگ می اندازد. شاید خون هایی که ریخته شده در این اتاق، فریادهای دردآلودی که از اعماق جان برخاسته. بله، این اتاق شکنجه گاه لرد سابیس بوده یا به قول خودش استدیوی هنری اش. او راهب های انسان ضد خون آشام را به اینجا می آورد و جسمشان را می رنجاند و عقیده داشت این گونه زشتی درونشان به زیبایی بدل می شود.
حالا روی میز چوبی وسط اتاق خم شده و دستانش را روی آن گذاشته. وقتی به او می رسم، نگاهش را بالا می آورد و به من می نگرد. نگرانی و ترس را در آن می بینم، در چشمان خاکستری و عمیقش، در جایی انباشته شده در درونش، مثل ماری که چمبره زده باشد.
دستم را روی بازویش می گذارم.
"سرورم، شما از دو شاه نمی ترسید. وحشت شما از چیز دیگریست، مگر نه؟"
سابیس با لحنی موقرانه اما اندکی لرزان:
"بله گادفری. سعی کردم خودم را فریب دهم، اما دیدم که ممکن نیست. من حسش می کنم. با گوشت و پوست و استخوانم. با خونم، روحم."
و دستش را روی قلبش می گذارد.
"انگار که من... طالبش هستم. خواهان برگشت به گذشته ام."
لحظاتی با محبت به او می نگرم و بعد دست دیگرم را هم روی بازویش می گذارم.
"سرورم، من شما را می شناسم. هم خود جدیدتان را و هم خود قدیمتان را. من از خونتان نوشیده ام، پس این را می فهمم، مگر نه؟ آنچه شما خواهانش هستید، برگشت به تاریکی گذشته نیست، به روشنایی آن است. شما طالب آن هستید که زشتی درون را به زیبایی تبدیل کنید. فقط همین."
سابیس چشمان خاکستری اش را به چشمان عسلی من می دوزد و نگاهش مرطوب می شود.
"وقتی تو این را می گویی، من می توانم باور کنم. تو که از خونم نوشیدی و درونم را روشن کردی."
لبخند می زنم و دستم را پشتش می گذارم.
"بیایید به تالار پذیرایی برویم. رزالی و ناتان و لوسیندا آن جا مشغول بازی هستند."
و ما دور هم جمع می شویم و شاد زندگی می کنیم، حتی در حالی که تاریکی از درون و بیرون ما را احاطه کرده.