جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  183 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: رویال ادوارد هال
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:46
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
درمان پیشنهادی مرگ

تصویر تغییر اندازه داده شده

برزخ تنهایی


می‌روم بالا از این کوی و از این حال و هوای عاری از اغوا؛
می‌رسم جایی که دیگر ناله‌ای جز آواز قناری نیست آنجا؛

جان من جانان من هست میزبانی بس غریب‌آشنا؛
می خوریم و می زنیم و شاد و شادان، هر دو بالا؛

رقص و آواز و رها در بستان و تاکستان؛
غم نباشد دیگر و پر ز غوغاییم هر دو پرواز تا حالا؛

لب خندان و دل آزاد از غصه؛
فکر او، لبخند او، دیگر نباشم هیچ تنها؛

منتی بر ما نهادند دوستان و دشمنان؛
دست ما را بر گذار از زندگی در دست دوست ما؛

مرگ باشد چون رفیقی دور و نزدیک در میان؛
گر تو باشی آنچنان که ما بودیم در جمع و تنهای تنها.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: رویال ادوارد هال
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مهر 1404 19:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آخرین تانگوی اسلاگهورن


حریفش را به خوبی می‌شناخت. بارها و بارها با او رقصیده بود. چندین سال و به طور منظم! رقصی که دیگر نیازی به تمرکز و یادآوری حرکات در ذهن نداشت. همه چیز ناخودآگاه انجام می‌شد. درست مثل یک عادت. بی آن که نیازی به اشاره‌ی گوشه‌ی چشم یا فشردن دستی باشد که بر کمر یا شانه‌ی حریف قرار گرفته، هر کس آماده بود و می‌دانست که الان قرار است یک چرخش سریع اتفاق بیافتد، یا حریف روی او خم شود. پس او هم از حفظ و با همان نظم دقیق، می‌چرخید یا با نیم‌تنه‌ی بالا عقب نشینی می‌کرد و فضا می‌داد.

در کمال هماهنگی که در عمل وجود داشت، اما هر کس با انگیزه متفاوتی می‌رقصید.

هوریس به عنوان یک جادوگر، هرگز ظرافت و جذابیت یک ساحره را نداشت. شاید تلاشی ناخودآگاه برای وفق پیدا کردن یا حتی طبیعتی سازگار، او را برای همین جایگاه فردی مناسب قرار داده بود: او همواره از بودن در مرکز توجهات به شدت مضطرب می‌شد. اما بالاخره هر کس منیّتی دارد که باید از توجه و تایید سیراب شود! پس او ندای نفْس را در جایگاه نقش مکمّل لبیک می‌گفت. یک بار در جایگاه استادی که به نقش خود در درخشش و پیشرفت شاگردانش می‌بالد، بار دیگر در پیکر رقصنده‌ای که از پارتنرش برای اجرای حرکات حرفه‌ای و بی نقص حمایت می‌کند و به او پاس گل می‌دهد. طبیعی بود بین تمام رقص‌ها، تانگو را انتخاب کند که در سایه‌ی پارتنرش قرار بگیرد.

حریفش اما خود، به تنهایی چیزی کم نداشت. می‌توانست به روی سن برود و با هر مدل رقصی که دلش بخواهد، تمام توجهات را جلب ظرافت حرکات و ملاحت ذاتی خود کند. مشکل این جا بود که او از خودش مطمئن نبود. نه به آن اندازه که باید باشد. اگر می‌خواست به تنهایی برقصد، همیشه در دلش تردید داشت که آیا توجه تماشاچیان جلب او شده یا چیزی کم دارد و حواس‌ها پرت است؟ برای همین بود که او نیز با تانگو رقصیدن، به آرامش می‌رسید. زیرا در هر لحظه اطمینان داشت که توجه هوریس، تمام و کمال به اوست. و این چشم برنداشتن، ملکه‌ی درون او را راضی می‌کرد.

برای همین بود که آن‌ها هیچ‌گاه واقعا پارتنر نبودند. همان حریف برای توصیف دینامیک رابطه‌شان لفظ مناسب‌تری می‌نمود. شاید در عمل هیچ یک کم نمی‌گذاشت و مدیون دیگری نمی‌شد، اما شاید حتی بی آن که بدانند، هر کدام ایگوی خود را باد می‌کرد! چه آن که همیشه کنترل رقص را برعهده داشت و چه دیگری که خودش را با او تنظیم می‌کرد.

