تنظیمات نمایش
ورود
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
پیام امروز
پاتیل درزدار
نوع تاپیک: آموزش و نقد

لندن، پاتیل درزدار
- تق... خِش... تق! -
پای چوبیم رو جوری کوبیدم روی آستانهی درِ چوبی پاتیل درزدار که لولای زنگزدهش تا ته جیرجیر کرد و بوی گند رطوبت، خاکستر مونده و تنباکوی ارزون صاف خورد تو صورتم.
چند ثانیه همونجا، چهارچوب در رو پر کردم. نگاهم نرفت سمت پیشخان؛ چشم سالمم رو باریک کردم و چشم جادوییم رو ول دادم توی کاسهی سر. با صدای ویزززِ ریزی ۳۶۰ درجه چرخید: اول زیر تیرچههای چوبی سقف که تار عنکبوت بسته بود (جای ایدهآل برای کمین)، بعد زیر میزهای تاریک گوشه سالن، و در نهایت مچ دست چند تا جادوگری که با قیافههای مشکوک داشتن شبیه پپهها نگاهم میکردن. هیچکدوم دست به جیب نبردن. خوب بود... هنوز زنده موندن براشون اولویت داشت.
شنل ضخیم و سفرم رو که از بارونِ اسیدی چرینگکراس خیس آب بود تکوندم. چند قطره کثیف پاشید رو کف زمین. دست به سینه، با همون ریتم لنگان رفتم سمت پیشخان:
- تق... خِش... تق! -
تام، میخانهچی پیر با اون دندونهای ریخته و کلهی کچلِ چروکش، دستمال چرکینش رو دور یه لیوان کدر چرخوند و نیشش باز شد:
- به به! الستور... هوا سرده ها! یه گیلاس کرهی داغ مهمون من باش تا استخونات گرم بشن...
عصای چوبیم رو محکم کوبیدم لبهی پیشخان، جوری که استکانهای ردیف جلو به جرنگجرنگ افتادن:
- دهنت رو ببند تام! چند بار بگم هر چی از دست تو یا هر جنبندهای تو این دخمه بیرون بیاد، اول مظنونه به زهر ترول یا معجون راستگویی؟! صد سال سیاه لب به مایعاتِ این بار کثافت نمیزنم!
دست چپم رفت سمت کمربند. با ناخن ضامن قمقمهی برنجی خودم رو پروندم:
- تِق! -
یه قورت گنده از معجون دستساز خودم دادم بالا؛ تلخ، تیز و سوزاننده. نفسم که جا اومد، با اخم غریدم:
- حیاط پشتی امنه یا باز چند تا مرگخوارِ پاپتی با شنل سیاه دارن پشت آشغالدونیها گرا میگیرن؟ کلهی سحر باید برم دیاگون، وقت ندارم سر تکوندن تو و پچپچهای این لاشخورها تلف بشم.
تام سرش رو مثل مرغ خیس تکون داد و دستمالش رو زد زیر بغلش:
- نه بابا، امن و امانه به جون ریش مرلین! فقط آجر دیوار... همون سه تا بالا، دو تا راست از سطل آشغال...
چشم جادوییم همزمان زل زده بود به پشت سرِ تام و قفسهی شیشهها تا مطمئن بشه ورد تعقیبکنندهای کار نگذاشته باشن:
- دستورالعمل باز کردن دیاگون رو به من یاد نده تام! من وقتی اون دیوار رو متر میکردم تو هنوز یاد نگرفته بودی چطوری تفاله آبجو رو قایم کنی. هوشیاری مدام... هوشیاری مدام چیزیه که مغز فندقی شماها نمیفهمه!
بدون اینکه معطل تعارف یا خداحافظی بشم، پشتم رو کردم به سالن و لنگلنگان هل دادم سمت درِ باریکِ پشتی میخانه.
سوز بادِ نمناک خورد توی صورتم. حیاط خلوتِ کوچیک و دیوارهای آجریِ دودگرفته. بوی زباله و بارون. چشم راستم رو دوختم به آجر سوم بالای سطل، و چشم آبیم موند رو به درگاه تا کسی از پشت غافلگیرم نکنه.
چوبدستی بلوط کهنهم مثل برق از توی آستینم پرید کف دستم. نوک چوبدستی رو سه بار محکم و با ریتم کوبیدم رو آجرِ نمکشیده:
- تق... تق... تق! -
آجر لرزید. اول یه سوراخ کوچیک وسطش باز شد، بعد مثل چرخدندههای یه بمب ساعتی، آجرها یکییکی روی هم غلتیدن و کنار رفتن.
طاق آجری باز شد و هیاهوی کوچه دیاگون زد بیرون:
- هوف... بریم ببینیم تو این راسته کی چوبدستیش رو غلاف نکرده!
[/align]
افرادی که لایک کردند

