جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1405 19:47
نمایش جزئیات
آن زمان طور دیگری به خود می گفتم، اما این فکر برگشت او بود که مرا جلو می راند. من نه ایمان می خواستم و نه قدرت، فقط می خواستم او برگردد. نه برای اینکه محبتی را به من بدهد ‌که در حیاتش دریغ کرده بود، برای اینکه من آن محبت را به او بدهم و ببینم که صورت عاری از احساسش در هم می رود. که چشمانش پر از اشک می شود. از هجوم عشق.

--

آزادنویسی شبانه

۲.۳۱

یاد خدای گناهکارم

از زبان لورنس

"صدای سوختن چوب در گوش هایم. عطر آن در مشامم. آرامشیست در آن. تصویری کوچک از جنگ، اما چه قدر متفاوت با آن. اما قلبم چه آهسته بتپد و چه شتابان، غده ی غم در هر حال در گلویم خانه دارد.

نور شمع ها بر مجسمه ی تو، سرورم، سابیس. و من که در برابرش زانو زده ام و دست به دامانت گرفته ام. با اشک در چشمانم و هق هقی که خفه کرده ام.
گفتم به خاطر قدرت، گفتم جنون در تو، اما حالا اینجایم. و به پاهایت افتاده ام. دارم التماست می کنم یا می پرستمت؟
چرا آن حرف ها را به من زدی؟ چرا اعتراف کردی؟ اگر فقط اعتراف جمعی ات را شنیده بودم، راحت بود که آن را دروغ بپندارم. اما تو مرا نزد خودت آوردی و در چشمانم نگاه کردی و گفتی آلوده به عفونتی، که گناهکاری.
و من قلبم شکاف خورد، اما لبخند زدم. نخواستم ایمانم سست شود. چون می دانستم اگر سقوط کنم، استخوان هایم خواهند شکست. و فقط توده ای مبهم از من باقی خواهد ماند.
حالا من دارم سقوط می کنم و تو حتی پیشم نیستی تا مرا بگیری.

سرورم، سابیس، یادت هست؟
که چه طور در جنگ کنارم بودی؟ و در گوشم زمزمه می کردی که لرد کاسپار را به من برخواهی گرداند؟
آن زمان طور دیگری به خود می گفتم، اما این فکر برگشت او بود که مرا جلو می راند. من نه ایمان می خواستم و نه قدرت، فقط می خواستم او برگردد. نه برای اینکه محبتی را به من بدهد ‌که در حیاتش دریغ کرده بود، برای اینکه من آن محبت را به او بدهم و ببینم که صورت عاری از احساسش در هم می رود. که چشمانش پر از اشک می شود. از هجوم عشق.

اما تو دروغ گفتی. او را برنگرداندی.
قسم خوردی که تلاشت را کردی، اما نتوانستی. و من باورت نکردم.

چرا با من این گونه کردی؟ بعد از آن همه امیدی که در قلبم کاشتی؟
بله، می خواهم باور کنم که دروغ گفتی. که ناتوان نیستی در بازگرداندنش.

حالا من چه کنم، سرورم، سابیس؟
حالا که نه ایمان روحم را آرام می کند و نه قدرت؟ و فایده اش چیست که بر زانو بیفتم و تو را بپرستم یا دوباره زره بر تن کنم و شمشیر بزنم؟ تو در نهایت او را، شاه مالخازار را که علیه تو جنگید و اگر لازم باشد باز هم این کار را می کند، بیشتر از من دوست خواهی داشت.

آه، درد در گلویم می جوشد.
یادت هست چگونه گذاشتی مرا در برابرت تحقیر کند؟
و بعد از آن بود که اعترافاتت را تحویلم دادی. انگار که دنبال بهانه بودی برای جبران آن کارت. من را که بی پناه و آلوده به انگل بودم.

تو کمکم کردی، بله. حالا شکار می کنم، بی آنکه به انگل آلوده شوم. اما خون دیگر آتش درونم را خاموش نمی کند.
سرورم، سابیس، من دارم می سوزم، بی آنکه از گناه پاک شوم."

بر دامان مجسمه ی لرد سابیس بوسه می زنم و دستانم را دور او حلقه می کنم.
"من هنوز دوستت دارم، چون چاره ای برایم نمانده.
فقط تو می توانی نجاتم دهی.
نگذار دوباره مجنون شوم."

صدای آهسته ی جا به جا شدن پاهایی را از پشت سر می شنوم. رویم را برمی گردانم.
"ولتریس، تویی؟ آن قرص های ساخته ی جادوگر آتلور را برایم آورده ای؟"

کسی از میان تاریکی در برابرم ظاهر می شود. او ولتریس نیست، الیرا است. چهره اش سخت شده و چشمان بنفش رنگش با ناخشنودی و نگرانی به من دوخته شده.
"تو هنوز از آن فرشته ی تباه شده قرص می گیری؟"

من:
"تباه شده؟ شاید هم بخشیده شده. شاید خود لرد سابیس است که به او دستور داده به نوکتیرا بیاید و پروژه ی جدایی سلطنت از عبادت را اجرا کند."

الیرا:
"این ممکن نیست. آیین برای لرد سابیس همه چیز است."

من:
"برای امثال تو و شاید من همه چیز است. لرد سابیس فقط به دنبال راهی برای درک مخلوقاتش است."

الیرا:
"و این جز آیین از چه روش دیگری ممکن است؟"

من:
"الیرا، لطفا تنهایم بگذار."

الیرا با لحنی نرم:
"می خواهم کمکت کنم."

من:
"نمی توانی. وجودت فقط آزارم می دهد."

الیرا:
"لورنس، چرا متوجه نیستی؟ مگر نگفتم ما شبیه هم هستیم؟ من هم بی عیب و نقص نیستم. ایمان من هم به غبار آغشته شده. من هم رنج می کشم و سوگوارم.
چرا نمی گذاری دست هم را بگیریم و به هم کمک کنیم؟"

و کنارم می نشیند و با حالتی ملتمسانه به من نگاه می کند.
من هم نگاهش می کنم. موهای سفید همچون برفش را. چشمان بنفش رنگش را. دانه های قهوه ای روشن بر گونه هایش را.
ما کنار هم جنگیدیم. زخم برداشتیم. از خون هم نوشیدیم. دعا کردیم. اشک ریختیم. تاب آوردیم.

شاید این هاست که خشم درونم را به او کمرنگ می کند. خشمی که از اشتیاقش به ایمان دارم.

من به آرامی:
"الیرا، اکنون نمی توانم تصمیم بگیرم که آیین را می خواهم یا نه. اما همان طور که قول دادم، کنارتان می مانم."

الیرا دستم را می گیرد.
"اما حس می کنم داری از من، یعنی از ما دور می شوی."

من:
"اگر بروم هم مشکلی پیش نمی آید. کسی دیگر جایگزین من می شود."

الیرا:
"نه، کسی نمی تواند جای تو را بگیرد.
لورنس، من در میدان جنگ دیدمت. آن طور که شمشیر می چرخاندی. فقط قلبی که به آیین مقدس آغشته شده، می تواند چنین کند."

من:
"این تصور توست. فکر می کنی ایمان تنها راه نیک بختیست.

حالا لطفا برو. نیاز دارم تنها باشم."

با حالتی درمانده به من نگاه می کند. دهانش کمی باز می شود، انگار که بخواهد چیزی بگوید. اما بعد دستم را رها می کند و بلند می شود و می رود.

و من به مجسمه ی لرد سابیس نگاه می کنم و به این فکر می کنم که اگر ببینمش، اگر با او سخن بگویم، آرام می شوم؟ در تاریکی ام نور را پیدا می کنم؟

تصمیم می گیرم نزد راهب آتلور بروم و از او خواهش کنم به من بگوید لرد سابیس کجاست.

چشمانم را می بندم و ته مانده ی خونی که از قبل در دهانم مانده را فرو می دهم.
"سرورم، این بار مرا بیشتر از قبل دوست خواهی داشت؟"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1405 11:37
نمایش جزئیات
"نگران نباش، الیرا. نمی خواهم عقب بکشم. اما این بار فقط به خاطر قدرت جلو می آیم.

تو گفتی لرد سابیس از ما روی برگردانده، چون به اندازه ی کافی ایمان نداشتیم. من می گویم چون ضعیف بودیم. و شاید این دو یکی هستند.

اما نتیجه فرقی نمی کند. این بار ما شاه مالخازار را به بند می کشیم و آن کس که حکومت می کند، من خواهم بود."

چشمان آبی یخی اش می درخشند و لبخندی اریب بر لبانش می نشیند.
"این شبیه به چیزی نیست که خودش دوست دارد؟ جدایی سلطنت و عبادت. او خدا می شود و من شاه."

--

آزادنویسی شبانه

۲.۳۰

او خدا می شود و من شاه

از زبان الیرا

"اولین باری که او را دیدم، خوب به خاطر دارم. آن هنگام فقط یک دختر کوچک بودم. و دنیا برایم بیش از حد بزرگ بود و تاریک.
شب بود و من کنار پرچین های خانه مان ایستاده بودم. والدینم دیر کرده بودند و من نگران بودم. می ترسیدم گرفتار خون‌نوش ها شده باشند.
او از میان تاریکی به من نزدیک شد. چشمانش غمگین اما مهربان بود. در وجودش چیزی بود که مرا آرام می کرد. او دستش را به سمتم دراز کرد، انگار که داشت مرا به خود می خواند. من از پرچین بالا رفتم و او مرا بغل کرد و با خودش به یک معبد برد، جایی که خون آشام ها و انسان ها در آن جمع شده بودند و من پدر و مادرم را بینشان دیدم و صدایشان زدم، اما آن ها یا صدایم را نشنیدند یا شنیدند و عمدا رویشان را به سمتم برنگرداندند.
آن مرد که مرا در آغوش گرفته بود، لرد سابیس، او خطاب به جمعیت گفت:
'شروع کنید، عزیزانم.
بگذارید که پیوند برقرار شود، که روح هایتان یکی شوند. بگذارید مرگ حیات بخشد.'

اکنون من در همان معبد ایستاده ام، معبدی که اکنون نیمه ویران شده، در جنگ اخیر این بلا به سرش آمد. خون آشام ها و انسان های مخالف عقاید جدید نوکتیرا مقابلم ایستاده اند و من دارم برایشان سخنرانی می کنم.

اینجا یک بنای شش ضلعی است، شاید یادآور کندوی زنبور. بر دیوارهایش نقاشی هایی از مراسم قربانی نقش بسته و بر سقف و دیوارهایش حفره هایی بزرگ و کوچک شکل گرفته. اطراف این حفره ها سیاه شده و نگاه کردن به آن ها مرا به یاد آتش جنگ می اندازد. شعله هایی که بر تن می نشستند و می سوزاندند. گناهانم را. اما کفاره ای که پرداختم، کافی نبود.

بادی از میان حفره ها به داخل می وزد و من ادامه می دهم:
"آنچه بعد دیدم، یک کابوس بود. اعتراف می کنم هنوز هم فکرش مرا به لرزه می آورد. شاید چون هنوز بنده ی پاکی نشده ام، هنوز به اندازه ی کافی نسوخته ام.

من دیدم که والدینم پیش رفتند و خودشان را به خون آشامان تقدیم کردند. در برابر چشمانم دیدم که چه طور حیات کم کم از بدنشان رخت بست و در تن خون آشامان جاری شد.
می خواستم جیغ بزنم، اما نتوانستم. شاید به خاطر وحشت، شاید هم به خاطر وجود لرد سابیس که بر وجود کوچکم سایه انداخته بود.

لرد سابیس در گوشم گفت:
'باید اراده را بر جنون فائق کنیم. تنها این گونه می توانیم بمانیم.'

آن هنگام نفهمیدم او را، اما سال ها بعد فهمیدم. وقتی به عنوان یک راهب در معبدی مشغول به خدمت شدم و راز و نیاز خالصانه ی بندگان را با گوش دل شنیدم. انسان هایی که می خواستند حیاتشان را در جسم خون آشامان ابدی کنند. خون آشامانی ‌که می خواستند جان انسان ها را مثل یک گنج تا ابد در درونشان حفظ کنند.
آن ها برای هم اشک می ریختند."

و اشک در چشمانم جمع می شود و با صدایی گرفته می گویم:
"عزیزانم، ما نباید بگذاریم آیینمان از دست برود. نباید بگذاریم عقاید جدید بر ما غلبه کنند.

بیایید نگذاریم روحمان خشک، تکه تکه و سیاه شود."

و این گونه سخنانم را به پایان می رسانم. جمعیت مقابلم دستانشان را بالا می برند و بر آیینمان درود می فرستند. لورنس که کنارم ایستاده در گوشم زمزمه می کند:
"خوب انجامش دادی."

من:
"فقط گذاشتم قلبم سخن بگوید.
تو نمی خواهی حرف بزنی؟"

سرش را به علامت نفی تکان می دهد.
"نمی توانم. گفتنش مثل یک سیخ داغ نقره در سینه ام فرو می رود."

من:
"همه ی ما رنج کشیدیم، لورنس. هر کدام به نوعی. من قربانی شدن والدینم را در برابر چشمانم دیدم و تو قربانی شدن بدل کننده ات را. اما این کابوس ها هر چه قدر زجرناک، از چشمه ی عشق جوشیده، از آیین مقدسمان."

لورنس نفسش را بیرون می دهد و نگاهش را به انسان ها و خون آشامان مقابلمان می دوزد که روی نیمکت ها کنار هم نشسته اند و دارند ذکر می گویند.

لورنس:
"نمی دانم، الیرا. دیگر شک دارم. چیزی در قلبم می جوشد و بالا می آید. اضطرابی که می دانم از عشق نیست."

من:
"شکاف ممکن است بر تن ایمان هر کس نقش بندد. مهم این است که مرهم بر آن نهی و بگذاری درمان شود."

لورنس:
"مطمئن نیستم این را بخواهم. شاید ترجیح می دهم شکاف زخم بر من بماند و خون از آن جاری شود."

من با لحنی معترض:
"لورنس!"

لورنس:
"الیرا، او، لرد سابیس. نمی توانم حالت چهره اش را وقتی داشت برایم اعتراف می کرد، از یاد ببرم. او شرمنده و گناهکار بود."

من:
"کفر نگو."

لورنس:
"واقعیت را می گویم. او خودش را بیمار و مجنون می دانست."

من چشمانم را می بندم و می لرزم.
"لورنس، برو ذکر بگو و تعفن تاریک را از روحت بیرون کن."

لورنس:
"بله، تعفنی تاریک در من خوابیده. تمامش هم تقصیر لرد سابیس و آیینش نیست. در آغوش کشیدن قربانی و عشق ورزی به او و مکیدن خون شیرینش. من فقط در مراسم نمی نوشیدم. شکار هم می کردم. هنوز هم می کنم."

من:
"هیچ گاه برای توبه دیر نیست."

لورنس:
"عقلم نمی داند از چه توبه کند. اما حسم انزجار بیشتری از آیین دارد، از اینکه خودم را به کیش شوم لرد سابیس سپردم."

جملات آخر را با خشم می گوید، با صورتی منقبض شده و رگ پیشانی ای که بیرون زده.
من با چشمان گشاد شده به او نگاه می کنم، در حالی که نفس های تنگ و بریده می کشم. او این بار با لحنی آرام می گوید:
"نگران نباش، الیرا. نمی خواهم عقب بکشم. اما این بار فقط به خاطر قدرت جلو می آیم.

تو گفتی لرد سابیس از ما روی برگردانده، چون به اندازه ی کافی ایمان نداشتیم. من می گویم چون ضعیف بودیم. و شاید این دو یکی هستند.

اما نتیجه فرقی نمی کند. این بار ما شاه مالخازار را به بند می کشیم و آن کس که حکومت می کند، من خواهم بود."

چشمان آبی یخی اش می درخشند و لبخندی اریب بر لبانش می نشیند.
"این شبیه به چیزی نیست که خودش دوست دارد؟ جدایی سلطنت و عبادت. او خدا می شود و من شاه."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1405 18:16
نمایش جزئیات
لحظاتی بعد آهو در آغوشم است، در حالی که دارد می لرزد و من نوازشش می کنم و اشک می ریزم. از فکر اینکه می خواستم در او نیش فرو کنم و جانش را بمکم. از فکر اینکه من همان نور ویرانگرم. گابریلی که دیگر نمی تواند شکار کند. گابریلی که آب آهن می نوشد. که آب آهن است.

--

آزادنویسی شبانه

۲.۲۹

بی آنکه بسوزی

از زبان گابریل

شوکه ام. در حالی که در اتاقم در قصر نشسته ام، پشت پنجره هایی که حفاظ های فلزی شان کشیده شده و پرده های مخملی سنگین بر آن ها افتاده. و من بر تابوتم نشسته ام، با چشمانی خیره شده به نقطه ای نامعلوم و در فکر ملاقات امشبم با مالخازار.

تنها وقتی از او جدا شدم و زمانی که دقایقی گذشت از ملاقتمان، به خود آمدم. چه اتفاقی افتاده بود؟ آنچه انتظار داشتم، سیلی از خشم و کینه ای عمیق بود. چه طور بدون اینکه متوجه شوم، او دوباره به من نرم شد؟

از جایم بلند می شوم و به سمت آینه ی قدی بر دیوار کناری ام می روم. مقابلش می ایستم، به تصویری که داخلش نقش بسته نگاه می کنم و می لرزم. این من هستم؟ یا موجودی مسموم که می تواند مالخازار را کنترل کند؟
و چرا این طور هستم؟ چرا دارم به لرد سابیس فکر می کنم؟ آیا تصور می کنم او چیزی به خونم وارد کرده؟

من به چه تبدیل شده ام؟ یک ابزار برای اغوای مالخازار؟
بله، می خواستم نزدیکش باشم. به خاطر آمالثورا، به خاطر خودم. اما حالا رایحه ای شوم از پیوندمان به مشامم می رسد.

به سمت گنجه ای در گوشه ی اتاقم می روم. بازش می کنم و به بطری های داخل آن نگاه می کنم. تعدادی از آن ها بطری آب آهن هستند و تعدادی بطری خون. به بطری های آب آهن نگاهی می اندازم که هم در آن اندکی خشم هست و هم نگرانی و بعد یک بطری خون برمی دارم و چوب پنبه اش را درمی آورم و آن را به سمت دهانم می برم، اما از نوشیدنش پشیمان می شوم. آن را سر جایش می گذارم و به سمت پنجره می روم.

هنوز مقداری زمان تا طلوع خورشید مانده. باید بروم و شکار کنم، به جنگل بروم و دندان های نیشم را در یک گوشت جنبنده فرو کنم. باید تصویر این شاه گابریل درخشان و فرشته مانند را از ذهنم بیرون بکشم.

من نمی توانم این باشم. گابریلی که صبورانه آب آهن می نوشد. بر روحش سوزن می زند، طوری که انگار لذت را به درون می کشد و این گونه به نوری کورکننده بدل می شود و تاریکی را، مالخازار را در خود حل می کند.
باید بروم و این نور را بکشم.

پرده های مخملی را کنار می کشم، حفاظ فلزی را بالا می زنم و پنجره را باز می کنم و پایین می پرم و به سمت جنگلی در نزدیکی قصر می روم.
در میان درختان سر برافراشته به آسمان راه می روم، با قدم هایی نامتعادل، مثل خون آشامی که کابوس دیده و از تابوتش رانده شده.
هوا رنگ سیاهش را کم کم به شکل تهدیدآمیزی می بازد، مثل موجودی که دارد به مرگ نزدیک می شود و رنگ از صورتش کم کم محو می شود.

پیش می روم و می بینمش. با آن پوست پوشیده از خزهای کوتاه قهوه ای روشن و لکه های سفید بر پشتش و آن چشمان درشت معصومش.
به سمتش خیز برمی دارم و بر او فرود می آیم. دستانم را سفت دور او حلقه می کنم و می خواهم نیش هایم را در او فرو کنم، اما نمی توانم.

لحظاتی بعد آهو در آغوشم است، در حالی که دارد می لرزد و من نوازشش می کنم و اشک می ریزم. از فکر اینکه می خواستم در او نیش فرو کنم و جانش را بمکم. از فکر اینکه من همان نور ویرانگرم. گابریلی که دیگر نمی تواند شکار کند. گابریلی که آب آهن می نوشد. که آب آهن است.

وقتی آرام می شود، حلقه ی دستانم را باز می کنم و او می رود. رفتنش را، ناپدید شدنش را بین درختان تماشا می کنم و به یاد تپش قلبش بر سینه ام می افتم. دوباره اشک در چشمانم جمع می شود. اما این بار از یادآوری شکوه حیات و اینکه چگونه گذاشتم بماند.

به قصر و به اتاقم برمی گردم و در حالی که چیزی نمانده اولین انوار خورشید از آسمان بر زمین فرود آیند، داخل تابوتم می لغزم.
در خواب مالخازار را می بینم که از میان نیمه تاریک به من خیره شده، با چشمانی که هم در آن ها شک هست و هم اندکی خشم. من مچ دستم را با نیش هایم سوراخ می کنم و آن را به سمتش می گیرم. او به خون سرخ جاری از زخم هایم نگاه می کند و چشمانش کم کم نرم می شود. او خم می شود و دهانش را بر رگ شکافته ی دستم می گذارد و می نوشد. او کم کم ذوب می شود، مثل شمعی که حرارت دارد آبش می کند. من سعی می کنم دستم را عقب بکشم، اما نمی توانم. فریاد می زنم و تقلا می کنم و در نهایت در حالی از خواب می پرم که دومینیک مورن بالای سرم ایستاده و با نگرانی نگاهم می کند.

نفس عمیقی می کشم و می نشینم. دومینیک مورن یک جام پر از خون به دستم می دهد. آن را بدون اعتراض می گیرم و می نوشم. او می داند درون من چه می گذرد، حسش می کند. می داند که از خودم ترسیده ام.

محتویات جام را تا انتها می نوشم و آن را روی میز دایره ای کنار تابوت می گذارم. قطره های عرق روی پیشانی ام کم کم خشک می شوند و نفس های بریده ام آرام می گیرند. تصویر کابوس در داخل ذهنم کم کم محو می شود. با صدایی گرفته می گویم:
"دومینیک مورن، من و شاه مالخازار تصمیم داریم یک جشن در نوکترنال کتدرال برگزار کنیم. لطفا مقدماتش را با همکاری درباریان نوکتیرا فراهم کن."

دومینیک مورن تعظیم می کند.
"چشم، سرورم."

و از نگاه کردن به چشمانم اجتناب می کند. می دانم که احساس گناه دارد. در مسیر حرکت به سمت نور او کسی بوده که همیشه دستم را سفت نگه داشته و نگذاشته که بلغزم و سقوط کنم. حالا می ترسد که همین سبب نابودی ام شود، که مثل خورشید آزادانه و بی انتها، کورکننده و ویرانگر بدرخشم، آن قدر که در نهایت منفجر شوم و نابود شوم و نابود کنم.

دارد از اتاق خارج می شود که صدایش می کنم:
"دومینیک مورن، صبر کن."

آرام به سویم برمی گردد و این بار نگاه طلایی اش را آهسته بر من متمرکز می کند.
"بله سرورم؟"

صورت گرفته اش کمی از هم باز می شود، انگار که حرف زدن با من، که شنیدن صدایم بتواند تردیدها و ترس هایش را نرم کند. او کنارم می نشیند و من دستش را می گیرم. لبخندی کوچک بر لبانش می نشیند.

من:
"دومینیک مورن عزیز، آن قورباغه ی انسان شده مان، تئودور جادوگر که به دستانت سپردم، حالش چه طور است؟"

لبخند دومینیک مورن با شنیدن نام تئودور حجیم تر می شود. با لحنی محبت آمیز می گوید:
"حالش خوب است، سرورم. او در کارهای آزمایشگاه به لوی جادوگر و دکتر بنجامین کمک می کند. همه دوستش دارند و شنیدن آوای قورقورش در شب قلب هایشان را نوازش می دهد."

من هم لبخند می زنم، اما نگرانی کمی چهره ام را در هم می کشد.
"می دانی، دومینیک مورن. در رابطه با تئودور، چیزی هست که آزارم می دهد."

دومینیک مورن:
"چه سرورم؟ اینکه اجازه دادید جاسوسی همروحی اش آتلور را بکند؟"

من دستش را آرام می فشارم. او همیشه دردهایم را از نگاهم می خواند.
"بله، دومینیک مورن عزیز. ناراحتم که دارم از یک موجود بی پناه علیه نزدیک ترین فرد در زندگی اش سوءاستفاده می کنم."

دومینیک مورن:
"اما سرورم، تئودور فرد صادقیست. کسی که می توانیم به او اعتماد کنیم. این برای خود آتلور هم بهتر نیست؟"

من:
"شاید. اما در هر حال من دارم آن ها را از هم دور می کنم. و مالخازار. ادعا می کنم که او همروحی ام است، اما جاسوسی زیردستانش را می کنم."

این بار دومینیک مورن دستم را می فشارد.
"قلب چرکین نباشید، سرورم. آنچه می کنید، در نهایت به نفع خود شاه مالخازار هم هست."

من:
"تئودور در گزارش هایش به تو چه گفته؟"

دومینیک مورن:
"در حال حاضر اوضاع رو به راه است. آتلور مشغول کار بر روی پروژه ی جدایی سلطنت از عبادت است و دیده نشده که اقداماتی علیه آمالثورا انجام دهد."

من:
"خوب است. امیدوارم همین طور باقی بماند. می توانی بروی، دومینیک مورن عزیز."

او تعظیم می کند و با قدم هایی آهسته عقب می رود و بعد رویش را برمی گرداند و از اتاق خارج می شود. من از جایم بلند می شوم و به سمت پنجره می روم و به ماه نگاه می کنم، به نور نقره ای آرامش.
"مالخازار، آیا تو می توانی نورم را چنین کنی، بی آنکه بسوزی؟"

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: چهارشنبه 26 فروردین 1405 18:15
نمایش جزئیات
جام هایمان را به هم می زنیم و می نوشیم. صدای نفس هایش را می شنوم. و پایین رفتن خون در گلویش. و تپش قلبش را. مثل موسیقی ایست که آرامم می کند.
دلگیر نیستم که دوباره خشمم را در نگاه آبی اش ذوب کرده. ناراحت نیستم که خونش بی آنکه بنوشمش، رگ هایم را نرم کرده.

--

آزادنویسی شبانه

۲.۲۸

در جایی که این دنیا نیست

از زبان مالخازار

تازه خون نوشیده ام، اما حس می کنم ذرات تنم در حال گسستن از هم است. انگار به دوران جنگ برگشته ام. شمشیری که اول با تو نامانوس است، در هوا به حرکت درمی آوری اش، بر دشمن فرود می آوری اش، به سختی و پس از مدتی این کار برایت آسان می شود، اما حس می کنی چیزی از درون سینه ات برداشته شده.

خون آشامی برایم چنین شده. پادشاهی و خدایی ای که گمان می کنم از آن خلاصی یافته ام. اما فقط این نیست. می دانم.
چهره ی ملتمس گادفری را به خاطر می آورم. به ردایم چسبیده بود و از من خواهش می کرد بگذارم توضیح دهد. من رویم را از او برگرداندم. او گفت نروم. بمانم. تنبیهش کنم. اما به او بی توجه نباشم.
او هق هق کرد. گریست. گفت فراموشش کرده ام. گفت باید اعتراف کند و کرد. اعتراف کرد که نگران ویرانی من نبوده، تمام مدت از این می ترسیده که من گابریل را جایگزین او کنم. او هق هق کرد و گفت فکر می کند من دیگر نیازی به او ندارم.

و من باید روی زمین می نشستم، مقابلش، دست هایش را می گرفتم و می گفتم اشتباه فکر می کرده، که اگر از او دور شدم، به او نگاه نکردم، به این خاطر نبوده که او را از یاد برده بودم، که به او نیاز نداشتم. من می خواستم او را از خودم آزاد کنم. یا شاید هم خودم را از او.
اما این ها را به او نگفتم. خشمم اجازه نداد. یا شاید هم غرورم. نگاهش نکردم. ردایم را از میان دستانش کشیدم و از اتاقش بیرون رفتم، در حالی که نوای گریه اش همراهی ام می کرد.
لعنت. هنوز هم می توانم بشنومش، در حالی که در تالاری در نوکترنال کتدرالم، در فضایی نیمه تاریک احاطه شده با نور شمع و در حالی که گابریل با چهره ای منقلب و چشمانی اشکبار مقابلم نشسته.

گابریل با صدایی لرزان:
"مالخازار عزیزم،
چه قدر خوب که بالاخره خواستی مرا ببینی."

