نامهی دعوت به هاگوارتز رو هم حتی نتونستم باز کنم!
بنابراین بخاطرِ سرنوشتِ بخصوصم، ماجرای خاصی که مطابقت با شرایط این تاپیک داشته باشه ندارم.(صدای جر خوردن دیوار چهارم تا جغدخانه رسید)
از این مهمتر، خونهی ما داخلِ خودِ کوچهی دیاگون بود دیگه! ما از قدیم، صاحب یه ساختمون توی کوچهی دیاگون بودیم که طبقهی همکفش فروشگاه بود و طبقهی اول، خونهی ما بود.
اینم مزید بر علت، که اصلا من نیازی به یافتن راهِ ورود به کوچهی دیاگون نداشتم!
ولی مساله اینجاست که تا حدود ۲۰سالگی، هیچوقت از محلهمون خارج نشده بودم و دنیای بیرون رو ندیده بودم.
و زمانی در حدود همون ۲۰سالگی، در مسیر ساختِ یک نوع چوبدستی که مغزش از پرِ اسنیچطلایی بود، به مشورت نیاز داشتم. با پرس و جویی که کردم، بهم گفتن استاد نیکولاس فلامل مطالعات گستردهای در زمینهی طلا و تبدیل فلزات و ذوب و انجمادشون داره. بعلاوه، رفقایی که به دنیای پشت کوچهی دیاگون رفت و آمد داشتند، گفتند که استاد فلامل یک روز در ماه به پاتیل درزدار میان. منم نامهای برای استاد نوشتم و درخواست ملاقات کردم. وقتی جوابِ مثبتشون رو گرفتم، خودمو به روبروی دیواری که میدیدم همیشه افراد از اونجا وارد کوچهی دیاگون میشن رفتم تا ازش خارج بشم. همینطور که چندمتر فاصله داشتم از اون دیوار آجری و داشتم فکر میکردم که کدوم ورد میتونه بازش کنه، یا از چه کسی میتونم کم بگیرم، دیوار شروع به لرزیدن کرد! گویا حضور منو حس کرده باشه، خودکار شروع به باز شدن کرد! تازه اونجا فهمیدم...دیوارِ ورودیِ کوچهی دیاگون فقط از طرفِ پاتیلِ درزدار نیاز به جادو داره! اگه از طرف کوچهی دیاگون به طرفش بری، جادوگر بودنت ثابتشدهاس و نیازی به ورد و جادو نیست؛ پس خودکار باز میشه!

با خوشحالی و خندهای از سر تعجب، از دیوار گذشتم و برای اولین بار وارد پاتیل درزدار شدم. طبق قراری که با استاد داشتیم، خودمو به پیشخوانِ پاتیل درزدار رسوندم. چنددقیقهای صبر کردم تا استاد رسیدن و دو تا آبجوکرهای سفارش دادیم و مشغول صحبت شدیم.

@گریک الیواندر
گریک متوجه توضیحاتی که دادی هستم، اما تو این مرحله پیدا کردن راهی برای ورود به کوچه دیاگون در واقع بهانهایه برای این که با یکی ملاقات کنی. یعنی تو این مرحله چیزی که برامون مهمه اینه که بدونی برای نوشتن در مورد هر یک از شخصیتهای سایت، باید معرفی شخصیتشون رو بخونی و بعد سعی کنی تو داستانت شخصیتها طوری که تعریف شدن رفتار کنن. الان توی چیزی که نوشتی چنین تعاملی با شخصیتی نداشتی.
مهم نیست داستان جدیدی بنویسی (مثلا اینبار زمان برگشت رو بنویسی که بعد از ملاقات میخوای برگردی کوچه دیاگون و یکی راهنماییت میکنه) یا همینو تغییر بدی (مثلا میتونی ملاقات با نیکلاس رو شرح بدی تا بتونی بخش تعامل رو انجام بدی)، ولی حتما خواستهی اصلی تاپیک رو برآورده کن، یعنی این که معرفی شخصیت یکی دیگه رو بخونی و توی پستت حتما باهاش برخورد داشته باشی و هر دو شخصیت همونطور که انتظار میره رفتار کنن.
فعلا تایید نشد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






رفتم پشت مغازه خانم مالکین اون کسی که دلشت تعقیبم میکرد هم دنبالم اومد
عه پروفسور اسنیپ شماییدد