جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: شور یک نیمچه هنرمند
ارسال شده در: جمعه 10 بهمن 1404 08:56
نمایش جزئیات
شغل
امروز، مردی به کتاب‌فروشی شب سپید پناه آورد که ناخواسته زخم کهنه‌ای را گشود.

خلاف اخلاق است گفتن این که چه کسی بود و چه گفت؛ اما فکر نکنم گفتن این که مرا به چه فکری واداشت، مشکلی داشته باشد.

آیا ما انسان‌ها، تاکنون فکر کرده‌ایم که شاید"هیولا"هایی که داغ ننگ بر پیشانی‌اش می‌زنیم، واقعا هیولا نیستند؟

جهان ما، چهارچوب مشخصی از "انسان" بودن دارد: شغل خوب در وزارتخانه، خوش‌رویی، سرزندگی و در نهایت، دوری از هر چیزی که به عادت نسازد.

حال چه می‌شود اگر انسانی را بیابیم که بدون آسیب، با این متر و معیار بشرساز جور نباشد؟

بهترین چیزی که نصیب آن از محدوده بیرون رفته‌ها می‌شود، تمسخر است و استهزاء. زهرخندها، زمزمه‌ها و نیش و کنایه‌‌ها.

برخی از این هم گذشته و به طرد روی می‌آورند. داغ‌های ننگی بر پیشانی این بینوایان می‌زنند که مفهوم تمامشان یک چیز است:《هیولا.》

اما بیایید لحظه‌ای دست نگه‌داریم و بیندیشیم. چه کسی انسان بودن را تعریف می‌کند؟ با چه چیزی؟

افرادی که لایک کردند

پاسخ: شور یک نیمچه هنرمند
ارسال شده در: یکشنبه 5 بهمن 1404 17:07
نمایش جزئیات
شغل
با ساربان بگویید، احوال آب چشمم...
رهایم کنید، بگذارید بگریم؛ همچو ابر در بهاران. باور کنید که از سنگ ناله می‌خیزد روز وداع یاران.

هر کس شراب فراق را یک بار چشیده باشد، می‌داند چه تلخ و زهرآلود است. حال تصور کنید نه یک بار، که سه بار این مزه‌ی گس زیر زبانتان بیاید.

استلای عزیزم! خواهر کوچکترم که به من فهماند وقتی کسی برای رفتن آمده باشد، ناله‌ی هیچ دل‌شکسته‌ای او را نگه نخواهد داشت. نه مویه‌های من، نه گریه‌های مادرم و نه التماس‌های پدرم. نه ضجه‌های دوستانش و نه آه‌های عشاق دل‌شکسته.

یک سال گذشت و پس از آن، مادرم رفت. همه چیز زیر سر یک مشت آهن قراضه بود، باورتان می‌شود؟ چه طنز تلخی!

بیچاره پدرم! در یک سال، هم همسرش رفت و هم دختر محبوبش. خیلی تاب آورد که پنج سال فراق را تحمل کرد! در نهایت، با تب مرد؛ بدون این که توبیاس بگذارد من از او خداحافظی کنم.

نمی‌دانید، نمی‌دانید که تنها و رهاشده بودن در دنیایی که شما را نمی‌خواهد و پس می‌زند، چه‌قدر سخت است...

افرادی که لایک کردند

پاسخ: شور یک نیمچه هنرمند
ارسال شده در: جمعه 3 بهمن 1404 12:21
نمایش جزئیات
شغل
مادر، مرا در آغوش بگیر. دلم آن شهری را می‌خواهد که اندازه‌ی خودم بود؛ ولی از این دنیا خیلی بزرگ‌تر. همان جایی که نه ترس بود و نه تنهایی و مرگ، نه من گم می‌شدم، نه یک چکاوک.

همان آغوش امن، همان آرامش حقیقی و راست...همان جا که خوشبختی ابدی معنا داشت.

مادر، نگو بزرگ شده‌ام، نگو که عصر گریه گذشته. نگو اشک دیگر به چهره‌ام نمی‌آید. فقط بغلم کن، بگذار بگریم. دیدن این دنیا، سنگ را هم به گریه می‌اندازد.


مادر، این جا مثل قصه‌هایی که می‌گفتی نیست! شاهزاده‌ی قصه، دختر فقیر را برای عشق نمی‌خواهد. در واقع، دیگر عشقی در کار نیست.

این جا قلبت را که بدهی، تکه پاره اش می‌کنند. مهر که نثار کنی، همان را در صورتت پرت می‌کنند.

این جا نه نور است و نه زیبایی راستین. همه چیز سیاهی است و پلیدیست و تباهی.

