جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

90 کاربر(ها) آنلاین هستند (79 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
87 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: رودولف لسترنج 1 کاربر مهمان
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دیروز ساعت 21:40
نمایش جزئیات
آنلاین
پامو که گذاشتم تو پاتیل درزدار، بوی گند تنباکوی ارزون و کلم پخته صاف خورد تو صورتم. چند ثانیه دم در وایسادم تا چشمم به تاریکی عادت کنه و ته دلم لعنت فرستادم به بارون لندن که مجبورم کرده بود از وسط یه مشت مشنگ و این دخمه رد بشم تا به دیاگون برسم.

ردای مشکیم یکم خیس شده بود و حواسم بود به در و دیوار چرب میخانه نخوره. ردای خاندان لسترنج حیف بود حتی بوی این خراب‌شده رو بگیره.

تام پیر پشت بار بود؛ طبق معمول داشت با یه لنگ که معلوم نبود آخرین بار کی رنگ آب رو دیده، لیوانای آبجو رو به اصطلاح تمیز می‌کرد. میخواستم مستقیم برم سمت حیاط پشتی، ولی راستش دقیق یادم نبود کدوم آجر لعنتی رو باید بزنی تا دیوار باز بشه. پدرم قبلاً گفته بود، ولی کی فکرشو می‌کرد قبل از رفتن به اولیواندر و گرفتن چوبدستی خودم، مجبور بشم منت این پیرمرد بی‌استعداد رو بکشم؟

چند قدم رفتم جلو و صاف جلوی بار وایسادم. تام سرشو بلند کرد و وقتی قیافه اخم‌آلود و یقه نقره‌دوز رداء رو دید، دستش رو هوا خشک شد.

- چیزی میل داری جوون؟
صدام رو بردم پایین ولی کاملاً محکم و طلبکارانه گفتم:
- وقت نوشیدن آبجوی ترشیده تو رو ندارم تام. لسترنج هستم... راه حیاط پشتی کجاست؟ در رو برام باز کن، عجله دارم.

شنیدن اسم لسترنج کار خودشو کرد. تام چند بار لکنت گرفت، سریع پارچه کثیف رو انداخت زیر میز و دولا راست شد:
- اوه! آقای لسترنج... متوجه نشدم قربان، شرمنده! بله بله، البته... از این طرف، بفرمایید.

پشت سرش راه افتادم. از بین چند تا میز رد شدیم که چند تا جادوگر ولگرد روشون بیهوش افتاده بودن. در چوبی و لق پشتی رو باز کرد و رفتیم تو حیاط خلوت. کف حیاط پر از لجن بود و بوی سطل زباله می‌اومد. دستمو گرفتم جلوی بینیم و یه اخم غلیظ کردم.

تام چوبدستی کوتاه و درب‌وداغونشو کشید بیرون. رفت جلوی دیوار آجری، چند لحظه مکث کرد، انگار داشت می‌شمرد:
- سه تا بالا... دو تا سمت راست... ها، همینه!

نوک چوبدستیش رو سه بار زد به آجر. دیوار یه تکونی خورد، گرد و خاک بلند شد و آجرها شروع کردن به چرخیدن و کنار رفتن تا یه راه قوسی شکل بزرگ وسطش باز شد. پشت دیوار، هیاهو و شلوغی کوچه دیاگون ریخت تو کوچه تاریک.

تام برگشت سمتم و با یه لبخند نصفه و نیمه سر تکون داد:
- خدمت شما قربان! ورود به کوچه دیاگون... خریدهای خوبی داشته باشید!

حتی نگاشم نکردم. سکه‌ای هم کف دستش ننداختم؛ خدمت کردن به یه لسترنج خودش بزرگترین پاداش برای میخانه‌چی پاتیل درزدار بود. سرمو بالا گرفتم و وارد کوچه دیاگون شدم.


---------------
@رودولف لسترنج

لطفا دقت کن که در این مرحله هدف اینه که معرفی شخصیت یکی از اعضای سایت رو بخونی و طی تعاملی که با اون شخصیت داری طبق ویژگی های اون شخصیت این ملاقات و ورود به دیاگون رو بنویسی. بنابراین لطفا خواسته اصلی تاپیک رو بر آورده کن.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/18 1:40:10
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 16 مهر 1405 23:21
نمایش جزئیات
آنلاین

-قسمت دوم-

 گویا با ورود استاد فلامل، فضای پاتیل درزدار بکلی تغییر کرد. چند نفر نامش را با احترام بردند. از بین افراد ثابتِ بار، چند نفری کلاهشان را به نشانه‌ی احترام بالا بردند. با نیم نگاهی به سمت آنها، جوابشان را داد. زیر لب غرولند می‌کرد و ظاهرا از باران غیرمترقبه‌ای که گرفتارش شده بود شکایت میکرد. هرچند با یک حرکت تند چوبدستی‌اش، لباسش را کاملا خشک کرد.

دستپاچه و سریع از صندلی پایین آمدم و یکی دو قدم به سمتش رفتم.
-سلام عرض شد استاد فلامل. بنده فلام...ببخشید الیواندر هستم.
گوشه لبش کش آمد، ولی سریع جایش را به چهره‌ی جدی‌اش داد.
+حالا هرچی. میخوای تعارف کنی بشینم یا سر پا نگهم داری؟
-بله بله عذر میخوام حواسم نبود. بفرمایید خواهش میکنم.

صندلی‌ را با احترام نشانش دادم.
تا استاد بنشیند، تام هم نوشیدنی ها را آورد.
-عرض ادب، قربان. منور کردین قربان. منتظرتون بودم قربان!
+دستت درست، تام.
چند قلپ از آبجو‌کره‌ای اش خورد. وقتی دید خشکم زده، باز گوشه‌ی لبش شبیه لبخند شد و با حرکت دست اشاره کرد که من هم بخورم.
-چشم.
شال‌گردنی اش را باز کرد و روی میز گذاشت. سپس چشمان نافذ و جدی‌اش را به چشمانِ مشتاق ولی مضطربم دوخت.
+خب الیواندر عزیز. توی نامه‌ات گفته‌بودی سوالی داری که فقط از من میتونی بپرسی. میشنوم.

الیواندرِ عزیز؟ به قیافه‌اش نمی‌خورد.

-بله استاد. عرض کنم خدمتتون که، بنده بعد از فوت زودهنگام پدرم، کسب و کار چوبدستی‌سازی خانوادگی‌مونو دست گرفتم. گرچه با سن کم، انجام این کار خیلی برام سخت بود،ولی همیشه تلاش میک...
+اصل مطلب!
-آمم...بله. اصلش اینه که توی یادداشت‌هایی که از پدرم به جا مونده، خوندم که بال‌های اسنیچِ‌طلایی خیلی قدرتمند و کمیاب‌ان و اگر کسی بتونه ازشون بعنوان مغز چوبدستی استفاده کنه، چوبدستی فوق‌العاده‌ای خواهد داشت. منم خیلی ترغیب شدم که بسازمش. منتها...
+نمی‌دونی از کجا پیدا کنی، درست میگم؟ زیادی کمیابن.
-راستش، مساله این نیست...مشکل اینه که نمیدونم چطور ذوبش کنم و چطور توی مغزِ چوبدستی منجمدش کنم. یا ذوب نمیشه، یا بعد از ذوب شدن دیگه منجمد نمیشه و مایع میمونه. جنس چوبدستی هم مساله‌ایه...
سگرمه‌های استاد در هم رفت.
+صبر کن ببینم. تو که نمیخوای بگی بالِ اسنیچِ واقعی داری؟
سرم را آرام بالا پایین کردم.
در چشمانش برقِ عجیبی ظاهر شد و کمی به جلو خم شد.
+از کجا؟ آخرین‌ بال اسنیچی که پیدا شد، مال دویست سال قبله! اسنیچ‌ها شدیدا پنهان‌کاری دارن... بگو ببینم چند تا پیدا کردی؟ اگه از جوابت خوشم بیاد آینده‌ات تامینه جوون!

تپش قلبم تندتر شد. موقعیت حساسی بود. راجع به مهارت‌های مذاکره استاد فلامل، و تجارتِ طلای صدساله‌اش شنیده‌بودم. باید مراقب می‌بودم سرم کلاه نرود. هرچند دلم می‌خواست به او اعتماد کنم. می‌دانستم که با پروفسور دامبلدور، مدیر هاگوارتز، همکاری‌های متعدد علمی و مبارزاتی داشته‌است. پس می‌بایست انسان قابل‌اعتمادی باشد.


-استاد اگر بخوایم راجع به جزئیات حرف بزنیم، جسارتا باید به نحوی مطمئن بشم که یه روندِ برد-برد پیش‌رو داریم...میدونید که چی میگم؟
چند بار پلک زد، اما این‌بار دیگر لبخندش را پنهان نکرد. بلکه قهقهه‌ای بلند سر داد. سر ها به سمت ما چرخیدند.
+منظورت چیه؟
داشت امتحانم میکرد. شاید فکر نمیکرد یک پسرک بیست ساله بداند کارش را بلد باشد. تقصیر خودش بود که نخواست بشنود چطور از ۱۱ سالگی کسب‌وکار خانوادگی را با چنگ و دندان حفظ کرده‌بودم.
-البته داریم درس پس می‌دیم خدمتتون...
لبخندش عمیق‌تر شد.
+حرفتو کامل بزن جوون.
-خب...منظورم اینه که... خیلی خلاصه‌اش این میشه که اگه شما قبول کنید امتیازِ انحصاریِ روش ذوب و انجماد کامل بال اسنیچ رو به من بفروشید، مطمئنم میتونیم سرِ یه قیمت معقول به توافق برسیم.


انگار لبخندش با اندکی عصبانیت مخلوط شد.


-البته، تمامِ پرداختی از طرف بنده، از جنسِ بال اسنیچ خواهد بود. معادل قیمتی که سرش به توافق برسیم. معامله‌ی بدی نخواهد بود استاد.
+تموم شد؟ خیلی تاثیر گذار بود:)
-ببخشید؟

توانایی‌اش در زدن حرف‌های جدی با لبخندی بر صورت، هم ستودنی بود و هم گیج‌کننده.
+باید منو بهتر از این میشناختی آقای الیواندر جوان. من به این راحتی از کنار همچین موقعیتی نمیگذرم. بیام با فروش فناوری‌ام سر و ته قضیه رو هم بیارم و تمام؟! بعلاوه، تا حالا به عمرم هیچ‌کدوم از اسرار کاری‌ام رو به کسی نفروخته‌م.
میدانستم به این راحتی کوتاه نمی‌آید. او ده‌برابر کارش را بلد بود.
+البته باید اعتراف کنم پیشنهادت وسوسه‌انگیزه. هوممم...
ریش نسبتا بلندش را جنباند. سپس اشاره‌ای به لیوان من هم کرد و باقیمانده‌ی نوشیدنی‌اش را بالا رفت. ولی الان نوشیدنی برایم مهم نبود.
-پیشنهاد دومی هم هست...

(در واقع پلن B که برای همین موقعیت درنظر داشتمش.)
لیوان را زمین گذاشت.
-میتونیم نوعی از شراکت رو شکل بدیم. چوبدستی و بال اسنیچ از من، ذوب و قالب ریزی و انجمادش از شما.


وقتی توجهش را دیدم، با هیجان ادامه دادم.


