جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

83 کاربر(ها) آنلاین هستند (46 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
80
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  28 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  301 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  286 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  361 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ققنوس معما (دیدار مخفی دوم)
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مرداد 1404 23:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
غبار نشسته بود روی نیمکت‌ها. نور ماه از پنجره‌ی شکسته می‌تابید.
گابریلا روی میز نشسته بود، پاهاش تاب می‌خورد. یه لیوان پر از بستنی توت‌فرنگی تو دستش بود و یه قاشق چوبی نصفه‌کاره تو دهنش.
لیلی جلوی پنجره نشسته بودو یه تکه کاغذ تو دستش بود.
– می‌دونی چیه؟ کمکم حوصلم داره سر میره.
– خب چرا یه کاری نمیکنی مثلا اتیش بسوزونیم موقعیت از بهتر نداریم فردا جشن فارغ التحصیلی!

لیلی یه نگاه جدی به گابریلا انداخت.
- خرابکاری چی؟ نمی‌تونی بری وسط سالن و جشن فارغ التحصیلی اونا آتیش راه بندازی.

گابریلا یه قاشق دیگه بستنی توت فرنگی خورد، با چشم‌های باز به لیلی خیره شد.
– کی گفت آتیش؟ نه عزیزم، این‌بار قراره کلاسیک باشه. بی‌سروصدا، هوشمندانه، یه خورده مثل ریختن نمک تو شکر، ولی وسط مراسم.

لیلی آهی کشید
. - می‌خوای جشنِ فارغ‌التحصیلی آخر سال بچه‌ها رو نابود کنی، فقط چون حوصله‌ت سر رفته؟

– بیخیال بابا !یه ذره هیجان به زندگیت بده دختر!

قاشق رو تو بستنی چرخوند و رفت جلوی لیلی دستشو دراز کرد و گفت:
_حالا هستی یا نه؟
– باشه. ولی فقط به شرطی که کسی آسیب نبینه. و هیچ ردپایی از تو، یا از من، یا از اینجا نمونه.

گابریلا لبخند زد.
– مثل رد بستنی که ته لیوان می‌مونه؟ دیده نمی‌شه ولی هست؟

قاشق رو درآورد، بستنی تموم شده بود.
– قبول. راهو نشونم بده.
گابریلا نقشه رو برای لیلی توضیح داد:
-یه کاری میکنیم که صندلیا راه برن کاسه های سوپ روی سر استادا بریزن!یه کاری میکنیم که هیچوقت جشنشون یادشون نره!
لیلی ورد های پیشنهادی زیادی داشت و تقریبا همه شان به درد خورد!
– این عالیه! دقیقاً مثل خوردن بستنی توت‌فرنگی با چشمای بسته و امید به اینکه شاید تهش مربا هم باشه.
دوتایی از در خارج شدن. لیلی ورد رو زیر لب زمزمه می‌کرد. گابریلا پشت سرش، بی‌صدا قدم می‌زد... و از جیبش یه لیوان بستنی نو بیرون آورد.
– اگه قراره دوتایی خرابکاری کنیم، حداقل دوتا بستنی داشته باشیم.
روز بعد_جشن فارغ التحصیلی

در سالن بزرگ، همه‌چیز برق می‌زد. روبان‌های بنفش از سقف آویزون بودن، میزها با رومیزی‌های ساتن سفید تزئین شده بودن و یه مجسمه‌ی یخی وسط سالن بالا می‌رفت، شبیه کلاه گروه‌بندی ولی با یه لبخند عجیب.
گابریلا کنار لیلی خم شد:
-خب... آماده‌ای؟ صندلی‌هامون یه‌کم بی‌قرارن امشب.
لیلی ورد رو زیر لب زمزمه کرد. هم‌زمان با اولین نت موسیقی، یکی از صندلی‌ها لرزید. بعد دومی و سومی...یه صندلی با جیغ خفیفی شروع کرد به دویدن وسط سالن. دوتا صندلی دیگه پشت سرش افتادن دنبالش. صداشون مثل سم اسب می‌پیچید تو سالن!
گابریلا بستنی دومش رو لیسید:
-خیلی وقته صندلیا دلشون خواسته برقصن. امشب آزاد شدن.