مادر، من گم شده‌ام. در افکارم، در ترس‌هایم... در این فکر که مبادا کافی نباشم، در این ترس که مبادا کمک‌هایم کافی نباشند.

مادر، این جا همه چیز با شاد و خوشبخت تا همیشه تمام نمی‌شود. مادر، خودت دیدی که بهار چه‌گونه از آغوشم پر زد و رفت.

مادر، در آغوشم بگیر, دلم آغوش بی‌دغدغه می‌خواهد. جایی که وحشت باشد و نه اندوه.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: شور یک نیمچه هنرمند
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1404 19:06
نمایش جزئیات
شغل
گر یک عطسه آید از دماغت؛
پرد هوشش ز سر بیچاره مادر.
و گر یک سرفه بیجا نمایی،
خورد خون جگر بیچاره مادر...

عمرم در همین صرف شد؛ سایه بودن در میان جماعتی که فقط خودشان را می‌خواستند و بس. جانم برای سرفه کسانی می‌پرید که برای خون‌سرفه و تب‌لرزه‌ی من، فقط یک نگاه مبذول می‌داشتند.

من افراد کمی را دوست داشتم؛ لیکن برای همه مادر بودم. مادر برای کسانی که مرا پس می‌زدند.

فکر کرده‌اند برایم راحت است که پوزخندها و زمزمه‌هایشان را ببینم و بشنوم و باز هم سنگ صبور باشم! لیکن این کار را انجام می‌دهم؛ زیرا سال‌هاست این جمله را به خودم یادآوری می‌کنم که آدمی مثل من، نباید چیزی بخواهد.

از همان نوجوانی که هرگز نمی‌گفتم:
- هی، منم انسانم!

گرفته تا بزرگسالی که با داغ یک عشق رفته، یک همسر شلاق به دست و یک پسر ستم‌دیده کنار می‌آمدم و هیچ وقت زبان باز نمی‌کردم که بگویم:
- بهم کمک کنین! نمی‌تونم همیشه درد دل هاتون رو گوش بدم، این بار نیاز دارم خودم سفره دلم رو باز کنم.

اکنون، گاهی خسته می‌شوم. گاهی می‌گویم تا کی در حالی که قلب خودم، فرصتی کمتر از دو سال برایم گذاشته، برای سرماخوردگی‌های دیگران پرستار باشم؟ تا کی روزها به مشکلات بقیه گوش دهم و شب‌ها، در اوهامی غرق شوم که هیچ کس حاضر نیست مرا از آنها نجات دهد؟


اما بلافاصله به خودم می‌گویم این که دارم می‌میرم و شاد هم نمی‌میرم، دلیل نمی‌شود که شکسته‌ها را در حد توانم درمان نکنم. بلافاصله به خودم می‌گویم که کسانی هستند که از من شکسته‌ترند...شکسته‌تر و رنج‌دیده‌تر.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: شور یک نیمچه هنرمند
ارسال شده در: جمعه 26 دی 1404 19:22
نمایش جزئیات
شغل
نمی‌دانم، آیا شده مشکلاتی برایتان پیش بیایند که ظاهرشان کوچک و خرد است؛ لیک وقتی با هم جمع شوند، شما را می‌بلعند؟ به هر حال، این وضعیست که اکنون مرا اسیر کرده.

اولین چیزی که مرا می‌آزارد، شاید برای شما کم‌ارزش باشد؛ لیکن باور کنید، باور کنید که باید در آن شرایط باشید تا بفهمید یعنی چه.

وقتی می‌خواهم از سر کار به خانه بیایم، از ترس می‌میرم و زنده می‌شوم. نه از ترس اتومبیل‌های ماگل‌ها یا دزدها، بلکه از ترس چند مرد.

پایم را که از موسسه بیرون می‌‌گذارم، متلک‌هایشان شروع می‌شود. طوری با من حرف می‌زنند که انگار یک عروسک، یک شیء بی‌ارزشم که فقط برای سرگرمی مناسب است.

به جای جای بدنم خیره می‌شوند و با نگاهشان مرا می‌بلعند. حتی گاهی به سمتم می‌آیند و....بگذریم، نمی‌خواهم بگویم!


بیشتر گفتن از دایره‌ی ادب خارج است؛ فقط خواهش از شما دارم:کمک! فریادیست که می‌زنم و یگانه چیزیست که از شما می‌طلبم.

