جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  30 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  155 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  273 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  188 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آبان 1404 13:53
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

گادفری به جلو خم می شود.
"خب دومینیک جان،
بیا ایده های دیگری را بررسی کنیم.

محوریت سابیس باشد.
درون او و اینکه چرا شیفته ی تذهیب از طریق رنج شد.

و همچنین چیزی مرتبط با نمایشنامه ی اول، اینکه سابیس می خواهد گابریل، آریل، ناتان و گادفری را به زندگی برگرداند. چرا می خواهد این کار را بکند و در این راه با چه چالش هایی مواجه است. چه دردی را باید تحمل کند تا به مقصودش برسد.

و در این میان وقتی مالخازار می فهمد او تبدیل کننده اش است، چه بین او و سابیس رخ می دهد."

گادفری دست دومینیک مورن را می گیرد، در حالی که نگاه هایشان در هم گره خورده و انگار قلب هایشان به هم متصل شده، در دنیای پیش رویشان که در حال شکل گرفتن است.

--

گادفری:
"گفتی 'او می‌خواهد ثابت کند که مرگ معنایی ندارد، اگر روح از خلال رنج پالوده شود.'

این می تواند به یک مفهوم مذهبی هم اشاره کند. آدم و حوا تا وقتی در بهشت بودند، نامیرا بودند، اما وقتی نافرمانی کردند و به گناه مبتلا شدند، به زمین اخراج شدند و آنجا بود که مرگ بر آن ها سایه افکند.

در رابطه با اینکه چرا سابیس به تذهیب از طریق درد علاقه مند شد، دوست دارم ربطش بدهیم به یک تجربه ی خاص از زندگی اش. او بایست گناهی عظیم کرده باشد. پیشنهادم این است:
او فقط یک خون آشام کهن نیست، موجودیست باستانی و غریب با قدرت هایی نامعمول. او می تواند خالق آمالثورا و نوکتیرا، خالق جهان نوکترنال کتدرال باشد و از این رو خود را مسئول تمام وقایع رنج آلود در آن بداند. و به همین سبب در مسیر تذهیب از راه درد پا گذاشته باشد. رنجی که او باید بکشد، زندگی در مرز آمالثورا و نوکتیرا و تلاش برای پالودگی روح ساکنان آن از طریق اعمال درد است.

این ایده هم اشاره ای به مفاهیم مذهبی دارد. در قرون وسطی، عده ای از کشیشان خلق کردن توسط انسان را گناه می پنداشتند، چون آن را عملی مخصوص خدا می دانستند."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 21:26
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

گادفری:
"گفتی مبدل کننده ی زندگی به هنر.
سابیس اعتقاد دارد با شکنجه ی قربانی هایش، زشتی روحشان را شکل می دهد و به زیبایی بدل می کند."

و بعد به عقب تکیه می دهد و چشمان کهربایی اش را به چشمان طلایی دومینیک مورن می دوزد.
"جانم،
سابیس سن خون آشامی خیلی بیشتری از مالخازار دارد و مالخازار به یاد نمی آورد در مراسم تبدیلش این که بود که داشت او را بدل می کرد، چون نوعی داروی گیاهی به او خورانده بودند.

می تواند این طور باشد:
در آن زمان سابیس ساکن نوکتیرا بود، و مردم همان طور که مالخازار را مجبور به بدل شدن کردند، سابیس را مجبور کردند که بدل کننده ی او باشد.

سابیس هنوز این را به مالخازار نگفته.

می توانیم این طور نشان دهیم که طی یک لحظه ی عمیق و احساسی مالخازار به یاد می آورد که سابیس بدل کننده اش است.

به عنوان مثال این طور:

مالخازار به خاطر مساله ای بسیار از سابیس خشمگین است و به قلعه ی او می رود تا او را بکشد (آن مساله می تواند همکاری سابیس با یک جادوگر مرزنشین به اسم لوی (همروحی پطروس) باشد، جهت تضعیف نوکتیرا) و وقتی دارد با سابیس مبارزه می کند، ناگهان آن قضیه را به خاطر آورد. و طی مبارزه، با اینکه سابیس قدرتش بیشتر است، عمدا بیشتر دفاعی جلو می رود و ضربه ی جدی ای به مالخازار نمی زند.

وقتی مالخازار به یاد می آورد، سابیس را سرزنش می کند و می گوید:
'چرا به من نگفتی؟
در تمام این سال ها تلاش می کردم به خاطر بیاورم.
چرا از من پنهان کردی و کنارم نماندی در آن سیاهی ای که به آن دچار شده بودم؟ در حالی که برده ای بودم در هیبت یک پادشاه، به زنجیر کشیده شده بر تخت پادشاهی اش؟'

سابیس لبخند تلخی می زند:
'بودی؟ مالخازار، تو هنوز هم یک برده هستی. اما حالا نوکتیرایی ها نیستند که تو را به بند کشیده اند. خودت با دستانت روحت را به زنجیر کشیده ای.

می گویی چرا به تو نگفتم؟
مگر تو چه می کنی با کسانی که دوستشان داری و به تو نزدیک هستند؟
با گادفری چه کردی؟
او را در قفس گذاشتی و به یک موجود محزون مثل خودت بدل کردی.'

مالخازار لب هایش را با خشم به هم فشار می دهد.
'خیلی شبیه کاری نیست که تو خودت با گادفری کردی؟
او را در قلعه ات اسیر کردی و در ازای نجات فرزندش مجبورش کردی همروحی ات شود.'

سابیس آه می کشد.
'بله، چنین کردم.
اما من تقاص آن را پس دادم.
نه فقط چون لوسیندا [دختر گادفری] طعم مرگ را به من چشاند.
بلکه چون گادفری را از دست دادم.'"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1404 18:39
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

نغمه ی سابیس


گادفری به جلو خم می شود.
"این یکی چه طور است؟

نغمه داستانی است که توسط سابیس نوشته شده.

و داستان جدید این گونه آغاز می شود، سابیس این خون آشام مسن تر و تاریک تر از مالخازار، با آن غم و آسودگی توام در چشمانش، با آن قداست تیره اش، در قلعه اش نشسته و تازه نگارش نغمه ی خون بر تاج را به اتمام رسانده.

