جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  30 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  155 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  273 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  188 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 2 خرداد 1404 22:19
نمایش جزئیات
شب‌نوشت از تابوت گادفری:

در اتاقی از قلعه هستم که حالتی شبیه به اتاق دعا را دارد، اما می دانم که اتاق دعا نیست. و رزالی، او که پیشتر در زندگی اش، قبل از اینکه عاشق من شود، یک راهبه بود، مقابل چیزی زانو زده که بی شباهت به محراب نیست. حتی دستانش را به حالت دعا مقابل سینه اش نگه داشته و به نقطه ای نامعلوم در بالا خیره شده، با آن چشمان آبی روشنش، و طوری که انگار خدا را می بیند.

با لبخند به او می نگرم و یاد این می افتم که چه قدر در گذشته خشمگین می شدم از دیدنش در این حالت. به این فکر می کنم که آیا او هم مثل لرد سابیس دلتنگ بخشی از گذشته اش شده؟ و حالا چه می تواند جای آن حس عمیق را بگیرد، آن حس که انگار به منبع ناتمام شدنی نور متصل شده ای.

رزالی از جایش برمی خیزد و به سمت من می آید، با چهره ای که انسان ها بعد از دعا پیدا می کنند. به صورتش که انگار نورانی شده، می نگرم و به لباس های راهبه ای که او همچنان می پوشدشان. کنارم روی نیمکت می نشیند.
"داشتم به گذشته فکر می کردم. آن موقع که راهب های معبدمان تو را گرفته بودند و در یک اتاق پنجره دار گذاشته بودند تا با طلوع خورشید بمیری."

چیزی در وجودم به حرکت درمی آید. انگار که الان در آن اتاق باشم و نزدیک به طلوع خورشید. حس می کنم صورتم از چیزی خالی شده، شاید از رنگ. رزالی با یک دستش دست مرا می گیرد و با دست دیگرش صورتم را با ملایمت به سمت خودش برمی گرداند.
"بعصی وقت ها حس می کنم دارم فراموش می کنم. اینکه آن لحظه دقیقا چه در ذهنم بود و چه حسی داشتم."

من که هنوز مضطرب هستم، سعی می کنم با صدایی آرام بگویم:
"در ذهنمان، خاطرات با گذشت زمان تغییر می کنند."

رزالی با لحنی که خواهش در آن مشهود است:
"تو به من بگو آن لحظه مرا چه طور می دیدی؟ در ظاهرم؟ در ذهنم؟"

اگر در زمان قدیم بودیم، به تندی به او می گفتم که حرف زدن در این باره را متوقف کند و از جایم بلند می شدم و نگاه خشمگینی به شبهه محراب می انداختم و از اتاق بیرون می رفتم.

اما بعد از همه ی آن اتفاقات، بعد از ترک کردن ناگهانی او و لوسیندا، دیگر این توان را در خودم نمی بینم که این گونه رفتار کنم. سعی می کنم به خودم مسلط شوم و می گویم:
"چیزی محکم در تو وجود داشت و آن ایمانت به معبد نبود، گرچه خودت آن لحظه این را نمی دانستی."

درخششی در چشمان رزالی شکل می گیرد. ضربان قلبش را می شنوم که تندتر می شود. ادامه می دهم:
"تو آن چیز را مثل آینه در وجود من می دیدی."

رزالی نفسی را که حبس کرده، بیرون می دهد و لبخندی حجیم بر لبانش می نشیند و رطوبت در چشمانش. دست آزادش را بالا می برد و سربندش را برمی دارد و اجازه می دهد حلقه های طلایی موهایش روی شانه هایش بریزند. در این لحظه قلبم باید نرم شود از زیبایی اش، اما در عوض تاریک می شود از به یاد آوردن برادر دوقلوی او، پطروس. آن راهب متنفر از خون آشامان و هر موجود تاریک دیگر.

