کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
77
نفر همین الان آنلایناند
20 نفر در «انجمن»
1 عضو
76 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
آرشیو گالری 52
-
انجمن 20
-
بخشهای دیگر 2
اعضای آنلاین
54 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
رقابت بزرگ قصهپردازان دنیای جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
لیلی
روشنایی فضا با نور ماه که از پنجره وارد میشد، تأمین میشد. نور دیگری جز پرتو روشنایی ماه نبود. پشت میز آشپزخانه نشسته و فنجان چای تازهای جلویش گذاشته بود. بخار از فنجان چای بلند میشد. گهگاهی، سکوت خانه با صدای گربهای از خیابان یا ماشینی که دیروقت از آنجا میگذشت، شکسته میشد.
به میز خیره شدهبود. اما انگار اصلاً آنرا نمیدید.
«تو یه عجیبالخلقه هستی! یه عجیبالخلقه دیوونه! عجیب غریب!»
صدای خشمگین خودش را میشنید؛ گویی همان لحظه آن کلمات را بر زبانش جاری میکرد. حتی میتوانست خواهرش را، با چهرهای بیاحساس که کمی غم در آن به چشم میآمد، روبهروی خود ببیند.
«تو حق نداشتی وسایل من رو ببینی! هیچ کدومتون حق نداشتید! خیلی فضولی لیلی!»
همانطور که حرفهایش عوض میشد، تصویر پیش چشمش هم عوض شد. دیگر لیلی تنها نبود. حال، پسری با بینی عقابی و موهای تیرۀ سیاه که در تضاد با پوست رنگ پریدهاش بود و لباس وصلهداری که برایش خیلی بزرگ بود، کنار او ایستاده بود.
دستش کنار فنجان بود، اما آنرا لمس نمیکرد. فقط بیحرکت همانجا قرار گرفته بود. آنقدر صداهای درون سرش بلند و رسا بودند، که هیچ متوجه سکوت دورش نبود. با یادآوری هر کلمهای که روزی از زبان خودش جاری شده بود، حس عجیبی در دل و سینهاش میپیچید. احساس میکرد ریههایش جمع میشوند و جا کم میآورند. انگار در هم فشرده میشدند. دلش هم خالی بود، پوچ بود. گویی حتی اندامی در آن نبود. گلویش سنگین شدهبود.
دستش را از کنار فنجان بلند کرد. آنرا تکیهگاه چانهاش کرد و دهان و پایین بینیاش را پشت انگشتانش محفوظ کرد. دیگر بخاری از چای برنمیخاست. دیگر چندان تازه بهنظر نمیرسید. حتی یک جرعه هم از چایی کاسته نشدهبود. هنوز، سطح تیره رنگ چای تا لبۀ فنجان سفید رنگ باقی بود.
«سریعتر! سریعتر! محکمتر هل بده! محکمتر هل بده پتونیا! میخوام برم تو دل ابرها!»
حتی میتوانست تابی را که هل میداد و لیلی روی آن نشسته بود را حس کند. پاهای لیلی جمع میشد و دوباره باز میشد. دستهایش زنجیر تاب را محکم گرفته بودند. صدای خندهاش با فریادی جیغ مانند ترکیب میشد.
اما تاب مدت زیادی جلوی چشمانش نماند.
«الان میگیرمت لیلی!»
حال، موهای قرمز رنگ لیلی را میدید که در باد به اهتزاز درآمده بود. هردو بر روی چمنها میدویدند.
«دارم بهت میرسم!»
وقتی جملهاش را بهیاد میآورد، گلویش جوری سنگین شد که انگار در همان لحظه دارد آن جمله را بیان میکند، نه اینکه تنها آنرا بهخاطر بیاورد.
برعکس تصاویری که اول بار بهیاد آورده بود، در این خاطرات صدایش آرام بود. شاد و خندان. عاری از خشم و غضب.
«عمراً بزارم بهم برسی پتونیا!»
به وضوح لیلی را، که به هنگام حرف زدن حتی سرش را برنمیگرداند که مبادا ذرهای از سرعتش کاسته شود، پیش چشمانش میدید. دستهاش هماهنگ با پاهایش عقب و جلو میرفتند. پیراهنش مانند موهایش، توسط باد در خلاف جهت دویدنش حرکت میکرد و هدایت میشد.
«نمیتونی منو بگیری!»
خندۀ بلند لیلی در گوشش پیچید.
ریههایش هر لحظه فشردهتر میشد. این خاطرات مال چند سال پیش بود؟ یازده سال پیش؟ سیزده سال؟ یا شاید تنها هشت سال پیش. نمیدانست. دیگر دقیق به یاد نداشت. نفسهایش عمیق و کشدار شده بود.
دستش خیس شد. همین کافی بود تا بالاخره از دنیای ذهن و خاطراتش بیرون بیاید و به جهان واقعیت بازگردد. اصلاً متوجه نشده بود چه هنگام اشک در چشمانش جمع شده بود. اما حال، میتوانست سوزش اندکی که در نوک بینیاش بهوجود آمده بود را حس کند. جلوی دیدش به خاطر اشکهایی که در چشمانش جمع شده بود، کمی تار بود. مژههاش اندکی خیس شده و بهم چسبیده بود.
به دستش نگاه کرد. نقطهای که قطرۀ اشک روی آن چکیده بود، خیس بود. آرام آنرا روی گونهاش کشید. گونهاش هم خیس بود، خطی از زیر چشمانش تا جایی که انگشتان دستش تا چندی پیش قرار گرفته بودند. لبش را که کمی خشک شده بود، با زبان خیس کرد. آرام کمی دندانش را روی آن کشید.
آن یک قطره تنها شروعی کوچک و ملایم بود. حال، دوستان آن قطره هم میخواستند همانند او از قفس بگریزند و به او بپیوندند. دو سه قطرۀ دیگر هم از چشمانش بر گونهاش جاری شد. کنترلی رویشان نداشت. حتی توانی برای تلاش و مقابله نداشت که بتواند از جریان گرفتنشان جلوگیری کند. شاید هم نمیخواست. حتی خودش هم مطمئن نبود دلیلش کدام یک از اینها است.
بالاخره جملهای، واقعاً از میان لبهایش بیرون آمد. هرچند که صدایش آنقدر آرام بود که حتی خودش هم به سختی شنید.
_ ممکن بود ...که دوباره مثل قبل ... بشیم؟ قبل از... همۀ این اتفاقا ...
نمیتوانست بگوید ممکن هست، چون دیگر فرصتی باقی نمانده بود. چارهای جز گفتن بود نداشت. دیگر فعل حال معنایی نداشت. دیگر فعلی جز گذشته جایز نبود.
دیگر اویی نیود. دیگر اویی در جهان نفس نمیکشید. دیگر خندهای نبود. دعوایی نبود. دیدار دوبارهای نبود. دیگر خواهری نداشت. خواهرش دیگر در این هستی نفس نمیکشید. خواهرش دیگر در قید حیات نبود. لیلی ... مرده بود.
روشنایی فضا با نور ماه که از پنجره وارد میشد، تأمین میشد. نور دیگری جز پرتو روشنایی ماه نبود. پشت میز آشپزخانه نشسته و فنجان چای تازهای جلویش گذاشته بود. بخار از فنجان چای بلند میشد. گهگاهی، سکوت خانه با صدای گربهای از خیابان یا ماشینی که دیروقت از آنجا میگذشت، شکسته میشد.
به میز خیره شدهبود. اما انگار اصلاً آنرا نمیدید.
«تو یه عجیبالخلقه هستی! یه عجیبالخلقه دیوونه! عجیب غریب!»
صدای خشمگین خودش را میشنید؛ گویی همان لحظه آن کلمات را بر زبانش جاری میکرد. حتی میتوانست خواهرش را، با چهرهای بیاحساس که کمی غم در آن به چشم میآمد، روبهروی خود ببیند.
«تو حق نداشتی وسایل من رو ببینی! هیچ کدومتون حق نداشتید! خیلی فضولی لیلی!»
همانطور که حرفهایش عوض میشد، تصویر پیش چشمش هم عوض شد. دیگر لیلی تنها نبود. حال، پسری با بینی عقابی و موهای تیرۀ سیاه که در تضاد با پوست رنگ پریدهاش بود و لباس وصلهداری که برایش خیلی بزرگ بود، کنار او ایستاده بود.
دستش کنار فنجان بود، اما آنرا لمس نمیکرد. فقط بیحرکت همانجا قرار گرفته بود. آنقدر صداهای درون سرش بلند و رسا بودند، که هیچ متوجه سکوت دورش نبود. با یادآوری هر کلمهای که روزی از زبان خودش جاری شده بود، حس عجیبی در دل و سینهاش میپیچید. احساس میکرد ریههایش جمع میشوند و جا کم میآورند. انگار در هم فشرده میشدند. دلش هم خالی بود، پوچ بود. گویی حتی اندامی در آن نبود. گلویش سنگین شدهبود.
دستش را از کنار فنجان بلند کرد. آنرا تکیهگاه چانهاش کرد و دهان و پایین بینیاش را پشت انگشتانش محفوظ کرد. دیگر بخاری از چای برنمیخاست. دیگر چندان تازه بهنظر نمیرسید. حتی یک جرعه هم از چایی کاسته نشدهبود. هنوز، سطح تیره رنگ چای تا لبۀ فنجان سفید رنگ باقی بود.
«سریعتر! سریعتر! محکمتر هل بده! محکمتر هل بده پتونیا! میخوام برم تو دل ابرها!»
حتی میتوانست تابی را که هل میداد و لیلی روی آن نشسته بود را حس کند. پاهای لیلی جمع میشد و دوباره باز میشد. دستهایش زنجیر تاب را محکم گرفته بودند. صدای خندهاش با فریادی جیغ مانند ترکیب میشد.
اما تاب مدت زیادی جلوی چشمانش نماند.
«الان میگیرمت لیلی!»
حال، موهای قرمز رنگ لیلی را میدید که در باد به اهتزاز درآمده بود. هردو بر روی چمنها میدویدند.
«دارم بهت میرسم!»
وقتی جملهاش را بهیاد میآورد، گلویش جوری سنگین شد که انگار در همان لحظه دارد آن جمله را بیان میکند، نه اینکه تنها آنرا بهخاطر بیاورد.
برعکس تصاویری که اول بار بهیاد آورده بود، در این خاطرات صدایش آرام بود. شاد و خندان. عاری از خشم و غضب.
«عمراً بزارم بهم برسی پتونیا!»
به وضوح لیلی را، که به هنگام حرف زدن حتی سرش را برنمیگرداند که مبادا ذرهای از سرعتش کاسته شود، پیش چشمانش میدید. دستهاش هماهنگ با پاهایش عقب و جلو میرفتند. پیراهنش مانند موهایش، توسط باد در خلاف جهت دویدنش حرکت میکرد و هدایت میشد.
«نمیتونی منو بگیری!»
خندۀ بلند لیلی در گوشش پیچید.
ریههایش هر لحظه فشردهتر میشد. این خاطرات مال چند سال پیش بود؟ یازده سال پیش؟ سیزده سال؟ یا شاید تنها هشت سال پیش. نمیدانست. دیگر دقیق به یاد نداشت. نفسهایش عمیق و کشدار شده بود.
دستش خیس شد. همین کافی بود تا بالاخره از دنیای ذهن و خاطراتش بیرون بیاید و به جهان واقعیت بازگردد. اصلاً متوجه نشده بود چه هنگام اشک در چشمانش جمع شده بود. اما حال، میتوانست سوزش اندکی که در نوک بینیاش بهوجود آمده بود را حس کند. جلوی دیدش به خاطر اشکهایی که در چشمانش جمع شده بود، کمی تار بود. مژههاش اندکی خیس شده و بهم چسبیده بود.
به دستش نگاه کرد. نقطهای که قطرۀ اشک روی آن چکیده بود، خیس بود. آرام آنرا روی گونهاش کشید. گونهاش هم خیس بود، خطی از زیر چشمانش تا جایی که انگشتان دستش تا چندی پیش قرار گرفته بودند. لبش را که کمی خشک شده بود، با زبان خیس کرد. آرام کمی دندانش را روی آن کشید.
آن یک قطره تنها شروعی کوچک و ملایم بود. حال، دوستان آن قطره هم میخواستند همانند او از قفس بگریزند و به او بپیوندند. دو سه قطرۀ دیگر هم از چشمانش بر گونهاش جاری شد. کنترلی رویشان نداشت. حتی توانی برای تلاش و مقابله نداشت که بتواند از جریان گرفتنشان جلوگیری کند. شاید هم نمیخواست. حتی خودش هم مطمئن نبود دلیلش کدام یک از اینها است.
بالاخره جملهای، واقعاً از میان لبهایش بیرون آمد. هرچند که صدایش آنقدر آرام بود که حتی خودش هم به سختی شنید.
_ ممکن بود ...که دوباره مثل قبل ... بشیم؟ قبل از... همۀ این اتفاقا ...
نمیتوانست بگوید ممکن هست، چون دیگر فرصتی باقی نمانده بود. چارهای جز گفتن بود نداشت. دیگر فعل حال معنایی نداشت. دیگر فعلی جز گذشته جایز نبود.
دیگر اویی نیود. دیگر اویی در جهان نفس نمیکشید. دیگر خندهای نبود. دعوایی نبود. دیدار دوبارهای نبود. دیگر خواهری نداشت. خواهرش دیگر در این هستی نفس نمیکشید. خواهرش دیگر در قید حیات نبود. لیلی ... مرده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بئاتریس بلامی ، در آشنایی با خاندان هافلپاف که نگین مهربانی و صبوری را بر پیشانی داشتند ، با وجود دو رگه بودن آن در روند ساخت مدرسه ای برای جادوگران به نام هاگوارتز قرار گرفته بود . در میان نخستین تار و پود ها و چینش ستون های آن ، با چشمانی که گویی با طلوع خورشید که شکوهی از آغاز را نشان میدهد و با غروب خورشید امیدی را برای آینده ای زیبا تر به نمایش میگذارد پیمان بسته است ، به لبخند گرم و پر مهر تئودور ، که چند روزی تا مراسم نامزدی آنها نمانده بود ، نگاه میکند و غرق در صداقت آن میشود و در حین صحبت ها به تارف نوشیدنی ، جام نوشیدنی را برمیدارد و آن را سر میکشد و با دنیای فانی وداع میگوید . وداعی که هر قطره ی خونش بوی خیانت میدهد و تصویری از برق چشمان کاذب ویتمور را به نمایش میگذارد چرا که کدام خاندانی ، دامادی را که پیمان گسستگی را سهم بانویی در شُرُف ازدواج با او کرده است ، می پذیرد! مگر آنکه تنها مرگ بتواند این پیمان دلبستگی را بشکند .
چنین است که نام بلامی از پایه گذاران هاگوارتز کنار گذاشته میشود و خشم اسلیترین از به زبان آوردن خاندانی دورگه فروکش میکند و هاگوارتز پذیرای جادوگرانی دورگه میشود . بئاتریس که در اوج باز کردن بال های پرواز خود ، تلخی شراب مرگ در گلوش بال هایش را میشکند و مرگ را بر آن محکوم میسازد ، در هاگوارتز میماند ، درحالی که ماهیت حقیقی ندارد و شعله ی وجودش ، در روحش نیز خاموش شده است .
سال 2004 .
از میان دیواری میگذرد و وارد کوچه دیاگون میشود و به دنبال خرید کتاب و وسایل، همراه مادرش وارد مغازه فلورش و بلاتس میشود ، بعد از خرید کتاب ها به طبقه ی بالای مغازه میرود و منتظر مادر میماند تا دست و پای او را برای خرید سایر وسایل نگیرد.
اِستلا هنگامی که نگاهی به کتاب هاش می اندازد ، ناگهان حس نگران کننده ای وجودش را میگیرد و موجی از افکارات بر سر او روانه میشود .
حدود سال 1998 به بعد، اصالت در خانواده ی جادوگران بالا میرود و نسبت به سال های گذشته شمار جادوگران دورگه کاهش میابد و در مواقعی انگشت شمار میشود . و استلا نیز از آنها محسوب میگردد و احساس طرد شدگی و پذیرفته نشدن آن توسط همسالانش و یا حتی هاگوارتز ، باعث پریشانی آن میشود .
در این حین چشمش به کتابی با جلد چرم قهوه ای که در قفسه های رو به رویش قرار گرفته است ، می افتد و ضمن برداشتن کتاب نگاهی به مشخصات آن می اندازد .
نام : خانه
نویسنده : بئاتریس بلامی
نشر توسط نوشته های خوانده نشده در تابلوی کد ۱۴۲۸
نشر :1998
بطور تصادفی شروع به خواندن یکی از بخش هایش میکند .
بخش G : ( آکیرای عزیز ، سال 1971 در تماشای جادوگران ورودی به هاگوارتز بودیم که در انتظار انتخاب گروه شان توسط کلاه گروهبندی بودند که بین تمامی بچه ها پسری با تمرکز به دنبال چیزی و یا شخصی میگشت و با رد شدن از بین صف ها تلاش برای پیدا کردن آن می کرد که با شنیدن اسم لیلی ایوانز که باید برای انتخاب گروه خود جلو میرفت، سرش را به سمت آن چرخاند و از بخندی که می زد مشخص بود که تمام مدت در جست و جوی آن دختر بوده است . او همان دختری بود که نقش جادوگری اش را به آن نشان داده بود و میدانست او نیز برخلاف خانواده ماگل خود یک جادوگر است و به واسطه ی آن اوقات زیادی را با یکدیگر گذرانده بودند .
هنگامی که کلاه گروهبندی گروه لیلی را گریفیندور اعلام کرد، این بار اسم پسر بچه ، سوروس اسنیپ خوانده شد ، با وجود اینکه در دلش امیدی از هم گروهی با لیلی پر میزد ، گروهش اسلیترین معرفی شد و ذوقش همانند عودی که جز خاکستری بر جای نمانده است خاموش شد .
هر از گاهی ، آن دو را کنار هم می دیدم ، ولی از زمانی که صمیمیت بین لیلی و هم گروهی اش جیمز پاتر که پسری به جسارت اسم گروهش بود ، بیشتر شده بود ، حضور سوروس نیز کمتر میشد و هنگامی که لیلی حتی ناخواسته موجب کم رنگ شدن پیوند سابقشان میشد ، سوروس در سکوت میماند . آگاهی در جریان احوالات بچها قرار میگرفتم و سوروس این سال ها را به تنهایی سپری میکرد و تنها پیوندی که علاقه را وجودش به جریان انداخته بود جادویی از جنس سایه ها بود ، همان جادویی که در ابتدای تحصیل لیلی با پیروی کردن از آن مخالفت میکرد و مانع درگیری سوروس با آن میشد ، ولی با فاصله ای که بین آن ها ایجاد میشد ، جاذبه ی آن برای سوروس بیشتر میشد .
هنگامی که در مسیرم از بین کلاس ها و یا از سالن مطالعه می گذشتم ، متوجه چشمانش میشدم همان چشمانی که همیشه به دنبال مسیری به سمت لیلی می گشت و به لبخند او لبخند میزد و از دور تماشایش میکرد ، با خوشحالی اش ، خوشحال و با ناراحتی اش ، غمگین میشد ، با مریضی او پریشان میشد گوییکه خود بیشتر از او درد میکشد .)
استلا به آخرین پاراگراف بخش G میرسد.
( با جادوگرانی که 7 سال گذشته در کنار آن ها بودیم و به نظاره ی بزرگ شدن آنها ، بازی کوییدیچ آنها ، معجون هایی که ساختشان به انفجار هایی می انجامید و آینده گری هایی که گویی بیشتر سخن از گذشته ها داشت و ... نشسته بودیم ، بدرود گفتیم .در آخرین ضیافت ، چنان اسم لیلی و جیمز در کنار هم قرار گرفته بود که گویی آینده ای در انتظار هر دوی آنها و در یک صفحه ی روزگار قرار گرفته است و در کنار آن ، چشمان سوروس همچنان در مسیر همیشگی اش قرار داشت با این تفاوت که رها کرده بود و پذیرفته بود که دل جای دیگر باشد و قدم در صفحه ی دیگر . )
با سرکشی میان تمامی فصل ها ، بخش جدیدی را آغاز میکند .
بخش J : ( آکیرای من ، سوروس به هاگوارتز برگشت .
دیگر شباهتی به آن شخص که در گذشته از او دیده بودم نداشت و چشمانش دیگر آن چشمان نبود و آن مسیری که نگاهش بی تعلل و بی اراده در آن قدم میزد ، در آن میچرخید و در آن زندگی میکرد ، در اوج بیگانگی ویران شده بود . در دیده ی دیگران استاد علوم معجون سازی بود و تنها من میدانستم آن اشکانی را که در لحظه ای جاری میشوند ولی دردی بی انتها دارند و به پایان نمیرسند .
وداع او نیز مانند من بود ، وداعی که بی انتظار به سراغش رفته بود ، همانند زمانی که لحظه ای با نجات فاصله داری و زیر پایت خالی میشود و غرق میشوی ، همانند زمانی که در اوج باز کردن بال های خود برای جهشی به آسمان های ساخته شده از ، امید ها و آرزو هایت ، بی آنکه لحظه ای حسش کنی بال هات میشکند و در خلا فرو میروی .
نمیدانم ، شاید وداع او از جنس وداع من نبوده باشد ، هنگامی که تمامی وجودت را از دست میدهی ، تمامی از دست رفته است . ولی زمانی که بخشی از وجودت را از دست داده ای ، بخش دیگر خواهان پایان ولی محکوم به ادامه میماند و چه بسا این چنین از دست دادن دردناک تر است، گویی تنها محکوم به تماشا شده ای و در آن هنگام لیلی را در بی جانی آغوش گرفت و باران جاری از چشمانش اجازه نمیداد ترسیم چهره اش را به وضوحی که در گذشته می نگریست ، نگاه کند و در این آغوش ، هیچ نفسی جز نفس او در رفت و آمد نبود .
بعد از آن در تمامی قدم هایش نظاره کردم که چگونه در انتقام شتابان حرکت میکرد و هیچ مانعی را به شمار نمی آورد حتی اگر به آخرین نفس های خودش می انجامید .
بخش i :( سال 1991 . در حال گشت زدن در هاگوارتز به همگان خوش آمد میگفتیم ، در حالی که من به آرامی به صحنه می آمدم، دوستانم با جوش و خروش خستگی ناپذیر همراه با اسب و شمشیر خود از میان شیشه ها گذر میکردند و به مهمانی هیجان میدادند و به گرد سرنیکلاس درآمدیم و به چهره های متعجب و در هم رفته ی بچها در حال دیدن سَرِ او میخندیدم . به سمت استادان و روی گرداندم و توجهی به اوضاع و احوالات آنان کردم که صحنه ای من را فرو ریخت ، صحنه ای که سالیانی پیش آن را دیده بودم و اکنون دوباره به آن مینگریسم .
آن صحنه چشمان سوروس بود ، چشمانی که گویا در مسیر تماشای لیلی ، مسیری خاک خورده و نسبتا قدیمی ، قدمی دوباره گذاشته بود و بر خضم باز او نمک میپاشید ، نمکی که خواهان درمان است ولی به درد جان می افزاید و آتشش را تندتر میکند .
امسال ، هری پاتر ، تک فرزند لیلیو جیمز از ورودی های هاگوارتز بود . و من در عمق وجودش هم تنفری از یادآوردی چهره ی پاتر را یافتم و هم آرام گرفتن دریای افسارگسیخته و پریشانش را از تماشای چشمان او که یادگاری از لیلی بود .
در سالیانی بعد ، با ظاهری سخت و گاهی آسیب زننده در پی واقیع و هر آنچه بر هری میگذشت ، قدم می نهاد و حمایتی را نصیب او میکرد که همچو لطافت رنگ چشمانش بود )
استلا با حس کردن دستان مادر بر شانه خود ، از جایش بلند میشود . در حالی که مادر دستان او را میگیرد و به سمت خود میکشد ، استلا می ایستد و از مادرش چند دقیقه ای فرصت برای همراه شدن با او را درخواست می کند و مادرش نیز مانع آن نمیشود .
بخش آخر :( همانگونه که روایت کردم ، سوروس اسنیپ با باقی وجودش نیز وداع گفت و چشمانش را بر این جهان فرو بست . به گوش و بخشی نیز به چشمانم رسید که در آخرین لحظات خیره به چشمان هری بوده است و آخرین قطره ی اشکش را به او هدیه کرده است . به یقین میدانم هدیه اش ناشی از شوقی بوده که در طول عمرش از آن محروم مانده است ، شوقی که تنها چشمان لیلی میتوانسته به او هدیه کند و آخرین تصویر زندگی اش باشد که شاید در جهان های دیگر دوباره او را ملاقات کند و در آغوشش بگیرد .
و من، بئاتریس ، دوباره شعله ی عشق را یافتم و مشعلش را در دستانم نگه داشتم . مشعلی که از خانه ام بود . هاگوارتز خانه ی من است و خانه ی حقیقی همان جاییست که گاهی به گرمای آن پناه میبریم و گاهی سرمای آن ما را به آشفتگی می کشاند ، همان جایی ست که روشنایی و تاریکی را در وجودمان مییابیم .در خانه ، هم خیانت و هم وفاداری جای میگیرد، هم رسیدن ها و لبخند ها و هم نرسیدن و حسرت ها . گاهی خانه به نابودی کشیده میشود و ردی جز خاک و خون برایش نمیماند ، رد خون کسانی که دانسته بودند خانه تنها جانی ست که زندگی میبخشد و در وجودمان در میان اشک ها و خنده هایمان هویت میابد و هاگوارتز همیشه برای کسانی که نیازمند کمک هستند ، کمکی بی قید و شرط فراهم میکند .
آکیرا ، تو همان چراغی هستی که در خاموشی ها ، روشنش میکنیم و شادی را در تاریکی ترین اوقات مییابیم و پاترونوسی برای حفاظت از خانه هستی .)
درحال پایین آمدن از پله ها نوشته ای را روی دیوار میخواند ( در این مغازه شاید با کتابی ملاقات کنید که بخشی از درونتان آن را برای شما فراخوانده است و این جادوی فلورش و بلاتس است ).
چنین است که نام بلامی از پایه گذاران هاگوارتز کنار گذاشته میشود و خشم اسلیترین از به زبان آوردن خاندانی دورگه فروکش میکند و هاگوارتز پذیرای جادوگرانی دورگه میشود . بئاتریس که در اوج باز کردن بال های پرواز خود ، تلخی شراب مرگ در گلوش بال هایش را میشکند و مرگ را بر آن محکوم میسازد ، در هاگوارتز میماند ، درحالی که ماهیت حقیقی ندارد و شعله ی وجودش ، در روحش نیز خاموش شده است .
سال 2004 .
از میان دیواری میگذرد و وارد کوچه دیاگون میشود و به دنبال خرید کتاب و وسایل، همراه مادرش وارد مغازه فلورش و بلاتس میشود ، بعد از خرید کتاب ها به طبقه ی بالای مغازه میرود و منتظر مادر میماند تا دست و پای او را برای خرید سایر وسایل نگیرد.
اِستلا هنگامی که نگاهی به کتاب هاش می اندازد ، ناگهان حس نگران کننده ای وجودش را میگیرد و موجی از افکارات بر سر او روانه میشود .
حدود سال 1998 به بعد، اصالت در خانواده ی جادوگران بالا میرود و نسبت به سال های گذشته شمار جادوگران دورگه کاهش میابد و در مواقعی انگشت شمار میشود . و استلا نیز از آنها محسوب میگردد و احساس طرد شدگی و پذیرفته نشدن آن توسط همسالانش و یا حتی هاگوارتز ، باعث پریشانی آن میشود .
در این حین چشمش به کتابی با جلد چرم قهوه ای که در قفسه های رو به رویش قرار گرفته است ، می افتد و ضمن برداشتن کتاب نگاهی به مشخصات آن می اندازد .
نام : خانه
نویسنده : بئاتریس بلامی
نشر توسط نوشته های خوانده نشده در تابلوی کد ۱۴۲۸
نشر :1998
بطور تصادفی شروع به خواندن یکی از بخش هایش میکند .
بخش G : ( آکیرای عزیز ، سال 1971 در تماشای جادوگران ورودی به هاگوارتز بودیم که در انتظار انتخاب گروه شان توسط کلاه گروهبندی بودند که بین تمامی بچه ها پسری با تمرکز به دنبال چیزی و یا شخصی میگشت و با رد شدن از بین صف ها تلاش برای پیدا کردن آن می کرد که با شنیدن اسم لیلی ایوانز که باید برای انتخاب گروه خود جلو میرفت، سرش را به سمت آن چرخاند و از بخندی که می زد مشخص بود که تمام مدت در جست و جوی آن دختر بوده است . او همان دختری بود که نقش جادوگری اش را به آن نشان داده بود و میدانست او نیز برخلاف خانواده ماگل خود یک جادوگر است و به واسطه ی آن اوقات زیادی را با یکدیگر گذرانده بودند .
هنگامی که کلاه گروهبندی گروه لیلی را گریفیندور اعلام کرد، این بار اسم پسر بچه ، سوروس اسنیپ خوانده شد ، با وجود اینکه در دلش امیدی از هم گروهی با لیلی پر میزد ، گروهش اسلیترین معرفی شد و ذوقش همانند عودی که جز خاکستری بر جای نمانده است خاموش شد .
هر از گاهی ، آن دو را کنار هم می دیدم ، ولی از زمانی که صمیمیت بین لیلی و هم گروهی اش جیمز پاتر که پسری به جسارت اسم گروهش بود ، بیشتر شده بود ، حضور سوروس نیز کمتر میشد و هنگامی که لیلی حتی ناخواسته موجب کم رنگ شدن پیوند سابقشان میشد ، سوروس در سکوت میماند . آگاهی در جریان احوالات بچها قرار میگرفتم و سوروس این سال ها را به تنهایی سپری میکرد و تنها پیوندی که علاقه را وجودش به جریان انداخته بود جادویی از جنس سایه ها بود ، همان جادویی که در ابتدای تحصیل لیلی با پیروی کردن از آن مخالفت میکرد و مانع درگیری سوروس با آن میشد ، ولی با فاصله ای که بین آن ها ایجاد میشد ، جاذبه ی آن برای سوروس بیشتر میشد .
هنگامی که در مسیرم از بین کلاس ها و یا از سالن مطالعه می گذشتم ، متوجه چشمانش میشدم همان چشمانی که همیشه به دنبال مسیری به سمت لیلی می گشت و به لبخند او لبخند میزد و از دور تماشایش میکرد ، با خوشحالی اش ، خوشحال و با ناراحتی اش ، غمگین میشد ، با مریضی او پریشان میشد گوییکه خود بیشتر از او درد میکشد .)
استلا به آخرین پاراگراف بخش G میرسد.
( با جادوگرانی که 7 سال گذشته در کنار آن ها بودیم و به نظاره ی بزرگ شدن آنها ، بازی کوییدیچ آنها ، معجون هایی که ساختشان به انفجار هایی می انجامید و آینده گری هایی که گویی بیشتر سخن از گذشته ها داشت و ... نشسته بودیم ، بدرود گفتیم .در آخرین ضیافت ، چنان اسم لیلی و جیمز در کنار هم قرار گرفته بود که گویی آینده ای در انتظار هر دوی آنها و در یک صفحه ی روزگار قرار گرفته است و در کنار آن ، چشمان سوروس همچنان در مسیر همیشگی اش قرار داشت با این تفاوت که رها کرده بود و پذیرفته بود که دل جای دیگر باشد و قدم در صفحه ی دیگر . )
با سرکشی میان تمامی فصل ها ، بخش جدیدی را آغاز میکند .
بخش J : ( آکیرای من ، سوروس به هاگوارتز برگشت .
دیگر شباهتی به آن شخص که در گذشته از او دیده بودم نداشت و چشمانش دیگر آن چشمان نبود و آن مسیری که نگاهش بی تعلل و بی اراده در آن قدم میزد ، در آن میچرخید و در آن زندگی میکرد ، در اوج بیگانگی ویران شده بود . در دیده ی دیگران استاد علوم معجون سازی بود و تنها من میدانستم آن اشکانی را که در لحظه ای جاری میشوند ولی دردی بی انتها دارند و به پایان نمیرسند .
وداع او نیز مانند من بود ، وداعی که بی انتظار به سراغش رفته بود ، همانند زمانی که لحظه ای با نجات فاصله داری و زیر پایت خالی میشود و غرق میشوی ، همانند زمانی که در اوج باز کردن بال های خود برای جهشی به آسمان های ساخته شده از ، امید ها و آرزو هایت ، بی آنکه لحظه ای حسش کنی بال هات میشکند و در خلا فرو میروی .
نمیدانم ، شاید وداع او از جنس وداع من نبوده باشد ، هنگامی که تمامی وجودت را از دست میدهی ، تمامی از دست رفته است . ولی زمانی که بخشی از وجودت را از دست داده ای ، بخش دیگر خواهان پایان ولی محکوم به ادامه میماند و چه بسا این چنین از دست دادن دردناک تر است، گویی تنها محکوم به تماشا شده ای و در آن هنگام لیلی را در بی جانی آغوش گرفت و باران جاری از چشمانش اجازه نمیداد ترسیم چهره اش را به وضوحی که در گذشته می نگریست ، نگاه کند و در این آغوش ، هیچ نفسی جز نفس او در رفت و آمد نبود .
بعد از آن در تمامی قدم هایش نظاره کردم که چگونه در انتقام شتابان حرکت میکرد و هیچ مانعی را به شمار نمی آورد حتی اگر به آخرین نفس های خودش می انجامید .
بخش i :( سال 1991 . در حال گشت زدن در هاگوارتز به همگان خوش آمد میگفتیم ، در حالی که من به آرامی به صحنه می آمدم، دوستانم با جوش و خروش خستگی ناپذیر همراه با اسب و شمشیر خود از میان شیشه ها گذر میکردند و به مهمانی هیجان میدادند و به گرد سرنیکلاس درآمدیم و به چهره های متعجب و در هم رفته ی بچها در حال دیدن سَرِ او میخندیدم . به سمت استادان و روی گرداندم و توجهی به اوضاع و احوالات آنان کردم که صحنه ای من را فرو ریخت ، صحنه ای که سالیانی پیش آن را دیده بودم و اکنون دوباره به آن مینگریسم .
آن صحنه چشمان سوروس بود ، چشمانی که گویا در مسیر تماشای لیلی ، مسیری خاک خورده و نسبتا قدیمی ، قدمی دوباره گذاشته بود و بر خضم باز او نمک میپاشید ، نمکی که خواهان درمان است ولی به درد جان می افزاید و آتشش را تندتر میکند .
امسال ، هری پاتر ، تک فرزند لیلیو جیمز از ورودی های هاگوارتز بود . و من در عمق وجودش هم تنفری از یادآوردی چهره ی پاتر را یافتم و هم آرام گرفتن دریای افسارگسیخته و پریشانش را از تماشای چشمان او که یادگاری از لیلی بود .
در سالیانی بعد ، با ظاهری سخت و گاهی آسیب زننده در پی واقیع و هر آنچه بر هری میگذشت ، قدم می نهاد و حمایتی را نصیب او میکرد که همچو لطافت رنگ چشمانش بود )
استلا با حس کردن دستان مادر بر شانه خود ، از جایش بلند میشود . در حالی که مادر دستان او را میگیرد و به سمت خود میکشد ، استلا می ایستد و از مادرش چند دقیقه ای فرصت برای همراه شدن با او را درخواست می کند و مادرش نیز مانع آن نمیشود .
بخش آخر :( همانگونه که روایت کردم ، سوروس اسنیپ با باقی وجودش نیز وداع گفت و چشمانش را بر این جهان فرو بست . به گوش و بخشی نیز به چشمانم رسید که در آخرین لحظات خیره به چشمان هری بوده است و آخرین قطره ی اشکش را به او هدیه کرده است . به یقین میدانم هدیه اش ناشی از شوقی بوده که در طول عمرش از آن محروم مانده است ، شوقی که تنها چشمان لیلی میتوانسته به او هدیه کند و آخرین تصویر زندگی اش باشد که شاید در جهان های دیگر دوباره او را ملاقات کند و در آغوشش بگیرد .
و من، بئاتریس ، دوباره شعله ی عشق را یافتم و مشعلش را در دستانم نگه داشتم . مشعلی که از خانه ام بود . هاگوارتز خانه ی من است و خانه ی حقیقی همان جاییست که گاهی به گرمای آن پناه میبریم و گاهی سرمای آن ما را به آشفتگی می کشاند ، همان جایی ست که روشنایی و تاریکی را در وجودمان مییابیم .در خانه ، هم خیانت و هم وفاداری جای میگیرد، هم رسیدن ها و لبخند ها و هم نرسیدن و حسرت ها . گاهی خانه به نابودی کشیده میشود و ردی جز خاک و خون برایش نمیماند ، رد خون کسانی که دانسته بودند خانه تنها جانی ست که زندگی میبخشد و در وجودمان در میان اشک ها و خنده هایمان هویت میابد و هاگوارتز همیشه برای کسانی که نیازمند کمک هستند ، کمکی بی قید و شرط فراهم میکند .
آکیرا ، تو همان چراغی هستی که در خاموشی ها ، روشنش میکنیم و شادی را در تاریکی ترین اوقات مییابیم و پاترونوسی برای حفاظت از خانه هستی .)
درحال پایین آمدن از پله ها نوشته ای را روی دیوار میخواند ( در این مغازه شاید با کتابی ملاقات کنید که بخشی از درونتان آن را برای شما فراخوانده است و این جادوی فلورش و بلاتس است ).
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دراکو داشت در راهرو قدم می زد ، دنبال گیریفیندوری ها می گشت تا به هر دلیل ازشان امتیاز ، برای حرف زدن در راهرو ، تند راه رفتن ، با هم حرکت کردند، و مهمتر اینکه در گیریفیندورند . دراکو رو به کراب و گویل کرد و گفت :( می دونید تازگی ها گیریفیندوریا دیگه بیرون نمی اید ولی نمی تونند از دست جوخه تحقیق قایم بشن مگه نه کراب ؟) کراب با ترس جواب داد:( معلومه دراکو !) دراکو با از خود راضگی گفت:( نظر تو هم همینه گویل مگه نه؟) گویل با ترس اروم گفت :( معلومه دراکو!) دراکو داشت به سمت پله های مرمری می رفت که ناگهان فیلیچ با گربه ی زشتش خانم نوریس سراسیمه و با صورتی خوشحال به سمت دراکو اومد رو به دراکو ، کراب و گویل کرد و با صدایی پر از هیجان و خوشحالی بلند به دراکو گفت :( دراکو ، کراب ، گویل معلومه کجایید دو ساعت دارم رنبالتون می گردم حالا مهم نیست مهم اینه که الان پیداتون کردم . دراکو اونارو پیدا کردن اونا رو پیدا کردن همه ی اون فعالیت های مشکوکشون درست بود . یک دختره به اسم ، مارتا ، ماریتا لوشون داده گفته بقیه مجبورش کردن وارد کلاس ها شه بعد از چند مدت فهمیده که پروفسور امبیریج معلمه بهتریه و به پروفسور امبیریج میگه ! با بقیه به دفتر پروفسور برو اونجا پروفسور منتظرته .اون موجودات کوچیک کثیف لجباز یا ریش مرلین ! حالا برو زود باش ! ) فیلیچ این را گفت و دوان دوان به انتهای راهرو رفت به سمت راست پیچید و از نظر محو شد دراکو با صدای بلند سر کراب و گویل فریاد کشید :( مگه نشنیدین چی گفت زود باشید پروفسور امبیریج منتظره !) کراب و گویل اهسته گفتند :( ببخشید دراکو ) دراکو به سمت انتهای راهرو رفت کراب و گویل هم سراسیمه به دنبالش رفتند دراکو به سمت چپ پیچید از راهرو گذشت و به پله های مرمری بالا رفت به انتهای راهرو رفت به سمت راست پیچید و به در اتاق امبیریج رسید رمز را گفت در باز شد رو به کراب و گویل کرد و اهسته گفت :( اب رو ریزی نکنیدا وگردن حسابتون رو می رسم !) از پله های زیبا بالا رفتند و به در اتاق پروفسور امبیریج رسیدند دراکو ارام در زد امبیریج با صدایی که انگار سال ها منتظر بود ولی با صدایه دخترونه گفت :( بفرمایید تو عزیز دلم ) دراکو اروم در را باز کرد و گفت :( پروفسور امبیریج ، خانم ) ولی تا اومد بقیه ی حرفش را بزنه پروفسور امبیریج با صدایه دخترونش گفت :( دراکو عزیزم ، منتظرت بودم . فکر کنم فلیچ همه چیز را برات توضیح داده باشه ولی وضیفه ی منم هست که برات بدم و شاید همه ی موارد رو بهت نگفته باشه . هری پاتر و دوست هایش یک انجمن اموزشی تشکیل دادند ، که افسون های دفاعی را به صورت عملی تمرین می کنند . معلمشونم هری پاتر است ، و این کار هم سر پیچی از قوانین مدرسه است و هم سر پیچی از قوانین وزارت خانه است . یک دختر به اسم ماریتا که گفته به خاطره دوستش وارد انجمن شده به نام ماریتا بهمون خبر داده اون گفته از اول می دونسته این کار اشتباه بود و بعد از چند مدت فهمیده ی که روش های وزارت خانه مطمء ن تر است و تصممیم میگیره به ما بگه کلاسشون الان شروع شدو و ما می تونیم بهشون سر صحنه جرم برسیم . وضیفه ی شما سه تا این است که دنبالشان بگردین یا اگه فرار نکرده بودن مراقب باشید که فرار نکنند فهمیدی دراکوی عزیز ؟)
دراکو پاسخ داد :( بله ، پروفسور امبیریج ) پروفسور امبیریج گفت :( افرین دراکو ، فقط باید منتظر فیلیچ بمانیم باید تا الان می امد ؟) امبیریج رو به دراکو کرد و گفت :( بشین عزیزم )
حدوداً ده دقیقه بعد فیلیچ در اتاق را زد :( بفرماید تو ) این را امبیریج گفت فیلیچ اروم در را باز کرد و سراسیمه وارد اتاق شد فیلیچ با اندوه گفت:( ببخشید پروفسور امبیریج نمی خواستم دیر کنم ، معذرت می خوام )پروفسور با صدای دخترونش گفت :( اشکالی نداره مهم اینه که الان این جایی :)
پروفسور امبیریج رو به دراکو کرد و گفت :( دنبالم بیاید )
از در بیرون رفتند به انتهای راهرو رفتند از پله های مرمری پایین رفتند به سمت چپ پی چیدیدن تا وست راهرو رفتند به راست پیچیدن همان جا بود که امبیریج گفت :( همین جاست دنبالشون بگردید شاید فهمیده باشنه !)
دراکو رو به کراب و گویل کرد و گفت:( کراب تو برو چپ گویل تو برو راست منم از وسط می رم نمی خوام شما دوتا خنگول تو دست و پام باشید ) کراب و گویل اطاعت کردن مالفوی اروم به جلو قدم می زاشت که ناگهان صدای دویدن کسی را شنید به انتهای راهرو رفت و هری پاتر رو دید که با سرعت می دود پشت دیوار قایم شد و وقتی هری پاتر از جولویش رد می شد قوزک پای اون پاتر احمق را گرفت و هری با صورت رو زمین افتاد .
دراکو قاه قاه می خندید و از این کار بسیار خوشحال بود . هری سرش را برگرداند دراکو در حالی که می خندید گفت :( پاتر، این بار شانس نیاوردی ! پروفسور ،پروفسور! یکی از ان ها را گرفتم ! پروفسور امبیریج نفس نفس زنان به طرف ان ها امد و تا چشمش به هری افتاد با خنده گفت :( اوه ، خوب شد . اقای پاتر، عالی بود دریکو مالفوی ، عالی. پنجاه امتیاز به گروه اسلیترین اضافه می کنم .
سپس گفت :( پاتر بلند شو . بایست .)
هری از روی زمین بلند شد و به دراکو و امبیریج نگاه کرد .
سپس امبییریج بازوی هری را گرفت و رو به دراکو کرد و گفت :(برو ، اطراف را خوب جستجو کن . شاید بتونی بقیه ی بچه ها را هم کیر بیاندازی . به همه بگو کتابخانه را بگردند ،حمام ها را کنترل کنید .)
مالفوی کراب و گویل را صدا کرد و باهم به پیدا کردن بقیه رفتند .
دراکو پاسخ داد :( بله ، پروفسور امبیریج ) پروفسور امبیریج گفت :( افرین دراکو ، فقط باید منتظر فیلیچ بمانیم باید تا الان می امد ؟) امبیریج رو به دراکو کرد و گفت :( بشین عزیزم )
حدوداً ده دقیقه بعد فیلیچ در اتاق را زد :( بفرماید تو ) این را امبیریج گفت فیلیچ اروم در را باز کرد و سراسیمه وارد اتاق شد فیلیچ با اندوه گفت:( ببخشید پروفسور امبیریج نمی خواستم دیر کنم ، معذرت می خوام )پروفسور با صدای دخترونش گفت :( اشکالی نداره مهم اینه که الان این جایی :)
پروفسور امبیریج رو به دراکو کرد و گفت :( دنبالم بیاید )
از در بیرون رفتند به انتهای راهرو رفتند از پله های مرمری پایین رفتند به سمت چپ پی چیدیدن تا وست راهرو رفتند به راست پیچیدن همان جا بود که امبیریج گفت :( همین جاست دنبالشون بگردید شاید فهمیده باشنه !)
دراکو رو به کراب و گویل کرد و گفت:( کراب تو برو چپ گویل تو برو راست منم از وسط می رم نمی خوام شما دوتا خنگول تو دست و پام باشید ) کراب و گویل اطاعت کردن مالفوی اروم به جلو قدم می زاشت که ناگهان صدای دویدن کسی را شنید به انتهای راهرو رفت و هری پاتر رو دید که با سرعت می دود پشت دیوار قایم شد و وقتی هری پاتر از جولویش رد می شد قوزک پای اون پاتر احمق را گرفت و هری با صورت رو زمین افتاد .
دراکو قاه قاه می خندید و از این کار بسیار خوشحال بود . هری سرش را برگرداند دراکو در حالی که می خندید گفت :( پاتر، این بار شانس نیاوردی ! پروفسور ،پروفسور! یکی از ان ها را گرفتم ! پروفسور امبیریج نفس نفس زنان به طرف ان ها امد و تا چشمش به هری افتاد با خنده گفت :( اوه ، خوب شد . اقای پاتر، عالی بود دریکو مالفوی ، عالی. پنجاه امتیاز به گروه اسلیترین اضافه می کنم .
سپس گفت :( پاتر بلند شو . بایست .)
هری از روی زمین بلند شد و به دراکو و امبیریج نگاه کرد .
سپس امبییریج بازوی هری را گرفت و رو به دراکو کرد و گفت :(برو ، اطراف را خوب جستجو کن . شاید بتونی بقیه ی بچه ها را هم کیر بیاندازی . به همه بگو کتابخانه را بگردند ،حمام ها را کنترل کنید .)
مالفوی کراب و گویل را صدا کرد و باهم به پیدا کردن بقیه رفتند .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
_گریز نابجا_
_ سرورم...اجازه بدید برم پسره رو براتون بیارم. من میتونم پیداش کنم.
هرماینی در جایش تکانی سخت خورد و با وحشت بازوی رون را چنگ زد. هری به زحمت در آن مخفیگاه تنگ دستش را بالا آورد و روی شانه هرماینی گذاشت تا آرامش کند.
همین موقع در اتاق، لرد سیاه نگاهی به نجینی انداخت که در آن حفاظ جادویی دور خود چمبره زده بود و بدش نمیآمد به مرد حمله کرده و او را یکجا ببلعد. نگاهش دوباره سمت اسنیپ چرخید. او برخلاف هری پاتر خوب بلد بود ذهنش را روی هر مهاجمی ببندد. میدانست که نمیتواند به افکار او دسترسی داشته باشد، اما از همین فاصله هم میتوانست ترس را از چشمهای سیاهش بخواند.
اسنیپ خادم وفاداری بود و به حتم از این ماموریت هم سربلند بیرون میآمد. چه ایرادی داشت یک بار دیگر و برای آخرین بار از او استفاده کند؟ نگاهش را دوباره به نجینی دوخت و جواب داد:
_ بسیار خب. برام بیارش سوروس.
اسنیپ شتابزده تعظیم کرد و با چنان سرعتی به سمت در رفت که شنل سیاهش پشت سرش به پرواز درآمد.
هری میدانست که در حضور ولدمورت نمیتوانند برای کشتن نجینی اقدام کنند. باید به قلعه برمیگشتند و از نو برنامه میریختند. مدتی ساکت و ساکن ماندند تا بالاخره ولدمورت همراه با مار عظیمش از اتاق خارج شد و آنها توانستند بدنهای خشک شدهشان را تکان دهند و از راه آمده برگردند.
در مسیر برگشت هرماینی جلوتر بود و با قدمهای تندی پیش میرفت. رون که با آن قد دیلاقش نمیتوانست زیر آن سقف کوتاه به تندی حرکت کند تشر زد:
_ یکم آرومتر برو هرماینی!
هرماینی بدون اینکه بایستد یا حتی ذرهای از سرعتش کم کند گفت:
_ نمیشه رون. چرا حواستون نیست؟ اسنیپ احتمالا تا الان برگشته به قلعه. باید تا دیر نشده بریم سراغش.
نفس هری در سینه حبس شد. سرعت قدمهایش را بیشتر کرد. اجازه نمیداد اسنیپ باز هم دست به قتل دوستان و همرزمانش بزند. همین که از تونل زیر بید کتکزن بیرون آمده و کمی نفس تازه کردند، صدای فریادی نگاهشان را به سمت ورودی قلعه کشاند. در نوری که از سرسرای ورودی به محوطه میتابید، قامت سه نفر قابل تشخیص بود.
_ من باید با پاتر حرف بزنم مینروا! این مهمه. من باید بهش بگم...
ولی هری هرگز نفهمید که اسنیپ قصد داشت چه چیزی را به او بگوید. پروفسور مکگانگل که گویا کشتن شاگرد و همکار سابقش برایش سخت بود وردی بر زبان نیاورد. پرتو سبز رنگی که از پشت سر به اسنیپ اصابت کرد و در دم جانش را گرفت، از چوبدستی لوپین خارج شده بود.
هرماینی زیر لب گفت:
_ ریموس!
هر سه خیره به آن صحنه، با کرختی سمت پلکان ورودی راه افتادند. نگاه لوپین که به چهره مات و متحیر آنها افتاد با حالتی درمانده گفت:
_ تا سال پیش خودمون رو گول میزدیم. میگفتیم اون مقصر مرگ جیمز و لیلی و سیریوس نبوده. ولی بعد کشتن دامبلدور دیگه همه چیز روشن شد. حالا هم اومده بود سراغ هری! میخواست اونم...اونم...
لبهایش را روی هم فشرد و دیگر نتوانست ادامه دهد. چهرهاش رنگ پریدهتر و رنجورتر از همیشه به نظر میرسید. تانکس شتابان و آشفته خود را به او رساند و بازویش را در آغوش گرفت. او را همراه خود برد و روی پلکان نشاند.
هری سری تکان داد و گفت:
_ نیازی نیست خودتو سرزنش کنی ریموس. این جنگه...ما تو جنگیم!
نگاهی به اطرافش انداخت. حالا تقریبا تمام بازماندگان دور آنها جمع شده بودند.
_ گوش کنین. خیلی طول نمیکشه که مرگخوارها دوباره حمله رو از سر بگیرن. باید باهاشون مقابله کنیم. این بار خود ولدمورت هم میاد وسط...
وحشت و هراس بر جمعشان سایه انداخت و همگی یکباره نفس در سینه حبس کردند. هری ادامه داد:
_ باید اول مارش رو بکشیم. نجینی رو. اون که کشته شد نوبت میرسه به خود ولدمورت. هر کسی با هر روشی که تونست...باید تلاش کنیم بکشیمش. اون که بمیره دیگه جنگ تمومه.
رون تاییدش کرد:
_ همه سعیمون رو میکنیم رفیق. ولدی این بار دیگه کارش تمومه.
هری آخرین نگاه را به جنازه اسنیپ انداخت. کینه و نفرتی قدیمی در سینهاش جوشید و دلسوزی اندکی که لحظهای کوتاه حس کرده بود را شست و برد.
دستش را روی جای زخمش فشرد و در حالیکه از پلکان بالا میرفت در جواب رون گفت:
_ امیدوارم.
_ سرورم...اجازه بدید برم پسره رو براتون بیارم. من میتونم پیداش کنم.
هرماینی در جایش تکانی سخت خورد و با وحشت بازوی رون را چنگ زد. هری به زحمت در آن مخفیگاه تنگ دستش را بالا آورد و روی شانه هرماینی گذاشت تا آرامش کند.
همین موقع در اتاق، لرد سیاه نگاهی به نجینی انداخت که در آن حفاظ جادویی دور خود چمبره زده بود و بدش نمیآمد به مرد حمله کرده و او را یکجا ببلعد. نگاهش دوباره سمت اسنیپ چرخید. او برخلاف هری پاتر خوب بلد بود ذهنش را روی هر مهاجمی ببندد. میدانست که نمیتواند به افکار او دسترسی داشته باشد، اما از همین فاصله هم میتوانست ترس را از چشمهای سیاهش بخواند.
اسنیپ خادم وفاداری بود و به حتم از این ماموریت هم سربلند بیرون میآمد. چه ایرادی داشت یک بار دیگر و برای آخرین بار از او استفاده کند؟ نگاهش را دوباره به نجینی دوخت و جواب داد:
_ بسیار خب. برام بیارش سوروس.
اسنیپ شتابزده تعظیم کرد و با چنان سرعتی به سمت در رفت که شنل سیاهش پشت سرش به پرواز درآمد.
هری میدانست که در حضور ولدمورت نمیتوانند برای کشتن نجینی اقدام کنند. باید به قلعه برمیگشتند و از نو برنامه میریختند. مدتی ساکت و ساکن ماندند تا بالاخره ولدمورت همراه با مار عظیمش از اتاق خارج شد و آنها توانستند بدنهای خشک شدهشان را تکان دهند و از راه آمده برگردند.
در مسیر برگشت هرماینی جلوتر بود و با قدمهای تندی پیش میرفت. رون که با آن قد دیلاقش نمیتوانست زیر آن سقف کوتاه به تندی حرکت کند تشر زد:
_ یکم آرومتر برو هرماینی!
هرماینی بدون اینکه بایستد یا حتی ذرهای از سرعتش کم کند گفت:
_ نمیشه رون. چرا حواستون نیست؟ اسنیپ احتمالا تا الان برگشته به قلعه. باید تا دیر نشده بریم سراغش.
نفس هری در سینه حبس شد. سرعت قدمهایش را بیشتر کرد. اجازه نمیداد اسنیپ باز هم دست به قتل دوستان و همرزمانش بزند. همین که از تونل زیر بید کتکزن بیرون آمده و کمی نفس تازه کردند، صدای فریادی نگاهشان را به سمت ورودی قلعه کشاند. در نوری که از سرسرای ورودی به محوطه میتابید، قامت سه نفر قابل تشخیص بود.
_ من باید با پاتر حرف بزنم مینروا! این مهمه. من باید بهش بگم...
ولی هری هرگز نفهمید که اسنیپ قصد داشت چه چیزی را به او بگوید. پروفسور مکگانگل که گویا کشتن شاگرد و همکار سابقش برایش سخت بود وردی بر زبان نیاورد. پرتو سبز رنگی که از پشت سر به اسنیپ اصابت کرد و در دم جانش را گرفت، از چوبدستی لوپین خارج شده بود.
هرماینی زیر لب گفت:
_ ریموس!
هر سه خیره به آن صحنه، با کرختی سمت پلکان ورودی راه افتادند. نگاه لوپین که به چهره مات و متحیر آنها افتاد با حالتی درمانده گفت:
_ تا سال پیش خودمون رو گول میزدیم. میگفتیم اون مقصر مرگ جیمز و لیلی و سیریوس نبوده. ولی بعد کشتن دامبلدور دیگه همه چیز روشن شد. حالا هم اومده بود سراغ هری! میخواست اونم...اونم...
لبهایش را روی هم فشرد و دیگر نتوانست ادامه دهد. چهرهاش رنگ پریدهتر و رنجورتر از همیشه به نظر میرسید. تانکس شتابان و آشفته خود را به او رساند و بازویش را در آغوش گرفت. او را همراه خود برد و روی پلکان نشاند.
هری سری تکان داد و گفت:
_ نیازی نیست خودتو سرزنش کنی ریموس. این جنگه...ما تو جنگیم!
نگاهی به اطرافش انداخت. حالا تقریبا تمام بازماندگان دور آنها جمع شده بودند.
_ گوش کنین. خیلی طول نمیکشه که مرگخوارها دوباره حمله رو از سر بگیرن. باید باهاشون مقابله کنیم. این بار خود ولدمورت هم میاد وسط...
وحشت و هراس بر جمعشان سایه انداخت و همگی یکباره نفس در سینه حبس کردند. هری ادامه داد:
_ باید اول مارش رو بکشیم. نجینی رو. اون که کشته شد نوبت میرسه به خود ولدمورت. هر کسی با هر روشی که تونست...باید تلاش کنیم بکشیمش. اون که بمیره دیگه جنگ تمومه.
رون تاییدش کرد:
_ همه سعیمون رو میکنیم رفیق. ولدی این بار دیگه کارش تمومه.
هری آخرین نگاه را به جنازه اسنیپ انداخت. کینه و نفرتی قدیمی در سینهاش جوشید و دلسوزی اندکی که لحظهای کوتاه حس کرده بود را شست و برد.
دستش را روی جای زخمش فشرد و در حالیکه از پلکان بالا میرفت در جواب رون گفت:
_ امیدوارم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مرگ دامبلدور از نگاه دراکو
بالاخره اتفاقی که بعد از آن همه تلاش بیهوده قرار بود بیفتد،فرارسید. زمان به طرز عجیبی کند شده بود.دراکو،همراه با بلاتریکس و چند مرگ خوار دیگر،بالای برج نجوم مقابل دامبلدور استاد بود.دستانش میلرزید.چند شب بود که خواب به چشمانش نیامده بود.فشاری که از ترس ولدمورت و نگرانی از دست دادن خانوادش تحمل میکرد،چیزی نبود که کسی درکش کند،هیچکس نمی دانست که اون ناخواسته و برخلاف میلش برای کشتن دامبلدور انتخاب شده است.چوبدستی اش را بالا آورد و به سمت دامبلدور گرفت.سعی کرد ورد نابخشودنی را بر زبان بیاورد،اما نتوانست!گلویش خشک شده بود،تمام بدنش میلرزید و عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود.ناگهان از گوشه چشم اسنیپ را دید که از راه رسید. دراکو با خود فکر میکرد مثل همیشه اسنیپ آمده تا اورا نجات بدهد؛تا راهی پیدا کند که نه او قاتل شود و نه دامبلدور بمیرد.
اما این بار همه چیز فرق داشت.اسنیپ چوبدستیاش را بالا آورد و آن را مستقیما به سمت دامبلدور گرفت.
زمان برای دراکو ایستاد.می دانست بعد از این لحظه دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهدشد.
(آواداکداورا)
صدای اسنیپ در سکوت برج پیچید. دامبلدور بی حرکت به عقب افتاده بود و از برج نجوم سقوط کرد.
دراکو فقط خیره مانده بود؛به جسم بی جان دامبلدور که در تاریکی شب ناپدید میشد.احساس میکرد چیزی در وجود خودش هم همراه او سقوط کرده است،ترس،عذاب وجدان،و درماندگی تمام وجودش را گرفته بود. صدای فریاد مرگخوار ها سکوت برج را شکست.بلاتریکس با خنده ای بلند گفت:《کار تمامشد!》برای او و اربابش مرگ دامبلدور که بزرگترین جادوگر تاریخ بود یک پیروزی بزرگ محسوب میشد.اما برای دراکو هیچ شباهتی به پیروزی نداشت.انگشتانش هنوز به دور چوبدستی اش قفل شده بود و نمیتوانست نگاهش را از جاییکه دامبلدور سقوط کرد تکان دهد.
اسنیپ با صدایی محکم گفت:《باید بریم》دراکو بدون اینکه چیزی بگوید،دنبال بقیه راه افتاد.پاهایش سنگین شده بودند؛انگار هر قدمش اورا از آن پسری که تا سال پیش فقط به دنبال مسخره کردن هری و رفقاش بود دور میکرد.راهروهای هاگوارتز پر از آشوب بود،صدای دویدن دانش آموزان، برخورد جادوها و فریاد ها از هر سمت می آمد.دراکو برای لحظه ای چشمش به هری افتاد که از میان جمعیت بیرون دوید.باد سرد شب به صورت دراکو می خورد،اما سرمایی که در دلش بود را بیشتر احساس میکرد ،حس میکرد کل وجودش یخ زده و فقط تکان میخورد بدون حتی کلمه ای بدون حتی حرکتی !ناگهان بلاتریکس مسیرش را عوض کرد و به سمت کلبه هاگرید رفت.چشم های بلاتریکس از هیجان و شر برق می زد،قبل از اینکه دراکو بخواهد چیزی بگوید،فریاد زد (آتش)شعله ها در یک لحظه دیوارهای کلبه هاگرید را در بر گرفتند نور آتش،تاریکی محوطه را روشن کرد و دود به آسمان رفت. دراکو بی اختیار ایستاد.صدای شکستن چوب های کلبه درب و داغان هاگرید و سوختن سقف را می شنید. یادش آمد همان کسی بود که سال اول،دانش آموز های ترسیده و مضطرب را به هاگوارتز آورده بود.حالا خانهاش جلوی چشمش توسط خاله ی شرورش سوخت.بلاتریکس با خنده از کنار شعله های آتش عبور کرد.صدای اسنیپ را میشنید که فریاد میزد 《حرکت کن دراکو،حرکت کن.از پشت سر صدای پسرکی درمانده به گوشش میخورد، هرچه صدا به دراکو نزدیک تر میشد،اورا مضطرب تر میکرد آری اون هری بود با همان موهای پریشان و عینک گردش درمانده و بسیار خشمگین. هری تنها فریاد میزد《اسنیپ اون به تو اعتماد کرد!اون به تو اعتماد کرده بود》با اینکه دراکو دامبلدور را نکشته بود اما عذاب وجدان همه ی وجودش را گرفته بود.و با خود میگفت امشب فقط دامبلدور نمرد چیزی در وجود من هم در کنار او از بین رفت. اسنیپ هنوز به دراکو میگفت که برود و خودش هم با هری درگیر بود هری از او میخواست که با او بجنگد و مبارزه کند بلاتریکس به هری حمله ور شد اما اسنیپ به او تذکر داد که پسرک فقط متعلق به ارباب است دراکو نمیدانست که قرار است چه اتفاقاتی بیفتد نمیدانست که در آن لحظه چه حسی دارد فقط میدانست که دیگر هیچ چیز مثل سابق نمیشد هیچ چیزی باعث نمیشد تا او دوباره همان پسری باشد که تمام کلاس های هاگوارتز را خسته کننده و مزخرف میدانست حتی دیگر هاگوارتزی برای او معنا نداشت و بدون اینکه بداند قرار است چه اتفاقاتی را او و خانواده اش تجربه کنند.در تاریکی شب ناپدید شد.سکوت او بسیار معنا داشت معنایی که هیچکس درکش نمیکرد او تنهاتر از سابق شد.
بالاخره اتفاقی که بعد از آن همه تلاش بیهوده قرار بود بیفتد،فرارسید. زمان به طرز عجیبی کند شده بود.دراکو،همراه با بلاتریکس و چند مرگ خوار دیگر،بالای برج نجوم مقابل دامبلدور استاد بود.دستانش میلرزید.چند شب بود که خواب به چشمانش نیامده بود.فشاری که از ترس ولدمورت و نگرانی از دست دادن خانوادش تحمل میکرد،چیزی نبود که کسی درکش کند،هیچکس نمی دانست که اون ناخواسته و برخلاف میلش برای کشتن دامبلدور انتخاب شده است.چوبدستی اش را بالا آورد و به سمت دامبلدور گرفت.سعی کرد ورد نابخشودنی را بر زبان بیاورد،اما نتوانست!گلویش خشک شده بود،تمام بدنش میلرزید و عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود.ناگهان از گوشه چشم اسنیپ را دید که از راه رسید. دراکو با خود فکر میکرد مثل همیشه اسنیپ آمده تا اورا نجات بدهد؛تا راهی پیدا کند که نه او قاتل شود و نه دامبلدور بمیرد.
اما این بار همه چیز فرق داشت.اسنیپ چوبدستیاش را بالا آورد و آن را مستقیما به سمت دامبلدور گرفت.
زمان برای دراکو ایستاد.می دانست بعد از این لحظه دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهدشد.
(آواداکداورا)
صدای اسنیپ در سکوت برج پیچید. دامبلدور بی حرکت به عقب افتاده بود و از برج نجوم سقوط کرد.
دراکو فقط خیره مانده بود؛به جسم بی جان دامبلدور که در تاریکی شب ناپدید میشد.احساس میکرد چیزی در وجود خودش هم همراه او سقوط کرده است،ترس،عذاب وجدان،و درماندگی تمام وجودش را گرفته بود. صدای فریاد مرگخوار ها سکوت برج را شکست.بلاتریکس با خنده ای بلند گفت:《کار تمامشد!》برای او و اربابش مرگ دامبلدور که بزرگترین جادوگر تاریخ بود یک پیروزی بزرگ محسوب میشد.اما برای دراکو هیچ شباهتی به پیروزی نداشت.انگشتانش هنوز به دور چوبدستی اش قفل شده بود و نمیتوانست نگاهش را از جاییکه دامبلدور سقوط کرد تکان دهد.
اسنیپ با صدایی محکم گفت:《باید بریم》دراکو بدون اینکه چیزی بگوید،دنبال بقیه راه افتاد.پاهایش سنگین شده بودند؛انگار هر قدمش اورا از آن پسری که تا سال پیش فقط به دنبال مسخره کردن هری و رفقاش بود دور میکرد.راهروهای هاگوارتز پر از آشوب بود،صدای دویدن دانش آموزان، برخورد جادوها و فریاد ها از هر سمت می آمد.دراکو برای لحظه ای چشمش به هری افتاد که از میان جمعیت بیرون دوید.باد سرد شب به صورت دراکو می خورد،اما سرمایی که در دلش بود را بیشتر احساس میکرد ،حس میکرد کل وجودش یخ زده و فقط تکان میخورد بدون حتی کلمه ای بدون حتی حرکتی !ناگهان بلاتریکس مسیرش را عوض کرد و به سمت کلبه هاگرید رفت.چشم های بلاتریکس از هیجان و شر برق می زد،قبل از اینکه دراکو بخواهد چیزی بگوید،فریاد زد (آتش)شعله ها در یک لحظه دیوارهای کلبه هاگرید را در بر گرفتند نور آتش،تاریکی محوطه را روشن کرد و دود به آسمان رفت. دراکو بی اختیار ایستاد.صدای شکستن چوب های کلبه درب و داغان هاگرید و سوختن سقف را می شنید. یادش آمد همان کسی بود که سال اول،دانش آموز های ترسیده و مضطرب را به هاگوارتز آورده بود.حالا خانهاش جلوی چشمش توسط خاله ی شرورش سوخت.بلاتریکس با خنده از کنار شعله های آتش عبور کرد.صدای اسنیپ را میشنید که فریاد میزد 《حرکت کن دراکو،حرکت کن.از پشت سر صدای پسرکی درمانده به گوشش میخورد، هرچه صدا به دراکو نزدیک تر میشد،اورا مضطرب تر میکرد آری اون هری بود با همان موهای پریشان و عینک گردش درمانده و بسیار خشمگین. هری تنها فریاد میزد《اسنیپ اون به تو اعتماد کرد!اون به تو اعتماد کرده بود》با اینکه دراکو دامبلدور را نکشته بود اما عذاب وجدان همه ی وجودش را گرفته بود.و با خود میگفت امشب فقط دامبلدور نمرد چیزی در وجود من هم در کنار او از بین رفت. اسنیپ هنوز به دراکو میگفت که برود و خودش هم با هری درگیر بود هری از او میخواست که با او بجنگد و مبارزه کند بلاتریکس به هری حمله ور شد اما اسنیپ به او تذکر داد که پسرک فقط متعلق به ارباب است دراکو نمیدانست که قرار است چه اتفاقاتی بیفتد نمیدانست که در آن لحظه چه حسی دارد فقط میدانست که دیگر هیچ چیز مثل سابق نمیشد هیچ چیزی باعث نمیشد تا او دوباره همان پسری باشد که تمام کلاس های هاگوارتز را خسته کننده و مزخرف میدانست حتی دیگر هاگوارتزی برای او معنا نداشت و بدون اینکه بداند قرار است چه اتفاقاتی را او و خانواده اش تجربه کنند.در تاریکی شب ناپدید شد.سکوت او بسیار معنا داشت معنایی که هیچکس درکش نمیکرد او تنهاتر از سابق شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
درود به تک تک داوران محترم
موضوع داستان: چه میشد اگه لیلی در نهایت با سوروس میبود...
نام داستان: در آن سوی سایهها
فصل اول: پسری کنار رودخانه
باد نسبتا سردی از میان درختان میگذشت و شاخههای خشک را به هم میکوبید.
در انتهای کوچهای باریک، پسری لاغر و رنگ پریده نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود. موهای سیاهش تا گردنش میرسید و
روی پیشانیاش ریخته بود، لباس هایش در باد تکان میخوردند.
اسمش سوروس اسنیپ بود.
سوروس زانو هاشو جمع کرده بود و چانه اش رو روی زانو هایش گذاشته بود و به خانه اونور خیابون خیره شده بود.
خانه ای که هیچ شباهتی به خانه خودش نداشت.
از پنجرهی آن خانه نور گرمی بیرون میآمد. صدای خندهی یک دختر کوچک از داخل به گوش میرسید.
سوروس به آن صدا گوش داد، اون دختر را میشناخت.
لیلی ایوانز.
اولین بار که او را دیده بود، فکر میکرد عجیب ترین دختری است که تا آن روز دیده.
نه به خاطر ظاهرش، او زیبا بود.
به خاطر اتفاقهایی که اطرافش میافتاد.
گل ها گاهی بدون اینکه کسی لمسشان کند، به سمتش خم میشدند.
برگها وقتی او دستش را نزدیکشان میبرد، تکان میخوردند.
لیلی بشدت دختر پر چنب و جوشی بود.
سوروس همان روز فهمیده بود.
لیلی مثل بقیه نبود.
خودش هم مثل بقیه نبود.
صدای باز شدن در آمد.
لیلی از خانه بیرون دوید.
موهای قرمزش در باد پخش شد.
چند قدم جلو آمد و وقتی سوروس را دید، لبخند زد.
«باز اینجایی؟»
سوروس شانه ای بالا انداخت.
«اینجا ساکته.»
لیلی کنار او نشست.
«تو همیشه دنبال جای ساکتی.»
«چون جاهای شلوغ پر سر و صداست.»
لیلی خندید.
«این چه حرفیه؟»
سوروس به زمین نگاه کرد.
«فقط نظر شخصیمه.»
لیلی چند لحظه ساکت ماند.
بعد با آرنج آرام به بازوی او زد.
«من آدم بدی نیستم.»
سوروس سرش را بلند کرد.
«نگفتم هستی.»
«ولی ظاهرا تو این فکر رو کردی.»
«نه.»
«پس چرا ناراحتی؟»
سوروس جواب نداد.
چون حقیقت این بود که خودش هم نمیدانست.
گاهی وقتی لیلی کنارش مینشست، دنیا کمی کمتر ترسناک به نظر میرسید.
او هنوز بچه بود.
هنوز نمیدانست دوست داشتن یک نفر دقیقاً یعنی چه.
فقط میدانست وقتی لیلی میآمد، دیگر دلش نمیخواست برود.
تایم اسکیپ...:
سال ها گذشت.
وقتی نامهی هاگوارتز رسید، سوروس چند بار آن را خواند.
کاغذ را آنقدر محکم گرفته بود که ممکن بود مچاله بشه.
مدرسهی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز.
لیلی هم نامه گرفته بود.
و برای اولین بار، سوروس احساس کرد شاید چیزی در این دنیا وجود دارد که میتواند واقعاً متعلق به خودش باشد.
جادو.
هاگوارتز.
و شاید... لیلی.
سال اول:
قطار سریعتر از چیزی که سوروس تصور میکرد حرکت میکرد.
او در گوشهی یکی از کوپهها نشسته بود و کتابی دربارهی معجونها میخواند.
در باز شد.
لیلی سرش را داخل آورد.
«حیحی! اینجایی!»
سوروس کتابش را بست.
«آره.»
لیلی وارد شد.
پشت سرش پسری با موهای سیاه و عینکی ایستاده بود.
جیمز پاتر.
سوروس همان لحظه از او خوشش نیامد.
جیمز با کنجکاوی به او نگاه کرد.
«تو هم برای اولین باره میری هاگوارتز؟»
«نه. سال آخرم مشخص نیست؟»
جیمز خندید.
لیلی چشمهایش را چرخاند.
«سوروس.»
سوروس زیر لب گفت:
«چیه؟»
«سعی کن مودب باشی.»
جیمز روی صندلی نشست.
«اسم من جیمزه.»
«مگه پرسیدم؟»
لیلی آهی دراماتیک کشید.
و این فقط شروع ماجرا بود.
بعد رسیدن به هاگوارتز:
کلاه گروهبندی روی سر سوروس قرار گرفت.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدایی در گوشش پیچید:
«هوم... ذهن قویی داری، جاه طلبی و چیزی که خودت هنوز نمیشناسی...»
سوروس بی حرکت نشست.
کلاه مکث کرد.
«اسلیترین!»
صدای تشویق از میز اسلیترین بلند شد.
سوروس به سمت میز رفت.
اما قبل از اینکه بشینه، به لیلی نگاه کرد.
کلاه روی سر او قرار گرفت.
چند ثانیه بعد:
«گریفیندور!»
میز گریفیندور منفجر شد از تشویق.
لیلی با خوشحالی از جایش بلند شد.
اما قبل از رفتن، برگشت و به سوروس لبخند زد.
سوروس هم لبخند بسیار کوچکی زد.
آن شب، دوستی انها هنوز سر جایش بود.
اما هیچکدام نمیدانستند سالهای آینده قرار است چه چیزهایی را از آنها بگیرد.
سال دوم:
سوروس در معجون سازی مثل طلا درخشید.
استادها متوجه هوش بالای او شده بودند.
او میتوانست دستورهایی را که برای دانشآموزان دیگر بسیار دشوار بود، بدون زحمت انجام دهد.
اما هرچه میگذشت، اسلیترین بیشتر برایش جا میفتاد.
بعضی از آنها دربارهی جادوی سیاه با علاقه حرف میزدند.
سوروس گوش میداد.
فقط گوش میداد.
اما هر چیزی که آدم زیاد به آن گوش کند، آرام آرام وارد ذهنش میشود.
لیلی این تغییر را متوجه شده بود.
یک عصر، در کنار دریاچه، روبهرویش ایستاد.
«تو عوض شدی.»
سوروس گفت:
«همه عوض میشن.»
«نه این طوری.»
«تو هم عوض شدی.»
لیلی مکث کرد.
«چطور؟»
سوروس جواب نداد.
چون نمیتوانست به او بگوید که از وقتی وارد هاگوارتز شده، دیگر احساس میکند با وجود جیمز پاتر برای او کمرنگ تر شده.
اما در عین حال نمیخواست لیلی رو مجبور به کاری کنه.
سال سوم:
جیمز پاتر و دوستانش حالا دیگر رسما دشمن سوروس بودند.
سوروس هم از آنها متنفر بود.
هر بار که در راهرو به هم میرسیدند، نگاهها با تنفر بهم قفل میشد.
سیریوس بلک، جیمز پاتر، ریموس لوپین و پیتر پتیگرو.
چهار نفری که تقریباً همیشه با هم بودند.
و سوروس تقریباً همیشه تنها بود.
به جز لیلی.
اما حتی لیلی هم کم کم فاصله میگرفت.
یک شب در کتابخانه، لیلی روبهرویش نشست.
«سوروس، چرا این چیزها رو میخونی؟»
کتاب را از جلوی او برداشت.
عنوانش دربارهی طلسمهای تاریک بود.
سوروس فوراً کتاب را پس گرفت.
«چون میخوام قوی باشم.»
«برای چی؟»
«برای اینکه دیگه هیچکس نتونه به من آسیب بزنه.»
لیلی به ارومی گفت:
«همهی آدمهای قوی لازم نیست دیگران رو بترسونن.»
سوروس نگاهش کرد.
«تو نمیفهمی.»
«پس بهم توضیح بده.»
اما سوروس توضیح نداد.
و شاید بزرگترین اشتباه زندگی اش، همین سکوت بود...
سال پنجم:
آن روز، همه چیز تغییر کرد.
در حیاط هاگوارتز، جیمز سوروس را با جادو از زمین بلند کرده بود.
دانشآموزان دورشان جمع شده بودند.
سوروس تقلا میکرد.
خشم تمام وجودش را گرفته بود.
لیلی از میان جمعیت جلو آمد.
«ولش کن، جیمز!»
جیمز خندید.
«چرا؟ خودش عاشق اینه که قهرمان بازی دربیاره.»
سوروس با نفرت نگاهش کرد.
کلمات از دهانش بیرون پریدند.
کلماتی که نباید میگفت.
کلمهای که همه چیز را شکست.
لیلی خشک شد.
سوروس همان لحظه فهمید چه کرده.
«لیلی...»
اما او عقب رفت.
چشمان سبزش پر از ناراحتی بود.
«دیگه هیچ وقت اسم من رو به زبونت نیار.»
و رفت.
سوروس برای اولین بار فهمید بعضی کلمات را نمیشود پس گرفت.
سال ششم:
آنها تقریباً دیگر با هم حرف نمیزدند.
سوروس هنوز گاهی لیلی را از دور میدید.
در سالن بزرگ.
در راهروها.
در کتابخانه.
اما دیگر نمیتوانست کنارش بنشیند.
نمیتوانست صدایش کند یا صدایش را با آن مهربانی بشنود.
نمیتوانست حتی به خودش اعتراف کند که هنوز منتظر است یک روز لیلی برگردد.
در همین سال، سایه لرد ولدمورت بلندتر شده بود.
بعضی دانشآموزان اسلیترین به او پیوسته بودند.
سوروس نیز به آنها نزدیکتر شد.
او فکر میکرد این همان قدرتی است که همیشه دنبالش بوده.
اما هر بار که درباره آینده فکر میکرد، یک تصویر جلوی چشمانش ظاهر میشد.
دختری با موهای قرمز.
و چشمان سبز زمردی.
سال هفتم:
آخرین سال هاگوارتز.
آخرین سالی که سوروس میتوانست هنوز خودش را تغییر دهد.
او حالا دیگر میدانست که انتخابهایش چه بهایی دارند.
در یک شب بارانی، برای اولین بار بعد از مدتها، لیلی را در راهرویی خلوت دید.
هر دو ایستادند.
سکوت سنگینی حکمفرما شد...
سوروس بالاخره گفت:
«لیلی.»
او نگاهش کرد.
«چیه؟»
«من-...»
کلمات در گلویش گیر کردند.
او هزاران بار این جمله را در ذهنش گفته بود.
اما حالا هیچ کدام کافی نبود.
«متأسفم.»
لیلی چیزی نگفت.
سوروس ادامه داد:
«میدونم شاید دیگه هیچ اهمیتی نداشته باشه. میدونم بعد این همه مدت این کلمه دیگه ارزشی نداره.»
لیلی آرام گفت:
«اهمیت داره.»
سوروس سرش را بالا آورد.
«چی؟..»
«اینکه واقعاً پشیمونی.»
سوروس چیزی نگفت.
لیلی چند قدم جلو آمد.
«ولی پشیمونی با تغییر کردن فرق داره.»
سوروس به او نگاه کرد.
و همان شب تصمیم گرفت.
برای اولین بار در زندگیاش، قرار نبود چیزی را برای قدرت انتخاب کند.
قرار بود برای کسی انتخاب کند که دوستش داشت.
تایم اسکیپ:
چند ماه بعد، سوروس اسنیپ هاگوارتز را ترک کرد.
اما این بار، تنها نبود.
لیلی کنار او در ایستگاه ایستاده بود.
هیچ کدام نمیدانستند آینده چه چیزی برایشان دارد.
جنگ نزدیک بود.
ولدمورت قدرتمندتر میشد.
دنیای جادوگران در خطر بود.
اما سوروس یک چیز را فهمیده بود.
بعضی آدمها قرار نیست فقط بخشی از گذشته تو باشند. میتونن...خیلی بیشتر از اینا باشن.
بعضی آدمها همان دلیلی هستند که باعث میشوند بخواهی آیندت را عوض کنی.
او به لیلی نگاه کرد.
لیلی با لبخندی نرم دست سوروس را گرفت.
و برای اولین بار، سوروس اسنیپ احساس کرد شاید هنوز دیر نشده باشد...
شاید اون دختر مو قرمز همون نیمه گمشده سوروس بود.
و سوروس برای اولین بار... از ته دل به لیلی عزیزش لبخند زد... اروم بازوهاش رو دور لیلی حلقه کرد، بینی اش رو به موهای لیلی فشار میده و عطر شیرینش رو استشمام میکنه.
لیلی، اروم بازوهاشو دور گردن سوروس حلقه میکنه و میگه.
"بعد این همه مدت، سوروس؟"
سوروس با صدایی ملایم و پر از درد های گذشته میگه.
"همیشه..."
"ALWAYS..."
از جانب نویسنده: خطاب به اسنیپ و تک تک شخصیت های بیگناه داستان که همه فکر میکردن اونا ادم بد ها هستن...:
"وقتی کم سن و سال بودیم"
"بهمون تفاوت بین یک قهرمان و یک شرور"
"خوب و بد"
"فرد موعود و هدف دست نیافتنی رو گفتن"
"اما چی میشه اگه تنها تفاوت این دو"
"این باشه که کی داستان رو تعریف میکنه؟"
"امیدوارم که لذت برده باشید:))"
موضوع داستان: چه میشد اگه لیلی در نهایت با سوروس میبود...
نام داستان: در آن سوی سایهها
فصل اول: پسری کنار رودخانه
باد نسبتا سردی از میان درختان میگذشت و شاخههای خشک را به هم میکوبید.
در انتهای کوچهای باریک، پسری لاغر و رنگ پریده نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود. موهای سیاهش تا گردنش میرسید و
روی پیشانیاش ریخته بود، لباس هایش در باد تکان میخوردند.
اسمش سوروس اسنیپ بود.
سوروس زانو هاشو جمع کرده بود و چانه اش رو روی زانو هایش گذاشته بود و به خانه اونور خیابون خیره شده بود.
خانه ای که هیچ شباهتی به خانه خودش نداشت.
از پنجرهی آن خانه نور گرمی بیرون میآمد. صدای خندهی یک دختر کوچک از داخل به گوش میرسید.
سوروس به آن صدا گوش داد، اون دختر را میشناخت.
لیلی ایوانز.
اولین بار که او را دیده بود، فکر میکرد عجیب ترین دختری است که تا آن روز دیده.
نه به خاطر ظاهرش، او زیبا بود.
به خاطر اتفاقهایی که اطرافش میافتاد.
گل ها گاهی بدون اینکه کسی لمسشان کند، به سمتش خم میشدند.
برگها وقتی او دستش را نزدیکشان میبرد، تکان میخوردند.
لیلی بشدت دختر پر چنب و جوشی بود.
سوروس همان روز فهمیده بود.
لیلی مثل بقیه نبود.
خودش هم مثل بقیه نبود.
صدای باز شدن در آمد.
لیلی از خانه بیرون دوید.
موهای قرمزش در باد پخش شد.
چند قدم جلو آمد و وقتی سوروس را دید، لبخند زد.
«باز اینجایی؟»
سوروس شانه ای بالا انداخت.
«اینجا ساکته.»
لیلی کنار او نشست.
«تو همیشه دنبال جای ساکتی.»
«چون جاهای شلوغ پر سر و صداست.»
لیلی خندید.
«این چه حرفیه؟»
سوروس به زمین نگاه کرد.
«فقط نظر شخصیمه.»
لیلی چند لحظه ساکت ماند.
بعد با آرنج آرام به بازوی او زد.
«من آدم بدی نیستم.»
سوروس سرش را بلند کرد.
«نگفتم هستی.»
«ولی ظاهرا تو این فکر رو کردی.»
«نه.»
«پس چرا ناراحتی؟»
سوروس جواب نداد.
چون حقیقت این بود که خودش هم نمیدانست.
گاهی وقتی لیلی کنارش مینشست، دنیا کمی کمتر ترسناک به نظر میرسید.
او هنوز بچه بود.
هنوز نمیدانست دوست داشتن یک نفر دقیقاً یعنی چه.
فقط میدانست وقتی لیلی میآمد، دیگر دلش نمیخواست برود.
تایم اسکیپ...:
سال ها گذشت.
وقتی نامهی هاگوارتز رسید، سوروس چند بار آن را خواند.
کاغذ را آنقدر محکم گرفته بود که ممکن بود مچاله بشه.
مدرسهی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز.
لیلی هم نامه گرفته بود.
و برای اولین بار، سوروس احساس کرد شاید چیزی در این دنیا وجود دارد که میتواند واقعاً متعلق به خودش باشد.
جادو.
هاگوارتز.
و شاید... لیلی.
سال اول:
قطار سریعتر از چیزی که سوروس تصور میکرد حرکت میکرد.
او در گوشهی یکی از کوپهها نشسته بود و کتابی دربارهی معجونها میخواند.
در باز شد.
لیلی سرش را داخل آورد.
«حیحی! اینجایی!»
سوروس کتابش را بست.
«آره.»
لیلی وارد شد.
پشت سرش پسری با موهای سیاه و عینکی ایستاده بود.
جیمز پاتر.
سوروس همان لحظه از او خوشش نیامد.
جیمز با کنجکاوی به او نگاه کرد.
«تو هم برای اولین باره میری هاگوارتز؟»
«نه. سال آخرم مشخص نیست؟»
جیمز خندید.
لیلی چشمهایش را چرخاند.
«سوروس.»
سوروس زیر لب گفت:
«چیه؟»
«سعی کن مودب باشی.»
جیمز روی صندلی نشست.
«اسم من جیمزه.»
«مگه پرسیدم؟»
لیلی آهی دراماتیک کشید.
و این فقط شروع ماجرا بود.
بعد رسیدن به هاگوارتز:
کلاه گروهبندی روی سر سوروس قرار گرفت.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدایی در گوشش پیچید:
«هوم... ذهن قویی داری، جاه طلبی و چیزی که خودت هنوز نمیشناسی...»
سوروس بی حرکت نشست.
کلاه مکث کرد.
«اسلیترین!»
صدای تشویق از میز اسلیترین بلند شد.
سوروس به سمت میز رفت.
اما قبل از اینکه بشینه، به لیلی نگاه کرد.
کلاه روی سر او قرار گرفت.
چند ثانیه بعد:
«گریفیندور!»
میز گریفیندور منفجر شد از تشویق.
لیلی با خوشحالی از جایش بلند شد.
اما قبل از رفتن، برگشت و به سوروس لبخند زد.
سوروس هم لبخند بسیار کوچکی زد.
آن شب، دوستی انها هنوز سر جایش بود.
اما هیچکدام نمیدانستند سالهای آینده قرار است چه چیزهایی را از آنها بگیرد.
سال دوم:
سوروس در معجون سازی مثل طلا درخشید.
استادها متوجه هوش بالای او شده بودند.
او میتوانست دستورهایی را که برای دانشآموزان دیگر بسیار دشوار بود، بدون زحمت انجام دهد.
اما هرچه میگذشت، اسلیترین بیشتر برایش جا میفتاد.
بعضی از آنها دربارهی جادوی سیاه با علاقه حرف میزدند.
سوروس گوش میداد.
فقط گوش میداد.
اما هر چیزی که آدم زیاد به آن گوش کند، آرام آرام وارد ذهنش میشود.
لیلی این تغییر را متوجه شده بود.
یک عصر، در کنار دریاچه، روبهرویش ایستاد.
«تو عوض شدی.»
سوروس گفت:
«همه عوض میشن.»
«نه این طوری.»
«تو هم عوض شدی.»
لیلی مکث کرد.
«چطور؟»
سوروس جواب نداد.
چون نمیتوانست به او بگوید که از وقتی وارد هاگوارتز شده، دیگر احساس میکند با وجود جیمز پاتر برای او کمرنگ تر شده.
اما در عین حال نمیخواست لیلی رو مجبور به کاری کنه.
سال سوم:
جیمز پاتر و دوستانش حالا دیگر رسما دشمن سوروس بودند.
سوروس هم از آنها متنفر بود.
هر بار که در راهرو به هم میرسیدند، نگاهها با تنفر بهم قفل میشد.
سیریوس بلک، جیمز پاتر، ریموس لوپین و پیتر پتیگرو.
چهار نفری که تقریباً همیشه با هم بودند.
و سوروس تقریباً همیشه تنها بود.
به جز لیلی.
اما حتی لیلی هم کم کم فاصله میگرفت.
یک شب در کتابخانه، لیلی روبهرویش نشست.
«سوروس، چرا این چیزها رو میخونی؟»
کتاب را از جلوی او برداشت.
عنوانش دربارهی طلسمهای تاریک بود.
سوروس فوراً کتاب را پس گرفت.
«چون میخوام قوی باشم.»
«برای چی؟»
«برای اینکه دیگه هیچکس نتونه به من آسیب بزنه.»
لیلی به ارومی گفت:
«همهی آدمهای قوی لازم نیست دیگران رو بترسونن.»
سوروس نگاهش کرد.
«تو نمیفهمی.»
«پس بهم توضیح بده.»
اما سوروس توضیح نداد.
و شاید بزرگترین اشتباه زندگی اش، همین سکوت بود...
سال پنجم:
آن روز، همه چیز تغییر کرد.
در حیاط هاگوارتز، جیمز سوروس را با جادو از زمین بلند کرده بود.
دانشآموزان دورشان جمع شده بودند.
سوروس تقلا میکرد.
خشم تمام وجودش را گرفته بود.
لیلی از میان جمعیت جلو آمد.
«ولش کن، جیمز!»
جیمز خندید.
«چرا؟ خودش عاشق اینه که قهرمان بازی دربیاره.»
سوروس با نفرت نگاهش کرد.
کلمات از دهانش بیرون پریدند.
کلماتی که نباید میگفت.
کلمهای که همه چیز را شکست.
لیلی خشک شد.
سوروس همان لحظه فهمید چه کرده.
«لیلی...»
اما او عقب رفت.
چشمان سبزش پر از ناراحتی بود.
«دیگه هیچ وقت اسم من رو به زبونت نیار.»
و رفت.
سوروس برای اولین بار فهمید بعضی کلمات را نمیشود پس گرفت.
سال ششم:
آنها تقریباً دیگر با هم حرف نمیزدند.
سوروس هنوز گاهی لیلی را از دور میدید.
در سالن بزرگ.
در راهروها.
در کتابخانه.
اما دیگر نمیتوانست کنارش بنشیند.
نمیتوانست صدایش کند یا صدایش را با آن مهربانی بشنود.
نمیتوانست حتی به خودش اعتراف کند که هنوز منتظر است یک روز لیلی برگردد.
در همین سال، سایه لرد ولدمورت بلندتر شده بود.
بعضی دانشآموزان اسلیترین به او پیوسته بودند.
سوروس نیز به آنها نزدیکتر شد.
او فکر میکرد این همان قدرتی است که همیشه دنبالش بوده.
اما هر بار که درباره آینده فکر میکرد، یک تصویر جلوی چشمانش ظاهر میشد.
دختری با موهای قرمز.
و چشمان سبز زمردی.
سال هفتم:
آخرین سال هاگوارتز.
آخرین سالی که سوروس میتوانست هنوز خودش را تغییر دهد.
او حالا دیگر میدانست که انتخابهایش چه بهایی دارند.
در یک شب بارانی، برای اولین بار بعد از مدتها، لیلی را در راهرویی خلوت دید.
هر دو ایستادند.
سکوت سنگینی حکمفرما شد...
سوروس بالاخره گفت:
«لیلی.»
او نگاهش کرد.
«چیه؟»
«من-...»
کلمات در گلویش گیر کردند.
او هزاران بار این جمله را در ذهنش گفته بود.
اما حالا هیچ کدام کافی نبود.
«متأسفم.»
لیلی چیزی نگفت.
سوروس ادامه داد:
«میدونم شاید دیگه هیچ اهمیتی نداشته باشه. میدونم بعد این همه مدت این کلمه دیگه ارزشی نداره.»
لیلی آرام گفت:
«اهمیت داره.»
سوروس سرش را بالا آورد.
«چی؟..»
«اینکه واقعاً پشیمونی.»
سوروس چیزی نگفت.
لیلی چند قدم جلو آمد.
«ولی پشیمونی با تغییر کردن فرق داره.»
سوروس به او نگاه کرد.
و همان شب تصمیم گرفت.
برای اولین بار در زندگیاش، قرار نبود چیزی را برای قدرت انتخاب کند.
قرار بود برای کسی انتخاب کند که دوستش داشت.
تایم اسکیپ:
چند ماه بعد، سوروس اسنیپ هاگوارتز را ترک کرد.
اما این بار، تنها نبود.
لیلی کنار او در ایستگاه ایستاده بود.
هیچ کدام نمیدانستند آینده چه چیزی برایشان دارد.
جنگ نزدیک بود.
ولدمورت قدرتمندتر میشد.
دنیای جادوگران در خطر بود.
اما سوروس یک چیز را فهمیده بود.
بعضی آدمها قرار نیست فقط بخشی از گذشته تو باشند. میتونن...خیلی بیشتر از اینا باشن.
بعضی آدمها همان دلیلی هستند که باعث میشوند بخواهی آیندت را عوض کنی.
او به لیلی نگاه کرد.
لیلی با لبخندی نرم دست سوروس را گرفت.
و برای اولین بار، سوروس اسنیپ احساس کرد شاید هنوز دیر نشده باشد...
شاید اون دختر مو قرمز همون نیمه گمشده سوروس بود.
و سوروس برای اولین بار... از ته دل به لیلی عزیزش لبخند زد... اروم بازوهاش رو دور لیلی حلقه کرد، بینی اش رو به موهای لیلی فشار میده و عطر شیرینش رو استشمام میکنه.
لیلی، اروم بازوهاشو دور گردن سوروس حلقه میکنه و میگه.
"بعد این همه مدت، سوروس؟"
سوروس با صدایی ملایم و پر از درد های گذشته میگه.
"همیشه..."
"ALWAYS..."
از جانب نویسنده: خطاب به اسنیپ و تک تک شخصیت های بیگناه داستان که همه فکر میکردن اونا ادم بد ها هستن...:
"وقتی کم سن و سال بودیم"
"بهمون تفاوت بین یک قهرمان و یک شرور"
"خوب و بد"
"فرد موعود و هدف دست نیافتنی رو گفتن"
"اما چی میشه اگه تنها تفاوت این دو"
"این باشه که کی داستان رو تعریف میکنه؟"
"امیدوارم که لذت برده باشید:))"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

«...فرشته ی نجات...»
باران نرم نرمک به شیشه های عمارت سرد و تاریک ملفوی برخورد میکرد.
شاید صدای برخورد قطرات کوچک باران بسیار کم بود، اما در سکوت عمارت اکو میشد.
دریکو پرده ی یشمی رنگ مخملی اتاقش را کنار زد و پنجره را باز کرد. بلکم قطرات باران این چرکی را که روی قلبش افتاده بود بشویند و از بین ببرند.
صدای کوبیده شدن در اتاق به گوش رسید.
«بله؟»
در ناله ای کوتاه سر داد و باز شد تا زنی که چشمانش بوی اندوه و سرخوردگی میداد جلوی در نمایان شود.
«دریکو...خوبی؟»
«خوبم مادر. ولم کن. برو بیرون.»
نارسیسا که گویا حرف پسرش را نشنید یا خودش را به نشنیدن زد وارد اتاق شد. دریکو با بیحوصلگی به او پرید و گفت:«مگه نمیگم برو بیرون؟»
نارسیسا به روی تخت پسرش نشست و شروع به مرتب کردن بالشت هایش کرد.
«میدونم از دست بابات ناراحتی ولی...»
دریکو چرخید و چشمان خاکستری رنگش را با چشمان نارسیسا گره داد و دوباره چشمش را از روی مادرش به زمین انداخت. سپس دستانش را در میان موهای پلاتینی رنگش کشید و با آرامشی که همانند آرامش قبل از طوفان بود گفت:«از دست توهم ناراحتم. چرا جلوش رو نگرفتی؟»
«جلوی لرد سیاه رو میگرفتم؟»
«نه. جلوی همسرت رو میگرفتی. درخواست زیادی نیست.»
نارسیسا از روی تخت پسرش بلند شد تا چیزی بگوید اما دریکو به سمت پنجره چرخید و حتی نیم نگاهی به مادرش نینداخت.
مادری که با چشمانش نگاه های پسرش را گدایی میکرد.
«میدونی که لرد سیاه ازش خواست...»
دریکو فریاد زد:«اون هم قبول کرد. بس کن مادر، میدونی که میتونست جلوش رو بگیره. چرا اینکارو نکرد؟ ها؟ چرا؟ چون براش مهم نیست من چی میکشم.»
دریکو این را گفت و آستین دست چپش را بالا زد.
جایی که علامت مرگخوارها روی پوست سفید و روشنش حک شده بود و خودنمایی میکرد.
«این هنرنمایی شما نیست؟»
زبان نارسیسا بند آمده بود. حق با پسرش بود. او قربانی اتفاقی شده بود که هیچ نقشی در آن نقشی در آن نداشت و سکوت، تنها پاسخی بود که میتوانست به پسرش بدهد.
همان پاسخی که پسرش از او نمیخواست.
دریکو از میان کوپه ای از لباس هایش که به روی یکدیگر انباشته شده بودند سوییشرت قهوه ای اش را بیرون کشید و از اتاق بیرون رفت.
پس از گذشت چند لحظه صدای سرشار از محبت نارسیسا در عمارت پیچید.
«دریکو صبر کن.»
اما تنها پاسخی که عمارت به او بازمیگرداند صدای پای پسری بود که به تکیه گاه همیشگی اش پشت کرده بود.
و در نهایت، صدای به هم خوردن لولای در سلطنتی عمارت، که مژده ی آزادی پسرک را از عمارتی که همانند زندان بود میداد در تمام خانه پیچید. خانه ای که با نبود دریکو، دیگر بوی خانه نمیداد.
بوی نم باران میآمد. بوی مورد علاقه ی دریکو.
بویی که داشت او را وادار میکرد به یک پارک رفته و کمی در آنجا بنشیند تا کمی خود را تسکین بدهد.
موهایش زیر باران خیس شده بودند و همانند یک موش آب کشیده شده بود.
مشکلی دیگر هم وجود داشت؛ امکان داشت سرما بخورد.
البته، قطعا قرار بود سرما بخورد اما اصلا مگر کسی اهمیتی هم میداد؟
تا به خود آمد متوجه شد که پاهایش او را به سمت یک پارک در اطراف شهر هدایت کرده اند.
پایش را درون چاله ای پر از آب گذاشت و مهر تایید خروج از خانه اش را امضا کرد.
روی یکی از نیمکت های خیس پارک نشست و دستی میان موهای آشفته اش برد.
قطره ای شبنم از برگ درختی به روی صورتش غلتید و از روی گونهاش سرخورد و روی زمین افتاد.
دریکو سرش را به سمت بالا گرفت و دهانش را باز کرد تا بلکم قطره ای از شبنمها درون دهانش بیافتد اما دریغ از یک قطره ی آب.
«تشنته؟»
صدای دختری اورا از حال و هوای خودش در آورد.
چرا دریکو صدای نزدیک شدن دخترک را نشنید؟
دریکو سرش را بالا آورد و به چهره او نگاه کرد.
همکلاسی اش بود. آستوریا گرین گراس.
او اینجا چه میکرد؟
موهای قهوه ای اش خیس شده بود و صورت و چشمانش را میپوشاند. لباس هایش گلی بودند و روی صورتش خراش کوچکی وجود داشت که احتمالا بخاطر کشیده شدن یک چوب روی صورتش بود.
ظاهر او حتی از دریکو هم آشفته تر بود.
دریکو چشمان خاکستری رنگش را ریز کرد و با لحنی خالی از احساس پرسید:«آستوریا؟»
آستوریا لبخندی دندان نما زد و با کمی هیجان که در صدایش نمایان بود گفت:«آره. تو اینجا چیکار میکنی؟»و پس از پرسیدن سوالش سرفه ی ریزی کرد.
دریکو ابرویش را بالا برد و گفت:«من باید این سوال رو بپرسم.»
«خونه ی ما همین نزدیکیه. من همیشه میام اینجا.»
دریکو سرش را پایین انداخت.
آنچه که در میان ظاهر آشفته ی آستوریا توجه را جلب میکرد چشمانش بود. مشخص بود که به تازگی سرما خورده بوده است زیرا در گودی چشمانش سیاهی دیده میشد اما همچنان شاد و سرزنده بنظر میرسید.
«مریض بودی؟»
سوال ناگهانی دریکو باعث شد که آستوریا کمی جا بخورد.
«آره چطور؟»
«پس چرا تو همچین هوایی اومدی بیرون؟»
آستوریا سوالش را به خودش بازگرداند.
«خودت برای چی اومدی؟»
«حوصله ی خونمون رو نداشتم. سوالم رو با سوال جواب نده.»
آستوریا چشمش را چرخاند.
«باشه. حوصلم تو خونه سر رفته بود.»
دریکو سرش را تکان داد و لبخندی مصنوعی زد. سپس دوباره سرش را بالا گرفت و دهانش را باز کرد و در انتظار قطره ای شبنم نشست.
آستوریا هوفی کشید و گفت:«میتونم پیشت بشینم؟»
دریکو بدون آن که سرش را بالا بیاورد گفت:«بشین.»
آستوریا روی نیمکت خیس نشست. البته چندان هم اهمیتی نداشت چون لباس هایش از قبل با آب مزین شده بودند.
کم کم ابر های بارانی جایشان را به خورشید هدیه میکردند و نور از میان شکاف ابرها به روی زمین میافتاد.
ابرها از میانه ی آسمان یکدیگر را هل میدادند تا نور به سطح زمین برسد و روی قلب تیره ی فانی ها سایه بیافکند.
و در آن میان، دریکو و آستوریا، درکنار هم نشسته و بی صدا قلب دیگری را تسکین میدادند.
باران نرم نرمک به شیشه های عمارت سرد و تاریک ملفوی برخورد میکرد.
شاید صدای برخورد قطرات کوچک باران بسیار کم بود، اما در سکوت عمارت اکو میشد.
دریکو پرده ی یشمی رنگ مخملی اتاقش را کنار زد و پنجره را باز کرد. بلکم قطرات باران این چرکی را که روی قلبش افتاده بود بشویند و از بین ببرند.
صدای کوبیده شدن در اتاق به گوش رسید.
«بله؟»
در ناله ای کوتاه سر داد و باز شد تا زنی که چشمانش بوی اندوه و سرخوردگی میداد جلوی در نمایان شود.
«دریکو...خوبی؟»
«خوبم مادر. ولم کن. برو بیرون.»
نارسیسا که گویا حرف پسرش را نشنید یا خودش را به نشنیدن زد وارد اتاق شد. دریکو با بیحوصلگی به او پرید و گفت:«مگه نمیگم برو بیرون؟»
نارسیسا به روی تخت پسرش نشست و شروع به مرتب کردن بالشت هایش کرد.
«میدونم از دست بابات ناراحتی ولی...»
دریکو چرخید و چشمان خاکستری رنگش را با چشمان نارسیسا گره داد و دوباره چشمش را از روی مادرش به زمین انداخت. سپس دستانش را در میان موهای پلاتینی رنگش کشید و با آرامشی که همانند آرامش قبل از طوفان بود گفت:«از دست توهم ناراحتم. چرا جلوش رو نگرفتی؟»
«جلوی لرد سیاه رو میگرفتم؟»
«نه. جلوی همسرت رو میگرفتی. درخواست زیادی نیست.»
نارسیسا از روی تخت پسرش بلند شد تا چیزی بگوید اما دریکو به سمت پنجره چرخید و حتی نیم نگاهی به مادرش نینداخت.
مادری که با چشمانش نگاه های پسرش را گدایی میکرد.
«میدونی که لرد سیاه ازش خواست...»
دریکو فریاد زد:«اون هم قبول کرد. بس کن مادر، میدونی که میتونست جلوش رو بگیره. چرا اینکارو نکرد؟ ها؟ چرا؟ چون براش مهم نیست من چی میکشم.»
دریکو این را گفت و آستین دست چپش را بالا زد.
جایی که علامت مرگخوارها روی پوست سفید و روشنش حک شده بود و خودنمایی میکرد.
«این هنرنمایی شما نیست؟»
زبان نارسیسا بند آمده بود. حق با پسرش بود. او قربانی اتفاقی شده بود که هیچ نقشی در آن نقشی در آن نداشت و سکوت، تنها پاسخی بود که میتوانست به پسرش بدهد.
همان پاسخی که پسرش از او نمیخواست.
دریکو از میان کوپه ای از لباس هایش که به روی یکدیگر انباشته شده بودند سوییشرت قهوه ای اش را بیرون کشید و از اتاق بیرون رفت.
پس از گذشت چند لحظه صدای سرشار از محبت نارسیسا در عمارت پیچید.
«دریکو صبر کن.»
اما تنها پاسخی که عمارت به او بازمیگرداند صدای پای پسری بود که به تکیه گاه همیشگی اش پشت کرده بود.
و در نهایت، صدای به هم خوردن لولای در سلطنتی عمارت، که مژده ی آزادی پسرک را از عمارتی که همانند زندان بود میداد در تمام خانه پیچید. خانه ای که با نبود دریکو، دیگر بوی خانه نمیداد.
بوی نم باران میآمد. بوی مورد علاقه ی دریکو.
بویی که داشت او را وادار میکرد به یک پارک رفته و کمی در آنجا بنشیند تا کمی خود را تسکین بدهد.
موهایش زیر باران خیس شده بودند و همانند یک موش آب کشیده شده بود.
مشکلی دیگر هم وجود داشت؛ امکان داشت سرما بخورد.
البته، قطعا قرار بود سرما بخورد اما اصلا مگر کسی اهمیتی هم میداد؟
تا به خود آمد متوجه شد که پاهایش او را به سمت یک پارک در اطراف شهر هدایت کرده اند.
پایش را درون چاله ای پر از آب گذاشت و مهر تایید خروج از خانه اش را امضا کرد.
روی یکی از نیمکت های خیس پارک نشست و دستی میان موهای آشفته اش برد.
قطره ای شبنم از برگ درختی به روی صورتش غلتید و از روی گونهاش سرخورد و روی زمین افتاد.
دریکو سرش را به سمت بالا گرفت و دهانش را باز کرد تا بلکم قطره ای از شبنمها درون دهانش بیافتد اما دریغ از یک قطره ی آب.
«تشنته؟»
صدای دختری اورا از حال و هوای خودش در آورد.
چرا دریکو صدای نزدیک شدن دخترک را نشنید؟
دریکو سرش را بالا آورد و به چهره او نگاه کرد.
همکلاسی اش بود. آستوریا گرین گراس.
او اینجا چه میکرد؟
موهای قهوه ای اش خیس شده بود و صورت و چشمانش را میپوشاند. لباس هایش گلی بودند و روی صورتش خراش کوچکی وجود داشت که احتمالا بخاطر کشیده شدن یک چوب روی صورتش بود.
ظاهر او حتی از دریکو هم آشفته تر بود.
دریکو چشمان خاکستری رنگش را ریز کرد و با لحنی خالی از احساس پرسید:«آستوریا؟»
آستوریا لبخندی دندان نما زد و با کمی هیجان که در صدایش نمایان بود گفت:«آره. تو اینجا چیکار میکنی؟»و پس از پرسیدن سوالش سرفه ی ریزی کرد.
دریکو ابرویش را بالا برد و گفت:«من باید این سوال رو بپرسم.»
«خونه ی ما همین نزدیکیه. من همیشه میام اینجا.»
دریکو سرش را پایین انداخت.
آنچه که در میان ظاهر آشفته ی آستوریا توجه را جلب میکرد چشمانش بود. مشخص بود که به تازگی سرما خورده بوده است زیرا در گودی چشمانش سیاهی دیده میشد اما همچنان شاد و سرزنده بنظر میرسید.
«مریض بودی؟»
سوال ناگهانی دریکو باعث شد که آستوریا کمی جا بخورد.
«آره چطور؟»
«پس چرا تو همچین هوایی اومدی بیرون؟»
آستوریا سوالش را به خودش بازگرداند.
«خودت برای چی اومدی؟»
«حوصله ی خونمون رو نداشتم. سوالم رو با سوال جواب نده.»
آستوریا چشمش را چرخاند.
«باشه. حوصلم تو خونه سر رفته بود.»
دریکو سرش را تکان داد و لبخندی مصنوعی زد. سپس دوباره سرش را بالا گرفت و دهانش را باز کرد و در انتظار قطره ای شبنم نشست.
آستوریا هوفی کشید و گفت:«میتونم پیشت بشینم؟»
دریکو بدون آن که سرش را بالا بیاورد گفت:«بشین.»
آستوریا روی نیمکت خیس نشست. البته چندان هم اهمیتی نداشت چون لباس هایش از قبل با آب مزین شده بودند.
کم کم ابر های بارانی جایشان را به خورشید هدیه میکردند و نور از میان شکاف ابرها به روی زمین میافتاد.
ابرها از میانه ی آسمان یکدیگر را هل میدادند تا نور به سطح زمین برسد و روی قلب تیره ی فانی ها سایه بیافکند.
و در آن میان، دریکو و آستوریا، درکنار هم نشسته و بی صدا قلب دیگری را تسکین میدادند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
فضای تالار پیشگویی با طنین خندهی شریرانه و ناقوسمانند بلاتریکس لسترنج میلرزید. هری دقیقاً لحظهای را دید که طلسم سرخرنگ به سینه سیریوس برخورد کرد. زمان گویی در مایهای غلیظ و چسبناک بازایستاد. بدن سیریوس قوس برداشت، پاهایش روی لبهی سنگیِ آن پردهی سیاه و مواج لغزید؛ پردهای که انگار با بادی نادیدنی حرکت میکرد.
هری فریاد زد—فریادی خشک که گلویش را سوزاند اما خودش هم آن را نشنید.
اما سیریوس سقوط نکرد.
با جهشی ناگهانی و از روی غریزه، دست راستش را به هوا انداخت و انگشتانش به لبهی ناهموار ستون سنگی گیر کرد. صدای خرد شدن دردناک ناخنهایش در میان هیاهوی نبرد گم شد و خطی از خون سرخ و گرم روی سنگ باستانی بر جای ماند. رموس لوپین با چهرهای از فرط وحشت وحشیشده، خود را پیش انداخت، مچ دست خونآلود سیریوس را چسبید و با تمام قوای بدنش او را به سمت جلو کشید.
سیریوس روی کف سرد و سنگی تالار افتاد، سینه و شانههایش با ضرباهنگی تند بالا و پایین میرفت. نگاهش زل زده بود به سقف و خندهای کوتاه، خشک و ترکخورده از گلویش بیرون جهید؛ خندهای که بیشتر به سرفه شبیه بود.
«تقریباً... لعنتی... تقریباً رفتم.»
بلاتریکس برای یک کسر از ثانیه خشکش زد، انگار باور نمیکرد مرگ از دستش گریخته باشد. اما همان لحظه، با نوری طلایی و چشمگیر، آلبوس دامبلدور از پلکان هبوط کرد و فضای تالار یکباره تغییر یافت. بقیه ماجرا در هیاهویی از پرتوهای رنگارنگ گذشت؛ مرگخوران فرار کردند یا به زانو درآمدند و وزارت سحر و جادو بالاخره ناچار شد حقیقت تلخ بازگشت لرد سیاه را بپذیرد. اما هری در تمام آن مدت، چشمانش را از دست لرزان و خونآلود سیریوس برنداشته بود.
دو هفته بعد، شماره دوازده میدان گریمولد دیگر آن مکان خفهکننده و تاریک سابق به نظر نمیرسید. سیریوس بیشتر قابهای نفرینشده را با پارچههای تیره پوشانده یا از دیوار کنده بود—اگرچه پرتره مادربزرگش هنوز از پس پارچهها جیغهای شنیعی میکشید. کریچر هنوز زیر لب فحش میداد و به اجداد والامقامش درود میفرستاد، اما حالا مجبور بود برای دو نفر بشقاب بچیند.
هری هرگز به خیابان پریوت برنگشت. دامبلدور، پس از بحثی طولانی و فشرده پشت درهای بسته، با اکراه پذیرفته بود که حضور یک سرپرست قانونی جادوگر که حاضراست برای هری جان بدهد، میتواند نفوذناپذیریِ پیوند خونی پتونیا را جبران کند—به این شرط که هری تابستانها حداقل یک هفته را در خانه خالهاش بگذراند. هری آن یک هفته را با دندانقروچه و فک فشرد شد قبول کرد.
اولین شب واقعیاش در گریمولد، سیریوس روی مبل چرمی و ساییدهشدهی اتاق نشینمن نشسته بود و بطری نصفهنیمهای از ویسکی آتشین را در دست میچرخاند. موهای سیاهش شفته و بلندتر از همیشه روی شانههایش ریخته بود و سایههای بنفش و عمیقی زیر چشمانش سایه انداخته بود. هری در درگاه اتاق ایستاده بود، دستهایش را در جیبش فرو کرده بود و نمیدانست باید وارد شود یا نه.
سیریوس بطری را روی میز چوبی گذاشت، جرقهای از درون آتشدان روی صورت استخوانیاش درخشید و به هری نگاه کرد.
«میخوای بدونی با این خانه چه کار کنیم؟ یا میخوای بدونی با تو باید چه کار کنم؟»
هری شانههایش را بالا انداخت، صدایش در سکوت خانه کوچک به نظر میرسید: «هر دو.»
لبهای سیریوس کش آمد. این بار خندهاش کمی گرمتر بود؛ سایهای از همان سیریوس بلکِ پرشورِ دوران هاگوارتز.
«خانه رو تمیز میکنیم... زنگارشو میگیریم. تو هم... خب، تو دیگه مجبور نیستی تنها باشی. قول میدم.»
آن تابستان، تابستانی عجیب و باورنکردنی بود. سیریوس صبحها دیر از خواب بیدار میشد، موهایش را بیپروا با طلسمی سرهمبندیشده پشت سرش میبست و با صدایی رسا ترانههای قدیمی جادوگری را زمزمه میکرد—صرفاً برای اینکه کریچر را تا حد جنون عصبانی کند. برای اولین بار بعد از سالها، هری صبحها با بوی قهوهی تلخ و نان برشته بیدار میشد. کسی در خانه بود که وقتی کابوسهای زخم پیشانیاش او را با تعریق سرد از خواب میپراند، میتوانست راهرو را طی کند و در اتاقش را بزند.
اما سایهها به این راحتی دست از سر خانه برنمیداشتند.
شبها، سیریوس با فریاد از خواب میپرید. یک شب، هری با شنیدن صدای آشفتهای به اتاق او رفت. سیریوس روی لبهی تخت نشسته بود، صورتش را میان دو دست پر از زخم افشرده بود و شانههایش به شدت میلرزید.
«هنوز فکر میکنم پشت اون پردهام...» او زمزمه کرد، صدایش چنان بم بود که انگار از ته چاهی بیرون میآمد. «گاهی صبحها که چشم باز میکنم، چند ثانیه طول میکشه تا بفهمم هنوز نفسم میرسه. هنوز سرمای اونجا رو حس میکنم... تاریک و خالی.»
هری بیآنکه حرفی بزند، پیش رفت و روی زمین، کنار تخت نشست. شانه به شانهی او تکیه داد. سیریوس پس از مدتی دستهایش را پایین آورد و با چشمان خاکستری و خستهاش به او زل زد.
«تو خیلی شبیه جیمز شدی... نه، این سکوتت... این دقیقاً لیلیه. همون سکوت سنگینی که همه چیز رو میفهمه، بدون اینکه لازم باشه حتی یک کلمه بگه.»
هری چیزی نگفت. فقط همانجا ماند. صبح روز بعد، زمانی که شعاعهای بیرمق خورشید لندن از میان پردههای کثیف به درون تابید، هری هنوز کنار تخت سیریوس خوابیده بود و سرش به پاتختی تکیه داشت.
وقتی سال ششم در هاگوارتز آغاز شد، همهچیز رنگ دیگری به خود گرفته بود. هری دیگر آن دانشآموز گوشهگیری نبود که فقط جغدهای رسمی یا نامههای کوتاه از بزرگترها دریافت میکرد. نامههای سیریوس منظم، طولانی و گاه کاملاً آشفته بودند؛ نامههایی که روی کاغذهای پوستیِ تجعدیافته نوشته شده بودند و پر بودند از فحشهای بدسابقه به اسنیپ، یا خاطراتی ناگهانی از دوران شبانهروزی با جیمز و رموس. در یکی از نامهها نوشته بود:
*«امروز کریچر رو مجبور کردم برای شام پای استیک درست کنه. طعمش شبیه چکمههای کهنهی آرتور بود، اما حداقل سعیش رو کرد. وقتی برگشتی باید حتماً یه تکه ازش رو امتحان کنی، فقط برای اینکه ببینی چطور زنده موندم!»*
سال قبل، وقتی اومبریج درس دفاع در برابر جادوی سیاه را به یک سیرک بیخاصیت بدل کرده بود، هری احساس میکرد تمام بار جهان روی شانههای اوست. اما حالا همهچیز فرق داشت. سیریوس از طریق رموس و کینگزلی تمام اخبار هاگوارتز را دنبال میکرد. یک شب، وقتی هری از طریق شبکه بودوآر و شومینه مخفی با گریمولد ارتباط برقرار کرد، سیریوس منتظرش بود. او روی میز کهنه، نقشههای معمارانه و طلسمهای باستانی را پهن کرده بود.
«داری ارتش درست میکنی، نه؟»
هری نگاهش را دزدید: «بله.»
سیریوس لحظهای سکوت کرد، سپس صندلی چوبی را عقب کشید و با لبخندی مرموز نشست.
«عالیه. پس منم کمکت میکنم. نه با اومدن به مدرسه—این احمقانهترین کاریه که میتونم بکنم. اما با برنامهها. با افسونهایی که توی کتابهای درسیِ سانسورشدهی وزارتخانه پیداشون نمیکنی. با چیزهایی که من و جیمز توی پانزدهسالگی امتحان کردیم و نزدیک بود خودمون رو به کشتن بدیم.»
آن شب تا سحر صحبت کردند. سیریوس با نوک چوبدستیاش نقشهی اتاق نیازمندیها را بازسازی کرد و به هری یاد داد چطور طلسمهای دفاعی را متراکمتر کند. هری برای اولین بار حس کرد که صخرهای محکم پشت سرش دارد؛ نه یک استاد دور و دستننیافتنی، بلکه کسی که خودش در میان گلولای جنگیده بود.
اما آزمون واقعی زمانی فرارسید که ولدمورت سعی کرد ذهنش را مسموم کند.
وقتی هری روی تخت خوابگاه کابوسی دید که در آن سیریوس زیر شکنجه شلاق میخورد، پیش از آنکه بتواند عبای سفرش را بپوشد و دیوانهوار به سمت وزارتخانه بدود، جغد خاکستری و بزرگی با سر صدا از پنجره وارد شد. نامهای روی کاغذ پوستیِ چروکیده به پایش بسته شده بود. خط سیریوس شتابزده اما خوانا بود:
*«نرو. این یک دام ذهنیه. من همینجا هستم، سالم و زنده. رموس هم کنارمه. اگر پاتو از هاگوارتز بیرون بگذاری، دقیقاً همون چیزی رو بهش میدی که دنبالشه. به دامبلدور بگو.»*
هری نامه را فشار داد. کاغذ زیر انگشتانش مچاله شد. قلبش مثل طبل میکوبید، اما حس واقعی بودن آن نامه و دستخط آشنا، زنجیرِ توهم را گسست. او به سمت دفتر مدیر دوید.
دامبلدور، پشت میز بزرگش، با وقار و چشمان آبی و نافذش به هری نگریست: «سیریوس درست میگوید، هری. ولدمورت از پیوند آسیبپذیر شما سوءاستفاده کرد. اما حالا که نقشه اولیه او ناکام مانده، او رفتاری بیرحمانهتر پیش خواهد گرفت.»
پیشبینی دامبلدور درست بود. مرگخوران نفوذ خود به قلعه را جلو انداختند. اما این بار، محفل ققنوس غافلگیر نشد. سیریوس، با وجود آنکه هنوز تحت تعقیب وزارتخانه بود، با تبدیل شدن به «پدفوت» و استفاده از تونلهای سریِ نقشه غارتگران که هیچکس جز خودش از آنها خبر نداشت، خود را به داخل اسکلت سنگی هاگوارتز رساند.
در میان دود و طلسمهای سرخ و سبزی که در راهروی طبقه چهارم میپیچید، هری او را دید. پدفوت به شکل انسانیاش بازگشت. موهای سیاهش آشفته بود و خطی از خون روی پیشانیاش میدرخشد، اما چشمان خاکستریاش روشنتر از هر زمان دیگری بود.
«فکر کردی بدون من میتونی تمام هیجان بازی رو داشته باشی؟»
آنها شانه به شانه جنگیدند. هری دیگر آن پسرک تنهایی نبود که باید بار تقدیر را یکتنه به دوش بکشد. وقتی یک مرگخور از میان دود به سمت هری طلسمی کشنده فرستاد، سیریوس بدون مکس افسونی سنگین شلیک کرد که جادوگر نقابدار را به دیوار سنگی کوبید. سپس برگشت، دستش را روی گردن هری گذاشت و نفسنفسزنان گفت:
«حواست به پشت سرت باشه، بچه. من هنوز اینجام.»
وقتی نبرد به پایان رسید و مرگخورانِ باقیمانده در تاریکی جنگل ممنوعه ناپدید شدند، سیریوس و هری روی پلکان سنگی هاگوارتز نشستند. دست سیریوس روی شانه هری سنگینی میکرد—انگشتانش هنوز کمی از فرط فشار میلرزیدند.
«میدونی...» سیریوس به آسمان تیره که کمکم به خاکستریِ سحرگاه میگرایید نگاه کرد، «اون پرده هنوز اونجاست. هنوز زمزمه میکنه. اما امشب نه... امشب هیچکدوممون رو نبرد.»
هری سرش را بالا آورد. برجهای هاگوارتز استوار ایستاده بودند و ستارهها در حال محو شدن بودند.
«آره،» هری آرام زمزمه کرد. «هر دو اینجاییم.»
چند هفته بعد، در شب خلوت و آرامی در میدان گریمولد، سیریوس جلوی شومینه نشسته بود. آتشویزکی درون لیوانش دستنخورده باقی مانده بود.
«امدی هری؟» بدون اینکه برگردد پرسید.
هری روی مبل کناری نشست: «آمدم.»
سیریوس مدتی به شعلههای نارنجی زل زد، سپس با صدایی آهسته گفت: «میدونی بدترین قسمت اون دوازده سال توی آزکابان چی بود؟ نه سرمای دیمنتورها بود، نه گرسنگی... بدترینش این بود که هر روز با این فکر بیدار میشدم که جیمز و لیلی مردن و من نتونستم کاری بکنم. حالا که برگشتم، هر ثانیه سعی میکنم اون زمانِ از دسترفته رو جبران کنم... اما گاهی واقعاً نمیدونم چطور.»
هری نگاهش کرد. لبخندی کوچک و بیصدا روی لبهایش نشست.
«همین که اینجایی... کافیه.»
سیریوس سرش را چرخاند. نگاهش روی چهره هری درنگ کرد و برای اولین بار، لبخندی بر لبهایش نشست که هیچ نشانی از تلخی، انتقام یا گذشتهی تاریک نداشت. لبخندی خالص و زنده.
«پس بهم قول بده... قول بده تا آخر این مسیر کنارم میمونی. حتی اگر گاهی مثل گذشته کارهای احمقانه ازم سر زد.»
هری محکم سر تکان داد: «قول میدم.»
آن شب، وقتی هری به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید، برای اولین بار در تمام زندگیاش حس کرد پناهگاهی واقعی دارد. نه خانهای از طلسمهای حفاظتی، بلکه خانهای ساختهشده از پیوندی واقعی. و برای اولین بار، هری باور کرد که شاید—فقط شاید—این داستان پایان متفاوتی داشته باشد. نه داستان قهرمانی تنها که برای نجات جهان قربانی میشود، بلکه داستان پسری که پس از نبردهای سخت، کسی در خانه منتظرش است تا در را باز کند و بگوید: «رسیدی؟ شام روی میزه.»
هری فریاد زد—فریادی خشک که گلویش را سوزاند اما خودش هم آن را نشنید.
اما سیریوس سقوط نکرد.
با جهشی ناگهانی و از روی غریزه، دست راستش را به هوا انداخت و انگشتانش به لبهی ناهموار ستون سنگی گیر کرد. صدای خرد شدن دردناک ناخنهایش در میان هیاهوی نبرد گم شد و خطی از خون سرخ و گرم روی سنگ باستانی بر جای ماند. رموس لوپین با چهرهای از فرط وحشت وحشیشده، خود را پیش انداخت، مچ دست خونآلود سیریوس را چسبید و با تمام قوای بدنش او را به سمت جلو کشید.
سیریوس روی کف سرد و سنگی تالار افتاد، سینه و شانههایش با ضرباهنگی تند بالا و پایین میرفت. نگاهش زل زده بود به سقف و خندهای کوتاه، خشک و ترکخورده از گلویش بیرون جهید؛ خندهای که بیشتر به سرفه شبیه بود.
«تقریباً... لعنتی... تقریباً رفتم.»
بلاتریکس برای یک کسر از ثانیه خشکش زد، انگار باور نمیکرد مرگ از دستش گریخته باشد. اما همان لحظه، با نوری طلایی و چشمگیر، آلبوس دامبلدور از پلکان هبوط کرد و فضای تالار یکباره تغییر یافت. بقیه ماجرا در هیاهویی از پرتوهای رنگارنگ گذشت؛ مرگخوران فرار کردند یا به زانو درآمدند و وزارت سحر و جادو بالاخره ناچار شد حقیقت تلخ بازگشت لرد سیاه را بپذیرد. اما هری در تمام آن مدت، چشمانش را از دست لرزان و خونآلود سیریوس برنداشته بود.
دو هفته بعد، شماره دوازده میدان گریمولد دیگر آن مکان خفهکننده و تاریک سابق به نظر نمیرسید. سیریوس بیشتر قابهای نفرینشده را با پارچههای تیره پوشانده یا از دیوار کنده بود—اگرچه پرتره مادربزرگش هنوز از پس پارچهها جیغهای شنیعی میکشید. کریچر هنوز زیر لب فحش میداد و به اجداد والامقامش درود میفرستاد، اما حالا مجبور بود برای دو نفر بشقاب بچیند.
هری هرگز به خیابان پریوت برنگشت. دامبلدور، پس از بحثی طولانی و فشرده پشت درهای بسته، با اکراه پذیرفته بود که حضور یک سرپرست قانونی جادوگر که حاضراست برای هری جان بدهد، میتواند نفوذناپذیریِ پیوند خونی پتونیا را جبران کند—به این شرط که هری تابستانها حداقل یک هفته را در خانه خالهاش بگذراند. هری آن یک هفته را با دندانقروچه و فک فشرد شد قبول کرد.
اولین شب واقعیاش در گریمولد، سیریوس روی مبل چرمی و ساییدهشدهی اتاق نشینمن نشسته بود و بطری نصفهنیمهای از ویسکی آتشین را در دست میچرخاند. موهای سیاهش شفته و بلندتر از همیشه روی شانههایش ریخته بود و سایههای بنفش و عمیقی زیر چشمانش سایه انداخته بود. هری در درگاه اتاق ایستاده بود، دستهایش را در جیبش فرو کرده بود و نمیدانست باید وارد شود یا نه.
سیریوس بطری را روی میز چوبی گذاشت، جرقهای از درون آتشدان روی صورت استخوانیاش درخشید و به هری نگاه کرد.
«میخوای بدونی با این خانه چه کار کنیم؟ یا میخوای بدونی با تو باید چه کار کنم؟»
هری شانههایش را بالا انداخت، صدایش در سکوت خانه کوچک به نظر میرسید: «هر دو.»
لبهای سیریوس کش آمد. این بار خندهاش کمی گرمتر بود؛ سایهای از همان سیریوس بلکِ پرشورِ دوران هاگوارتز.
«خانه رو تمیز میکنیم... زنگارشو میگیریم. تو هم... خب، تو دیگه مجبور نیستی تنها باشی. قول میدم.»
آن تابستان، تابستانی عجیب و باورنکردنی بود. سیریوس صبحها دیر از خواب بیدار میشد، موهایش را بیپروا با طلسمی سرهمبندیشده پشت سرش میبست و با صدایی رسا ترانههای قدیمی جادوگری را زمزمه میکرد—صرفاً برای اینکه کریچر را تا حد جنون عصبانی کند. برای اولین بار بعد از سالها، هری صبحها با بوی قهوهی تلخ و نان برشته بیدار میشد. کسی در خانه بود که وقتی کابوسهای زخم پیشانیاش او را با تعریق سرد از خواب میپراند، میتوانست راهرو را طی کند و در اتاقش را بزند.
اما سایهها به این راحتی دست از سر خانه برنمیداشتند.
شبها، سیریوس با فریاد از خواب میپرید. یک شب، هری با شنیدن صدای آشفتهای به اتاق او رفت. سیریوس روی لبهی تخت نشسته بود، صورتش را میان دو دست پر از زخم افشرده بود و شانههایش به شدت میلرزید.
«هنوز فکر میکنم پشت اون پردهام...» او زمزمه کرد، صدایش چنان بم بود که انگار از ته چاهی بیرون میآمد. «گاهی صبحها که چشم باز میکنم، چند ثانیه طول میکشه تا بفهمم هنوز نفسم میرسه. هنوز سرمای اونجا رو حس میکنم... تاریک و خالی.»
هری بیآنکه حرفی بزند، پیش رفت و روی زمین، کنار تخت نشست. شانه به شانهی او تکیه داد. سیریوس پس از مدتی دستهایش را پایین آورد و با چشمان خاکستری و خستهاش به او زل زد.
«تو خیلی شبیه جیمز شدی... نه، این سکوتت... این دقیقاً لیلیه. همون سکوت سنگینی که همه چیز رو میفهمه، بدون اینکه لازم باشه حتی یک کلمه بگه.»
هری چیزی نگفت. فقط همانجا ماند. صبح روز بعد، زمانی که شعاعهای بیرمق خورشید لندن از میان پردههای کثیف به درون تابید، هری هنوز کنار تخت سیریوس خوابیده بود و سرش به پاتختی تکیه داشت.
وقتی سال ششم در هاگوارتز آغاز شد، همهچیز رنگ دیگری به خود گرفته بود. هری دیگر آن دانشآموز گوشهگیری نبود که فقط جغدهای رسمی یا نامههای کوتاه از بزرگترها دریافت میکرد. نامههای سیریوس منظم، طولانی و گاه کاملاً آشفته بودند؛ نامههایی که روی کاغذهای پوستیِ تجعدیافته نوشته شده بودند و پر بودند از فحشهای بدسابقه به اسنیپ، یا خاطراتی ناگهانی از دوران شبانهروزی با جیمز و رموس. در یکی از نامهها نوشته بود:
*«امروز کریچر رو مجبور کردم برای شام پای استیک درست کنه. طعمش شبیه چکمههای کهنهی آرتور بود، اما حداقل سعیش رو کرد. وقتی برگشتی باید حتماً یه تکه ازش رو امتحان کنی، فقط برای اینکه ببینی چطور زنده موندم!»*
سال قبل، وقتی اومبریج درس دفاع در برابر جادوی سیاه را به یک سیرک بیخاصیت بدل کرده بود، هری احساس میکرد تمام بار جهان روی شانههای اوست. اما حالا همهچیز فرق داشت. سیریوس از طریق رموس و کینگزلی تمام اخبار هاگوارتز را دنبال میکرد. یک شب، وقتی هری از طریق شبکه بودوآر و شومینه مخفی با گریمولد ارتباط برقرار کرد، سیریوس منتظرش بود. او روی میز کهنه، نقشههای معمارانه و طلسمهای باستانی را پهن کرده بود.
«داری ارتش درست میکنی، نه؟»
هری نگاهش را دزدید: «بله.»
سیریوس لحظهای سکوت کرد، سپس صندلی چوبی را عقب کشید و با لبخندی مرموز نشست.
«عالیه. پس منم کمکت میکنم. نه با اومدن به مدرسه—این احمقانهترین کاریه که میتونم بکنم. اما با برنامهها. با افسونهایی که توی کتابهای درسیِ سانسورشدهی وزارتخانه پیداشون نمیکنی. با چیزهایی که من و جیمز توی پانزدهسالگی امتحان کردیم و نزدیک بود خودمون رو به کشتن بدیم.»
آن شب تا سحر صحبت کردند. سیریوس با نوک چوبدستیاش نقشهی اتاق نیازمندیها را بازسازی کرد و به هری یاد داد چطور طلسمهای دفاعی را متراکمتر کند. هری برای اولین بار حس کرد که صخرهای محکم پشت سرش دارد؛ نه یک استاد دور و دستننیافتنی، بلکه کسی که خودش در میان گلولای جنگیده بود.
اما آزمون واقعی زمانی فرارسید که ولدمورت سعی کرد ذهنش را مسموم کند.
وقتی هری روی تخت خوابگاه کابوسی دید که در آن سیریوس زیر شکنجه شلاق میخورد، پیش از آنکه بتواند عبای سفرش را بپوشد و دیوانهوار به سمت وزارتخانه بدود، جغد خاکستری و بزرگی با سر صدا از پنجره وارد شد. نامهای روی کاغذ پوستیِ چروکیده به پایش بسته شده بود. خط سیریوس شتابزده اما خوانا بود:
*«نرو. این یک دام ذهنیه. من همینجا هستم، سالم و زنده. رموس هم کنارمه. اگر پاتو از هاگوارتز بیرون بگذاری، دقیقاً همون چیزی رو بهش میدی که دنبالشه. به دامبلدور بگو.»*
هری نامه را فشار داد. کاغذ زیر انگشتانش مچاله شد. قلبش مثل طبل میکوبید، اما حس واقعی بودن آن نامه و دستخط آشنا، زنجیرِ توهم را گسست. او به سمت دفتر مدیر دوید.
دامبلدور، پشت میز بزرگش، با وقار و چشمان آبی و نافذش به هری نگریست: «سیریوس درست میگوید، هری. ولدمورت از پیوند آسیبپذیر شما سوءاستفاده کرد. اما حالا که نقشه اولیه او ناکام مانده، او رفتاری بیرحمانهتر پیش خواهد گرفت.»
پیشبینی دامبلدور درست بود. مرگخوران نفوذ خود به قلعه را جلو انداختند. اما این بار، محفل ققنوس غافلگیر نشد. سیریوس، با وجود آنکه هنوز تحت تعقیب وزارتخانه بود، با تبدیل شدن به «پدفوت» و استفاده از تونلهای سریِ نقشه غارتگران که هیچکس جز خودش از آنها خبر نداشت، خود را به داخل اسکلت سنگی هاگوارتز رساند.
در میان دود و طلسمهای سرخ و سبزی که در راهروی طبقه چهارم میپیچید، هری او را دید. پدفوت به شکل انسانیاش بازگشت. موهای سیاهش آشفته بود و خطی از خون روی پیشانیاش میدرخشد، اما چشمان خاکستریاش روشنتر از هر زمان دیگری بود.
«فکر کردی بدون من میتونی تمام هیجان بازی رو داشته باشی؟»
آنها شانه به شانه جنگیدند. هری دیگر آن پسرک تنهایی نبود که باید بار تقدیر را یکتنه به دوش بکشد. وقتی یک مرگخور از میان دود به سمت هری طلسمی کشنده فرستاد، سیریوس بدون مکس افسونی سنگین شلیک کرد که جادوگر نقابدار را به دیوار سنگی کوبید. سپس برگشت، دستش را روی گردن هری گذاشت و نفسنفسزنان گفت:
«حواست به پشت سرت باشه، بچه. من هنوز اینجام.»
وقتی نبرد به پایان رسید و مرگخورانِ باقیمانده در تاریکی جنگل ممنوعه ناپدید شدند، سیریوس و هری روی پلکان سنگی هاگوارتز نشستند. دست سیریوس روی شانه هری سنگینی میکرد—انگشتانش هنوز کمی از فرط فشار میلرزیدند.
«میدونی...» سیریوس به آسمان تیره که کمکم به خاکستریِ سحرگاه میگرایید نگاه کرد، «اون پرده هنوز اونجاست. هنوز زمزمه میکنه. اما امشب نه... امشب هیچکدوممون رو نبرد.»
هری سرش را بالا آورد. برجهای هاگوارتز استوار ایستاده بودند و ستارهها در حال محو شدن بودند.
«آره،» هری آرام زمزمه کرد. «هر دو اینجاییم.»
چند هفته بعد، در شب خلوت و آرامی در میدان گریمولد، سیریوس جلوی شومینه نشسته بود. آتشویزکی درون لیوانش دستنخورده باقی مانده بود.
«امدی هری؟» بدون اینکه برگردد پرسید.
هری روی مبل کناری نشست: «آمدم.»
سیریوس مدتی به شعلههای نارنجی زل زد، سپس با صدایی آهسته گفت: «میدونی بدترین قسمت اون دوازده سال توی آزکابان چی بود؟ نه سرمای دیمنتورها بود، نه گرسنگی... بدترینش این بود که هر روز با این فکر بیدار میشدم که جیمز و لیلی مردن و من نتونستم کاری بکنم. حالا که برگشتم، هر ثانیه سعی میکنم اون زمانِ از دسترفته رو جبران کنم... اما گاهی واقعاً نمیدونم چطور.»
هری نگاهش کرد. لبخندی کوچک و بیصدا روی لبهایش نشست.
«همین که اینجایی... کافیه.»
سیریوس سرش را چرخاند. نگاهش روی چهره هری درنگ کرد و برای اولین بار، لبخندی بر لبهایش نشست که هیچ نشانی از تلخی، انتقام یا گذشتهی تاریک نداشت. لبخندی خالص و زنده.
«پس بهم قول بده... قول بده تا آخر این مسیر کنارم میمونی. حتی اگر گاهی مثل گذشته کارهای احمقانه ازم سر زد.»
هری محکم سر تکان داد: «قول میدم.»
آن شب، وقتی هری به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید، برای اولین بار در تمام زندگیاش حس کرد پناهگاهی واقعی دارد. نه خانهای از طلسمهای حفاظتی، بلکه خانهای ساختهشده از پیوندی واقعی. و برای اولین بار، هری باور کرد که شاید—فقط شاید—این داستان پایان متفاوتی داشته باشد. نه داستان قهرمانی تنها که برای نجات جهان قربانی میشود، بلکه داستان پسری که پس از نبردهای سخت، کسی در خانه منتظرش است تا در را باز کند و بگوید: «رسیدی؟ شام روی میزه.»
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

"فرار"
مردی با صدای بلند میگریست و به کسی که آنجا حضور نداشت التماس میکرد او را ببخشد. دیگری از دردی مینالید که اظهار میکرد منشا آن را نمیداند. چند نفرشان هم بیهدف فریاد میزدند. ولی از همه اینها بدتر، کسانی بودند که خاموش میماندند.
در این دوازده سال، فهمیده بود فریاد و ناله و نفرین بسیار امیدبخشتراند و این سکوت است که باید از آن ترسید. اینجا خاموشی دو معنا داشت: یا حاکی از مرگ بود، یا نشان از شومترین بوسه دنیا!
اولین باری که با این سکوت مواجه شد را درست به یاد نداشت؛ مربوط میشد به دورانی که پسر کراوچ اینجا بود؟ یا شاید هم قبلتر...با هوریس مکنر، یا آلفرد لسترنج.
حتی خودش هم ناخواسته ناله میکرد. در عذابی غوطهور بود که نمیدانست از کجا سرچشمه میگیرد. میفهمید که درد دارد، ولی نمیتوانست مرکز درد را پیدا کند. سعی کرد نسبت به آن بیتوجه باشد و همان لحظه صدایی به گوشش رسید که این کار را برایش آسانتر کرد.
صدای قدمهایی که نزدیک میشد را به وضوح میشنید؛ ولی دمنتورها که هنگام حرکت صدا تولید نمیکردند! بالاخره او هم دیوانه شده بود؟
صاحب قدمها در معرض دیدش قرار گرفت. جواب "نه" بود؛ هنوز عقلش را از دست نداده بود.
مرد شنلپوش در حالیکه کلاه لبهدار لیموییاش را طوری در دست میفشرد که گویی هستی و نیستیاش وابسته به حفظ آن کلاه است، خمیده و لرزان قدمی جلوتر آمد و به در سلول او نزدیکتر شد.
_ دوباره همو دیدیم، بلک. ها؟
اینجا زیاد پیش نمیآمد که کسی او را خطاب قرار دهد. به هر حال تنها کسانی که ملاقاتشان میکرد دمنتورها بودند، آنها نیز تمایل زیادی به صحبت و برقراری ارتباط نشان نمیدادند!
بدش نمیآمد کمی با وزیر صحبت کند. ولی انگار تارهای صوتیاش طی این سالها کار خود را از یاده برده و در تولید صدا ناتوان بودند. پس ساکت ماند و فقط از پشت میلهها به فاج زل زد.
_ به حق ریش مرلین! قیافهش هر چی میگذره وحشتناکتر میشه!
با سکوت سیریوس، وزیر از به حرف گرفتن او ناامید شد و تصمیم به رفتن گرفت. لحظه آخر چشم سیریوس به روزنامهای افتاد که از جیب شنل راهراه او بیرون زده بود. خواندن اخبار دنیای جادویی بسیار سرگرم کنندهتر از گوش دادن به نالهها و هذیانهای اطرافش به نظر میرسید.
سعی کرد صدایش را صاف کند و سرفهای که بیشباهت به پارس سگ نبود نگاه فاج را دوباره سمت او برگرداند. سرانجام سیریوس گفت:
_ من...میتونم اونو داشته باشم؟
و با اشتیاقی که نمودی بیرونی در ظاهر اسکلت مانندش نداشت به روزنامه زل زد. وزیر سحر و جادو همچنان گیج و منگ به او چشم دوخته بود.
_ اینجا حوصلهم سر میره. میدونین جناب وزیر...یکم خسته کنندهست!
فاج با دهانی باز و نگاهی خیره دست به جیبش برد و روزنامه را بیرون آورد. گویا دوازده سال بودن در آزکابان هیچ تاثیری روی بلک نگذاشته و مغزش هنوز سالم بود. این موضوع او را به وحشت میانداخت.
در حرکتی سریع روزنامه را از بین میلهها پیش پای بلک انداخت و یک گام عقب رفت. سعی کرد آب دهانش را قورت بدهد ولی ناموفق بود؛ کم کم داشت احساس خفگی میکرد. چند گام دیگر به عقب برداشت، ناگهان چرخید، سرعت قدمهایش بیشتر شد و آنجا را ترک کرد.
سیریوس اگر میتوانست از پیدا کردن سرگرمی جدید و فرصت باخبر شدن از اتفاقات دنیای جادویی خوشحال میشد. اما دمنتورها مدام در راهروی بین سلولها گشت میزدند و اندک بارقه نوری که در وجود زندانیها پدیدار میشد را خاموش میکردند.
جدیدترین شماره روزنامه پیام امروز را روی پایش گذاشت و مشغول خواندن آن شد. ریتا اسکیتر مقالهای تحت عنوان "دامبلدور؛ جادوگر قرن یا کلهپوک؟" نوشته و پرسیده بود آیا با توجه به حوادث سال تحصیلی گذشته، بازگشت دامبلدور در مقام مدیر مدرسه به هاگوارتز انتخاب درستی بوده است؟
سیریوس نمیدانست سال گذشته چه حوادثی در هاگوارتز به وقوع پیوسته، ولی احتمال میداد در ادامه مقاله که صفحه دوازده آمده بود ریتا مفصل به این اتفاقات پرداخته باشد.
قبل از ورق زدن روزنامه، چشم سیریوس به عکس بزرگی از یک خانواده پرجمعیت افتاد که با این توضیح همراه بود : خانواده ویزلی، جایزه بزرگ سالانه پیام امروز(گالیون ربا) را بردند.
ویزلیها از خاندانهای اصیل جادوگری بودند، اما چیزی که توجه سیریوس را به آن تصویر جلب کرد این نبود. موشی که روی شانه کوچکترین پسر خانواده ایستاده بود، او را به یاد پستترین آدمی میانداخت که در عمرش دیده بود.
بیاختیار سرش را پایینتر برد تا از نزدیک او را ببیند و...قلبش در سینه فرو ریخت! روی شانه آن پسر یک موش نایستاده بود؛ این پیتر بود که سیریوس بار دیگر و بعد از دوازده سال او را میدید.
سیریوس با چشمهایی که تا آخر باز شده بود متن گزارش مربوط به خانواده ویزلی را خواند و سرمایی آشنا در وجودش دوید که هیچ ارتباطی به حضور دمنتورها نداشت.
این حس را، این سرمای وحشتناک را خوب به خاطر داشت. شبی که پناهگاه پیتر را خالی یافت و فهمید که جان جیمز و خانوادهاش در خطر است همین حس را داشت. و حالا، پیتر بعد از تمام این سالها هنوز هم به کمین خانواده پاتر نشسته بود. همراه با پسر ویزلیها برمیگشت به جایی که هری هم حضور داشت و بعد از جیمز و لیلی، حالا نوبت پسرشان بود که قربانی شود.
به ناگاه تمام تنش منقبض و روزنامه در دستش مچاله شد. از دردی زوزه کشید که حالا میدانست منشا آن کجاست. زخمی که مرگ جیمز به روحش زده بود، سر باز کرده و خونریزی میکرد.
جیمز بیگناه بود؛ لیلی هم همینطور. هری نیز قرار بود به سرنوشت پدر و مادرش دچار شود؟ سیریوس میخواست مانع شود و حاضر بود در این راه جانش را نیز بدهد. ولی در آزکابان چه کاری از او ساخته بود؟
آزکابان...زندانی که بیگناه و با توطئه پیتر به آن افتاد. نه...هری باید زنده میماند.
سعی کرد لرز تنش را کنترل کند، به زحمت بلند شد و در سلول کوچک و متعفنش ایستاد. دستش را به میلههای در کشید. در این سالها به قدری لاغر شده بود که میتوانست با کمی زحمت و تقلا از میانشان عبور کند.
دستهای رعشته گرفتهاش را مشت کرد و از بین میلهها رد شد. پیش از اینکه دمنتورها سر برسند به سگ سیاه و عظیمی تبدیل شد و با نهایت سرعتی که ضعف جسمانیاش اجازه میداد از سلولش فاصله گرفت.
میرفت تا شاید بتواند خطای گذشته را جبران و اسمش را از لکه ننگ خیانت پاک کند. پیشنهاد اشتباه و مرگبار او بود که جان جیمز را گرفت. اجازه نمیداد آخرین عضو خانواده پاترها هم به دام پیتر، آن موش کثیف بیفتد.
زمان ملاقات دوباره با پسرخواندهاش فرا رسیده بود.
مردی با صدای بلند میگریست و به کسی که آنجا حضور نداشت التماس میکرد او را ببخشد. دیگری از دردی مینالید که اظهار میکرد منشا آن را نمیداند. چند نفرشان هم بیهدف فریاد میزدند. ولی از همه اینها بدتر، کسانی بودند که خاموش میماندند.
در این دوازده سال، فهمیده بود فریاد و ناله و نفرین بسیار امیدبخشتراند و این سکوت است که باید از آن ترسید. اینجا خاموشی دو معنا داشت: یا حاکی از مرگ بود، یا نشان از شومترین بوسه دنیا!
اولین باری که با این سکوت مواجه شد را درست به یاد نداشت؛ مربوط میشد به دورانی که پسر کراوچ اینجا بود؟ یا شاید هم قبلتر...با هوریس مکنر، یا آلفرد لسترنج.
حتی خودش هم ناخواسته ناله میکرد. در عذابی غوطهور بود که نمیدانست از کجا سرچشمه میگیرد. میفهمید که درد دارد، ولی نمیتوانست مرکز درد را پیدا کند. سعی کرد نسبت به آن بیتوجه باشد و همان لحظه صدایی به گوشش رسید که این کار را برایش آسانتر کرد.
صدای قدمهایی که نزدیک میشد را به وضوح میشنید؛ ولی دمنتورها که هنگام حرکت صدا تولید نمیکردند! بالاخره او هم دیوانه شده بود؟
صاحب قدمها در معرض دیدش قرار گرفت. جواب "نه" بود؛ هنوز عقلش را از دست نداده بود.
مرد شنلپوش در حالیکه کلاه لبهدار لیموییاش را طوری در دست میفشرد که گویی هستی و نیستیاش وابسته به حفظ آن کلاه است، خمیده و لرزان قدمی جلوتر آمد و به در سلول او نزدیکتر شد.
_ دوباره همو دیدیم، بلک. ها؟
اینجا زیاد پیش نمیآمد که کسی او را خطاب قرار دهد. به هر حال تنها کسانی که ملاقاتشان میکرد دمنتورها بودند، آنها نیز تمایل زیادی به صحبت و برقراری ارتباط نشان نمیدادند!
بدش نمیآمد کمی با وزیر صحبت کند. ولی انگار تارهای صوتیاش طی این سالها کار خود را از یاده برده و در تولید صدا ناتوان بودند. پس ساکت ماند و فقط از پشت میلهها به فاج زل زد.
_ به حق ریش مرلین! قیافهش هر چی میگذره وحشتناکتر میشه!
با سکوت سیریوس، وزیر از به حرف گرفتن او ناامید شد و تصمیم به رفتن گرفت. لحظه آخر چشم سیریوس به روزنامهای افتاد که از جیب شنل راهراه او بیرون زده بود. خواندن اخبار دنیای جادویی بسیار سرگرم کنندهتر از گوش دادن به نالهها و هذیانهای اطرافش به نظر میرسید.
سعی کرد صدایش را صاف کند و سرفهای که بیشباهت به پارس سگ نبود نگاه فاج را دوباره سمت او برگرداند. سرانجام سیریوس گفت:
_ من...میتونم اونو داشته باشم؟
و با اشتیاقی که نمودی بیرونی در ظاهر اسکلت مانندش نداشت به روزنامه زل زد. وزیر سحر و جادو همچنان گیج و منگ به او چشم دوخته بود.
_ اینجا حوصلهم سر میره. میدونین جناب وزیر...یکم خسته کنندهست!
فاج با دهانی باز و نگاهی خیره دست به جیبش برد و روزنامه را بیرون آورد. گویا دوازده سال بودن در آزکابان هیچ تاثیری روی بلک نگذاشته و مغزش هنوز سالم بود. این موضوع او را به وحشت میانداخت.
در حرکتی سریع روزنامه را از بین میلهها پیش پای بلک انداخت و یک گام عقب رفت. سعی کرد آب دهانش را قورت بدهد ولی ناموفق بود؛ کم کم داشت احساس خفگی میکرد. چند گام دیگر به عقب برداشت، ناگهان چرخید، سرعت قدمهایش بیشتر شد و آنجا را ترک کرد.
سیریوس اگر میتوانست از پیدا کردن سرگرمی جدید و فرصت باخبر شدن از اتفاقات دنیای جادویی خوشحال میشد. اما دمنتورها مدام در راهروی بین سلولها گشت میزدند و اندک بارقه نوری که در وجود زندانیها پدیدار میشد را خاموش میکردند.
جدیدترین شماره روزنامه پیام امروز را روی پایش گذاشت و مشغول خواندن آن شد. ریتا اسکیتر مقالهای تحت عنوان "دامبلدور؛ جادوگر قرن یا کلهپوک؟" نوشته و پرسیده بود آیا با توجه به حوادث سال تحصیلی گذشته، بازگشت دامبلدور در مقام مدیر مدرسه به هاگوارتز انتخاب درستی بوده است؟
سیریوس نمیدانست سال گذشته چه حوادثی در هاگوارتز به وقوع پیوسته، ولی احتمال میداد در ادامه مقاله که صفحه دوازده آمده بود ریتا مفصل به این اتفاقات پرداخته باشد.
قبل از ورق زدن روزنامه، چشم سیریوس به عکس بزرگی از یک خانواده پرجمعیت افتاد که با این توضیح همراه بود : خانواده ویزلی، جایزه بزرگ سالانه پیام امروز(گالیون ربا) را بردند.
ویزلیها از خاندانهای اصیل جادوگری بودند، اما چیزی که توجه سیریوس را به آن تصویر جلب کرد این نبود. موشی که روی شانه کوچکترین پسر خانواده ایستاده بود، او را به یاد پستترین آدمی میانداخت که در عمرش دیده بود.
بیاختیار سرش را پایینتر برد تا از نزدیک او را ببیند و...قلبش در سینه فرو ریخت! روی شانه آن پسر یک موش نایستاده بود؛ این پیتر بود که سیریوس بار دیگر و بعد از دوازده سال او را میدید.
سیریوس با چشمهایی که تا آخر باز شده بود متن گزارش مربوط به خانواده ویزلی را خواند و سرمایی آشنا در وجودش دوید که هیچ ارتباطی به حضور دمنتورها نداشت.
این حس را، این سرمای وحشتناک را خوب به خاطر داشت. شبی که پناهگاه پیتر را خالی یافت و فهمید که جان جیمز و خانوادهاش در خطر است همین حس را داشت. و حالا، پیتر بعد از تمام این سالها هنوز هم به کمین خانواده پاتر نشسته بود. همراه با پسر ویزلیها برمیگشت به جایی که هری هم حضور داشت و بعد از جیمز و لیلی، حالا نوبت پسرشان بود که قربانی شود.
به ناگاه تمام تنش منقبض و روزنامه در دستش مچاله شد. از دردی زوزه کشید که حالا میدانست منشا آن کجاست. زخمی که مرگ جیمز به روحش زده بود، سر باز کرده و خونریزی میکرد.
جیمز بیگناه بود؛ لیلی هم همینطور. هری نیز قرار بود به سرنوشت پدر و مادرش دچار شود؟ سیریوس میخواست مانع شود و حاضر بود در این راه جانش را نیز بدهد. ولی در آزکابان چه کاری از او ساخته بود؟
آزکابان...زندانی که بیگناه و با توطئه پیتر به آن افتاد. نه...هری باید زنده میماند.
سعی کرد لرز تنش را کنترل کند، به زحمت بلند شد و در سلول کوچک و متعفنش ایستاد. دستش را به میلههای در کشید. در این سالها به قدری لاغر شده بود که میتوانست با کمی زحمت و تقلا از میانشان عبور کند.
دستهای رعشته گرفتهاش را مشت کرد و از بین میلهها رد شد. پیش از اینکه دمنتورها سر برسند به سگ سیاه و عظیمی تبدیل شد و با نهایت سرعتی که ضعف جسمانیاش اجازه میداد از سلولش فاصله گرفت.
میرفت تا شاید بتواند خطای گذشته را جبران و اسمش را از لکه ننگ خیانت پاک کند. پیشنهاد اشتباه و مرگبار او بود که جان جیمز را گرفت. اجازه نمیداد آخرین عضو خانواده پاترها هم به دام پیتر، آن موش کثیف بیفتد.
زمان ملاقات دوباره با پسرخواندهاش فرا رسیده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
صدای برخورد موجها به دیوارهای سنگی قلعه شنیده میشد. نور ماه از تنها پنجره ی سلول به داخل می تابید. سگ سیاه و بزرگی در کف سلول امنیتی دراز کشیده بود و خُرخُر میکرد.
صدای نفسهای دیوانهسازهای لعنتی در گوشش میپیچید؛ درست پشت در سلول بودند.
اواخر جولای، فاج از آزکابان بازدید کرده بود. همان روز، از آقای وزیر خواست که روزنامهاش را به او بدهد؛ دلش برای جدول حل کردن تنگ شده بود.
اما شعف ناشی از دریافت روزنامه، دوام زیادی نداشت. در صفحهی اول روزنامه، تصویر آشنایی را دید و اکنون آن تصویر زیر پنجهاش قرار داشت.
حادثهی سیزده سال پیش را بسیار واضح به خاطر میآورد.
چند روز پیش از آن شب نحس، با پیتر قرار گذاشته بودند که شب هالووین را با هم سپری کنند.
پیش از جشن هالووین، به رزمرتا سفارش کرده بود که بهترین نوشیدنی آتشین¹ را برای او کنار بگذارد. شکلاتهایی را که از دوکهای عسلی² خریده بود، لحظهی آخر از روی میز برداشت.
درِ خانه را پشت سرش بست و به سمت موتورپرنده خود رفت. دستی روی موتورش کشید و با لحن کشداری گفت: (سلام، عزیزم! امشب قراره خوش بگذرونیم؛ تو آمادهای؟)
خوراکیها را در کیف سیاهرنگی گذاشت، که ستاره همنامش روی آن گلدوزی شده بود و آن را از دستهی موتور آویزان کرد. کیف، هدیهای از طرف لیلی بود.
باد پاییزی به صورتش میخورد و موهای سیاهرنگش را پریشان میکرد. از وقتی جاروی مخصوص خردسالان را برای هری فرستاده بود، میخواست پرواز کردنِ او را ببیند. آیا به خوبی جیمز پرواز میکرد؟ یاد حرف جیمز افتاد که میگفت: (چی میگی؟ الان که نمیشه فهمید! همش یک سالشه!)
او هم با پوزخند جواب داده بود: (خودت چی میگی! قبل از اینکه راه بره، میخوام بهش موتورسیکلت سواری یاد بدم!)
روبهروی خانهای با آجرهای قرمز فرود آمد. موتور را خاموش کرد و درِ خانه را کوبید. صدا زد: (پیتر؟)
جوابی نشنید. خندهی پارسمانندی کرد و با خودش گفت: (عجب آدم اوشکولیه! لابد خوابیده! خوبه بهش گفتم چه ساعتی میام.)
سنگی را برداشت و به سمت پنجرهی سمت راست، که اتاق پیتر بود، پرتاب کرد. برخورد سنگ صدای دینگی تولید کرد ولی خبری نشد.
اطراف خانه چرخید. دو انگشت را به دهانش برد و سوت بلندی زد. از صدای سوت خودش به وجد آمده بود. با قدمهای خرامان دوباره به سمت در رفت و با بازیگوشی گفت: (شیرینی یا شیطونی؟)³
بیحوصله شده بود. دوباره در زد: (باز کن دیگه!) دستش را روی دستگیرهی در گذاشت و آن را پایین کشید. در کمال تعجب، در با صدای تیکی باز شد! پیتر عادت داشت در را قفل کند!
مشتش را محکم گره کرد، بهطوریکه رنگ بند انگشتانش پرید. مرگخواران به سراغ پیتر آمده بودند؟ نکند راز پاترها لو رفته باشد؟ دهانش خشک شده بود.
در را هل داد. فضای خانه مرتبتر از چیزی بود که حدس میزد. هیچ نشانهای از ورود خشن، بههمریختگی یا گلاویز شدن دیده نمیشد.
انگار صاحب خانه بدون هیچ مقاومتی رفته بود. شاید هم...
به یاد حرف دامبلدور افتاد: (توی محفل جاسوس داریم؛ مراقب باشید!)
نه! پیتر خائن نبود!
شاید پیشامدی مهم، پیتر را از مخفیگاهش بیرون کشیده بود. اما چه پیشامدی؟ پیتر پس از رازدار شدن، بهقدری میترسید از خانه خارج شود که در هفتههای اخیر، سیریوس مجبور شده بود به مادر سالخورده و بیمار او سر بزند.
روی میز ناهارخوری، لیوان آب و غذایی نیمهخورده قرار داشت. چشمش به ردایی افتاد که روی صندلی رها شده بود. ردایی شبیه به آن را در تن شوهر دخترداییاش، لوسیوس، دیده بود! اتاق دور سرش میچرخید.
با سرعت به سمت موتورش برگشت. روی پلههای جلوی خانهی پیتر سکندری خورد و از دو پلهی آخر پرید.
فاصلهی خانهی پاترها از خانهی پیتر زیاد نبود، ولی به گمان او، قرنها طول کشید تا به آنجا برسد.هنگامی که به خانه رسید، نفسش به شماره افتاد؛ خانه به مخروبهای میمانست که سالها متروک مانده باشد.
زیر لب گفت:(جیمز!)
مرد غول پیکری از خانه بیرون آمد. او را می شناخت. هاگرید، نگهبان و کلیددار محوطهی هاگوارتز. پسر پانزدهماههی پاترها را در آغوش گرفته بود.
سیریوس جلو دوید و او را صدا زد: (هاگرید!)
مرد به سمت او برگشت. با چشمان گردشدهای به سیریوس نگاه کرد: (بلک؟ تو... اینجا...)
سیریوس به صورت هری خیره شد. زخم تازهای روی پیشانی بچه بود.
با بغض گفت: (هری را بده به من. من پدرخوانده اش هستم. خودم... خودم بزرگش می کنم!)
هاگرید گفت: (نمیشه. دامبلدور گفته که... بچه رو ببرم پیشش.)
سیریوس اعتراض کرد: (یعنی چی نمیشه! من پدرخواندهی این بچهام!)
هاگرید گفت: (شرمنده. نمیتونم... باید هری را ببرم پیش اون. قراره با خاله و شوهرخالهاش بمونه!)
سیریوس پرخاش کرد: (خالهاش؟ اون مشنگ؟همون آدمی که برای عروسی جیمز و لیلی نیومده بود؟)
آرنج هاگرید را گرفت و باعث شد هاگرید صدایش را بالا ببرد: (برو کنار بلک!... تو رو به ریش مرلین! دامبلدور چشمانتظاره؛ اینجا هم اصلا امن نیست!)
حق با هاگرید بود. اکنون دره گودریک امن نبود.
هری از صدای هاگرید ترسید و بغض کرد.
هاگرید گفت: (هیسهیس... ببخشید، هری...)
سیریوس آرنج هاگرید را رها کرد و کلید موتورش را در دستش گذاشت.
گفت: (بیا. با این ببرش.)
هاگرید ابروهایش را بالا داد و گفت: (پس خودت چی؟ تو که عاشق موتورت هستی!)
سیریوس سرش را تکان داد و با صدای گرفتهای پاسخ داد: (دیگه بهش نیازی ندارم.)
به چشمان هاگرید خیره شد و گفت: (میشه چند لحظه هری رو به من بدی؟)
هاگرید کمی مکث کرد و سپس با اکراه هری را به دست سیریوس داد.
پسر کوچک، موهای پدرخواندهاش را در مشتش گرفت و خندید. هاگرید با دیدن صحنهی پیش رویش، کمی بغض کرد و گفت: (هری بیچاره!...حالا باید با اون مشنگها زندگی کنه.)
سیریوس نگاهی به دستهای کوچک هری انداخت که به سوی او دراز شده بودند. برای لحظهای دلش نمیخواست رهایش کند.
اما هری را به دست هاگرید برگرداند.
هری دستهایش را به سمت سیریوس دراز کرد. سیریوس لبخند کمرنگی به او زد.
هاگرید سوار موتور شد. سیریوس تا لحظهی آخر به چشمان سبزرنگ هری خیره ماند. دستش را دراز کرد و زخم هری را با موهای بههمریختهاش پوشاند.
هری سرش را به دست هاگرید تکیه داد و شستش را به دهانش برد.
موتور بزرگ چند متری از زمین فاصله گرفت. وقتی چراغ عقب موتور پشت ابرها ناپدید شد، سیریوس با قدمهای سستی به سمت خانه رفت.
درِ خانه از لولا کنده شده بود. نزدیک در، مرد جوانی افتاده بود؛ مانند عروسک نمایشی که بندهایش از چوب جدا شده باشند.
به سمت مرد رفت. سر مرد را از روی زمین بلند کرد و روی پاهایش گذاشت.
چشمان فندقی مرد، بیفروغ بودند. حصار بیرون خانه با باد تکان خورد. آخرین برگهای درختی که روبهروی خانه بود؛ جدا شدند.
انگار دستی گلو و سینهاش را محکم فشرد و هوا را از ریههایش بیرون کشید.
زمزمه کرد: (جیمز...)
چوبدستی مرد جوان چند متر آنطرفتر رها شده بود. آیا پاترها غافلگیر شده بودند؟
او مقصر بود. او به جیمز گفته بود که به پتیگرو اعتماد کند. او آن خائن را دستکم گرفته بود.
هوا، ریههایش را می سوزاند.
عینک جیمز را روی صورت بیجانش صاف کرد و با صدای گرفتهای ادامه داد: (من... متأسفم...)
کنار مرد جوان روی زمین دراز کشید. چشمانش را بست.
باید آن موش کثیف را پیدا میکرد.
به دستانش تکیه کرد و از روی زمین بلند شد. به سمت در حرکت کرد. پیش از خارج شدن، لحظهای ایستاد و بیآنکه برگردد، با بغض گفت: (خداحافظ، شاخدار عزیزم.)
بدنش مانند سنگ سفت شده بود. لبهایش را به هم فشرد. کجا باید دنبال آن خائن میگشت؟
فقط یک مکان به ذهنش میرسید.کوچه ناکترن؛جایی که سیاه ترین قلب ها پیدا می شد و کثیف ترین اتفاقات به وقوع می پیوست.در آن خراب شده در ازای چند گالیون طلسم ممنوعه اجرا می کردند. فراری دادن یک خائن برای آن ها مثل آب خوردن بود...
حس دلبههمخوردگی داشت و نمیدانست که این حس بهخاطر غیب شدن است یا دلیل دیگری دارد...
اگر پیدایش نمیکرد؟
نه! پیدایش میکرد. حتماً پیدایش میکرد.
کنار دیواری که به کوچه دیاگون راه داشت،ظاهر شد.
خیابان مشنگها بسیار شلوغ بود.پیش از اینکه چوبدستیاش را به آجرها بزند، خیابان را از نظر گذراند و ناگهان در وسط جمعیت، او را دید!
خون در رگهایش شروع به طغیان کرد.
مرد کوتاهقامتی که یقهی پالتویش را بالا داده بود، اطرافش را میپایید و با سرعت راه میرفت.
سیریوس با گامهای بلند به سمت او حرکت کرد. وقتی به اندازهی کافی نزدیک شد، یقهی مرد را گرفت و او را به سمت خودش چرخاند.
چشمان پتیگرو با دیدن او گشاد شد. لبخند تصنعی زد و تندتند به اطرافش نگاه کرد. پیشانیاش پر از قطرات ریز عرق شده بود.
گفت: (سیریوس...! تو... اینجا چیکار میکنی؟)
به دنبال راهی برای فرار میگشت. هر راهی...
سیریوس دندانهایش را به هم فشرد و او را از زمین بلند کرد: (چرا؟)
پتیگرو پاهایش را تندتند حرکت میداد. تلاش میکرد دستهای سیریوس را از دور گردنش بردارد.
تعدادی از مشنگها ایستاده بودند و نگاه میکردند؛ برخی افراد هم بیتفاوت به راهشان ادامه میدادند.
پتیگرو تقلا میکرد. دو جادوگر مدت کوتاهی به یکدیگر خیره شدند.
ناگهان پتیگرو با مظلومنمایی ساختگی و چشمانی اشکآلود گفت: (چطور تونستی اونا رو بفروشی؟ مگر جیمز و لیلی چه بدی در حق تو کرده بودند؟)
چشمان سیریوس گرد شده بود و لبهایش از هم فاصله گرفت. دندانهایش را به هم فشرد و گفت:(چه مزخرفی میگی؟...)
پیتر گفت: (تو مسئول مرگ اونها هستی! تو باعث شدی هری یتیم بشه!)
سیریوس دستش را به سمت جیب خود برد تا چوب دستی اش را بیرون بکشد و لبهای این موجود کثیف را بهم بدوزد.
پتیگرو که منتظر این لحظه بود، پاهایش را به جلو و عقب تاب داد؛ لگد محکمی به شکم سیریوس زد و خودش را آزاد کرد. چوبدستیاش را از آستینش بیرون کشید.
دود غلیظی همهجا را فراگرفت و صدای فریاد بلند شد.
لگد دوم، محکمتر از لگد اول، به شکم سیریوس برخورد کرد. از درد به خودش پیچید و چشمانش سیاهی رفت.
صدای پتیگرو را شنید که گفت: (تو دوست خوبی هستی ولی اشتباه کردی و دنبال من راه افتادی! آزکابان خوش بگذره، بلک!)
بلافاصله صدای انفجار مهیبی به گوش رسید و زمین زیر پایش خالی شد.
هنگامی که به خود آمد، بدنهای بیجان مشنگها را در اطرافش دید. انگشت کندهشده و ردای خونی پیتر جلوی چکمه ی سیاهش، روی زمین افتاده بود. کسی فریاد زد: «اونهاست! اونجاست! بلک را بگیرید!»
بازماندگان حادثه شیونکنان میگریختند. عدهای سر جایشان میخکوب شده بودند.
به سایه ی موشی نگاه کرد که وارد فاضلاب شد.
بدنش لرزید و بیاختیار به خنده افتاد...
اکنون هم داشت می خندید.سیزده سال بود که در سلولش می نشست و آن روز را مرور می کرد. انگشت لاغر و استخوانیاش را روی تصویر موشی که در صفحهی اول روزنامه، روی شانهی پسر موقرمزی نشسته بود، کوبید.
چشمان خاکستریرنگ مرد در چهرهی لاغر و تکیدهی او که زمانی بسیار زیبا بود، درخشیدند.
مرد زمزمه کرد: (اون توی هاگوارتزه!)
_____________________
¹ Firewhisky
² Honeydukes
³ Trick or Treat
صدای نفسهای دیوانهسازهای لعنتی در گوشش میپیچید؛ درست پشت در سلول بودند.
اواخر جولای، فاج از آزکابان بازدید کرده بود. همان روز، از آقای وزیر خواست که روزنامهاش را به او بدهد؛ دلش برای جدول حل کردن تنگ شده بود.
اما شعف ناشی از دریافت روزنامه، دوام زیادی نداشت. در صفحهی اول روزنامه، تصویر آشنایی را دید و اکنون آن تصویر زیر پنجهاش قرار داشت.
حادثهی سیزده سال پیش را بسیار واضح به خاطر میآورد.
چند روز پیش از آن شب نحس، با پیتر قرار گذاشته بودند که شب هالووین را با هم سپری کنند.
پیش از جشن هالووین، به رزمرتا سفارش کرده بود که بهترین نوشیدنی آتشین¹ را برای او کنار بگذارد. شکلاتهایی را که از دوکهای عسلی² خریده بود، لحظهی آخر از روی میز برداشت.
درِ خانه را پشت سرش بست و به سمت موتورپرنده خود رفت. دستی روی موتورش کشید و با لحن کشداری گفت: (سلام، عزیزم! امشب قراره خوش بگذرونیم؛ تو آمادهای؟)
خوراکیها را در کیف سیاهرنگی گذاشت، که ستاره همنامش روی آن گلدوزی شده بود و آن را از دستهی موتور آویزان کرد. کیف، هدیهای از طرف لیلی بود.
باد پاییزی به صورتش میخورد و موهای سیاهرنگش را پریشان میکرد. از وقتی جاروی مخصوص خردسالان را برای هری فرستاده بود، میخواست پرواز کردنِ او را ببیند. آیا به خوبی جیمز پرواز میکرد؟ یاد حرف جیمز افتاد که میگفت: (چی میگی؟ الان که نمیشه فهمید! همش یک سالشه!)
او هم با پوزخند جواب داده بود: (خودت چی میگی! قبل از اینکه راه بره، میخوام بهش موتورسیکلت سواری یاد بدم!)
روبهروی خانهای با آجرهای قرمز فرود آمد. موتور را خاموش کرد و درِ خانه را کوبید. صدا زد: (پیتر؟)
جوابی نشنید. خندهی پارسمانندی کرد و با خودش گفت: (عجب آدم اوشکولیه! لابد خوابیده! خوبه بهش گفتم چه ساعتی میام.)
سنگی را برداشت و به سمت پنجرهی سمت راست، که اتاق پیتر بود، پرتاب کرد. برخورد سنگ صدای دینگی تولید کرد ولی خبری نشد.
اطراف خانه چرخید. دو انگشت را به دهانش برد و سوت بلندی زد. از صدای سوت خودش به وجد آمده بود. با قدمهای خرامان دوباره به سمت در رفت و با بازیگوشی گفت: (شیرینی یا شیطونی؟)³
بیحوصله شده بود. دوباره در زد: (باز کن دیگه!) دستش را روی دستگیرهی در گذاشت و آن را پایین کشید. در کمال تعجب، در با صدای تیکی باز شد! پیتر عادت داشت در را قفل کند!
مشتش را محکم گره کرد، بهطوریکه رنگ بند انگشتانش پرید. مرگخواران به سراغ پیتر آمده بودند؟ نکند راز پاترها لو رفته باشد؟ دهانش خشک شده بود.
در را هل داد. فضای خانه مرتبتر از چیزی بود که حدس میزد. هیچ نشانهای از ورود خشن، بههمریختگی یا گلاویز شدن دیده نمیشد.
انگار صاحب خانه بدون هیچ مقاومتی رفته بود. شاید هم...
به یاد حرف دامبلدور افتاد: (توی محفل جاسوس داریم؛ مراقب باشید!)
نه! پیتر خائن نبود!
شاید پیشامدی مهم، پیتر را از مخفیگاهش بیرون کشیده بود. اما چه پیشامدی؟ پیتر پس از رازدار شدن، بهقدری میترسید از خانه خارج شود که در هفتههای اخیر، سیریوس مجبور شده بود به مادر سالخورده و بیمار او سر بزند.
روی میز ناهارخوری، لیوان آب و غذایی نیمهخورده قرار داشت. چشمش به ردایی افتاد که روی صندلی رها شده بود. ردایی شبیه به آن را در تن شوهر دخترداییاش، لوسیوس، دیده بود! اتاق دور سرش میچرخید.
با سرعت به سمت موتورش برگشت. روی پلههای جلوی خانهی پیتر سکندری خورد و از دو پلهی آخر پرید.
فاصلهی خانهی پاترها از خانهی پیتر زیاد نبود، ولی به گمان او، قرنها طول کشید تا به آنجا برسد.هنگامی که به خانه رسید، نفسش به شماره افتاد؛ خانه به مخروبهای میمانست که سالها متروک مانده باشد.
زیر لب گفت:(جیمز!)
مرد غول پیکری از خانه بیرون آمد. او را می شناخت. هاگرید، نگهبان و کلیددار محوطهی هاگوارتز. پسر پانزدهماههی پاترها را در آغوش گرفته بود.
سیریوس جلو دوید و او را صدا زد: (هاگرید!)
مرد به سمت او برگشت. با چشمان گردشدهای به سیریوس نگاه کرد: (بلک؟ تو... اینجا...)
سیریوس به صورت هری خیره شد. زخم تازهای روی پیشانی بچه بود.
با بغض گفت: (هری را بده به من. من پدرخوانده اش هستم. خودم... خودم بزرگش می کنم!)
هاگرید گفت: (نمیشه. دامبلدور گفته که... بچه رو ببرم پیشش.)
سیریوس اعتراض کرد: (یعنی چی نمیشه! من پدرخواندهی این بچهام!)
هاگرید گفت: (شرمنده. نمیتونم... باید هری را ببرم پیش اون. قراره با خاله و شوهرخالهاش بمونه!)
سیریوس پرخاش کرد: (خالهاش؟ اون مشنگ؟همون آدمی که برای عروسی جیمز و لیلی نیومده بود؟)
آرنج هاگرید را گرفت و باعث شد هاگرید صدایش را بالا ببرد: (برو کنار بلک!... تو رو به ریش مرلین! دامبلدور چشمانتظاره؛ اینجا هم اصلا امن نیست!)
حق با هاگرید بود. اکنون دره گودریک امن نبود.
هری از صدای هاگرید ترسید و بغض کرد.
هاگرید گفت: (هیسهیس... ببخشید، هری...)
سیریوس آرنج هاگرید را رها کرد و کلید موتورش را در دستش گذاشت.
گفت: (بیا. با این ببرش.)
هاگرید ابروهایش را بالا داد و گفت: (پس خودت چی؟ تو که عاشق موتورت هستی!)
سیریوس سرش را تکان داد و با صدای گرفتهای پاسخ داد: (دیگه بهش نیازی ندارم.)
به چشمان هاگرید خیره شد و گفت: (میشه چند لحظه هری رو به من بدی؟)
هاگرید کمی مکث کرد و سپس با اکراه هری را به دست سیریوس داد.
پسر کوچک، موهای پدرخواندهاش را در مشتش گرفت و خندید. هاگرید با دیدن صحنهی پیش رویش، کمی بغض کرد و گفت: (هری بیچاره!...حالا باید با اون مشنگها زندگی کنه.)
سیریوس نگاهی به دستهای کوچک هری انداخت که به سوی او دراز شده بودند. برای لحظهای دلش نمیخواست رهایش کند.
اما هری را به دست هاگرید برگرداند.
هری دستهایش را به سمت سیریوس دراز کرد. سیریوس لبخند کمرنگی به او زد.
هاگرید سوار موتور شد. سیریوس تا لحظهی آخر به چشمان سبزرنگ هری خیره ماند. دستش را دراز کرد و زخم هری را با موهای بههمریختهاش پوشاند.
هری سرش را به دست هاگرید تکیه داد و شستش را به دهانش برد.
موتور بزرگ چند متری از زمین فاصله گرفت. وقتی چراغ عقب موتور پشت ابرها ناپدید شد، سیریوس با قدمهای سستی به سمت خانه رفت.
درِ خانه از لولا کنده شده بود. نزدیک در، مرد جوانی افتاده بود؛ مانند عروسک نمایشی که بندهایش از چوب جدا شده باشند.
به سمت مرد رفت. سر مرد را از روی زمین بلند کرد و روی پاهایش گذاشت.
چشمان فندقی مرد، بیفروغ بودند. حصار بیرون خانه با باد تکان خورد. آخرین برگهای درختی که روبهروی خانه بود؛ جدا شدند.
انگار دستی گلو و سینهاش را محکم فشرد و هوا را از ریههایش بیرون کشید.
زمزمه کرد: (جیمز...)
چوبدستی مرد جوان چند متر آنطرفتر رها شده بود. آیا پاترها غافلگیر شده بودند؟
او مقصر بود. او به جیمز گفته بود که به پتیگرو اعتماد کند. او آن خائن را دستکم گرفته بود.
هوا، ریههایش را می سوزاند.
عینک جیمز را روی صورت بیجانش صاف کرد و با صدای گرفتهای ادامه داد: (من... متأسفم...)
کنار مرد جوان روی زمین دراز کشید. چشمانش را بست.
باید آن موش کثیف را پیدا میکرد.
به دستانش تکیه کرد و از روی زمین بلند شد. به سمت در حرکت کرد. پیش از خارج شدن، لحظهای ایستاد و بیآنکه برگردد، با بغض گفت: (خداحافظ، شاخدار عزیزم.)
بدنش مانند سنگ سفت شده بود. لبهایش را به هم فشرد. کجا باید دنبال آن خائن میگشت؟
فقط یک مکان به ذهنش میرسید.کوچه ناکترن؛جایی که سیاه ترین قلب ها پیدا می شد و کثیف ترین اتفاقات به وقوع می پیوست.در آن خراب شده در ازای چند گالیون طلسم ممنوعه اجرا می کردند. فراری دادن یک خائن برای آن ها مثل آب خوردن بود...
حس دلبههمخوردگی داشت و نمیدانست که این حس بهخاطر غیب شدن است یا دلیل دیگری دارد...
اگر پیدایش نمیکرد؟
نه! پیدایش میکرد. حتماً پیدایش میکرد.
کنار دیواری که به کوچه دیاگون راه داشت،ظاهر شد.
خیابان مشنگها بسیار شلوغ بود.پیش از اینکه چوبدستیاش را به آجرها بزند، خیابان را از نظر گذراند و ناگهان در وسط جمعیت، او را دید!
خون در رگهایش شروع به طغیان کرد.
مرد کوتاهقامتی که یقهی پالتویش را بالا داده بود، اطرافش را میپایید و با سرعت راه میرفت.
سیریوس با گامهای بلند به سمت او حرکت کرد. وقتی به اندازهی کافی نزدیک شد، یقهی مرد را گرفت و او را به سمت خودش چرخاند.
چشمان پتیگرو با دیدن او گشاد شد. لبخند تصنعی زد و تندتند به اطرافش نگاه کرد. پیشانیاش پر از قطرات ریز عرق شده بود.
گفت: (سیریوس...! تو... اینجا چیکار میکنی؟)
به دنبال راهی برای فرار میگشت. هر راهی...
سیریوس دندانهایش را به هم فشرد و او را از زمین بلند کرد: (چرا؟)
پتیگرو پاهایش را تندتند حرکت میداد. تلاش میکرد دستهای سیریوس را از دور گردنش بردارد.
تعدادی از مشنگها ایستاده بودند و نگاه میکردند؛ برخی افراد هم بیتفاوت به راهشان ادامه میدادند.
پتیگرو تقلا میکرد. دو جادوگر مدت کوتاهی به یکدیگر خیره شدند.
ناگهان پتیگرو با مظلومنمایی ساختگی و چشمانی اشکآلود گفت: (چطور تونستی اونا رو بفروشی؟ مگر جیمز و لیلی چه بدی در حق تو کرده بودند؟)
چشمان سیریوس گرد شده بود و لبهایش از هم فاصله گرفت. دندانهایش را به هم فشرد و گفت:(چه مزخرفی میگی؟...)
پیتر گفت: (تو مسئول مرگ اونها هستی! تو باعث شدی هری یتیم بشه!)
سیریوس دستش را به سمت جیب خود برد تا چوب دستی اش را بیرون بکشد و لبهای این موجود کثیف را بهم بدوزد.
پتیگرو که منتظر این لحظه بود، پاهایش را به جلو و عقب تاب داد؛ لگد محکمی به شکم سیریوس زد و خودش را آزاد کرد. چوبدستیاش را از آستینش بیرون کشید.
دود غلیظی همهجا را فراگرفت و صدای فریاد بلند شد.
لگد دوم، محکمتر از لگد اول، به شکم سیریوس برخورد کرد. از درد به خودش پیچید و چشمانش سیاهی رفت.
صدای پتیگرو را شنید که گفت: (تو دوست خوبی هستی ولی اشتباه کردی و دنبال من راه افتادی! آزکابان خوش بگذره، بلک!)
بلافاصله صدای انفجار مهیبی به گوش رسید و زمین زیر پایش خالی شد.
هنگامی که به خود آمد، بدنهای بیجان مشنگها را در اطرافش دید. انگشت کندهشده و ردای خونی پیتر جلوی چکمه ی سیاهش، روی زمین افتاده بود. کسی فریاد زد: «اونهاست! اونجاست! بلک را بگیرید!»
بازماندگان حادثه شیونکنان میگریختند. عدهای سر جایشان میخکوب شده بودند.
به سایه ی موشی نگاه کرد که وارد فاضلاب شد.
بدنش لرزید و بیاختیار به خنده افتاد...
اکنون هم داشت می خندید.سیزده سال بود که در سلولش می نشست و آن روز را مرور می کرد. انگشت لاغر و استخوانیاش را روی تصویر موشی که در صفحهی اول روزنامه، روی شانهی پسر موقرمزی نشسته بود، کوبید.
چشمان خاکستریرنگ مرد در چهرهی لاغر و تکیدهی او که زمانی بسیار زیبا بود، درخشیدند.
مرد زمزمه کرد: (اون توی هاگوارتزه!)
_____________________
¹ Firewhisky
² Honeydukes
³ Trick or Treat
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
