جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

248 کاربر(ها) آنلاین هستند (150 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
246 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

صندوق‌های رأی باز است

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

روز رأی‌گیری

۱۵ و ۱۶ مهر

از میان سه نامزد نهایی، وزیر بعدی سحر و جادو را انتخاب کنید.

ورود به صندوق رأی
  • ۳پوستر انتخاباتی دابی

    دابی

  • ۵پوستر انتخاباتی سیبل تریلانی

    سیبل تریلانی

    به نفعش انصراف دادند

    • مرلین
    • تلما هلمز
  • ۶پوستر انتخاباتی پرنتیس گاتو

    پرنتیس گاتو

    به نفعش انصراف دادند

    • هوریس اسلاگهورن
    • نیکلاس فلامل
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دیروز ساعت 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
باید اولا یادآوری کنم که بنده تا سنین بالایی، حدودا تا بعد از ۳۰-۳۵ سالگی، اصلا به هاگوارتز نرفته بودم! (مطالعه بفرمایید)
نامه‌ی دعوت به هاگوارتز رو هم حتی نتونستم باز کنم!

بنابراین بخاطرِ سرنوشتِ بخصوصم، ماجرای خاصی که مطابقت با شرایط این تاپیک داشته باشه ندارم.(صدای جر خوردن دیوار چهارم تا جغدخانه رسید)
از این مهم‌تر، خونه‌ی ما داخلِ خودِ کوچه‌ی دیاگون بود دیگه! ما از قدیم، صاحب یه ساختمون توی کوچه‌ی دیاگون بودیم که طبقه‌ی همکفش فروشگاه بود و طبقه‌ی اول، خونه‌ی ما بود.

اینم مزید بر علت، که اصلا من نیازی به یافتن راهِ ورود به کوچه‌ی دیاگون نداشتم!

ولی مساله اینجاست که تا حدود ۲۰سالگی، هیچوقت از محله‌مون خارج نشده بودم و دنیای بیرون رو ندیده بودم.
و زمانی در حدود همون ۲۰سالگی، در مسیر ساختِ یک نوع چوبدستی‌ که مغزش از پرِ اسنیچ‌طلایی بود، به مشورت نیاز داشتم. با پرس و جویی که کردم، بهم گفتن استاد نیکولاس فلامل مطالعات گسترده‌ای در زمینه‌ی طلا و تبدیل فلزات و ذوب و انجمادشون داره. بعلاوه، رفقایی که به دنیای پشت کوچه‌ی دیاگون رفت و آمد داشتند، گفتند که استاد فلامل یک روز در ماه به پاتیل درزدار میان. منم نامه‌ای برای استاد نوشتم و درخواست ملاقات کردم. وقتی جوابِ مثبتشون رو گرفتم، خودمو به روبروی دیواری که میدیدم همیشه افراد از اونجا وارد کوچه‌ی دیاگون میشن رفتم تا ازش خارج بشم. همینطور که چندمتر فاصله داشتم از اون دیوار آجری و داشتم فکر میکردم که کدوم ورد میتونه بازش کنه، یا از چه کسی میتونم کم بگیرم، دیوار شروع به لرزیدن کرد! گویا حضور منو حس کرده باشه، خودکار شروع به باز شدن کرد! تازه اونجا فهمیدم...دیوارِ ورودیِ کوچه‌ی دیاگون فقط از طرفِ پاتیلِ درزدار نیاز به جادو داره! اگه از طرف کوچه‌ی دیاگون به طرفش بری، جادوگر بودنت ثابت‌شده‌اس و نیازی به ورد و جادو نیست؛ پس خودکار باز میشه!

تصویر تغییر اندازه داده شده


با خوشحالی و خنده‌ای از سر تعجب، از دیوار گذشتم و برای اولین بار وارد پاتیل درزدار شدم. طبق قراری که با استاد داشتیم، خودمو به پیشخوانِ پاتیل درزدار رسوندم. چنددقیقه‌ای صبر کردم تا استاد رسیدن و دو تا آبجوکره‌ای سفارش دادیم و مشغول صحبت شدیم.

تصویر تغییر اندازه داده شده




@گریک الیواندر
گریک متوجه توضیحاتی که دادی هستم، اما تو این مرحله پیدا کردن راهی برای ورود به کوچه دیاگون در واقع بهانه‌ایه برای این که با یکی ملاقات کنی. یعنی تو این مرحله چیزی که برامون مهمه اینه که بدونی برای نوشتن در مورد هر یک از شخصیت‌های سایت، باید معرفی شخصیتشون رو بخونی و بعد سعی کنی تو داستانت شخصیت‌ها طوری که تعریف شدن رفتار کنن. الان توی چیزی که نوشتی چنین تعاملی با شخصیتی نداشتی.
مهم نیست داستان جدیدی بنویسی (مثلا این‌بار زمان برگشت رو بنویسی که بعد از ملاقات می‌خوای برگردی کوچه دیاگون و یکی راهنماییت می‌کنه) یا همینو تغییر بدی (مثلا می‌تونی ملاقات با نیکلاس رو شرح بدی تا بتونی بخش تعامل رو انجام بدی)، ولی حتما خواسته‌ی اصلی تاپیک رو برآورده کن، یعنی این که معرفی شخصیت یکی دیگه رو بخونی و توی پستت حتما باهاش برخورد داشته باشی و هر دو شخصیت همونطور که انتظار می‌ره رفتار کنن.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1405/7/15 16:40:43
l "The Wand chooses the Wizard, Mr. Potter. " l


Me-
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
وارد خیابانی شده بودم.در به در دنبال کوچه ی دیاگون میگشتم،همه‌میگفتن:تنها جایی که میتونی وسایل هاگوارتزتو تهیه کنی کوچه‌ی دیاگونه! و اگه بری تو این خیابون حتما پیداش میکنی!
ولی من حتی جایی رو نمیدیدم که قابلمه هایی شبیه به دیگ بفروشن حالا دیگه کوچه‌ی خرید جادوگران بماند!
بعد از چندین ساعت تو این خیابون شلوغ با نگرانی دورو برم رو نگاه کردم و با خودم گفتم:نکنه هیچوقت پیداش نکنم؟نکنه حتی تا زمانی که به هاگوارتز میرم،یک جلد از کتابامو هم پیدا نکنم؟ همه چی دیر میشه...مطمئنم.
تا اینکه چشمم به سمت رستورانی خورد. رستوران که انگار از نوع عادی نبود،وقتی نگاهش میکردم چشمانم بین مغازه‌ی کتاب فروشی میلغزید و بعد میرفت به سمت رستوران،و بعد میرفت سمت یک مغازه که لابد چیزهایی مثل سی دی های ماگلی میفروختن.
ظاهرا ماگل ها نمیتونستن این رستوران رو ببینن،آخه هیچکس وارد آن رستوران نمیشد.
ناگهان صدای بلندی آمد.
مطمئن بودم از طرف رستوران می آید.
شجاعتم را به کار گرفتم و وارد رستوران شدم.حتما مکان جادویی بوده،پدر و مادرم همیشه میگفتن که اول وارد رستورانی میشویم و سپس به دیاگون میرویم.اما یادشان نبود بهم‌بگن چجوری برم به دیاگون. شاید بعد از رستوران، یک در به کوچه راه دارد.
وارد رستوران شدم.
صدا برای بقیه انگار چیزی کاملا عادی بود.
الان یادم آمد...چیزی به اسم پدیداری و ناپدیداری وجود داشت،حتما کسی از آن استفاده کرده بوده.
چندین میز و صندلی وجود داشت و یک مرد با پشتی خمیده که پشت پیشخان بود داشت سفارش میگرفت.
یک‌موجود با چشم های ورقلمبیده و بدنی لاغر و قد کوتاه که مو نداشت و دماغش به درازی انگشتانش بود،انگار دنبال جیزی میگشت.
بنظرم این بهترین فرصت بود تا راه رو به گذر دیاگون پیدا کنم. چون اگر از جادوگری میپرسیدم ممکن بود جزو فرقه‌ی تاریکی باشد‌ یا حتی کمکی به من نکند و بگوید عجله داره و یا منتظر کسی است.یا اصلا دزد باشد و تمام اموال مرا از بانکی که گمان میکنم گرینگاتز باشد بدزدد.
به سمت آن موجود عجیب رفتم،تاحالا از پدر و مادرم نشنیده بودم که از چنین موجودی تعریف کنند.
به سمت آن موجود رفتم و پرسیدم ببخشید من...نمیدونم چجوری باید برم به دیاگون.
میتونید کمکم کنید عمم آقای...

موجود گفت:دابی هستم خانم..دابی الف خانه زاد..

بله.چطور فراموش کرده بودم که برده هایی هستن که مفت و مجانی برای جادوگران پولدار کار میکنن؟ فقط واقعا نمیدونستم اونها...این شکلی باشن.

الف با صدای لرزیده گفت:میتونم کمکتون کنم اما بعدش...

-بعدش چی؟

دابی فورا سرش را به میز کوبید و گفت:نمی..تو..نم بگم!

کسی که روی آن میز نشسته بود، خانم ساحره ایی عینکی بود و ظاهرا سعی کرده بود لباس ماگلی بپوشد اما موفق نشده بود چون از روی یک پیراهن یک تی شرت آبی پوشیده بود.

ساحره فورا دستش را به الف کوبید و الف با صورت پرت شد پایین.