-از الان تیتر پیام‌امروز رو می‌بینم: "جدیدترین محصول چوبدستیِ الیواندر با همکاریِ استاد نیکلاس فلامل: چوبدستی طلایی!"


دقیق گوش می‌داد. سرش را به نشانه‌ی همراهی و تایید تکان داد. حالا دیگر در نگاهش احترام می‌دیدم.
+عجب... استعداد تجاری خوبی دارید آقای الیواندر عزیز. قبول دارم که باید سر جزئیات بیشتر گفتگو کنیم.

"آقای الیواندر عزیز"...ادبیاتش نسبت به ابتدای ملاقاتمان بکلی عوض شده‌بود.
نگاهی به ساعت جیبی‌اش انداخت.
+اما حالا نه. باید به قرار دیگه‌ای برسم.
-حتما. زمان و مکان بفرمایید، خدمت می‌رسم.
شال‌گردنی‌اش را بر گردن انداخت و از صندلی پایین آمد. من هم بلند شدم.
+منتظر جغدم باشید.
-از همین حالا منتظرم.
اما قبل از اینکه حرکت کند، دستش را به سمتم گرفت.
+ملاقات با شما برام مسرت‌بخش بود آقا.
باورم نمی‌شد. برای یک مشورت ساده آمده‌بودم؛ ولی در عرض چند دقیقه، مکالمه طوری پیش رفته‌بود که مقدمات یک همکاری‌ تجاری بزرگ را فراهم کرده بود...

حواسم نبود که دستش هنوز روی هوا مانده بود.
+مشتاق همکاری با شما هستم.
-لطف دارید استاد. بنده هم مشتاقم کلی ازتون یاد بگیرم.
دستپاچه شدم، ولی دستش را به گرمی فشردم.


این دست‌دادن معنی داشت. این دست دادن، امضای عملیِ قرارداد همکاری بود. استاد لبخندی زد و قدمی به سمت ورودی برداشت.
-فقط یه سوال داشتم.
+بله، حتما.
-من کوچه دیاگون زندگی می‌کنم. واقعیتش بار اولیه که اومدم اینجا...
دیوار آجری انتهاییِ پاتیل درزدار را که به کوچه‌دیاگون باز می‌شد،به استاد نشان دادم.
-این گذرگاه رو می‌دونید چطور باید باز کرد؟ من بلد نیستم...
با تعجب چندباری نگاهش را بین دیوار و قیافه‌ی ناشیِ من چرخاند و سپس قهقهه‌ای دیگر زد.
+حتما!

@گریک الیواندر 

خیلی قشنگ نوشتی. فقط نمیدونم چرا دو پارت کردی؟ میتونستی همشو یک جا هم ارسال کنی. 

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

الیواندر: متشکرم.

چند تا ویرایش جزئی کردم.

دو تا پارت، چون بنظر رسید که طولانی‌بودنش ملال‌آوره و تقسیم کردنش جذابیت‌زا.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/16 23:32:13
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/17 0:18:18
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/17 0:20:04
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 16 مهر 1405 21:39
نمایش جزئیات
آنلاین

-قسمت اول-

باید اولا یادآوری کنم که بنده تا سنین بالایی، حدودا تا بعد از ۳۰-۳۵ سالگی، اصلا به هاگوارتز نرفته بودم. (مطالعه بفرمایید)

نامه‌ی دعوت به هاگوارتز را هم حتی نتوانستم باز کنم!

بنابراین، به‌خاطر سرنوشت بخصوصم، ماجرای خاصی که مطابقت با شرایط این تاپیک داشته باشد ندارم. 

اسپویلربرای آشکار شدن کلیک کنید
(صدای جر خوردن دیوار چهارم تا جغدخانه رسید)

 

از این مهم‌تر، خانه‌ی ما داخلِ خودِ کوچه‌ی دیاگون بود دیگر! ما از قدیم، صاحب یک ساختمان در کوچه‌ی دیاگون بودیم که طبقه‌ی همکفش فروشگاه بود و طبقه بالا، خانه‌ی ما بود.

این هم مزید بر علت، که اصلا من نیازی به یافتن راه ورود به کوچه‌ی دیاگون نداشتم!

ولی مسئله اینجاست که تا حدود ۲۰ سالگی، هیچ‌وقت از کوچه‌ی دیاگون خارج نشده بودم و دنیای بیرون را ندیده بودم.
و زمانی در حدود همان ۲۰ سالگی، در مسیر ساختِ یک نوع چوبدستی‌ خاص با مغز بال اسنیچ‌طلایی بود، به مشورت نیاز داشتم. با پرس‌وجویی که کردم،باخبر شدم استاد نیکولاس فلامل، مطالعات گسترده‌ای در زمینه‌ی طلا و تبدیل فلزات و ذوب و انجمادشان دارد و در این زمینه صاحب تجارتی موفق است. بعلاوه، رفقایی که به دنیای پشت کوچه‌ی دیاگون رفت‌وآمد داشتند، گفتند که استاد فلامل یک روز در ماه به پاتیل درزدار می‌آیند. من هم نامه‌ای برای استاد نوشتم و درخواست ملاقات کردم و چند روز بعد جواب مثبتشان را گرفتم.

درروز مقرر خودم را به روبه‌روی دیواری که می‌دیدم همیشه افراد از آنجا وارد کوچه‌ی دیاگون می‌شوند رساندم. از آن دیوار آجری تنها چند متر فاصله داشتم. داشتم فکر می‌کردم که کدام ورد می‌تواند بازش کند، یا از چه کسی می‌توانم کمک بگیرم، که ناگهان دیوار شروع به لرزیدن کرد! گویا حضور مرا حس کرده باشد، خودکار شروع به باز شدن کرد! تازه آنجا فهمیدم... دیوارِ ورودیِ کوچه‌ی دیاگون فقط از طرفِ پاتیلِ درزدار نیاز به جادو دارد! اگر از طرف کوچه‌ی دیاگون به طرفش بروی، جادوگر بودنت ثابت‌شده است و نیازی به ورد و جادو نیست؛ پس خودکار باز می‌شود!


با خوشحالی و خنده‌ای از سر تعجب، از دیوار گذشتم و برای اولین بار وارد پاتیل درزدار شدم. طبق قراری که با استاد داشتیم، خودم را به پیشخوانِ پاتیل درزدار رساندم. بارِ عجیب و غریبی بود. بیشتر بخاطر ظاهر ناشناخته و گاها ترسناک حضار. همهمه‌ی مختصری از گفتگویشان به گوش می‌رسید و هر از چند گاهی صدای به هم کوبیدن ماگ‌ها توجهت را جلب می‌کرد.
بوی آبجوکره‌ای‌های معروف‌، فضا را پر کرده بود. البته وقتی این عطر خوش را کنار بوی تند انواع سیگار و پیپ می‌گذاشتی، دیگر نمی‌شد فضای کلیِ بار را مطبوع قلمداد کرد. بماند که از غلظت دودی که در فضا بود و تهویه‌ای که نبود، نمی‌شد از یک‌سرِ بار، آن‌سرش را دید. گرچه برای منِ بیست‌ساله، و برای اولین بار، تحمل این محیط مقداری چالش‌برانگیز بود، اما به‌نظر می‌رسید که بتدریج می‌توانم به این فضا عادت کنم و حتی خو کنم.
ولی آن روز، با چشمانی متعجب که ته‌رنگی از احتیاط و حس غربت را در خود داشتند، زیر نگاهِ خیره‌ی چند نفر از اعضای ثابت پاتیل، به طرف اولین صندلی خالی پشت پیشخوان پیش‌روی کردم و با حرکتی سریع رویش نشستم. چوبدستی‌ام را درآوردم، دستانم را روی پیشخوان سیاه و چرک‌مرده گذاشتم و خودم را مشغول نشان دادم؛ تا شاید خیال کنند من هم به اینجا رفت‌وآمد دارم؛ تا شاید متوجه نشوند در این فکرم که اگر آن جادوگرِ سیاه‌پوشِ گوشه‌ی بار به من حمله کند، باید از خودم دفاع کنم یا همان بهتر است که فرار کنم.

تازه وقتی سرم را بالا آوردم، متوجه نگاهِ سنگینِ متصدی بار شدم. بسیار بدترکیب بود. سر کچل، پشت قوزدار، و چشمان از حدقه بیرون‌ زده‌اش وحشتِ زننده‌ای را به مخاطبش منتقل می‌کرد. بعدها فهمیدم نامش تام است.

تام انگار با نگاهش میگفت اینجا جای تو نیست؛ یک جوان ۲۰ ساله اینجا چه می‌کند؟
من هم حفظ ظاهر کردم.
-دو تا آبجو‌کره‌ای لطفا.
فکر نمی‌کردم صدایم بلرزد.
تام اما، چپ چپ نگاهم کرد.
+دو تا؟ اینجا کیه که بخواد یه بچه رو ببینه؟
با سوالش، دلیل آمدنم یادم آمد و کمی از اعتمادبه‌نفسم را دوباره بدست آوردم.
-استاد نیکلاس فلامل! یادتون نره، دوتا لیوان بزرگ آبجو‌کره‌ای. گرم باشه لطفا.
قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، صدای زنگوله پشت در بار به صدا در آمد. روی صندلی چرخیدم و سرک کشیدم. خودش بود. دقیقا مثل همان عکس‌ِروان که در آخرین مصاحبه‌اش با پیام‌امروز دیده بودم. هیکل لاغر و استخوانی، قد متوسط، ست پالتو و شلوار مشکی‌رنگِ تمیزی که مدلش به یکی دو قرن پیش برمی‌گشت، صورت چروکیده، پوست رنگ‌پریده‌ای که به استخوان گونه‌اش چسبیده بود، و بالاخره چشمانی نافذ و نگاهی مغرور و قوی. گویا با ورودش، فضای پاتیل درزدار تغییر کرد. چند نفر نامش را با احترام بردند. از بین افراد ثابتِ بار، چند نفری کلاهشان را به نشانه‌ی احترام بالا بردند. با نیم نگاهی به سمت آنها، جوابشان را داد. زیر لب غرولند می‌کرد. ظاهرا از باران سردِ پاییزی شکایت میکرد. لباسش خیس شده بود. با یک حرکت سریع چوبدستی‌اش، لباسش کاملا خشک شد. گویا نه خانی آمده نه خانی رفته.

دستپاچه از صندلی پایین آمدم و یکی دو قدم به سمتش رفتم.
-سلام عرض شد استاد فلامل. بنده فلام...ببخشید الیواندر هستم.
گوشه لبش بالا آمد، ولی سریع جایش را چهره‌ی جدی‌اش گرفت.
+حالا هرچی. میخوای تعارف کنی بشینم یا بنا داری سر پا نگهم داری؟

...To be continued

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1405/7/17 0:26:00
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:54
نمایش جزئیات
آنلاین
باید اولا یادآوری کنم که بنده تا سنین بالایی، حدودا تا بعد از ۳۰-۳۵ سالگی، اصلا به هاگوارتز نرفته بودم! (مطالعه بفرمایید)
نامه‌ی دعوت به هاگوارتز رو هم حتی نتونستم باز کنم!