یه استاد کم‌حوصله از جای بلند شد تا صندلی رو آروم کنه... که درست همون موقع، کاسه‌ی سوپ پر از قارچِ غلیظی که رو هوا معلق بود، با یه چرخش باشکوه ریخت روی سرش.
همه برگشتن سمت صدا. بچه‌ها می‌خندیدن، استادا جیغ می‌زدن، و یکی از پری‌ها که روی گلدونا نشسته بود، رفت وسط موزیک و شروع کرد به رپ خوندن.
لیلی آروم گفت:
- ماجرا داره می‌ره سمت دیوونگی!

گابریلا با قیافه‌ای خیلی جدی، یه قاشق بستنی برداشت.
- یعنی داره عالی پیش می‌ره. ولی هنوز مونده... مرحله‌ی نهایی رو اجرا کنیم؟

لیلی سر تکون داد. ورد بعدی رو زمزمه کرد. ناگهان، تمام روبان‌های آویزون از سقف افتادن و تبدیل شدن به دسته‌های گل که خودشون رو پرت کردن روی مهمونا.
استاد ها دوروبر رو نگاه میکردن تا ببینن کی این کار ها رو میکنه.
گابریلا خندید.
-بستنی توت‌فرنگی بخور، زندگیو آسون‌تر بگیر.

خیلی خوب بود! واقعا گابریلایی که نوشته بودی گابریلای ما بود. شکل بندی پستت یه‌مقدار مشکل داره که خب با تمرین و آموزش و ممارست حل می‌شه. هدف این بود که شخصیت پردازی خودت رو ببینیم و تو شخصیت پردازی‌های ما رو! آفرین! دیگه راهی تا خونه نمونده...

تایید شد!

برای دیدار مخفی بعد، باید توی یکی از اتاق‌ها با بزرگترین دشمن خودت روبرو بشی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/5/9 14:38:45
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/5/9 16:42:56
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/9 17:26:25
پاسخ: ققنوس معما
ارسال شده در: یکشنبه 15 تیر 1404 12:06
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از نوشتن پست در دنیای متافیکشن:


خطاب به آلبوس دامبلدور:

اگر فکر کردی با ارائه‌ی فقط دو گزینه می‌تونی سالازار اسلیترین کبیر رو در چارچوب انتخاب‌های اجتماعی پوسیده‌ای که قرن‌هاست جامعه‌ی جادوگری رو به اسارت گرفته، محدود کنی، سخت در اشتباهی. ما فراتر از انتظارات ظاهر می‌شیم؛ به همه‌ی جادوگران نشون می‌دیم که لازم نیست صرفاً بین دو گزینه‌ی موجود یکی رو انتخاب کنن، بلکه می‌تونن گزینه‌های جدیدی بسازن، یا اصلاً هیچ‌کدوم رو انتخاب نکنن و بعد، حتی خودشون رو هم غافلگیر کنن.

در هر صورت، در شأن ما نیست که شخصاً به‌همراه گابریلا برای شیطنت به مهمونی جادوآموزان وارد بشیم؛ اما داستان را طوری طراحی کردیم که هم شیطنت باشد، هم ردپایی از ما، و هم گابریلا. حالا هم جایزه‌ی «بهترین پست تاریخ جادوگران، ادبیات جهان و ادبیات خارج‌جهان» را بدهید که کلی کار داریم.