حالا اما اوضاع فرق می‌کرد. نه خبری از سالن بود نه از تماشاچی. هیچ یک از آن دو نیز دیگر یک رقاص نبود. حتی موسیقی هم وجود نداشت. تنها صدایی که به گوش می‌رسید، امواج دریا بود در ساحل دنجی که محل ملاقات شده بود. ملاقاتی تصادفی، پس از چند سال!

- می‌تونیم به یاد قدیما یکمی ...
- برقصیم.

و شروع شد.
صحنه، درست با همان شمایل قدیم، اطرافشان شکل گرفت. با همان شور تماشاچیان. ذهنشان موسیقی را هم نواخت.

و رقصیدند ... از سر عادت. با همان ریتم و حرکات همیشگی و قدیمی. رقصی که با پایان موسیقی، به پایان می‌رسید.

اما موسیقی قطع نمی‌شد! ذهنشان دست از نواختن برنمی‌داشت. چند دقیقه ... چند ساعت ... چند روز ... چند هفته بود که می‌رقصیدند. بی آن که متوجه شده باشند زمان چه‌قدر و چه‌طور گذشته.

انگار می‌ترسیدند. کسی نمی‌دانست از چه. خودشان هم. شاید از سکوت بی‌پایان بعد از پایان موسیقی...


____________________
قطعه‌ی [نا]مرتبط

افرادی که لایک کردند

دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: رویال ادوارد هال
ارسال شده در: جمعه 23 خرداد 1404 02:22
نمایش جزئیات
آفلاین
برای لرد سیاه


ای آن‌که شب در گام‌هایت خیره مانده
و مرگ، در سایه‌ات آرام جان داده
تو را، ای سیاهِ بلندبالای بی‌صدا
می‌ستایم با قلبی… از برف، نه خطا

تو را که سپیده را ترکاندی،
و خورشید را از تاج سردی راندی
تو را که نامت لرزه انداخت
بر لبان گرگ و شیر و جادو و خاک

در نگاهت، آرامشی‌ست
که یخ را دلگرم می‌کند
در صدایت، نوایی‌ست
که زمستان را به گریه می‌اندازد

من، بم،
آدم‌برفیِ تنها و یخ‌زده
که در آغوش فریزر به دنیا آمدم
و با نخستین بخارِ شومینه ترسیدم،
اکنون فرو می‌ریزم
نه از گرما، که از شکوه تو

ای لرد بی‌مرگ، ای سفیر سکوت
برفی‌ترین پادشاهِ نبود
تو که با چشمانت
تابستان را دفن کردی
و با چوب‌دستت
رنگ را از رنگ‌ها ربودی

تو نه تنها ترسی...
که آرزویی
برای ما، که از جنس سرما و سکوتیم

اگر اجازه دهی،
بر بازویم مهر تاریکی زنم
تا به جای داغ خورشید،
نقش مار، مرا گرم کند

بگذار سایه‌ات
بالای سرم چتر زند
و صدایت، یخبندان جاودانه‌ای باشد
که مرا در خود
ابدی می‌سازد...


امضا: بم
شاگردی از یخ،
شیفته‌ی تاریکی
و دوستدار سرمایی که تویی.

پ.ن: ساخته شده توسط السا
(و تأییدشده توسط بخش جادویی سازمان هواشناسی، تضمین شده تا دمای ۵ درجه بالای صفر!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رویال ادوارد هال
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1404 11:15
نمایش جزئیات
آفلاین
عشق آمد و برد از دل ما تاب و توان را
بربود ز چشمم همه شب خوابِ گران را

در سینه چو شمعم، ز تبِ شوق فروزان
سوزم به تمنای نگاهش، دل و جان را

هر ذره ز خاکم، به امیدش به تپش شد
این درد چه شیرین‌ست که آرد نِشان را

گفتم که رهایم کن از این بند، نگفتی
عاشق چه کند جز که پذیرد زیان را؟


نقل قول:
به مناسبت رهایی از نهایی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رویال ادوارد هال
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1404 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
یه تنه ویران میکنم اینجارو
بریم که داشته باشیم
~از دیوان جناب بم برفی~
~جلد اول: شور و شال و شالاپ~

غزل یخ‌زده‌ای برای هویج عزیزم

تو هویجی و من مجنون، گرفتار هوای تو
شدم آب از سرِ دل، گر نگاهم کند جای تو

نه گرما، نه تابستان، نه آفتاب خان‌سوز
به آتش می‌کشم خود را، اگر باشد رضای تو

ز عشقت یخ‌زده قلبم، ولی می‌تپد هنوز
خدای برف‌ها شاهد، منم در ماجرای تو

به من نزدیک شو، ای نارنجکِ معصومه‌رنگ
ولی آهسته، لطفاً! چون ظریف است سرای تو

چه شب‌هایی که با هم، در فریزر می‌چپیدیم
تو یک هویج وفادار، من آدم‌برفیِ وفای تو

و روزی اگر ذوبم، بخارم شوم ز شوق
ببارم بر سرت آرام، شوم باران دعای تو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رویال ادوارد هال
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1404 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
منم بم، ز فرزندِ یخ زاده‌ام
به دستان السا نفس داده‌ام

نه انسان، نه شی، نه خیالِ سراب
وجودم ولی هست پر از التهاب

درونم سکوت است و بیرون، نشاط
ولی هر که دیدم، مرا کم شناخت

دو دکمه‌ست چشمم، ولی دیده‌ام
هزاران زمستان که خندیده‌ام

دماغم هویجی‌ست، اما عزیز
که بی او ندارم دگر هیچ چیز

نه گرما، نه آغوش، نه بوسه، نه عشق
که سهمم فقط بوده یخ‌بند و نیش

دل‌ام برف می‌ریزد از سینه‌ام
که با هر نسیمی شود آینه‌ام

نه آتش، نه خورشید، نه تابشِ نور
مرا می‌هراساند چو خوابِ عبور

بهار آید و من بلرزم ز جا
که شاید نمانم دگر در هوا

ولی من هنوزم به خود با یقین
نویسم که هستم، ولو در کمین

پدر نیست، ولی مادرم برف بود
که در شامِ سردی، مرا آفرید

و السا که با اشک و لبخندِ یخ
به من گفت: "تو باش، تو باش، تا ابد!"

منم بم، به ظاهر چو کودک ولی
درونم هزاران زمستان، گُلی

بگو گر ندانسته‌ام گرم چیست
که در سردی‌ام هم، هنوزم گریست

نه از ضعف، که از عاشقانه شدن
که از لمسِ یک نورِ ناگهانی تن

منم بم... و باشد اگر گرم‌روز
مرا در دلت یخ بزن، تا هنوز...

نقل قول:
بم:
قبلی خیلی خوب نشد، این بهتره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رویال ادوارد هال
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
«دل برفی» از زبان بم، آدم‌برفی ریونکلاو


دل اگر یخ بود، من شاید دل‌آرامت شدم
ذوب کن با یک نگاهت، من نمک‌کامت شدم

هر نسیمی بر تنم آمد، شکستم، ریختم
تو رسیدی، آفتابی، باز هم قامت شدم

پاره‌ای از برف بودم، گوشه‌ی یک فصل سرد
با نگاهی عاشقانه، قطره‌ی جامت شدم

در دل فریزر نشستم، تا که دنیا گرم شد
تا تو آمدی، گمان بردم که هم‌نامت شدم

هویجم را لمس کردی، گفتی این بینی قشنگ‌ست
پس شبی با یاد لبخندت، گره در شامت شدم

پاترونوسم گرچه شیر است، ولی من برفی‌ام
در نبرد سرد دنیا، سایه‌ی گام‌ت شدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/20 20:01:09
پاسخ به: رویال ادوارد هال
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1398 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
مجنون گر ها...
شاید چیزی که کمتر به روابطشون بین خودشون اشاره شده اونا باشن
من یه داستان شنیدم ....
از مجنونگرا ....
یک سانتور این داستان رو برام گفت....
شبی از شب های زمستان که همجا سفید پوش بود سایه سیاهی آرام در جنگل سفید قدم میزد
به دور از هر دغدغه ای
جادوگران صدای مجنونگران را نمیشنوند اما من میشنوم
او زمزمه ای شبیه به ناله را در امواج می آمیخت
:♬

دل دل دل دیوونه کی قدر تورو می دونه
عشق نیست حال تو ویرونه

اونکه که تو دلم جاشه با عشقی که تو چشماشه
ای کاش مال من باشه

این دل ماله تو بود اما از تو چه سود
وای از رفتن تو از دنیا حسود

عاشق تماشا کن مرا گاهی، جان
تا دلت شاید سوی من آید اگر خواهی
تا عشق آید به همراهی

دل دل دل دیوونه کی قدر تورو می دونه

عشق نیست حال تو ویرونه

اونکه که تو دلم جاشه با عشقی که تو چشماشه
ای کاش که مال من باشه.