یک مرد به ظاهر غیر عادی
بعد از یک مسیر نسبتا طولانی از آرکلی تا خیابان چرنیگ کراکس بالاخره به یک جای عجیب و غریب میرسیم. دست مادرم را محکم گرفتهام. مادرم تعریف میکند که لیکی کالدرن(پاتیل درزدار) قدیمی ترین میخانه لندن است. برایم هیجان انگیز است که قدیمی ترین میخانه یک مکان برای گردهمایی جادوگران است. البته ترسی که از شب قبل وارد وجودم شده؛ هنوز کم نشده است. با اینکه مادرم با من آمده و دستم را محکم گرفته ولی حس تنهایی عمیقی دارم. مادرم من را نمیفهمد چون قبلا این راه رفته و احتمالا نخواهد فهمید که اینکه تا به حال در جهان جادوگران نباشی و ناگهانی بروی در وسط آدمهایی که تا به حال حتی شکلشان را هم ندیده ای قرار بگیری چقدر ترسناک است. خصوصا اگر فقط در دنیای ماگل ها زندگی کرده باشی. برعکس روزی که نامه را دریافت کردم الان فکر میکنم که انگار دارم وارد ماجراهایی میشوم که توان هندل کردنش را ندارم. مادرم مدام میگوید که تمام این حس ها طبیعی است. ولی من باز هم نمیتوانم به او بگویم که یکی از اصلی ترین دلیل ترس هایم داستان هایی است که خودش از رفتار بعضی ها با دورگه ها برایم تعریف کرده. حس میکنم یک دختر دورگه با چشم های دو رنگ چه چیزهایی را قرار است تجربه کند.
وقتی داخل لیکی کالدرن میشویم انرژی خاصی از سر و صدای محیط وارد قلبم میشود. آدمهایی با سر و شکلی که همیشه در رویاهایم تصور کردهام و حالا واقعی شده اند. بو هایی که نمیشناسم و تمام اطراف را پرکرده. نور هایی که کم و زیاد میشوند و کلماتی که میشنوم ولی معنی شان را نمیدانم. دستم را که محکم قفل به دست مادرم میکنم که از شدت استرس یخ کرده و نوک انگشتانم را احساس نمیکنم. مادرم با نگرانی دستم را نوازش میکند و میگوید: میخوای بشینیم و یه چیزی بخوری بعد بریم؟ لته کره ای خیلی خوشمزه است. مادرم را متعجب نگاه میکنم و میگویم: چی هست؟ مادر لبخند آرامی میزند و میگوید: سالها پیش امتحانش کردم دقیقا روز قبل از ازدواج با پدرت. مزه اش هنوز زیر زبونمه. شانه ام را بالا می اندازم و میگویم: باشه بگیر. فقط برای هردومون بگیر. مادرم کیفش را دست من میدهد و من را مینشاند روی یکی از صندلی ها و میگوید: بشین اینجا عزیزم تا برگردم. یک وقت تنهایی نروی جایی.
ساکت و آرام روی صندلی ام مینشینم. به اطرافم نگاه میکنم. به عنوان کسی که تا به حال در محیط های جادوگری نبودم به نظرم محیط خیلی عجیبی و ترسناکی است. موهایم را یک طرف جمع میکنم. زنی ناشناس از کنارم عبور میکند. به صورتم نگاه میکند. با یک نگاه عجیب و غریب. این نگاه ها برای من عجیب و غریب نیست. ماگل ها هم همینگونه نگاهم میکردند. اما توقع ندارم در جایی که همه شان به نوعی عجیب اند اینگونه به چشم هایم نگاه کنند. همین نگاه هاست که من را وحشتناک میترساند.
چند دقیقه بعد مادرم برمیگردد. نوشیدنی خاصی روی میز میگذارد. نمیدانم چند دقیقه میگذرد چون سرم را پایین انداخته ام. در افکار خودم غرق شده ام که صدای هیجان زده مادرم را میشنوم: سلام پروفسور. و صدای عجیبا آرام و ملایمی که انگار از یک دوره باستانی آمده: بالاخره اومدی لینا؟ سالهاست ندیدمت بعد از ازدواجت انگار غیب شدی. مادرم با شرم خاصی میگوید: زندگی من خارج از این دنیا پیش میره پروفسور. الان هم به خاطر دخترم اومدم. نگاهم از زمین جدا نمیشود. آن مرد که مادرم پروفسور صدایش کرد میگوید: دخترت از خودت خجالتی تر هست. مادرم با جدیت و تشر میگوید: آلیس؟ سرت رو بیار بالا.
ستون فقراتم را صاف میکنم و سرم را بالا میآورم. یک پیرمرد جالب دیدم. اولین چیزی که چشمم را میزند یک بینی دراز و کج است. بعد ترکیب یک رنگ آبی در چشم هایش و یک عالم موی نقره ای روی سر و صورتش و یک حسی در عمق چشم هایش که این حس را به من منتقل میکند که انگار همه چیز را میداند و منتظر است که من یک چیز را اشتباه یا دروغ بگویم که مچم را بگیرد. با لکنت عجیبی که گرفته ام میگویم: س...لام. پیرمرد به مادرم نگاه میکند و میگوید: چشم های قشنگی داری دختر. سرفه ام میگیرد و میگویم: ممنونم. مادرم میگوید: ترسیده جناب پروفسور دامبلدور. چند روزه دچار اضطراب شدیده. دامبلدور نگاهم کرد و گفت: اسمت چیه دختر؟ آرام میگویم: آلیس. آلیس اتلفلد اشلی. مردی که حالا نامش را فهمیده ام که دامبلدور است با لحن خاصی میگوید: از چی میترسی؟ چیزی برای ترسیدن نیست. با خجالت و شرم و حیا میگویم: من....یعنی من..... آخه من..... مادرم به وقت مثل همه زمان هایی که از استرس لکنت زبان میگیرم وارد حرفمان میشود و نجاتم میدهد و میگوید : آروم باش آلیس. ایشون پروفسور آلبوس دامبلدور مدیر مدرسه هاگوارتز هستند.
کاش مادرم حرف نمیزد. بدتر زبانم بند آمده. نمیتوانم که به مدیر مدرسه ام بگویم. اصلا چرا باید به مدیر مدرسه بگویم؟ سکوت میکنم و سرم را پایین می اندازم. اما خیلی آرام میگویم: مادرم میگه قراره بریم یه کوچه مخفی و نمیفهمم قراره چه اتقافی بیوفته. پرفسور دامبلدور با لحن عمیق و صدایی که انگار از درون ابرهاست میگوید: سعی کن احساسش کنی. سعی نکن بفهمیش. مطمئن باش ارزش اینو داره که فقط با احساست وارد بشی. بعد دستی روی شانه ام گذاشت و خطاب به مادرم گفت: راه رو بلدی خانم اشلی؟ مادرم هم گفت: بله پروفسور. چیزی نیست که بتونم فراموشش کنم.
نمیدانم چرا حس خوبی از حرف های این پیرمرد عجیب نگرفتهام. احساس میکنم حرف هایش برای من قابل فهم نیست. آخر چطور میشود نفهمید و احساس کرد؟ اصلا باید چه چیزی را احساس کنم که غلبه کند بر احساس تنهایی و ترسم. دست مادرم را محکم نر میگیرم و میگویم: مامان نمیتونم چیزی بخورم دیگه فقط لطفا سریع تر بریم. مادرم با عشق موهایم را پشت سرم مرتب میکند و میگوید: چیشده؟ با تمام حس گنگی که دارم میگویم: نتونستم بفهمم چی میگه مامان. چه پیرمرد عجیبی بود. مادرم بلند میخندد و میگوید: میدونی خود دامبلدور هم دورگه است؟ باور کردنی برایم نیست. ناخودآگاه با صدای بلند میگویم: چی؟ یه دورگه رئیس مدرسه است؟ مادرم بیخیال لیوان نوشیدنی اش میشود و کیفش را روی شانه اش می اندازد و میگوید: باشه. فکر کنم بهتره زودتر بریم کوچه دایاگون تا خرید کنیم. به نظرم باید سریعتر وارد دنیای ما بشی. شاید کمتر بترسی. البته باید زودتر هم برگردیم خونه. امروز باید حقوق کارگر ها رو پرداخت کنم.
مادرم بلند میشود سمت یک راهرو حرکت میکنیم. دست مادرم را محکم میگیرم و میگویم: مامان تو که باشی نمیترسم. مادرم با لبخند قدم برمیدارد و چیزی نمیگوید. فقط لبخند میزد و دستم را از مچ میگرد و کمی با ملایمت فشار میدهد. حرکتی که برایم آشناست. چیزی که برایم معنی این را دارد که همه چیزخوب خواهد بود. به سمت یک دیوار آجری میرویم که میدانم وارد آن که بشوم زندگی هم تغییر خواهد کرد.
---
@آلیس اتلفلد اشلی
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/25 12:22:14

