آنچه نهان است
آنچه که ژیوار را به هم ریخته بود، بیشتر از توهین به پدر مُردهاش، چیزی بود که واضحا در خودش میدید و امیدوارم بود که مُراد نفهمیده باشد. تمام راه را تا بازگشت به ساحل کنار لنج لم داده بود، و زمانی که با ناخدا به سمت بازارماهی حرکت میکردند لب از سخن باز نکرد.
- ژیوار، چرا جا خوردی؟
- چی؟
محال بود چیزی از چشمان ناخدا پنهان بماند.
- بیشتر از اینکه عصبانی باشی سردرگم بودی، بهت زده و حیرون بودی. چرا؟ تو که میدونستی مُراد همیشه چه فکری راجب بابات میکرده.
هیچ نگفت. سخنانش را پشت دیواری ساخته شده از ترس میدید. دیوار نمیگذاشت سخنان بر زبانش جاری شوند.
- نه، من فقط... فقط جا خورده بودم از اینکه بعد این همه سال هنوزم کینهشو حفظ کرده.
دروغ بود. ژیوار به خوبی این را درک میکرد. ناخدا آهی کشید و دیگر چیزی نگفت.
بعد فروختن ماهیها و رسیدن به وضع و حال لنج دیگر هوا تاریک شده بود. مردم را که بعد از گریختن خورشید و گرمای سوزانش تازه از خانهشان بیرون آمده بودند و مغازههایی که چراغهاشان خیابان را زینت میداد، اکنون میشد دید. راست میگفتند، آبادان شهر زندگی است.
شهر را آنقدر زیر پا گذاشتند تا به در خانه ناخدا رسیدند، کلید انداختند و به محض وارد شدنشان دختر کوچک ناخدا به آغوش پدرش پرید.
- سلام بابا!
- سلام دخترم، مامانت کجاست؟
- داره قلیه رو هم میزنه.
دخترک ماهی بزرگی که دست پدرش بود را گرفت به آشپزخانه دوید.
- ناخدا، من شام نمیخورم. واقعا اشتها ندارم، میرم اتاقم.
- مگه میشه نخوری؟ از صبح چیزی نخوردی.
قبل از اینکه حرف ناخدا تمام شود ژیوار به اتاقش رفته بود. اتاقی در زیرزمین که ناخدا با تمام سختیاش برای او فراهم کرده بود تا حداقل اندکی فضا برای با خودش بودن داشته باشد. با خودش، و با عکس پدرش، و رویاهای دور و درازی که آثارشان از دیوارهایش معلوم بودند. همان رویاهای دور و درازی که مُراد امروز پدرش را بابتشان مسخره کرده بود.
چراغ را روشن کرد تا نور لامپ بر تکه کاغذهای پاره پاره، روزنامههای قدیمی، و عکس بزرگ و درخشانی بیوفتد که بر دیوار خودنمایی میکردند. همه چیزهایی که اگر ناخدا میدید، متوجه میشد که او هم مثل پدرش به دنبال داماهی است.
قدم گذاشت و جلو رفت تا بر روی عکس بزرگ و خیالین داماهی که از تصوراتش بر روی کاغذ آورده بود و حالا میخ به دیوار بود، دست بکشد. پس از آن پشت میز کوچکی که زن ناخدا برایش از جمعه بازار پیدا کرده بود نشست، دفتر زهوار در رفتهاش را باز کرد تا چیز جدیدی به آن اضافه کند. با خط خوش نوشت:
- امروز به جزیره نزدیکتر شدیم، تونستم راه کوچیکی که از بین درختای نخل اونجا خودنمایی میکرد رو ببینم، مطمئنم اون پیرمرد هنوز اونجا داره زندگی میکنه.
کمی مکث کرد و سپس به ابتدا دفترش رجوع کرد تا مطلب نوشته شده در آنجا را دوباره بخواند:
- طبق حرفایی که پدربزرگ زوران بهش زده، مثل اینکه پیرمردی توی اون جزیره خصوصی زندگی میکنه که میگن یه بار جفت داماهی رو دیده. امیدوارم هنوز زنده باشه.
سپس به متن کوچک و درهم پیچیدهای نگاه کرد که پایین صفحه بود:
- من مطمئنم، مطمئنم بابام رفته دنبال داماهی، اون هنوز زندست، و مطمئنم بالاخره تونسته پیداش کنه. صبر کن بابا، دارم دنبالت میام، باید بفهمم چرا منو به خاطر داماهی رها کردی!
پینوشت: تمام تصاویری که زیر پستها میبینید اولین تصاویر رنگی از خلیج فارس هستند
سال ۱۹۳۳
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



افرادی که لایک کردند