گفتم:ببخشید دابی،نمیدونستم که نمیتونی بگی.میتونی کمکم کنی؟

دابی گفت:البته خانم.همراه من بیایید.

دابی با قدم های آرام و لنگ لنگ کنان به سمت حیاط پشتی رستوران رفت و گفت:اینجا ورودی اصلی دیاگون هستش.عقب برین خانم.

عقب رفتم

دابی با بشکن کاری کرد که دیوار ها از جایشان تکان بخورند و دروازه ی کوچکی به وجود آید.

تا آمدم برگردم و از دابی تشکر کنم،دابی میان جمعیت کوچه‌ی جادوگران غیب شده بود...

---
@کتی بل

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/12 21:52:15
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور شکلات را روی میز گذاشت و گفت:
«کوچه دیاگون؟ البته. ولی امیدوارم از آن دسته آدم‌هایی نباشی که فکر می‌کنند برای پیدا کردن یک مکان جادویی، حتماً باید دنبال یک در مخفی بگردند.»
از پاتیل درزدار بیرون آمدیم. چند قدم در کوچه‌ی سنگ‌فرش‌شده راه رفت و ناگهان جلوی یک سطل زباله‌ی فلزی قدیمی ایستاد.
نگاهش کردم.
«این؟»
لبخند زد.
«نه، سطل زباله نیست.»
بعد خم شد، درِ کیسه را باز کرد چوبی شکسته از داخلش بیرون آورد.
گفت:
«اشتباه نکن. این آشغال نیست.»
چوب را کف دستم گذاشت.
«این، بلیت است.»
قبل از اینکه چیزی بپرسم، چوب در دستم شروع کرد به لرزیدن.
دامبلدور گفت:
«حالا یک کار بسیار ساده انجام بده.»
«چه کاری؟»
لیسش بزن.
با تعجب نگاهش کردم.
«جدی می‌گی؟»
جدی می گم.
چوب را آرام جلو آوردم و با نوک زبانم حسش کردم.
ناگهان تمام محیط دور سرم شروع به چرخیدن کرد.
انگار خودِ خیابان تا خورده باشد.
صدای مردم محو شد، ساختمان‌ها کش آمدند و برای یک لحظه احساس کردم زمین زیر پایم نیست.
بعد...
محکم روی زمین افتادم.
تکه چوب هنوز اونجا بود.
وقتی سرم را بلند کردم، دیگر پاتیل درزدار را نمی‌دیدم.
روبرویم تابلویی بزرگ آویزان بود:
«کوچه دیاگون»
دامبلدور کنارم ایستاده بود و لباسش را مرتب می‌کرد.
با خونسردی گفت:
«خب، رسیدیم.»
تکه چوب را از زمین برداشتم.
«این... همیشه همین‌قدر مسخره است؟»
دامبلدور لبخند زد.
«نه. دفعه‌ی اول برای من، یک لیوان بود.»


@دارل ترنر
اصل ایفای نقش جادوگران که داری مراحلش رو طی می‌کنی با داستان‌نویسی گره خورده. پس چیزی که ما می‌خوایم اینه که داستان‌هایی که خودت خلق می‌کنی رو بخونیم. لطفا با یه داستان دیگه که خودت نوشتی برگرد.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Asdfg در 1405/7/10 0:56:57
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/10 1:04:49
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/10 1:05:20
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مهر 1405 10:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تو یه روز گرم تابستونی زمانی که داشتم از کوچه دیاگون خرید میکردم همراه با رون و هری متوجه شدم یکی داره تعقیب مون میکنه
سعی کردم ارامش خودمو حفظ کنم به پسر ها گفتم برن خودشون از یه ور دیگه وسایلشونو بخرن من کار دارم پسر ها هم نه گذاشتن نه برداشتن رفتن
من هم سریع گازشو گرفتم رفتم پشت مغازه خانم مالکین اون کسی که دلشت تعقیبم میکرد هم دنبالم اومد
سعی کردم یواشکی نگاه کنم ببینم کیه ولی نفهمیدم
پس تویه حرکت خیلی سریع رداشو کشیدم پایین عه پروفسور اسنیپ شماییدد
_ بله خودم هستم با اجازتون
-پروفسور شما چرا داشتید من رو تعقیب میکردید
_کی گفته من تعقیبت میکردم من داشتم راه خودمو میرفتم
-ولی پروفسور داشتید منو تعقیب میکردید
_وقتی میگم نه یعنی نه بفهم خانم ویزلی حالا پاتر و داداش دست پا چلفتیت کو
-پروفسور اونها خرید دارن میکنن
_خودت چرا اینجایی پس برو خریدتو بکن دیگه بدو
-چشم پروفسور
_راستی خانم ویزلی مواظب باشید پاتر و برادرتون اینجا رو به اتش نکشن
-چشم پروفسور
داشتم میرفتم به سمت هری و رون که دیدم ای داد بی داد هری و رون دردسر درست کردن
حالا بدو از اون معذرت خواهی کن بدو از اون معذرت
خواهی کن
در همین حال پروفسور اسنیپ هم اومد یه متلک گفت و رفت
هیچی دیگه بهترین روزمکن به گند ترین روزم تبدیل شد البته پسرا هیچ پشیمانی در صورتشان موج نمیزد


