جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

56 کاربر(ها) آنلاین هستند (39 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
52 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: مهد کودک وول
ارسال شده در: امروز ساعت 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
دختری با بادکنک نارنجی !! قسمت اول

صبح اولین روز بازگشایی مهدکودک وول، خیابان‌های اطراف لندن حال‌وهوای عجیبی داشت.
از چند خیابان آن‌طرف‌تر هم می‌شد بادکنک‌های رنگارنگی را دید که به نرده‌ها و درخت‌های اطراف مهد بسته شده بودند و با وزش باد آرام تکان می‌خوردند.

مهدکودک وول قرار نبود یک مهدکودک معمولی باشد.
اینجا جایی بود برای بچه‌های جادوگر؛ بچه‌هایی که هنوز بسیاری از آن‌ها نمی‌دانستند چه توانایی‌هایی در وجودشان پنهان شده است.

بچه‌هایی که ممکن بود یک روز اسباب‌بازی‌شان بدون دلیل حرکت کند، روزی دیگر چراغ اتاق با عصبانیتشان خاموش شود یا حتی گاهی اتفاقی عجیب بیفتد و خودشان فکر کنند فقط «شانسی» بوده است.
وول قرار بود جایی باشد که این اتفاقات، کم‌کم کشف شوند.

آن صبح، جلوی در مهد پر از بچه‌هایی بود که هرکدام چیزی در دست داشتند.
یکی شاخه‌ای از گل‌های صورتی گرفته بود. یکی دسته‌گلی زرد را محکم بغل کرده بود. یکی آن‌قدر گل‌ها را فشار داده بود که چند گلبرگ روی زمین ریخته بود.
بعضی از بچه‌ها هم بادکنک‌های رنگی در دست داشتند. صدای خنده و گریه و هیجان همه‌جا پیچیده بود.

تقریباً همه‌ی بچه‌ها به خانواده‌هایشان چسبیده بودند.
یکی آستین مادرش را گرفته بود. یکی پای پدرش را بغل کرده بود. یکی هم با چشم‌های پر از اشک به در
مهد نگاه می‌کرد، انگار قرار بود وارد یک غار تاریک و پر از اژدها شود.

اما میان آن همه بچه‌ی مضطرب، یک نفر کاملاً متفاوت بود.

سلوینیا
دختر کوچولوی عجیب و آرامی که با کوله‌پشتی کوچکش، بدون هیچ بزرگتری کنار خودش، از خیابان رد شده و جلوی در مهد ایستاده بود.

در دستش فقط یک بادکنک نارنجی بود و بندش را دور مچ کوچکش پیچیده بود تا فرار نکند.
اما خبری از گل نبود. اصلاً. نه گل رز. نه گل گلایل. نه حتی یک گل کوچک و بیچاره که بشود به لباسش سنجاق کرد.

چون سلوینیا گل‌ها را می‌فهمید. از همان وقتی که خیلی کوچک بود، وقتی کنار باغچه می‌نشست، صدای آرامی از میان برگ‌ها و گلبرگ‌ها می‌شنید.
او نمی‌دانست این توانایی چیست. فقط می‌دانست گل‌ها وقتی چیده می‌شوند، خوشحال نیستند.

از نظر سلوینیا، آوردن یک گل بریده‌شده برای خوشامدگویی، یکی از مسخره‌ترین رسم‌های دنیا بود. برای همین تصمیم گرفته بود اصلاً گل نیاورد. در عوض، یک بادکنک نارنجی آورده بود.

بادکنکش را بالا گرفت و با رضایت به آن نگاه کرد.
بادکنک هم در باد تکان خورد. سلوینیا سرش را تکان داد. انگار هر دو با هم به این نتیجه رسیده بودند که انتخاب خوبی بوده است.

در همان لحظه، صدای موسیقی شادی از حیاط مهد بلند شد.
درهای بزرگ حیاط باز شدند و برنامه‌ی خوشامدگویی شروع شد.
چند عروسک بزرگ و رنگارنگ وسط حیاط بالا و پایین می‌پریدند. جادوگرهای جوان برگزارکننده با چوبدستی‌هایشان حباب‌های بزرگی درست می‌کردند که داخل هرکدام نورهای رنگی می‌درخشید. حباب‌ها در هوا بالا می‌رفتند و با یک «پاق»کوچک منفجر می‌شدند.

موسیقی بلندتر شد. بادکنک‌ها تکان خوردند. کاغذهای رنگی از بالای حیاط پایین ریختند و چند پرنده‌ی کاغذی جادویی از میان جمعیت پرواز کردند و دور بچه‌ها چرخ زدند.

سلوینیا برای اولین بار کمی لبخند زد. یک پرنده‌ی کاغذی روی سرش نشست. سلوینیا دستش را بالا آورد. پرنده را گرفت.
پرنده بال‌هایش را تکان داد. سلوینیا هم بدون اینکه ذره‌ای تعجب کند، آن را داخل جیب کوله‌اش گذاشت.
انگار از قبل برای چنین اتفاقاتی جیب مخصوصی آماده کرده بود.

مراسم با خوشامدگویی مربی‌ها ادامه پیدا کرد.
برای هر بچه یک بسته شکلات قورباغه ای و یک مداد هفت رنگ جادویی در نظر گرفته شده بود و بچه‌ها یکی‌یکی وارد حیاط می‌شدند. بعضی‌ها هنوز گریه می‌کردند. بعضی‌ها به سختی از خانواده‌هایشان جدا می‌شدند.
حتی یکی از بچه‌ها وقتی مادرش فقط یک قدم عقب رفت، خودش را روی زمین انداخت و شروع کرد به ونق زدن.

اما سلوینیا؟
سلوینیا اصلاً چنین مشکلاتی نداشت. او حتی از اول هم اجازه نداده بود کسی همراهش بیاید. از نظر خودش، رفتن به مهدکودک بدون همراهی بزرگترها کاملاً طبیعی بود.
جدایی، گریه و خداحافظی‌های طولانی هم از نظر او چیزی جز «مسخره‌بازی» نبود.

کوله‌اش را روی شانه جابه‌جا کرد و وارد حیاط شد...

ادامه دارد..
Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: مهد کودک وول
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نکته: مطالب زیر نوشته جی کی رولینگ نیست.

هری پاتر و خاطره‌ی مهد کودک: قسمت چهارم

شاید اتفاقاتی که افتاد بیش از یک دقیقه طول کشید؛ اما هیچ‌کدام از کودکان یا بزرگسالان مهدکودک، به جز هری، نه از جایشان تکان خوردند، نه حتی جیغ و فریاد زدند.

ابتدا سوسو زدن چراغ‌ها به حرکات پاندولی لوسترها تبدیل شد. بعد زمین زیر پایشان شروع به لرزیدن کرد و خرده‌‌گچ از سقف روی شانه‌ها و موهایشان ریخت. چیزی مثل دود یا بخار فضای آنجا را پر می‌کرد.

هری از جایش بلند شد و با تعجب به وسط اتاق خیره شد، جایی که به نظر می‌رسید حالا با تاریک‌تر شدن فضای اطرافشان، روشن و روشن‌تر می‌شد. درست در همان نقطه، شمایل تیره و تار یک هیکل درشت ظاهر شد. صورت نداشت یا اگر داشت بعدها به خاطر هری نمی‌ماند، اما در نظر هری اگر روح وجود خارجی داشت، آن موجود دقیقاً یک روح بود داشت جلویش ظاهر می‌شد تا فقط یک جمله به او بگوید و غیب شود:

- هری پاتر... پسری که زنده ماند... خودت را پیدا کن... پلیدی روحت را در آغوش نگیر... خودت را پیدا کن...

تمام شد. دوباره همه‌چیز مثل قبل شد. نه خبری از زمین‌لرزه بود، نه روح، نه تاریکی و نه حتی نور متمرکز.

همه با تعجب به همدیگر نگاه می‌کردند و سعی می‌کردند جلوی به‌هم خوردن دندان‌هایشان را بگیرند.

آنا خانم در حالی که سعی می‌کرد جلوی بچه‌ها خودش را نبازد، آرام به یکی از پنجره‌ها نزدیک شد و بیرون را نگاه کرد. همه‌چیز آرام به نظر می‌رسید.

هری به چشم دوستان جدیدش و حتی به دادلی نگاه کرد؛ به نظر می‌رسید چهره‌شان کم‌کم داشت آرام می‌شد و بعد... دوباره به کاری که قبل از آن می‌کردند ادامه دادند!




