جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

46 کاربر(ها) آنلاین هستند (34 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
45
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  348 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دروغ، برف در تموز است.
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 23:28
نمایش جزئیات
شغل
آنچه نهان است


آنچه که ژیوار را به هم ریخته بود، بیشتر از توهین به پدر مُرده‌اش، چیزی بود که واضحا در خودش می‌دید و امیدوارم بود که مُراد نفهمیده باشد. تمام راه را تا بازگشت به ساحل کنار لنج لم داده بود، و زمانی که با ناخدا به سمت بازارماهی حرکت می‌کردند لب از سخن باز نکرد.

- ژیوار، چرا جا خوردی؟
- چی؟

محال بود چیزی از چشمان ناخدا پنهان بماند.
- بیشتر از اینکه عصبانی باشی سردرگم بودی، بهت زده و حیرون بودی. چرا؟ تو که می‌دونستی مُراد همیشه چه فکری راجب بابات می‌کرده.

هیچ نگفت. سخنانش را پشت دیواری ساخته شده از ترس می‌دید. دیوار نمی‌گذاشت سخنان بر زبانش جاری شوند.
- نه، من فقط... فقط جا خورده بودم از اینکه بعد این همه سال هنوزم کینه‌شو حفظ کرده.

دروغ بود. ژیوار به خوبی این را درک می‌کرد. ناخدا آهی کشید و دیگر چیزی نگفت.

بعد فروختن ماهی‌ها و رسیدن به وضع و حال لنج دیگر هوا تاریک شده بود. مردم را که بعد از گریختن خورشید و گرمای سوزانش تازه از خانه‌شان بیرون آمده بودند و مغازه‌هایی که چراغ‌هاشان خیابان را زینت می‌داد، اکنون می‌شد دید. راست می‌گفتند، آبادان شهر زندگی است.
شهر را آنقدر زیر پا گذاشتند تا به در خانه ناخدا رسیدند، کلید انداختند و به محض وارد شدنشان دختر کوچک ناخدا به آغوش پدرش پرید.
- سلام بابا!
- سلام دخترم، مامانت کجاست؟
- داره قلیه رو هم می‌زنه.

دخترک ماهی بزرگی که دست پدرش بود را گرفت به آشپزخانه دوید.

- ناخدا، من شام نمی‌خورم. واقعا اشتها ندارم، میرم اتاقم.
- مگه میشه نخوری؟ از صبح چیزی نخوردی.

قبل از اینکه حرف ناخدا تمام شود ژیوار به اتاقش رفته بود. اتاقی در زیرزمین که ناخدا با تمام سختی‌اش برای او فراهم کرده بود تا حداقل اندکی فضا برای با خودش بودن داشته باشد. با خودش، و با عکس پدرش، و رویاهای دور و درازی که آثارشان از دیوار‌هایش معلوم بودند. همان رویاهای دور و درازی که مُراد امروز پدرش را بابتشان مسخره کرده بود.
چراغ‌ را روشن کرد تا نور لامپ بر تکه‌ کاغذهای پاره پاره، روزنامه‌های قدیمی، و عکس بزرگ و درخشانی بیوفتد که بر دیوار خودنمایی می‌کردند. همه چیزهایی که اگر ناخدا می‌دید، متوجه می‌شد که او هم مثل پدرش به دنبال داماهی است.
قدم گذاشت و جلو رفت تا بر روی عکس بزرگ و خیالین داماهی که از تصوراتش بر روی کاغذ آورده بود و حالا میخ به دیوار بود، دست بکشد. پس از آن پشت میز کوچکی که زن ناخدا برایش از جمعه بازار پیدا کرده بود نشست، دفتر زهوار در رفته‌اش را باز کرد تا چیز جدیدی به آن اضافه کند. با خط خوش نوشت:
- امروز به جزیره نزدیک‌تر شدیم، تونستم راه کوچیکی که از بین درختای نخل اونجا خودنمایی می‌کرد رو ببینم، مطمئنم اون پیرمرد هنوز اونجا داره زندگی می‌کنه.

کمی مکث کرد و سپس به ابتدا دفترش رجوع کرد تا مطلب نوشته شده در آنجا را دوباره بخواند:
- طبق حرفایی که پدربزرگ زوران بهش زده، مثل اینکه پیرمردی توی اون جزیره خصوصی زندگی می‌کنه که میگن یه بار جفت داماهی رو دیده. امیدوارم هنوز زنده باشه.

سپس به متن کوچک و درهم پیچیده‌ای نگاه کرد که پایین صفحه بود:
- من مطمئنم، مطمئنم بابام رفته دنبال داماهی، اون هنوز زندست، و مطمئنم بالاخره تونسته پیداش کنه. صبر کن بابا، دارم دنبالت میام، باید بفهمم چرا منو به خاطر داماهی رها کردی!

پی‌نوشت: تمام تصاویری که زیر پست‌ها می‌بینید اولین تصاویر رنگی از خلیج فارس هستند
سال ۱۹۳۳


تصویر اصلی
ویرایش شده توسط کجول هات در 1405/2/10 23:35:34
ویرایش شده توسط کجول هات در 1405/2/10 23:38:00
هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو جمعه 11 اردیبهشت 1405 12:44
#36
خیلی برام دوست‌داشتنیه که در داستان زیبایی که داری خلق می‌کنی، کشورمون بهش گره‌خورده. پ.ن باعث شد حتی بیشتر احساساتی بشم.
2

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات جمعه 11 اردیبهشت 1405 13:29
#35
خوشحالم که نظرت اینه! امیدوارم بتونم به نحو خوبی ادامش بدم!
2

افرادی که لایک کردند

دراکو مالفوی
دراکو مالفوی جمعه 11 اردیبهشت 1405 13:44
#38
چه اصطلاح های جدیدی هر سری یاد میگیرم از نوشته هات. داستان خاصی داره زندگی ژیوار خیلی قشنگ بود.
3
کجول هات
کجول هات سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 12:12
#37
سعی کردم از عناصر اصیل و واقعی جنوبی توی داستانم استفاده کنم. خوشحالم که دوست داشتی!
1

افرادی که لایک کردند

لورا مدلی
لورا مدلی جمعه 11 اردیبهشت 1405 18:29
#40

خیلی قشنگه... کاش اخرش جفت داماهی رو پیدا کنه.بغض

1

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1405 12:13
#39
کاشکی!
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: دروغ، برف در تموز است.
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1405 00:43
نمایش جزئیات
شغل
کینه‌‌

همه ما می‌دانیم از دست دادن کسی پنج مرحله دارد. انکار، خشم، چانه‌زنی، افسردگی، پذیرش. ژیوار اما پس از اینکه پدرش را از دست داد، هنوز هم پس از هفت سال نتوانسته بود از مرحله انکار عبور کند. می‌گویند اگر در مراسم خاک‌سپاری عزیزت حاضر نشوی و شخصا به زیر خاک سرد رفتنش را نبینی، هیچگاه نمی‌توانی باور کنی که دیگر نیست، وجود ندارد، روزی بوده و حالا دیگر رفته. مخصوصا اگر بدنی برای به خاک سپردن نباشد.

- هنوز هم فکر می‌کنی پدرت توی اون جزیره‌ است؟

ژیوار حضور باابهت ناخدا را در کنارش احساس کرد، اما از جزیره چشم جدا نکرد.
- هست. می‌دونم که هست. هنوز هم بعد این همه سال نتونستم باور کنم که رفته. ذهنم نتونسته باورش کنه، نمی‌تونه بعد هفت سال هنوزم اینطور باشه، مگر اینکه بابا واقعا اونجا باشه.

ناخدا دستی به شانه‌اش گذاشت. با پدر ژیوار دوستان بسیار نزدیکی بودند، او و عیالش تنها کسانی بودند که می‌دانستند ژیوار دختر است. سر مزار به قبر پدر ژیوار قول مردانه داده بود که پس از او، دخترش را زیر بال و پرش بگیرد.
حرف میان او و ناخدا معلق ماند، زمان به آب انداختن تور رسیده بود و ژیوار باید کمک می‌کرد.