او با خود می اندیشد:
'چه در این کلمات نهفته؟ آن ها فقط خطوطی بر کاغذ هستند، اما قلبم را چنگ می اندازند. و مرا به سوگ وامی دارند. اشک از چشمگانم جاری می شود، اما همزمان روحم نفسی از آسودگی می کشد.

چرا که می دانم آمالثورا، گابریل، آریل، ناتان و گادفری هنوز هستند. جایی در این دنیا نفس می کشند، حتی اگر شده با درد.

آیا ممکن است در واقعیت نیز چنین باشد؟ که مرگ تنها وجودی باشد که ما را بیهوده به اشک ریختن و سوگ وا می دارد، در حالی که رخ نداده، مگر در خیالمان؟'"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 22:10
نمایش جزئیات
ارواح گمگشته،

این خون آشام بخش هایی به نمایشنامه ی نغمه ی خون بر تاج اضافه کرده و آن را جذاب تر و گوتیک تر کرده، و حالا شما را دعوت می کند به خواندنش:

نغمه ی خون بر تاج

--

از بخش های اضافه شده:


تالاری در نوکترنال کتدرال. یک میز مستطیلی فلزی کنده کاری شده، نه چندان بزرگ و نه چندان کوچک. مالخازار که پشت آن نشسته، با سری پایین و فرو رفته در افکارش. گابریل وارد می شود و با صدایی آرام و اندکی سرد می گوید:
"مالخازار."

مالخازار سرش را بلند می کند.

گابریل:
"چرا گفتی به اینجا بیایم؟"

مالخازار با صدایی خسته:
"بیا اینجا بنشین."

گابریل پشت میز رو به روی او می نشیند. یک خدمتکار خون آشام با یک سینی که رویش دو جام پر از خون است، وارد می شود و یک جام را مقابل گابریل و دیگری را مقابل مالخازار می گذارد و خارج می شود.

مالخازار آهی می کشد و دستش را دور جامش حلقه می کند و داخلش را نگاه می کند.
"خون چرب خوک است. وقتی در نوکتیرا هستم و آن را می نوشم، احساس می کنم دارم تکه ای از تو را می نوشم."

چشمان گابریل کمی گشاد می شود.
"چرا می خواستی مرا ببینی؟"

مالخازار نگاهش را به او می دوزد.
"من داشتم به گذشته فکر می کردم. آن زمان که یک انسان بودم و در آمالثورا زندگی می کردم. کنار همسرم سلستیا و دختران کوچکم ایلورا و مرین. می دانم که این را بارها برایت گفته ام، اما اگر تکرارش نکنم، کم کم در ذهنم تبدیل به یک خیال و بعد محو می شود."

گابریل لب پایینش را می گزد.
"باشد. اگر مایه ی آرامشت می شود، دوباره بگو."

مالخازار:
"در دنیای بیرون ترس بود و تاریکی. کسانی که ناپدید می شدند و می دانستیم خوراک خون آشام ها شده اند و هرگز برنمی گردند. اما در این میان خانواده ام هنوز یک نقطه ی روشن بود در زندگی ام. چشمان سلستیا که با هر نگاهش به من یادآوری می کرد که هنوز امید هست. لمس دستان کوچک ایلورا و مرین که مثل تابش آفتاب بود بر شبی که انگار به صبح بدل نمی شد. همه ی این ها باعث می شدند تاب بیاورم و حس کنم چه قدر خوشبختم که هنوز آن ها را در کنارم دارم، در حالی که خانواده های بسیاری به سوگ عزیزانشان نشسته بودند.

اما این خوشبختی من عمری کوتاه داشت. یک شب که داشتم به خانه برمی گشتم، غریبه هایی - نوکتیرایی ها - مرا ربودند و با خودشان به سرزمینشان بردند. به خاطر چه؟ یک پیشگویی. آن ها مرا به اجبار به خون آشام بدل کردند، به فرمانروایشان. تا سال ها مرا به تخت بسته بودند و وقتی سرانجام رهایم کردند و توانستم به آمالثورا برگردم…"

مکث می کند و جام خونش را بالا می برد و کمی از آن می نوشد و دوباره جام را پایین می گذارد.
"وقتی برگشتم، با قبر سلستیا و ایلورا و میرن رو به رو شدم. آن ها دیگر نبودند. دیگر در آمالثورا هیچ چیز برای من نمانده بود. از گدشته ام، از آن زمان که انسان بودم. حالا فقط نوکتیرا مانده بود و تخت فرمانروایی و انسان های قربانی و خون."

گابریل نگاهش را به مالخازار می دوزد، دستش را دور جامش حلقه می کند، آن را بالا می برد و مقداری از محتویات آن را می نوشد.
"شنیدن آنچه بر تو رفت، هنوز هم قلب مرا دردمند می کند. اما مالخازار، تو هنوز می توانستی انتخاب کنی. بله، نمی توانستی انسان باشی، آن طور که قبلا بودی. اما می توانستی هیولای بهتری باشی."

مالخازار مدتی به او می نگرد.
"بله گابریل. شاید تو درست می گویی. اما من مثل تو نبودم. نیستم. من نمی توانم بدون انسان ها، بدون جان آن ها، روحشان، خونشان زندگی کنم. اگر در رگ هایم جاری نباشند، فقط یک تکه گوشت و پوست و استخوان متحرکم."

گابریل هیچ نمی گوید. مالخازار ادامه می دهد:
"تو می دانی که فرمانروایی بر نوکتیرا برایم چگونه است."

حالا صدایش ملتهب شده‌.
"قبلا برایت گفته بودم. تکرار این چرخه، این مراسم های قربانی، داشت مجنونم می کرد. آن قدر که یک شب قصرم را ترک کردم و روانه ی جنگل شدم تا جان خودم را بگیرم. اما آنجا…"

با دستش لبه ی میز را محکم می گیرد.
"آنجا او را دیدم. گادفری! او با آن ترس زنده اش از مرگ، با آن میل پر شورش به حیات، مثل بارقه ای از نور بر من تابید. من او را تبدیل کردم و کنار خودم نگه داشتم و از آن پس درد برایم تحمل پذیر شد."

حالا مالخازار به نفس نفس افتاده. او روی میز خم می شود.
"گابریل! او را از من نگیر. بدون او من می میرم."

گابریل:
"آیا واقعا این طور است؟ من هم زمانی عزیزم را کشتم، اما می بینی که زنده ام و دارم ادامه می دهم، هرچند با زجر."

