غبار نشسته بود روی نیمکتها. نور ماه از پنجرهی شکسته میتابید.
گابریلا روی میز نشسته بود، پاهاش تاب میخورد. یه لیوان پر از بستنی توتفرنگی تو دستش بود و یه قاشق چوبی نصفهکاره تو دهنش.
لیلی جلوی پنجره نشسته بودو یه تکه کاغذ تو دستش بود.
– میدونی چیه؟ کمکم حوصلم داره سر میره.
– خب چرا یه کاری نمیکنی مثلا اتیش بسوزونیم موقعیت از بهتر نداریم فردا جشن فارغ التحصیلی!
لیلی یه نگاه جدی به گابریلا انداخت.
- خرابکاری چی؟ نمیتونی بری وسط سالن و جشن فارغ التحصیلی اونا آتیش راه بندازی.
گابریلا یه قاشق دیگه بستنی توت فرنگی خورد، با چشمهای باز به لیلی خیره شد.
– کی گفت آتیش؟ نه عزیزم، اینبار قراره کلاسیک باشه. بیسروصدا، هوشمندانه، یه خورده مثل ریختن نمک تو شکر، ولی وسط مراسم.
لیلی آهی کشید
. - میخوای جشنِ فارغالتحصیلی آخر سال بچهها رو نابود کنی، فقط چون حوصلهت سر رفته؟
– بیخیال بابا !یه ذره هیجان به زندگیت بده دختر!
قاشق رو تو بستنی چرخوند و رفت جلوی لیلی دستشو دراز کرد و گفت:
_حالا هستی یا نه؟
– باشه. ولی فقط به شرطی که کسی آسیب نبینه. و هیچ ردپایی از تو، یا از من، یا از اینجا نمونه.
گابریلا لبخند زد.
– مثل رد بستنی که ته لیوان میمونه؟ دیده نمیشه ولی هست؟
قاشق رو درآورد، بستنی تموم شده بود.
– قبول. راهو نشونم بده.
گابریلا نقشه رو برای لیلی توضیح داد:
-یه کاری میکنیم که صندلیا راه برن کاسه های سوپ روی سر استادا بریزن!یه کاری میکنیم که هیچوقت جشنشون یادشون نره!
لیلی ورد های پیشنهادی زیادی داشت و تقریبا همه شان به درد خورد!
– این عالیه! دقیقاً مثل خوردن بستنی توتفرنگی با چشمای بسته و امید به اینکه شاید تهش مربا هم باشه.
دوتایی از در خارج شدن. لیلی ورد رو زیر لب زمزمه میکرد. گابریلا پشت سرش، بیصدا قدم میزد... و از جیبش یه لیوان بستنی نو بیرون آورد.
– اگه قراره دوتایی خرابکاری کنیم، حداقل دوتا بستنی داشته باشیم.
روز بعد_جشن فارغ التحصیلیدر سالن بزرگ، همهچیز برق میزد. روبانهای بنفش از سقف آویزون بودن، میزها با رومیزیهای ساتن سفید تزئین شده بودن و یه مجسمهی یخی وسط سالن بالا میرفت، شبیه کلاه گروهبندی ولی با یه لبخند عجیب.
گابریلا کنار لیلی خم شد:
-خب... آمادهای؟ صندلیهامون یهکم بیقرارن امشب.

لیلی ورد رو زیر لب زمزمه کرد. همزمان با اولین نت موسیقی، یکی از صندلیها لرزید. بعد دومی و سومی...یه صندلی با جیغ خفیفی شروع کرد به دویدن وسط سالن. دوتا صندلی دیگه پشت سرش افتادن دنبالش. صداشون مثل سم اسب میپیچید تو سالن!
گابریلا بستنی دومش رو لیسید:
-خیلی وقته صندلیا دلشون خواسته برقصن. امشب آزاد شدن.

یه استاد کمحوصله از جای بلند شد تا صندلی رو آروم کنه... که درست همون موقع، کاسهی سوپ پر از قارچِ غلیظی که رو هوا معلق بود، با یه چرخش باشکوه ریخت روی سرش.
همه برگشتن سمت صدا. بچهها میخندیدن، استادا جیغ میزدن، و یکی از پریها که روی گلدونا نشسته بود، رفت وسط موزیک و شروع کرد به رپ خوندن.
لیلی آروم گفت:
- ماجرا داره میره سمت دیوونگی!
گابریلا با قیافهای خیلی جدی، یه قاشق بستنی برداشت.
- یعنی داره عالی پیش میره. ولی هنوز مونده... مرحلهی نهایی رو اجرا کنیم؟
لیلی سر تکون داد. ورد بعدی رو زمزمه کرد. ناگهان، تمام روبانهای آویزون از سقف افتادن و تبدیل شدن به دستههای گل که خودشون رو پرت کردن روی مهمونا.
استاد ها دوروبر رو نگاه میکردن تا ببینن کی این کار ها رو میکنه.
گابریلا خندید.
-بستنی توتفرنگی بخور، زندگیو آسونتر بگیر.
خیلی خوب بود! واقعا گابریلایی که نوشته بودی گابریلای ما بود. شکل بندی پستت یهمقدار مشکل داره که خب با تمرین و آموزش و ممارست حل میشه. هدف این بود که شخصیت پردازی خودت رو ببینیم و تو شخصیت پردازیهای ما رو! آفرین! دیگه راهی تا خونه نمونده...
تایید شد!
برای دیدار مخفی بعد، باید توی یکی از اتاقها با بزرگترین دشمن خودت روبرو بشی!