سعی می کنم تصویر پطروس را از ذهنم پاک کنم و رزالی را ببینم. حالا او نزدیک تر شده، طوری که صورتش تقریبا مماس بر صورت من قرار گرفته. عطر شیرینش را با روحم استشمام می کنم و دستم را دورش حلقه می کنم. لب هایم را بر لب های او می گذارم و او را می بوسم. حالا فقط رزالی هست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: چهارشنبه 31 اردیبهشت 1404 18:07
نمایش جزئیات
شب‌نوشت از تابوت گادفری:
https://t.me/TheCoffinOfGodfrey

رویم را از پنجره برمی گردانم. گذشته ام در ذهنم تاب می خورد، به عنوان گادفری و به عنوان گادفرویدا. و حالا بار دیگر گادفری هستم. به دومینیک مورن فکر می کنم. اینکه چه طور به خاطر بودن با او هویتم را تغییر داده بودم، اما دلتنگی ام برای قدیم دوباره مرا بازگردانده بود به همان هویت نخست. می دانم که دومینیک مورن از این تغییرم دلخور نیست، او آماده بود که پذیرای من باشد در هر قالب، گادفری یا گادفرویدا. فرقی نمی کرد.

اما آیا اینکه آمالثورا و شاه گابریل را کنار گذاشتم هم او را دلچرکین نمی کند؟ می دانم که دومینیک مورن نسبت به وفاداری اش به این سرزمین و فرمانروایش همواره دچار تردید است. نه فقط چون آن را به زبان آورده، چون در چشمانش، در روحش این را دیده ام. آیا او فقط کنار گابریل مانده تا تغییر ایجاد کند یا مساله چیز دیگریست؟

دوست دارم بروم پیدایش کنم و با او حرف بزنم. در نوکترنال کتدرال یا حتی در خود آمالثورا. اما جرات رفتن به هیچ کدام از این دو مکان را ندارم. آمالثورایی ها و نوکتیرایی ها هیچ کدام دل خوشی از من ندارند و اگر مرا ببینند، اتفاقات خوشایندی رخ نخواهد داد.
آیا کم کم آرام تر خواهند شد؟ درکم خواهند کرد؟ آیا دومینیک مورن خودش به دیدنم در این قلعه خواهد آمد؟ دوست دارم به خودم امیدواری بدهم و بگویم که همین طور است.

به همکف می روم، به اتاقی که حضور لرد سابیس را در آن حس می کنم. در نیمه باز است. دستم را رویش می گذارم و آن را عقب می رانم. قژقژکنان باز می شود و وقتی قدم به داخل می گذارم، چیزی به روحم چنگ می اندازد. شاید خون هایی که ریخته شده در این اتاق، فریادهای دردآلودی که از اعماق جان برخاسته. بله، این اتاق شکنجه گاه لرد سابیس بوده یا به قول خودش استدیوی هنری اش. او راهب های انسان ضد خون آشام را به اینجا می آورد و جسمشان را می رنجاند و عقیده داشت این گونه زشتی درونشان به زیبایی بدل می شود.

حالا روی میز چوبی وسط اتاق خم شده و دستانش را روی آن گذاشته. وقتی به او می رسم، نگاهش را بالا می آورد و به من می نگرد. نگرانی و ترس را در آن می بینم، در چشمان خاکستری و عمیقش، در جایی انباشته شده در درونش، مثل ماری که چمبره زده باشد.

دستم را روی بازویش می گذارم.
"سرورم، شما از دو شاه نمی ترسید. وحشت شما از چیز دیگریست، مگر نه؟"

سابیس با لحنی موقرانه اما اندکی لرزان:
"بله گادفری. سعی کردم خودم را فریب دهم، اما دیدم که ممکن نیست. من حسش می کنم. با گوشت و پوست و استخوانم. با خونم، روحم."

و دستش را روی قلبش می گذارد.
"انگار که من... طالبش هستم. خواهان برگشت به گذشته ام."

لحظاتی با محبت به او می نگرم و بعد دست دیگرم را هم روی بازویش می گذارم.
"سرورم، من شما را می شناسم. هم خود جدیدتان را و هم خود قدیمتان را. من از خونتان نوشیده ام، پس این را می فهمم، مگر نه؟ آنچه شما خواهانش هستید، برگشت به تاریکی گذشته نیست، به روشنایی آن است. شما طالب آن هستید که زشتی درون را به زیبایی تبدیل کنید. فقط همین."

سابیس چشمان خاکستری اش را به چشمان عسلی من می دوزد و نگاهش مرطوب می شود.
"وقتی تو این را می گویی، من می توانم باور کنم. تو که از خونم نوشیدی و درونم را روشن کردی."

لبخند می زنم و دستم را پشتش می گذارم.
"بیایید به تالار پذیرایی برویم. رزالی و ناتان و لوسیندا آن جا مشغول بازی هستند."