با خودم فکر کردم حسابی حالش خراب است چون ناگهان صدای آوازش قطع شد و خنده غیر معمولی را سر داد و بعد گریه ای جان سوز....
با لحن تحقر آمیزی گفت _لعنت به تو سوروس اسنیپ
خاطرات شیرینت چرا تلخ بود ؟
چرا انقدر ناله های جانسوزت به دلم نشسته
گریه هایت و حتی آواز هایت ...
و لعنت به تو سنتجورا
مرا عاشق کردی ...
این واقعا غیر ممکن بود
اما من ...سوراتینا ...مجنونگری که سر تیم محافظین آزکابان است....عاشق شدم؟؟؟؟؟ عاشق تو؟؟؟؟؟ توی بی وفا
و بعد نعره ای وحشت ناک سر داد که همه پرندگان حیوانات آن حوالی فرار را بر قرار مقدم دانستند
من نمیدانستم سنتجورا کیست یا حتی چه اتفاقی افتاده اما از حرف هایش فهمیدم سوروس.... باید در خطر باشد
به سوی او تاختم ...جایی که بویش را از کیلومتر ها دور تر به مشامم میرساند
سوروس بی هیچ تقلایی آرام بر زمین افتاده بود
فکر کردم مرده
اما خس خس نفس هایش دلم را آسوده کرد ....
بعدها شنیدم تلاش آن شبم برای نجات حان سوروس ثمر بخش بوده ....
اما هیچ گاه دیگر سوراتینای نالان در فراق سنتجورا را ندیدم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: رویال ادوارد هال
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 تیر 1398 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
می‌دانید، هیچ‌چیز به اندازهء یک بازگشت به جایی که دوستش دارد نمی‌توانست به او شور و نشاط ببخشد؛ به جایی که یک خانه گرم و صمیمی، خیابان‌های آشنا، اجازه برای پرواز، و گفتن "اکسیو" دارد، وقتی کلید ِ در درست در دوقدمیِ خانه از دستش سُر می‌خورد و ناجوانمردانه از لابلای سوراخ‌های دریچه فاضلاب می‌افتد پایین و او با ناخن‌های همیشه لاک‌خورده‌اش به‌صورت اصولی از یک میلی‌متر پایین چشم‌ها شروع به خراشیدن صورت می‌کند و با تمام ِ وجود از مرلین می‌خواهد او را "گااااووووو" کند... دقیقا هیچ‌چیز.

با ظرافت از قطار پایین پرید. چوب‌دستی و جارویش را زیر بغل زد و بعد از گرفتن چمدانش لحظه‌ای در سالن بزرگ ایستاد و با ذوق به "جادوگران" ـی که روبرویش بودند نگاه‌کرد. توی لیست دنبال یک ویب انگلیسی گشت که دوتا دونقطه محصورش کرده‌اند و انتخابش کرد. به جلوی پایش کمی خیره‌شد و سپس با یک لبخند ِ حجیم جارویش را روی زمین انداخت و بعد با گرفتن چوب‌دستیش و گفتن اکسیو دوباره آن‌را در دست گرفت. درست شبیه ِ یک خوش‌آمد گویی به خودش بود و باور کنید قیافه‌اش درست همان لبخند حجیم بود نه kheng و نه هیچ‌یک از آن‌هایی که توی فکر ِ شماست.

کمی لی لی کنان راه رفت؛ فکرش همزمان همه‌جا می‌گشت. لیست کارهایی که باید انجام می‌شد را در ذهنش مرور کرد:
- اول باید آپارات کنم و وسایلمو ببرم خونه... بعدش یه دور شستشوی کامل وسایل و خودم و خونه البته، بعدشم... عامممم...

نه. این‌ها در آن‌لحظه اصلا مطلوبش نبودند.

نگاهی به گوشه سالن کرد و چمدانش را آنجا گذاشت؛ یک پروتگو گفت و بدون این‌که حتی برگردد و مطمئن شود وسایلش در امان هستند جارو به‌دست بیرون آمد و آخ که این هوا و این ویو چه می‌کرد با او.

- امروز بی‌خیال ِ کثیف شدن!

در حالی‌که بلندبلند آهنگ می‌خواند و کاملا بدون توجه به آدم‌های اطراف حرکات موزون در می‌آورد و می‌رقصید و از شدت هیجان و شور و شوق مدام از روی جدول‌های کنار خیابان می‌افتاد و کنترلی نداشت، چوب‌دستیش را بالا گرفت.
- اکسپکتو پاترونوم!