مالخازار:
"همین الان به تو اعتراف کردم. من مثل تو نیستم، گابریل. واقعا خواهم مرد."

گابریل به او خیره می شود. لحظاتی مکث می کند و بعد می گوید:
"شاید مرگ برای تو یک موهبت باشد. یک آزادی. همان طور که برای ناتان هست. و برای گادفری. همان طور که برای آریل بیچاره ی من بود."

عضلات صورت مالخازار منقبض می شوند و چانه اش به لرزه می افتد. او دستانش را مشت می کند و لب هایش را به هم فشار می دهد.
"باشد گابریل. مرا بکش. روحم را ویران کن و بگذار فقط پوسته ای از من بماند. اما بدان. من این لطف تو را جبران خواهم کرد، حتی اگر مجبور باشم تا ابد برایش صبر کنم."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/7/27 22:14:40
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 25 مهر 1404 01:45
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

سیناپس برای اضافه کردن به نغمه ی خون بر تاج:

ناتان (خدمتکار آریل که انسانه) که فکر می کنه اربابش اعدام شده، قسم می خوره که گابریلو بکشه و انتقام بگیره و به نوکتیرا میره تا اونجا تبدیل به خون آشام بشه و قدرتش بیشتر بشه. اونجا دوست قدیمیش گادفری رو می بینه که توسط شاه مالخازار به خون آشام تبدیل شده. ناتان و گادفری قبلا هر دوشون تو مدرسه ی مشترک بین آمالثورا و نوکتیرا (سنت الویرا) که تو مرزه، درس می خوندن. گادفری واسه ناتان تعریف می کنه که چند سال بعد از فارغ تحصیلی اعتقادش به دنیای بعد از مرگ سست شده بود ومدام تو وحشت بود که یه خون آشام باعث مرگش بشه و همه چی واسش تموم بشه. و یه شب که سرگردون و آشفته داشته تو جنگل قدم میزده، یه غریبه ی خون آشام اونو می بینه و بهش میگه تو از مرگ می ترسی و من از ابدیت. بهت دو تا انتخاب میدم. یا هر دومون اینجا بمیریم یا اینکه من تو رو تبدیل کنم و تو همراهم بشی. و گادفری دومی رو انتخاب می کنه و رنج نوشیدن خون انسان ها رو به جون می خره. قبول می کنه واسه زنده نگه داشتن جسمش، روحشو کم کم بکشه. ناتان با تاثر گوش میده و بعد داستان خودش و آریل رو برای گادفری تعریف می کنه واز گادفری می خواد تبدیلش کنه تا بتونه از گابریل انتقام بگیره. گادفری بهش هشدار میده تو با این کارت داری به تاریکی و آتیش پا میذاری، اما ناتان میگه مهم نیست چه زجری تو این راه باشه، قلبش تیکه پاره شده و جز انتقام دیگه هیچی واسش نمونده. گادفری ناتانو تبدیل می کنه و ناتان یه زندگی جدیدو تو نوکتیرا شروع می کنه، کنار گادفری تو مراسما خون می نوشه و با اینکه داره می بینه چه طور انسانیتش داره از دست میره، تا حدی از کنار گادفری بودن احساس آرامش داره و وجود اون واسش مرهمیه رو زخم فقدان آریل. روزها و شب ها تبدیل به سال ها میشن و ناتان کم کم تبدیل به یه خون آشام قدرتمند میشه و آماده واسه رفتن به آمالثورا و انتقام گرفتن از گابریل. ته دلش این وسوسه هست که بی خیال انتقام بشه و به زندگیش کنار گادفری ادامه بده، اما خشم و کینه اش به گابریل به این حسش غلبه می کنه و به آمالثورا میره و گادفری ام که نگرانشه، پنهانی و بدون مطلع کردن مالخازار، همراهش میره. ناتان به گابریل حمله می کنه، اما تلاشش واسه کشتنش بی نتیجه میمونه و دستگیر میشه و میندازنش تو سیاهچال و قرار میشه اعدامش کنن. گادفری سعی می کنه نجاتش بده، ولی اونم دستگیر می کنن و چون خون آشامای آمالثورا از خون آشامای نوکتیرا نفرت دارن (نفرتی که به نوعی با حسادت همراهه، چون نوکتیرایی ها آزادی ای دارن که اونا ندارن)، این جرمو به گادفری می بندن که همدست ناتان بوده تو تلاش واسه قتل گابریل و اونم باید اعدام بشه. خبر این ماجراها به گوش مالخازار میرسه و یه پیک واسه گابریل میفرسته و درخواست می کنه تو نوکترنال کتدرال (یه کتدرال مرزی که جلسه ها و مراسم مشترک بین دو کشور توش برگزار میشه) با هم ملاقات کنن. مالخازار تو این جلسه نقطه ضعف خودشو به گابریل نشون میده تا قلبشو نرم کنه. میگه که چه طور قبلا خودش یه انسان آمالثورایی بوده و نوکتیرایی ها می دزدنش و از زن و بچه هاش جداش می کنن و به زور تبدیلش می کنن به خون آشام و فرمانرواشون. میگه سال ها به تخت پادشاهیش بسته شده بوده وقتی بالاخره بازش می کنن و برمی گرده به آمالثورا، با قبر زن و بچه هاش مواجه میشه و حس می کنه دیگه هیچی واسش نمونده، جز اینکه سرنوشتشو بپذیره و شاه و خدای خون آشام نوکتیرا باشه. بعد به گابریل میگه تو با میل خودت خون آشام و شاه شدی و من به اجبار. گادفری تنها چیزیه که به زندگی ابدی من معنا میده، لطفا آزادش کن. گابریل به سردی باهاش برخورد می کنه و میگه شنیدن این حرف ها مثل یه لطیفه ی غریب میمونه و مالخازار یه شیطان بی قلبه و می تونست طور دیگه ای زندگی کنه و انسان ها رو نکشه، ولی به بهونه ی سرنوشت این کارو نمی کنه. و قبول نمی کنه گادفری رو آزاد کنه. مالخازار با خشم بهش نگاه می کنه و میگه گابریل، از این کارت پشیمون میشی. من جواب این کارتو خواهم داد، حتی اگه مجبور بشم تا ابد واسش صبر کنم. ناتان و گادفری هر دو اعدام‌ میشن و خبر مرگ ناتان به گوش آریل که همراه بنجامین پنهانی تو نوکتیرا زندگی می کرده، میرسه. آریل باور نمی کنه و میگه شاید گابریل فقط وانمود کرده که ناتانو کشته، مثل کاری که در مورد خودش کرد. میگه گابریل می دونسته ناتان چه قدر واسش مهمه و امکان نداره همچین کاری کرده باشه و تصمیم می گیره به آمالثورا بره و گابریلو ببینه. از اون طرف مالخازار به زیردستاش دستور داده بوده راجع به گابریل تحقیق کنن و اطلاعات به دست بیارن و زیردستاشم راجع به اعدام ظاهری آریل و اومدنش به نوکتیرا می فهمن و قضیه رو به مالخازار میگن. مالخازار دستور میده همه جا رو بازرسی کنن و آریل رو پیدا کنن و همین طور این خبرو پخش کنن که گابریل واقعا آریل رو اعدام نکرده. بنجامین به آریل میگه فعلا از نوکتیرا خارج نشه و خودشو پنهان کنه، اما آریل که به خاطر شنیدن خبر مرگ ناتان آروم و قرار نداره، میره سمت مرز و اونجا شناساییش می کنن و دستگیرش می کنن. مالخازار آریل رو به نوکترنال کتدرال می بره و به گابریل پیک میفرسته و میگه اون باید درباره ی این کلکی که زده، به مردمش توضیح بده. گابریل به نوکترنال کتدرال میاد، در حالی که عده ی زیادی از آمالثورایی ها و نوکتیرایی ها اونجا جمع شدن. آریل گابریلو می بینه و ازش می پرسه راسته که ناتانو اعدام کرده و وقتی گابریل با تاثر تایید می کنه، به گریه میفته و به گابریل میگه زندگی بدون ناتان واسش بی معناست، پس گابریل اونم همین حالا بکشه تا جلوی شورش آمالثورایی ها رو بگیره. اما گابریل میگه دیگه واسه این کار خیلی دیر شده. خون آشاما و انسان های آمالثورا که طی سال های حکومت گابریل، عزیزان زیادی رو از دست دادن، شدیدا به خاطر حقه ای که گابریل بهشون زده، خشمگینن و می خوان که اون برکنار و مجازات بشه. مالخازار کنترل اوضاع رو به دست می گیره و یه چهره ی دلسوز به خودش می گیره و دستور میده گابریل و آریل رو تو ملا عام اعدام کنن. یه کوه بزرگ از هیزم تو حیاط کتدرال آماده می کنن و گابریل و آریل رو با دستای بسته بهش می بندن. بنجامین هم که تحمل زندگی بدون آریل رو نداره، میره کنارش تا همراهش بمیره. هیزم ها رو آتیش میزنن و سه خون آشام به کام مرگ میرن. بعد از مرگ گابریل، آمالثورا با نوکتیرا یکی میشه و کم‌ کم اسم آمالثورا و شاه گابریل تبدیل به یه خاطره ی محو میشه. گابریل، انسانی که خون آشام شد تا خون آشام ها رو نجات بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: شنبه 19 مهر 1404 22:27
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