ردای مشکی گرونقیمتم از آب بارون سنگین شده بود. گوشهشو با وسواس جمع کردم روی دستم که یه وقت به پایهی میزهای چرب و کثیف میخانه مالیده نشه؛ رخت و لباس خاندان لسترنج حیف بود حتی بوی این مسافرخونهی دربوداغون رو به خودش بگیره.
تام پیر پشت پیشخان بود و با یه لنگ که معلوم نبود آخرین بار قبل از جنگ جهانی جادوگری شسته شده یا بعدش، مثلاً داشت لیوانها رو تمیز میکرد. میخواستم بیسر و صدا از کنار میزها رد بشم و مستقیم برم سمت درِ حیاط پشتی، ولی نگاهم کشیده شد به تاریکترین گوشهی سالن؛ درست کنار شومینهای که خاکسترهاش از دیشب دستنخورده مونده بود و جز چند تا تکه زغال خاموش چیزی توش نبود.
یه نفر تک و تنها پشت یه میز لقلقو نشسته بود. رداء سیاهی که تا زیر گلوش کیپِ کیپ دکمه خورده بود، موهای روغنی و کدرش که چسبیده بود دور صورت رنگپریدهش و اون دماغ عقابی کشیدهش که حتی توی تاریکی هم تابلو بود... سوروس اسنیپ.
جلوش یه کتاب قطور با جلد چرمی کهنه باز بود. خطوط کج و معوجی با جوهر سیاه توی حاشیهی صفحهها کشیده شده بود و معلوم بود طبق معمول داره فرمولهای معجونهای کتابهای درسی رو مسخره میکنه و دستورای خودشو مینویسه. یه گیلاس نوشیدنی دستنخورده هم کنار دستش بود که لایهی غبار روش نشون میداد ساعتهاست دست بهش نزده.
پوزخندی زدم و راهمو کج کردم سمت میزش. با هر قدمم صدای چکمههام روی تختههای چوبی کف سالن صدا میداد، ولی اسنیپ حتی یه میلیمتر هم سرشو بالا نیاورد. با این حال خوب میدونستم صدای قدمهای لسترنج رو از دم در شناخته.
رسیدم بالاسرش. دستمو زدم به کمرم و طلبکارانه گفتم:
- چطوری سوروس؟ این دخمه تاریکتر از سیاهچالههای عمارت نبود که اومدی نشستی اینجا با این کاغذپارهها ور میری؟
اسنیپ بدون اینکه کوچکترین عجلهای به خرج بده، پرِ ققنوسی که لای کتاب گذاشته بود رو برداشت، با طمانینه کتاب رو بست و گذاشت روی میز. بعد سرشو خیلی آروم بالا آورد. اون چشمهای سیاه، سرد و بیروحش زل زد صاف توی تخم چشمام. چند لحظه سکوت کرد؛ از همون سکوتهای رو مخش که انگار داشت از بالا تا پایین شجرهنامهت رو برانداز میکرد. با همون صدای بم، کشدار و پر از طعنهش لب باز کرد:
- رودولف لسترنج... داشتم فکر میکردم اون بوی گندی که از دم در پیچید تو سالن، بوی آب بارونِ خیابون چرینگکراسه یا بوی غرور بیجای یه اصیلزاده که هنوز یاد نگرفته بدون سر و صدا پاشو بذاره توی یه جای عمومی.
صندلی روبروش رو با پام کشیدم عقب، ولی ننشستم. دست به سینه شدم و گفتم:
- غرور لسترنجها حداقل از بوی عرق مشنگهای این میخانه که بهش پناه آوردی تمیزتره. بعدشم، من نیومدم اینجا با تو بحث فلسفی راه بندازم. عجله دارم؛ باید مایحتاج سال جدید رو بخرم. چوبدستی هم دستم نیست که باهاش شعبدهبازی کنم. کدوم آجر لعنتی راه دیاگون رو باز میکرد؟ پدرم یه چیزایی گفته بود ولی انقدر این حیاط پشتی آشغالدونیه که اصلاً یادم نیست کدوم گوشهش بود.
اسنیپ به صندلیش تکیه داد و لبخند محو و تمسخرآمیزی گوشهی لبش نشست:
- عجیبه... اصیلزادهای که ادعاش گوش فلک رو کر کرده، برای پیدا کردن یه درگاه سادهی آجری، دست به دامنِ به قول خودش «کاغذپارههای» من شده. فکر میکردم خانوادهی لسترنج قبل از اینکه اسم بچههاشون رو توی شناسنامه ثبت کنن، نقشهی کوچهی دیاگون رو توی مغزشون هک میکنن.
اخمهام رفت توی هم و صدامو بردم پایین:
- پاتو از گلیمت درازتر نکن اسنیپ. وقتم طلاست. بلند شو کار منو راه بنداز، فردا روزی توی هاگوارتز یا پیش دوستان مشترکمون شاید به دردت خوردم!
حرف «دوستان مشترک» کار خودشو کرد. اسنیپ چشمهاش رو ریز کرد، چند ثانیه بهم خیره موند و بعد با یه تچتچ کردنِ زیرزبونی، با بیمیلی محض از پشت میز بلند شد. رداء بلند و سیاهش روی زمین کشیده شد، کتابش رو زد زیر بغلش و گفت
دنبالم بیا لسترنج... قبل از اینکه صدای داد و بیدادت تام رو بکشونه این سمت و مجبور بشیم به تعارفهای احمقانهش گوش بدیم.
پشت سرش راه افتادم. از بین چند تا میز رد شدیم که چند تا جادوگر مست روشون ولو شده بودن و خروپف میکردن. درِ چوبی و لق پشت بار رو با لگد هل داد و رفتیم توی حیاط خلوتِ پشتی.
حیاط مثل همیشه تاریک، لجنی و بوی سطل زباله میداد. بوی زبالههای خیسخورده انقدر تند بود که صورتم جمع شد. اسنیپ چند قدم رفت جلو و صاف روبروی دیوار بلند آجری ایستاد. دست برد توی آستین گشاد ردایش و چوبدستی باریک و تیرهرنگش رو کشید بیرون. انگشت باریک و استخونیش رو گرفت سمت سطل زبالهی زنگزدهی گوشهی حیاط:
- خوب چشماتو باز کن لسترنج، چون دفعهی دومی در کار نیست که بخوام برات وقت تلف کنم... از روی اون سطل زباله، سه تا آجر میشمری به سمت بالا. بعد دو تا آجر مستقیم میری به سمت راست.
مکث کرد، برگشت نیمنگاهی با کنایه بهم انداخت و ادامه داد:
- آجر لعنتی همینه. نوک چوبدستی رو سه بار میکوبی روش. نه کمتر، نه بیشتر.
اسنیپ نوک چوبدستیش رو سه بار محکم کوبید به آجر: تق... تق... تق.
همون لحظه، انگار فنری توی دیوار آزاد شده باشه، آجر وسطی شروع کرد به لرزیدن. بعد دور خودش چرخید و سوراخ کوچیکی وسط دیوار باز شد. در عرض چند ثانیه، بقیهی آجرها مثل تکههای پازل روی هم لغزیدند و طاق قوسیشکل پهنی درست وسط حیاط دهن باز کرد.
نور مغازهها، سر و صدای چکش دیگسازها، جیغ جغدهای توی قفس و هیاهوی شلوغ کوچهی دیاگون هوار شد توی حیاط تاریک پاتیل درزدار. نسیم خنکی که بوی چرم و معجونهای تازه میداد خورد به صورتم.
اسنیپ چوبدستیش رو برگردوند توی آستینش، کتابش رو محکمتر گرفت و بدون اینکه حتی برای یه خداحافظی خشک و خالی وایسه، فقط گفت:
- سعی کن توی دیاگون گم نشی لسترنج؛ اصیلزادهها وقتی گم میشن خیلی تماشایی میشن.
و راهشو کج کرد و برگشت سمت تاریکی میخانه. پوزخندی زدم، یقهی ردامو صاف کردم و بدون معطلی قدم گذاشتم روی سنگفرشهای شلوغ کوچهی دیاگون.
---
@رودولف لسترنج
لطفا بعد از ویرایش مدیر یا ناظر دیگه پستت رو ویرایش نکن و مجدد پست بزن. چون دوباره پست چک نمیشه. حتی الان هم اگر خودت پیام نمیدادی من متوجه نمیشدم.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1405/7/18 2:03:36
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/18 3:03:49