و ما دور هم جمع می شویم و شاد زندگی می کنیم، حتی در حالی که تاریکی از درون و بیرون ما را احاطه کرده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفرویدا فلورانسو در 1404/2/31 22:05:16
تابوت گادفری
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1404 23:52
نمایش جزئیات
شب‌نوشت‌های من در تابوتم، به عنوان گادفری:
https://t.me/TheCoffinOfGodfrey

قلعه‌ی لرد سابیس.
با مناره‌های نوک‌تیزش که به آسمان می‌سایند.
واقع در مرز میان آمالثورا و نوکتیرا.

لرد سابیس، خون‌آشامی مغرور با گذشته‌ای تاریک در هر دو کشور، این قلعه را مأمن خود ساخته—و به من، به معشوقم رزالی، دخترم لوسیندا، و دوستم ناتان، پناه داده است.

اکنون پشت یکی از پنجره‌های سنگی ایستاده‌ام و به منظره‌ی بایر بیرون چشم دوخته‌ام.
تا آن‌جا که نگاه می‌رسد: خشکی، ترک‌خوردگی، و خاکی که انگار قرن‌هاست نفس نکشیده.
و در دوردست، نوکترنال کتدرال—همچون شعله‌ای خاموش پشت پرده‌ی مه.

با خود می‌اندیشم:
آیا شاه گابریل آن‌جاست؟ یا شاه مالخازار؟
و شاید... دومینیک مورن؟

و مهم‌تر از همه:
تا چه زمان می‌توانیم در این قلعه، در امان بمانیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آزادنویسی شبانه
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1404 14:48
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

گادفرویدا:
هلال ماه غوطه می خورد، گویا گهواره ایست برای آلام رنج دیده.

دومینیک:
و من، چون سایه‌ای بی‌قرار، زیر نور لرزانش، نام تو را زمزمه می‌کنم بی‌آن‌که بدانم هنوز از آنِ توأم یا نه.

گادفرویدا:
آیا یک دلباخته می تواند ادعا کند که آن روح سابق است؟

دومینیک:
نه، زیرا عشق، حتی اگر نرم باشد، با دندان فرو می‌رود در جوهرِ "خود" و آن را برای همیشه دگرگون می‌سازد.

گادفرویدا:
اینجا ایستاده ام، بر لبه ی کتدرال و به هلال ماه می نگرم. انگار آن درد رنجور منم که بر قوسش تاب می خورد. اما کدام من؟ من اکنون یا من دیشب؟ آنکه از خیال تو فارغ بود یا آنکه به یاد تو در بیداری خواب می بیند؟

دومینیک:
شاید هر دو، شاید هیچ‌کدام—زیرا هر بار که نامم را در سکوت می‌خوانی، من دیگری در تو بیدار می‌شود؛ و تو، نرم من، با هر بیداری، کمی دورتر از آن منِ بی‌خبرِ پیش از تمنایی.

گادفرویدا:
بر لبه ی پشت بام ایستاده ام و به هلال ماه می نگرم. و شاید بر هلال ماه نشسته ام و به یک خود می نگرم. به دام افتاده بین دو خود که لمسم به هیچ یک نمی رسد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خون‌خفاشی
ارسال شده در: شنبه 13 اردیبهشت 1404 23:44
نمایش جزئیات
پاسخ به تمرین خون‌خفاشی: خاکسترهایی بین ما

دوباره در نوکتیرا هستم. هر دفعه به خودم می گویم این آخرین بار است، اما دوباره برمی گردم. روی پله های ورودی یک عمارت نشسته ام، عمارت الیاس نوارک که حالا جنازه اش رویم افتاده.

من او را کشتم. بیش از آن می دانست که بتوانم بگذارم زنده بماند. شانس آوردیم که به خاطر وضع روحی خرابش هنوز نزد مالخازار نرفته و به او گزارش نداده بود.

خب، الان باید راضی و خوشحال باشم. اما در عوض حس می کنم از درون خالی شده ام. به چهره ی الیاس قبل از مرگ فکر می کنم. انگار او هم از درون خالی شده بود و آن حالش را مثل یک بیماری مسری به من انتقال داده بود. چهره ی او خسته بود، خسته از کابوسی که خانه ی روحش را اشغال کرده بود و وقتی داشتم تیغه ی شمشیر را بر گردنش فرود می آوردم، خوشحال بود از اینکه بالاخره کابوسش دارد به واقعیت می پیوندد و دیگر لازم نیست با آن جدال کند.