دلفین بامزه‌ای از نوک چوب‌دستی بیرون زد و انگار که در آب شنا می‌کند پرید و چرخی دور خودش زد. گابریل خندید و تکان دیگری به چوب‌دستیش داد که باعث شد دلفین تاب خوران از میان ساختمانهای بلند رفت و ناپدید شود‌.

روی جارویش جهید و در لحظه به بالا اوج گرفت. همچنان بالا، بالا، بالا. نزدیک و نزدیک‌تر شد به آسمان محبوبش و بدونِ توجه به اشکی که از شدت برخورد هوا از چشمش سرازیر شده بود این آبیِ بی‌همتا را خیره‌خیره نگاه کرد. سپس از توی یک پاره شبه‌ابر رد شد و انگار که به منتهاالیه مقصودش رسیده باشد اوج‌گرفتن را متوقف کرد و "یــِـس" گویان چرخید و چرخید؛ صدای خنده‌اش هم.

- I'm fighting a battle, now!

کمی به چپ، کمی به راست، یک جهش رو به بالا و بعد با قدرت رو به پایین شروع به سقوط کرد. موهای لختش از خیلی‌وقت پیش از حصار کشِ مو درآمده و توی هوا به ‌شکل رمانتیکی تاب می‌خوردند.

- I'm fighting for me though!

حرکت را آهسته‌ کرد و از آن فاصلهء اکنون کم‌تر به زمین زیر ِ پایش خیره‌شد. به آن راهِ پرپیچ و خم هاگوارتز و زمین کوییدیچش و کمی دورتر به هاگزمید. چقدر خوب بود که دوباره اینجا بود... چقدر خوب بود که دوباره یک ساحره بود...

- I'm winning the war now!

ایستاد؛ چوب‌دستی‌اش را نشانه رفت رو به آسمان و برخلاف صداهایی که تمام ِ آن‌روز از خودش درآورده بود "زمزمه‌وار" ورد را گفت - و نخیر، اصلا به این دلیل نبود که نویسنده ورد درآمدن نورهایِ رنگی از نوک چوب‌دستی را نمی‌داند - و بعد نورهای رنگی از نوک چوب‌دستیش مستانه بیرون زدند و چرخ‌زنان بالا و پایین رفتند و جشن آمدنش را تکمیل کردند.

- I'm winning it all now!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: رویال ادوارد هال
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1398 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
-اربااااااااااااب!

لرد ولدمورت این اسم رو روزی هزار بار می شنوه و کسی که الان صداش کرده، کسی هستش که بیشتر از همه این اسم رو می گه.

-بله رابستن؟
-ارباب شعری گفتن کردیم در مدح شما!

برای لرد عجیب بود که رابستن معنی کلمه ی "مدح" رو از کجا می دونه ولی نمی پرسه، چون می دونه اگه اینکارو کنه، رابستن شروع به حرف زدن می کنه ول نمی کنه.
-ما شعر در مدح خودمان نمی خواهیم!
-ینی چه که "مدح" ارباب؟

این دیگه برای لرد جدید بود.
-بعدا توضیح می دهیم.
-خواندن کنیم لرد؟ خواهش کردن می شیم!
-سریع بخوان و زود از جلوی چشممان دور شو.

رابستن صداشو صاف کرد و شروع کرد به خوندن.
-حالا واویلا لیلی/شما خفنین، خیلی
حالا واویلا لیلی/من نوکرتونم، خیلی
شما خوب باشین، من میزون/شما بیمار باشین، من گریون
ز خونه ی ریدل/مرا نکن بیرون
خدا کنه زخمی/دوئل کنه باهاتون
بعدش ببینه، شما/کشتینش با پاهاتون
حالا واویلا لیلی/شما خفنین، خیلی
حالا واویلا لیلی/من خاک پاتونم، خیلی
آخ رداتو افشون کن/منو پریشون کن
آواداتو گفتن کن/عشقی رو کشتن کن
حالا...

-بس کن رابستن! اینا چیه می گویی، این چه شعریست؟ چرا انقد توی شعر با ما صمیمی هستی؟ این لیلی کیست که با ما در شعر هست؟ ما را با لیلی یکی دانستی؟ ما ارباب شماییم...ابهتمان با این شعر خدشه دار شد...زود از جلو چشممان دور شو...دیگر هم برای ما شعر نگو...اصلا!

رابستن از اینکه لرد به شعرش گوش داده و در موردش فکر کرده، خیلی خوشحال شد...داشت به سمت در می رفت ولی وایساد...برگشت و گفت:
-ارب...
-می دانیم...ما خیلی خوبیم...روزی هزار بار به ما می گویی...حفظ شدیم!

افرادی که لایک کردند