بنابراین بخاطرِ سرنوشتِ بخصوصم، ماجرای خاصی که مطابقت با شرایط این تاپیک داشته باشه ندارم.(صدای جر خوردن دیوار چهارم تا جغدخانه رسید)
از این مهم‌تر، خونه‌ی ما داخلِ خودِ کوچه‌ی دیاگون بود دیگه! ما از قدیم، صاحب یه ساختمون توی کوچه‌ی دیاگون بودیم که طبقه‌ی همکفش فروشگاه بود و طبقه‌ی اول، خونه‌ی ما بود.

اینم مزید بر علت، که اصلا من نیازی به یافتن راهِ ورود به کوچه‌ی دیاگون نداشتم!

ولی مساله اینجاست که تا حدود ۲۰سالگی، هیچوقت از محله‌مون خارج نشده بودم و دنیای بیرون رو ندیده بودم.
و زمانی در حدود همون ۲۰سالگی، در مسیر ساختِ یک نوع چوبدستی‌ که مغزش از پرِ اسنیچ‌طلایی بود، به مشورت نیاز داشتم. با پرس و جویی که کردم، بهم گفتن استاد نیکولاس فلامل مطالعات گسترده‌ای در زمینه‌ی طلا و تبدیل فلزات و ذوب و انجمادشون داره. بعلاوه، رفقایی که به دنیای پشت کوچه‌ی دیاگون رفت و آمد داشتند، گفتند که استاد فلامل یک روز در ماه به پاتیل درزدار میان. منم نامه‌ای برای استاد نوشتم و درخواست ملاقات کردم. وقتی جوابِ مثبتشون رو گرفتم، خودمو به روبروی دیواری که میدیدم همیشه افراد از اونجا وارد کوچه‌ی دیاگون میشن رفتم تا ازش خارج بشم. همینطور که چندمتر فاصله داشتم از اون دیوار آجری و داشتم فکر میکردم که کدوم ورد میتونه بازش کنه، یا از چه کسی میتونم کم بگیرم، دیوار شروع به لرزیدن کرد! گویا حضور منو حس کرده باشه، خودکار شروع به باز شدن کرد! تازه اونجا فهمیدم...دیوارِ ورودیِ کوچه‌ی دیاگون فقط از طرفِ پاتیلِ درزدار نیاز به جادو داره! اگه از طرف کوچه‌ی دیاگون به طرفش بری، جادوگر بودنت ثابت‌شده‌اس و نیازی به ورد و جادو نیست؛ پس خودکار باز میشه!

تصویر تغییر اندازه داده شده


با خوشحالی و خنده‌ای از سر تعجب، از دیوار گذشتم و برای اولین بار وارد پاتیل درزدار شدم. طبق قراری که با استاد داشتیم، خودمو به پیشخوانِ پاتیل درزدار رسوندم. چنددقیقه‌ای صبر کردم تا استاد رسیدن و دو تا آبجوکره‌ای سفارش دادیم و مشغول صحبت شدیم.

تصویر تغییر اندازه داده شده




@گریک الیواندر
گریک متوجه توضیحاتی که دادی هستم، اما تو این مرحله پیدا کردن راهی برای ورود به کوچه دیاگون در واقع بهانه‌ایه برای این که با یکی ملاقات کنی. یعنی تو این مرحله چیزی که برامون مهمه اینه که بدونی برای نوشتن در مورد هر یک از شخصیت‌های سایت، باید معرفی شخصیتشون رو بخونی و بعد سعی کنی تو داستانت شخصیت‌ها طوری که تعریف شدن رفتار کنن. الان توی چیزی که نوشتی چنین تعاملی با شخصیتی نداشتی.
مهم نیست داستان جدیدی بنویسی (مثلا این‌بار زمان برگشت رو بنویسی که بعد از ملاقات می‌خوای برگردی کوچه دیاگون و یکی راهنماییت می‌کنه) یا همینو تغییر بدی (مثلا می‌تونی ملاقات با نیکلاس رو شرح بدی تا بتونی بخش تعامل رو انجام بدی)، ولی حتما خواسته‌ی اصلی تاپیک رو برآورده کن، یعنی این که معرفی شخصیت یکی دیگه رو بخونی و توی پستت حتما باهاش برخورد داشته باشی و هر دو شخصیت همونطور که انتظار می‌ره رفتار کنن.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/15 16:40:43
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
وارد خیابانی شده بودم.در به در دنبال کوچه ی دیاگون میگشتم،همه‌میگفتن:تنها جایی که میتونی وسایل هاگوارتزتو تهیه کنی کوچه‌ی دیاگونه! و اگه بری تو این خیابون حتما پیداش میکنی!
ولی من حتی جایی رو نمیدیدم که قابلمه هایی شبیه به دیگ بفروشن حالا دیگه کوچه‌ی خرید جادوگران بماند!
بعد از چندین ساعت تو این خیابون شلوغ با نگرانی دورو برم رو نگاه کردم و با خودم گفتم:نکنه هیچوقت پیداش نکنم؟نکنه حتی تا زمانی که به هاگوارتز میرم،یک جلد از کتابامو هم پیدا نکنم؟ همه چی دیر میشه...مطمئنم.
تا اینکه چشمم به سمت رستورانی خورد. رستوران که انگار از نوع عادی نبود،وقتی نگاهش میکردم چشمانم بین مغازه‌ی کتاب فروشی میلغزید و بعد میرفت به سمت رستوران،و بعد میرفت سمت یک مغازه که لابد چیزهایی مثل سی دی های ماگلی میفروختن.
ظاهرا ماگل ها نمیتونستن این رستوران رو ببینن،آخه هیچکس وارد آن رستوران نمیشد.
ناگهان صدای بلندی آمد.
مطمئن بودم از طرف رستوران می آید.
شجاعتم را به کار گرفتم و وارد رستوران شدم.حتما مکان جادویی بوده،پدر و مادرم همیشه میگفتن که اول وارد رستورانی میشویم و سپس به دیاگون میرویم.اما یادشان نبود بهم‌بگن چجوری برم به دیاگون. شاید بعد از رستوران، یک در به کوچه راه دارد.
وارد رستوران شدم.
صدا برای بقیه انگار چیزی کاملا عادی بود.
الان یادم آمد...چیزی به اسم پدیداری و ناپدیداری وجود داشت،حتما کسی از آن استفاده کرده بوده.
چندین میز و صندلی وجود داشت و یک مرد با پشتی خمیده که پشت پیشخان بود داشت سفارش میگرفت.
یک‌موجود با چشم های ورقلمبیده و بدنی لاغر و قد کوتاه که مو نداشت و دماغش به درازی انگشتانش بود،انگار دنبال جیزی میگشت.
بنظرم این بهترین فرصت بود تا راه رو به گذر دیاگون پیدا کنم. چون اگر از جادوگری میپرسیدم ممکن بود جزو فرقه‌ی تاریکی باشد‌ یا حتی کمکی به من نکند و بگوید عجله داره و یا منتظر کسی است.یا اصلا دزد باشد و تمام اموال مرا از بانکی که گمان میکنم گرینگاتز باشد بدزدد.
به سمت آن موجود عجیب رفتم،تاحالا از پدر و مادرم نشنیده بودم که از چنین موجودی تعریف کنند.
به سمت آن موجود رفتم و پرسیدم ببخشید من...نمیدونم چجوری باید برم به دیاگون.
میتونید کمکم کنید عمم آقای...

موجود گفت:دابی هستم خانم..دابی الف خانه زاد..

بله.چطور فراموش کرده بودم که برده هایی هستن که مفت و مجانی برای جادوگران پولدار کار میکنن؟ فقط واقعا نمیدونستم اونها...این شکلی باشن.

الف با صدای لرزیده گفت:میتونم کمکتون کنم اما بعدش...

-بعدش چی؟

دابی فورا سرش را به میز کوبید و گفت:نمی..تو..نم بگم!

کسی که روی آن میز نشسته بود، خانم ساحره ایی عینکی بود و ظاهرا سعی کرده بود لباس ماگلی بپوشد اما موفق نشده بود چون از روی یک پیراهن یک تی شرت آبی پوشیده بود.

ساحره فورا دستش را به الف کوبید و الف با صورت پرت شد پایین.

گفتم:ببخشید دابی،نمیدونستم که نمیتونی بگی.میتونی کمکم کنی؟

دابی گفت:البته خانم.همراه من بیایید.

دابی با قدم های آرام و لنگ لنگ کنان به سمت حیاط پشتی رستوران رفت و گفت:اینجا ورودی اصلی دیاگون هستش.عقب برین خانم.

عقب رفتم

دابی با بشکن کاری کرد که دیوار ها از جایشان تکان بخورند و دروازه ی کوچکی به وجود آید.

تا آمدم برگردم و از دابی تشکر کنم،دابی میان جمعیت کوچه‌ی جادوگران غیب شده بود...

---
@کتی بل

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/12 21:52:15
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور شکلات را روی میز گذاشت و گفت:
«کوچه دیاگون؟ البته. ولی امیدوارم از آن دسته آدم‌هایی نباشی که فکر می‌کنند برای پیدا کردن یک مکان جادویی، حتماً باید دنبال یک در مخفی بگردند.»
از پاتیل درزدار بیرون آمدیم. چند قدم در کوچه‌ی سنگ‌فرش‌شده راه رفت و ناگهان جلوی یک سطل زباله‌ی فلزی قدیمی ایستاد.
نگاهش کردم.
«این؟»
لبخند زد.
«نه، سطل زباله نیست.»
بعد خم شد، درِ کیسه را باز کرد چوبی شکسته از داخلش بیرون آورد.
گفت:
«اشتباه نکن. این آشغال نیست.»
چوب را کف دستم گذاشت.
«این، بلیت است.»
قبل از اینکه چیزی بپرسم، چوب در دستم شروع کرد به لرزیدن.
دامبلدور گفت:
«حالا یک کار بسیار ساده انجام بده.»
«چه کاری؟»
لیسش بزن.
با تعجب نگاهش کردم.
«جدی می‌گی؟»
جدی می گم.
چوب را آرام جلو آوردم و با نوک زبانم حسش کردم.
ناگهان تمام محیط دور سرم شروع به چرخیدن کرد.
انگار خودِ خیابان تا خورده باشد.
صدای مردم محو شد، ساختمان‌ها کش آمدند و برای یک لحظه احساس کردم زمین زیر پایم نیست.
بعد...
محکم روی زمین افتادم.
تکه چوب هنوز اونجا بود.
وقتی سرم را بلند کردم، دیگر پاتیل درزدار را نمی‌دیدم.
روبرویم تابلویی بزرگ آویزان بود:
«کوچه دیاگون»
دامبلدور کنارم ایستاده بود و لباسش را مرتب می‌کرد.
با خونسردی گفت:
«خب، رسیدیم.»
تکه چوب را از زمین برداشتم.
«این... همیشه همین‌قدر مسخره است؟»
دامبلدور لبخند زد.
«نه. دفعه‌ی اول برای من، یک لیوان بود.»