پ.ن: این مسئله، فقط مشکل آیلین نیست.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: شور یک نیمچه هنرمند
ارسال شده در: پنجشنبه 18 دی 1404 08:48
نمایش جزئیات
شغل
در کریسمس ۱۹۵۶، من با پسر لاغراندام و رنگ پریده‌ای آشنا شدم که برای اولین بار، طعم دوستی را به من چشاند.

کریسمس آن سال، برای کمک به پرستار مدرسه، مادام آلکساندر و درس خواندن برای آزمون‌های سمج، در مدرسه مانده بودم.

خاطرم هست که داشتم زمین سفیدرخت را می‌نگریستم و در عین حال، با طلسم‌هایی گرمای اتاق را تنظیم می‌کردم. صدای ملایم مادام آلکساندر، مرا متوقف کرد.
- آیلین، عزیزم، می‌دونم قرارمون یه ساعت تو روز بود؛ اما مجبورم کاری ازت بخوام که بیشتر طول می‌کشه.

لبخندی زدم.
- اگر بتونم؛ دریغ نمی‌کنم.

مادام الکساندر صدایش را پایین آورد.
- از خون‌آشام‌ها نمی‌ترسی؟

کمی درنگ کردم. برخلاف دیگران هرگز به این که آن افراد را باید دربند کرد اعتقاد نداشتم؛ لیکن کاملا شجاع نبودم. کمی طول کشید تا جرئت یابم بگویم:
- نه.

مادام آلکساندر لبخندی زد.
- رو تخت آخر کنار دیوار، یه خون‌آشام کم‌حرف و بدقلق خوابیده. اسمش آلبرت مترلینگه. ببین می‌تونی سر حرف رو باهاش باز کنی؟

رنگ از رخم پرید؛ نه به خاطر خون‌آشام بودنش.
- من بلد نیستم سر حرف رو باز کنم.

مادام آلکساندر متبسم شد.
- حالا تو سینی نهارش رو براش ببر، شاید بلد بودی.

و با هل مادام آلکساندر، سینی گوشت و معجون به دست به سمت تخت کنار دیوار رفتم.

بیمار پسر نوجوانی با چشمان زمردی، پوستی سفیدتر از برف‌های بیرون و موهای طلایی بود. اخم کرده بود؛ لیکن من برخلاف همیشه، نترسیدم و پا پس نکشیدم. فقط فهمیدم باید صرفا غذایش را بگذارم و بروم و هیچ کوششی برای شکستن دیوار دفاعی‌اش نکنم.

سینی را گذاشتم. به محض این که بوی گوشت و معجون جوشان قرمزرنگ به مشامش خورد؛ عبوس‌تر شد. از من تشکر هم نکرد.

مدتی این کار هر روزمان بود: من نهارش را می‌بردم و او بدون تشکر آن را به گوشه‌ای می‌نهاد. کم کم داشتم دلواپس میشدم که نکند دردی دارد که نمی‌خواهد بگوید! مخصوصا این که می‌دیدم هر بار فقط نیمی از غذایش را می‌خورد.

تا این که یک روز، مادام آلکساندر مرا با او و سایر بیماران تنها گذاشت. آلبرت به محض این که چشم پرستار را دور دید، آن نیمه باقی مانده غذایش را برداشت و به سرویس بهداشتی رفت.

نمی‌دانم چه شد که با فاصله‌ای ایمن تعقیبش کردم؛ لیک چیزی دیدم که دستانم را به عرق کردن انداخت و رنگ از رخم پراند: او غذای باقی مانده را در سطل زباله ریخت!

در آن لحظه، چیزی در قلبم به خروش آمد. چیزی که می‌گفت هر چه پسم بزند؛ من نباید تنهایش بگذارم.

به رویش نیاوردم که چه دیده‌ام و همان روند غذا آوردن از سوی من و بی‌اعتنایی از سوی او ادامه یافت؛ تا این که یک روز یک داستانم را که امضا هم شده بود به جای کاغذ زیر سینی گذاشتم و تقدیمش کردم.

باور کنید خودم هم نمی‌دانم این اتفاق چه‌گونه رخ داد؛ فقط می‌دانم او داستانم را خواند و صدایم زد. در لحنش هیچ تغییری شنیده نمیشد.
- آیلین، هان؟ وقتی مادام الکساندر صدات میزنه، می‌شنوم. داستانت رو خوندم؛ قشنگ معلومه گیج‌بازی درآوردی!

تبسمی کردم.
- بله، گیج‌بازی محض!

آلبرت ادامه داد:
- از نوشته‌هات بدم نمیاد. بهتر از ترهاتیه که تو روزنامه‌ها می‌نویسن. بازم برام بیار؛ می‌خوام حداقل یه دلخوشی‌ای داشته باشم.