تور را به دریا انداختند و و به اعماق فرو رفتنش را دیدند.

- شاید این دفعه شانس باهامون یار بود. یه داماهی صید کردیم!

مُراد پس از گفتن این حرف زیر خنده زد و به شمس اشاره کرد که او را همراهی کند. ژیوار که از شدت فشردن ناخن‌ بر کف دستش رد عمیقی بر آن جا مانده بود، به سمت دیگر رفت تا از آنجا دور شود.

- هی استخونی! جرعت داری بزار برو.

ژیوار به سرعت برگشت تا با مُراد چشم در چشم شود.
- می‌دونی... خودت می‌دونی همین الانشم بابام رو به خاطر اینکه این رویا رو داشته مسخره‌ می‌کنن، حتی بعد مرگش! همه‌اشم زیر سر توعه. با حرفات بابام رو یه مرد رویابین خیال‌باف نشون میدی. دیگه زیر خاکه، می‌فهمی؟ عین خانواده تو!

قبل از اینکه دست سنگین مُراد را بر صورتش حس کند، شمس پادرمیانی کرد و نگذاشت دست سنگین او بر صورت ژیوار فرود آید.
- بس کن مُراد!
- چیه؟ تو هم رفتی توی تیمش؟ دروغ نمی‌گم که، باباش همیشه یه تختش کم بود، ناخدای زپرتی! من باید جای اون ناخدا می‌شد...
- خفه شو!

صورت ژیوار، زیر آفتاب مستقیم برق می‌زد. عرق‌ها از پیشانی‌اش چکه می‌کرد و حالا داشت چشمانش را می‌سوزاند.

- آره... همون بابای احمقت بود! ما با هم توی لنج ناخدا بهادر جاشو بودیم. وقتی بابای خیال‌پردازت یه بار گفت من یه روزی حتما جفت داماهی رو پیدا می‌کنم، همون روزم جانشین ناخدا معلوم شد! معلوم شد کی اون لنج رو به ارث می‌بره، معلوم شد کی ناخدای بعدیه، با اینکه من لایقش بودم، اون با خیالات مسخرش از من مفت‌بری کرد!

ژیوار جا خورد. بعد گذشتن هفت سال از مرگ کسی، هنوز هم از او کینه داشتن کار هر کسی نیست. یعنی درون مُراد تا چه اندازه عمیق و تاریک است که اینطور کینه‌ را در خودش محفوظ نگه داشته؟

- الان بعد سی سال هنوز هم جاشو‌ام! من به گردن بابات حق داشتم، پس تو الان باید به جای اون حقمو بدی!

محمدعلی و شمس جلوی مُراد ایستاده بودند که مبادا ژیوار را به باد کتک بگیرد. صدای قدم‌های ناخدا که به معرکه نزدیک می‌شد، به گوش ژیوار رسید و سپس ناخدا جلوی همه، سیلی به صورت مُراد زد.
- انقدر صدای نحست بلنده که تا کابین میاد. حقتو از این بچه می‌خوای؟ از این بچه یتیم؟

یقه او را گرفت و سپس به گوشه‌ی لنج هلش داد.
- این سال‌ها با همه کج بودی، با این بچه کج‌تر. بهت حق می‌دادم، کل خانوادت توی بمبارون آبادان مُرده بودن. تو حتی جبهه رفتی! ولی پس چی شد؟ اون مردی که به خاطر کشورش رفت جنگ کجاست؟ فکر کردی به خاطر چی بهادر پدر ژیوار رو انتخاب کرد؟ به خاطر داماهی؟ نه، اون فهمیده بود تو بعد جنگ دیگه‌ اون آدم سابق نیستی!

ناخدا، او را رها کرد و سپس به کابین برگشت. به جز مُراد که بهت زده گوشه‌ی لنج کز کرده بود، بقیه بی سر و صدا مشغول بالا کشیدن تور شدند. ماهی‌ها که ریز و درشت بر کف لنج تکان می‌خوردند و بالا و پایین می‌پریدند، و به دنبال ذره‌ای آب آخرین رمق‌هایشان را صرف خیز گرفتن می‌کردند، ژیوار را به فکر فرو می‌بردند. مُراد هم هنوز در مرحله انکار گیر افتاده بود، تنها نوع آن با مال او فرق می‌کرد...

پی‌نوشت:

جاشو: كارگر كشتي (ملوان)

داماهی: در افسانه‌هاى جنوب ايران، از ابرماهى بزرگ و زيبايى سخن آمده که در ژرفاى آب‌ها مى‌زيسته و بوميان بـه آن «داماهى» مى‌گفته‌اند. او، روزى رسان ساحل نشينان و نجات دهنده ماهى‌گيران گرفتار موج‌ها بوده و به يارى عشاق نيز مى‌شتافته‌است. در قصه‌ها آمده که روزى گردابى عظيم و توفانى هولناک درياى جنوب را در برگرفت و هر لحظه بيم آن مى‌رفت که مردمان در آب‌هاى سرگرد آن غرق شوند. داماهى که در بطنش آرمان شهرى بارور از شادى و موسيقى بود؛ خود را فدا کرد تا موج‌ها فرو بنشينند و برکت به زندگى مردم بازگردد. روز بعد پيکر داماهى را بر روى ساحل يافتند در حالى که تا سال‌ها دهانش دروازه امن ورودى بندر بود و خورشـيد از چشمى به آسمان بر مى‌آمد و در چشمى ديگر به غروب مى‌نشست.


تصویر اصلی
تلما هلمز
تلما هلمز جمعه 4 اردیبهشت 1405 00:50
#24
منتظر ادامه می‌نشینیم...
2

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات شنبه 5 اردیبهشت 1405 12:55
#23
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
لرد ولدمورت
لرد ولدمورت جمعه 4 اردیبهشت 1405 10:58
#26
به زیبایی ریشه‌ی درگیری را نشان دادی کجول ما! هنوز نقاط تاریک وجود دارد ولی درستش همین است. این نقاط باید باشند تا نوشته جذاب بماند.
از خواندن این داستان لذت می‌بریم و در کنار تلمایمان نشسته و منتظر ادامه‌اش هستیم.
2

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات شنبه 5 اردیبهشت 1405 12:55
#25
اختیار دارین ارباب! مرسی بابت توضیه‌های خفنتون!
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو جمعه 4 اردیبهشت 1405 11:39
#28
قشنگی پست دهان‌دوزه، پس حرفی ندارم برای زدن جز این که منم اومدم تا به جمع تلما و لرد ملحق شم و با هم در انتظار قسمت بعد بشینیم.
2

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات شنبه 5 اردیبهشت 1405 12:56
#27
چشمات قشنگ می‌بینه خوشگله!
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فلور دلاکور
فلور دلاکور جمعه 4 اردیبهشت 1405 11:57
#30
منم به جمع تلما و جناب لرد و هلنا بانو میپیوندم.البته با یک"عالییییی بودددددد"اضافه
2

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات شنبه 5 اردیبهشت 1405 12:57
#29
خوشحالم دوستش داشتی!
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دراکو مالفوی
دراکو مالفوی جمعه 4 اردیبهشت 1405 20:14
#32
اینکه انقدر داستان رو ملموس و با جزئیات روایت می‌کنی باعث می‌شه کنجکاو شم بعدش چی میشه. مشتاق ادامه داستانت هستم.
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کجول هات
کجول هات شنبه 5 اردیبهشت 1405 12:57
#31
انقدر قشنگ نظر دادی زبانم قاصره!
1

افرادی که لایک کردند

گلرت گریندلوالد
گلرت گریندلوالد سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1405 14:40
#34
بخشی از خاطراتمان از جنوب ایران را زنده کردی. بسیار تصویر زیبا و حتی فکر می‌کنم منطبق بر واقعیت بود. یک آن فکر کردم گوشه‌ای از یک کتاب بسیار معروفی که تابه‌حال نخوانده‌ام گذاشته‌ای و قصد داری کتابی معرفی کنی اما متوجه شدم این‌ها را همه با قلم زیبای خودت نوشتی. لذت بردیم.
1