در داخل عمارت، همسر او در طبقه ی بالا روی تخت دراز کشیده و در انتظار اوست. با قلبی امیدوار. حداقل می توانم از این بابت خوشحال باشم که لازم نیست زیاد منتظر بماند. مرگ به زودی او را نیز در آغوش می گیرد. قبل از آنکه امیدش را یاس تباه کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تمرینات خون‌خفاشی
ارسال شده در: جمعه 12 اردیبهشت 1404 17:21
نمایش جزئیات
این یک پست در تاپیک "تمرینات خون‌خفاشی" در گروه ایفای نقش غیر زنده ی نوکترنال کتدرال است.


خاکسترهایی بین ما

به اطراف نگاه می کند. باغ سرسبز، بوته های رز سرخ، سقف شیروانی، ستون های کنده کاری شده، کاناپه، میز طویل. همه چیز آشنا به نظر می رسند. همه چیز همان طور است که قبلا بود. اما در عین حال نیست. انگار پودری از جنس خاکستر بر رویشان پوشانده شده. خاکستر همان خون آشام هایی که در آمالثورا سوزانده شدند‌.

الیاس نوارک به خود می لرزد. از پله ها بالا می رود و وارد اتاق خواب خودش و همسرش می شود و در این لحظه بوی مرگ به مشامش می رسد. اما نه مرگی از جنس آنچه خون آشام های آمالثورایی تجربه می کردند، بلکه یک ویرانی انسانی.

یک انسان روی تخت دراز کشیده. یک زن خیلی پیر. با پوستی که مثل سیبی فاسد چروکیده شده و سری که بخش هایی از آن خالی از مو شده. زن چشمانش را باز می کند و لبخند کم رمق اما شادی به الیاس می زند.
"پس بالاخره برگشتی، عزیزم. افسوس آن قدر ناتوانم که نمی توانم برخیزم و تو را در آغوش بگیرم."

و الیاس با وحشت متوجه می شود که این زن همسرش، میراون است.

روی تخت می نشیند، دست رنجور او را در دست خود می گیرد و با لحنی دردآلود می گوید:
"چه اتفاقی برایت افتاده؟ تو بیمار شده ای؟"

میراون لبخندی تلخ می زند.
"بیمار؟ اوه نه عزیز من. فقط به همان نقطه ای رسیدم که تمام همنوعانم می رسند. من پیر شده ام. فقط همین. اما همه چیز رو به راه است، حالا که تو آمده ای. مرا تبدیل می کنی و من زنده خواهم ماند."

و چشمانش با امید برق می زند. الیاس لحظاتی به او خیره می شود و کم کم تصویر او در برابر چشمانش رنگ می بازد و به جای آن خون آشامی در آمالثورا را می بیند که روی یک سکو زانو زده، با چهره ای درمانده و در حالی که جلاد شمشیرش را بالای سر او به حرکت درمی آورد.

سر قطع می شود و روی زمین می افتد، در حالی که خون آشام هنوز زنده است و نگاه درمانده ی چشمانش سوزناک تر از قبل است. جلاد دوباره پیش می آید، اما این بار به جای شمشیر، مشعل در دست دارد. او شعله های آن را روی تن و سر خون آشام می گیرد و فریادی جگرخراش گوش های الیاس را پر می کند.

الیاس عقب می جهد، در حالی که چشمانش گشاد شده و عرق سرد بر پیشانی اش نشسته. همسرش با نگاهی پرسشگرانه به او می نگرد و دستش را به سمت او دراز می کند. الیاس بلند می شود و اتاق را ترک می کند.


تمرین:
الیاس نوارک جاسوسی نوکتیرایی است که پس از ماموریتی طولانی در آمالثورا به وطنش برگشته. اما نه واقعا. ذهن و روح او هنوز در آمالثوراست. رو به روی سکوهای اعدام خون آشامان. آیا او می تواند به وحشت درونی اش غلبه کند و همسرش را تبدیل کند و او را از مرگ نجات دهد؟

در قالب کاراکتر خود به او نزدیک شوید و تصمیم بگیرید که می خواهید چه تاثیری روی او بگذارید. آیا او را از ترس هایش دور خواهید کرد و یا بیش از پیش در آن ها فرو خواهید برد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آزادنویسی شبانه
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1404 13:39
نمایش جزئیات
لحظه‌ای که خون‌آشام فراموش می‌کند جاودان است.