کوشیدم صورتم زیاد نشکفد.
- حتما!

افرادی که لایک کردند

پاسخ: شور یک نیمچه هنرمند
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1404 11:08
نمایش جزئیات
شغل
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن...
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود.


بلی، نه یک بار، بلکه سه بار. جان انسان همیشه یار عاشقش نیست؛ وقتی کسی می‌گوید «جانم می‌رود.»لزوما از فراق و جفای محبوب نمی‌نالد.

هرگز یادم نمی‌رود که وقتی خانم گرین گراس در شومینه ظاهر شد و گفت:
ـ آیلین جان، به کمکت نیاز داریم.

چه‌گونه رنگ از رخم پرید و به چه سان حتی لباسم را هم عوض نکردم. می‌دانستم نفرین خونی دوستم رو به پیشرفت است و خانم گرین گراس هرگز بیهوده احضارم نمی‌کند.

به محض این که به خانه‌ی گرین گراس رسیدم، امیلی گرین گراس را یافتم. با همان زلف زر؛ لیک بدون روح و جان.

پایم سست شد. لب‌هایم مانند ماهی بیرون از آب تکان خوردند تا بگویم:
ـ دارم کابوس می‌بینم؟

صدایی خارج نشد. گویا بند بند وجودم می‌دانستند این دیگر خواب نیست، داستان نیست.

اکنون، نوه برادرش را می‌بینم. آستوریا! با همان سرزندگی و... همان نفرین!

دو سال گذشت. دو سال؟ شاید هم کمتر! این بار دیگر خود با چشم خویشتن دیدم که روح و جان از تنش خارج می‌شود، خونریزی زخمی که به قلبش زده متوقف می‌گردد و جانش سفر می‌کند. خود دیدم که دو دقیقه در پهنه دو جهان متفاوت گسترده شد: جهانی که هانا میسن در آن بود و جهانی بدون او.

و در نهایت، یگانه سایه‌سارم از خشونت توبیاس اسنیپ فروریخت. این یکی خودش می‌خواست سفر کند. خدا به همراهش!

تنها کسی که مانده، منم. منی که زیادی زنده مانده‌ام. کاش «من»هم می‌مردم.
هیبرنیوس مالکولم
هیبرنیوس مالکولم پنجشنبه 25 دی 1404 18:32
#11
این حرفای تلخ چیه! من خیلیم خوشحالم که زنده‌ای و ای کاش هم زنده بمونی. (اصلا هم شلوغش نمی‌کنم.)
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آیلین پرینس
آیلین پرینس پنجشنبه 25 دی 1404 18:58
#10
خیلی مهربونید آقای تال.
1

افرادی که لایک کردند

پاسخ: شور یک نیمچه هنرمند
ارسال شده در: دوشنبه 8 دی 1404 17:28
نمایش جزئیات
شغل
ای خسته از سیاهی، خدا به همراهت!

آلبرت عزیز!
کدام قاصد خوش‌آواز صدایت زد که این‌گونه بی‌پروا به جست و جوی آفتاب پر کشیدی؟

هزاران بلبل خوش‌آهنگ مانند تو، در این جهان نور را نیافتند و به جست و جوی آن به ملکوت پر کشیدند؛ اما چه بر سر آن‌ها که بوسه مهر بر پرهایشان زده بودند آمد؟

بگذار خودم برایت بگویم. آن‌ها دعایشان را بدرقه راه پرندگان کردند و به کنج خلوت پناه بردند تا بگریند؛ مخصوصا اگر همچو من، هیچ‌کس جز آن پرنده همراهشان نبود.

تو مانده بودی؛ تو هم شکستی. از آن دوران خوش گذشته، از دوره‌ای که جز اشک و طوفان چیزی داشت، فقط تو برایم بودی و تو را هم باد برد.

پس از مرگ امیلی و هانا، تو تنها سایه‌سارم از خشونت دنیایی که بدان پرتاب شده بودم به شمار می‌آمدی که تو هم فرو ریختی.

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران..
کز سنگ گریه برخیزد روز وداع یاران.

ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1404/10/9 15:38:27
گادفری میدهرست
گادفری میدهرست دوشنبه 8 دی 1404 17:50
#9
اشک این خون آشام را درآوردی، آیلین جان!
1

افرادی که لایک کردند

آیلین پرینس
آیلین پرینس دوشنبه 8 دی 1404 17:51
#8
نظر لطف شماست جناب میدهرست
1

افرادی که لایک کردند

پاسخ: شور یک نیمچه هنرمند
ارسال شده در: چهارشنبه 3 دی 1404 17:09
نمایش جزئیات
شغل
ما جادوگران سرعت را بالا برده‌ایم؛ در جادو پیشرفت کرده‌ایم؛ لیکن فراموش کرده‌ایم پیش از جادوگر یا ساحره بودن، "انسان" هستیم؛ با وظایف انسانی.