منتظر قسمت پنجم باشید.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: مهد کودک وول
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1404 15:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نکته: مطالب زیر نوشته جی کی رولینگ نیست.

هری پاتر و خاطره‌ی مهد کودک: قسمت سوم

هری مداد شمعی قرمز را برداشت و کمی به فکر فرو رفت. او هیچ وقت نقاشی‌کشیدن بلد نبود، چون دادلی همیشه همه‌ی مدادها و کاغذهای رنگی را از او می‌گرفت. اما حالا کسی جلویش را نمی‌گرفت. مدادی را روی کاغذ گذاشت و چیزی کشید که بیشتر شبیه یک دایره‌ی کج‌ومعوج بود. بعد چند خط نامرتب دورش کشید.

ملانی پرسید:
«اینو کشیدی؟ چیه؟»

هری کمی خجالت کشید و گفت:
«خب... یه توپ... یا شاید هم خورشید.»

جیمز خندید و گفت:
«بهتره بگیم خورشیدِ توپکی!»

هر سه خندیدند. درست همان لحظه صدای فریاد دادلی بلند شد:
«خانوم آنااا! این دو تا ماشین مال منه! بهشون بگین ندزدن!»

هری و دوستان تازه‌اش به آن طرف نگاه کردند. دادلی با صورت قرمز و عصبانی وسط اتاق ایستاده بود و دو پسر چاق کنار او، هر کدام ماشینی در دست داشتند و نمی‌خواستند پس بدهند.

آنا خانم آرام جلو آمد و با لحنی مهربان گفت:
«دادلی جان، اینجا همه چیز برای همه‌ست. می‌تونید با هم بازی کنید.»

اما دادلی قهر کرد، ماشین‌ها را از دستشان کشید و روی زمین نشست.

هری آهسته به ملانی گفت:
«اون همیشه همینطوریه... هیچ وقت با کسی شریک نمی‌شه.»

ملانی سرش را تکان داد:
«خب، ما شریک می‌شیم. بیا با هم یه نقاشی بزرگ بکشیم. اینجوری زودتر تموم می‌شه.»

هری لبخند زد. او برای اولین بار حس کرد جایی هست که نه تنها کسی از او چیزی نمی‌گیرد، بلکه حتی دوست دارد با او چیزی بسازد.

اما درست وقتی داشتند نقاشی بزرگشان را شروع می‌کردند، نور چراغ‌ها کمی لرزید. انگار اتاق برای چند ثانیه تاریک شد. همه بچه‌ها دست از بازی کشیدند و به سقف نگاه کردند.

آنا خانم گفت:
«عجب! شاید برق مشکل پیدا کرده...»

ولی هری، بی‌آنکه بفهمد چرا، حس کرد این تاریکی چیز عادی نیست...



منتظر قسمت چهارم باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: مهد کودک وول
ارسال شده در: چهارشنبه 5 شهریور 1404 01:19
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت اول- ساعت 6 صبح
قسمت دوم- ساعت 7:20 صبح

قسمت سوم


لرد به میز شلوغ نگاهی انداخت. سر میز صبحانه باید همه با شوروشوق صبح را شروع می‌کردند ولی تقریباً همه افراد سر میز در حال دعوا و جروبحث بودند. لرد این بار با تحکم بیشتر از قبل همه افراد را به آرامش دعوت کرد و گفت:
- مرگخوارانم! فرزندم و دوستان من! اشکالی نداره که هر کس چی دوست داره! باید به علایق هم احترام بذاریم و یاد بگیریم که هرکسی میتونه سلیقه خاص خودش رو داشته باشه و تا وقتی که سلیقه‌اش به ما آسیب نمیزنه و مشکل شدیدی ایجاد نمیکنه... بهتره نظرمون رو برای خودمون نگه داریم!

چند ثانیه سکوت برقرار شد و لرد بلافاصله سکان سخن را به دست گرفت تا از این فرصت استفاده کند و با دخترش حرف بزند.
- دلفی بابا! تو دوست داری حلیمتو با چی بخوری؟

دلفی ذوق زده گفت:
- بابا... میتونم چیزی به غیر از شکر و نمک رو انتخاب کنم؟

لرد لبخند کم رنگی زد و گفت:
- البته که میتونی! میدونی یه بخش باحال زندگی میتونه این باشه که چیزهای مختلف رو امتحان کنی... ممکنه مزه شون خوب باشه یا نه... ولی مهم اینکه نترسیم و خلاقانه فکر کنیم نه؟

دلفی لبخند بزرگی زد و گفت:
- منم دقیقاً به همین فکر کردم! راستش میخوام... عسل رو امتحان کنم! فکر کنم چون شیرینه خوشمزه میشه!

مروپ با شنیدن این حرف لبخندی زد و در حالی که بلند می‌شد که عسل را به دست دلفی بدهد گفت:
- آفرین دلفی مامان! مامانم اینو امتحان میکنه که ببینه عسل خوشمزه میشه یا نه!

لرد به دختر یکی یکدانه اش نگاهی انداخت و احساس افتخار کرد. او بزرگ شده بود و افکار نو و تازه داشت. او دختری بود که می‌توانست الگو همه باشد. در حالی که حلیم خوردن دخترش را نگاه می‌کرد، پرسید:
- خب... خوشمزه شده؟

دلفی با لذت تمام لقمه‌اش را قورت داد و گفت:
- محشر شده!

- خب انتظارشو داشتم! اخه عسل یه چیز جادوییه!

دلفی ابرویی بالا انداخت و گفت:
- بابا! چه جادویی!؟ داری شوخی می‌کنی؟

لرد نیم نگاهی به همه افراد میز که توجه هاشن جلب شده بود انداخت و گفت:
- نه! دارم جدی میگم!... بذار داستانشو برات تعریف کنم... یه بار وقتی بچه بودم توی کتاب خوندم که لپرکان ها به زنبورها یاد دادن که چطور عسل درست کنن... میدونی لپرکانها چین؟

- نه... چی هستن؟

- اونا یه موجودات ریز و خیلی شیطونن... قدشون در بهترین حالت به قد یه بچه گربه میرسه... گوشای درازی دارن و خیلی باهوشن. معمولاً لباس‌های سبز تنشون میکنن و خیلی‌ها میگن اولین بار در ایرلند دیده شدن. لپرکان عاشق طلا و سکه‌اند! هر وقت یکی یه سکه رو اتفاقی روی زمین می اندازه می‌دوند و برش می‌دارند و خیلی هم توی این کار سریعند! برای همین نه کسی اونا رو میبینه و کمتر کسی میتونه سکه‌های گم شده رو پیدا کنه!... افسانه‌ها میگن که چون عسل هم مثل طلا رنگش طلاییه، لپرکانها عسل هم خیلی دوست دارن و اونها بودند که به زنبورها یاد دادن که کندوشون رو روی درخت‌ها بسازن و عسل رو انبار کن... درست مثل خودشون که سکه انبار می‌کنند! تازه اونها عسل رو جادو کردند که هیچ وقت خراب نشه تا هر وقت دلشون میخواد بتونن برن و یواشکی یه عالمه عسل بخورند!

دلفی که دیگر حلیم را کنار گذاشته بود و با چشمهای درشت شده به لرد نگاه می‌کرد، گفت:
- وای! اینو اصلاً نمیدونستم! برای همینه عسل هیچ وقت خراب نمیشه... میگم... اگه یه ظرف عسل بذارم گوشه خونه... میتونم یه لپرکان بگیرم؟

بلاتریکس که درست کنارش نشسته بود، دستی بر سر دخترش کشید و گفت:
- بابا که بهت گفت... اونا خیلی سریع اند... بعیده بتونی یه لپرکان بگیری ولی احتمالاً یه عالمه مورچه گیرت بیاد!

بعد سرش را به دلفی نزدیک کرد و با صدای آهسته‌ای گفت:
- که فکر نمی‌کنم مامان مروپ و وینکی خیلی باهاش موافق باشند!
بعد چشمکی به دخترش زد و دلفی ریز خندید.

لرد نیز یک قاشق از حلیمش را خورد و رو به مادرش گفت:
- این همیجوری هم خیلی خوشمزه است... میتونی هیچی هم...
اما جمله‌اش را ناتمام گذاشت و خشکش زد.

دلفی که تعجب کرده بود رد نگاه پدرش را گرفت و با دیدن صحنه‌ای که در گوشه میز جریان داشت نفسش را در سینه حبس کرد. در آن گوشه گلرت با بی خیالی در حال ریختن مربای توت فرنگی مورد علاقه لرد داخل حلیمش بود. این مربا به قدری برای لرد عزیز بود که حتی آن را با دلفی نیز تقسیم نمی‌کرد و حالا گلرت نصف شیشه مربا را روی حلیمش خالی کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: مهد کودک وول
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1404 08:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نکته: مطالب زیر نوشته جی کی رولینگ نیست.