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 23:22
#33
نظرتون خیلی زیاد برام ارزشمنده! خیلی خوشحالم که دوستش داشتید.
1

افرادی که لایک کردند

پاسخ: دروغ، برف در تموز است.
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 15:06
نمایش جزئیات
شغل
لِنج


مروارید، ساحل را بسیار دوست می‌داشت. یاد زمانی می‌انداختش که پدر او را همراه خود سوار لنج می‌کرد و به دل دریا می‌زد. اگرچه وقتی بزرگتر شد دیگر نگذاشتند سوار شود، به خیال صیادان زنی اگر در لنج باشد، بدشانسی به همراهش می‌آورد و سبب غرق شدنشان می‌شود. چه خیال باطلی! لنج پدرش حتی بدون وجود زنی در آن غرق شده و به اعماق خلیج فارس رفته بود، به همراه تمام صیادانش.
سخت است بر سر مزار خالی پدرت غصه بخوری، پس مروارید هر زمان می‌خواست یادش کند به ساحل می‌رفت، از آنجا بیشتر پدرش را احساس می‌کرد. انگار حتی با وجود آب شور دریا، نیازی به اشک ریختن هم نبود، به عقیده مردمان آنجا، مُرده در دریا روحش همانجا می‌ماند.

به آرامی ساحل را پیمود. به امواج دریا که جلو می‌آمدند و سپس پشیمان می‌شدند و بازمی‌گشتند چشم دوخته بود. چه چیزی در آنها بود که این رفت و برگشت را اینچنین پر معنا می‌کرد؟

- ژیوار! لنج داره حرکت می‌کنه! بجنب سوارشو پسر!

پدرش همیشه می‌گفت اگر پسر بود، نام او را ژیوار می‌گذاشت، به معنی زندگی، حیات، آنچه می‌زیستد.
- الان میام ناخدا!

سپس به سمت لنج دوید. مروارید، مدت زمان زیادی بود که دیگر مروارید نبود. از زمانی که پدرش مُرده بود، ناچارا به ژیوار بدل شده بود. کسی برای یک دختر تنها که پدرش مُرده و مادرش را از بدو تولد ندیده، تره‌ هم خرد نمی‌کند.
- ناخدا، هواشناسی دیروز داشت می‌گفت ممکنه امروز طوفان باشه.

دست گرم ناخدا را احساس کرد که گیسوان کوتاهش را بهم می‌ریخت.
- نترس بچه، من چهل ساله روی دریام. هیچ جنی امروز نمی‌تونه صیدمونو خراب کنه. حالا برو تورهارو چک کن.

لنج حرکت کرد و مروارید، که ما از این پس همان ژیوار صدایش می‌کنیم، به سمت تورها رفت. ناخدا هنوز در دوره‌ای گیر افتاده بود که به بادها لقب جن و پری می‌دادند و مراسم زار را برای دور کردنشان برگزار می‌کردند، اما همین چیزهایش بود که باعث می‌شد ژیوار او را مثل پدرش دوست داشته باشد.

در حالی که تورها را برای نداشتن پارگی چک می‌کرد، زیر چشمی بقیه افراد حاضر در لنج را می‌پایید. مُراد، که از همه در لنج بداخلاق‌تر بود و بارها به ژیوار سیلی زده بود، محمدعلی و برادرش غلام‌علی، مردان مهربان و عضله‌ای سیاهی که سالیان پیش از آفریقا به آنجا آمده و از آن پس دیگر به قاره‌‌شان برنگشته بودند. گردنش را کمی کشید تا بقیه را ببیند. مهندس کشتی داریوش، و دستیار حواس پرتش، و سیروان، که هنوز هم نمی‌دانست چرا آنجاست. یک آذربایجانی به چه درد آبادان و گرمای خرماپزانش می‌خورد؟

- خیلی تو در و دیواری، دست بنجنبون دیگه! الان به ماهیا می‌رسیم.

ژیوار سرش را بلند کرد تا با شمس و دوستش زوران رو به شود که نفس بریده و عرق کرده به بدنه لنج تکیه داده بودند. شمس فامیل عزیزی بود که از دوره بمباران برای ناخدا به جای مانده بود، زحمت‌کش، یک‌دنده.
آه عمیقی کشید و سعی کرد بر تور ماهیگیری پهناور تمرکز کند. به جز ریبوار که به علت کسالت در خانه‌اش بستری و چاچا که در حال تمیزکاری کابین بود، تقریبا به همه نظری انداخته بود.

ورانداز کردن تور که تمام شد، برخاست تا قبل از صید ماهی‌ها، نگاهی به جزیره دوردستی که هر بار موقع صید از آن سو معلوم بود بیندازد. همان جزیره‌ای که گمان می‌کرد پدرش به آن پناه آورده و تا این لحظه در آنجا زنده است...

پی‌نوشت:

1- یکی از باورهای صیادان این بود که اگر زنی در لنج باشد و با او به حرکت دربیاید، موجب جذب کردن تاریکی و به اصطلاح افتادن بختک روی لنج می‌شود و ممکن است به غرق شدن منجرب شود، از این رو اجازه نمی‌دادند زنان وارد لنج شوند.

2- لنج: رضا طاهری در کتاب «از مروارید تا نفت» درباره ریشه نام لنج توضیح می دهد که در گذشته به تمامی کشتی های بادبانی «جهاز» گفته می شد و امروزه شناورهای موتوری با عنوان «لنج» شناخته می شوند.
از منظر زبان شناسی، لنج به معنای راه رفتن با ناز و آرامش است. برخی معتقدند این نام گذاری به حرکت آرام و خرامان این شناورها روی آب بازمی گردد؛ حرکتی که تداعی کننده وقار و آهستگی در پیشروی است.

3- مراسم زار: مردم جنوب که به این رسم باور دارند، به اصطلاح می‌گویند که این بادهای شر، در ذهن آدمیان نفوذ و آن‌ها را مرکب خود می‌کنند. مراسم برای این اجرا می‌شود که این بادهای شیطانی که حامل نیروهای خبیث هستند، از انسان‌ها دور شوند.


تصویر اصلیتصویر اصلی
سوروس اسنیپ
سوروس اسنیپ سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 16:53
#2
چقدر تا اینجا شخصیت ناخدا رو دوست دارم که با اینکه باورای قدیمی رو شنیده و کمی هم بهشون معتقده ولی بهشون بها نمی‌ده. خوشحالم که این داستانو شروع کردی کجول. از تعداد کاراکتر‌ها و پیشینه‌سازی‌ها به نظر میاد یه داستان غنی توی ذهنته. حتما دنبال خواهم کرد.
4
کجول هات
کجول هات سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 18:49
#1
ممنونم! نظر لطفته!
2

افرادی که لایک کردند

هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 18:31
#4
خیلی قشنگ نوشته بودی کجول. بی‌صبرانه منتظرم ادامه‌شو بخونم.
3

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 18:49
#3
چشماتون قشنگ می‌بینه!
2

افرادی که لایک کردند

هرپوی کثیف
هرپوی کثیف سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 18:34
#11
کژووووول! نبووووووغ!
2

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 18:51
#10
واقعا؟
1

افرادی که لایک کردند

هرپوی کثیف
هرپوی کثیف سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 18:57
#9
من همیشه می‌دونستم ترشی نخوری یه چیزی می‌شی.
هرپو فقط محتوای بی‌محتوا و غیرقابل پخش تولید خواهد کرد و مانند صدا و سیما خواهد شـــد!
3

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 19:27
#6
ولی محتوایی که هرپو پخش می‌کنه تسترالش می‌ارزه به برنامه‌های صدا و سیما!
3

افرادی که لایک کردند

هرپوی کثیف
هرپوی کثیف سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 20:04
#5
هرپو تسترال نداره! خودش خبر نداره!
2

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 19:27
#8
ولی محتوایی که هرپو پخش می‌کنه تسترالش می‌ارزه به برنامه‌های صدا و سیما!
2

افرادی که لایک کردند

هرپوی کثیف
هرپوی کثیف سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 20:06
#7
هرپو خبر نداره، که تسترال نداره!
2

افرادی که لایک کردند

آیلین پرینس
آیلین پرینس سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 18:36
#13
خیلی قشنگ بود.
2

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 18:51
#12
1

افرادی که لایک کردند

دلفی
دلفی سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 23:52
#15
عالی بود کجوووول! یا اینکه برگو نوشته بودش؟
2

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 08:05
#14
نظر لطفته خوشگله!
معلومه که برگو خودم نوشته بودمش.
1

افرادی که لایک کردند

لرد ولدمورت
لرد ولدمورت چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 09:46
#17
توصیف شخصیت مراد، ذهن ما را نسبت به دیگر افراد روی لنج حساس‌تر کرد. دلیلش چه بود؟ ریشه‌ی این عصبانیت از کجاست؟
همیشه به دانستن این موضوعات علاقه داشتیم.
عالی که ماییم. شما "کمی کمتر از عالی" نوشتی کجول ما!
1

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 10:59
#16
اربابا باعث افتخاره!
در ادامه حتما بهش می‌پردازم!
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آستریکس
آستریکس چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 17:27
#19
اون مرد اذربایجانی شاید من بودم که برخلاف منطقه کوهستانی که بزرگ شدم، علاقه به سفر زیادی دارم. مخصوصا سفر‌های دریایی.
شایدم بازم من بودم که سفرم یک شهر جنوبی و کنار دریا بود و به کشتی اومده بودم تا ببینم ماهیگیری چجوریه.
بنظرت چقدر شانس دارم تا مروارید هم پیدا کنم؟

مثل همیشه، نوشته‌هات لذت بخشه کجول.
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کجول هات
کجول هات پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 07:02
#18
نظر لطفته!
آستریکس، کی اومدی توی داستانم و من نفهمیدم؟
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تلما هلمز
تلما هلمز چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 19:13
#21
من از همون وقتی که اسم کانالت رو دیدم فهمیدم که با چیز خفنی قراره روبرو بشیم!
1

افرادی که لایک کردند

کجول هات
کجول هات پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 07:03
#20
خوشحالم که انقدر قشنگ فکر می‌کنی تلما!
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فلور دلاکور
فلور دلاکور پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405 20:59
#22
عااالیی بود کجول!لذت بردم.
1

افرادی که لایک کردند

دروغ، برف در تموز است.
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 اردیبهشت 1405 01:37
نمایش جزئیات
شغل
مقدمه:


به گمان ما که سال‌های طولانیست اینجا نشسته‌ایم، آدمی اگر اشک بریزد پر از ضعف است، پر از تمام چیزهایی است که دیدنی نیستند، زشت و کریه‌اند. اما آن زمان که تنها ما مانده‌ایم و دردهای کوچک و بزرگمان، اشک ریختن تنها راه نجات است. بی‌راه نمی‌گویم، دیده‌ام، آدمی یا اشک‌هایش را قبول می‌کند و رهایشان می‌کند تا جریان پیدا کنند، یا آنقدر در پشت چشمانش نگهشان می‌دارد که تبدیل می‌شوند به هذیان، جنون، توهم، و سپس شروع می‌کند به دیدن چیز‌هایی که واقعی نیستند.
مثل او... مدت زمان نسبتا طولانی‌ای است که می‌بینمش، اما واقعی نیست. چطور فهمیدم که توهم است؟ چون گوش می‌داد، ساکت و طولانی می‌نشست تا من حرف‌هایم را بزنم، سپس لبخند می‌زد. اینجا فهمیدم که هیچ‌گاه وجود نداشته، ندارد، و نخواهد داشت.


پی نوشت: برف در تموز به معنی برف در تابستان است. این اصطلاح به معنی دروغی واضح است که تو نمی‌خواهی باورش کنی. انگار که بدانی در تابستان هیچگاه برف نخواهد بارید، اما باز تمام تابستان‌ها را منتظر بارش برف باشی.


تصویر اصلی
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/21 0:04:14