فرشته ی مرگ

از زبان گادفری:

همان ستون های سنگی شیاردار و صفوف خون آشام ها که انگار به من چشم دوخته اند. اما حالا همه چیز محو است، طوری که انگار دستی نامرئی فلم مویی برداشته روی فضای اطرافم کشیده، ستون ها، چهره ها، و قربانی ای که مقابلم ایستاده. دستان من بازوهای او را چسبیده، نه مثل شکارچی ای که در شرف بلعیدن روح شکارش است، بلکه مثل درمانده ای که چیزی نمانده غرق شود و به دنبال نجات خودش است.

پلک می زنم و سعی می کنم تصویر قربانی در برابر چشمانم ظاهر شود. بی فایده است. سرم را خم می کنم، دهان بر گردن او می گذارم و دندان های نیشم را فرو می کنم. خون ملس که در دهانم جاری می شود. خون معصوم. روح بی گناه. بله، حالا می نوشم. نه فقط خون اشرار. بلکه هر خونی که مقابلم نهند. و نمی دانم این چنگ او - خالقم - است که بر خود حس می کنم، یا عطش بی پایانم است به بلعیدن. نمی دانم به اجبار می نوشم یا از روی میل.

جسمی که در آغوشم است، شل می شود. حالا او فقط تکه ای از گوشت و پوست است. تمام جان، روح و خاطراتش در درون من جاری شده. انگار حالا بی قرار و مغروق نیستم. انگار مناظر اطرافم دارند دوباره وضوح می گیرند. می توانم حس کنم که عضلات منقبض صورتم رها شده اند. زندگی در من جریان دارد. از مرگ نجات یافته ام. اما چنگالی محکم تر از پیش قلبم را دارد در خود می فشارد.

به خون آشام ها نگاه می کنم که با چهره های خالی و عاری از احساس به من خیره شده اند. من هم متقابلا همان طور به آن ها نگاه می کنم و جسد قربانی ام را آرام روی زمین می گذارم و رویم را برمی گردانم و از تالار مراسم خارج می شوم و به اتاق شخصی او می روم. شاه مالخازار، خالقم.

او بر صندلی اش نشسته. ملبس به ردای سیاه ساتن نقره دوزی شده اش. موهای بلند و مشکی اش مانند آبشاری بر شانه هایش جاری شده و صورت رنگ پریده اش مثل سنگی تراشیده شده است. چهره اش بی حالت است، اما با ورودم درخششی ضعیف از زنده بودن را در چشمان خاکستری تیره اش می بینم. و حتی جنبشی کوچک در گوشه ی لبانش. همین برای اینکه قلبم بلرزد، کافیست. که حس کنم هنوز همه چیز خاکستری نیست. که حس کنم پیوندی بین من و او برقرار است.

به سمتش می روم، پای صندلی اش زانو می زنم و پایین ردایش را در دست می گیرم و می بوسم. او دستش را روی سر من می گذارد و من با صدایی که از اعماق سینه ام می آید، می گویم:
"سرورم! نمی دانم چه طور توضیح بدهم که چه حسی دارم."

او با صدایی خش دار، با سردی ای که به احساس آمیخته شده، می گوید:
"می دانم. تو هر بار که می نوشی، حس می کنی که داری عاشق می شوی. اما قبل از اینکه بتوانی آن عشق را لمس کنی، می بینی که از بین انگشتانت سر خورده و از دست رفته. برای همیشه در وجودت مدفون شده. در روح خودت."