-قسمت دوم-
گویا با ورود استاد فلامل، فضای پاتیل درزدار بکلی تغییر کرد. چند نفر نامش را با احترام بردند. از بین افراد ثابتِ بار، چند نفری کلاهشان را به نشانهی احترام بالا بردند. با نیم نگاهی به سمت آنها، جوابشان را داد. زیر لب غرولند میکرد و ظاهرا از باران غیرمترقبهای که گرفتارش شده بود شکایت میکرد. هرچند با یک حرکت تند چوبدستیاش، لباسش را کاملا خشک کرد.
دستپاچه و سریع از صندلی پایین آمدم و یکی دو قدم به سمتش رفتم.
-سلام عرض شد استاد فلامل. بنده فلام...ببخشید الیواندر هستم.
گوشه لبش کش آمد، ولی سریع جایش را به چهرهی جدیاش داد.
+حالا هرچی. میخوای تعارف کنی بشینم یا سر پا نگهم داری؟
-بله بله عذر میخوام حواسم نبود. بفرمایید خواهش میکنم.
صندلی را با احترام نشانش دادم.
تا استاد بنشیند، تام هم نوشیدنی ها را آورد.
-عرض ادب، قربان. منور کردین قربان. منتظرتون بودم قربان!
+دستت درست، تام.
چند قلپ از آبجوکرهای اش خورد. وقتی دید خشکم زده، باز گوشهی لبش شبیه لبخند شد و با حرکت دست اشاره کرد که من هم بخورم.
-چشم.
شالگردنی اش را باز کرد و روی میز گذاشت. سپس چشمان نافذ و جدیاش را به چشمانِ مشتاق ولی مضطربم دوخت.
+خب الیواندر عزیز. توی نامهات گفتهبودی سوالی داری که فقط از من میتونی بپرسی. میشنوم.
الیواندرِ عزیز؟ به قیافهاش نمیخورد.
-بله استاد. عرض کنم خدمتتون که، بنده بعد از فوت زودهنگام پدرم، کسب و کار چوبدستیسازی خانوادگیمونو دست گرفتم. گرچه با سن کم، انجام این کار خیلی برام سخت بود،ولی همیشه تلاش میک...
+اصل مطلب!
-آمم...بله. اصلش اینه که توی یادداشتهایی که از پدرم به جا مونده، خوندم که بالهای اسنیچِطلایی خیلی قدرتمند و کمیابان و اگر کسی بتونه ازشون بعنوان مغز چوبدستی استفاده کنه، چوبدستی فوقالعادهای خواهد داشت. منم خیلی ترغیب شدم که بسازمش. منتها...
+نمیدونی از کجا پیدا کنی، درست میگم؟ زیادی کمیابن.
-راستش، مساله این نیست...مشکل اینه که نمیدونم چطور ذوبش کنم و چطور توی مغزِ چوبدستی منجمدش کنم. یا ذوب نمیشه، یا بعد از ذوب شدن دیگه منجمد نمیشه و مایع میمونه. جنس چوبدستی هم مسالهایه...
سگرمههای استاد در هم رفت.
+صبر کن ببینم. تو که نمیخوای بگی بالِ اسنیچِ واقعی داری؟
سرم را آرام بالا پایین کردم.
در چشمانش برقِ عجیبی ظاهر شد و کمی به جلو خم شد.
+از کجا؟ آخرین بال اسنیچی که پیدا شد، مال دویست سال قبله! اسنیچها شدیدا پنهانکاری دارن... بگو ببینم چند تا پیدا کردی؟ اگه از جوابت خوشم بیاد آیندهات تامینه جوون!

