کلمات فعلی: آینه، کلاغ، مهتاب، زنجیر، خاکستر، نگاه
صدای جیغ و قار قار در هم آمیخته. پرندگان سیه بالی که با بی احساسی تمام، پوست و گوشتش را از هم میدریدند. تنها آغوش درد بر تمام تنش سایه افکنده بود. صدایی که با قهقهه فریاد سر میداد:
- چون در دستان منی؛ آزادی مفهومی ندارد...
هرشب همان کابوس میهمان خوابش میشد. همان حس لعنتی را تجربه میکرد. نیمهشب برمیخاست و با وحشت بیامانی تا آینه میخزید که چهرهاش را ببیند. که مطمئن شود هنوز تکهتکه نشده. که هنوز آن پرندگان سیاه گوشت تنش را با نوکهای تیزشان نکنده اند. به دستانش نگاه میکرد، میترسید جای دست استخوانی ببیند که تکههای قلیلی گوشت بر آن نهادهاند و رگهای خونی پاره پاره از آن آویزان است. یا ترس بر صورتش دست میکشید و مطمئن میشد دوباره کابوس دیده؛ همان کابوس را...
***
آن شب، وقتی که مغزش بالاخره به او هشیاری رساند و او را از کابوس رهانید، دیگر در اتاقش نبود. با پای برهنه در وسط باغ عمارت ایستاده بود. بریده بریده نفس بیرون میداد و میلرزید. دستانش را به صورتش کشید. هنوز لایهی پوست بر بدنش نشسته بود. هنوز به مردهای متحرک بدل نشده و قلبش در سینه میکوفت.
پوشش درختان به مهتاب ریشخند میزدند. دخترک در وسط زمین خاکی باغ، جایی که نور به زور توان دست یافتن به آن را داشت، ایستاده بود. قدمی که به عقب برد آنچنان دردی از کف پایش حس کرد که با زانو بر زمین افتاد. آبشاری از خون از کف پایش جاری بود. آبشاری که در اندک نور مهتاب مشکی مینمود.
تقلایش برای ایستادند بیجواب بودند. اشک پردهای بر چشمانش کشیده هق هق ریزی از گلویش به بیرون پرید. سرمای وجود ارواح لرز بیشتری به جان دختر انداختند، به طوری که چون جسدی، مانند دیگر اجساد خفته در خاک باغ بر زمین افتاد. در گوشش صدای بال زدن پرندهها را میشنید. کلاغها همهجا بودند. چشمان مشکینشان به او نگاه میکرد. نوکهایشان به تیزی تیغ بود. دخترک میخواست خودش را عقب بکشد. میخواست فرار کند، اما چشمانش زودتر بر هم قرار گرفتند و خواب او را در خود هضم کرد...
وقتی از چنگ خواب بیرویایش بیدار گشت، هیچ کلاغی را ندید. صدای قار قار هیچ پرندهای به گوش نمیرسید، اما درد همچنان همراهیش میکرد. چندی بعد صدای تقلایی شنید. تقلای موجودی برای زیستن. بدون وقفه. انگار که بالهایش به برگ درختان میخورد. لحظهای آرام نمیگرفت. هرچه اینگونه برای چیزی تقلا کرد، عضو مشهوری از ترسناکترینها شد.
دختر تنه درختی را به پناه برگزید و بر یک پای ایستاد. لنگلنگان به سراغ درختی رفت که صدای تقلای موجود را میشنید. برگها را که به کناری راند، کلاغی دید. زنجیر زنگزدهای محکم کلاغ را به شاخهی درختی متصل کرده بود. سیم مفتولی با چند دور چرخش، نوک کلاغ را گرفته، ساکت کرده بودش.
کلاغ را از زنجیر آزاد کرد. پرندهی کوچک بر کف دستش نشست. چشمهایشان به هم گره خورده بود... تا اینکه گویی آتشی نامرئی کلاغ را سوزاند و تنها خاکستری در دستان لرزان دخترک باقی ماند. صدای قار قاری از پشت سرش شدت گرفت. وحشت بر جان دختر سیطره یافت. به پشت که بر گشت، جز سیاهی پر هیچ ندید...
صدای جیغ و قار قار در هم آمیخته بود. پرندگان سیه بالی که با بی احساسی تمام، پوست و گوشتش را از هم میدریدند. تنها آغوش درد بر تمام تنش سایه افکنده بود. صدایی که با قهقهه فریاد سر میداد:
- چون در دستان منی؛ آزادی مفهومی ندارد...
و دوباره از خواب برمیخاست.
«چون در دستان منی؛ آزادی مفهومی ندارد.»
کلمات بعدی: عذا، باران، کنایه، خراب، خرتوپرت، تنها، شکایت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