هری پاتر و خاطره‌ی مهد کودک: قسمت دوم

هر بچه‌ای حتی یک بار به آن مهد کودک می‌رفت، متوجه می‌شد که آنا خانم یکی از مهربان‌ترین آدم‌هایی بود که روی زمین وجود داشت. موهای فِرفِری، عینک چهارگوش بزرگ و لبخندی که همیشه داشت. او مراقب بچه‌ها بود و هر وقت سوالی از او می‌پرسیدند، سعی می‌کرد جواب خوبی بدهد.


هری و دادلی وارد یک فضای خیلی بزرگ شدند. به هر طرف نگاه می‌کردند اسباب‌بازی می‌دیدند. از ماشین‌های کنترلی گرفته تا اسب‌های چرخ‌دار، هر چیزی برای سرگرم کردن آنها وجود داشت. چهار بچه‌ی همسن خودشان هم آنجا بودند.

آنا گفت:
«خب بچه‌های شیرین من. برید و ببینید از چی خوشتون میاد.»

دادلی برگشت و به هری نگاهی کرد و گفت:

«من این طرفی می‌رم. تو اون طرفی برو. اسباب‌بازی خوبا مال منه.»

هری خنده‌ای زد و گفت:

«اسباب‌بازی خرابا هم برای من.»

دادلی متوجه نشد هری او را دست می‌انداخت یا نه؛ فقط به سمت دو پسر چاقی که گوشه‌ای داشتند بازی می‌کردند حرکت کرد.

هری هم تصمیم گرفت در جهت مخالف، خود را به دختر و پسری برساند که در گوشه‌ی دیگری داشتند با مدادشمعی نقاشی می‌کشیدند.

دخترک صاف‌ترین موهای جهان را داشت. مشکی مشکی. روی صورتش پر از کک و مک بود و دندان‌های خرگوشی‌اش حتی وقتی لبخند نمی‌زد هم مشخص بودند.
پسرک موهای وزوزی و بسیار کوتاه داشت. دماغش کمی کوفته و بزرگتر از حالت عادی بود و رنگ پوستش تیره بود.
ا
«سلام. من هری هستم. هری پاتر.»

دختر برگشت و به هری نگاه کرد.
«سلام هری. من ملانی هستم. ملانی جانسون.»

پسرک گفت:
«سلام. من جیمز هستم. جیمز آگارد.»

یک لحظه هر سه نفر با هم لبخندی زدند و بعد جیمز یک تکه کاغذ و ملانی چند مداد شمعی جلوی هری گذاشتند تا او هم مشغول نقاشی کشیدن شود.

هری به نقاشی نیمه‌کاره‌ی ملانی نگاه کرد. یک ماشین کشیده بود و یک زن که کنار ماشین ایستاده بود.
اما نقاشی جیمز کوه و درخت بود با چند پرنده که آن بالا پرواز می‌کردند.





منتظر قسمت سوم باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: مهد کودک وول
ارسال شده در: جمعه 17 مرداد 1404 15:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نکته: مطالب زیر نوشته جی کی رولینگ نیست.

هری پاتر و خاطره‌ی مهد کودک: قسمت اول

در ورودی مهد کودک وول باز شد و چهار نفر از آن وارد شدند. یک مرد چاق، سیبیلو و عبوس به نام ورنون درسلی، یک زن بسیار لاغر و اخمالو به نام پتونیا درسلی، یک پسربچه حدودا ۵ ساله به نام دادلی درسلی و یک پسربچه دیگر تقریبا همسن با عینک گرد و موهای سیاه به هم ریخته به نام هری پاتر. آقای جانسون پشت میز پذیرش حرف‌های بین ورنون و همسرش را می‌شنید:

ورنون: صد بار بهت گفتم پتونیا جان، اونجا جای بچه‌ها نیست. چند ساعت می‌گذاریم اینجا باشن و برمی‌گردیم.
پتونیا: اما من تو این چند ساعت خیلی نگران دادلی می‌شم. عشق مامان عادت نداره از من دور باشه.