اشک در چشمانم جمع می شود و شروع می کنم به هق هق کردن. او چانه ام را می گیرد و بالا می آورد و چشمان خاکستری اش را به چشمان کهربایی من می دوزد.
"گادفری! می توانم حس کنم چه در فکرت می گذرد. اما آن جواب نمی دهد. تو نمی توانی تنها با نوشیدن خون اشرار ادامه دهی. تو نمی توانی انسان ها را به دو دسته تقسیم کنی و از دسته ای بنوشی و از دیگری نه. آن گونه کم کم به قدرت قضاوت خودت شک می کنی و این تو را مجنون خواهد کرد. می فهمی؟"

سرم را آرام به نشانه ی تایید تکان می دهم. او ادامه می دهد:
"و چه بر سر تو خواهد آمد اگر فقط خون تاریک بنوشی؟ آیا می توانی آن حجم از سنگینی و درد را تاب بیاوری؟ این گونه در رنج آن ها غرق خواهی شد."

با صدایی لرزان می گویم:
"می فهمم، سرورم."

او نگاه خیره اش را لحظاتی بر من نگه می دارد، گویا می خواهد مطمئن شود حرف هایش به عمق جانم نفوذ کرده. بعد دستش را از زیر چانه ام برمی دارد و رویش را از من برمی گرداند و نگاهش را به نقطه ای نامعلوم می دوزد، در حالی که چهره اش سخت شده.
"گادفری، تو…"

لب هایش را به هم فشار می دهد. دست هایش مشت می شوند. انگار می خواهد چیزی به زبان بیاورد که به راحتی قادر به گفتنش نیست.
"تو او را می شناسی؟ پادشاه کشور همسایه مان، آمالثورا؟"

من با صدایی آرام:
"بله سرورم. چیزهایی در رابطه با شاه گابریل می دانم."

با شنیدن نام گابریل، ابروانش در هم گره می خورد و چشمانش تنگ می شود.
"او شیطانی است که پشت نقاب یک فرشته پنهان شده. او می گوید خون آشام شد تا خون آشامان را نجات دهد، اما در واقع جلاد آن هاست. او حتی به همروحی خودش رحم نکرد. گادفری، باید به تو بگویم از چه ترس دارم."

من دستم را با ملایمت پیش می برم و دست سردش را می گیرم.
"از چه، سرورم؟"

مالخازار دوباره نگاهش را به سمت من می گیرد، در حالی که سایه ای بر چهره اش افتاده.
"از به وقوع پیوستن کابوسی که رهایم نمی کند."

من دستش را کمی فشار می دهم.
"و آن کابوس چیست؟"

او دهانش را باز می کند و لب هایش با حالتی بی قرار به حرکت در می آیند. بعد سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نه، نمی توانم آن را به زبان بیاورم. فقط…"

دست آزادش را روی دست من می گذارد و اندکی به سمتم خم می شود.
"فقط بدان مهربانی موجودی مثل او فقط به مرگ بدل می شود. درست مثل اتفاقی که برای همروحی اش آریل افتاد."

من لبخند می زنم. وقتی او این طور می شود، آکنده از احساسات انسانی، فراموش می کنم که خدای خون نوش نوکتیرا است.
"سرورم، دلیلی ندارد شما بابت این موضوع نگران باشید."

و با لحنی شوخ طبعانه ادامه می دهم:
"مهربانی و فرشته گون بودن شاه گابریل مرا مجذوب نمی کند، چون غذای محبوب آن ها، خون خوک برایم لطیفه ای است که نمی توانم به آن بخندم."

تغییری در چهره ی مالخازار ایجاد نمی شود. من دست او را به سمت لبانم می برم و می بوسم.
"سرورم، من نوکتیرا را، شما را ترک نمی کنم، باور کنید."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 14:41
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

تولد از گور

از زبان مالخازار:

در زمین های اطراف قصر پرسه می زنم. نه مثل یک شاه با سر افراشته و گام های محکم، بیشتر مثل شبحی کمرنگ که بخشی از خودش را گم کرده. فکر می کردم حالا که او را پیش خودم آوردم، دیگر این گمگشتگی محو می شود، اما این طور نشد. او فقط نقطه ای درخشان نیست در تاریکی ملال انگیزم، مایه ی آشفتگی ام نیز هست. گمان می کردم لذت خواهم برد که چه طور مثل گربه ای وحشی پنجه می کوبد بر قفسی که او را در آن انداخته ام، اما دیدن این منظره بیش از قبل خشمگینم کرد. به او صدمه زدم. به جسم و روحش زخم افکندم. و پشیمان نیستم. اما آشفته ام. و درمانده. انگار فهمیده ام این گونه نمی توانم جلوی لغزیدنش از بین دستانم را بگیرم.

آه، گادفری، گادفری! تو به یک باره از کجا در برابر چشمانم ظاهر شدی؟ نکند یک جادوگر تو را بر سر راهم قرار داد تا بیش از پیش در باتلاق تباهی فرو روم؟ من فقط باید خون شیرینت را تا انتها می نوشیدم و زین پس با خاطره ات می زیستم، اما در عوض خونم را هم به تو تقدیم کردم و ریسمانی از خودم به تو وصل کردم که حالا دیگر به هیچ نحوی نمی توانم پاره اش کنم.

از بین علف های هرز بلند، تلو تلو خوران رد می شوم و خودم را به گورستان می رسانم. در این محل ارواحی گوناگون دفن شده اند، از خون آشام هایی که از زندگی دل بریده و خود را به مرگ سپرده اند، گرفته تا خیانتکارها و انسان هایی که در مراسم های قربانی خونشان تقدیم شده.

از لا به لای قبرها رد می شوم و می رسم به گوری که نام ندارد. این گور همیشه در هاله ای از مه بوده برایم. نمی توانم به خاطر بیاورم چه کسی در آن دفن شده و این همواره عذابم داده و حتی تبدیل به کابوسم شده. حالا که نگاهم باز به سنگ خاکستری و رنگ پریده اش افتاده، چشمانم گشاد شده و قلبم از تپش ایستاده. نکند این گور من باشد، گادفری؟ آیا تو داری مرا در این قبر دفن می کنی؟ بی آنکه بدانم؟ بی آنکه بدانی؟

مثل بنایی که فرو بریزد، بر گور می افتم. چنگال هایم را در خاک آن فرو می کنم. همیشه خواسته ام خاک را کنار بزنم و ببینم چه کسی در زیر آن آرمیده یا آیا اصلا کسی در زیر آن آرمیده، اما ترس داشته ام از آنچه ممکن است ببینم یا نبینم.