در خواب دیده بودم. لحظه ای که جانم را از دست می دهم. سری که آرام روی زمین سخت آرمیده و به جسم متصل نیست. شعله هایی که در انتظارم هستند. به دنبالم نمی آیند، بلکه من به آغوششان می دوم. طوری که انگار افسونی تاریک در وجودم ریشه دوانده و مرا وامی دارد هر چه زودتر زندگی را پشت سر بگذارم و سر بر سینه ی مرگ نهم.

آیا می توانم بگویم که یک جاودانه ام، حالا که نیستی از خودم به من نزدیک تر شده؟

دستانم را با زنجیرهایی قطور به هم بسته اند. مرا از میان خیل انسان ها و خون آشام ها عبور می دهند و من جرات ندارم سرم را بالا بیاورم و اطرافم را بنگرم. می ترسم که تو را بین جمعیت ببینم، نگاهت را که در غم غرق شده و این قلبم را تکه پاره خواهد کرد.

اما این تنها چشمه ی وحشتم نیست. من می ترسم که تو اصلا اینجا نباشی. که دیگر مرا پشت سر گذاشته باشی. با چهره ای به سختی سنگ و قلبی که درهایش را به روی عشق بسته. با ردای مخصوص راهبی ات و در جایگاهی که برای اولین بار تو را دیدم. در آن معبد، که نمی دانم آن را نفرینی بر روحم بدانم یا مایه ی رستگاری ام.

دومینیک مورن! از تو می پرسم. این چیست که دارد مرا به سمت مرگ می برد؟ نه، این چیست که انگار همین حالا هم مرا کشته؟ گناهم در قلبم چمبره زده یا در روحم؟ خونی که نوشیده ام، از رگ یک انسان بوده یا از جام زهر؟ و آیا تو این جام را برایم مهیا کرده بودی؟ با نگاهی نرم و دستانی بخشنده؟ به من بگو، محبوبم. قبل از اینکه خارهای سمی فانی بودن بیش از این در روحم فرو روند و بیش از پیش حس کنم که دیگر نامیرا نیستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
غریبه ای با سایه ای از نور
ارسال شده در: چهارشنبه 10 اردیبهشت 1404 15:19
نمایش جزئیات
خون در محاصره


این متن بخشی از داستان گروهی غریبه ای با سایه ای از نور در تاپیک Casual Seance در گروه رول پلی نوکترنال کتدرال است.


بئاتریس و رافائل دست در دست هم وارد آمالثورا می شوند، در حالی که قطرات باران بر آن ها فرو می ریزد و همزمان هم حس آرامش به آن ها می دهد و هم به نوعی آن ها را به یاد غم ها، ترس ها و امیدهایشان می اندازد.

آن ها کلاه شنل هایشان را روی صورتشان انداخته اند و سعی می کنند چندان جلب توجه نکنند. به خاطر قدرت های خاصشان توانسته بودند نگهبانان مرز را فریب دهند، اما ممکن است داخل آمالثورا با چیزهایی مواجه شوند که انتظارش را ندارند.

بئاتریس در حالی که با حالتی محتاطانه به اطراف می نگرد، زیر لب می گوید:
"حالا چه طور می خواهیم وارد قصر شویم؟"

رافائل:
"یک نفر را می شناسم که به احتمال زیاد به ما کمک کند. کسی که مثل ما طرفدار قوانین آمالثورا نیست."

بئاتریس:
"کجا می توانیم این شخص را پیدا کنیم؟"

رافائل:
"جایی که یک خون آشام به دنبال خون انسان به آن نیاز دارد."

و بئاتریس را به سمت درگاه کوچه ای مسقف و تاریک و تنگ می برد که در گوشه ای چسبیده به یک ساختمان عظیم متروکه قرار دارد و چندان جلب توجه نمی کند.

آن ها با قدم هایی آهسته در کوچه به حرکت درمی آیند، در حالی که خون آشام هایی با چهره های غیر دوستانه و نگاه هایی تهدیدآمیز از کنارشان عبور می کنند.

بالاخره به یک در نیمه باز در انتهای کوچه می رسند و می خواهند داخل شوند که ناگهان دستانی تنومند از پشت روی شانه هایشان قرار می گیرد. برمی گردند و خون آشام مذکری را می بینند که موهای بلند نقره ای دارد و چشمان آبی روشنش را با بی اعتمادی به آن ها دوخته.

خون آشام:
"که هستید و چه کار دارید؟"

رافائل لبخند گرمی می زند، اما از آنجایی که کلاه شنل نیم بالایی صورتش را پوشانده، لبخندش به هر چیزی شبیهدمی شود جز دوستانه.
"تو باید بنجامین باشی."

چشمان خون آشام گشاد می شود. او حالا به وضوح ترسیده. رافائل ادامه می دهد:
"نگران نباش. ما نیامده ایم اینجا دردسر درست کنیم. فقط می خواهیم گادفرویدا دومورت را ببینیم و برای انجام کاری از او درخواست کمک کنیم."

وحشت از صورت بنجامین محو می شود، ولی هنوز هم تا حدی نگران به نظر می رسد.
"باشد. بیایید داخل و منتظر بمانید. او به زودی برای تحویل گرفتن بطری های خونش به اینجا می آید."

---

توضیحات برای نویسنده ی بعدی:
بنجامین پیش‌تر در نوکتیرا زندگی می‌کرده و رافائل او را دورادور می‌شناخته. او بعدها برای کمک به خون‌آشام‌های آمالثورا، به این کشور می‌آید. بنجامین با استفاده از روابطش در نوکتیرا، خون انسان را به‌صورت پنهانی وارد می‌کند و به خون‌آشام‌هایی که از نبود خون انسان رنج می‌برند، می‌رساند. این فعالیت‌ها به‌شدت مخفیانه‌اند و اگر فاش شوند، برایش بسیار خطرناک خواهد بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آزادنویسی شبانه
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1404 15:39
نمایش جزئیات
بنویس از لحظه‌ای که یک خون‌آشام، در آینه‌ای قدیمی، تصویری از گذشته‌اش را می‌بیند—اما آن تصویر، برخلاف حافظه‌اش، لبخند می‌زند.


برایم نگفته بود. از بقیه شنیده بودم. در پشت نگاه سرسخت و اخم پیشانی اش می دیدم که چه آتشی در درونش زبانه می کشد برای باز کردن سفره دلش، اما او بیم داشت که به من نزدیک شود و چیزی بیش از اربابم باشد. در هر حال من می دانستم که تیغ های رنج چگونه در روحش فرو می رود. نه فقط چون برایم تعریف کرده بودند، بلکه چون خون او، درد او در رگ های من نیز جریان داشت.

و او پس از اینکه سرنوشتش را پذیرفت، با خاطرات قدیمی اش چه کرد؟ با آن روزهایی که در آمالثورا همسر و فرزندانی داشت. خانواده ای که شاهد بودند او چگونه ناپدید شد و هرگز برنگشت و هیچ وقت نفهمیدند شاه تاریک نوکتیرا که برخاسته، همسر و پدرشان است.

آیا ممکن است که مالخازار خاطرات شیرین دوران انسان بودنش را با تلخی و زهر جایگزین کرده باشد؟ اما اگر یک شب خود قدیمی اش را در آینه ببیند و آن خود بر خلاف حافظه اش به او لبخند بزند، چه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به نظرسنجی
ارسال شده در: دوشنبه 8 اردیبهشت 1404 19:33
نمایش جزئیات
گزینه ی دوم

به یاد می آورم. اسمش لوکارد بود. با چهره ای نجیب و بخشنده. چشمانی که انگار برای افشاندن مهر و نیکی خلق شده بودند. به او حسادت می کردم و از اینکه چنین حسی داشتم، منزجر بودم از خویشتنم. او به من لطف داشت. در حالی که انگار سرافین هر شب بیش از پیش از من دور می شد، مثل قاصدکی که در باد به پرواز درآمده، لوکارد نزدم می ماند، همراهی ام می کرد، خون و شراب می نوشید با من و مرهمی بود بر قلب زخمی ام.

نمی دانستم که خود او طوفانی بوده که پل بین من و عشقم را شکسته. و سرافین از آن سوی این سازه ی ویران شده مرا صدا می کرد، اما من نمی شنیدم. با چشمان آبی اقیانوسی اش ملتمسانه به من می نگریست، اما من نمی دیدم. افسون لوکارد مرا در خود اسیر کرده بود. شن هایی در گوش ها و چشم هایم ریخته و مرا کور و کر کرده بود.

به خودم آمدم، اما زمانی که دیگر خیلی دیر شده بود. آن هنگام که لوکارد بوسه ی مرگ را بر سرافین حک کرده و برای همیشه او را از من ستانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!