تپش قلبم تندتر شد. موقعیت حساسی بود. راجع به مهارتهای مذاکره استاد فلامل، و تجارتِ طلای صدسالهاش شنیدهبودم. باید مراقب میبودم سرم کلاه نرود. هرچند دلم میخواست به او اعتماد کنم. میدانستم که با پروفسور دامبلدور، مدیر هاگوارتز، همکاریهای متعدد علمی و مبارزاتی داشتهاست. پس میبایست انسان قابلاعتمادی باشد.
-استاد اگر بخوایم راجع به جزئیات حرف بزنیم، جسارتا باید به نحوی مطمئن بشم که یه روندِ برد-برد پیشرو داریم...میدونید که چی میگم؟
چند بار پلک زد، اما اینبار دیگر لبخندش را پنهان نکرد. بلکه قهقههای بلند سر داد. سر ها به سمت ما چرخیدند.
+منظورت چیه؟
داشت امتحانم میکرد. شاید فکر نمیکرد یک پسرک بیست ساله بداند کارش را بلد باشد. تقصیر خودش بود که نخواست بشنود چطور از ۱۱ سالگی کسبوکار خانوادگی را با چنگ و دندان حفظ کردهبودم.
-البته داریم درس پس میدیم خدمتتون...
لبخندش عمیقتر شد.
+حرفتو کامل بزن جوون.
-خب...منظورم اینه که... خیلی خلاصهاش این میشه که اگه شما قبول کنید امتیازِ انحصاریِ روش ذوب و انجماد کامل بال اسنیچ رو به من بفروشید، مطمئنم میتونیم سرِ یه قیمت معقول به توافق برسیم.
انگار لبخندش با اندکی عصبانیت مخلوط شد.
-البته، تمامِ پرداختی از طرف بنده، از جنسِ بال اسنیچ خواهد بود. معادل قیمتی که سرش به توافق برسیم. معاملهی بدی نخواهد بود استاد.
+تموم شد؟ خیلی تاثیر گذار بود:)
-ببخشید؟
تواناییاش در زدن حرفهای جدی با لبخندی بر صورت، هم ستودنی بود و هم گیجکننده.
+باید منو بهتر از این میشناختی آقای الیواندر جوان. من به این راحتی از کنار همچین موقعیتی نمیگذرم. بیام با فروش فناوریام سر و ته قضیه رو هم بیارم و تمام؟! بعلاوه، تا حالا به عمرم هیچکدوم از اسرار کاریام رو به کسی نفروختهم.
میدانستم به این راحتی کوتاه نمیآید. او دهبرابر کارش را بلد بود.
+البته باید اعتراف کنم پیشنهادت وسوسهانگیزه. هوممم...
ریش نسبتا بلندش را جنباند. سپس اشارهای به لیوان من هم کرد و باقیماندهی نوشیدنیاش را بالا رفت. ولی الان نوشیدنی برایم مهم نبود.
-پیشنهاد دومی هم هست...
(در واقع پلن B که برای همین موقعیت درنظر داشتمش.)
لیوان را زمین گذاشت.
-میتونیم نوعی از شراکت رو شکل بدیم. چوبدستی و بال اسنیچ از من، ذوب و قالب ریزی و انجمادش از شما.
وقتی توجهش را دیدم، با هیجان ادامه دادم.
-از الان تیتر پیامامروز رو میبینم: "جدیدترین محصول چوبدستیِ الیواندر با همکاریِ استاد نیکلاس فلامل: چوبدستی طلایی!"
دقیق گوش میداد. سرش را به نشانهی همراهی و تایید تکان داد. حالا دیگر در نگاهش احترام میدیدم.
+عجب... استعداد تجاری خوبی دارید آقای الیواندر عزیز. قبول دارم که باید سر جزئیات بیشتر گفتگو کنیم.
"آقای الیواندر عزیز"...ادبیاتش نسبت به ابتدای ملاقاتمان بکلی عوض شدهبود.
نگاهی به ساعت جیبیاش انداخت.
+اما حالا نه. باید به قرار دیگهای برسم.
-حتما. زمان و مکان بفرمایید، خدمت میرسم.
شالگردنیاش را بر گردن انداخت و از صندلی پایین آمد. من هم بلند شدم.
+منتظر جغدم باشید.
-از همین حالا منتظرم.
اما قبل از اینکه حرکت کند، دستش را به سمتم گرفت.
+ملاقات با شما برام مسرتبخش بود آقا.
باورم نمیشد. برای یک مشورت ساده آمدهبودم؛ ولی در عرض چند دقیقه، مکالمه طوری پیش رفتهبود که مقدمات یک همکاری تجاری بزرگ را فراهم کرده بود...
حواسم نبود که دستش هنوز روی هوا مانده بود.
+مشتاق همکاری با شما هستم.
-لطف دارید استاد. بنده هم مشتاقم کلی ازتون یاد بگیرم.
دستپاچه شدم، ولی دستش را به گرمی فشردم.

این دستدادن معنی داشت. این دست دادن، امضای عملیِ قرارداد همکاری بود. استاد لبخندی زد و قدمی به سمت ورودی برداشت.
-فقط یه سوال داشتم.
+بله، حتما.
-من کوچه دیاگون زندگی میکنم. واقعیتش بار اولیه که اومدم اینجا...
دیوار آجری انتهاییِ پاتیل درزدار را که به کوچهدیاگون باز میشد،به استاد نشان دادم.
-این گذرگاه رو میدونید چطور باید باز کرد؟ من بلد نیستم...
با تعجب چندباری نگاهش را بین دیوار و قیافهی ناشیِ من چرخاند و سپس قهقههای دیگر زد.
+حتما!
خیلی قشنگ نوشتی. فقط نمیدونم چرا دو پارت کردی؟ میتونستی همشو یک جا هم ارسال کنی.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
الیواندر: متشکرم.
چند تا ویرایش جزئی کردم.
دو تا پارت، چون بنظر رسید که طولانیبودنش ملالآوره و تقسیم کردنش جذابیتزا.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/17 0:18:18
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/17 0:20:04
Me-

-قسمت اول-
باید اولا یادآوری کنم که بنده تا سنین بالایی، حدودا تا بعد از ۳۰-۳۵ سالگی، اصلا به هاگوارتز نرفته بودم. (مطالعه بفرمایید)
نامهی دعوت به هاگوارتز را هم حتی نتوانستم باز کنم!
بنابراین، بهخاطر سرنوشت بخصوصم، ماجرای خاصی که مطابقت با شرایط این تاپیک داشته باشد ندارم.
اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
از این مهمتر، خانهی ما داخلِ خودِ کوچهی دیاگون بود دیگر! ما از قدیم، صاحب یک ساختمان در کوچهی دیاگون بودیم که طبقهی همکفش فروشگاه بود و طبقه بالا، خانهی ما بود.
این هم مزید بر علت، که اصلا من نیازی به یافتن راه ورود به کوچهی دیاگون نداشتم!
ولی مسئله اینجاست که تا حدود ۲۰ سالگی، هیچوقت از کوچهی دیاگون خارج نشده بودم و دنیای بیرون را ندیده بودم.
و زمانی در حدود همان ۲۰ سالگی، در مسیر ساختِ یک نوع چوبدستی خاص با مغز بال اسنیچطلایی بود، به مشورت نیاز داشتم. با پرسوجویی که کردم،باخبر شدم استاد نیکولاس فلامل، مطالعات گستردهای در زمینهی طلا و تبدیل فلزات و ذوب و انجمادشان دارد و در این زمینه صاحب تجارتی موفق است. بعلاوه، رفقایی که به دنیای پشت کوچهی دیاگون رفتوآمد داشتند، گفتند که استاد فلامل یک روز در ماه به پاتیل درزدار میآیند. من هم نامهای برای استاد نوشتم و درخواست ملاقات کردم و چند روز بعد جواب مثبتشان را گرفتم.
درروز مقرر خودم را به روبهروی دیواری که میدیدم همیشه افراد از آنجا وارد کوچهی دیاگون میشوند رساندم. از آن دیوار آجری تنها چند متر فاصله داشتم. داشتم فکر میکردم که کدام ورد میتواند بازش کند، یا از چه کسی میتوانم کمک بگیرم، که ناگهان دیوار شروع به لرزیدن کرد! گویا حضور مرا حس کرده باشد، خودکار شروع به باز شدن کرد! تازه آنجا فهمیدم... دیوارِ ورودیِ کوچهی دیاگون فقط از طرفِ پاتیلِ درزدار نیاز به جادو دارد! اگر از طرف کوچهی دیاگون به طرفش بروی، جادوگر بودنت ثابتشده است و نیازی به ورد و جادو نیست؛ پس خودکار باز میشود!

با خوشحالی و خندهای از سر تعجب، از دیوار گذشتم و برای اولین بار وارد پاتیل درزدار شدم. طبق قراری که با استاد داشتیم، خودم را به پیشخوانِ پاتیل درزدار رساندم. بارِ عجیب و غریبی بود. بیشتر بخاطر ظاهر ناشناخته و گاها ترسناک حضار. همهمهی مختصری از گفتگویشان به گوش میرسید و هر از چند گاهی صدای به هم کوبیدن ماگها توجهت را جلب میکرد.
بوی آبجوکرهایهای معروف، فضا را پر کرده بود. البته وقتی این عطر خوش را کنار بوی تند انواع سیگار و پیپ میگذاشتی، دیگر نمیشد فضای کلیِ بار را مطبوع قلمداد کرد. بماند که از غلظت دودی که در فضا بود و تهویهای که نبود، نمیشد از یکسرِ بار، آنسرش را دید. گرچه برای منِ بیستساله، و برای اولین بار، تحمل این محیط مقداری چالشبرانگیز بود، اما بهنظر میرسید که بتدریج میتوانم به این فضا عادت کنم و حتی خو کنم.
ولی آن روز، با چشمانی متعجب که تهرنگی از احتیاط و حس غربت را در خود داشتند، زیر نگاهِ خیرهی چند نفر از اعضای ثابت پاتیل، به طرف اولین صندلی خالی پشت پیشخوان پیشروی کردم و با حرکتی سریع رویش نشستم. چوبدستیام را درآوردم، دستانم را روی پیشخوان سیاه و چرکمرده گذاشتم و خودم را مشغول نشان دادم؛ تا شاید خیال کنند من هم به اینجا رفتوآمد دارم؛ تا شاید متوجه نشوند در این فکرم که اگر آن جادوگرِ سیاهپوشِ گوشهی بار به من حمله کند، باید از خودم دفاع کنم یا همان بهتر است که فرار کنم.
تازه وقتی سرم را بالا آوردم، متوجه نگاهِ سنگینِ متصدی بار شدم. بسیار بدترکیب بود. سر کچل، پشت قوزدار، و چشمان از حدقه بیرون زدهاش وحشتِ زنندهای را به مخاطبش منتقل میکرد. بعدها فهمیدم نامش تام است.
تام انگار با نگاهش میگفت اینجا جای تو نیست؛ یک جوان ۲۰ ساله اینجا چه میکند؟
من هم حفظ ظاهر کردم.
-دو تا آبجوکرهای لطفا.
فکر نمیکردم صدایم بلرزد.
تام اما، چپ چپ نگاهم کرد.
+دو تا؟ اینجا کیه که بخواد یه بچه رو ببینه؟
با سوالش، دلیل آمدنم یادم آمد و کمی از اعتمادبهنفسم را دوباره بدست آوردم.
-استاد نیکلاس فلامل! یادتون نره، دوتا لیوان بزرگ آبجوکرهای. گرم باشه لطفا.
قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، صدای زنگوله پشت در بار به صدا در آمد. روی صندلی چرخیدم و سرک کشیدم. خودش بود. دقیقا مثل همان عکسِروان که در آخرین مصاحبهاش با پیامامروز دیده بودم. هیکل لاغر و استخوانی، قد متوسط، ست پالتو و شلوار مشکیرنگِ تمیزی که مدلش به یکی دو قرن پیش برمیگشت، صورت چروکیده، پوست رنگپریدهای که به استخوان گونهاش چسبیده بود، و بالاخره چشمانی نافذ و نگاهی مغرور و قوی. گویا با ورودش، فضای پاتیل درزدار تغییر کرد. چند نفر نامش را با احترام بردند. از بین افراد ثابتِ بار، چند نفری کلاهشان را به نشانهی احترام بالا بردند. با نیم نگاهی به سمت آنها، جوابشان را داد. زیر لب غرولند میکرد. ظاهرا از باران سردِ پاییزی شکایت میکرد. لباسش خیس شده بود. با یک حرکت سریع چوبدستیاش، لباسش کاملا خشک شد. گویا نه خانی آمده نه خانی رفته.
دستپاچه از صندلی پایین آمدم و یکی دو قدم به سمتش رفتم.
-سلام عرض شد استاد فلامل. بنده فلام...ببخشید الیواندر هستم.
گوشه لبش بالا آمد، ولی سریع جایش را چهرهی جدیاش گرفت.
+حالا هرچی. میخوای تعارف کنی بشینم یا بنا داری سر پا نگهم داری؟
...To be continued
افرادی که لایک کردند
Me-

نامهی دعوت به هاگوارتز رو هم حتی نتونستم باز کنم!
بنابراین بخاطرِ سرنوشتِ بخصوصم، ماجرای خاصی که مطابقت با شرایط این تاپیک داشته باشه ندارم.(صدای جر خوردن دیوار چهارم تا جغدخانه رسید)
از این مهمتر، خونهی ما داخلِ خودِ کوچهی دیاگون بود دیگه! ما از قدیم، صاحب یه ساختمون توی کوچهی دیاگون بودیم که طبقهی همکفش فروشگاه بود و طبقهی اول، خونهی ما بود.
اینم مزید بر علت، که اصلا من نیازی به یافتن راهِ ورود به کوچهی دیاگون نداشتم!
ولی مساله اینجاست که تا حدود ۲۰سالگی، هیچوقت از محلهمون خارج نشده بودم و دنیای بیرون رو ندیده بودم.
و زمانی در حدود همون ۲۰سالگی، در مسیر ساختِ یک نوع چوبدستی که مغزش از پرِ اسنیچطلایی بود، به مشورت نیاز داشتم. با پرس و جویی که کردم، بهم گفتن استاد نیکولاس فلامل مطالعات گستردهای در زمینهی طلا و تبدیل فلزات و ذوب و انجمادشون داره. بعلاوه، رفقایی که به دنیای پشت کوچهی دیاگون رفت و آمد داشتند، گفتند که استاد فلامل یک روز در ماه به پاتیل درزدار میان. منم نامهای برای استاد نوشتم و درخواست ملاقات کردم. وقتی جوابِ مثبتشون رو گرفتم، خودمو به روبروی دیواری که میدیدم همیشه افراد از اونجا وارد کوچهی دیاگون میشن رفتم تا ازش خارج بشم. همینطور که چندمتر فاصله داشتم از اون دیوار آجری و داشتم فکر میکردم که کدوم ورد میتونه بازش کنه، یا از چه کسی میتونم کم بگیرم، دیوار شروع به لرزیدن کرد! گویا حضور منو حس کرده باشه، خودکار شروع به باز شدن کرد! تازه اونجا فهمیدم...دیوارِ ورودیِ کوچهی دیاگون فقط از طرفِ پاتیلِ درزدار نیاز به جادو داره! اگه از طرف کوچهی دیاگون به طرفش بری، جادوگر بودنت ثابتشدهاس و نیازی به ورد و جادو نیست؛ پس خودکار باز میشه!