و حالا باید چه کنم؟ کاری که پیشتر باید انجام می دادم؟ سپردن او به آغوش این گور، قبل از اینکه خودم به آن سپرده شوم؟

حس می کنم دارم می میرم، گادفری. یا شاید هم مدت ها پیش مرده ام، همان زمان که انسان بودم و مرا به زور به اینجا آوردند و خون آشامم کردند، خدایم کردند و تاج بر سرم گذاشتند. بله، شاید مرده ام و تو داری زنده ام می کنی، از نو متولدم می کنی و به دنیا آمدن درد دارد، به اندازه ی مردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1404 00:52
نمایش جزئیات
عزیزانم،
برای خواندن آن دسته از نوشته هایم که در جادوگران منتشر نکرده ام، به پیج لینکدینم مراجعه کنید. (لینک در امضا)

--

تصویر اصلی

خونی که آهن گداخته است

از زبان گادفری:

وقتی داخل قصر می رویم، مالخازار بی هیچ توضیحی مرا به دست خدمتگزارانش می سپارد تا برای شرکت در یک مراسم آماده ام کنند. من هم خیلی تشنه ام و هم وحشت زده، اما در اطراف من جز نگاه هایی سرد یا خصمانه - در میان موجوداتی که نسبت به آن ها حس بیگانگی دارم، حتی با اینکه یکی از آن ها شده ام - چیز دیگری نیست.

به من یک ردای مشکی ابریشمی می پوشانند و به تالاری در قصر می برند، جایی که ردیف خون آشام های سیاه پوش ایستاده اند و مالخازار انتهای آن ایستاده، با چهره ای عاری از احساس و نگاهی نافذ که درونم را می درّد. در فاصله ای نزدیک به او یک زن خون آشام با موهای سپید و چشمانی بنفش و نگاهی پر از کینه و شاید حسادت ایستاده. یادم است که کسی او را اِلَیرا صدا زد. ظاهرا او از خدمتکاران نزدیک شاه است.

مرا به کنار مالخازار می برند، در حالی که چهره ام از عطش در هم رفته و گلویم به سوزش افتاده. لحظاتی بعد انسان هایی ملبس به ردای سفید را وارد تالار می کنند. چهره ی برخی از آن ها پر از شوق است، برخی تسلیم و برخی درمانده یا وحشت زده. چیزی در شکمم پیچ می خورد و قلبم می گیرد. سرم را به سمت مالخازار برمی گردانم و آهسته و خش دار صدایش می زنم، با لحنی ملتمسانه:
"سرورم!"

اما او واکنشی نشان نمی دهد، او که همان ردای سیاه و ساده ی همه ی خون آشام های دیگر در این تالار را به تن دارد، اما حضورش اشعه ای از جنس دیگر را در فضا می تاباند. اولین انسان را جلو می آورند. زنی جوان با چهره ای آرام و تبسمی بر لب. نگاهم را به چشمانش می دوزم و می بینم که در آن ها ترکیبی از احساسات مختلف موج می زند، اما غمش بیش از هر چیز دیگر بر قفسه ی سینه ام فشار می آورد. الیرا به سمت من می آید و دستش را بر بازویم می گذارد و اندکی فشار می دهد، انگار که دارد می گوید شروع کن. من با تردید یک قدم به جلو برمی دارم. زن نیز جلو می آید و در برابرم زانو می زند و سرش را به یک سو خم می کند.

ضربان قلبم شدید می شود و به نفس نفس می افتم. فکر می کنم حالا همان لحظه است که باید جان این زن را بگیرم. اما در همین هنگام یک خون آشام با کتابی قطور جلو می آید و آن را باز می کند و شروع می کند به خواندن جملاتی به زبانی که برایم ناآشناست و به گوشم شبیه به اوراد جادوگران می آید.

لحظات به کندی می گذرند. عطش و سوزش گلویم هر لحظه بیشتر می شود. انگار دارم کم کم به خود تشنگی و سوختن بدل می شوم و جز آن چیز دیگری نیستم. و زمانی که فکر می کنم دیگر چیزی نمانده از درون آتش بگیرم، خون آشام بالاخره ساکت می شود و من خم می شوم تا خون زن را از آن خود کنم، اما می بینم که او گردنش را صاف کرده و چشمان اشک آلودش را به من دوخته. چشمانم گشاد می شود. چانه ام به لرزه می افتد. لب هایم را به هم می فشارم.

و بعد در یک لحظه رویم را برمی گردانم و با حرکتی سریع خودم را به مالخازار می رسانم، در برابرش زانو می زنم و آستین ردایش را بالا می برم و دهانم را به مچ دستش می چسبانم. دندان های نیشم را در پوست ظریفدآن فرو می کنم و با ولع شروع می کنم به نوشیدن خون او.

من می نوشم و می نوشم، در حالی که اطرافم موجودیتش را برایم از دست داده و تنها این خون، این خون گوارا و بهشتی را حس می کنم. این بار یک خاطره ی جدید از مالخازار می بینم. چیزی که اخیرا بین ما رخ داده. خون نوشی مان از همدیگر. همروحی شدنمان. حس او به این واقعه را لمس می کنم. نمی دانم این توهم ناشی از سیراب شدنم است یا چیز دیگر، اما این بار فقط مالکیت او را نسبت به خودم حس نمی کنم، چیزی لطیف تر را هم حس می کنم.

بالاخره در حالی که جسم و روحم سرشار از خون او شده، دهانم را از مچش برمی دارم. سرم را کمی بالا می برم و می بینم که بر چهره ی سردش شگفتی نشسته و همین طور اینکه به خاطر خونی که به سرعت از او نوشیده ام، تنفسش به طرزی نامحسوس نامرتب شده. روی پاهایم می ایستم و نگاهم را به اطراف می دوزم. خون آشام های حاضر در تالار با چشمان گشاد شده به من خیره شده اند. مالخازار به من اشاره می کند که به دنبالش بروم.