بحث امروز من بر سر کسانی است که ما آن‌ها را "نیمه‌انسان" می‌نامیم. گرگینگان، خون‌آشامان، غولان دورگه و...

ما فراموش کرده‌ایم که هیچ‌کس گناه نکرده که در کودکی یا بزرگسالی، مورد حمله گرگینه یا خون‌آشام قرار گرفته؛ پدر یا مادرش غول بوده‌اند و هزار مشکل دیگر.

نه، نه! نمی‌گویم نسبت به خطر ناخواسته این افراد(بله، این افراد! من آن‌ها را انسان می‌بینم!) بی‌تفاوت باشیم؛ اما راهکارهای دیگری، جز آسیب رساندن هست. اختراع معجون قاتل‌الذئب نشان می‌دهد که درمان کردن، بدون سوزاندن ممکن است.

اما ما این کار را نمی‌کنیم. به جای این ‌که خون‌آشام‌ها را با خون حیوان یا حتی معجون‌های جدید اختراع شده سیر کنیم؛ به آن‌ها سبزیجات می‌خورانیم و تازه کارمان بهتر از جادوگران قرون وسطی‌ است که آن‌ها را می‌کشتند. به جای این که قیمت آن معجون را پایین‌تر بیاوریم تا تمام گرگینه‌ها بتوانند از آن استفاده کنند؛ آن‌ها را طرد می‌کنیم و داغ ننگ بر پیشانی‌اشان می‌زنیم.

و این داغ ننگ به این‌جا ختم نمی‌شود! کسانی هستند که این انسان‌های به زور حاشیه‌نشین شده را می‌کنند پرچم شهرت خودشان. به خون‌آشامی سبزیجات می‌خورانند تا با افتخار بگویند یک نیمه‌‌انسان را انسان کامل کرده‌اند(آن نیمه‌انسان از تویی که برای شهرت به دیگران آسیب میزنی انسان تر است!)؛ گرگینه‌ای را به حیوان خانگی تبدیل می‌کنند تا بگویند چه‌قدر شجاعند.(حواسشان هم نیست که آن گرگینه پیش از لیانتکروپی، انسان است!)و فلان و بهمان!

پس ای مردم! بیایید بدانیم که یک به قول خودمان "نیمه انسان" مجرم نیست؛ زیرا خودش شرایطش را نخواسته! او فقط متفاوت است؛ همین!
گلرت گریندلوالد
گلرت گریندلوالد چهارشنبه 3 دی 1404 18:25
#2
ولی شما نیمچه هنرمندی شدید از یک پله از مقام انسانی هم بالاتر رفتید.
عالی بود.
3

افرادی که لایک کردند

آیلین پرینس
آیلین پرینس چهارشنبه 3 دی 1404 18:28
#1
از لطفتون ممنونم جناب گریندل والد.
1

افرادی که لایک کردند

هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو جمعه 5 دی 1404 13:23
#4
چه متن آموزنده‌ای! چقدر زیبا بیانش کردی!
1

افرادی که لایک کردند

آیلین پرینس
آیلین پرینس جمعه 5 دی 1404 14:51
#3
متشکرم عزیز.
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کجول هات
کجول هات جمعه 5 دی 1404 14:03
#7
درخت‌سان‌ها رو یادت رفت!
1

افرادی که لایک کردند

آیلین پرینس
آیلین پرینس جمعه 5 دی 1404 14:52
#6
وای؛ ببخشید! من شما عزیزان رو تازه دارم می‌شناسم؛ ترسیدم چیزی بگم که نادرست یا نوهین‌آمیز باشه.
1

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات جمعه 5 دی 1404 17:49
#5
این چه حرفیه راحت باش با ما!
خیلیم زیبا می‌نویسی ایول!
1

افرادی که لایک کردند

شور یک نیمچه هنرمند
ارسال شده در: یکشنبه 30 آذر 1404 19:30
نمایش جزئیات
شغل
هنر، قوی‌ترین سلاح بشر است. قوی‌تر از هر طلسم و اسلحه‌ی ماگلی؛ اما در عین حال، مرهمی قوی. هم می‌تواند ویران سازد و هم قادر است بهبود بخشد.
این جا، با شور یک نیمچه‌هنرمند سر و کار داریم.