کلمات داده شده: واهمه، شیدا، گسیخته، مهآلود، زوال، رازآلود، شبگرد
آن شب تاریک ترین شبی بود که هاگوارتز به خود دیده بود.
و همینطور روونا...
در گذشته هرگز شبی به این تیره و تاری را نظاره گر نبوده؛ با آنکه از این سیاهی واهمه داشت اما علاقه اش به شبگردی در قلعه را نمیتوان فراموش کرد.
هاگوارتز خانه ی او بود؛ فقط یک ساختمان نه بلکه واقعاً خانه اش بود.
نمیتوانست از گشت و گذار در آن دست بردارد؛ نمیتوانست کل شب را یکجا بنشیند و به در و دیوار های قلعه خیره شود.
او شیفته و شیدای قدم زدن بر روی سنگ های آنجا بود؛ عاشق دیدن دوباره و دوباره ی سوراخ سنبه های آن مکان رازآلود که هرچقدر هم رویتش میکرد باز هم شگفتی های تازه ای داشت.
اما گویی امشب فرق داشت، او حسش میکرد.
آن هوای گرفته و مهآلود، مهتابی که بر خلاف شب های دیگر در پشت ابر های سیاه پنهان شده بود و سکوت و تاریکی قلعه
شیشه ی پنجره های سرتاسری قلعه که با باد سرد و سوزان تکان میخوردند و صدایی مهیب و وحشتناک تولید میکردند؛ همه و همه به روونا ثابت میکردند که امشب شبیه به شب های دیگر نیست، فرق دارد.
همانطور که قدم بر میداشت چیزی از گوشه ی چشم دید.
با تعجب ایستاد و به طرفش چرخید؛ حیرت زده نزدیک رفت و چیزی شبیه به یک فرشینه ایی قدیمی دید.
اول گمان کرد دچار توهم و زوال عقل شده اما خیر، دقت که کرد پی برد اشتباه نمیکند.
یک فرشینه بود، فرشینه ای از هم گسیخته که بر رویش چهار گروه هاگوارتز دوخته شده بود؛ زیبایی اش چشمها را خیره میکرد اما...
اما اسلیترین از دیگر گروه ها به وسیله ی یک پارگی محسوس جدا شده بود.
چرا اینگونه شده بود؟!
به چه دلیل باید یکی از خاطره انگیز ترین و مهم ترین دارایی گروه های هاگوارتز از هم گسیخته شده باشد.
برای چه اسلیترین جدا گشته است؟!
نکند...
نه، امکان ندارد.
آن فرشینه نماد همبستگی و اتحاد بنیان گذاران و بچه ها بود!
پس چرا؟ این سؤال مدام در ذهن روونا چرخ میخورد.
مغموم دستی بر روی قسمت جدا شده کشید، آهی از ته دل سر داد و همانطور که دور میشد به آسمان شب نگاهی انداخت؛ ماه کم کم داشت از پشت ابر ها بیرون میآمد.
لبخندی کم جان بر روی لبانش نقش بست و در دل آرزو کرد همه چیز به خیر و خوشی تمام شود.
هفت کلمه ی بعدی: خرد، گنجینه، افسار، دل، منطق، جادو، سیاه
آن شب تاریک ترین شبی بود که هاگوارتز به خود دیده بود.
و همینطور روونا...
در گذشته هرگز شبی به این تیره و تاری را نظاره گر نبوده؛ با آنکه از این سیاهی واهمه داشت اما علاقه اش به شبگردی در قلعه را نمیتوان فراموش کرد.
هاگوارتز خانه ی او بود؛ فقط یک ساختمان نه بلکه واقعاً خانه اش بود.
نمیتوانست از گشت و گذار در آن دست بردارد؛ نمیتوانست کل شب را یکجا بنشیند و به در و دیوار های قلعه خیره شود.
او شیفته و شیدای قدم زدن بر روی سنگ های آنجا بود؛ عاشق دیدن دوباره و دوباره ی سوراخ سنبه های آن مکان رازآلود که هرچقدر هم رویتش میکرد باز هم شگفتی های تازه ای داشت.
اما گویی امشب فرق داشت، او حسش میکرد.
آن هوای گرفته و مهآلود، مهتابی که بر خلاف شب های دیگر در پشت ابر های سیاه پنهان شده بود و سکوت و تاریکی قلعه
شیشه ی پنجره های سرتاسری قلعه که با باد سرد و سوزان تکان میخوردند و صدایی مهیب و وحشتناک تولید میکردند؛ همه و همه به روونا ثابت میکردند که امشب شبیه به شب های دیگر نیست، فرق دارد.
همانطور که قدم بر میداشت چیزی از گوشه ی چشم دید.
با تعجب ایستاد و به طرفش چرخید؛ حیرت زده نزدیک رفت و چیزی شبیه به یک فرشینه ایی قدیمی دید.
اول گمان کرد دچار توهم و زوال عقل شده اما خیر، دقت که کرد پی برد اشتباه نمیکند.
یک فرشینه بود، فرشینه ای از هم گسیخته که بر رویش چهار گروه هاگوارتز دوخته شده بود؛ زیبایی اش چشمها را خیره میکرد اما...
اما اسلیترین از دیگر گروه ها به وسیله ی یک پارگی محسوس جدا شده بود.
چرا اینگونه شده بود؟!
به چه دلیل باید یکی از خاطره انگیز ترین و مهم ترین دارایی گروه های هاگوارتز از هم گسیخته شده باشد.
برای چه اسلیترین جدا گشته است؟!
نکند...
نه، امکان ندارد.
آن فرشینه نماد همبستگی و اتحاد بنیان گذاران و بچه ها بود!
پس چرا؟ این سؤال مدام در ذهن روونا چرخ میخورد.
مغموم دستی بر روی قسمت جدا شده کشید، آهی از ته دل سر داد و همانطور که دور میشد به آسمان شب نگاهی انداخت؛ ماه کم کم داشت از پشت ابر ها بیرون میآمد.
لبخندی کم جان بر روی لبانش نقش بست و در دل آرزو کرد همه چیز به خیر و خوشی تمام شود.
هفت کلمه ی بعدی: خرد، گنجینه، افسار، دل، منطق، جادو، سیاه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 ᴡɪᴛ ʙᴇʏᴏɴᴅ ᴍᴇᴀꜱᴜʀᴇ —



رو چه نُتی میخونین که میتونه همچین طول موجی داشته باشه؟