---
@جینی ویزلی
راستش قرار بود تو این مرحله راه ورود به کوچه دیاگون رو پیدا کنی، ولی چون اصل ماجرا خوندن معرفی شخصیت یه شخصیت دیگه و نوشتن در موردش بود که انجام دادی، با ارفاق می‌ذارم که از این مرحله عبور کنی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/8 11:27:17
شاید این اخرین چیزی باشه که میخونی مراقب خشم من باش
من ادم ارومیم بازی نکن با روحیم
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 6 مهر 1405 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور فنجانش را روی میز گذاشت و گفت:
«کوچه دیاگون؟ البته. ولی امیدوارم از آن دسته آدم‌هایی نباشی که فکر می‌کنند برای پیدا کردن یک مکان جادویی، حتماً باید دنبال یک در مخفی بگردند.»
از پاتیل درزدار بیرون آمدیم. چند قدم در کوچه‌ی سنگ‌فرش‌شده راه رفت و ناگهان جلوی یک سطل زباله‌ی فلزی قدیمی ایستاد.
نگاهش کردم.
«این؟»
لبخند زد.
«نه، سطل زباله نیست.»
با نوک کفشش سه ضربه‌ی آرام به بدنه‌ی آن زد.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد خم شد، درِ سطل را باز کرد و یک قاشق چوبی شکسته از داخلش بیرون آورد.
گفت:
«اشتباه نکن. این قاشق نیست.»
قاشق را کف دستم گذاشت.
«این، بلیت است.»
قبل از اینکه چیزی بپرسم، قاشق در دستم شروع کرد به گرم شدن.
دامبلدور گفت:
«حالا یک کار بسیار ساده انجام بده.»
«چه کاری؟»
«قاشق را گاز بگیر.»
با تعجب نگاهش کردم.
«جدی می‌گی؟»
«متأسفانه بله. جادو گاهی آدم را مجبور می‌کند کارهایی انجام دهد که شأن اجتماعی چندانی ندارند.»
قاشق را آرام بین دندان‌هایم گذاشتم.
صدای تق کوچکی آمد.
ناگهان تمام محیط دور سرم شروع به چرخیدن کرد.
انگار خودِ خیابان تا خورده باشد.
صدای مردم محو شد، ساختمان‌ها کش آمدند و برای یک لحظه احساس کردم زمین زیر پایم نیست.
بعد...
محکم روی زمین افتادم.
قاشق هنوز بین دندان‌هایم بود.
وقتی سرم را بلند کردم، دیگر پاتیل درزدار را نمی‌دیدم.
روبرویم تابلویی بزرگ آویزان بود:
«کوچه دیاگون»
دامبلدور کنارم ایستاده بود و لباسش را مرتب می‌کرد.
با خونسردی گفت:
«خب، رسیدیم.»
قاشق را از دهانم بیرون آوردم.
«این... همیشه همین‌قدر مسخره است؟»
دامبلدور لبخند زد.
«نه. دفعه‌ی اول برای من، یک چنگال بود.»


---
@نویل لانگ‌باتم
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/6 19:11:08
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 6 مهر 1405 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا درِ دستشویی طبقه دوم را با پا باز کرد. بوی نم و کپک همه‌جا را پر کرده بود. میرتل وارن پشت کابین‌ها قایم شده بود و مثل همیشه داشت گریه می‌کرد.

میرتل تا لونا را دید، جیغ کشید: «ای وای! باز یکی اومد! اومدی بگی "اولیو هورنبی"؟ اومدی مسخره‌ام کنی؟»

لونا سرش را کج کرد و با آن نگاه خیره‌اش گفت: «نه. اومدم بپرسم چجوری برم کوچه دیاگون.»

میرتل مکث کرد. چشم‌های گرد و پشت عینکش را ریز کرد و گفت: «کو... کوچه دیاگون؟ تو اومدی تو دستشویی من، وسط گریه‌های من، ازم آدرس می‌خوای؟!»

لونا آرام جواب داد: «آره. چون تو اینجایی و من هم اینجام. فکر کردم شاید بدونی.»

میرتل با ناراحتی دست‌هایش را تکان داد: «خب... باید بری سراغ میز لیکی کالدرن. ولی من ۵۰ ساله اینجام و حتی یه بار هم بیرون نرفتم! تو فکر می‌کنی من خوشحالم؟ من که گفتم مردنم برام مهم نیست، ولی این دستشویی لعنتی...»

لونا حرفش را قطع کرد و گفت: «راستی، تو خیلی خوش‌شانسی.»

میرتل با تعجب گفت: «خوش‌شانس؟! من؟»

لونا ادامه داد: «آره. من یه بار توی جنگل ممنوعه با یه موجود شب‌تاب دوست شدم. اون اصلاً سقف نداشت و همیشه خیس بود. تو حداقل اینجا یه سقف داری و می‌تونی گریه کنی. من که همیشه نمی‌تونم.»

میرتل برای اولین بار در ۵۰ سال گذشته، به جای گریه، یک لبخند کوچک و لرزان زد. بعد سریع خودش را جمع کرد و گفت: «خب... برو دیگه! ولی اگه بازم اومدی، شاید... شاید جواب سلامم رو دادم!»

لونا بیرون رفت. میرتل زیر لب زمزمه کرد: «عجیبه... این یکی اصلاً شبیه بقیه نبود. حداقل بلد بود درست سوال بپرسه!»

و دوباره صدای گریه‌اش در دستشویی پیچید، اما این بار کمی آرام‌تر.


---
@لونا لاوگود
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/6 15:04:04
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 5 مهر 1405 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از چند روز بالاخره نامه ی هاگوارتزم به دستم رسیده. خیلی خیلی خوشحالم و الان دارم وارد پاتیل درزدار میشم.
مادرم، آندرومدا بلک هم همراهم است. او از چایخانه رد میشود و به سمت حیاط پشتی می‌رود. چند ضربه به چند آجر می‌زند و ناگهان ما وارد کوچه ی دیاگون می‌شویم. همه جا پر از کسانی است که درست مثل خودم نامه اشان را دریافت کردند.
ابتدا به سمت مغازه ای می‌رویم که اسمش است: ردا فروشی مادام مالکین.
واردش می‌شویم. اندازه هایم را می‌گیرند و برایم یک ردا می‌دوزند.
بیرون می‌رویم و به طرف کتاب فروشی فلوریش اند بلاتز میرویم.
کتاب های سال اولم را میگیرم و بیرون می‌آییم.
آنجا جن خانگی کوچکی را می‌بینم. مادرم که متوجه تعجب من شده بود گفت: او جن خانگی عمارت مالفوی ها هستش. اگه میخوای میتونی بری باهاش حرف بزنی ولی باید قبل از اینکه آبرکساس مالفوی و لوسیوس مالفوی بیای این کارو بکنی. مطمئناً خوشحال نمیشن جن خونگیشون با تو حرف بزنه.
سریع سری تکان دادم و به طرف جن خانگی رفتم.
با همان رکی و پر انرژی بودن همیشگیم گفتم: سلام! من دورا هستم. دورا تانکس. از آشنایی باهات خوشبختم.
جن خانگی که ترسیده بود و هم‌زمان تعجب هم کرده بود چونکه هیچ کس به یک جن خانگی اینطوری توجه نمی‌کنه گفت: دابی کار اشتباهی کرده.؟ دابی بد !دابی بد! دابی حق زندگی نداره.
و شروع کرد به زدن خودش.
سریع دست های کوچکش را گرفتم و گفتم: آروم باش دابی! تو کار اشتباهی نکردی‌. خودم خیلی دلم میخواست باهات حرف بزنم. آخه جن های خونگی خودمون یا خیلی خشک و سردن یا طوری نگات میکنن که انگار پدر و مادرشان و کشتی!
و حالت مردن در آوردم. نقشه ام گرفت و دابی خندید و گفت: دورا بانو خیلی بامزه هستن. دابی خوشحال هست که با شما حرف میزنه. ولی دورا بانو باید بره وگرنه الان ارباب مالفوی بزرگ و جوان میان. وای نه! اگه توی نگاه دابی چیز بدی باشه چی؟ دابی باید خودشو تنبیه کنه قبل از اینکه ارباب مالفوی تنبیهش کنه!
و دوباره شروع به زدن خودش کرد.
گفتم: دابی درسته من باید برم ولی لازم نیست این‌قدر خودتو بابت کاری که نکردی بزنی! می‌دونم که این توی سرشت جن های خانگی هستش ولی بهش قبلش فکر کن و برای خودت ارزش قائل شو!
دابی از حرف هایش تعجب کرد ولی بعدش لبخندی بزرگی زد و گفت: دورا بانو خیلی مهربونه. دابی خوشحال شد که با دورا بانو حرف زد. دابی امیدواره تا بازم دورا بانو رو ببینه. دابی از دورا بانو خداحافظی می‌کنه.
با دابی خداحافظی کردم و قبل از رفتن بغلش کردم.
به طرف مادرم برگشتم و مادرم گفت: خب ، خوش گذشت حرف زدن با یه جن خانگی؟
گفتم : دابی خیلی بامزه بود. و بعد از سر هیجان و خوشحالی موهایم به رنگ قرمز زیبایی درآمد.
خریدمان تمام شد و به سمت خانه راه افتادیم و من همه اش در فکر این بودم که کی قرار است دوباره دابی را ملاقات کنم.


---
@نیمفادورا تانکس
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/5 19:21:23
اگه بهم بگی نیمفدورا،خورشید فردا رو نمی‌بینی
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 4 مهر 1405 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفیندور وارد پاتیل درزدار شد ؛ تمام افراد حاضر در آنجا نگاهی تحسین آمیز به او کردند و چند نفر به نشانه ادای احترام لیوان نوشیدنی خود را به سوی او بالا بردند
و گریفیندور برای تمامی این اشخاص سری تکان داد ، آرام قدم میگذاشت ، یک پسر یازده ساله در کنار مادرش گفت : مامان نگاه کن اون گودریک گریفیندوره
گریفیندور خود را به دیوار های آجری ای رساند که راه ورودی کوچه دیاگون بود ، چند ثانیه ایستاد گویا منتظر بود که دیوار خود به خود برای او باز شود ، کمی دیگر مکث کرد ، و سپس به یاد آورد که برای باز کردن دیوار ها به چوب دستی نیاز دارم و بدتر از آن گودریک گریفیندور بزرگ بلد نبود حتی با چوب دستی آن را باز کند .
به هرحال او یک اسم و رسمی داشت و دلش نمیخواست در کاری به آن آسانی ناکام به نظر برسد .
سپس دور زد و بر روی یکی از صندلی ها نشست و یک نوشیدنی سفارش داد ؛ در این فکر بود که چگونه راه خود را باز بکند .
نگاهی به دور و بر خود انداخت و چشمم به چهره ای مهربان و آشنا خورد ، آلبوس دامبلدور ، بی سر و صدا بلند شد و رفت در کنار دمبلدور نشست .
دامبلدور با همان صدای لرزان همیشگی اش و با لبخند صحبت را شروع کرد :" به به گودریک گریفیندور ؛ چه کار خوبی کردم که به چنین سعادتی رسیدم "
گریفیندور :" سعادت از ماست ، دلم برای دوست قدیمی ام تنگ شده بود "
آن ها حدود بیست دقیقه صحبت کردند از خاطرات خوب گذشته شروع کردند و به بحث راجب نحوه درست اداره مدرسه رسیدند .
در این میان وقتی دیگر حرفی برای گفتن نبود هردو چند دقیقه به دور و بر خود خیره شدند و سکوتی پیشه گرفتند .
سپس دامبلدور این سکوت را شکست و گفت :"دوست قدیمی من ، بگو ببینم اصلا چرا اومدی سر این میز نشستی ؟"
گریفیندور با اضطراب گفت : " صحبت با یک دوست ، دلیل دیگه ای مگه میخواد "
دامبلدور لبخندی زد و گفت : " دوست من ، تو همیشه مبارز خوبی بودی و در جادو های تهاجمی از همه ی ما بهتر بودی ولی هیچوقت چفت کننده خوبی نبودی ، مشخصا درخواستی داری که نمیگی "
گریفیندور با شرمندگی گفت :" خب ببین من میخوام برم توی کوچه دیاگون ولی نه چوب دستی دارم برای باز کردن دیوار های آجری و نه میدونم چطوری باید اینکار رو بکنم "
دامبلدور کمی خندید و گفت :" چه عالی چون منم چوب دستی ام رو گم کردم و منتظرم یک فرد آشنا هستم که بیاد راه رو باز کنه "
هر دو ده دقیقه خندیدند و سپس گریفیندور پرسید :"اصلا چرا چوب دستیت رو گم کردی "
"بهتر بود میگفتم ازم دزدیدنش ، کار یک سری جن بود ، اونا تو یه معدن زیر مهمانخانه پاتیل درزدار مخفیگاه زدن راه ورودیش هم از انباریه"
" خب منتظر چی هستی پاشو بریم "
" خب ما نمیتونیم بدون چوب دستی از پس اون ها بر بیایم "
" چرا میتونیم ، بگو ببینم کلاهم همراهته ؟"
دامبلدور لبخندی زد و سپس از کیف گسترش پذیرش کلاه گروهبندی را دراورد و به گریفیندور داد ، گریفیدور نگاهی تحسین آمیز به کلاهش انداخت و سپس از درونش شمشیرش را درآورد سپس با هم دیگه با اجازه گرفتن از تام ، مسئول پاتیل دزدار وارد انباریه مهمانخانه شدند و با راهنمایی دامبلدور تونلی در آنجا پیدا کردند و سپس با طی مودن تونل به غار بزرگی شدند که چند جن آنجا را مدیریت میکردند ،
گریفیندور فریاد جنگ کشید و تمام جن ها که هر یک شمشیری در دست داشتند در آنجا جمع شدند ، گریفیندور شمشیرش را بالا گرفت و فریاد زد : "چوب دستی دامبلدور را پس دهید ای نامرد ها "
سپس رهبر جن ها فریاد :" کشید اول باید شمشیرم را بگیرید"
دامبلدور نیز فریادی زد و به سرعت شروع به سرفه کردن کرد و سپس مشتش را به سرعت بالا برد و فریادی دیگر کشید : "سیاتیکم"
سپس بر زمین افتاد گویا جنگ تن به تن زیاد مناسب وضعیت جسمی دامبلدور نبود .
سپس گریفیندور یک به ده با تمام جن ها جنگید و در این میان فهمید احتیاجی به شمشیر نبوده است و فقط کافی بود جن ها را با لگد پرت کند و پس از شکست دادن تمام جن ها.
سپس به رهبر جن ها رسید و گفت :"یا چوب دستی رو میدی یا پوستت رو میکنم و به عنوان پا دری استفاده میکنم "
جن نیز از ترس ابر چوب دستی دامبلدور را پس داد .
گریفیندور تمام راه دامبلدور را کول کرد و وقتی تام معجونی برای رفع گرفتگی عضلات در دهن دامبلدور ریخت دامبلدور توانست بلند شود
و در آخر دامبلدور راه کوچه دیاگون را برای گریفیندور باز کرد و آن ها بعد خداحافظی از هم جدا شدند .
ولی این وسط یک چیزی ذهن گریفیندور را درگیر کرد اونم اینکه چرا دامبلدور به سرعت وارد کوچه ناکترن شد .؟


---
@گودریک گریفیندور
خوب نوشته بودی، فقط بالای پستت ویژگی شخصیتت رو ننوشته بودی.. تاییدت میکنم چون با اینکه چیزی ننوشتی ولی تو پستت مشهود بود ویژگی شخصیتت.
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/4 0:11:48
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 شهریور 1405 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاخره کوچه ی باریکی رو پیدا کردم که به پاتیل درزدار میرسید
برعکس خیلی از بچه ها که با پدر و مادرشون به کوچه دیاگون میرفتن من تنها بودم . که از این بابت خوشحال هم بودم .
البته از این نظر که نمیتونستم چطور باید راه ورود رو پیدا کنم تنها بودنم زیاد خوشایند بنظر نمیرسید
وارد که شدم با بوی خوب کیک و نوشیدنی ازم پذیرایی شد .
ولی نمیدونستم به کجا باید برم و از یک طرف خیلی تشنه بودم
یک قهوه سرد سفارش دادم و پولش رو پرداخت کردم
ولی جای خالی برای نشستن نبود
دختری رو دیدم که بنظر ۱۷ یا ۱۸ ساله میرسید و لباس آبی بلندی پوشیده بود و داشت قهوه میخورد
رفتم سمتش و پرسیدم
+اینجا جای کسیه ؟
_ اوه . نه راحت باش . من هلنا هستم .بنظر میاد تازه واردی درسته ؟
+ من چو هستم . شما هم به کوچه دیاگون میرین ؟
_ آه بله باید برم یه سر به عطاری بزنم . برای معجون گیسو آرایی که باید اماده کنم یکم بال مگس توری کم دارم . تو میری خرید های هاگوارتزت رو انجام بدی نه ؟
تام ( فروشنده ) قهوه من رو اورد و روی میز گذاشت .
+بله باید وسایلم رو بخرم
_ خیلی خوبه امیدوارم سال خوبی رو تو هاگوارتز داشته باشی
در سکوت قهوه هامون رو خوردیم
+ببخشید هلنا . راستش من نمیدونم چطوری باید وارد کوچه دیاگون بشم ...
_ هیچ اشکالی نداره میتونیم باهم بریم . زود باش

هلنا من رو برد به حیاط پشتی خاک گرفته و کوچک پاتیل درزدار
کیف خیلی بزرگ رو که دودستی گرفته بود به دست من داد و چوبدستیش رو در اورد ....