و حالا شاهکار ادبی قرن:



زمان: 14:00
مکان: قلعه پادشاهی جهنم


کشوی وسطی میز سالازار در قصر پادشاهی جهنم، جایی نبود که معمولاً برای استراحت انتخاب بشه. اما وقتی پای گابریلا پرنتیس وسط باشه، همه‌چیز ممکنه. لابه‌لای کاغذهای سوخته‌ی قرارداد با شیاطین رده‌پایین، گابریلا با خیال راحت لم داده بود؛ دست زیر سر، پای آویزون از لبه‌ی کشو، و به‌طرز نگران‌کننده‌ای بی‌تفاوت نسبت به اینکه احتمالاً نصف بدنش داره از کشو بیرون می‌زنه، ولی به‌طور معجزه‌آسایی کشو تونسته تا جای خوبی بسته بشه. در میان این بی‌خیالی‌ها، ناگهان در اتاق با خشونتی بیشتر از حد معمول باز شد.

سالازار، با صورت عرق‌کرده و عضلاتی که از روز پا در باشگاه به لرزه افتاده بودن، وارد شد. رد قرمزی روی گردنش حکایت از برخورد آخرین اسکوات ناموفق با هالتر داشت و نگاهش... همان نگاه همیشگی، اما با کمی فشردگی فک بیشتر. با یک حرکت، ردای سلطنتی‌اش را انداخت روی صندلی و مستقیم رفت سراغ میز. کشو را کشید، و همان لحظه، یک جفت چشم بی‌تفاوت با حالتی شبیه «اوه، بالاخره رسیدی» به او خیره شد.

- اینجا راحتی الان؟!
- از روی پنکه بهتره... ولی هنوز به نرمی لوستر نرسیده.

سالازار مکثی کرد. احتمالاً در ذهنش داشت چک می‌کرد که آیا واقعاً همچین مقایسه‌ای رو شنیده یا مغزش داره از درد عضله‌ها اشتباه پردازش می‌کنه.گابریلا کش‌وقوسی به خودش داد، به‌طوری‌که کشو تق‌تق‌کنان به اندازه نیم بند انگشت جابه‌جا شد.

- حوصله‌م سر رفته... جوتیوب رو نگاه می‌کردم، دیدم هاگوارتز مهمونی گرفته. جادوآموزا دور هم جمع شدن، لباسای رنگی، نور، صدا، شادی... به نظر هیجان انگیز نمی رسید ولی من شاید بتونم خودم یه ذره هیجان بهش وارد کنم.

گابریلا از توی کشو بیرون پرید و ادامه داد:
- اجازه هست برم کمی شیطنت کنم؟ یا نه، نباید آسیبی به جادوآموزان هاگوارتز برسه؟

سالازار که همچنان داشت عضله های ساق پاش رو ماساژ می‌داد، با بی‌حوصلگی جواب داد:
- به نظرت قیافه‌مون شبیه کساییه که براشون مهمه جادوآموزای ضعیف ناراحت بشن؟ هر کی اذیت میشه، مقصر خودشه که قوی نیست.

سپس، با نگاهی خاص، لبخند زد.
- تازه شیطنت ریز هم نه... بیا بهت یاد بدیم که یه جادوگر خبیث واقعی چجوری مهمونی بهم میریزه. چشمات رو ببند.

وقتی چشماش بسته شد، صدای کشیده شدن فلز روی چرم شنیده شد. سالازار چوب‌دستی جدیدش را بیرون کشید. چوب ماری‌رنگ، با هاله‌ای سبز و خاکستری، و شاخ براق باسیلیسکی در دلش. همه‌ی شیاطین هم‌اتاقی برای لحظه‌ای از شکنجه‌شون ایستادن و با احترام به چوب نگاه کردن. سالازار وقتی مطمئن شد همه چوب‌دستی دیدن، اون را دوباره در جیب گذاشت.

- فقط میخواستیم چوب دستی تازه‌ام رو ببینین، این طلسم رو با دستان مقدسمون هم میتونیم انجام بدیم.

