جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  172 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پاتر پلاس
ارسال شده در: جمعه 15 خرداد 1405 14:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همه نگاه ها در سالن اصلی گروه به سمت جان اِسنو چرخید. او پسری جوان و مصمم بود که چشمانی سیاه داشت و قدی متوسط. موهایش نیز سیاه بود و بلند. شنل روی دوشش نیز سیاه رنگ بود و مجموع آن ها باعث میشد هر کس به او نگاه کند در نگاه اول شبیه یک کلاغ سیاه بزرگ بنظر بیاید! یکی از دوستان جان، به شوخی به او گفته بود که اگر به جای دورمشترانگ در هاگوارتز تحصیل میکرد حتما کلاه گروهبندی او را به گروه ریونکلاو میفرستاد. گروهی که نمادش کلاغ بود.

شنل سیاهی که جان پوشیده بود از پشم موجودت جادویی بود. کسی خبر نداشت اما در خانواده اسنوها افسانه ای وجود داشت که میگفت اگر در نبرد، تیر، اسلحه و یا طلسمی به سمت صاحب شنل پرتاب شود، شنل بلافاصله سخت و جامد میشود و به شکل سپری سیاه در می آید که از جان صاحبش دفاع میکند.

در زیر شنل، جان، علاوه بر چوبدستی جادوییش، شمشیری نیز به کمر بسته بود و از این موضوع نیز کسی اطلاع نداشت زیرا این نیز به افسانه های خانوادگی اسنوها برمیگشت. افسانه ای که میگفت پدربزرگ جان، یکی از تنها نجات یافتگان از جنگل ممنوعه بوده و چیزی که بیشتر از همه کمکش کرده بود همین شمشیر الماس نشان بود. تنها اسلحه ای در جهان که میتوانست هیولاهای جنگل ممنوعه را بکشد.

شمشیری آبی رنگ که وقتی موجودات هیولایی به آن نزدیک شوند همانند صاعقه، برقی آبی رنگ میزند و سپس قدرت اصلیش فعال میشود. قدرت پرتاب صاعقه ای ضعیف به سمت هیولاها، فلج موقت آن ها و سپس قطع کردن سرشان با شمشیر. هر چه هیولای بیشتری کشته شود صاعقه شمشیر نیز قویتر میشود.

در نگاه اول، جان، جوانی ساده به نظر می آمد که سرش داغ بود و دنبال دردسر میگشت اما در باطن، جان، همانند هیرویی بود که به جنگ موجودات اهریمنی میرود. هیرویی که هنوز لِوِل وان بود و جا داشت که تا لِوِل تِن ارتقا پیدا کند. اما این ها همه قدرت های جان نبودند. چیز دیگری که او را متمایز میکرد این بود که اون نیز مانند همه هیروها در تاریخ، وقتی به سمت نبرد میرفت دوستان و همرزمانش را نیز جذب میکرد.

همین موضوع باعث شد که دو نفر دیگر نیز از جایشان برخیزند و اعلام آمادگی کنند تا با جان به دل جنگل ممنوعه بزنند. یکی، پسری چاق، معصوم و فوق العاده غول پیکر که قیافه اش مانند جادوگران گُنگ بی دست و پا بنظر می آمد و شایعات میگفتند که نیمه غول است!

و دیگری دختری به شدت عجیب و غریب که موهای بلندش تماما سفید بود و یک بچه اژدهای خیلی کوچک روی شانه اش بود و گاهی از دهانش آتش پرتاب میکرد. آتشی که هنوز فقط در حد شعله ور شدن یک چوب کبریت بود!

شاید این دختر و پسر نیز همانند جان، قابلیت ارتقا دادن قدرت هایشان را داشتند. شاید آن ها نیز هیروهایی جانبی بودند!

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: پاتر پلاس
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1405 23:48
نمایش جزئیات
آنلاین
سوژه: جان اسنو در دورمشترانگ تحصیل میکنه. در اطراف دورمشترانگ جنگل ممنوعه ای وجود داره که همه میگن هرکس که پاش به اون جنگل برسه هرگز پیدا نمیشه و حتی رد پایی هم ازش به جا نمیمونه. چند روزیه که چند دانش آموز گم شدن و به نظر میاد که پاشون به این جنگل باز شده پس وقتی نفر چهارم هم غیبش میزنه جان بین دوستاش داوطلب میشه که به این جنگل بره تا شاید بتونه دلیل گم شدن اونهارو بفهمه.


برف در بیرون دیوار های قلعه، کولاک راه انداخته بود. از پنجره های سرد و یخ زده ی کلاس، جان میتوانست مه عظیمی را ببیند که تماما کوهستان های برفی را پوشانده بود. زمستان امسال، طولانی تر از سال قبل و ماندگار تر از آن به نظر میرسید و انگار برای ریزش برف پایانی وجود نداشت.

در دورمشترانگ، قانونی وجود داشت که هیچکس تا به حال آن را زیر پا نگذاشته بود. آن هم نه به خاطر ترس از تنبیه، بلکه به خاطر چیز هایی که در پشت درختان جنگل شمالی انتظارشان را میکشید. برای همین وقتی نام «آندری» برای بار سوم در فهرست حضور و غیاب خوانده شد و کسی پاسخی نداد، سکوت سنگینی بر کلاس درس حکم فرما شد. انگار که همگی میدانستند او قربانی بعدیست.

در عصر سردی که اکثر جادوآموزان سال آخر در کنار شومینه ی بزرگ سالن نشسته بودند، جان روی مبل لم داده بود و به نظریه های دیگران راجب گم شدن آندری وولکوف گوش میداد. درحالی که خود افکار سامان نیافته ی بسیاری در سر داشت اما به زبان نمی آورد.

- هنوز پیداش نکردن..اگه تا قبل از شب بر نگرده؟..
-اونم مثل بقیشونه، حتما شب نتونسته از کنجکاوی بخوابه، برای همینم پای خودشو به جنگل باز کرده
ویکتور آبولنسکی این را گفت و از جایش بلند شد.
- به نظر من، فردا صبح یکی دیگه از همین جمع هم به خاطر فضولی تو کلاس حاضر نمیشه، صبح روز بعدش هم یکی دیگه و بعدش هم یکی دیگه

- چرا بعدی تو نباشی، ویکتور.

صدا از سمت چپ و مبلی که جان اسنو روی آن نشسته بود می آمد. بعد از این حرف، ویکتور توانست صدای پوزخندش را هم بشنود پس به سمت او حمله ور شد.
- بهتر نیست دهنتو ببندی اسنو؟ زیاد حرف میزنی

جان از جایش بلند شد و نگا سردی به چشم های سرد تر پسر روبرویش انداخت.
- مشکل چیه؟ همه میدونن توهم دقیقا به همون اندازه ای که درموردش حرف میزنی فضولی، پس بزار خیلی واضح ببینیم کیه که فردا صبح غیبش میزنه.

آهی کشید، از کنار پسر مقابل رد شد و تنه ای به او زد. از سالن گرم و نرم خوابگاه خارج شد و پا به راهرویی سرد و تاریک گذاشت. در سه روز متوالی، سه جادو آموز به ترتیب:
فردریک اندرسن، میشل فالک و آندری وولکوف غیب شده بودند و او اکنون روبروی اعلامیه ی روی دیوار که اسامی آنها روی آن درج شده بود و در زیر عکس های متحرکشان به وضوح کلمه ی گمشده دیده میشد، ایستاده بود.هرسه را میشناخت چون از جادوآموزان بسیار برجسته ای بودند که هرسال اسمشان جزو بهترین های دورمشترانگ روی دیوار چسبانده میشد و دیدن کلمه ی گمشده زیر عکس هایشان بسیار عجیب به نظر می آمد.

صبح روز بعد، بسیار سرد تر از دیروز بود. مه غلیظ تر از دیروز روی جنگل و کوهستان های اطراف را پوشانده بود و بسیاری از آنها کت های خز دار و بلندشان را حتی سر کلاس هم در نیاورده بودند. امروز هم حضور کسی بینشان حس نمیشد و همگی منتظر بودند تا پروفسور اسمش را صدا بزند. هربار که او اسم کسی را برای حضور و غیاب صدا میزد، همگی سر هایشان را بلند میکردند تا ببینند او جواب میدهد یا نه.
ایوانا ادلر
-بله.
-ویکتور آبولنسکی.
کسی جوابی نداد و پروفسور دوباره تکرار کرد:
- ویکتور آبولنسکی..

همگی سرهایشان را بلند کرده بودند و به اینطرف و آنطرف میچرخانند تا ویکتور را بیابند اما درست بود. گمشده ی امروز ویکتور آبولنسکی یکی دیگر از برجسته های دورمشترانگ بود که به خاطر جذابیت، وقار و اصل و نسبش تقریبا همه شیفته اش بودند. اما او امروز سر کلاس حاضر نشد.

اینبار اما به عصر نکشیده، همگی در سالن جمع شده بودند. ترس در وجود همگیشان دیده میشد و از وقایعی حرف میزدند که به احتمال زیاد، صبح روز برای یکی از آنها اتفاق می افتاد.

- اما..اما چرا کسی کاری نمیکنه؟..چرا کسی دنبالشون نمیگرده چرا کسی پیداشون نمیکنه!
-حتی مدیرای این مدرسه هم میترسن پاشونو توی اون جنگل بزارن چه انتظاری داری..
- باید کسی باشه که بره و پیداشون کنه! شاید زنده باشن..شایدم دارن به طرز وحشتناکی..

همگی نفس هایشان را حبس کرده بودند و به این فکر میکردند که چه بلایی بر سر آن چهار نفر آمده یا خواهد آمد. اما اینبار صدایی که هیچ ترسی در آن پیدا نبود بلکه بسیار محکم به نظر میرسید باز هم از طرف همان مبل همیشگی که جان روی آن مینشست آمد.

- من میرم..و پیداشون میکنم

...
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: پاتر پلاس
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 خرداد 1405 14:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دوباره سلام
-توضیحات تاپیک
- سوژه قبلی

از اونجایی که از سوژه قبلی استقبالی نشد بیایم یه مدل دیگه رو امتحان کنیم:

دفعه قبل من خودم تنهایی سوژه دادم که خب استقبالی نشد. شاید ناخوداگاه با توجه به اتفاقات و اخبار روز اون سوژه به ذهنم رسیده بوده و فکر میکردم خوب و مرتبط و به روزه ولی اینطور نبوده. پس حالا بیایم قضیه رو تعاملی کنیم یعنی سوژه رو با نظر همه انتخاب کنیم نه یه نفر.
دو راه برای این کار وجود داره:

1. پیام شخصی به من
2. ارسال پست در این تاپیک

در نهایت بین کاراکترهایی که بیشتر طرفدار داشتن نظرسنجی میذاریم و یکی رو انتخاب میکنیم.

مرسی
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: پاتر پلاس
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 04:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

سوژه مسابقه این هفته: از محبوب ترین کاراکترها شروع کنیم: کاپیتان جَک گُنجیشکه ( جَک اِسپارو) را وارد دنیای هری پاتر کنید و ماجراشو بنویسید.

زمان مسابقه: تا پایان جمعه هفته بعد (اول خرداد)

جایزه مسابقه: یک عدد برتی بات به مبلغ 20 گالیون از فروشگاه زوپس مارکت

نکته: خیلی طولانی ننویسید. اینقدر باشه که آدم از خوندنش خسته نشه. مرسی

---

توضیحات اضافی

ویرایش شده توسط بردلی در 1405/2/24 4:47:00
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاتر پلاس
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1405 04:10
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
روزی روزگاری، در زمانی که غوغای انتشار کتاب هفتم هری پاتر به پایان رسید و روند همیشه صعودی سایت متوقف شد، همه به فکر افتادن چیکار کنن که سایت زمین گیر نشه و پیشنهادات زیادی دادن. یکی از اصلی ترین پیشنهادها این بود که دیگه انحصارا هری پاتری نباشیم و درها را به روی همه دنیاهای فانتزی باز کنیم، از جمله ارباب حلقه ها.

و همیشه جمع بندی و جواب مدیریت سایت این بود که "دنیاهای فانتزی دیگه، سایت و طرفداران خاص خودشونو دارن و جادوگران امتیازش اینه که فقط هری پاتریه. همین جذابش میکنه."

حالا ما در این تاپیک میخوایم کاری کنیم که دنیای هری پاتر سر جاش بمونه ولی یه چیزی از دنیاهای دیگه بهش اضافه کنیم. در واقع هر دفعه یک کاراکتر از کتاب ها و رمان ها و فیلم ها و انیمیشن های فانتزی دیگه. اونو وارد دنیای هری پاتر کنیم و ببینیم ماجراش چی میشه؟ و اینکارو در قالب مسابقات هفتگی انجام بدیم که جایزه ش فعلا از جیب بنده پرداخت میشه ولی بعدا اگه کار تاپیک گرفت، میشه اِسپانسِر گرفت و جوایز بیشتر و بهتری داد.

بعنوان مثال:
سوژه اینه که "گالوم(اسمیگل) از ارباب حلقه ها رو وارد دنیای هری پاتر کنید و ماجراشو بنویسید."

خب ما اولین چیزی که بنظرمون میرسه اینه که گالوم عاشق حلقه بود و همه ش مای پِرِشِس به دُمبش میبست، پس اگه گالوم تِلِپی بیفته تو دنیای هری پاتر، اینجا هم دوس داره بره دنبال حلقه، حالا کدوم حلقه؟ حلقه ای که جان پیچ لرد ولدمورت بود. پس گالوم میره سمت مرگخوارها و عضو اونا میشه تا حلقه رو بدست بیاره ولی در نهایت متوجه میشه که دامبلدور جای حلقه رو فهمیده و اونو کِش رفته. پس گالوم تغییر جبهه میده و ایندفعه میره عضو محفل ققنوس میشه تا دامبلدور رو گول بزنه و حلقه رو به دست بیاره.

این یه مثال از چگونگی وارد کردن یک شخصیت خارجی به دنیای هری پاتر بود.

*موضوع و توضیحات مسابقه این هفته در پست بعد فرستاده میشه.

ممنونم
تصویر تغییر اندازه داده شده