---
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/6/31 22:11:46
پاسخ: پاتیل درزدار با سوروس اسنیپ
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 شهریور 1405 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
حداقل سه ماه زودتر کادوی تولد گرفته بودم.
یک جغد ، یک جغد . باورم نمیشد.
همیشه عاشق جغد ها بودم...
و حالا درست کنار میز تحریر قهوه‌ای فندقی ام یک جغد انبار که هنوز بالغ نشده بود ، هوو هوو می کرد

:" خببب. بزار ببینم اسمت رو چی بزارم...》

یک کاغذ پوستی و قلم پر جدید ام را از کشوی پایین میز بیرون کشیدم.
روی صندلی خاکستری ام که حداقل سه درجه از چشم هایم پر رنگ تر بود پریدم .

اسم های مورد نظر برای جغد

لیلیان

هالی ؟

استلا

ونوس

شارون

آریل

چارلی ؟

ربکا



:" خب اینا خوبن ولی...》

هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای هوو هووی متفاوت و بالغی از سمت پنجره اتاق شنیده شد.

از روی صندلی پایین پریدم و قاب نقره ای_ سفید پنجره را که روی دیوار فیروزه بود را باز کردم .

:" وای اینجا رو... یه شاه بوف . تو اینجا چی میخوای؟》

و درست همان لحظه بود که نامه جغد روی زمین افتاد .

یک هفته بعد ...‌.

از آنجایی که تقریبا ۱۴ ساله بودم ، با قطار از دورام به لندن رفتم. یک آشنا وجود داشت که می‌توانستم پیش آن بمانم .

وقتی در کوچه و پس کوچه های تقریبا پاییزی قدم میزدم ، افراد زیادی با لباس های بلند عجیبی از بنفش گرفته تا آبی از کنار من رد می‌شدند.

قرارم پاتیل درزدار بود.

:" اوو راحت پیدا شد ....》

یک کافه _ مهمان خانه نسبتا کوچک بود که خیلی قدیمی به نظر می‌رسد.

در را باز کردم و وارد شدم .
همه میز های داخل پر بود غیر از میز کنار پنجره ، آخر سالن ، سمت چپ. که گلدان خشکی کنارش بود.

:" باش... چاره ای ندارم. متنفرم از اینکه کنار کسی بشینم ....》

چهره مرد خیلی سفید بود، بر خلاف من که پوستم قهوه‌ای ملایمی داشت .
موهایش تا پایین گوش هایش و تقریبا نزدیک گردنش می‌رسد و سیاه بود لخت لخت بود.
باز هم بر خلاف مو های موج دار قهوه‌ای من که قسمت های بوری داشت .

وقتی نشستم یک دقیقه هم از من چشم بر نمی‌داشت.

:" تو جادوگری. 》

سرم را بلند کردم و پلک زدم.
بعد چند ثانیه پرسیدم

:" ها؟》

:" گوش هات رو وا کن دختر سال اولی. تو جادوگری درسته؟ از خاندان ماگلی؟ بله برای همین راهنمایی نداری. سوروس اسنیپ هستم. استاد معجون سازی هاگوارتز. مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز. شما؟》

:" امم.. گابریل...تیت.. ایوا ...》

چشم هایم را از مرد که می‌گفت اسمش سوروس است گرفتم و به میز نگاهی کردم..

:" عجب.. سال اولی ساکتی هستی. 》

:" ام.. اره.》

از زیر چشم دیدم که اسنیپ بلد شد و دست هایش را مدل جنتل من ها پشتش برد .

:" دنبال من بیا... البته اگه چیزی نمیخوری.》

بلند شدم و کنارش ایستادم .

:" اینجا چی دارن؟شکلات داغ شون چند سنته؟》

:" هه . سنت؟ از ماگل زاده ای مثل تو انتظاری غیر از این نمیره. اینجا گالیون داریم . گالیون . سیکل و نات . خلاصه تر ، ماگلانه تر : طلا ، نقره و برنز..
فهمیدی بچه؟》

:" ببخشید ولی من بچه نیستم . دبیرستانی ام . به قیافه توجه میکنی؟》

:" دبیرستان؟ یعنی تو الان باید سال سه یا چهار هاگوارتز باشی...دنبالم بیا . نوشیدنی کره ای مهمون من.》

وقتی به طرف مسئول کافه راه افتادیم ، اسنیپ سکه ای به مرد آنجا داد و بعد بطری ای که خیلی شبیه نوشابه بود به دست من داد.

:" بگیرش و دنبالم بیا. 》

بعد همان طور که شنل اش یا شاید اسم بهتر ردا بود ، پشت سرش تاب می‌خورد به سمت آخر کافه دری بود که به حیاط خلوت خطم می‌شد

و وقتی اسنیپ ضربه های عجیبی به دیوار بالای زد
با تعجب نگاه کردم.
تا اینکه اجر ها کنار رفت و گذر گاه باز شد...


---
تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/6/31 21:36:28
جغد، جغد ، جغد . جغد از همه رنگ . نامه ات رو با چی میرسونی؟
با جغد بدبخت


نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.