خشم از وجودم بیرون خزیده، اما انگار درونم را سفت کرده. لحظاتی به گابریل نگاه می کنم، بدون آنکه بتوانم زبانم را در دهانم به حرکت درآورم و چیزی بگویم. بعد فقط زمزمه می کنم:
"گابریل!"

با صدایی هیس مانند و در حالی که خشم دوباره درونم لغزیده.

گابریل:
"مالخازار، می دانم چه حسی داری."

نگاهم را به او می دوزم و با لحنی کنایه آمیز:
"می دانی؟"

گابریل:
"البته. من همروحی تو هستم.

مجبور شدم این کار را بکنم. گادفری بدحال بود. او کابوس می دید و ذهنش آشفته بود."

کمی به جلو خم می شوم.
"گابریل، حقیقت را به من بگو.
تو گادفری را می خواهی؟"

چشمانش کمی گشاد می شود.
"مالخازار، این طور نیست. من در فکر تملک او نیستم."

من با صدایی آهسته:
"نه به خاطر خود او، به خاطر آسیب رساندن به من."

گابریل طوری به من خیره می شود که انگار به او سیلی زده ام.
"چه داری می گویی؟
چرا طوری حرف می زنی که انگار من دشمن تو هستم؟"

من:
"خب، ما رقیب هم هستیم. پادشاهان دو کشور همسایه با ایدئولوژی های متفاوت.
ما همروحی همدیگر شدیم تا تنش ها از بین برود یا حداقل کم شود، اما این طور نشد."

گابریل با حالتی که با لحن آرام همیشگی اش فرق دارد و تند و مضطرب است:
"مالخازار، ما می توانیم این مساله را حل کنیم."

من با لحنی سرد:
"البته. باید حلش کنیم. ما یک جنگ دیگر نمی خواهیم. نه بعد از آن جنگ خونباری که با هم راه انداختیم. تو به خاطر منافع خودت و من به خاطر منافع خودم."

گابریل:
"مالخازار، این گونه حرف نزن."

من:
"واقعیت ها را می گویم.
تو گفتی مجبور شدی اجازه دهی جسم گادفری به تملک روح لرد سابیس درآید. برای نجات این دنیا‌."

نفسم را بیرون می دهم.
"من خیلی به این موضوع فکر کردم، گابریل."

سرم را آهسته به طرفین تکان می دهم، ابروها و لب هایم را بالا می برم.
"خب، تو فقط داشتی مسئولیتت را به عنوان یک ارشد از دنیای نوکترنال کتدرال انجام می دادی، به عنوان یک شاه و در حالی که چون گادفری فرزند تبدیلی من است، من نمی توانستم با نگاهی منطقی و غیر احساسی به موضوع نگاه کنم."

کمی مکث می کنم و بعد:
"من این را قبول کردم و دیگر به خاطرش از تو خشمگین نیستم، اما..."

به جلو خم می شوم و با کلماتی شمرده:
"آن معجون آلوده به خونت، آن کارت توجیه پذیر نیست.
و بگذار به تو هشدار دهم، دیگر رفتار این چنینی را تحمل نخواهم کرد.
و همچنین من متوجه شدم پسرت پطروس خیالاتی در سرش دارد."

پوزخندی تمسخرآمیر می زنم.
"او می خواهد برای خودش فرقه تشکیل دهد."

نامه ی پطروس خطاب به گادفری را از جیب ردایم بیرون می آورم و روی میز می اندازم‌.
"فرقه ی خون آشامان آزاد!
خون آشامانی که اندک از معصومان می نوشند و بسیار از اشرار‌."

لحنم دوباره جدی می شود.
"او را کنترل کن، گابریل. جلویش را بگیر. خودت این کار را بکن، وگرنه من وارد می شوم.
و همین طور نگذار خانواده ات چه پسرت، چه دخترت و چه نوه ات به گادفری نزدیک شوند‌.
من این را ممنوع می کنم‌.
و این بار دیگر بخششی در کار نخواهد بود."

چهره ی گابریل حالتی سرد به خود می گیرد. نفس هایش اندکی بریده می شوند. بدنش منقبض می شود. او خشمگین است. و دارد سعی می کند خشم را از خودش بیرون کند. می بینم که دارد تلاش می کند آهسته نفس بکشد و دستانش را آرام باز و بسته می کند‌.

پس از مدتی سکوت و تسلط بر اعصابش چشمانش را به من می دوزد و من ناگهان از میزان آبی بودن آن ها شوکه می شوم.
و از مرمر سپیدی که پوستش است و مثل یک تکه سنگ است.
حس می کنم چیزی بر سینه ام فشار می آورد.
انگار گابریل دیگر آن گابریل دقایقی پیش نیست‌.

گابریل:
"پس تصمیم تو این است، مالخازار؟
می خواهی توصیه های راهب اعظمت را به گوش بسپاری و با من سردی پیشه کنی؟

باشد، پس حالا من فقط به عنوان پادشاه آمالثورا با تو سخن می گویم.
خواسته ات این است، مگر نه؟"

سعی می کنم مقاومت کنم و دستم را به سمت سینه ی گرفته ام نبرم‌.
خواسته ی من؟
بله، آتلور گفته بود باید از گابریل دوری کنم. و من هم پذیرفتم. مگر نه؟ اما از روی منطق یا خشم؟

آیا آرزوی من این نبود که گابریل را داشته باشم، اما نه با وضع کنونی؟ که این من باشم که بر او تسلط دارم، که این من باشم که چیزی را از او ستانده؟

گابریل بدون اینکه منتظر پاسخم بماند، با لحنی قاطع:
"مالخازار، تشکیل فرقه در مرز چیزی نیست که نوکتیرا بتواند به تنهایی درباره اش حکم دهد.
آمالثورا در این مورد جلسه می گذارد و بعد شبی را تعیین می کنیم و منتخبان دو سرزمین و منطقه ی مرزی با همدیگر در نوکترنال کتدرال ملاقات می کنند و به تصمیمی مشترک در این باره می رسند."

کمی مکث و بعد:
"و در رابطه با گادفری و رابطه اش با خانواده ی من، با رزالی که معشوقش است، با لوسیندا که دخترش است، با پطروس که دشمن سابقش است..."

به جلو خم می شود.
"این چیزی نیست که من یا تو درباره اش تصمیم بگیریم.
شاید زمانش رسیده که به خاطر آوری باید به منافع کشورت فکر کنی، نه منافع شخصی ات."

بدون اینکه واکنشی نشان دهم، به او خیره می شوم. گذشته در برابر چشمانم تاب می خورد. آن لحظه که او خنجری را به دستم داد و آن را روی قلبش گذاشت و گفت یا او را بکشم یا همروحی اش شوم، چون نمی خواهد ببیند که همه چیز نابود می شود.

گابریل ابروهایش را بالا می برد‌.
"مالخازار؟"

سرم را آهسته تکان می دهم و پلک می زنم، طوری که انگار از خواب بیدار شده ام.
"آه، بله، حق با توست. هم در مورد گادفری و هم آن فرقه ی مرزی. کارها را همان طور که گفتی، انجام می دهیم."

صدایم طوریست که انگار کس دیگری دارد از درونم سخن می گوید. پوزخند می زنم.
"فرقه ی مرزی! مسخره است. انگار که من اهمیتی به آن می دهم."

صدایم تلخ است و دردآلود. گابریل به من نگاه می کند و احساس کم کم به صورت مجسمه مانندش برمی گردد.
"نه، فکر نکنم به آن اهمیت بدهی."

نفس عمیقی می کشد.
"تو این گونه هستی، مالخازار. به دنبال سیراب کردن قلبت با خونی که طعم آتش می دهد. تو خودت را از یک شاه‌خدا به یک شاه بدل کردی‌، اما آیا این چیزیست که واقعا می خواهی باشی؟"

یک خدمتکار داخل می شود و دو جام پر از خون را از سینی ای که همراهش آورده، مقابل ما می گذارد و می رود.

من جامم را برمی دارم و محتویاتش را می چشم:
"شاید این چیزیست که من می خواهم باشم."

گابریل لبخندی غم آلود به لب می آورد:
"یک خون آشام."

من آه می کشم.
"بله‌. مدت ها به خاطرش از لرد سابیس کینه داشتم. نمی توانستم ببخشمش که آن گونه مرا از خانواده ام و از زندگی انسانی ام جدا کرد.
اما حالا می بینم شاید تمام چیزی که اکنون می خواهم این است که اینجا بنشینم، مقابل تو و از جامم خون بنوشم."

صدایم از احساس می لرزد. لبخند گابریل حجیم می شود.
"مالخازار! لحظاتی پیش داشتی مرا تهدید می کردی و حالا داری این ها را به من می گویی؟"

من:
"تو که می دانی من چه طور هستم.
گابریل، یک لحظه این به ذهنم خطور کرد که پادشاهی نوکتیرا را رها کنم و فقط همروحی ات باشم."

لبخند کم کم از روی لبانش محو می شود.
"این چیزیست که قلبم آن را می خواهد، اما عقلم نمی پذیرد. تو تنها فرد مناسب برای پادشاهی نوکتیرا هستی."

دستش را دور جامش حلقه می کند و آن را بالا می آورد و در حالی که چشمانش را به من دوخته:
"مالخازار، به من اعتماد کن. مرا بپذیر. به عنوان همتای پادشاهت. و همروحی ات."

جامم را برمی دارم و بالا می برم.
"چاره ی دیگری دارم؟"

جام هایمان را به هم می زنیم و می نوشیم. صدای نفس هایش را می شنوم. و پایین رفتن خون در گلویش. و تپش قلبش را. مثل موسیقی ایست که آرامم می کند.
دلگیر نیستم که دوباره خشمم را در نگاه آبی اش ذوب کرده. ناراحت نیستم که خونش بی آنکه بنوشمش، رگ هایم را نرم کرده.

همان طور که می نوشیم، گابریل دستش را به سمتم دراز می کند و دستم را می گیرد.
"مالخازار، فقط روح تو نیست که به من نیاز دارد. یادت هست؟ تو تاریکی ای هستی که من در آن آرام می گیرم."

جامم را پایین می آورم و روی میز می گذارم و نگاهم را به او می دوزم‌.
"پس بگذار از خونت بنوشم‌."

گابریل دستم را رها می کند.
"مالخازار، آتلور حق دارد بگوید که باید از هم فاصله بگیریم. بهتر است خون همدیگر را ننوشیم."

با لحن تندی می گویم:
"در واقع می خواهی بگویی بهتر است من خون تو را ننوشم، چون به راحتی خام آن می شوم؟"

عضلات صورتم منقبض می شوند. گابریل دوباره دستم را می گیرد.
"مالخازار، وضعیت تو با من فرق دارد. هر دو رنج های زیادی را پشت سر گذاشته ایم، اما من به انتخاب خودم خون آشام و پادشاه شدم."

من:
"و من نه و به همین خاطر فرد ضعیف تر من هستم."

گابریل:
"تو کسی هستی که نوکتیرا به او نیاز دارد. و همین طور من."

چشمان آبی اش دارد با مهربانی و ملایمت به من نگاه می کند. حس می کنم قلبم دارد نوازش می شود. ناخودآگاه لبخندی کوچک بر لبانم می نشیند.
"تو به آسانی قلبم را نرم می کنی، گابریل. فقط خونت نیست. این نگاهت. باید از تو بترسم."

گابریل:
"نمی خواهم از من بترسی. اما دوست دارم شب ها در بالکن اتاقت بایستی و به ماه نگاه کنی و یاد من بیفتی."

من:
"نور تو ویرانگرتر از ماه است."

گابریل:
"در کنار تو یاد می گیرم که آرامش کنم."

کمی مکث و بعد با صدایی گرفته از احساسات:
"مالخازار، بدون تو من نمی توانستم تاب بیاورم. تهذیبم را. تغییر آمالثورا. گذشته ام. تمام آن خون هایی که ریخت.

من به تو نیاز دارم."

دستش را می گیرم و می فشارم و هر دو در سکوت به نوشیدن از جام هایمان ادامه می دهیم و وقتی خون را تمام کردیم، بلند می شویم و به داخل بالکن می رویم.
نور نقره ای ماه مثل ملحفه ای نازک بر درختان، بوته ها و چمن ها نشسته و صدای وزوز آرام حشرات شبگاهی فضا را پر کرده.

گابریل:
"دارم به پطروس فکر می کنم.
من او را به حال خود رها کردم و درونش درد کاشتم. حتی زمانی که مرگ بر او سایه انداخته بود، به بالینش نرفتم. و وقتی تبدیل شد، حتی آن زمان هم چندان به او توجه نکردم. نه به او و نه به خواهرش رزالی. رزالی صبورتر از اوست، اما این از گناهم نسبت به او کم نمی کند. من در پادشاهی ام و در آمالثورا غرق شدم و خانواده ام را نادیده گرفتم. و همسرم الیانور. آه، الیانور. وقتی به این فکر می کنم که چه طور زندگی کرد و چه طور مرد، قلبم مچاله می شود."

دستم را دور بازویش حلقه می کنم.
"گابریل، چرا هیچ گاه از لرد سابیس نخواستی الیانور را به حیات برگرداند؟"

گابریل:
"جراتش را نداشتم. همین حالا هم حس می کنم زنجیر او دور گردنم است، نمی خواهم این زنجیر سفت تر شود. می بینی؟ اینجا هم باز به آمالثورا و پادشاهی ام فکر می کنم. نمی خواهم فقط همسر خوب الیانور باشم که به خاطر او برده ی لرد سابیس شده."

کمی مکث می کنم و بعد:
"من از لرد سابیس خواستم همسرم سلستیا و دو دختر کوچکم ایلورا و میرن را بازگرداند و او موفق نشد. یعنی خودش این طور گفت، اما نتوانستم حرفش را باور کنم. او می خواهد من شاه نوکتیرا باشم، نه مرد خانواده. نمی خواهد به زندگی گذشته ام برگردم."

گابریل:
"حالا که حرف بازگرداندن مردگان پیش آمد، لرد سابیس چگونه این کار را می کند؟ وقتی روحش از جسمش خارج شده بود، آن موقع بود که خودش هم پی به وجود روح برد."

من:
"شاید از طریق خاطراتشان این کار را می کند. نشانه هایی که از وجودشان در این دنیا باقی مانده.

گابریل، تو هیچ خاطره ای از زمان مرگت نداری؟"

سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد:
"هیچ چیز."

مدتی در سکوت به باغ نگاه می کنیم و بعد من می گویم:
"گابریل، بیا یک مهمانی برگزار کنیم. این چیزیست که همه ی ما به آن نیاز داریم. یک مهمانی بزرگ در نوکترنال کتدرال برای همه ی ساکنان این دنیا. آمالثورا، نوکتیرا و منطقه ی مرزی.

و بیا لرد سابیس را هم دعوت کنیم."

چشمانش کمی گشاد می شود.
"فکر می کنی این درست است که او دوباره در ملا عام ظاهر شود؟"

من:
"شاید خیلی عقلانی نباشد. اما تو که می دانی گابریل، من بیشتر از آنکه خون آشام عقل باشم، خون آشام احساساتم.
دوست ندارم این را اعتراف کنم، اما دلم برای او تنگ شده. رابطه ام داشت با او خوب می شد که ناگهان دوباره همه چیز به هم ریخت.

اما فکر می کنم حضور او چندان نامناسب هم نیست. او بعد از مدتی که در خلوت به گناهان خویش فکر کرده، حالا دوباره به مردم یا به قول خودش به مخلوقاتش بازمی گردد و آماده است تا خودش را وقف آن ها کند.
این برای برنامه مان در نوکتیرا هم خوب است. جدایی سلطنت و عبادت را می گویم."

گابریل به دقت گوش می دهد و بعد آهسته سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد.
"می تواند خوب پیش برود."

مدتی دیگر آنجا کنار هم می مانیم و بعد او به آمالثورا و من به نوکتیرا برمی گردم و به قصر و اتاقم می روم و در تابوتم می لغزم و خواب را در آغوش می گیرم. قلبم آرام است و روحم سبک، اما ارواح سلستیا، ایلورا، میرن و الیانور را می بینم که از میان درختان شعله ور به من نگاه می کنند. با چشمانی که خون در آن ها جمع شده و در جایی که این دنیا نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 24 فروردین 1405 16:23
نمایش جزئیات
مرد لب هایش را به هم فشار می دهد.
"شاید این گونه بهتر باشد. شما موجودات پست نباید ذات کثیفتان را با ریاکاری و ایستادن در صف های بانک خون و نوشیدن از جام پنهان کنید.

تو به یادم آوردی که حالم از شما زالوها به هم می خورد. و به خاطرش باید از تو ممنون باشم.
نمی خواهم بمیرم، اما تصور نکن به خاطر زندگی ام به تو التماس می کنم.

و تو، چه به خاطر جرمت به دام بیفتی و نه، رقت انگیز خواهی ماند. مثل همین حالایت."

--

آزادنویسی شبانه

۲.۲۷

شکار و مراسم

از زبان گادفری

یک تالار مکعب مستطیلی وسیع. شاه مالخازار انتهای آن ایستاده و ما خون آشامان دیگر در دو طرف تالار صف کشیده ایم. قربانیان وارد می شوند، اما این بار نه مثل همیشه. آن ها را به زور و با طناب آورده اند. آن ها جیغ می زنند و التماس می کنند. آن ها نمی خواهند بمیرند.
و در هر حال مقابل ما قرار می گیرند.
مقابل من.
قربانی من.
پوست ملتهب از هیجان. چشمان وحشت زده. بوی ترسش شیرین است. من او را از دستان رباینده ی چرم پوش سیاهپوشش می گیرم. من و او هر دو سپید بر تن داریم. شاید هر دو داریم قربانی می شویم. می میریم. و شاید داریم زنده می شویم و به اوج می رویم.
او در دستانم تقلا می کند. من در آغوش می فشارمش. و نیش هایم را فرو می کنم. در رگ تپنده و پر از خون گردنش. من از او می نوشم. من او را از خون خالی می کنم. من او را می کشم.

نفس زنان از خواب بیدار می شوم. درپوش تابوت را کنار می زنم و بیرون می لغزم. قطرات عرق بر پیشانی ام نشسته. چرا این خواب سراغم آمده بود؟ این نمایش شوم که بخشی از روحم آن را رویایی شیرین می داند و بخش دیگر یک کابوس.
مگر من همیشه نمی خواستم از آن مراسم شوم خلاصی یابیم؟ آیا من نبودم که شاه مالخازار را با خون‌نوشی از شرور در جام آشنا کردم؟

با قدم هایی لرزان از اتاقم بیرون می آیم و در راهروها گام برمی دارم، مثل یک روح سرگردان. می دانم که می خواهمش. مراسم را. و این می ترساندم. دارویی که شاه گابریل به من داده، ترکیب معجون لوی و خون خودش در جیب ردایم است، اما نمی خواهم از آن بنوشم. من می ترسم، اما نمی خواهم آرام بگیرم. نه این گونه. امشب قلبم می خواهد در کنار خون شرور، در درون آن آرام بگیرد.
و بعد از آن سکوت نخواهد بود. فریادهای روح خواهد بود. و درد آن، رنج غلتیدن در گناه.

و من می خواهمش. به خاطر خودش. برای خون. و شاید برای اینکه فراموش کنم شکست خورده ام.
بله، این اتفاقیست که افتاده. من شاه مالخازار را از دست داده ام. به شاه گابریل، به جادوگر آتلور. حتی خودم را هم دارم از دست می دهم.
اخم هایم را در هم می کشم.
نه، من خودم را حفظ خواهم کرد.
اسیر می شوم، اما نه به دستان او. نه توسط شاه گابریل. بطری معجون و خون را از جیبم درمی آورم و آن را از پنجره ی باز راهرو به بیرون پرت می کنم.
و در حالی که حس می کنم کمی سبک بال شده ام و فکر گناه کمتر آزارم می دهد، در چارچوب پنجره می ایستم و بیرون می پرم.
حرکت باد سرد بر پوستم را می چشم و لبخند به لب در میان گل ها و علف ها فرود می آیم. اول می خواهم به جنگل مرزی بروم، اما بعد پشیمان می شوم. امشب قربانی ای می خواهم که قلبش قرص باشد. که غافلگیر شود. که حس اطمینانش به او خیانت کند.

به کوچه های تنگ و تاریک می روم. می بویمشان. و پیدایش می کنم.
او دارد گام برمی دارد، بلند و پر از اعتماد به نفس. تاریکی قلمروی اوست و قربانیانش در اختیار او. کز کرده در گوشه و کنار یا در حال حرکت با قلبی لرزان.
او مرگ را از خود دور می بیند. می داند که ممکن است دستگیرش کنند، اما او در میان درباریان آشنا دارد و مطمئن است به زندان نمی افتد و تبدیل به ذخیره ای در بانک خون نمی شود.

من می گیرمش. با یک جست ناگهانی از پشت. او را به زمین می اندازم، در حالی که محکم نگهش داشته ام.

مرد با صدایی خشم آلود و بی حوصله:
"تو دیگر چه هستی؟ یک خون آشام دیوانه؟ رهایم کن. وقت ندارم. کارهای زیادی برای انجام دادن دارم."

در گوشش می خندم و زمزمه می کنم:
"کار این دنیا به کجا کشیده؟ اگر در گذشته بودیم، باید از ترس به خودت می لرزیدی."

مرد با لحنی قاطع:
"تو نمی توانی مرا بنوشی، نمی توانی مرا بکشی، اجازه اش را نداری."

من آهسته و شمرده:
"نمی توانم؟
و اجازه؟ نه، فکر نکنم به مجوز نیاز داشته باشم."

و ریسمان هایی را از جیب ردایم بیرون می آورم و با آن ها دست ها و پاهای مرد را می بندم و او را به سمت خودم برمی گردانم و شمعی که همراه دارم را روشن می کنم تا او بتواند مرا ببیند.

مرد به من نگاه می کند. هنوز آرام است، اما نگرانی نامحسوسی زیر پوست و در چشمانش لغزیده.
"این چشمان کهربایی درخشان. این لب های سرخ و این لبخند حجیم از خود راضی. تو فقط یادم آوردی که چه قدر از شما موجودات خون‌نوش متنفرم."

لبخند از روی لبانم محو می شود.
از سخنانش ناراحت نشده ام. در واقع انگار حرف هایش ناگهان قلبم را به او نزدیک کرده.

مرد لب هایش را به هم فشار می دهد.
"شاید این گونه بهتر باشد. شما موجودات پست نباید ذات کثیفتان را با ریاکاری و ایستادن در صف های بانک خون و نوشیدن از جام پنهان کنید.

تو به یادم آوردی که حالم از شما زالوها به هم می خورد. و به خاطرش باید از تو ممنون باشم.
نمی خواهم بمیرم، اما تصور نکن به خاطر زندگی ام به تو التماس می کنم.

و تو، چه به خاطر جرمت به دام بیفتی و نه، رقت انگیز خواهی ماند. مثل همین حالایت."

خشمگین می شوم، اما فقط کمی. بیشتر مجذوبم. لحظاتی به مرد نگاه می کنم، طوری که انگار دارم روحش را مزه مزه می کنم و بعد با صدایی آهسته می گویم:
"می آیی با هم به جنگل برویم؟ دوست داری پستی مرا با پستی خودت همراه کنی؟ می خواهی یک مراسم برگزار کنیم؟ من چند قطره از تو می نوشم و تو چند قطره از من؟ نه آن قدر که تبدیل به خون آشام شوی."

او لحظاتی به من خیره می شود و این بار با صدایی عاری از نفرت و دشمنی، با صدایی که حتی کمی دوستانه است:
"گادفری! واقعا مرا نشناخته ای؟"

به او خیره می شوم. به موهای سیاه بلند و ابریشمینش. به پوست سپید مرمرینش. به چشمان سیاه بادامی و کشیده اش.
قلبم در سینه فرو می ریزد.
"راهب ایتاچی!"

بله، او راهب ایتاچی است. همراه و زیردست نزدیک راهب پطروس. شکنجه گر سابق من. چه طور او را نشناختم؟ این قدر در رویای مراسم فرو رفته بودم؟

دست ها و پاهایش را باز می کنم و زیر لب می گویم:
"متاسفم."

پوزخند می زند.
"چرا؟ حقم بود که مرا می نوشیدی و می کشتی."

من با لحنی آرام:
"ایتاچی، من به دنبال انتقام از تو نیستم. خشم دارم. نفرت دارم. اشتیاق به زخم زدن. اما به دنبال کشتنت نیستم."

ایتاچی:
"و چرا؟ چون این گونه قلب راهب پطروس می شکند و هرچند حقش جز این نیست، تو ترجیح می دهی رابطه ی خوبی با او برقرار کنی؟ به خاطر معشوقت راهب رزالی و به خاطر دخترت لوسیندا؟"

من:
"تا حدی بله. اما فقط این نیست. اگر تو بمیری، همه چیز نابود می شود. آن خاطرات تاریک گذشته همیشه همان طور می مانند."

ایتاچی:
"و اگر زنده بمانم، فکر می کنی آن تاریکی روشن می شود؟"

من:
"نه، اما نور کنارش می آید و این گونه می توانم تاب بیاورمش."

حس می کنم صورتش کمی از هم باز می شود، اما او فقط به گفتن این کلمه با لحنی نه چندان گرم اکتفا می کند:
"باشد."

انگار نمی تواند به خودش اجازه بدهد که با لبخند و رضایت پذیرای بخششم باشد. شاید این شرمنده ترش می کند. شاید ترجیح می دهد من به خونش تشنه باشم تا کمتر احساس سنگینی کند.

هر دو از روی زمین بلند می شویم. به نرمی از او می پرسم:
"ایتاچی، چرا در کوچه های تاریک پرسه می زنی و انسان ها را شکار می کنی؟"

او حرفم را تصحیح می کند:
"انسان های شرور را شکار می کنم. آن ها را برای مراسم می خواهم و همچنین شکار آزاد. مکان هایی برای هر دو آماده کرده ایم."

با گیجی به او نگاه می کنم.
"داری از چه حرف می زنی؟"

ایتاچی:
"راهب پطروس می خواهد یک فرقه تاسیس کند. فرقه ی خون آشامان آزاد. او مایل است در این مسیر از تو کمک بگیرد."

یک نامه از جیب ردایش بیرون می آورد و به من می دهد.
"این هم درخواست مکتوبش."

نامه را باز می کنم و می خوانم:
'گادفری عزیز،

می نویسم در حالی که پشت پنجره ی مربعی اتاقم در نور شمع نشسته ام و خاطرات این مکان بر روحم سنگینی می کند.
آه، گادفری!
این مکان پر است از گذشته ی من، تو و رزالی.
به یاد داری؟
تو رزالی را می خواستی. معصومیتش را، کنجکاوی اش را و اشتیاقش برای شیرجه زدن در اعماق تاریکی را. و من می خواستم همه ی این ها را برای خودم نگه دارم و به همین خاطر تلاش می کردم تو را از رزالی دور نگه دارم.
من به تو حسادت می کردم. چون تو چیزی داشتی که من نداشتم. من برای رزالی ناقص بودم.
و حالا که آن را دارم، هدیه ی تاریک را، می بینم که هنوز کامل نیستم. پس می خواهم تو کمکم کنی.
نزد من بیا تا با هم خون آشامان را آزاد کنیم. روحشان را. ما کنار هم خونی می نوشیم که گناهش در برابر نورش خاضع است.

قربان تو،
پطروس.'

ذهنم در تلاش است تا آنچه خوانده است را هضم کند. نه تصمیم پطروس برای ایجاد آن فرقه را، بلکه تصور کنار هم قرار گرفتن من و او را.

ایتاچی:
"زمانش که رسید، به شما اطلاع می دهم، لرد گادفری."

ناگهان دارد رسمی با من صحبت می کند و همین طور فرض را بر این گذاشته که من پیشنهاد پطروس را پذیرفته ام.
رویش را برمی گرداند و می خواهد برود که بازویش را می گیرم و با لکنت می گویم:
"ایتاچی، نمی خواهی آن مراسم را انجام بدهیم؟"

لبخند تلخی به لب می آورد.
"لرد گادفری، متوجه نیستید؟ نمی بینید که چه طور نفرتم از خون آشام ها با وفاداری ام به سرور خون آشامم گلاویز است؟
من نمی توانم، تحمل ندارم که از شما محبت ببینم."

من:
"اما این تاریکی بین ما باید از بین برود، مخصوصا اگر قرار است کنار تو و پطروس باشم."

ایتاچی نفس عمیقی می کشد.
"می دانم. اما الان نمی توانم. لطفا درک کنید."