دادلی نگاهی به مادر و پدرش انداخت و نگاهی هم به هری. بعد گفت: اینجا اسباب‌بازی هست؟ می‌شه این رو ببرید من بمونم؟

با دستش به هری اشاره کرده بود.
هری گفت: نه من میخوام اینجا بمونم. دادلی رو ببرید.

ورنون که از این وضعیت خوشش نیامده بود دستش را روی سیبیلش گذاشت و با عصبانیت همه را ساکت کرد.

آقای جانسون از پشت میز بلند شد، به خانم مهربانی که همان لحظه وارد لابی (قسمت ورودی ساختمان) شد اشاره کرد و با لبخند به دو پسربچه گفت: شما با آنا خانوم برید داخل. بهتون قول می‌دم بهترین روز زندگیتون باشه.

چشمکی به هر دو زد و آنها را با آنا خانوم راهی کرد.

ورنون: آقای جانسون لطفا دادلی هر چی خواست بهش بدید. اگر نداشتید بخرید من پولش رو میدم. هیچکس نبود که از این دو تا مراقبت کنه و باید خانومم رو می‌بردم به این دکتر...

آقای جانسون رو به پتونیا گفت:
اصلا نگران نباشید. اینجا ما همه جوره مراقب بچه‌هاتون هستیم.

پتونیا و ورنون به هم لبخند زدند و بعد از انجام کارهای نوشتنی و پر کردن فرم‌ها از در مهد کودک خارج شدند.


منتظر قسمت دوم باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
مهد کودک وول
ارسال شده در: پنجشنبه 16 مرداد 1404 23:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مهد کودک وول




بدینوسیله، به‌عنوان شهردار کنونی شهر بزرگ لندن، بازگشایی مهد کودک وول را به همه‌ی عزیزان تبریک عرض می‌کنم!

مالک حقوقی این مهد کودک نوساز و زیبا، وارث مالک پیشین یتیم‌خانه‌ی وول (Wool's Orphanage) است. یتیم‌خانه‌ی وول تا پیش از سال 1997، در نزدیکی ایستگاه قطار کینگز کراس و در محله‌ی لمبث بود که متأسفانه در راستای اجرای طرح ادارات در آن بلوک مشخص تخریب شد. اکنون مالکان جدید تصمیم به بازگشایی آن گرفته‌اند، آن هم فقط چند خیابان آن طرف تر، با این تفاوت که دیگر تنها به یتیمان تعلق ندارد. متأسفانه شایعاتی به گوش رسیده بود که یکی از مخوف‌ترین جادوگران سیاه کودکی خود را در آن یتیم‌خانه گذرانده است.

حالا با طراحی جدید و بهتر اما با حفظ نام، در این مکان زیبا میزبان کودکان و نوجوانان هستیم. باشد که هم کودکان قدیم هم کودکان نسل جدید از آن لذت برند.




قوانین و شرایط لازم‌الاجرای تاپیک:

* با توجه به اینکه هری پاتر مجدد سر زبان‌ها افتاده و از نسل جدید، خصوصاً دهه 90 و 1400 اعضا جدیدی به ما اضافه خواهد شد و در کنار آن شاهد حضور مجدد قدیمی‌ها نیز خواهیم بود، جهت حفظ تنوع و کمک به اقناع سلایق گروه‌های سنی مختلف (این بار با تمرکز بر کودکان و نوجوانان)، جهت کمک به تولید محتوای کودکانه، از دوستان دعوت می‌شود در این تاپیک نیز فعالیت داشته باشند.
* با توجه به اینکه مخاطبین هدف این تاپیک، کودکان و نوجوانان هستند (البته در آن برای مطالعه بزرگسالان نیز باز است)، محتوای ارائه‌شده الزاماً می‌بایست با در نظر گرفتن سلیقه این گروه مخاطبین آماده و ارائه شود. در غیر این صورت، پست مربوطه حذف و برای نویسنده آن پیام شخصی می‌شود تا در جای دیگری از سایت از آن استفاده کند.
* تا اطلاع ثانوی فعالیت تاپیک به صورت "تک پستی" و ترجیحاً با موقعیت مکانی مهد کودک وول در لندن خواهد بود.

امیدواریم بچه‌های عزیز از رول‌های زیبای این تاپیک لذت ببرند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1405/2/20 21:49:39
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده