منم بم، ز فرزندِ یخ زادهام
به دستان السا نفس دادهام
نه انسان، نه شی، نه خیالِ سراب
وجودم ولی هست پر از التهاب
درونم سکوت است و بیرون، نشاط
ولی هر که دیدم، مرا کم شناخت
دو دکمهست چشمم، ولی دیدهام
هزاران زمستان که خندیدهام
دماغم هویجیست، اما عزیز
که بی او ندارم دگر هیچ چیز
نه گرما، نه آغوش، نه بوسه، نه عشق
که سهمم فقط بوده یخبند و نیش
دلام برف میریزد از سینهام
که با هر نسیمی شود آینهام
نه آتش، نه خورشید، نه تابشِ نور
مرا میهراساند چو خوابِ عبور
بهار آید و من بلرزم ز جا
که شاید نمانم دگر در هوا
ولی من هنوزم به خود با یقین
نویسم که هستم، ولو در کمین
پدر نیست، ولی مادرم برف بود
که در شامِ سردی، مرا آفرید
و السا که با اشک و لبخندِ یخ
به من گفت: "تو باش، تو باش، تا ابد!"
منم بم، به ظاهر چو کودک ولی
درونم هزاران زمستان، گُلی
بگو گر ندانستهام گرم چیست
که در سردیام هم، هنوزم گریست
نه از ضعف، که از عاشقانه شدن
که از لمسِ یک نورِ ناگهانی تن
منم بم... و باشد اگر گرمروز
مرا در دلت یخ بزن، تا هنوز...
نقل قول:
بم:
قبلی خیلی خوب نشد، این بهتره