شبیه به خودش در دقایقی پیش می گویم:
"باشد."

اما با لحنی که اندکی سرخوردگی در آن است.
می خواهد برود که دوباره بازویش را می گیرم.
"ایتاچی، باید مراقب خودت باشی. اگر خون آشامی که تو را امشب گرفت، کسی غیر از من بود، چه؟"

لب پایینش را می گزد.
"حق با شماست. از این پس بیشتر دقت می کنم. شبتان به خیر، لرد گادفری."

و می رود. من هم به سمت قصر راه می افتم. امشب نمی خواهم شکار کنم. میلم را به آن از دست داده ام. می خواهم بطری معجون و خون را که در میان گل ها و علف ها انداخته بودم، پیدا کنم و از آن بنوشم. دیوانگی امشبم را ایتاچی نجات داد. اما قرار نیست همیشه این طور شانس بیاورم.

به همان جا می رسم که بطری را انداخته بودم. اما می بینم که کسی آنجاست. جادوگر آتلور است. با همان ردای ساتن نقره ای کور کننده اش. اخم کرده و چشمان خاکستری روشنش با نارضایتی به من نگاه می کند.
او یک بطری را، بطری معجون و خون خودم را به سمتم می گیرد:
"می خواهی توضیح بدهی این چیست، گادفری؟"

من بطری را از او می گیرم و به تندی می گویم:
"این مال من است و دلیلی نمی بینم درباره اش به شما توضیح دهم. به علاوه حتما خودتان کنجکاوی کرده اید و محتویاتش را بررسی کرده اید."

آتلور:
"اصلا به این فکر کرده ای که وقتی شاه مالخازار بفهمد، چه قدر خشمگین و دلشکسته می شود؟"

من غده ای را در گلویم حس می کنم، هم از ترس است و هم از غم.
"خودم برایش توضیح می دهم."

آتلور:
"پس همین الان برو و با او حرف بزن. نگذار خودش موضوع را بفهمد."

من:
"باشد، همین کار را می کنم."

ترسم زبانه می کشد و بدنم سرد می شود. آتلور بازویم را می گیرد و با لحنی نرم می گوید:
"می خواهی من کمکت کنم؟"

من با لحنی سرد:
"نیازی به کمک شما ندارم، جادوگر آتلور اعظم."

آتلور با لحنی خواهشمند:
"با من این طور نباش، گادفری.
می دانم در ذهنت، در قلبت چه می گذرد. ولی اشتباه فکر می کنی. من به دنبال تسلط بر شاه مالخازار نیستم."

پوزخند می زنم و دستش را از روی بازویم برمی دارم و از او دور می شوم و به سمت دیوار می روم و ناخن هایم را در آن فرو می کنم و شروع می کنم به بالا رفتن.

آتلور:
"گادفری، تو باید از کارهایت دست برداری. می دانم که شکار می کنی. افکار شوم دیگری هم در سر داری. همه ی این ها تو را به کشتن می دهد. فکر نکن که من یا شاه مالخازار می توانیم نجاتت بدهیم."

خشم در وجودم می جوشد. متوقف می شوم و از بالا به او نگاه می کنم‌.
"دست از سرکشی به ذهن من بردارید. سرتان به کار خودتان باشد."

آتلور:
"همین کارهایت باعث شد تبدیل به هدف لرد سابیس شوی. فکر می کنی چرا او تو را به عنوان میزبان روحش انتخاب کرد؟"

قلبم در سینه فرو می ریزد، اما سعی می کنم لبخندی کنایه آمیز بر لب بنشانم‌.
"جادوگر اعظم، بهتر نیست از لرد سابیس حرف نزنید؟ آن هم در حالی که همه به ارتباط شما با او مشکوکند؟"

آتلور با لحنی قاطعانه:
"اگر مرا به این خاطر بکشند، روح من به عالم بالا پرواز می کند. اما تو اگر کشته شوی، روحت در این جهان سرگردان می شود. به خاطر ذات طغیانگرت.

با لرد سابیس هم این گونه بود. او طغیانت در برابر شاه مالخازار، شاه گابریل و مردمان نوکتیرا را دید و به تو جذب شد."

من:
"شما مرا خوب شناخته اید، مگر نه جادوگر اعظم؟ پس حتما این را هم می دانید که طور دیگری نمی توانم ادامه دهم."

آتلور:
"اگر نمی خواهی تغییر کنی و به قوانین نوکتیرا یا آمالثورا پایبند شوی، اگر می خواهی مثل یک خون آشام مرزنشین زندگی کنی، پس باید نوکتیرا و آمالثورا را به کلی رها کنی. دیگر نباید به این دو سرزمین قدم بگذاری."

من به شاه مالخازار فکر می کنم. به راهب دومینیک مورن. و به ناتان.
"نمی توانم."

و بالا می روم و به پنجره ام می رسم و داخل می شوم و در آنجا شاه مالخازار را می بینم که با چشمانی آلوده به خشم و غم نگاهم می کند.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: یکشنبه 23 فروردین 1405 22:04
نمایش جزئیات
و من؟
بله، از راهب پطروس خشمگینم. نمی دانم هرگز بتوانم فراموش کنم و ببخشم که روح مرا آن طور بازی داد یا نه.
اما در عین حال نمی توانم ترکش کنم. اگر چنین کنم، کابوس فرو رفتن او در باتلاق تاریکی به سیل کابوس هایم از خون آشامان انتقام جو اضافه می شوند و من بیش از پیش به جنون می روم.
پس خواهم ماند.

--

آزادنویسی شبانه

۲.۲۶

خارهای کاکتوس

از زبان ایتاچی

به راهب پطروس نگاه می کنم که بالای صخره ایستاده. پوستش حالتی تب آلود دارد و قطرات عرق بر آن نشسته. چشمانش عادی نیستند‌‌. انگار دقیقا به یک سو نمی نگرند. با قدم هایی محتاطانه به سمتش می روم و با صدایی آهسته می گویم:
"سرورم، شما همین حالا هم به تمامی خون آشامان در پناهگاهتان پناه می دهید‌."

راهب پطروس نگاهش را به من معطوف می کند و با لحنی قاطع:
"همین طور است، ایتاچی. اما من دارم از چیز متفاوتی سخن می گویم. از اینکه آزادی را قانون کنیم. مثل یک مکتب تبلیعش کنیم. فرقه ی خودمان را داشته باشیم."

صورتم در هم می رود. ترس در قلبم می جوشد.
"سرورم، شما متوجه نیستید دارید چه می گویید."

راهب پطروس از تخته سنگ پایین می آید و رو به رویم می ایستد. دستانش را روی شانه هایم می گذارد.
"ایتاچی، نترس. منظور من آن چیزی نیست که تو فکر می کنی. من درباره ی نوشیدن بدون حد و مرز حرف نمی زنم. آزادی را در چارچوب اخلاق می خواهم. خون‌نوشی تا حد مرگ برای شروری که شایسته اش است، از رگ های او. و نوشیدن خون معصوم تا حدی که صدمه ای به او نرسد.
من دارم از این حرف می زنم.
این چیزیست که می خواهم به خون آشامان یاد بدهیم. و فقط به خون آشامانی که به پناهگاهمان می آید یا در مرز پرسه می زنند.
ببین.
من قصد ندارم با پدرم یا شاه مالخازار دربیفتم."

نفسم را از سینه بیرون می دهم‌.
"متوجه شدم، سرورم. اول ترسیدم، چون نفهمیدم از چه حرف می زنید. و آن چهره ی تب آلودتان."

دستش را روی بازویم می کشد.
"می فهمم. این صورت. ایتاچی، من، نمی دانم چه طور برایت بگویم."

سرش را با گیجی به طرفین تکان می دهد.

من با حالتی تشویق آمیز:
"لطفا بگویید، سرورم. هر چه در قلبتان هست را به من بگویید."

راهب پطروس:
"در درون من آلودگی هست. آن شکنجه هایی که به خون آشامان می دادم، خشم عمیقم از پدرم، این ها هنوز از بین نرفته. و همین طور پناه دادنم به خون آشامانی که معصومان را تا انتها می نوشند، بدون تلاش برای اصلاح آن ها."

من دستم را بالا می برم و بر بازویش می گذارم.
"سرورم، این درد و آشفتگی اکنونتان می تواند شما را به نور ببرد، اگر در آن غرق نشوید."

راهب پطروس:
"و من می توانم که غرق نشوم؟"

لبخندی به او می زنم که هم در آن درد هست و هم محبت:
"من کنارتان می مانم و مطمئن می شوم که پایین نمی روید."

او لحظاتی با قدردانی به من نگاه می کند و بعد هر دو به سمت پناهگاه می رویم، در حالی که من به گذشته، حال و آینده ام با او فکر می کنم.
آیا از او خشمگین نیستم؟
دروغ است اگر بگویم نه. او کسیست که سال ها آهنگ شرارت خون آشامان را در گوشم می خواند. کسی که باعث شد تصور کنم خون آشام ها شرورند، ناخواسته و بی آنکه اراده کنند. باعث شد تصور کنم این وظیفه بر دوشم است که خون آشامان را به انسانیت برگردانم، با درد و با دادن گرسنگی. باعث شد از شکنجه دادن آن ها لذت ببرم.
و ناگهان؟ خود تبدیل به یکی از آن ها شد و گفت تمام کارهایش به خاطر خشمش از پدرش بوده. پدری که او، خواهرش و مادرش را ترک گفته و به حال خود رها کرده بود، زمانی که راهب پطروس و خواهرش راهب رزالی تنها دو کودک خردسال بودند. پدرشان گابریل رفت و خانواده اش در معبد سابق سال ها تنها بودند، بدون اینکه گابریل خبری از آن ها بگیرد. شاه گابریل اکنون و مددکار گابریل و راهب گابریل سابق. الیانور، مادر راهب پطروس و راهب رزالی در جنگ با یک خون آشام کشته شد. آن خون آشام به قصد انتقام سراغ الیانور آمده بود‌. الیانور معشوقش را در معبد گرسنگی داده بود، به حدی که آن خون آشام عقلش را از دست داده و مجنون شده بود.
دردناک است. هم آنچه بر سر آن دو معشوق خون آشام آمد و هم آنچه بر سر الیانور آمد.
و من با وحشت تمام باید فکر کنم من هم بخشی از این تاریکی ام. من هم خون آشامان را درد دادم و ممکن است شبی خون آشامی برای انتقام سراغم بیاید.

ذهنم دوباره به راهب پطروس معطوف می شود. پدرش حتی بعد از مرگ مادرش هم سراغ او و خواهرش نیامد. نمی توانم بفهمم چرا. آیا این طور فکر می کرد که فرزندان جوانش از دست رفته اند؟ آیا می ترسید نزدشان برگردد و تلاش کند آن ها را تغییر دهد، اما موفق نشود؟ آیا برگشتن پیش آن ها برایش مثل کابوس بازگشت به گذشته بود؟
آیا راهب پطروس هرگز این سوالات را در برابر پدرش فریاد زده بود؟

و من؟
بله، از راهب پطروس خشمگینم. نمی دانم هرگز بتوانم فراموش کنم و ببخشم که روح مرا آن طور بازی داد یا نه.
اما در عین حال نمی توانم ترکش کنم. اگر چنین کنم، کابوس فرو رفتن او در باتلاق تاریکی به سیل کابوس هایم از خون آشامان انتقام جو اضافه می شوند و من بیش از پیش به جنون می روم.
پس خواهم ماند.

تقریبا به پناهگاه رسیده ایم. من دست راهب پطروس را می گیرم و با حالتی اطمینان بخش می فشارم. او به من لبخند می زند.
"می دانی، دارم فکر می کنم در این مسیر از گادفری کمک بگیریم. او متخصص خون نوشی از شرور و معصوم به آن شیوه ای است که می خواهیم."

می دانم که راهب پطروس هنوز به خاطر اعمالش در حق گادفری درد می کشد. فکر می کنم بودنشان کنار هم و تلاششان برای یک هدف مشترک می تواند از رنج هر دو بکاهد.

من:
"فکر خوبیست، سرورم."

این جمله را با لبخند به زبان می آورم، در حالی که تصویری از گذشته در ذهنم می درخشد: گادفری که در برابرم از پاهایش آویزان شده و من که کاکتوس های پر از خار را در بدنش فرو می کنم.

به خود می لرزم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: شنبه 22 فروردین 1405 14:22
نمایش جزئیات
"ایتاچی، تو گفتی نه به آمالثورا تعلق داری و نه نوکتیرا. من نیز چنینم. آمالثورا و روزه های خون و آب آهن نوشی سیرکی است که نمی خواهم دلقک آن شوم. نوکتیرا و بانک خونش نیز.
من و تو خون آشام و انسان مرزیم.
و من می خواهم برای مرز قانون تعیین کنم، قانونی جدا از مضحکه ی آمالثورا و نوکتیرا. من، راهب پطروس می خواهم فرمانروای مرز باشم."

--

آزادنویسی شبانه

۲.۲۵

فقط خون آشام

از زبان پطروس

در نوکتیرا هستم. در یک معبد. ایتاچی کنارم نشسته. هر دو نیم نقاب بر صورت داریم. چند صندلی آن سمتم کسی نشسته که او هم نیم نقاب بر چهره دارد، اما من او را از چشمانش می شناسم. تئودور است، اسباب بازی جدید پدرم. حتما یا برای جاسوسی آمده یا برای دیدار همروحی اش با قلبی تپنده. شاید هم برای هر دو آمده.

کسی در انتهای سالن مقابل مجسمه های قدیسین ایستاده و دارد سخنرانی می کند. او آتلور جادوگر است، راهب ویژه ی شاه مالخازار.

آتلور:
"عزیزانم، پرستش، عبادت، متعلق به درون شماست. رابطه ای در پس پرده های آویخته در اعماقتان، بین شما و معبودهایتان. اما سلطنت و قوانین حکومتی؛ رابطه ی شما با این ها ریسمانیست که از درونتان به بیرونتان کشیده شده. رستگاری فقط با جدا کردن الهیات از سلطنت ممکن است.

به آن حسی فکر کنید که موقع پرستش دارید. زانو زده در برابر خدایان. قلبتان می تپد. کمی با ترس. کمی با عشق. چیزی در رگ هایتان به جریان می آید. این حس که می خواهید خودتان را برای معبودانتان فدا کنید."

صورتش سخت می شود.
"و گاهی این حس که می خواهید خدایانتان را از هم بشکافید تا نورشان بیش از پیش بر شما بتابد.

این رابطه آتشی سوزان است که گاه گرم می کند و گاه می سوزاند. اما سلطنت و اطاعت از پادشاه؟ در اینجا ما با عشق افسار گسیخته کاری نداریم. در اینجا همان نظمی را داریم که می تواند احساسات وحشی مان را به حد لازم اهلی کند.

و شاه مالخازار؟
بعد از جنگ و پیروزی او بر شما، حتما احساس ناامیدی می کنید و از طرفی نمی توانید از پرستش او دل بکنید. شما پنهانی او را عبادت می کنید، می دانم.
اما با این کار به نور و رستگاری نمی رسید، فقط خودتان را بیش از پیش در باتلاق سوگ فرو می برید.

به من گوش کنید عزیزانم."

نگاه خیره اش را از روی حضار عبور می دهد.
"شاه مالخازار روح یک پادشاه را دارد. او گزینه ی مناسب برای پرستش شما نیست. این را خدای اعظم نوکترنال کتدرال لرد سابیس هم فهمید.
شاه مالخازار را تنها شاه خود بدانید، به او عشق داشته باشید، اما با کنترل، به او احترام بگذارید و دستوراتش را اطاعت کنید.
و پرستش را، برای آنانی کنار بگذارید که وجود دارند برای خدایی."

آتلور سخنانش را به پایان می رساند و بعد خون آشام های جمع از جا بلند می شوند و این سالن را ترک می کنند و به سالن بانک خون می روند. در آنجا باید صف ببندند و مشخصاتشان را ثبت کنند تا بتوانند به مقدار مشخصی خون شرورانسان دریافت کنند.

من و ایتاچی به سمت مرز نوکتیرا می رویم. تا وقتی که از آن رد نشده ایم و فاصله نگرفته ایم و در محدوده ی امنمان در منطقه ی مرزی نیستیم، یک کلمه هم سخن نمی گوییم.

ما پیش می رویم و به جایی نزدیک به جنگل های مرز می رسیم و در اینجا من بالاخره خودم را آزاد می کنم. می گذارم خنده ای بلند، آغشته به تحقیر و خشم از اعماق سینه ام بیرون بجهد.
من نیم نقابم را برمی دارم و ایتاچی نیز.
او با ترکیبی از احساسات مختلف به من نگاه می کند. غم، تاسف و پیروی.

من:
"دیدی ایتاچی؟
مضحک نیست؟ خون آشامان نوکتیرایی تا دیروز نیش فرو می بردند بر رگ های قربانیانشان و حالا باید در صف بانک خون بایستند.
و انسان های نوکتیرا؟
آن ها باید خدایان خون آشامی که تا این حد دلقک شده اند را عبادت کنند."

ایتاچی چیزی نمی گوید و ما وارد جنگل می شویم، من با قدم هایی نامتوازن و بلند و او با قدم هایی کوتاه و مرتب.
شاخه های پر برگ درختان سر به فلک کشیده بر ما غالب می شوند و نور کمرنگ ماه محوتر از پیش می شود. سکوت جنگل را گرفته و فقط هر از چند گاه صدای هوهوی جغدی به گوش می رسد.

من:
"تو می خواهی چه کنی، ایتاچی؟
قبلا تحت فرمان من خون آشامان را می شکنجیدی و حالا اربابت خود به خون آشام بدل شده."

ایتاچی با صدایی آرام:
"من خیلی به این موضوع فکر کردم، سرورم. می خواهم پیش شما بمانم. اگر کنار شما نباشم، چه زندگی ای دارم؟ من نه به آمالثورا تعلق دارم و نه نوکتیرا. و در مرز اگر دور از شما باشم، فقط موجودی سرگردانم."

پطروس:
"تاریکی روح من تو را اسیر کرده. چه آن زمان که در هیبت یک انسان خون آشامان را رنج می دادم و چه حالا که در هیبت یک خون آشام نیش بر انسان ها فرو می کنم."

ناگهان می ایستم. ایتاچی هم توقف می کند و با چشمانی نگران نگاهم می کند. من از او فاصله می گیرم و به سمت یک تخته سنگ می روم و روی آن می ایستم.
"ایتاچی، تو گفتی نه به آمالثورا تعلق داری و نه نوکتیرا. من نیز چنینم. آمالثورا و روزه های خون و آب آهن نوشی سیرکی است که نمی خواهم دلقک آن شوم. نوکتیرا و بانک خونش نیز.
من و تو خون آشام و انسان مرزیم.
و من می خواهم برای مرز قانون تعیین کنم، قانونی جدا از مضحکه ی آمالثورا و نوکتیرا. من، راهب پطروس می خواهم فرمانروای مرز باشم."

ایتاچی با صدایی لرزان:
"چه قانونی می خواهید وضع کنید، سرورم؟"

من صدایم را بالا می برم:
"قانون بی قانونی.
در اینجا همه چیز آزاد است. خون آشام ها می توانند از خون هر چیز و هر کس بنوشند، حیوان، انسان معصوم، انسان شرور.
آن ها می توانند هر طور که بخواهند خون بنوشند، چه در مراسم و چه خارج از آن‌‌.
در اینجا خون آشام ها می توانند فقط خون آشام باشند."

نور ماه کاملا از بین می رود و صدای هوهوی جغد قطع می شود.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1405 20:44
نمایش جزئیات
کمی مکث می کنم.
"اما سرورم، اگر نخواهم خدایی داشته باشم، آیا هنوز می توانم کسی را داشته باشم که به او عشق بورزم، به او تکیه کنم و کمی از او بترسم؟"

--

آزادنویسی شبانه

۲.۲۴

کوچک معصوم و دوست داشتنی

از زبان تئودور

آن سر کوچه ی تنگ ایستاده ام. در حالی که انعکاس نام او هنوز بر زبانم مانده. نمی دانم چرا ناگهان از سر میز بلند شدم و به دنبالش آمدم. شاید بخشی از وجودم می خواسته به او نزدیک شود.

شاه گابریل می ایستد. لحظه ای بی حرکت و بعد رویش را به سمتم برمی گرداند. من به طرف او می روم و با فاصله ی کمی از او می ایستم و تعظیم می کنم.
"سرورم، می توانم با شما حرف بزنم؟"

نفسش را مثل یک آه از دهان و بینی اش خارج می کند.
"تئودور."

نامم را طوری به زبان می آورد که انگار در حال کاوش در روحم است. چشمان آبی اش از پشت نقاب به من خیره مانده. قدش از من بلندتر است و دارد از بالا به من نگاه می کند. کمی از او می ترسم. اما در عین حال حس می کنم چیزی در وجودش هست که دارد درونم را نوازش می کند.

گابریل:
"تو که هستی؟"

من:
"می خواهم خودم را به شما بشناسانم و شما را هم بشناسم. ممکن است سرورم؟"

گابریل:
"دنبالم بیا."

و راه می افتد و من پشت سرش می روم. از کوچه های باریک عبور می کنیم تا به خیابانی کنار یک رودخانه می رسیم. او بر پل روی رودخانه قدم می گذارد و من هم به دنبالش می روم.
او جایی میان پل می ایستد و دستانش را بر نرده می گذارد. من هم کنارش می ایستم.
به آب خروشان زیر پایم نگاه می کنم.
"این شبیه یک شکل تغییریافته از جاییست که به آن عشق می ورزم. انگار که در روحش دست برده باشد و آن را ورز داده باشد و به بالا حرکت کرده باشد. وجودی درخشان تر، اما ترسناک برای من."

گابریل:
"این برکه ای است که تو را می ترساند؟"

من:
"بله. اما نمی دانم می خواهم از آن فرار کنم یا نه."

رویم را به سمت او برمی گردانم.
"سرورم، پوزش می خواهم که آن حرف ها را در میخانه درباره ی شما زدم."

لبخند می زند.
"لازم نیست عذرخواهی کنی. تو فقط از درون من سخن گفتی. من خالی از درد وجدان نیستم."

نیم نقابش را برمی دارد و چهره ی سپید مرمری اش کامل آشکار می شود.
نفسم لحظه ای می گیرد و حس می کنم خاری به قلبم فشار می آورد، اما داخل فرو نمی رود.
"سرورم، چیزهایی هست که می خواهم به شما بگویم، اما نمی توانم. به خاطر همروحی ام، آتلور."

گابریل با لحنی مهربان:
"اشکالی ندارد، تئودور عزیز.
فقط همان هایی را بگو که می توانی."

من با حالتی نیمه مبهوت طوری که انگار بخشی از وجودم با او ترکیب شده:
"همان هایی که می توانم. آه، بله."

پلک می زنم و آنچه از من در او محو شده بود، به خودم برمی گردد. طوری که انگار از نیمه خواب به بیداری برگشته ام.

من:
"سرورم، در من فقدانی هست. هنوز دیروزم در من پررنگ است. مزرعه، درختان، علف ها، دام ها، برکه، آتلور.
من که فقط یک قورباغه بودم و لب برکه با قورباغه های دیگر در نور ماه می خواندم.
آتلور که آمد کنارم نشست، با آن چشمان خاکستری روشن و اشک آلود. او ساکت بود، اما سکوتش می خواند و از قلب شکسته اش می گفت."

به اینجا که می رسم، هیجان بر قلبم غالب می شود و گونه هایم داغ می شوند.
"سرورش او را طرد کرده بود. به خاطر مخالفت با او."

حالا دارم نفس نفس می زنم. می خواهم بگویم. نام سرور آتلور را. که البته فقط سرور او نیست، سرور من هم هست، حتی اگر یادآوری اش مثل یک سنگ بر سینه ام فشار بیاورد. و سرور همگان است. در این دنیا و در عالم بالا.

دهانم را باز می کنم تا بگویم، اما گابریل دستش را بالا می آورد و با ملایمت روی دهانم می گذارد و در حالی که اخمی بر میان ابروانش افتاده، با حالتی نرم اما قاطع:
"لازم نیست بگویی، تئودور.
من می دانم."

چشمانم کمی گشاد می شود.
او دستش را پایین می آورد.

من:
"می دانید؟"

گابریل آهی تلخ می کشد.
"البته.
و این کار خودش است.
او خواسته ما عطر حضورش را در وجود شما دو نفر، تو و همروحی ات آتلور حس کنیم.
او می خواهد ما به یاد داشته باشیم که او هنوز هست.

پس بله، می دانم.
لازم نیست تو با گفتنش به آتلور خیانت کنی‌."

ابروانم با حالتی درمانده به سمت بالا می روند.
"شما گفتید 'ما'. یعنی شاه مالخازار هم می داند؟"

گابریل:
"قطعا. او حتما بهتر از هر موجود دیگری در این دنیا حسش می کند. خون لرد سابیس در رگ های او جاریست."

با شنیدن نام لرد سابیس به خود می لرزم.
"اما شاه مالخازار چه طور می گذارد آتلور کنارش باشد، چه طور او را می پذیرد، در حالی که می داند او متعلق به لرد سابیس است؟"

گابریل:
"شاید او چیزی در آتلور می بیند. شباهتی با خودش. اینکه آتلور در تلاش است از زیر سایه ی لرد سابیس خارج شود و موجودیتی مستقل برای خودش بسازد."

این حرف ها قلبم را مچاله می کنند، چون مرا یاد سخنان آتلور به خودم می اندازند، اینکه چه طور از من خواست از او فاصله بگیرم تا خودم را پیدا کنم. خودی جدا از او.

من:
"شما بقیه ی حقایق در مورد لرد سابیس را هم می دانید؟"

گابریل:
"اینکه آتلور بخشی از نمایش اعترافش بود و اینکه اکنون لرد سابیس جایی در دنیای نوکترنال کتدرال است و اصلا به عالم بالا نرفته؟

البته. این ها فکرهایی بودند که مثل خوره به جانم افتاده بودند و سرانجام فقط با پذیرفتنشان توانستم از آن ها خلاصی یابم."

من:
"سرورم، می دانم که نباید درباره ی آتلور چیزی بگویم. و من نمی خواهم به او خیانت کنم، اما وجود من به او گره خورده و حرف زدن از خودم بدون سخن گفتن از او ممکن نیست."

گابریل با لحنی دردآلود:
"پس این گناه را مرتکب شو. از او بگو.
شاید بخواهی تصور کنی من یک راهب در نوکترنال کتدرالم و داری برای او اعتراف می کنی. مثل اعترافات لرد سابیس به مالخازار. مثل اعترافات من و مالخازار به یکدیگر."

من طوری که انگار دارم دست در سینه ام فرو می برم و یک گلوله علف های در هم گره خورده را از عمق باتلاق آن بیرون می کشم:
"آتلور به من می گوید که یک فرشته است. اولین فرشته ی لرد سابیس. آیا من باید این را باور کنم؟
شما چه طور؟ باور دارید که لرد سابیس خدای این دنیاست؟"

گابریل:
"من؟
من همیشه به خود می گویم که این را باور ندارم. اما ناباوری ام شیشه ای عاری از ترک نیست."

من:
"آیا باور کردنش خوب است یا بد؟"

گابریل:
"هم خوب است و هم بد، تئودور عزیز.
اگر باور کنی، طناب هایی به دورت پیچیده می شوند. اسیر می شوی. اما در عین حال محکم بر جایت می مانی و حس می کنی چیزی تو را نگه داشته.
اگر باور نکنی، طنابی در کار نخواهد بود و تو آزاد می مانی. اما این گونه طوفان ها تو را راحت تر به حرکت درمی آورند و از این سوی به آن سوی می برند."

با دقت به حرف هایش گوش می دهم.
"می فهمم.
می دانم رها بودن در باد یعنی چه.
وقتی از کنار آتلور رفتم، حسش کردم و هنوز هم در هوا معلقم."

کمی مکث می کنم.
"اما سرورم، اگر نخواهم خدایی داشته باشم، آیا هنوز می توانم کسی را داشته باشم که به او عشق بورزم، به او تکیه کنم و کمی از او بترسم؟"

این ها را با لحنی آغشته به درد و احساس می پرسم، در حالی که نگاهم را به شاه گابریل دوخته ام. چشمان او کمی گشاد می شود و با صدای لرزانی می پرسد:
"تو داری در مورد من حرف می زنی، تئودور عزیز؟"

من:
"بله، سرورم.
چرا متعحب شدید؟
آنچه گفتم، همان احساساتی نیست که مردمان آمالثورا نسبت به شما دارند؟"

او با لحنی که انگار انگشتانی بر گلویش فشار می آورند و نمی تواند به راحتی حرف بزند:
"بله، اما وقتی این طور بیانش می کنی، باید بگویم که کمی می ترسم."

من لبخندی آرام می زنم، لبخندی که هم در آن تلخی تسلیم هست و هم خشنودی اش:
"چون شاه بودن و خدا بودن شبیه هم است، مگر نه؟"

با شنیدن این جمله چشمان او کمی گشادتر می شوند و عضلات صورتش منقبض.
من پایین پایش زانو می زنم و ردایش را میان دستانم می گیرم و آن را می بوسم.
"سرورم،
از این لحظه من رسما یک شهروند آمالثورایی هستم. من وفاداری خودم را به شما اعلام می کنم."

لحظاتی در همان حال می مانم و گابریل با لبخندی نگران از آن بالا به من نگاه می کند. بعد کمی خم می شود و دستم را می گیرد و مرا از روی زمین بلند می کند.

گابریل:
"باشد تئودور عزیز،
حالا تو یک جادوگر آمالثورایی هستی و از مردمان من."

کمی مکث و بعد:
"چیزهایی هست که می خواهم درباره اش با تو حرف بزنم. درباره ی آتلور است."

من با لبخندی تلخ:
"او نگرانتان می کند، مگر نه؟
و حالا که من یک آمالثورایی هستم، دیگر موظف نیستم رازدار او باشم.
اگر او یک تهدید است، پس وظیفه دارم درباره اش به شما هشدار دهم."

گابریل با صدایی آهسته در حالی که نگاهش را به من دوخته:
"فکر می کنی که او یک تهدید است؟"

من:
"الان فقط ترسش را دارم، سرورم.
اما نگران نباشید. من او را تحت نظر می گیرم و اگر خطری برای آمالثورا داشت، به شما می گویم."

چهره ام با حالتی درمانده در هم می رود و با شک می پرسم:
"اگر او در حال انجام کاری بر خلاف میلتان باشد، شما چه کار می کنید؟"

گابریل با لحنی اطمینان بخش:
"من همه چیز را به نرمی حل خواهم کرد، تئودور عزیز. آتلور همروحی توست، من نمی خواهم به او صدمه بزنم.
تو مرا شاه خودت خواندی و به من ابراز وفاداری کردی، تو کسی که هنوز روح پاک یک قورباغه را داری."

دستانش را بالا می آورد و دو طرف صورتم می گذارد.
"این چشمان سیاه درشت که برقی در آن ها می درخشد، مثل آب برکه در شب زیر نور ماه.
می دانی، کاش می شد از تو بنوشم. این گونه می توانستم روحت را لمس کنم.
زمانی به بدل کننده ام آریل گفته بودم می توانیم با ننوشیدن خون انسان ها، روحشان را بهتر لمس کنیم. اما حالا انگار قلبم چیز دیگری به من می گوید."

زمزمه می کنم:
"من یک قورباغه ام که به انسان بدل شده. شاید بتوانید، اجازه داشته باشید از من بنوشید."

لبخند تلخی به لب می آورد.
"اگر چنین کنم، فقط خودم را فریب داده ام."

من:
"به آتلور قول داده بودم این کار را نکنم، اما حس می کنم مجبورم."

و تغییر شکل می دهم و به قورباغه بدل می شوم. موجودی سبز و کوچک کنار پای شاه گابریل.
او خم می شود و مرا با احتیاط بین دستانش می گیرد و از زمین بلند می کند و مقابل صورتش می گیرد.
"آه، عزیزم."

اشک در چشمانش جمع می شود.
"کوچک معصوم و دوست داشتنی من‌.
تو که انتظار نداری من از تو در این شکل بی پناهت خون بنوشم؟

اما بگذار به تو بگویم حالا که چشمانم تو را در این شکلت دید، توانستم بیش از پیش روحت را لمس کنم.
این را در قلبم حس می کنم.
تو آن را پر از نور کرده ای."

و مرا روی سرش می گذارد.
"حالا تو را با خودم به قصر می برم، تئودور عزیزم. می خواهم تو را با نزدیکانم آشنا کنم."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 فروردین 1405 18:18
نمایش جزئیات
آب آهن. این فقط یک کلمه نیست. فقط یک ماده نیست. آب آهن تبدیل به قسمتی از روحم شده. و دارد تمام آن را فرا می گیرد. من، گابریل و آب آهن حالا یکی هستیم.
و شاید خون آشامانم جام آب آهنشان را در دست می گیرند، در حالی که حس می کنند روح مرا در دست گرفته اند و آن را می نوشند، در حالی که حس می کنند دارند روح مرا می نوشند.

--

آزادنویسی شبانه

۲.۲۳

مرا می نوشند

از زبان گابریل

قدم می زنم. در خیابان های آمالثورا. در حالی که نیم نقابی صورتم را از دید پنهان کرده. به انسان ها و خون آشام ها نگاه می کنم که در حرکتند یا ایستاده اند. با هم حرف می زنند. دست در بازوی هم می اندازند. همدیگر را بغل می کنند. لبخند می زنم. آیا این همان چیزی نیست که می خواستم؟ که خون آشام ها انسان ها را غذایشان و انسان ها خون آشام ها را شکارچی شان نبینند، که روح همدیگر را لمس کنند، اما نه در میان تاریکی و خون.

بله، دیدن این منظره نور در قلبم می تاباند، اما نه بدون چنگالی که آن را بفشارد. خون های زیادی ریخته شده تا به اینجا برسیم. از همان لحظه ای که در این مسیر قدم گذاشتم، خون جاری شد. از تنم، از تن آریل. از تن خون آشام ها و انسان ها. و این ادامه یافته، تا همین لحظه. تا کنون که خون آشامانی دلمرده در دل زمین اسیرند. و هنوز گردن هایی با نیش های خون آشام ها مهر زده می شوند.

و فقط سایه ی گذشته و حال آمالثورا نیست که بر روحم سنگینی می کند. نوکتیرا هست، مالخازار، گادفری. و با لرزشی در قلبم به خاطر می آورم: لرد سابیس.

به حرف هایی فکر می کنم که به گادفری زدم. اینکه چه طور به او اطمینان دادم که نباید از بابت هیچ چیز نگران باشد. اما حالا تمام آنچه گفتم، دارد مثل غباری سمی به سویم برمی گردد و احاطه ام می کند.
مالخازار. بعد از مراسم اعتراف لرد سابیس، بارها برایش پیام فرستادم و از او خواستم به نوکترنال کتدرال بیاید تا با هم صحبت کنیم، اما هیچ پاسخی از او دریافت نکردم.
به نوکترنال کتدرال رفتم و منتظرش ماندم تا بیاید، اما نیامد.
او از من خشمگین است، بیش از هر زمان دیگری.
من فرزند تبدیلی اش را به گور بردم و در آن خواباندم. ممکن بود بمیرد. و ممکن بود قدرت لرد سابیس برای برگرداندن مردگان بازنگردد. و گادفری برای همیشه به عدم بپیوندد.

و می دانم فقط مالخازار نیست که مرا مقصر می داند. دخترم رزالی هست، نوه ام لوسیندا، راهبم دومینیک مورن و ناتان. آن ها همگی مرا سرزنش می کنند، بی آنکه چیزی بگویند، در سکوت و خاموشی، با نگاهی سرد، محزون و دلگیر در چشمانشان.
من حفره ای در قلبشان کندم.
آیا هرگز احساساتشان به من مثل سابق خواهد شد؟
آیا دارم در مسیری که در آن پیش می روم، هر شب تنهاتر از قبل می شوم؟

به میخانه ای می رسم و داخلش می شوم. پشت یک میز دایره ای کوچک می نشینم و به خدمتکار سفارش می دهم:
"آب آهن."

خدمتکار لبخند تاسف آمیزی به من می زند و من از آنچه به زبان آورده ام، متعجب می شوم. انگار آن کلمه بی آنکه بخواهم، از دهانم خارج شده.
آب آهن. این فقط یک کلمه نیست. فقط یک ماده نیست. آب آهن تبدیل به قسمتی از روحم شده. و دارد تمام آن را فرا می گیرد. من، گابریل و آب آهن حالا یکی هستیم.
و شاید خون آشامانم جام آب آهنشان را در دست می گیرند، در حالی که حس می کنند روح مرا در دست گرفته اند و آن را می نوشند، در حالی که حس می کنند دارند روح مرا می نوشند.

خدمتکار جام آب آهن را برایم می آورد و من آن را برمی دارم و به لب می برم، در حالی که توجهم به میزی در نزدیکی ام جلب شده‌. میزی بزرگ تر از میز من که مردی با موهای سبز روشن و چشمان سیاه پشت آن نشسته و عده ای نیز اطرافش نشسته اند.
مرد لبخندی دوستانه بر لب دارد، اما چیزی در مورد او آزارم می دهد. انگار در نگاهش مقصودی پنهان است.
یا نکند این فقط حرف های گادفریست که دوباره در ذهنم زنده شده؟

آن مرد که می دانم تئودور است، شروع به صحبت می کند:
"بودن در اینجا را دوست دارم. اول فکر می کردم احساس غریبی کنم، اما این طور نشد."

یکی از اطرافیانش:
"تئودور عزیز، داری می گویی لذت می بری که بین ما خون آشامان نشسته ای و آب آهن نوشیدنمان را تماشا می کنی؟"

تئودور با لحنی شیطنت آمیز:
"چرا که نه؟
می دانی، شما باعث شدید من رژیم میوه خواری ام را کنار بگذارم و گوشت بخورم.
وقتی یک قورباغه بودم، گوشت می خوردم. آتلور که به انسان‌جادوگر تبدیلم کرد، به خاطر شرم از او دیگر گوشت نخوردم و مثل او به میوه خواری روی آوردم.
اما اکنون آتلور کنارم نیست و از طرفی وقتی شما را این گونه می بینم، خون آشام هایی که آب آهن می نوشند، اضطراب و بی قراری طوری بر وجودم چنگ می اندازد که فقط خوردن گوشت آرامم می کند."

وقتی به پایان حرف هایش می رسد، حالت شیطنت آمیزش به حالتی آمیخته به تلخی و ترس بدل می شود، اما خون آشام طرف صحبتش با حالتی شوخ طبعانه پاسخش را می دهد:
"آه، تئودور عزیز، چهره ات طوریست که انگار در یک کابوس به دام افتاده ای.
می دانم که از یک سوی می خواهی کنار همروحی ات آتلور باشی و از سویی دیگر می خواهی از او فاصله بگیری تا خودت را پیدا کنی.

و زندگی در میان ما خون آشامان آب آهن نوش فقط بی قراری ات را بیشتر می کند. انگار که بخواهد درپوشی بر دیگ تمایلاتت بگذارد.

اما عزیزم، یک چیز را فراموش نکن.
ما فقط آب آهن نمی نوشیم، خون حیوان هم می نوشیم. آب آهن اخیرا رواج بیشتری پیدا کرده، چون نوشیدنی محبوب شاه گابریل عزیز و دوست داشتنی مان است."

تئودور با لحنی که اندکی وحشت در آن است:
"می لرزم وقتی این طور می گویی.
شاه گابریل؟ عزیز؟ دوست داشتنی؟"

خون آشامی دیگر:
"البته. تو که می دانی او چه کارهایی برای ما کرده. به لطف اوست که انسان های آمالثورا دیگر به خونمان تشنه نیستند."

تئودور:
"بله، می دانم. اما من داشتم به کاری که اخیرا کرده، فکر می کردم. اینکه اجازه داد آن لرد عجیب، سابیس از جسم یک خون آشام برای مراسم اعترافش استفاده کند و او را در معرض نابودی قرار دهد.
و آن خون آشام فرزند تبدیلی همروحی اش شاه مالخازار بود."

خون آشام:
"بله، این درست است. شاه گابریل اجازه داد این اتفاق بیفتد، اما اگر چنین نمی کرد، این دنیا و همه ی ما نابود می شدیم.
فقط تصور کن چه قدر این کار برای شاه گابریل دشوار بوده. اما او احساسات خودش را کنار گذاشت و نجات دنیایمان را اولویت قرار داد."

تئودور:
"نمی دانم. ممکن است تو درست بگویی. اما هنوز چیز ترسناکی در مورد او هست."

خون آشام می خندد.
"خب او یک شاه است. مهربانی و سختگیری هر دو با هم در وجودش هست. و او بیشتر از همه به خودش سخت می گیرد."

تئودور:
"بله، متوجهم.
و بگذار اعتراف کنم فقط او نیست که نگرانم می کند. آن طور که شنیده ام رابطه ی شاه مالخازار با او شکرآب شده. و همروحی جادوگرم آتلور دارد از این مساله استفاده می کند."

خون آشامی دیگر با لحنی آمیخته به شوخی و کنایه:
"تئودور، چه طور می توانی درباره ی همروحی ات این طور صحبت کنی؟ دست بردار. به نظر من هر کاری که او دارد می کند، درست است. فاصله ی شاه گابریل و شاه مالخازار باید حفظ شود تا تعادل در این دنیا هم حفظ شود. آن دو نه باید خیلی به هم نزدیک باشند و نه خیلی دور."

و بعد از این سخنان آن ها با نوشیدنی ها و غذاهایشان مشغول می شوند. تئودور گوشت کباب شده ی بره می خورد، با گازهایی حجیم و نگاهی آکنده از لذتی افسار گسیخته. خون آشام ها آب آهن می نوشند، با حرکاتی آهسته و نگاه هایی که انگار می گوید آن ها در درون خویش فرو رفته اند.

منتظر می شوم تا از لرد سابیس هم چیزی بگویند، اما چنین نمی شود. اگر آتلور واقعا ربطی به لرد سابیس داشته باشد، شاید طبیعی باشد که تئودور نخواهد به او فکر کند. بقیه هم شاید فقط ترجیح می دهند به او فکر نکنند.
لرد سابیس، او با آن نگاه آغشته به اندوه قیرآلود فقط به دام نمی اندازد، پایین می کشد. و این کسانی که پشت میز نشسته اند، تئودور جادوگر و خون آشامان همراهش می خواهند بر زمین بمانند و به نور بالای سرشان نگاه کنند.

آب آهنم را تمام می کنم و از جایم بلند می شوم و به سمت در می روم. می شنوم که یکی از خون آشامان زیر لبی به خون آشام دیگر می گوید:
"این مرد را ببین. مرا یاد شاه گابریل می اندازد."

خون آشام طرف صحبتش با حالتی شوخی آمیز:
"تو هر خون آشام مو طلایی ای که می بینی، یاد شاه گابریل می افتی."

خون آشام:
"نه، من دارم چیزی را از سمت او حس می کنم. یک حس، یک هاله. سنگین است، اما در عین حال حس سبکی می دهد. خنک است، اما کمی تلخ."

خون آشام دیگر با خنده:
"دست بردار. تو فرق بین خون و آب آهن را هم نمی فهمی، حالا داری یک هاله ی خیالی از شاه گابریل را برایم وصف می کنی؟"

من ناخودآگاه در میانه ی راه ایستاده ام و دارم به حرف هایشان گوش می دهم. آن ها به این موضوع دقت می کنند و لحظه ای ساکت می شوند و نگاهشان به من خیره می ماند. در واقع حالا تمام افراد پشت آن میز به من خیره مانده اند.

خون آشام دوم این بار با لحنی جدی:
"اگر هم واقعا شاه گابریل باشد، خب که چه؟ چه کار می خواهی بکنی؟ می بینی که. او نقاب زده. یعنی نمی خواهد کسی او را بشناسد و به سویش برود و با او صحبت کند."

خون آشام اول با لحنی آغشته به احساس:
"اما من می خواهم بروم و عرض ادب کنم."

و می خواهد از جایش بلند شود که خون آشام دوم آستینش را می گیرد و می کشد.
"بنشین سر جایت. می خواهی مثل دفعه ی پیش در برابرش به زانو بیفتی و ردایش را بگیری و ببوسی و اشک بریزی و هق هق کنی، آن هم وسط یک میخانه؟
بگذار برای مراسم درون نگری و مراقبه در معبد."

خون آشام اول با بی قراری:
"آه، نمی توانم تا مراسم بعدی ای که شاه گابریل هم در آن هست، صبر کنم."

به سمت در میخانه می روم و خارج می شوم، در حالی که آمیزه ای از احساسات مختلف به من چنگ انداخته اند. تحسین، احترام و عشق آن خون آشام ها. بدبینی و ترس تئودور. حرف های بیش از حد اطمینان بخشی که به گادفری زده بودم. خشم مالخازار. قصد مبهم و شاید تاریک آتلور. روان بیمار مالخازار و گادفری. چنگال لرد سابیس که آرام بر سینه ام قرار گرفته و می ترسم آن قدر آهسته در من فرو برود که نفهمم. فرو برود و قلبم را از سینه ام بیرون بیاورد.

در کوچه ای تنگ پیش می روم که صدایی از پشت سر متوقفم می کند:
"سرورم، گابریل."

به سمت آن برمی گردم و تئودور را می بینم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 18:16
نمایش جزئیات
به جلو خم می شوم.
"می دانید سرورم، او ظاهری آرام دارد و می گوید می خواهد به دنیای نوکترنال کتدرال کمک کند، اما من عطش قدرت را در وجودش حس کرده ام. سخنرانی هایش در معابد را دیده ام. او واقعا به دنبال این نیست که عبادات را از سلطنت جدا کند. می خواهد چارچوب های قدیمی پرستش را بشکند و قوانین الهی خودش را وضع کند."

--

آزادنویسی شبانه

۲.۲۲

عقلانیت به جنون

از زبان گادفری

در نوکترنال کتدرالم. تالاری مکعب مستطیلی و طویل با کاغذ دیواری هایی که طرح هاله های نوری سپید سرخ را دارند. شمع های بسیاری را آورده ام و روشن کرده ام، طوری که انگار آن فضای روشن ساخته شده توسط آتلور چیزی را در ذهنم برانگیخته باشد.
در نور زیاد انگار اینجا مکانی دیگر است، نور جسمی دارد، روحی دارد که به آن اضافه می شود. و این میز مرمری مستطیلی و مجسمه های قدیسین بر آن، این ها هم طوری دیگر به نظر می رسند. انگار روحشان را در برابر چشمانم برهنه کرده اند و می گذارند به درونشان نفوذ کنم.
و در این روشنایی تابناک من او را هم خواهم دید، کامل تر. و این یا آرامش به من می دهد یا وحشت را بیش از گذشته به جانم خواهد انداخت.
آیا در این نور، من می بینم که او آن اشعه ی ویرانگری که می پنداشتم، نیست، آن فرشته ای که نوازشش رام می کند و می کشد و فقط یک پادشاه است با نگرانی حفظ مردمانش؟

در تالار به آرامی باز می شود و او داخل می آید. با همان موهای بلند طلایی و مجعد، پوست سپید مرمری، چشمان آبی روشن. لبخندی کوچک بر لب دارد و ردایی سپید با نواردوزی های طلایی به تن کرده.
دیدنش بیشتر حس اطمینان به من می دهد تا لرز و نگرانی و این همان چیزیست که مثل زنگ خطر است برایم.
اما آیا من می توانم از او دوری کنم؟
و من نزد او می روم تا درباره ی سرورم مالخازار با او گفت و گو کنم، برای درمان او یا برای درمان خودم؟

به سمتش می روم و تعظیم می کنم. او دستانم را می گیرد و به گرمی می فشارد.
"خوب است که تو را می بینم، گادفری."

روی دو مبل مقابل هم می نشینیم. یک خدمتکار داخل می آید و دو جام پر از خون مقابلمان می گذارد و بعد خارج می شود.

گابریل:
"خبرهای جالبی از نوکتیرا می شنوم.
این راهب ویژه که مالخازار برای خودش انتخاب کرده، شنیده ام او در تلاش است تا آیین های پرستش و عبادات را از سلطنت جدا کند."

ابروانم کمی به سمت بالا می روند و لبخندی تلخ و کنایه آمیز بر لبانم می نشیند.
"بله، تلاشی مذبوحانه."

گابریل جامش را برمی دارد و به لب می برد.
"اما نظر مرا جلب کرده."

خون داخل جام را می چشد و اخم هایش کمی در هم می رود.
"آه، این مال توست، گادفری."

و جام هایمان را جا به جا می کند.
"خدمتکار اشتباه کرد و من هم به رایحه ی تند شرورانسانش توجه نکردم."

من به خون سرخ داخل جام ها نگاه می کنم و بو می کشم. تفاوتی حس نمی کنم. انگار کسی رایحه ی شرورانسان را تلطیف کرده باشد. و خون حیوان، آن هم رایحه ی همیشگی را ندارد. به این فکر می کنم که آیا خدمتکار واقعا اشتباه کرده؟ بعد چیزی به یاد می آورم و ابروانم را در هم می کشم‌.
"سرورم، یکی از درباریان نوکتیرا به من گفت که تئودور، آن موجود عجیب را در اینجا دیده."

گابریل در حالی که خون داخل جامش را به آهستگی می نوشد:
"تئودور؟ همان قورباغه ای که آتلور آن را به جادوگرانسان تبدیل کرده؟"

من:
"بله. شاید آن خدمتکار برای او کار می کند."

گابریل که بر خلاف من چهره اش از هم باز و خشنود است:
"چرا این موضوع ذهنت را درگیر کرده؟
تصور می کنی چنین حقه هایی روی من جواب می دهد؟"

من:
"این می توانست فقط یک شروع باشد. شاید او جایی در این نزدیکی واکنش جسم و روح شما را به خوبی مشاهده و بررسی کرده باشد."

گابریل:
"تو فکر می کنی آتلور می خواهد برای من مشکل درست کند؟"

من:
"بله، او دارد از خشم و دلخوری سرورم مالخازار به شما استفاده می کند."

به جلو خم می شوم.
"می دانید سرورم، او ظاهری آرام دارد و می گوید می خواهد به دنیای نوکترنال کتدرال کمک کند، اما من عطش قدرت را در وجودش حس کرده ام. سخنرانی هایش در معابد را دیده ام. او واقعا به دنبال این نیست که عبادات را از سلطنت جدا کند. می خواهد چارچوب های قدیمی پرستش را بشکند و قوانین الهی خودش را وضع کند."

چهره ی گابریل کمی در هم می رود، اما حالتش بیشتر شبیه این است که یک پشه او را گزیده باشد.
"تو به من گفتی که او مشکوک است و احتمالا به لرد سابیس مربوط است. خود لرد سابیس مگر کیست که حالا زیردستش بخواهد برای ما مشکل درست کند؟"

چشمانم گشاد می شود و با ناباوری به او خیره می شوم.
"سرورم، چه طور می توانید این را بگویید؟ لرد سابیس نفوذ بسیار روی نوکترنال کتدرال دارد. نه فقط بر نوکتیرایی ها، بلکه بر مردمان منطقه ی مرزی و آمالثورا."

گابریل محتویات جامش را تمام می کند و آن را روی میز می گذارد.
"خب، این طبیعیست. او کهن سال ترین موجود زنده در دنیای نوکترنال کتدرال است."

من:
"این او بود که برای نوکتیرایی ها قوانین الهی وضع کرد."

گابریل:
"این کاریست که یک موجود عادی با هوش خوب هم می تواند انجام دهد."

من:
"وقتی در آستانه ی نابودی قرار گرفت، نزدیک بود دنیا هم همراه با او ویران شود."

پوزخند ملایمی می زند.
"گادفری، تو به چنین چیزی باور نداری."

من:
"او آن نمایش مهیب را راه انداخت. به داخل جسمم نفوذ کرد. نزدیک بود مرا به کشتن دهد."

گابریل چشمان آبی اش را به من می دوزد‌.
"گادفری، آن نمایش کاملا تحت کنترل ما بود."

می دانم که منظورش از ما، من یعنی خودش است.

گابریل:
"ما فقط از او استفاده کردیم تا با مردم همدردی کنیم و دردشان را فرو بنشانیم."

من:
"شما نمی توانید لرد سابیس را کم ببینید. او کسیست که به اصیل ترین اشکال خلق می کند و مردگان را به حیات برمی گرداند."

گابریل:
"بله، او چنین است، چون همان طور که گفتم، یک جادوگرخون آشام کهن است. اما علم جادوگری هر روز با سرعت بیشتری پیشرفت می کند. هیچ بعید نیست که سایر جادوگران بتوانند طی مدتی کوتاه قدرت هایی مشابه او به دست آورند."

من با حالتی اصرارگونه:
"اما در وجود لرد سابیس چیزی هست، او یک موجود عادی نیست."

گابریل:
"او فقط یک جادوگرخون آشام کهن است که حالا برای مدتی از دور خارج شده و در سوراخی خزیده و خودش را یک گوشه پنهان کرده.

گادفری، تو در ذهنت من و او را غیر عادی می بینی و به خود می لرزی، چون هنوز بخشی از وجودت به دنبال خدایان است."

با شنیدن این جملات به خود می لرزم‌.
"آتلور هم همین را به من گفت، اما نه با لحن سرزنشگرانه ی شما."

گابریل:
"بله، او احتمالا مایل است که زنجیرهای الهی را به دست ها و پاهای تو ببندد و این گونه کنترلت کند.
این با خود توست که این اجازه را به او بدهی یا نه."

دستش را در جیب ردایش می کند و یک بطری از آن درمی آورد و روی میز مقابلم می گذارد‌.
"ترکیب دارویی که لوی ساخته و خون من.
اما دوباره به تو می گویم، گادفری، خودت باید بخواهی که از وحشت ها و کابوس هایت رهایی یابی."

دستم را با حالتی لرزان جلو می برم و بطری را برمی دارم و در جیب ردایم می گذارم.
"سرورم، شاه مالخازار خیلی از شما خشمگین است."

گابریل:
"نگران این موضوع نباش. این عادت اوست که در حد مرگ از من خشمگین شود و دوباره آرام بگیرد. خشمش مثل آتشی فروزان است، اما با یک سطل آب خاموش می شود."

من با حالتی درمانده به او نگاه می کنم. حرف هایش هم به من آرامش می دهد و هم مرا می ترساند. او طوری سخن می گوید که انگار همه چیز تحت کنترلش است. و من به این فکر می کنم که نکند من هم تحت کنترلش باشم؟

انگار او ذهنم را یا شاید فقط نگاهم را می خواند.
"گادفری، تو عضو خانواده ی من هستی. معشوق دخترم، پدر نوه ام، فرزند تبدیلی همروحی و همتایم مالخازار. من فقط دارم از تو مراقبت می کنم. اما اگر زمانی هم از محدوده ای که باید خارج شوم، تو کاملا قادری که کنترل را به دست بگیری. ترس هایت را کنار بگذار. تو خون آشامی هستی که به قوانین این دنیا پایبند نیست. نه به آمالثورا و نه به نوکتیرا."

من جام خونم را از روی میز برمی دارم و به لب می برم و مقداری از آن را می نوشم.
"شاید همین است که مرا ترسانده. من جزء کسانی نیستم که در گودال افتاده اند. دارم بر لبه اش حرکت می کنم و گه گاه تعادلم را از دست می دهم و تلوتلو می خورم."

گابریل:
"لازم نیست بترسی. اگر داخل گودال بیفتی هم دوباره بالا می آیی."

لحظاتی با قدرشناسی به او نگاه می کنم و بعد جامم را پایین می آورم و روی میز می گذارم و از جایم بلند می شوم و به سمت گابریل می روم و در برابرش زانو می زنم و ردایش را در میان دستانم می گیرم و می بوسم‌‌.
"سرورم، سپاسگزارم که کنارم هستید."

گابریل دستش را روی سرم می گذارد.
"گادفری، هر گاه مالخازار آرام گرفت، از تو خواهم خواست که به آمالثورا بیایی. داریم کارهایی می کنیم که دوست دارم ببینی."

من نگاهم را بالا می آورم‌.
"چه کارهایی، سرورم؟"

برقی در چشمان آبی اش می درخشد.
"ما داریم خلق می کنیم. داریم روی یک پروژه ی مهیج کار می کنیم. لوی جادوگر سرپرست آن است."

چیزی در قلبم به حرکت درمی آید. به یاد انگل های خون آشامی لرد سابیس می افتم. با صدایی لرزان می پرسم:
"آن چه نوع جانداریست؟"

گابریل با لبخند:
"جاندار نیست، گادفری. یک ماده ی خوردنیست. و اگر به نتیجه برسد، می تواند عطش خون آشام ها به خون انسان را از همیشه کم تر کند."

آرامش مثل آب گرم بر روحم می ریزد.
"سرورم، شما عقلانیت را به جنون برمی گردانید."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!