دستانش را بالا برد، وردی به زبان باستانی خواند که لابه‌لای نفس‌زنان بعد اسکوات، کمی شبیه فحش هم به‌نظر می‌رسید اما خب کدوم طلسمی جرات داشت حرف سالازار رو گوش نکنه حتی اگر شفاف بیان نمیشدن؟ گابریلا ناگهان از زمین جدا شد. نیم‌تنه‌ی آبی‌اش در حال تحلیل رفتن بود، در حالی که سبز تیره مثل جریان جوهری سیاه در آب، تمام وجودش را فرا می‌گرفت. گابریلا به آرومی اومد پایین ولی به طرز عجیبی مثل شیطونک چند بار بالا پایین رفت و انگار از این اتفاقی که چند ثانیه پیش افتاده بود خیلی لذت برده. لبخند فرا شیطانی هم روی لباش شکل گرفته بود و حالا آماده بود.

- اون بخش که مربوط به رووناست، فعلاً گذاشتمش تو انباری. امشب می‌خوام با نسخه‌ی کامل ما بری مهمونی.


زمان: 20:00
مکان: شکنجه‌گاه جهنم


سالازار، لم‌داده روی تخت شکنجه‌ای که هنوز بوی خون تازه می‌داد، با یک بسته یخ روی زانوی چپش، به صفحه‌ی جوتیوب زل زده بود. آتشی آرام در بخاری شعله می‌کشید، و آهی از سر رضایت... یا شاید درد عضله... از گلویش خارج شد. کانال را سوییچ کرد به لایو خبری هاگوارتز تا ببیند چه اتفاقات جدیدی افتاده.


نقل قول:
فوری! حمله به مهمانی جادوآموزان در سالن بزرگ! سه گریفندوری در حال حاضر روی سقف معلق‌اند، دو ریونکلاوی به زبان عقاب شروع به صحبت کردن کرده‌اند، و... اوه نه، یکی از هافلپافی‌ها داره با خودش می‌جنگه! گابریلا دیده شده که سوار بر سقف داره بستنی می‌خوره!

تصاویر واصله نشان می‌دادند که یکی از دانش‌آموزان گریفیندور با شمشیر گریفیندور در حال دویدن دنبال پروفسور فلیت‌ویک بود، در حالی که فلیت‌ویک با لباس جغد هاگوارتز می‌دوید و فریاد می‌زد: "من فقط رهبر ارکستر بودم! "

در گوشه‌ای دیگر، دو ریونکلاوی به شکل همزمان به مار روی فرش سالن خیره شده و زمزمه‌هایی می‌کردند که باعث شد فرش، خودش را بپیچد و یکی از اساتید را ببلعد.
از طرفی، یکی از هافلپافی‌ها (به گفته شاهدان، دانش‌آموز سال اول) ظاهراً طلسم دوگانگی روانی خورده بود و مدام خودش را به دوئل دعوت می‌کرد.

لحظاتی بعد گابریلا، که حالا روی سقف ایستاده بود و بستنی‌اش را با خونسردی لیس می‌زد، از کیفش بلندگویی بیرون کشید و شروع کرد به اجرای آهنگ تیتراژ سریال‌های جنایی ماگلی، در حالی که روی یک سرسره ساخته‌شده از طلسم‌های لغزنده دانش‌آموزان را مستقیم درون عمیق‌ترین جاهای دریاچه هاگوارتز مینداخت.

همزمان، یک اسلیترینی با نقاب مرگخوارها روی صحنه آمد و بی‌هدف شروع به اجرای استندآپ کمدی در مورد "چرا پاتر همیشه وسط ماجراس" کرد، که باعث شد مک‌گونگال خودش را به گربه تبدیل کند و در گلدان بخزد.