@دارل ترنر
اصل ایفای نقش جادوگران که داری مراحلش رو طی می‌کنی با داستان‌نویسی گره خورده. پس چیزی که ما می‌خوایم اینه که داستان‌هایی که خودت خلق می‌کنی رو بخونیم. لطفا با یه داستان دیگه که خودت نوشتی برگرد.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط Asdfg در 1405/7/10 0:56:57
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/10 1:04:49
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/10 1:05:20
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مهر 1405 10:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تو یه روز گرم تابستونی زمانی که داشتم از کوچه دیاگون خرید میکردم همراه با رون و هری متوجه شدم یکی داره تعقیب مون میکنه
سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم به پسر ها گفتم برن خودشون از یه ور دیگه وسایلشونو بخرن من کار دارم پسر ها هم نه گذاشتن نه برداشتن رفتن
من هم سریع گازشو گرفتم رفتم پشت مغازه خانم مالکین اون کسی که دلشت تعقیبم میکرد هم دنبالم اومد
سعی کردم یواشکی نگاه کنم ببینم کیه ولی نفهمیدم
پس تویه حرکت خیلی سریع رداشو کشیدم پایین عه پروفسور اسنیپ شماییدد
_ بله خودم هستم با اجازتون
-پروفسور شما چرا داشتید من رو تعقیب میکردید
_کی گفته من تعقیبت میکردم من داشتم راه خودمو میرفتم
-ولی پروفسور داشتید منو تعقیب میکردید
_وقتی میگم نه یعنی نه بفهم خانم ویزلی حالا پاتر و داداش دست پا چلفتیت کو
-پروفسور اونها خرید دارن میکنن
_خودت چرا اینجایی پس برو خریدتو بکن دیگه بدو
-چشم پروفسور
_راستی خانم ویزلی مواظب باشید پاتر و برادرتون اینجا رو به اتش نکشن
-چشم پروفسور
داشتم میرفتم به سمت هری و رون که دیدم ای داد بی داد هری و رون دردسر درست کردن
حالا بدو از اون معذرت خواهی کن بدو از اون معذرت
خواهی کن
در همین حال پروفسور اسنیپ هم اومد یه متلک گفت و رفت
هیچی دیگه بهترین روزمکن به گند ترین روزم تبدیل شد البته پسرا هیچ پشیمانی در صورتشان موج نمیزد


---
@جینی ویزلی
راستش قرار بود تو این مرحله راه ورود به کوچه دیاگون رو پیدا کنی، ولی چون اصل ماجرا خوندن معرفی شخصیت یه شخصیت دیگه و نوشتن در موردش بود که انجام دادی، با ارفاق می‌ذارم که از این مرحله عبور کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 11:27:17
شاید این اخرین چیزی باشه که میخونی مراقب خشم من باش
من ادم ارومیم بازی نکن با روحیم
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 6 مهر 1405 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور فنجانش را روی میز گذاشت و گفت:
«کوچه دیاگون؟ البته. ولی امیدوارم از آن دسته آدم‌هایی نباشی که فکر می‌کنند برای پیدا کردن یک مکان جادویی، حتماً باید دنبال یک در مخفی بگردند.»
از پاتیل درزدار بیرون آمدیم. چند قدم در کوچه‌ی سنگ‌فرش‌شده راه رفت و ناگهان جلوی یک سطل زباله‌ی فلزی قدیمی ایستاد.
نگاهش کردم.
«این؟»
لبخند زد.
«نه، سطل زباله نیست.»
با نوک کفشش سه ضربه‌ی آرام به بدنه‌ی آن زد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد خم شد، درِ سطل را باز کرد و یک قاشق چوبی شکسته از داخلش بیرون آورد.
گفت:
«اشتباه نکن. این قاشق نیست.»
قاشق را کف دستم گذاشت.
«این، بلیت است.»
قبل از اینکه چیزی بپرسم، قاشق در دستم شروع کرد به گرم شدن.
دامبلدور گفت:
«حالا یک کار بسیار ساده انجام بده.»
«چه کاری؟»
«قاشق را گاز بگیر.»
با تعجب نگاهش کردم.
«جدی می‌گی؟»
«متأسفانه بله. جادو گاهی آدم را مجبور می‌کند کارهایی انجام دهد که شأن اجتماعی چندانی ندارند.»
قاشق را آرام بین دندان‌هایم گذاشتم.
صدای تق کوچکی آمد.
ناگهان تمام محیط دور سرم شروع به چرخیدن کرد.
انگار خودِ خیابان تا خورده باشد.
صدای مردم محو شد، ساختمان‌ها کش آمدند و برای یک لحظه احساس کردم زمین زیر پایم نیست.
بعد...
محکم روی زمین افتادم.
قاشق هنوز بین دندان‌هایم بود.
وقتی سرم را بلند کردم، دیگر پاتیل درزدار را نمی‌دیدم.
روبرویم تابلویی بزرگ آویزان بود:
«کوچه دیاگون»
دامبلدور کنارم ایستاده بود و لباسش را مرتب می‌کرد.
با خونسردی گفت:
«خب، رسیدیم.»
قاشق را از دهانم بیرون آوردم.
«این... همیشه همین‌قدر مسخره است؟»
دامبلدور لبخند زد.
«نه. دفعه‌ی اول برای من، یک چنگال بود.»


---
@نویل لانگ‌باتم
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/6 19:11:08
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 6 مهر 1405 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا درِ دستشویی طبقه دوم را با پا باز کرد. بوی نم و کپک همه‌جا را پر کرده بود. میرتل وارن پشت کابین‌ها قایم شده بود و مثل همیشه داشت گریه می‌کرد.

میرتل تا لونا را دید، جیغ کشید: «ای وای! باز یکی اومد! اومدی بگی "اولیو هورنبی"؟ اومدی مسخره‌ام کنی؟»

لونا سرش را کج کرد و با آن نگاه خیره‌اش گفت: «نه. اومدم بپرسم چجوری برم کوچه دیاگون.»

میرتل مکث کرد. چشم‌های گرد و پشت عینکش را ریز کرد و گفت: «کو... کوچه دیاگون؟ تو اومدی تو دستشویی من، وسط گریه‌های من، ازم آدرس می‌خوای؟!»