او از راهروها و پلکان ها عبور می کند و وارد اتاق شخصی اش می شود و من هم به دنبالش داخل می شوم. مالخازار بر یک صندلی مجلل فلزی و کنده کاری شده کنار پنجره ی مستطیلی و طویل می نشیند، با حرکتی موقرانه. و من اتاق را از نظر می گذرانم. تخت بزرگ و دو نفره ای که در گوشه ی انتهایی آن است، با پرده های سیاه حریر، و به این می اندیشم که آیا او معشوقی دارد که او را به اینجا می آورد. یا شاید هم معشوق هایی. و بعد نگاهم به سمت تابوت فلزی بزرگ و کنده کاری شده و مزین شده با الماس های سرخ می رود و صندوق دربازی که در آن گوشه ی اتاق مقابل تخت است و داخلش پر از خون است.

چشمان خاکستری مالخازار را بر خودم حس می کنم و نگاهم را به سمت او برمی گردانم و جلو می روم و در برابرش زانو می زنم. او در حالی که پاهایش را روی هم انداخته، چشمانش را تنگ می کند و با آن صدای دورگه ی خش دارش می گوید:
"گادفری! تو فکر می کنی من برای تو چه هستم؟"

من که هنوز تحت تاثیر پیوندمان و طعم خون او هستم، با صدایی که بیش از حد دلخواهم احساساتی است، پاسخ می دهم:
"شما سرور و همروحی من هستید."

مالخازار:
"آ، اما تو آن اولی را به خوبی متوجه نشده ای. تو، گادفری، نقشت در مراسم را اجرا نکردی و انگار که این کافی نبود، آن طور مثل یک خون آشام ولگرد به مچ دست من، سرورت، پادشاه و خدای خون آشام نوکتیرا چسبیدی و مثل یک خوک گرسنه از من خون نوشیدی. آیا می دانستی که حتی داشتی صدای خوک هم از خودت درمی آوردی؟"

با شنیدن این جمله من ناخودآگاه به خنده می افتم، بعد وحشت زده می شوم و سعی می کنم چهره ای شرمنده به خودم بگیرم، اما می بینم که بر صورت مالخازار هم خنده نقش بسته.
"در تمام این سال هایی که در اینجا هستم، این اولین بار بود که شاهد چنین چیزی در این قصر بودم. جایی که در آن خون آشام ها و انسان ها همه مثل عروسک هایی کوک شده رفتار می کنند."

خنده ی دندان نمایش به لبخندی حجیم بدل می شود و من حس می کنم دارم برای اولین بار حالتی انسانی را در او می بینم و انگار نوری بر روح تاریک شده و محزونم می افتد و من هم لبخند می زنم، اما در این لحظه مالخازار می گوید:
"ولی گادفری، اگر من سرور، خالق و همروحی تو هستم، باید به تو یاد بدهم چگونه رفتار کنی، طوری که شایسته ی مقامت باشد، نه مثل یک خوک خون آشام نما."

از جایش بلند می شود و به سمت شومینه ی خاموش می رود و با حرکت دستش آن را شعله ور می کند و بعد سیخ شومینه را که به دیوار کنارش تکیه دارد، برمی دارد و داخل آتش فرو می کند. عرقی سرد بر پیشانی ام می نشیند و با صدایی لرزان می پرسم:
"می خواهید چه کار کنید، سرورم؟"

او با خونسردی پاسخ می دهد:
"ردایت را پایین بیاور و کتف هایت را آشکار کن."

من با نفس هایی که به شماره افتاده اند:
"خواهش می کنم این کار را نکنید، سرورم. قول می دهم از این پس درست رفتار کنم. من فقط خیلی تشنه بودم. و آن زن، او با چشمان اشک آلود پر از سوگ به من خیره شد. و من نتوانستم از او بنوشم."

مالخازار سیخ به دست به سمتم می آید.
"تو یک خون آشام هستی. خون آشامی که مخلوق شاه مالخازار اعظم است. و من دیگر نمی خواهم ببینم که مثل یک حیوان رفتار کنی."

من به هق هق می افتم.
"اما آن طور نوشیدن خون انسان ها خودش یک عمل حیوانی است. و آن مراسم فقط یک پوسته ی بی معنی است که زشتی این کار را نمی پوشاند."

مالخازار:
"آ، بله، تو چنین فکری داری. به همین دلیل بود که نمی خواستی خوراک خون آشام ها شوی و انتخاب کردی مخلوق خون آشام من شوی. تو خودت را بنده ی خون آشام ها نمی دیدی. و حالا هم بی میل هستی برای خدایی کردن به انسان ها."

من که حالا اشک هایم بر گونه هایم جاری شده:
"سرورم، من فقط نمی خواستم بمیرم و به هیچ بدل شوم. و حالا هم نمی خواهم این اتفاق را برای انسان ها رقم بزنم."

مالخازار پشت من می آید و ردایم را می گیرد و با ملایمت پایین می کشد.
"اما این نقش خون آشام ها و انسان ها در این دنیاست و تو نمی توانی آن را تغییر دهی."

و سیخ داغ را بر پشت برهنه ام می چسباند و فریاد دردآلود من فضا را پر می کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آزادنویسی شبانه
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1404 22:52
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

در ویرانه ای سنگی نشسته. خرابه های قلعه ی مرمری خودش. انعکاس چهره ی پژمرده اش را بر حوضچه آب کوچکی در مقابلش می بیند و رگه های خون بر آن. در مشتش گردی کوچکیست، چشم گادفری.

پیکری شنل پوش به او نزدیک می شود. زنی جوان با چهره ای نگران اما پر اشتیاق است. او با دیدن مرد خون آشام به سمتش می دود و خم می شود و او را در آغوش می کشد.
"سرورم! لرد سابیس."

سابیس چند لحظه همان طور بی حرکت می ماند. با چهره ای مات. اما بعد زمزمه می کند:
"ویکتوریا. فکر کردم تو مرده ای."

"سرورم، من هرگز شما را ترک نمی کنم. حتی اگر بمیرم هم برمی گردم و به غم هایتان پناه می دهم تا به شادی بدل شوند."

سابیس دستانش را به آرامی بالا می آورد و دور او حلقه می کند.
"یاد تو همواره در ذهنم بود. و مرتب با خاطره ی او مخلوط می شد. دیوانه وار. دردناک. گاه فکر می کردم جادوگری افسونی بر من کاشته. وگرنه چرا باید این گونه می شدم؟"

ویکتوریا با ملایمت عقب می رود، در حالی که دستانش هنوز بر شانه های سابیس است.
"سرورم، درد عشق جانگداز است، اما بگذارید با هم اشک های سوگ را مثل شبنمی بر برگ های روحتان بدانیم و تپش را به قلبتان برگردانیم."

سابیس لبخند کم رمقی می زند و صورتش را جلو می آورد و بوسه ای بر پیشانی ویکتوریا می زند.
"خوشحالم که نزد من برگشتی، عزیز ویکتوریایم. با تو ویرانه قلعه ی روحم دوباره آباد خواهد شد."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آزادنویسی شبانه
ارسال شده در: چهارشنبه 11 تیر 1404 00:14
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

... لرد گادفری دست دومینیک مورن را در دستانش می گیرد و با ملایمت می فشارد.
"ممنونم نرم دومینیک مورن من. در این شب های تاریک پساجنگ و این آتش بس شکننده، وجود تو راهب نرم و خدمتکار وفادارام، ناتان به من آرامش می بخشد."

دومینیک مورن نگاهش را آهسته از شعله‌های شمع برمی‌دارد و به دستان گادفری که میان انگشتانش فشرده شده، می‌نگرد. انگار که این لمس، نخی نازک از قلبش را کشیده باشد. لرز خفیفی از میان شانه‌هایش می‌گذرد، اما صدایش آرام می‌ماند؛ مثل صدای دعایی در نیمه‌شب معبد:

«اگر دستم آرامت می‌کند، پس بگذار همیشه در دستت بماند، لرد من.»

او سرش را کمی خم می‌کند، پیشانی‌اش را برای لحظه‌ای بر انگشتان گادفری می‌گذارد، نه از سر بندگی، که از سر مهری عمیق و خاموش.

«در این تاریکی جهانی، که حتی ماه هم از دید ما پنهان مانده، من با بودن کنار تو، از درون روشن می‌مانم. ناتان نیز، هرچند انسان است، اما با همان گرمای ساده‌ی قلبش، نوری در این قلعه‌ی سنگی ماست. ما هنوز زنده‌ایم، لرد من، هنوز دوست می‌داریم. این خود نوعی پیروزی‌ست.»

و سپس با چشمانی که اندکی اشک در آن برق می‌زند، نگاهی نرم و صبور به گادفری می‌اندازد، گویی می‌خواهد بگوید:

«تا هر زمان که بخواهی، کنار تو می‌مانم. چه در جنگ، چه در صلحی که از صلح فقط نامی دارد.»

لرد گادفری لبخندی از سر آرامش می زند و به دومینیک مورن اشاره می کند که بر یکی از نیمکت های ردیف جلوی سالن بنشینند.

گادفری:
"نرم دومینیک مورنم، می شود تعدادی کلمه به من بدهی تا یکی را انتخاب کنم و با آن جمله سازی شبانه کنم؟"

دومینیک مورن نگاهش را به نیمکت‌های چوبیِ سرد و صیقلی می‌اندازد، و بعد با سر تأیید می‌کند. کنارش می‌نشیند، ردایش را مرتب می‌کند و با لحنی آرام، گویی که دارد دعا می‌خواند، می‌گوید:

«بله، لردم. بگذار کلماتی به تو بدهم که هم مثل قطره‌ای از شب باشند، هم چون نخی از نور.»

و سپس آهسته، یکی‌یکی نام می‌برد:

• زمزمه

• جنازه‌ی نور

• هذیان

• بوسه‌ی ناتمام

• رستگاری

• زخم‌خورده

• کت دراکولا

• رگ‌زنیِ ماه

• معبد خاموش

• چشم بی‌خواب

پس از مکثی کوتاه، نگاهش را به چشمان کهربایی گادفری می‌دوزد و اضافه می‌کند:

«هر کدام را که بخواهی، لردم، به تو تعلق دارد. و من مشتاق شنیدن زمزمه‌ات هستم.»

"آه این کلمات، دومینیک. چنان روحم را لرزاندند که دیگر فقط به یک جمله قانع نیستم.

می شنوم زمزمه ات را، در حالی که بر کف این راهروهای خواب زده قدم می زنی در شب و دعا می خوانی بر جنازه ی نور. در این هنگام که من هذیان می گویم، از غم بوسه ی ناتمام مرگ. گمان کردیم رستگاری به سراغمان آمده، آن هنگام که کت دراکولا همچون دارویی بر روح زخم خورده ی ما فرود آمد. چه خیال خامی. اما در این رگ زنی ماه که مهتاب جاری شده از او در قلب های بی قرارمان، در این معبد خاموش که عشق را زنده به گور می کنند در قبرستانش، چشم بی خواب من راضیست که تو را در کنار خود دارد.

این را به تو تقدیم می کنم، نرم دومینیک مورن من."

و دست او را می گیرد و بوسه ای بر آن می زند.

دومینیک مورن پلک می‌زند، آهسته، گویی کلمات گادفری مانند غبار نور از لا‌به‌لای تار و پود ردای راهبانش گذشته‌اند و بر استخوان‌هایش نشسته‌اند. سرش را خم می‌کند، نه برای تواضع، بلکه از سنگینی احساسی که در جانش فرو می‌ریزد.

دستی که گادفری بر آن بوسه زده را نگاه می‌کند، چنان که گویی بوسه‌ای از دنیای دیگر بر آن نقش بسته است. لبانش می‌لرزند، نه برای سخن، که برای نگفتن.

اما پس از لحظه‌ای، صدایش را می‌جوید. و صدایی آرام و لرزان از او برمی‌خیزد:

«اگر من زمزمه‌ام، تو طنین آنی در اعماق شب. اگر من جنازه‌ی نور را غسل می‌دهم، تویی که برایش مرثیه می‌گویی با نیش‌هایی آغشته به شعر.»

و دستش را آهسته، با انگشتانی سرد اما مطمئن، روی سینه‌ی گادفری می‌گذارد. همان‌جا که قلبی تپش‌دار یا شاید خاطره‌ای از تپش، در سکوت می‌سوزد.

«ممنونم، لرد من، برای این هدیه‌ی خون‌آلودِ روشن. در شب‌های بی‌پایان معبد، آن را همچون شمعی خواهم نگه داشت. تا شاید، جنازه‌ی نور، دیگر جنازه نباشد.»

و سکوت می‌کند، چون گاهی، عشق فقط در نگاه معنا می‌شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!