هنوز مشخص نیست چه تعداد طلسم نابخشودنی، نیمه‌بخشش‌پذیر، و کاملاً بی‌معنا در این مهمانی استفاده شده، اما قطعاً صحنه‌هایی مثل رقص گروهی با جسدهای متحرک یا آوازخوانی در زبان مرگ‌خوارها نمی‌تونه حاصل تصمیم آزادانه‌ی یک جادوآموز نرمال باشه؛ این سطح از بی‌رحمی و خلاقیت رو فقط می‌شد در ذهن مریض سالازار اسلیترین پیدا کرد… یا شاید هم در شاگردانی که سعی دارن از استادشون جلو بزنن.




بعد از شنیدن این گزارش‌ها، اهریمن‌های جهنم به همان آتش جهنم قسم خوردند که لبخند ریزی بر لب‌های سالازار نقش بست. البته که اگر در مورد راست بودن این شایعه از خودش بپرسی، با کریشیویی لذت‌بخش روبه‌رو می‌شی و جوابی نمی‌گیری...
ولی می‌شه گفت که هر دو نفر آن شب با آرامش و آسایش خوبی خوابیدن. گابریلا در تختی ساخته‌شده از بادکنک‌های جادوییِ ترکیده، و سالازار ... البته سالازار که هیچوقت نمیخوابد. خواب برای جادوگران ضعیف هست که وقت برای تلف کردن دارن، سالازار همیشه بیدار و هوشیار در حال اجرای نقشه‌های شومش هست و حال ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
ققنوس معما (دیدار مخفی دوم)
ارسال شده در: شنبه 14 تیر 1404 17:30
نمایش جزئیات
آفلاین
هرکس که در پی روشنایی باشه، دیر یا زود آواز ققنوس رو خواهد شنید...

اینجا ققنوس معماست. مرحله دوم از سفر نه‌چندان طولانی شما برای رسیدن به راز ققنوس و عضویت در ارتش سپید.

همون‌طور که می‌دونین، ققنوس یکی از اسرارآمیزترین و ناشناخته‌ترین موجودات جادوییه. از دوران جادوی کهن تا همین امروز، اطلاعات خیلی کمی در موردش وجود داره. اما یکی از شگفت‌انگیزترین ویژگی‌های ققنوس، پیوندیه که گاهی با یک جادوگر یا ساحره پیدا می‌کنه.
افراد کمی این تجربه رو داشتن که در طول عمرشون آواز ققنوس رو بشنون. ولی اگه روزی موفق بشین اون نغمه‌ی بی‌مانند رو بشنوین، مطمئن باشین که در سپیدی شما هیچ شکی نیست.

و خب همونطوری که حالا دیگه حدس می‌زنین، حالا وقتشه شما هم داستانتون رو تعریف کنین: روزی که فهمیدین قلبتون روشن‌تر از سایه‌ها می‌تپه، لحظه‌ای که به خودتون ثابت شد باید مسیر زندگیتون رو با محفل ققنوس پیش ببرید. اینجوری به خودتون و به همه ما ثابت می‌شه که جاتون توی محفل درسته!

پس شروع به نوشتن کنین.

لازم نیست حتماً توی داستانتون ققنوس یا آوازش اومده باشه. ما اینجا بیشتر دنبال اون لحظه‌ای هستیم که شما متوجه شدین، قلبتون متعلق به محفل ققنوسه!
پس بدون عجله ما رو بیشتر با اون قسمت سفید از شخصیتتون آشنا کنین و سفید بودنتون رو به رخ بکشید!

پس وقت بذارین و با ما شریک بشین. همین روایت‌هاست که بعدها توی نبردها و فعالیت‌های محفلی به کارتون میاد.
من باید با خوندن پستتون حس کنم که یک شخصیت سپید روبه‌رومه؛ کسی که وفاداریش به محفل هیچ‌وقت فروکش نخواهد کرد، همون‌طور که آواز ققنوس هیچ‌وقت خاموش نمی‌شه.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/3 19:01:39
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1404/5/3 19:07:38
ویرایش شده توسط الستور مودی در 1404/6/24 13:24:10