لونا آرام جواب داد: «آره. چون تو اینجایی و من هم اینجام. فکر کردم شاید بدونی.»

میرتل با ناراحتی دست‌هایش را تکان داد: «خب... باید بری سراغ میز لیکی کالدرن. ولی من ۵۰ ساله اینجام و حتی یه بار هم بیرون نرفتم! تو فکر می‌کنی من خوشحالم؟ من که گفتم مردنم برام مهم نیست، ولی این دستشویی لعنتی...»

لونا حرفش را قطع کرد و گفت: «راستی، تو خیلی خوش‌شانسی.»

میرتل با تعجب گفت: «خوش‌شانس؟! من؟»

لونا ادامه داد: «آره. من یه بار توی جنگل ممنوعه با یه موجود شب‌تاب دوست شدم. اون اصلاً سقف نداشت و همیشه خیس بود. تو حداقل اینجا یه سقف داری و می‌تونی گریه کنی. من که همیشه نمی‌تونم.»

میرتل برای اولین بار در ۵۰ سال گذشته، به جای گریه، یک لبخند کوچک و لرزان زد. بعد سریع خودش را جمع کرد و گفت: «خب... برو دیگه! ولی اگه بازم اومدی، شاید... شاید جواب سلامم رو دادم!»

لونا بیرون رفت. میرتل زیر لب زمزمه کرد: «عجیبه... این یکی اصلاً شبیه بقیه نبود. حداقل بلد بود درست سوال بپرسه!»

و دوباره صدای گریه‌اش در دستشویی پیچید، اما این بار کمی آرام‌تر.


---
@لونا لاوگود
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/6 15:04:04
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 5 مهر 1405 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از چند روز بالاخره نامه ی هاگوارتزم به دستم رسیده. خیلی خیلی خوشحالم و الان دارم وارد پاتیل درزدار میشم.
مادرم، آندرومدا بلک هم همراهم است. او از چایخانه رد میشود و به سمت حیاط پشتی می‌رود. چند ضربه به چند آجر می‌زند و ناگهان ما وارد کوچه ی دیاگون می‌شویم. همه جا پر از کسانی است که درست مثل خودم نامه اشان را دریافت کردند.
ابتدا به سمت مغازه ای می‌رویم که اسمش است: ردا فروشی مادام مالکین.
واردش می‌شویم. اندازه هایم را می‌گیرند و برایم یک ردا می‌دوزند.
بیرون می‌رویم و به طرف کتاب فروشی فلوریش اند بلاتز میرویم.
کتاب های سال اولم را میگیرم و بیرون می‌آییم.
آنجا جن خانگی کوچکی را می‌بینم. مادرم که متوجه تعجب من شده بود گفت: او جن خانگی عمارت مالفوی ها هستش. اگه میخوای میتونی بری باهاش حرف بزنی ولی باید قبل از اینکه آبرکساس مالفوی و لوسیوس مالفوی بیای این کارو بکنی. مطمئناً خوشحال نمیشن جن خونگیشون با تو حرف بزنه.
سریع سری تکان دادم و به طرف جن خانگی رفتم.
با همان رکی و پر انرژی بودن همیشگیم گفتم: سلام! من دورا هستم. دورا تانکس. از آشنایی باهات خوشبختم.
جن خانگی که ترسیده بود و هم‌زمان تعجب هم کرده بود چونکه هیچ کس به یک جن خانگی اینطوری توجه نمی‌کنه گفت: دابی کار اشتباهی کرده.؟ دابی بد !دابی بد! دابی حق زندگی نداره.
و شروع کرد به زدن خودش.
سریع دست های کوچکش را گرفتم و گفتم: آروم باش دابی! تو کار اشتباهی نکردی‌. خودم خیلی دلم میخواست باهات حرف بزنم. آخه جن های خونگی خودمون یا خیلی خشک و سردن یا طوری نگات میکنن که انگار پدر و مادرشان و کشتی!
و حالت مردن در آوردم. نقشه ام گرفت و دابی خندید و گفت: دورا بانو خیلی بامزه هستن. دابی خوشحال هست که با شما حرف میزنه. ولی دورا بانو باید بره وگرنه الان ارباب مالفوی بزرگ و جوان میان. وای نه! اگه توی نگاه دابی چیز بدی باشه چی؟ دابی باید خودشو تنبیه کنه قبل از اینکه ارباب مالفوی تنبیهش کنه!
و دوباره شروع به زدن خودش کرد.
گفتم: دابی درسته من باید برم ولی لازم نیست این‌قدر خودتو بابت کاری که نکردی بزنی! می‌دونم که این توی سرشت جن های خانگی هستش ولی بهش قبلش فکر کن و برای خودت ارزش قائل شو!
دابی از حرف هایش تعجب کرد ولی بعدش لبخندی بزرگی زد و گفت: دورا بانو خیلی مهربونه. دابی خوشحال شد که با دورا بانو حرف زد. دابی امیدواره تا بازم دورا بانو رو ببینه. دابی از دورا بانو خداحافظی می‌کنه.
با دابی خداحافظی کردم و قبل از رفتن بغلش کردم.
به طرف مادرم برگشتم و مادرم گفت: خب ، خوش گذشت حرف زدن با یه جن خانگی؟
گفتم : دابی خیلی بامزه بود. و بعد از سر هیجان و خوشحالی موهایم به رنگ قرمز زیبایی درآمد.
خریدمان تمام شد و به سمت خانه راه افتادیم و من همه اش در فکر این بودم که کی قرار است دوباره دابی را ملاقات کنم.


---
@نیمفادورا تانکس
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/5 19:21:23
اگه بهم بگی نیمفدورا،خورشید فردا رو نمی‌بینی

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.