با خوشحالی و خندهای از سر تعجب، از دیوار گذشتم و برای اولین بار وارد پاتیل درزدار شدم. طبق قراری که با استاد داشتیم، خودمو به پیشخوانِ پاتیل درزدار رسوندم. چنددقیقهای صبر کردم تا استاد رسیدن و دو تا آبجوکرهای سفارش دادیم و مشغول صحبت شدیم.

@گریک الیواندر
گریک متوجه توضیحاتی که دادی هستم، اما تو این مرحله پیدا کردن راهی برای ورود به کوچه دیاگون در واقع بهانهایه برای این که با یکی ملاقات کنی. یعنی تو این مرحله چیزی که برامون مهمه اینه که بدونی برای نوشتن در مورد هر یک از شخصیتهای سایت، باید معرفی شخصیتشون رو بخونی و بعد سعی کنی تو داستانت شخصیتها طوری که تعریف شدن رفتار کنن. الان توی چیزی که نوشتی چنین تعاملی با شخصیتی نداشتی.
مهم نیست داستان جدیدی بنویسی (مثلا اینبار زمان برگشت رو بنویسی که بعد از ملاقات میخوای برگردی کوچه دیاگون و یکی راهنماییت میکنه) یا همینو تغییر بدی (مثلا میتونی ملاقات با نیکلاس رو شرح بدی تا بتونی بخش تعامل رو انجام بدی)، ولی حتما خواستهی اصلی تاپیک رو برآورده کن، یعنی این که معرفی شخصیت یکی دیگه رو بخونی و توی پستت حتما باهاش برخورد داشته باشی و هر دو شخصیت همونطور که انتظار میره رفتار کنن.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
Me-

ولی من حتی جایی رو نمیدیدم که قابلمه هایی شبیه به دیگ بفروشن حالا دیگه کوچهی خرید جادوگران بماند!
بعد از چندین ساعت تو این خیابون شلوغ با نگرانی دورو برم رو نگاه کردم و با خودم گفتم:نکنه هیچوقت پیداش نکنم؟نکنه حتی تا زمانی که به هاگوارتز میرم،یک جلد از کتابامو هم پیدا نکنم؟ همه چی دیر میشه...مطمئنم.
تا اینکه چشمم به سمت رستورانی خورد. رستوران که انگار از نوع عادی نبود،وقتی نگاهش میکردم چشمانم بین مغازهی کتاب فروشی میلغزید و بعد میرفت به سمت رستوران،و بعد میرفت سمت یک مغازه که لابد چیزهایی مثل سی دی های ماگلی میفروختن.
ظاهرا ماگل ها نمیتونستن این رستوران رو ببینن،آخه هیچکس وارد آن رستوران نمیشد.
ناگهان صدای بلندی آمد.
مطمئن بودم از طرف رستوران می آید.
شجاعتم را به کار گرفتم و وارد رستوران شدم.حتما مکان جادویی بوده،پدر و مادرم همیشه میگفتن که اول وارد رستورانی میشویم و سپس به دیاگون میرویم.اما یادشان نبود بهمبگن چجوری برم به دیاگون. شاید بعد از رستوران، یک در به کوچه راه دارد.
وارد رستوران شدم.
صدا برای بقیه انگار چیزی کاملا عادی بود.
الان یادم آمد...چیزی به اسم پدیداری و ناپدیداری وجود داشت،حتما کسی از آن استفاده کرده بوده.
چندین میز و صندلی وجود داشت و یک مرد با پشتی خمیده که پشت پیشخان بود داشت سفارش میگرفت.
یکموجود با چشم های ورقلمبیده و بدنی لاغر و قد کوتاه که مو نداشت و دماغش به درازی انگشتانش بود،انگار دنبال جیزی میگشت.
بنظرم این بهترین فرصت بود تا راه رو به گذر دیاگون پیدا کنم. چون اگر از جادوگری میپرسیدم ممکن بود جزو فرقهی تاریکی باشد یا حتی کمکی به من نکند و بگوید عجله داره و یا منتظر کسی است.یا اصلا دزد باشد و تمام اموال مرا از بانکی که گمان میکنم گرینگاتز باشد بدزدد.
به سمت آن موجود عجیب رفتم،تاحالا از پدر و مادرم نشنیده بودم که از چنین موجودی تعریف کنند.
به سمت آن موجود رفتم و پرسیدم ببخشید من...نمیدونم چجوری باید برم به دیاگون.
میتونید کمکم کنید عمم آقای...
موجود گفت:دابی هستم خانم..دابی الف خانه زاد..
بله.چطور فراموش کرده بودم که برده هایی هستن که مفت و مجانی برای جادوگران پولدار کار میکنن؟ فقط واقعا نمیدونستم اونها...این شکلی باشن.
الف با صدای لرزیده گفت:میتونم کمکتون کنم اما بعدش...
-بعدش چی؟
دابی فورا سرش را به میز کوبید و گفت:نمی..تو..نم بگم!
کسی که روی آن میز نشسته بود، خانم ساحره ایی عینکی بود و ظاهرا سعی کرده بود لباس ماگلی بپوشد اما موفق نشده بود چون از روی یک پیراهن یک تی شرت آبی پوشیده بود.
ساحره فورا دستش را به الف کوبید و الف با صورت پرت شد پایین.
گفتم:ببخشید دابی،نمیدونستم که نمیتونی بگی.میتونی کمکم کنی؟
دابی گفت:البته خانم.همراه من بیایید.
دابی با قدم های آرام و لنگ لنگ کنان به سمت حیاط پشتی رستوران رفت و گفت:اینجا ورودی اصلی دیاگون هستش.عقب برین خانم.
عقب رفتم
دابی با بشکن کاری کرد که دیوار ها از جایشان تکان بخورند و دروازه ی کوچکی به وجود آید.
تا آمدم برگردم و از دابی تشکر کنم،دابی میان جمعیت کوچهی جادوگران غیب شده بود...
---
@کتی بل
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند

«کوچه دیاگون؟ البته. ولی امیدوارم از آن دسته آدمهایی نباشی که فکر میکنند برای پیدا کردن یک مکان جادویی، حتماً باید دنبال یک در مخفی بگردند.»
از پاتیل درزدار بیرون آمدیم. چند قدم در کوچهی سنگفرششده راه رفت و ناگهان جلوی یک سطل زبالهی فلزی قدیمی ایستاد.
نگاهش کردم.
«این؟»
لبخند زد.
«نه، سطل زباله نیست.»
بعد خم شد، درِ کیسه را باز کرد چوبی شکسته از داخلش بیرون آورد.
گفت:
«اشتباه نکن. این آشغال نیست.»
چوب را کف دستم گذاشت.
«این، بلیت است.»
قبل از اینکه چیزی بپرسم، چوب در دستم شروع کرد به لرزیدن.
دامبلدور گفت:
«حالا یک کار بسیار ساده انجام بده.»
«چه کاری؟»
لیسش بزن.
با تعجب نگاهش کردم.
«جدی میگی؟»
جدی می گم.
چوب را آرام جلو آوردم و با نوک زبانم حسش کردم.
ناگهان تمام محیط دور سرم شروع به چرخیدن کرد.
انگار خودِ خیابان تا خورده باشد.
صدای مردم محو شد، ساختمانها کش آمدند و برای یک لحظه احساس کردم زمین زیر پایم نیست.
بعد...
محکم روی زمین افتادم.
تکه چوب هنوز اونجا بود.
وقتی سرم را بلند کردم، دیگر پاتیل درزدار را نمیدیدم.
روبرویم تابلویی بزرگ آویزان بود:
«کوچه دیاگون»
دامبلدور کنارم ایستاده بود و لباسش را مرتب میکرد.
با خونسردی گفت:
«خب، رسیدیم.»
تکه چوب را از زمین برداشتم.
«این... همیشه همینقدر مسخره است؟»
دامبلدور لبخند زد.
«نه. دفعهی اول برای من، یک لیوان بود.»
@دارل ترنر
اصل ایفای نقش جادوگران که داری مراحلش رو طی میکنی با داستاننویسی گره خورده. پس چیزی که ما میخوایم اینه که داستانهایی که خودت خلق میکنی رو بخونیم. لطفا با یه داستان دیگه که خودت نوشتی برگرد.

فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/10 1:04:49
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/10 1:05:20

سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم به پسر ها گفتم برن خودشون از یه ور دیگه وسایلشونو بخرن من کار دارم پسر ها هم نه گذاشتن نه برداشتن رفتن
من هم سریع گازشو گرفتم
رفتم پشت مغازه خانم مالکین اون کسی که دلشت تعقیبم میکرد هم دنبالم اومد سعی کردم یواشکی نگاه کنم ببینم کیه ولی نفهمیدم
پس تویه حرکت خیلی سریع رداشو کشیدم پایین
عه پروفسور اسنیپ شماییدد_ بله خودم هستم با اجازتون
-پروفسور شما چرا داشتید من رو تعقیب میکردید
_کی گفته من تعقیبت میکردم من داشتم راه خودمو میرفتم
-ولی پروفسور داشتید منو تعقیب میکردید
_وقتی میگم نه یعنی نه بفهم خانم ویزلی حالا پاتر و داداش دست پا چلفتیت کو
-پروفسور اونها خرید دارن میکنن
_خودت چرا اینجایی پس برو خریدتو بکن دیگه بدو
-چشم پروفسور
_راستی خانم ویزلی مواظب باشید پاتر و برادرتون اینجا رو به اتش نکشن
-چشم پروفسور
داشتم میرفتم به سمت هری و رون که دیدم ای داد بی داد هری و رون دردسر درست کردن
حالا بدو از اون معذرت خواهی کن بدو از اون معذرت
خواهی کن
در همین حال پروفسور اسنیپ هم اومد یه متلک گفت و رفت
هیچی دیگه بهترین روزمکن به گند ترین روزم تبدیل شد البته پسرا هیچ پشیمانی در صورتشان موج نمیزد
---
@جینی ویزلی
راستش قرار بود تو این مرحله راه ورود به کوچه دیاگون رو پیدا کنی، ولی چون اصل ماجرا خوندن معرفی شخصیت یه شخصیت دیگه و نوشتن در موردش بود که انجام دادی، با ارفاق میذارم که از این مرحله عبور کنی.
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
افرادی که لایک کردند

«کوچه دیاگون؟ البته. ولی امیدوارم از آن دسته آدمهایی نباشی که فکر میکنند برای پیدا کردن یک مکان جادویی، حتماً باید دنبال یک در مخفی بگردند.»
از پاتیل درزدار بیرون آمدیم. چند قدم در کوچهی سنگفرششده راه رفت و ناگهان جلوی یک سطل زبالهی فلزی قدیمی ایستاد.
نگاهش کردم.
«این؟»
لبخند زد.
«نه، سطل زباله نیست.»
با نوک کفشش سه ضربهی آرام به بدنهی آن زد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد خم شد، درِ سطل را باز کرد و یک قاشق چوبی شکسته از داخلش بیرون آورد.
گفت:
«اشتباه نکن. این قاشق نیست.»
قاشق را کف دستم گذاشت.
«این، بلیت است.»
قبل از اینکه چیزی بپرسم، قاشق در دستم شروع کرد به گرم شدن.
دامبلدور گفت:
«حالا یک کار بسیار ساده انجام بده.»
«چه کاری؟»
«قاشق را گاز بگیر.»
با تعجب نگاهش کردم.
«جدی میگی؟»
«متأسفانه بله. جادو گاهی آدم را مجبور میکند کارهایی انجام دهد که شأن اجتماعی چندانی ندارند.»
قاشق را آرام بین دندانهایم گذاشتم.
صدای تق کوچکی آمد.
ناگهان تمام محیط دور سرم شروع به چرخیدن کرد.
انگار خودِ خیابان تا خورده باشد.
صدای مردم محو شد، ساختمانها کش آمدند و برای یک لحظه احساس کردم زمین زیر پایم نیست.
بعد...
محکم روی زمین افتادم.
قاشق هنوز بین دندانهایم بود.
وقتی سرم را بلند کردم، دیگر پاتیل درزدار را نمیدیدم.
روبرویم تابلویی بزرگ آویزان بود:
«کوچه دیاگون»
دامبلدور کنارم ایستاده بود و لباسش را مرتب میکرد.
با خونسردی گفت:
«خب، رسیدیم.»
قاشق را از دهانم بیرون آوردم.
«این... همیشه همینقدر مسخره است؟»
دامبلدور لبخند زد.
«نه. دفعهی اول برای من، یک چنگال بود.»
---
@نویل لانگباتم
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج