تنظیمات نمایش
ورود
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
دور دوم انتخاب بهترینها
دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترینهای سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
شخصیت خودتون رو معرفی کنید

خب اسمم گابریل که خانواده ماگلی که بزرگم کردن روم گذاشتن.
درواقع از خانواده ام جادوگر_ماگل بودن .
به دلیل هایی مرگخوار میشم
با چوب دستیم ورد های خاصی میزنم که کسی بلد نیست
یه ورد برای خنثی اوادرا بلدم که انرژی زیادی ازم میبره و بعدش باید شوکولات بخورم که خبببب لازم مثل قبل نمیشم...
دیگه که سه سال دیر تر آمدم هاگوارتز ولی جهشی میخونم 😂(شاییدد)
به خاطر ماگل زاده بودنم خیلی اذیت میشم
و همین طور چون دیرتر آمدم.
تقریبا شکل خودمم ولی چشم ها به جا قهوهای، خاکستری تو اوسی
پوست یه کم تیره، موی موج داره قهوهای تیره با رگه بور، قد کوتاه و کوچیک اندام، چال گونه و چونه داره . چهره ش نسبت به سنش کمه .
گروهش هافلپاف
رنگ مورد علاقه آبی
چول دستی ش ترکیب آبنوس و سرو مغزه موی تکشاخ داره و ۲۷ سانت .
روش موج موجی 😁 سر چوب دستی به آبی خوش رنگه .
راستی انیماگوس هستم : مرغ مگس
توی نجوم کمک معلم هستم و درس معجون سازی هم خوبم
سرعتم زیاده و داوطب برای جستجو گر میخوام بشم(نمیدونم میشم یا نه )
یه جغد انبار ماده نابالغ به نام پروکسیما دارم
موقع مرگخوار شدن با ناگینی ( کلا مار ها رو دوست دارم ) جور میشم و مورد احترام ولدمورت .
(به امید حسودی نکردن خاله بلا) که البته بهش میسازم و بهم میسازه. ( پرستار دلفی میشم اگه بخواد 🤫)
روی سدریک کراشم 😁
کلا خیلی گوگولی اما مرموز ام 🥸
بعدا جاسوس دوگانه محفل و مرگخوار ها میشم _ ور دست اسنیپ یا شاید به جا اسنیپ
راستی کله ام خیلی تو کتابه و چون اسمم دوجنسه است و بیشتر پسرونه....ترجیه میدم ایوا یا حتی لیل صدام کنن
🍫🍫🍫🍫پیش پیش شوکولات
افرادی که لایک کردند

تئودور ادوارد ریموس لوپین هستم (میدونم طولانی ولی به کاری ت نباشه)
لقبم تدی یا حتی تد میشه
خانواده ام رو خیلی زود از دست دادم
و مادر و پدرم : ریموس لوپین و نیمفدورا( خب ببخشید دورا) تاتکس هم خیلی نتوستن باهم باشن
اما عشق شون ابدی بود .
مادر بزرگ ام آندرومدا بلک و شوهرش ، همون پدر بزرگ تد تانکس که ماگل .
مادرم از خاندان اصیییل بلک
دوتا خواهر برای خودش داره که خاله های
مادرم( با اجازه منم میگم خاله ) میشن
نارسیسا و بلاتریکس
نارسیسا که با عمو لوسی ازدواج کرد
و حاصل شونم رفیق خودم دراکو
خاله بلا هم که والا از شوهر اولش هیچی نداشت
به جاش ولدمورت رو جایگزین کرد و دختر خاله گرامی ( دختر خاله مادرم)
دلفینی ریدل و به دنیا آورد
مادرم متامورفماگوس بود و میتونست هر ظاهری میخواد داشته باشه و کلا زن مهربون و نازی بود
پدرم ریموس لوپین یه گرگینه بود. البته که افسردگی میگرفت از این موضوع و ترس داشت ازش ، مادرم بازم باهاش موند
البته که خودش یه تایم کوچیکی ترک مون کرد و خدا رو شکر برگشت ...( ولی بعد هر دو رفتن)
پدر خوانده ام میشه: پسر بهترین دوست پدرم _ هری پاتر _ به قول دراکو پاته
البته که من بیشتر ور دل مادر بزرگم
گروهم مثل مادرم هافلپاف و متامورفماگوس هم هستم .
گرچه ترجیح میدم زیاد ظاهرم رو تغییر ندم( به خصوص این مو های آبی رو)
راستی تا یادم نرفتم یه سلامی بکنم به عزیز دلم : ویکتوریا ویزلی
____
نامهای به سویت ارسال شد!
افرادی که لایک کردند

دروئلا روزیه-بلک، بانویی از خاندان اصیل روزیه و همسر سیگنوس بلک، زنیست که نامش با وقار، اصالت و سختگیریهای اشرافی خاندانهای کهن جادوگری گره خورده است.
او مادریست برای سه دخترش، بلاتریکس، آندرومدا و نارسیسا؛ سه بانویی که هر یک به شیوهای متفاوت میراث خاندانهای بلک و روزیه را با خود حمل میکنند. دروئلا مادری مقتدر و آگاه به جایگاه خانواده است و برای حفظ نام، اعتبار و سنتهای دیرینه خاندانش اهمیت بسیاری قائل است.
در ظاهر، زنی آرام، موقر و حسابشده به نظر میرسد؛ اما پشت این آرامش، شخصیتی محکم و ارادهای استوار نهفته است. دروئلا بهسادگی احساسات خود را آشکار نمیکند و باور دارد یک بانوی اصیل باید حتی در دشوارترین شرایط، وقار خود را حفظ کند.
با این حال، پشت آن چهره سرد و اشرافی، مادری ایستاده که سرنوشت دخترانش برایش بیاهمیت نیست؛ حتی اگر شیوه ابراز محبتش همیشه آن چیزی نباشد که دیگران انتظار دارند.
او در میان خانوادههای اصیل، نه بهخاطر بلند سخن گفتن، بلکه بهسبب حضور و نفوذش شناخته میشود؛ بانویی که ترجیح میدهد پیش از آنکه دیگران ارزش نامش را درک کنند، خود آن را به آنان یادآوری نکند.
**دروئلا روزیه-بلک؛
دختری از خاندان روزیه، همسر خاندان بلک و مادری که سه نام ماندگار را به جهان جادوگری سپرد.**
تایید شد.

یادت باشه هروقت خواستی میتونی برگردی و نکات بیشتری اضافه کنی
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی اسلیترین هم دسترسی داری.
@دروئلا روزیه بلک
افرادی که لایک کردند

نام: دولورس
نام خانوداگی: آمبریج
سن: دولورس تاحالا هیچوقت جوابِ این سوال رو نداده. افرادی که جرات به خرج دادن و این سوال رو ازش پرسیدن، یا بعدش مفقودالاثر شدن یا هم مجبور شدن صدبار تو دفتر مشقشون بنویسن "هیچوقت از یه خانوم محترم سنشو نپرس!"
قد: به نظر میاد 160 سانت باشه. آخه میدونین؟ ما فقط میتونیم بزنیم... کسی جرات نمیکنه قد یه خانوم محترم رو مستقیما ازش بپرسه.
بوگارت: سانتور کی جرات کرده از یه خانوم محترم بپرسه ضعفش چیه؟!
علایق و سرگرمی ها: چایی های شیرین و خوشمزه... لباسای صورتی و خوشگل... باربی های خوش اندامِ دیزنی... گربه های گوگولی مگولی نازنین.
تنفرات و ناسرگرمی ها: سانتورهای بی پدر مادر، غول های بد ترکیبِ آدم دزد، جنگل های تیره و تاریک که خانوم های محترم میتونن توشون گم بشن، بچه های بی تربیتِ حرف گوش نکن!
ویژگی های اخلاقی: خب... پرنسس داستان ما مثل همهی پرنسس های دنیا، دامن های صورتی و کلاه های بامزه میپوشه، از گربه ها مراقبت میکنه و چایی های خیلی خوشمزهای درست میکنه. اما پرنسس داستان ما برخلاف همهی پرنسس های دنیا، مهربون نیست و همیشه به خودش فکر میکنه! البته اون خودخواه نیست... نه! اشتباه فکر نکنین! اون فقط معتقده که هیچکس به اندازه اون زیبا و باهوش و باوقار و اصیل و بهترین و خفن ترین نیست. اون لبخند مینه... شاید لبخندش زیبا نباشه اما اون همیشه سعی میکنه گرم و مهربون به نظر برسه. هرچند که از درون، نه گرمه و نه مهربون.
پرنسس داستان ما، نه تاجی به سر داره و نه شاهزادهای نشسته بر اسب سفید. اما راستشو بخواین، اون هیچوقت نیازی به تاج و شاهزاده نداره. اون از همهی پرنسس های دنیا باهوش تر و شجاع تره. اون شاهزادهی زندگی خودشه... از پس هر آدمِ نابه کار و بی ادبی برمیاد. اون حتی حریفِ دمنتور های چاقالوی زشت هم میشه. هیچکسم نگفته که اون از پس سانتور های عجیب غریب و چندشی که براش کمین کردن برنمیاد. اینا همش شایعه های بی اساس و بی منطقیه که اصولا پشت همه وجود داره.
خلاصه که... دولورسِ داستان ما با همه مهربونه، اما دنیا باهاش بی رحمه. اونها هیچوقت بهش اجازه نمین بدون حقه بازی و شرارت، به چیزی که میخواد برسه. وگرنه اون شرور نیست! شاید یکم از شکنجه کردن دیگران لذت ببره اما اون همیشه طرفدار صلح و صفاعه. شاید اون صلح و صفایی که طرفدارشه فقط یه ظاهرِ پوچ و تو خالی باشه که در درون پر از ناعدالتی و فساده، اما خب... کیه که این روزا ظاهربین نباشه؟
آخه به هرحال دولورس ما عضو همهی انجمن های برابری و خواهر دوستی و برادر دوستی و فمنیستی و آنتی فمنیستی و خلاصه که همهی ایسم ها هستش... اما به عمل که برسه، ترجیح میده سمتِ اون جادوگرای اصیلی باشه که به ماگل ها و دورگه ها فحش میدن. البته که هیچکس نمیفهمه که خودشم یه دورگهی ناپاکه!
---
برای آخرین بار، انجام شد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/30 0:07:08
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/30 0:07:27

مادر واقعیم اسمم رو سیسیلیا گذاشته اما نمیدونسته من زنده ام چون خیلی کم بعد تولدم به خانواده ماگل داده شدم
به دلیل هایی مرگخوار میشم
با چوب دستیم ورد های خاصی میزنم که کسی بلد نیست
یه ورد برای خنثی اوادرا بلدم که انرژی زیادی ازم میبره
دیگه که سه سال دیر تر آمدم هاگوارتز ولی جهشی میخونم 😂
خخببب تقریبا شکل خودمم ولی چشم ها به جا قهوهای، خاکستری تو اوسی
یعنی پوست یه کم تیره، موی موج داره قهوهای تیره با رگه بور، قد کوتاه و کوچیک اندام، چال گونه و چونه داره . چهره ش نسبت به سنش کمه .
گروهش هافلپاف
رنگ مورد علاقه آبی
چول دستی ش ترکیب آبنوس و سرو مغزه موی تکشاخ داره و ۲۷ سانت .
روش موج موجی 😁 سر چوب دستی به آبی خوش رنگه .
راستی انیماگوس هستم : مرغ مگس
توی نجوم کمک معلم هستم و درس معجون سازی هم خوبم
سرعتم زیاده و داوطب برای جستجو گر میخوام بشم
یه جغد انبار به نام پروکسیما دارم
موقع مرگخوار شدن با ناگینی و دراکو جور میشم
روی سدریک کراشم
کلا خیلی گوگولی اما مرموز ام
بعدا جاسوس دوگانه محفل و مرگخوار ها میشم _ ور دست اسنیپ
________
حقا که با این ویژگیها یک هافلپافی اصیل هستی!
ولی متاسفانه باید بگم شخصیتهای ساختگی که اسمشون تو لیست شخصیتها نیومده یا شخصیتهایی که اقوام و خانواده شخصیتهای معروف تعریف میشن که میدونیم چنین کسی رو تو کتاب نداشتن تایید نمیشن. میتونی یه شخصیت کمتر شناخته شده برداری و ویژگیهای ظاهری، شخصیتی، داستان زندگی و... که خودت میخوای رو در چارچوب دنیای هری پاتر براش تعریف کنی.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند


نام: فلیسیتی ایستچرچ
گروه: ریونکلاو
شغل: دانشآموز
سن: بیست سال!
بیست سال پیش، در یک خانواده ماگل به دنیا اومدم. خانوادهای که تا قبل از ورود من به دنیای جادو، حتی فکرش رو هم نمیکردن یه روز دخترشون با چوبدستی توی دستش وارد مدرسهای بشه که وجودش برای اونها بیشتر شبیه داستانهای تخیلی بود.
راستش رو بخواید، من هیچوقت علاقه خاصی به کتاب و درس نداشتم. با این حال، به دلایلی که هنوز خودمم دقیقاً نمیفهمم، معمولاً توی درسها خوب عمل میکنم. نتیجهاش هم این شده که از بچگی همه یه لقب بهم دادن: خرخون.
لقبی که البته خودم قبولش ندارم. چون به نظر من کسی که علاقهای به درس خوندن نداره ولی به نخوی نمره خوبی میگیره، خرخون نیست؛ فقط بدشانسی بقیهست که باهاش مقایسه میشن.
اما اگر بخوام از بین شاخههای مختلف جادو یکی رو انتخاب کنم، بدون شک طلسمها و وردهای جادویی رو انتخاب میکنم. چیزی که برای من جذابه، خودِ انجام دادن جادوئه؛ حرکت چوبدستی، تلفظ درست ورد و لحظهای که میبینی طلسم واقعاً جواب داده. خیلی بیشتر از اینکه بشینم چند صفحه درباره تاریخچه یک طلسم بخونم.
وقتی وارد هاگوارتز شدم و به ریونکلاو پیوستم، خیلی از دوستانم انتظار داشتن با یک دختر همیشهکتاببهدست مواجه بشن. متأسفانه باید ناامیدشون کنم.
از طرف دیگه، رقابت رو دوست دارم؛ مخصوصاً وقتی کسی تواناییهام رو دستکم بگیره. شاید خودم دنبال اثبات کردن چیزی به همه نباشم، ولی کافیه یکی بهم بگه «از پسش برنمیای» تا ناگهان انگیزه عجیبی برای ثابت کردن خلافش پیدا کنم.
یک اخلاق نهچندان جالب هم دارم؛ زود عصبانی میشم. معمولاً سعی میکنم خودم رو کنترل کنم، ولی خب... همیشه هم موفق نمیشم.
با این حال، ماگلزاده بودنم هیچوقت چیزی نبوده که بخوام ازش خجالت بکشم. اتفاقاً همیشه برام جالب بوده که خانوادهای که هیچ شناختی از جادو نداشتن، حالا یک دختر دارن که میتونه با یک حرکت چوبدستی کارهایی انجام بده که برای اونها غیرممکنه.
در نهایت، من فلیسیتی ایستچرچ هستم؛ یک ریونکلاوی که علاقه چندانی به کتاب و درس نداره، ولی به طرز عجیبی همیشه نمرههاش خوبه، عاشق طلسمهاست و هنوز هم هر بار کسی بهم میگه «خرخون»، باید توضیح بدم که خوب بودن توی درس با خرخون بودن فرق داره!
تایید شد.

بابت تاخیر توی پاسخ دهی عذرمیخوام
مرحله بعد: به تاپیک پاتیل درزدار برو و ماجرای ملاقاتت با یکی از جادوگرانی که در اونجا حضور داره رو بنویس که در نهایت راه ورود به کوچه دیاگون رو بهت نشون میده.

فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن فعالیت کنی و بعنوان جادوگر دسترسیت به میدان مرکزی جادوگران و ویزنگاموت باز شده. همچنین از حالا به تالار خصوصی ریونکلاو هم دسترسی داری.
@فلیسیتی ایستچرچ
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/26 14:22:40

گروه: ندارد
شغل:کتابدار، نسخهشناس، مصحح نسخ خطی و مرمتگر کتاب (لازم به ذکر است که تا کنون چهار مرتبه بازنشسته شدهاند.)
سن: هجده!
18 سال پیش در یک خانوادۀ ثروتمند اسکاتلندی-ایتالیایی به دنیا آمد. پدر وی با وجود ثروتمند بودن اعتقادی به دادن پول به فرزندانش نداشت و ایرما از کودکی با قناعت آشنا شد، این صفت حسنه باعث شد تا بعدها عدهای به او صفت ناروای «خسیس» را بدهند.
مانند هر کودک تیزهوش دیگری 21 سال را در هاگوارتز سپری کرد و چون در طی این مدت به یکی از وسایل ثابت مدرسه تبدیل شده بود با تشخیص هیأت مدیره در هاگوارتز ماندگار شد و چند دهه از عمرش را در خدمت مدرسه سپری کرد.
حین خدمت در مدرسه چندین بار خاندان های سرشناس اروپایی از وی خواستگاری کردند اما ایرما که خود را بالاتر از هر مردی میدید خواستگاران را( که عبارت بودند از یک شاه، سه ولیعهد، چهارکنت، شش آرشیدوک و یک ناپلئون) قاطعانه رد کرد.
از بارز ترین خصوصیات او علاقه زیاد به کمک به همنوع است تا جایی که همواره با دستی گشاده به نیازمندان کمک مالی کرده(و البته تمام آن نیازمندان به دلیل ناتوانی از پرداخت بهره بالای پول هم اکنون در آزکابان به سر میبرند)و همچنین اعتقاد وی به ساده زیستی است.(چنان که 17 سال است یک دست لباس را میپوشد )
اکنون در آستانه 18 سالگی، ایرما سرحالتر از همیشه در انتظار مرد رویایی خویش نشسته است.
نوشته بودی گروهی ندارد، برای همینم من دسترسی هیچ گروهی رو بهت ندادم. اگر میخوای بازم دسترسی ریونکلاو رو داشته باشی، با یه پیام شخصی بهم بگو تا دسترسیشو بهت بدم.
تایید شد. خوش برگشتی

@ایرما پینس
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/24 18:58:16
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.

سن: سی و یک سال.
شغل: معلم طلسمهای باستانی مهوتوکورو
ظاهر: لاغر، بلندقد، رنگپریده، موهای قهوهای و چشمای مشکی. یه خال کوچیک روی سمت راست گونهش داره. رنگ لباسهاش معمولا خنثی هستن؛ سفید، خاکستری و گاهی سیاه. دوست نداره جلب توجه کنه.
پاتروناس: میگه از اول سینهسرخ بوده؛ اما گزارشها حاکی از اونن که قبل از این که عاشق بشه، عقاب بوده.
بوگارت: یکی که مدام شوخی میکنه. شاید هم یه متن پر از غلط املایی، نحوی و ادبی.
سرگرمیها و علایق: در صدر لیست، اینه که بشینه متنها رو ویرایش و کتابها رو از نظر واقعگرایی نقد کنه. علوم اجتماعی، تاریخ و خوشنویسی رو هم دوست داره.
تنفرات: شوخی، شوخی و باز هم شوخی! اون اکثر اوقات شوخی رو نمیفهمه، برای همین هم باهاش مشکل داره.
به جز شوخی، از قضاوت ظاهری، پوچی اجتماعی و مسائل پیش پا افتاده هم متنفره. اگر از نگاههاش میترسین، هیچ وقت پیشش حرف خالهزنکی نزنین.
شخصیت:
شخصیت کاتسوجی، سه لایه داره؛ از بیرون، یه پروفسوره که صراحت مودبانهای داره. بین انزوا و علاقه به اجتماع تعادل برقرار کرده. اونقدر جدیه که هرازگاهی شوخی رو اصلا متوجه نمیشه. مستقل مفرط؛ تا جایی که به ندرت حاضر میشه اجازه بده دیگران کمکش کنن.
برای عزیزانش، یعنی پدرش و خواهرش، میدوری، به شدت قدرشناس و محافظه. هرچند خودش معتقده فقط داره وظیفهش رو انجام میده.
از درون، اون از ترس خرابتر کردن اوضاع، با عذرخواهی مشکل داره. ترس شدیدی از شکستن دلها و ترک کردن مردم داره. دنبال معنا دادن به زندگیشه و از طرفی، بخشیدن براش به شدت سخته. از صمیمیت و از دست دادن مردم میترسه؛ پس از همه فاصلهی عاطفی میگیره. از کسایی که به افراد بیدفاع آسیب میزنن متنفره؛ چون خودش زمانی بیدفاع آسیب دیده. از ترس فرو ریختن دنیای امنش،به شدت محتاطه. به خاطر الگوپذیری از پدر، وسواس نظافت داره.
زندگینامه:
کاتسوجی تو خونهی یه استاد دانشکدهی ادبیات جادویی ژاپن متولد شد. پدرش، یوزو یامازاکی، سه مرحلهی بزرگ رو گذروند:
قبل از مرگ همسرش، زمانی که کاتسوجی اصلا اون رو به یاد نمیاره و میدوری هم خاطرات محوی داره، مردی بود که از بحران هاش گذر کرده؛ آرومه و دانشجوهاش دوستش دارن. مردی بامحبت و خوشلباس که کمتر کسی بود که دوستش نداشته باشه.
وقتی کاتسوجی پنج ساله و میدوری هفت ساله بودن، افسردگی آقای یامازاکی شروع شد. فشار روحی،مرگ خواهر کوچکتر و یک سال بعد، مرگ همسرش باعث شدن که برای سالها متفاوت با چیزی رفتار کنه که مردم میشناختن. اون یه مرد شکسته،بیحوصله و غمگین شده بود که باعث شد میدوری دچار حالت کودک-والد شه و کاتسوجی از کمک گرفتن و صمیمی شدن،خیلی بیشتر از قبل بترسه.
به هر حال، یوزو یامازاکی کاملا تو اندوهش غرق نشد و با مراجعه به روانشناس، خودش رو بهبود داد. وقتی پسرش پونزده سالگی رو طی میکرد، اون کاملا آدم قبلی نبود؛ اما از نظر روحی بهتر به نظر میرسید.
کاتسوجی مهوتوکورو رو با نمرات خوب و بدون هیچ مشکل خاصی گذروند. با همکلاسیهاش زیاد کناز نمی اومد؛ اما باهاشون دعوا هم نمیکرد. وقتی گذرش به دانشکدهی طلسم های باستانی افتاد، عاشق دختری به اسم "ایزومی هوشیزاوا" شد که این دوستداری با بیخبری محض اون دختر، به هیچ سرانجامی نرسید. وقتی به عنوان معلم کار میکرد، خبردار شد که ایزومی از دنیا رفته و همین پاتروناسش رو تغییر داد.
کاتسوجی بیماریای داره که روی قلب و ریهش تاثیر میذاره؛ اما دوست نداره به خاطر اون بهش ترحم بشه.
جایگزین شد
افرادی که لایک کردند

رده خونی: اصیلزاده
گروه: اسلیترین
پاتروناس: گربه سیاه
لقب: فاجعهی بلوند
توضیحات بیشتر:
دیانا کارتر کلا آدم نرمالی نیست. یعنی از همون اول که میبینیش، یه چیزی توی قیافهش میگه این دختر احتمالاً یه جای کارش میلنگه.
پوستش به طرز عجیبی سفیده و صورتش انقدر بیرنگ و روح و لاغره که بعضی وقتا بیشتر شبیه روحی به نظر میاد که اشتباهی هنوز توی دنیای زندگان مونده. زیر چشمهاشم همیشه یه جوریه انگار سه شب نخوابیده، در حالی که ممکنه دقیقا دوازده ساعت خوابیده باشه و فقط قیافهش این شکلی باشه.
دیانا عاشق چیزای ویرده. هرچی عجیبتر، ترسناکتر، قدیمیتر یا غیرقابلتوضیحتر باشه، بیشتر دوستش داره. اشیای قدیمی، عروسکهای خراب، کتابای مشکوک، وسایل شکسته، جاهای متروکه و چیزایی که بقیه با دیدنشون میگن «این چرا هنوز اینجاست؟» دقیقاً چیزاییان که دیانا با ذوق جمعآوری میکنه.
دیانا علاقهی عجیبی به حشرات و حیوانات کوچیک داره؛ البته «علاقه» شاید کلمهی دقیقی نباشه. بیشتر دوست داره بدونه داخلشون چه خبره. برای همین هر موجود کوچولویی که بدشانس باشه و سر راه دیانا قرار بگیره، ممکنه چند ساعت بعد روی میز آزمایشگاهش باشه و دیانا با نهایت جدیت مشغول بررسیش باشه.
دفتر و کتاب و جزوه؟ نه.
یه عالمه حشره و جونور خشکشده، شیشههای عجیب و وسایل مشکوک؟ بله.
اگه کسی هم با دیدن وسایلش قیافهش درهم بره، دیانا معمولاً خیلی خونسرد میگه:
«چیه؟ مگه خودت هیچوقت کنجکاو نشدی بدونی داخل یه قورباغه چه شکلیه؟
»و اگر جواب «نه» باشه، احتمالاً چند ثانیه با تعجب نگاهش میکنه؛ انگار تازه فهمیده با یه آدم بهشدت عجیب طرفه.
داستان وقتی عجیبتر میشه که بفهمی حیوان دستآموزش هم یه پروانهی آبیه.
آره، پروانه.
وسط این همه علاقه به جادوی تاریک و چیزای عجیب، یه پروانهی کوچولوی آبی داره که معمولا آروم دورش میچرخه. خودش ادعا میکنه خیلی هم باهاش صمیمیه. پروانه هنوز رسما این موضوع رو تأیید نکرده.
پروانه اسم خاصی نداره، اما دیانا آقای نَمیریان صداش میکنه. میپرسی چرا؟
چون دیانا بارها کاملا ناخواسته سعی کرده بکشتش، ولی هر بار این پروانهی جانسخت از یه جایی سالم درمیاد و دوباره دورش پرواز میکنه!
و احتمالا همین دلیله که بهجای یه موجود عجیب و ترسناک، آقای نمیریان حیوان دستآموزشه.
دیانا یه استعداد خاص دیگه هم داره: نحسی!
هر چیزی رو لمس کنه، خراب میکنه.
هر چیزی رو!
ممکنه یه وسیله صد سال سالم مونده باشه، دیانا فقط یه بار بهش دست بزنه و همون لحظه تصمیم بگیره از این دنیا خداحافظی کنه. معجون درست میکنه؟ خراب. طلسم میکنه؟ یه جای کار میلنگه. یکی ازش میخواد فقط یه کار ساده انجام بده؟ احتمالا آخرش یه فاجعهی کوچیک اتفاق میفته.
بدتر اینکه خودش اصلا قبول نداره تقصیر اونه.
خانوادهی کارتر هم داستان خودشونو دارن. خانوادهای پر از راز و دردسر که زندگی عادی هیچوقت خیلی باهاشون رفیق نبوده.
پدر و مادرش هر دو از شفادهندههای شناختهشدهی بیمارستان سنت مانگو هستن؛ برادر بزرگتر دیانا هم توی روز تولدش توسط یه عنکبوت آکرومانتولا کشته شده.
برادر کوچیکترش هم تو سن کم گم شده!
اطلاعات بیشتری از این خانوادهی عجیب در دسترس نیست.
شغل رویایی دیانا اینه که یه شفادهنده بشه.
نه صرفا برای نجات جون مردم؛ بیشتر برای اینکه بالاخره یه دلیل قانونی و قابلقبول داشته باشه که بدن آدما رو باز کنه و بفهمه داخلشون چه خبره.
فعلا با حشرات و حیوانای کوچیک تمرین میکنه. هر سوسک و موش و موجود بدشانسی که به دستش برسه، ممکنه تبدیل به «پروژهی تحقیقاتی» بشه.
وقتی هم ازش میپرسن چرا میخواد شفادهنده بشه، خیلی جدی میگه:
«علاقه دارم به مردم کمک کنم.»
آیا قراره بیشتر از شفادهندگی، مردم رو بکشه؟
احتمالاً آره.
ولی بقیه معمولاً به روش نمیارن؛ چون حوصلهی نطق کردنهاش رو ندارن.
جایگزین شد
افرادی که لایک کردند
Made of Green

نام: سلوینیا
سن: ۳۸۷ سال؛ ظاهر حدود ۳۰ ساله
گروه: راون
چوبدستی: چوب سرخدار، ۱۳ و نیم اینچ، مغز موی تکشاخ
نژاد: از تبار باستانی روباههای نهدم، با رگههایی از خون الفی، ومپایری و جادوگری
پاترونوس : روباه نه دم
شجره نامه :
سلوینیا از بازماندگان یکی از قدیمیترین و مرموزترین تبارهای دنیای جادوگری است؛ تبار روباههای نهدم، موجوداتی افسانهای که قرنها پیش در میان جادوگران زندگی میکردند و بعدها تقریباً بهطور کامل از جهان جادو ناپدید شدند.
دربارهی منشأ واقعی این تبار، داستانهای متفاوتی وجود دارد. بعضیها معتقدند نخستین روباه نهدم، جادوگری بوده که برای رسیدن به جاودانگی، پیمانی با یک موجود باستانی بسته است. عدهای دیگر میگویند روباههای نهدم از ابتدا موجوداتی میان انسان و روح بودهاند؛ موجوداتی که با جادو متولد میشوند و تا زمانی که نه دم خود را کامل نکنند، نمیتوانند سرنوشت واقعیشان را بشناسند.
ویژگی های ظاهری:
او دختری جوان با پوستی بسیار سفید و سرد، موهایی بلند و تیره و چشمانی تیره رنگ است؛ چشمانی که در حالت عادی زیبا و نافذ به نظر میرسند، اما هنگام خشم یا استفاده از جادو، حالتی کاملاً حیوانی پیدا میکنند. مردمک چشمهایش باریک میشود و گاهی انعکاس نور در آنها شبیه چشمهای یک روباه در تاریکی است.
حرکاتش نیز بیش از آنکه انسانی باشد، ظرافت و احتیاط یک شکارچی را دارد. آرام راه میرود، تقریباً هیچ صدایی هنگام حرکت ایجاد نمیکند و معمولاً قبل از اینکه دیگران متوجه حضورش شوند، او متوجه حضور آنها شده است.
اما عجیبترین ویژگی سلوینیا، سایهی اوست.
در حالت عادی، سایهاش کاملاً طبیعی به نظر میرسد؛ اما هنگام استفاده از جادو یا زمانی که احساسات شدیدی پیدا میکند، ممکن است برای چند ثانیه سایههایی شبیه دمهای روباه پشت سرش دیده شوند.
او در حقیقت دارای نه دم جادویی است، اما همهی آنها هنوز بهطور کامل بیدار نشدهاند.
هر دم نشاندهندهی مرحلهای از قدرت، تجربه و رشد روحی اوست و گفته میشود روباه نهدم زمانی به قدرت واقعی خود میرسد که بتواند تمام نه دمش را بدون از دست دادن کنترل ظاهر کند.
سلوینیا تاکنون تنها قادر بوده تعداد محدودی از دمهایش را آشکار کند و به همین دلیل، خودش نیز دقیقاً نمیداند در صورت بیدار شدن هر نه دم چه اتفاقی خواهد افتاد.
چهرهی واقعی
سلوینیا تقریباً همیشه بخشی از چهرهاش را با شنل، کلاه یا سایه میپوشاند. نه به دلیل زشتی یا خجالت، بلکه به این دلیل که نگاه کردن مستقیم به چشمان او برای بعضی افراد بیش از حد خطرناک است.
او میتواند با نگاه کردن به یک فرد، احساسات پنهانش را تشخیص دهد و در صورت تمرکز کافی، به بخشهایی از ذهن و خاطرات او دسترسی پیدا کند.
با این حال، سلوینیا به ندرت از این توانایی بدون دلیل استفاده میکند.
او معتقد است ذهن هر انسان، حتی دشمنش، حریم شخصی اوست مگر اینکه دلیلی برای شکستن این قانون داشته باشد.
شخصیت
سلوینیا ترکیبی عجیب از آرامش، شیطنت و خطر است.
گاهی ساعتها ساکت میماند و فقط دیگران را تماشا میکند. گاهی آنقدر کمحرف و خجالتی به نظر میرسد که ممکن است تصور کنید با دختری کاملاً معمولی طرف هستید.
اما کافی است احساس کند کسی قصد فریب دادن او را دارد.
آن وقت همان دختر آرام، تبدیل به موجودی میشود که بهسختی میتوان رفتار بعدیاش را پیشبینی کرد.
سلوینیا ذاتاً روباه گونه است؛ نه به معنای بدجنسی، بلکه به معنای زیرکی، بازیگوشی، کنجکاوی و توانایی فوقالعاده در پیدا کردن راه فرار از هر موقعیت.
اگر در را به رویش ببندید، پنجرهای پیدا میکند.
اگر پنجره را هم ببندید، احتمالاً خودش را تبدیل به چیزی میکند که بتواند از سوراخ کلید عبور کند!
او استعداد عجیبی در متقاعد کردن افراد دارد و بیشتر از قدرت جادویی، از کلمات استفاده میکند.
میتواند با یک جمله دشمنی را آرام کند، با یک لبخند اعتماد کسی را به دست بیاورد و با چند کلمه کاری کند که سختترین آدمها چیزی را که نمیخواستند بگویند، خودشان بر زبان بیاورند.
او روانشناس خوبی است؛ رفتار، حرکات، لحن، مکثها و نگاه افراد را زیر نظر میگیرد و معمولاً خیلی زود متوجه میشود چه چیزی را پنهان میکنند.
به همین دلیل، در جاسوسی و جمعآوری اطلاعات نیز بسیار موفق است.
قدرتهای روباهی
سلوینیا میتواند به شکل یک روباه سفید با چشمان نارنجی درآید.
در این حالت، سرعت، شنوایی و بویاییاش چندین برابر میشود و میتواند بدون جلب توجه در تاریکی حرکت کند.
همچنین قادر است برای مدت کوتاهی ظاهر خود را تغییر دهد و حتی چهره و صدای یک فرد دیگر را تقلید کند.
اما این تغییر شکل محدودیت دارد. هرچه مدت بیشتری در شکل دیگری بماند، کنترل ذهن و غرایز روباهیاش دشوارتر میشود.
او همچنین توانایی ایجاد توهمهای جادویی دارد.
ممکن است فردی را وادار کند چیزی را ببیند که وجود ندارد، صدایی را بشنود که هیچکس دیگری نمیشنود یا حتی برای چند لحظه احساس کند در مکانی کاملاً متفاوت قرار گرفته است.
با این حال، توهمهای او نمیتوانند برای همیشه واقعیت را تغییر دهند و افراد دارای قدرت ذهنی بالا میتوانند در برابرشان مقاومت کنند.
خون الفی و ومپایری
رگهی الفی موجود در وجود سلوینیا باعث شده حواس بسیار تیز و ارتباط عجیبی با طبیعت و موجودات جادویی داشته باشد.
بسیاری از موجودات جادویی برخلاف انسانها، حضور واقعی او را بهتر از دیگران حس میکنند.
رگهی ومپایری نیز باعث شده روند پیری بدنش تقریباً متوقف شود و عمر بسیار طولانی داشته باشد.
اما خون ومپایری برای او تنها یک موهبت نیست.
گاهی در شرایط شدید، غرایز این خون در وجودش بیدار میشود و سلوینیا مجبور میشود برای حفظ کنترل خودش مبارزه کند.
به همین دلیل از اینکه دیگران بیش از حد به او نزدیک شوند، همیشه کمی واهمه دارد.
علایق
به بوی باران، جنگل و شب علاقهی عجیبی دارد و بیشتر شبها را به بیداری ترجیح میدهد.
غروب و نیمهشب بهترین زمان برای او هستند.
از شلوغی زیاد خوشش نمیآید، اما اگر کسی را دوست داشته باشد، میتواند ساعتها کنارش بنشیند بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند.
و اما عشق...
بزرگترین راز زندگی سلوینیا، قدرتهایش نیست. عشق اوست.
در افسانههای روباههای نهدم آمده است که هر روباه نهدم در تمام عمر خود تنها یکبار میتواند عاشق شود.
عشق برای آنها شبیه انسانها نیست.
وقتی یک روباه نهدم واقعاً عاشق شود، روح او با روح آن فرد پیوند میخورد؛ پیوندی که حتی مرگ هم نمیتواند بهسادگی آن را از بین ببرد.
سلوینیا همیشه این افسانه را خرافه میدانست.تا اینکه چند قرن پیش، او را دید. هیچکس نمیداند آن شخص چه کسی بوده. حتی مشخص نیست انسان بوده، جادوگر بوده یا موجودی از همان دنیای باستانی که سلوینیا از آن آمده است.
فقط گفته میشود آن شخص، تنها موجودی بود که توانست سلوینیا را در شکل واقعیاش ببیند؛ با هر نه دم، بدون اینکه از او بترسد.
و عجیبتر اینکه سلوینیا برای اولین بار در تمام عمرش نتوانست ذهن او را بخواند.
هرچه تلاش کرد، چیزی جز تاریکی و یک جمله پیدا نکرد:
«اگر روزی دوباره مرا پیدا کردی، این بار فرار نکن.»
بعد از آن، آن شخص ناپدید شد. سلوینیا قرنها به دنبال او گشت. شهر به شهر، کشور به کشور و حتی میان بخشهای ممنوعهی دنیای جادوگری. اما هرگز پیدایش نکرد.
تا اینکه سالها بعد، متوجه شد هر بار که شخصی با ویژگیهای خاصی به او نزدیک میشود، یکی از دمهایش بدون اختیار ظاهر میشود.
او هنوز نمیداند چرا. نمیداند آن شخص مرده است یا زنده. نمیداند اگر دوباره او را ببیند، خواهد شناختش یا نه.
و از همه مهمتر...
نمیداند اگر آن فرد واقعاً هنوز زنده باشد، چرا خودش هم بعد از این همه سال هنوز پیر نشده است.
سلوینیا هیچوقت دربارهی عشق قدیمیاش حرف نمیزند.
اما یک راز دیگر وجود دارد که خودش نیز از آن بیخبر است:
آخرین دم سلوینیا هنوز بیدار نشده.
و افسانه میگوید نهمین دم تنها زمانی ظاهر میشود که روباه نهدم دوباره عشق گمشدهی خود را پیدا کند...
یا برای همیشه از او دست بکشد.
شاید به همین دلیل است که سلوینیا، با وجود تمام قدرت و جاودانگیاش، هنوز در اعماق وجودش از یک چیز میترسد:
اینکه روزی عشقش را دوباره پیدا کند... و مجبور شود انتخاب کند بین جاودانگی خودش و زندگی او.
تایید شد. خوش برگشتی
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/5/31 23:58:05
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/1 11:09:46
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/1 11:10:30
ویرایش شده توسط لیلیث بم در 1405/6/1 11:33:43
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج