تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
94 کاربر(ها) آنلاین هستند (72 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
92
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
محدوده آزاد جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

مکان: قبرستان قدیمی جادوگری، کنار یک مقبره ناشناس
زمان: غروب، وقتی آسمان بنفش و نارنجی میشود.
لونا لاوگود آرام بین سنگقبرها راه میرفت. گوشوارههای تربچهایاش با هر قدم تکان میخوردند و نسیم سرد غروب را به صورتش میکوبیدند. یک مجلهٔ وارسیکننده زیر بغلش بود و توی ذهنش به این فکر میکرد که چرا مردم اینقدر از قبرستان میترسند. به نظر او، مردهها آرامترین موجودات دنیا بودند. این زندهها بودند که سروصدا میکردند.
او چند روزی بود که دربارهٔ این مقبره چیزهایی شنیده بود. میگفتند سالها پیش، یک فرشته از آسمان پایین آمده و کنار همین سنگ ایستاده. کسی که آن را دیده بود، گفته بود خون از بالهایش میچکیده و همان قطرهها روی زمین ریخته و این مکان را مقدس کرده. از آن روز، مردم میآمدند اینجا و دعا میکردند. بعضیها دنبال آمرزش بودند، بعضیها دنبال معجزه. و بعضیها فقط میآمدند چون نمیدانستند کجای دیگر بروند.
لونا اما با هیچکدام از آنها فرق داشت. او نه دنبال آمرزش بود و نه معجزه. او فقط میخواست بداند آن فرشته واقعاً چه شکلی بوده. آیا بال داشت؟ آیا حرف میزد؟ آیا تربچه دوست داشت؟ اینها سؤالهایی بود که هیچکس جوابشان را نمیدانست، چون هیچکس مثل لونا فکر نمیکرد.
جلوی مقبره ایستاد. سنگش سرد و خاکستری بود. نوشتهای رویش حک شده بود، اما سالها باران و باد آن را فرسوده و ناخوانا کرده بودند. لونا به آن نوشتهٔ محو خیره شد و فکر کرد: «شاید روزی کسی این را نوشته تا کسی دیگر بخواند. اما حالا هیچکس نمیخواند. این هم یک نوع تنهایی است.»
لونا دستش را در جیبش برد و یک شیرینی لیمویی درآورد. آن را از وسط شکست و نصفش را با دقت روی سنگ گذاشت.
لونا: «برای فرشتهات. اگر واقعاً اینجاست، شاید گرسنه باشد.»
هوا سردتر شد. برگها زیر پایش خشخش کردند. لونا حس کرد کسی آن طرف مقبره ایستاده. برنگشت. فقط آرام گفت:
لونا: «میدانم آنجایی. میتوانی بیرون بیایی. من هیولایی نیستم که گاز بگیرم.»
سکوت. بعد صدای قدمهایی که نزدیک میشدند. لونا نفس عمیقی کشید، شانههایش را صاف کرد و برگشت تا ببیند کیست.
آن طرف مقبره، یک گربهٔ سیاه نشسته بود. فقط همین. یک گربهٔ سیاه با چشمانی زرد که آرام دمش را تکان میداد و به لونا خیره شده بود. روی گردنش یک قلادهٔ نازک نقرهای بود که یک پر سفید کوچک به آن آویزان بود.
لونا لحظهای نگاهش کرد. بعد لبخند زد.
لونا: «اوه. تو فرشته نیستی. ولی پرِ فرشته را داری. این هم چیزی است.»
گربه بلند شد، آرام به سمت لونا آمد و کنار پایش نشست. لونا خم شد و پشت گوشش را نوازش کرد. باد سردی وزید و آسمان کمکم تاریک شد.
لونا: «من همیشه فکر میکردم معجزهها بزرگ و پر سر و صدا هستند. ولی بعضیشان فقط یک گربهٔ سیاهاند که کنارت مینشیند و هیچ چیزی نمیپرسند. شاید این هم یک نوع آمرزش باشد.»
گربه چشمهایش را بست. لونا کنار مقبره نشست، گربه را در بغل گرفت و به آسمان نگاه کرد. دیگر تنها نبود. و برای لونا، همین کافی بود.
کلمات بعدی: واهمه، شیدا،گسیخته، مهآلود، زوال، رازآلود، شبگرد
زمان: غروب، وقتی آسمان بنفش و نارنجی میشود.
لونا لاوگود آرام بین سنگقبرها راه میرفت. گوشوارههای تربچهایاش با هر قدم تکان میخوردند و نسیم سرد غروب را به صورتش میکوبیدند. یک مجلهٔ وارسیکننده زیر بغلش بود و توی ذهنش به این فکر میکرد که چرا مردم اینقدر از قبرستان میترسند. به نظر او، مردهها آرامترین موجودات دنیا بودند. این زندهها بودند که سروصدا میکردند.
او چند روزی بود که دربارهٔ این مقبره چیزهایی شنیده بود. میگفتند سالها پیش، یک فرشته از آسمان پایین آمده و کنار همین سنگ ایستاده. کسی که آن را دیده بود، گفته بود خون از بالهایش میچکیده و همان قطرهها روی زمین ریخته و این مکان را مقدس کرده. از آن روز، مردم میآمدند اینجا و دعا میکردند. بعضیها دنبال آمرزش بودند، بعضیها دنبال معجزه. و بعضیها فقط میآمدند چون نمیدانستند کجای دیگر بروند.
لونا اما با هیچکدام از آنها فرق داشت. او نه دنبال آمرزش بود و نه معجزه. او فقط میخواست بداند آن فرشته واقعاً چه شکلی بوده. آیا بال داشت؟ آیا حرف میزد؟ آیا تربچه دوست داشت؟ اینها سؤالهایی بود که هیچکس جوابشان را نمیدانست، چون هیچکس مثل لونا فکر نمیکرد.
جلوی مقبره ایستاد. سنگش سرد و خاکستری بود. نوشتهای رویش حک شده بود، اما سالها باران و باد آن را فرسوده و ناخوانا کرده بودند. لونا به آن نوشتهٔ محو خیره شد و فکر کرد: «شاید روزی کسی این را نوشته تا کسی دیگر بخواند. اما حالا هیچکس نمیخواند. این هم یک نوع تنهایی است.»
لونا دستش را در جیبش برد و یک شیرینی لیمویی درآورد. آن را از وسط شکست و نصفش را با دقت روی سنگ گذاشت.
لونا: «برای فرشتهات. اگر واقعاً اینجاست، شاید گرسنه باشد.»
هوا سردتر شد. برگها زیر پایش خشخش کردند. لونا حس کرد کسی آن طرف مقبره ایستاده. برنگشت. فقط آرام گفت:
لونا: «میدانم آنجایی. میتوانی بیرون بیایی. من هیولایی نیستم که گاز بگیرم.»
سکوت. بعد صدای قدمهایی که نزدیک میشدند. لونا نفس عمیقی کشید، شانههایش را صاف کرد و برگشت تا ببیند کیست.
آن طرف مقبره، یک گربهٔ سیاه نشسته بود. فقط همین. یک گربهٔ سیاه با چشمانی زرد که آرام دمش را تکان میداد و به لونا خیره شده بود. روی گردنش یک قلادهٔ نازک نقرهای بود که یک پر سفید کوچک به آن آویزان بود.
لونا لحظهای نگاهش کرد. بعد لبخند زد.
لونا: «اوه. تو فرشته نیستی. ولی پرِ فرشته را داری. این هم چیزی است.»
گربه بلند شد، آرام به سمت لونا آمد و کنار پایش نشست. لونا خم شد و پشت گوشش را نوازش کرد. باد سردی وزید و آسمان کمکم تاریک شد.
لونا: «من همیشه فکر میکردم معجزهها بزرگ و پر سر و صدا هستند. ولی بعضیشان فقط یک گربهٔ سیاهاند که کنارت مینشیند و هیچ چیزی نمیپرسند. شاید این هم یک نوع آمرزش باشد.»
گربه چشمهایش را بست. لونا کنار مقبره نشست، گربه را در بغل گرفت و به آسمان نگاه کرد. دیگر تنها نبود. و برای لونا، همین کافی بود.
کلمات بعدی: واهمه، شیدا،گسیخته، مهآلود، زوال، رازآلود، شبگرد
افرادی که لایک کردند
𝑁𝑎𝑟𝑔𝑙𝑒𝑠, 𝐼 𝑒𝑥𝑝𝑒𝑐𝑡
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 13:29
از: خونت مینوشم!
پستها:
645

کلمات فعلی:
آینه، شمع، پرنده، زنگ، پاییز، خواب
در جنگل، و در کلیسا
از زبان گادفری
صدای خش خش برگ ها.
در این نقره ای مهتاب فقط می توانم زرد و نارنجی و قرمز تند آن ها را در ذهنم تصور کنم، از آن هنگام که یک انسان بودم.
پاییز.
حیاتی که کم کم دارد می میرد و اشک های سوگواری اش از آسمان به زمین می ریزند.
آمده ام شکار کنم. چیزی که جسمم می طلبد و روحم پس می زند. چرا نمی توانم فقط از یک جام خون بنوشم و آرام بگیرم؟
نیش هایم رگ تپنده ای را طلب می کنند که پر از خون جوشان است.
در حالی که پیش می روم، صدای خش خشی را بر برگ های ریخته بر کف جنگل می شنوم که از آن قدم های خودم نیست.
می ایستم. سرم را آهسته به سویش برمی گردانم و او را می بینم.
یک خون آشام بی مغز است.
نه از آن نوع باستانی.
پوست صورتش هنوز صاف و لطیف است.
او سن زیادی ندارد. تازه تبدیل شده.
نزدیکش می روم.
به چشمان سبز خاکستری اش که هنوز رنگ حیات انسانی را دارند، نگاه می کنم.
و به دهان بازش که خون از میان آن جاریست.
صدای خس خس از گلویش بلند می شود.
او یک زن است.
می توانم در نور مهتاب خوب ببینمش.
موهای بلند صاف به رنگ قهوه ای روشن که روی شانه هایش ریخته اند.
یک ردای خواب طوسی روشن که به لباس دیوانه خانه یا زندان شبیه است.
و در نگاه او،
آن فقدانی نیست که در وجود خون آشام های بی مغز کهن می بینم.
شاید این دردناک تر باشد.
درکی که دارد از جسمش بیرون می لغزد.
و او نمی تواند جلوی آن را بگیرد.
یا شاید هم این تنها یک توهم برای من است.
درک خیلی وقت است که رفته.
آن هنگام که خون بدل کننده اش در رگ هایش جاری شده.
و چه کسی او را بدل کرده؟
معشوقش؟
به این امید که او را برای همیشه نزد خود نگه دارد؟
و هنگامی که خون تاریک را نفرینی بر او دیده، توانش را نداشته که او را بکشد و فقط او را در جنگل رها کرده.
یک قدم به من نزدیک تر می شود.
دهانش را بازتر می کند.
غرشی از اعماق گلو.
دندان های نیشی که به سوی گردنم می آیند.
با یک حرکت خودم را به پشتش می رسانم و یک دستم را محکم دورش حلقه می کنم و با دست دیگر یک بطری پر از خون را از جیب ردایم بیرون می آورم و چوب پنبه اش را می کنم و لبه اش را بر دهان این موجود می گذارم و به او می نوشانم.
و او با ولع می نوشد.
به صدای پایین رفتن خون در گلویش گوش می کنم.
و وقتی بطری خالی می شود، آن را بر زمین رها می کنم و خون آشام را به سمت خودم برمی گردانم.
خون آشام.
برایم عجیب است که این موجودات را خون آشام بنامم.
انگار که نمی توانم آن ها را چیزی بدانم که خودم هستم.
و با این حال آیا اکنون او شبیه من نیست؟
با گونه هایی که اندکی از خوننوشی سرخ شده و نگاهی که زنده تر از قبل است و دهانی که حالا بسته شده و خون طلب نمی کند؟
اما او مرده.
نه مثل من.
به شیوه ی دیگری.
و این را نمی داند.
و من به خاطرش رنج می کشم.
من فقدان را می بینم.
و او نه.
باری که مسئولیتش به جای او بر دوش من افتاده، بی آنکه بخواهم.
دوست دارم او را به کلیسا ببرم.
در آن اتاق که دیوارهایش پر از آینه کاریست و انعکاس نور شمع ها بر آن برای عبادتگران انسان بهشت است و برای خون آشامان شکنجه.
مجسمه های خدایان درگذشته در وجود او چه خواهند دید؟
ارواح به دام افتاده در آن تن های سنگی با چه دعایی می توانند رستگارش کنند؟
آن ها خود ملعونند.
جاودانگانی که مرده اند.
و توسل عبادتگران به پایشان چون نیش کنایه ایست که بر قلبشان فرو می رود.
اما این موجود،
او کلیسا را نمی خواهد.
او چیزی از تباهی و رستگاری نمی داند و نه در ترس از یکیست و نه در طلب دیگری.
برای او همین جنگل کافیست.
یک گور زیر برگ ها، به جای قبری در قبرستان پشت کلیسا.
و صدای پرندگان شبانه، به جای زنگ ناقوس ها.
در حالی که نگاهش بر من خیره مانده، رویم را برمی گردانم و از او دور می شوم.
خس خس ملایمی از گلویش بلند می شود.
دارد صدایم می کند؟
و بخشی از من می خواهد که نزدش بماند.
اما کلیسا مرا به خود فرا می خواند.
مردگانی که کابوس مرگند و پرستش می شوند.
و زندگانی که نفرین ابدیتند و می پرستند.
کلمات نفر بعدی:
مقبره
زیارتگاه
معجزه
آمرزش
مقدس
خون
فرشته
آینه، شمع، پرنده، زنگ، پاییز، خواب
در جنگل، و در کلیسا
از زبان گادفری
صدای خش خش برگ ها.
در این نقره ای مهتاب فقط می توانم زرد و نارنجی و قرمز تند آن ها را در ذهنم تصور کنم، از آن هنگام که یک انسان بودم.
پاییز.
حیاتی که کم کم دارد می میرد و اشک های سوگواری اش از آسمان به زمین می ریزند.
آمده ام شکار کنم. چیزی که جسمم می طلبد و روحم پس می زند. چرا نمی توانم فقط از یک جام خون بنوشم و آرام بگیرم؟
نیش هایم رگ تپنده ای را طلب می کنند که پر از خون جوشان است.
در حالی که پیش می روم، صدای خش خشی را بر برگ های ریخته بر کف جنگل می شنوم که از آن قدم های خودم نیست.
می ایستم. سرم را آهسته به سویش برمی گردانم و او را می بینم.
یک خون آشام بی مغز است.
نه از آن نوع باستانی.
پوست صورتش هنوز صاف و لطیف است.
او سن زیادی ندارد. تازه تبدیل شده.
نزدیکش می روم.
به چشمان سبز خاکستری اش که هنوز رنگ حیات انسانی را دارند، نگاه می کنم.
و به دهان بازش که خون از میان آن جاریست.
صدای خس خس از گلویش بلند می شود.
او یک زن است.
می توانم در نور مهتاب خوب ببینمش.
موهای بلند صاف به رنگ قهوه ای روشن که روی شانه هایش ریخته اند.
یک ردای خواب طوسی روشن که به لباس دیوانه خانه یا زندان شبیه است.
و در نگاه او،
آن فقدانی نیست که در وجود خون آشام های بی مغز کهن می بینم.
شاید این دردناک تر باشد.
درکی که دارد از جسمش بیرون می لغزد.
و او نمی تواند جلوی آن را بگیرد.
یا شاید هم این تنها یک توهم برای من است.
درک خیلی وقت است که رفته.
آن هنگام که خون بدل کننده اش در رگ هایش جاری شده.
و چه کسی او را بدل کرده؟
معشوقش؟
به این امید که او را برای همیشه نزد خود نگه دارد؟
و هنگامی که خون تاریک را نفرینی بر او دیده، توانش را نداشته که او را بکشد و فقط او را در جنگل رها کرده.
یک قدم به من نزدیک تر می شود.
دهانش را بازتر می کند.
غرشی از اعماق گلو.
دندان های نیشی که به سوی گردنم می آیند.
با یک حرکت خودم را به پشتش می رسانم و یک دستم را محکم دورش حلقه می کنم و با دست دیگر یک بطری پر از خون را از جیب ردایم بیرون می آورم و چوب پنبه اش را می کنم و لبه اش را بر دهان این موجود می گذارم و به او می نوشانم.
و او با ولع می نوشد.
به صدای پایین رفتن خون در گلویش گوش می کنم.
و وقتی بطری خالی می شود، آن را بر زمین رها می کنم و خون آشام را به سمت خودم برمی گردانم.
خون آشام.
برایم عجیب است که این موجودات را خون آشام بنامم.
انگار که نمی توانم آن ها را چیزی بدانم که خودم هستم.
و با این حال آیا اکنون او شبیه من نیست؟
با گونه هایی که اندکی از خوننوشی سرخ شده و نگاهی که زنده تر از قبل است و دهانی که حالا بسته شده و خون طلب نمی کند؟
اما او مرده.
نه مثل من.
به شیوه ی دیگری.
و این را نمی داند.
و من به خاطرش رنج می کشم.
من فقدان را می بینم.
و او نه.
باری که مسئولیتش به جای او بر دوش من افتاده، بی آنکه بخواهم.
دوست دارم او را به کلیسا ببرم.
در آن اتاق که دیوارهایش پر از آینه کاریست و انعکاس نور شمع ها بر آن برای عبادتگران انسان بهشت است و برای خون آشامان شکنجه.
مجسمه های خدایان درگذشته در وجود او چه خواهند دید؟
ارواح به دام افتاده در آن تن های سنگی با چه دعایی می توانند رستگارش کنند؟
آن ها خود ملعونند.
جاودانگانی که مرده اند.
و توسل عبادتگران به پایشان چون نیش کنایه ایست که بر قلبشان فرو می رود.
اما این موجود،
او کلیسا را نمی خواهد.
او چیزی از تباهی و رستگاری نمی داند و نه در ترس از یکیست و نه در طلب دیگری.
برای او همین جنگل کافیست.
یک گور زیر برگ ها، به جای قبری در قبرستان پشت کلیسا.
و صدای پرندگان شبانه، به جای زنگ ناقوس ها.
در حالی که نگاهش بر من خیره مانده، رویم را برمی گردانم و از او دور می شوم.
خس خس ملایمی از گلویش بلند می شود.
دارد صدایم می کند؟
و بخشی از من می خواهد که نزدش بماند.
اما کلیسا مرا به خود فرا می خواند.
مردگانی که کابوس مرگند و پرستش می شوند.
و زندگانی که نفرین ابدیتند و می پرستند.
کلمات نفر بعدی:
مقبره
زیارتگاه
معجزه
آمرزش
مقدس
خون
فرشته
افرادی که لایک کردند
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:33
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
44

کلمات: ریونکلاو، برنج، آهن، کلمه، جارو، خاک
مکان: میدان مرکزی جادوگران، غروب یک روز پاییزی
باد سردی از سمت شمال میآمد و برگهای خشک را روی سنگفرشهای میدان میچرخاند. سوروس اسنیپ، با عبای بلند و همیشگیاش، روی نیمکتی سنگی نشسته بود و به جمعیتی خیره شده بود که مثل مورچههای بیهدف در اطراف مغازهها میچرخیدند. در دستش، یک فنجان چای تلخ بود که از یک دستفروش دورهگرد خریده بود؛ چای که طعمش بیشتر به خاک شباهت داشت تا برگ چای.
با خودش فکر کرد: «مردمی که برای خرید یک جاروی جدید، اینقدر هیاهو میکنند، اگر یک روز مجبور شوند به جای جارو، «صبر» بخرند، احتمالاً کل میدان را به آتش میکشند.»
ناگهان، چشمش به یک دانشآموزِ سال اولی افتاد که با لباسهای آبی و برنزی ریونکلاو، با یک کیسهی برنج و یک تکه آهن زنگزده، از کنارش رد شد. پسرک، با عجله، کیسه را روی زمین گذاشت و شروع کرد به زمزمه کردن یک کلمهی عجیب:
«ریونکلاو... ریونکلاو... عقلِ صراف... برنج و آهن... خاک و جارو...»
اسنیپ، با نگاهی از سرِ کنجکاوی، ابرو بالا انداخت و گفت: «اگر قرار است یک طلسم بسازی، بهتر است کلمات را درست تلفظ کنی. وگرنه ممکن است به جای تبدیل آهن به طلا، برنج را به یک جاروی پرنده تبدیل کنی که فقط در جهتِ نامعلوم و به شکلی وحشیانه پرواز میکند.»
پسرک، با ترس، برگشت و با دیدن اسنیپ، رنگ از رخسارش پرید. اما اسنیپ، بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، فنجان چایش را روی زمین گذاشت و از جایش بلند شد. نگاهی به آسمان انداخت و زیر لب گفت:
«خاک، برنج، آهن، کلمه، جارو... و یک ریونکلاوی که هنوز نمیداند کدام کلمه، کلیدِ جادو است. شاید بهتر باشد به جای این همه فلسفهبافی، یک کلاسِ سادهی معجونسازی برگزار کنم. اما نه... آنوقت دیگر کسی به کلمههای من گوش نمیدهد.»
و با همان خونسردی همیشگی، از میدان خارج شد و در میان جمعیت ناپدید گشت. پسرک ریونکلاویی، هنوز با کیسهی برنج و تکه آهن در دست، به او خیره مانده بود؛ غافل از اینکه همین حالا، یک درسِ رایگان از استادِ معجونسازیِ هاگوارتز گرفته است.
۶ کلمه برای نفر بعدی:
آینه، شمع، پرنده، زنگ، پاییز، خواب
مکان: میدان مرکزی جادوگران، غروب یک روز پاییزی
باد سردی از سمت شمال میآمد و برگهای خشک را روی سنگفرشهای میدان میچرخاند. سوروس اسنیپ، با عبای بلند و همیشگیاش، روی نیمکتی سنگی نشسته بود و به جمعیتی خیره شده بود که مثل مورچههای بیهدف در اطراف مغازهها میچرخیدند. در دستش، یک فنجان چای تلخ بود که از یک دستفروش دورهگرد خریده بود؛ چای که طعمش بیشتر به خاک شباهت داشت تا برگ چای.
با خودش فکر کرد: «مردمی که برای خرید یک جاروی جدید، اینقدر هیاهو میکنند، اگر یک روز مجبور شوند به جای جارو، «صبر» بخرند، احتمالاً کل میدان را به آتش میکشند.»
ناگهان، چشمش به یک دانشآموزِ سال اولی افتاد که با لباسهای آبی و برنزی ریونکلاو، با یک کیسهی برنج و یک تکه آهن زنگزده، از کنارش رد شد. پسرک، با عجله، کیسه را روی زمین گذاشت و شروع کرد به زمزمه کردن یک کلمهی عجیب:
«ریونکلاو... ریونکلاو... عقلِ صراف... برنج و آهن... خاک و جارو...»
اسنیپ، با نگاهی از سرِ کنجکاوی، ابرو بالا انداخت و گفت: «اگر قرار است یک طلسم بسازی، بهتر است کلمات را درست تلفظ کنی. وگرنه ممکن است به جای تبدیل آهن به طلا، برنج را به یک جاروی پرنده تبدیل کنی که فقط در جهتِ نامعلوم و به شکلی وحشیانه پرواز میکند.»
پسرک، با ترس، برگشت و با دیدن اسنیپ، رنگ از رخسارش پرید. اما اسنیپ، بدون اینکه منتظر پاسخ بماند، فنجان چایش را روی زمین گذاشت و از جایش بلند شد. نگاهی به آسمان انداخت و زیر لب گفت:
«خاک، برنج، آهن، کلمه، جارو... و یک ریونکلاوی که هنوز نمیداند کدام کلمه، کلیدِ جادو است. شاید بهتر باشد به جای این همه فلسفهبافی، یک کلاسِ سادهی معجونسازی برگزار کنم. اما نه... آنوقت دیگر کسی به کلمههای من گوش نمیدهد.»
و با همان خونسردی همیشگی، از میدان خارج شد و در میان جمعیت ناپدید گشت. پسرک ریونکلاویی، هنوز با کیسهی برنج و تکه آهن در دست، به او خیره مانده بود؛ غافل از اینکه همین حالا، یک درسِ رایگان از استادِ معجونسازیِ هاگوارتز گرفته است.
۶ کلمه برای نفر بعدی:
آینه، شمع، پرنده، زنگ، پاییز، خواب
افرادی که لایک کردند
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/11/08
تولد نقش: 1396/06/14
آخرین ورود: امروز ساعت 16:50
از: کوهستانهای شمال اسکاتلند
پستها:
135
شغل
ارشد ریونکلاو، خبرنگار پیام امروز

ردا، مریض، سیاه، زاغ، دمنوش به لیمو، کافه هاگزمید
هوای هاگزمید سردتر از چیزی بود که انتظارش را داشتم و باد، آرام از بین کوچههای سنگفرششده میگذشت.
ردایم را محکمتر دور خودم پیچیدم و راه افتادم سمت کافهای که از پشت پنجرههای بخارگرفتهاش نور گرمی بیرون میزد.
اصلاً قرار نبود امروز بیرون بیایم؛ از صبح آنقدر مریض و بیحال بودم که حتی حوصلهی باز کردن پنجره را هم نداشتم.
ولی ماندن در اتاق هم بیشتر از این حوصلهام را سر میبرد.
بالاخره به کافه هاگزمید رسیدم و با باز شدن در، گرمای مطبوع و بوی شیرینی تازه صورتم را نوازش کرد.
گوشهای خلوت پیدا کردم و نشستم؛ جایی نزدیک پنجره، دور از شلوغی میزهای دیگر.
پیشخدمت یک فنجان دمنوش به لیمو روی میز گذاشت و من دستهایم را دور فنجان حلقه کردم.
بخار دمنوش جلوی صورتم بالا میرفت و برای چند لحظه همهچیز آرام به نظر میرسید.
بیرون، آسمان کاملاً سیاه شده بود و دانههای ریز برف روی شیشه مینشستند. چند زاغ روی سقف روبهروی کافه نشسته بودند و با صدای خشداری به هم غر میزدند.
یکیشان ناگهان پرواز کرد و درست روی لبهی پنجرهی من نشست. سرش را کج کرد و مستقیم نگاهم کرد؛ آنقدر جدی که ناخودآگاه ابرو بالا انداختم.
فنجان را برداشتم و زیر لب گفتم:
_ تو دیگه چی میخوای؟
زاغ فقط قارقار کرد و دوباره به آسمان پرید. خندهام گرفت و فنجانم را بالا آوردم؛ شاید هنوز مریض بودم، اما حداقل یک زاغ داشتم که آمده بود حالم را بپرسد!
جرعهای از دمنوش به لیمو خوردم و به برفهای پشت پنجره خیره شدم.
کلمات بعدی : ریونکلاو _ برنج _ آهن _ کلمه _ جارو _ خاک
هوای هاگزمید سردتر از چیزی بود که انتظارش را داشتم و باد، آرام از بین کوچههای سنگفرششده میگذشت.
ردایم را محکمتر دور خودم پیچیدم و راه افتادم سمت کافهای که از پشت پنجرههای بخارگرفتهاش نور گرمی بیرون میزد.
اصلاً قرار نبود امروز بیرون بیایم؛ از صبح آنقدر مریض و بیحال بودم که حتی حوصلهی باز کردن پنجره را هم نداشتم.
ولی ماندن در اتاق هم بیشتر از این حوصلهام را سر میبرد.
بالاخره به کافه هاگزمید رسیدم و با باز شدن در، گرمای مطبوع و بوی شیرینی تازه صورتم را نوازش کرد.
گوشهای خلوت پیدا کردم و نشستم؛ جایی نزدیک پنجره، دور از شلوغی میزهای دیگر.
پیشخدمت یک فنجان دمنوش به لیمو روی میز گذاشت و من دستهایم را دور فنجان حلقه کردم.
بخار دمنوش جلوی صورتم بالا میرفت و برای چند لحظه همهچیز آرام به نظر میرسید.
بیرون، آسمان کاملاً سیاه شده بود و دانههای ریز برف روی شیشه مینشستند. چند زاغ روی سقف روبهروی کافه نشسته بودند و با صدای خشداری به هم غر میزدند.
یکیشان ناگهان پرواز کرد و درست روی لبهی پنجرهی من نشست. سرش را کج کرد و مستقیم نگاهم کرد؛ آنقدر جدی که ناخودآگاه ابرو بالا انداختم.
فنجان را برداشتم و زیر لب گفتم:
_ تو دیگه چی میخوای؟
زاغ فقط قارقار کرد و دوباره به آسمان پرید. خندهام گرفت و فنجانم را بالا آوردم؛ شاید هنوز مریض بودم، اما حداقل یک زاغ داشتم که آمده بود حالم را بپرسد!
جرعهای از دمنوش به لیمو خوردم و به برفهای پشت پنجره خیره شدم.
کلمات بعدی : ریونکلاو _ برنج _ آهن _ کلمه _ جارو _ خاک
افرادی که لایک کردند
Yeah...We will return to peak...
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊

나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/11
تولد نقش: 1405/01/15
آخرین ورود: امروز ساعت 16:55
از: قلب مرلین، واحد فرزند موردعلاقه.
پستها:
203
شغل
محافظ جادو

کلمات فعلی:لولیدن، منجمد، یخچال، کوهستان، گرگ، تاریک، زوزه.
سفر با رزالین
از پله های مرمری که به هر جهتی که دل خواه خودشون بود تکون میخوردن بالا میرفتم.
بعضی ها ترک هایی دارن که اگه مراقبشون نباشی میفتی، اون موقع فقط به مرلین فکر میکنی.
به تابلو بانوی چاق رسیدم، میخواست برام اواز بخونه و با صداش شیشه پشت سرم رو بشکونه.
برگشتم به پشت سرم نگاه کردم.
در حالی که شیشه سالم بود و میدونستم اگه قبول نکنم که شیشه رو شکسته تا واقعا نشکنه ول کن نیست، رو کردم به تابلو
- واو، شکوندینش.
رو چه نُتی میخونین که میتونه همچین طول موجی داشته باشه؟
- اوه پسرم، نمیام راز سال ها خوندنم رو به تو بگم که، میگم؟
رمز رو گفتم و تونستم وارد شم.
همه توی تالار به رنگ خون گریفیندور میلولیدن. نزدیک به شومینه جمع شده بودن و بابا مرلین داشتلواشکش نبات رو تو چایی حل میکرد و از خاطرات پوشک کردن شاه ارتور میگفت.
جای سوزن انداختن نبود.
رزالین از پله های خوابگاه دخترا پایین میومد در حالی که دستش سه تا چمدون بود، دو شالگردن دور گردنش پیچیده بود، کلاه سرکرده بود و کارامل رو تو پتو پیچیده بود.
بابا مرلین قلپی از چاییش خورد و به رزالین نگاه کرد، من که تازه وارد تالار شده بودم و دیدم که رزالین همچین وضعی داره رو فرش قرمز رنگ کف زمین به حالت چهار زانو نشستم.
- نه ننه سرما، تروخدا ما رو ترک نکن
- اه خفه شو جیمی، دوستان من دارم میرم کاری ندارین؟
بابا مرلین از تعجب چایی تو گلوش گیر کرد و از دماغش بیرون زد.
- کجا باباجان؟
در حالی که ملانی دستمالی گلدوزی شده با طرح دمپایی ای ابری به رنگ قرمز به مرلین میداد تا ریشش رو از چای خشک کنه، رزالین رو کرد به بابا مرلین.
- نوه عموی پسرخاله تئودور به دنیا اومده، میرم کوهستان خانوادگیمون دیدنش.
- ترولدور منظورته؟
جیمی با گفتن این از خنده ریسه بر شد، اما هیچکس دیگر نمیخندید و وقتی جیمی از حالت منزجر کننده خودش بیرون اومد و میخواست شوخی اش رو برای بقیه توضیح بده نگاه ملانی رو از دمپایی به خودش و از خودش به دمپایی حس کرد و ترجیح داد که سکوت پیشه کنه.
ایوا نگاهی به رزالین انداخت و موقعیت رو برانداز کرد و دید دقیقا برانداخت.
- میگم رز... میتونی از یخچال های اونجا برام یخ بیاری؟ میخوام یخ اونجا رو با یخ اسکاتلند مقایسه کنم ببینم سری بعدی برای بستنی های شاتوتی کوین از کجا سفارش بدم.
کوین با شنیدن کلمه بستنی از خود بی خود شد.
- یعنی اونجا کلی یخژال داره که تو همش یخ هشت؟
- نه کوین تو همش یخ هفت
جیمی این سری تا اومد بخنده دمپایی ابری به صورتش خورد و با اینکه دمپایی تا ثانیه ای پیش خشک بود اما جیمی احساس کرد رد دمپایی رو صورتش خیس شد.
- میگم دمپایی مگه خشک نبود؟
- چرا
- پس چرا اینجا ردش انگار خیسه
- چون داره ازش خون میاد
- ها؟
- ها.
- اها.
بابا مرلین به وسایل رزالین نگاه کرد و بعد به من نگاه کرد
- رز بابا، کارامل رو بذار ما مراقبشیم، از وسایلت هم اگه میتونی یکم کم کن، من جیمز رو میفرستم بیاد کمکت.
- چی؟
- ها؟
- اونجا گرگ داره اگه من برم فرزند موردعلاقه ات رو بخورن چی بابا مرلین؟
- اونموقع فرزند موردعلاقه ام، در راه فرزند موردعلاقه دیگر مرلین رفته.
- نهههههه
- چرا باباجان، با رز میرین مسافرت با هم اشتی ام میکنین. برو وسایل رز رو بگیر ازش پاشین برین.
- باید برم وسیله جمع کنم خودمم، اینجوری که نمیشه برم اونجا.
- وسیله همینجوریش زیاد دارین سه تا چمدونه تو نمیخواد چیزی برداری دیگه، داری میری که کمک باشی نمیری که سه تا چمدون دیگه اضاف کنی.
- لباس گرم که باید بردارم دیگه، با چی قراره بریم رز؟
- تلپورت
- خوبه دیگه از اینجا تلپورت کن خونه ترولدور کسی هم لازم نیست باهات بیاد.
- نه خوب نیست چون فقط میتونم به کوهپایه تلپورت کنم، خونه تئو ۲ هزار متر تا قله فاصله داره.
- این یعنی ۶ هزار متر کوهنوردی که.
- خب؟
جیمز که دستمال رو روی صورتش نگه داشته بود تا خونش رو زمین نریزه رو کرد به مرلین اما وقتی شونه بالا انداختن مرلین رو دید دستمال خونی رو مثل پرچم سفید رو به نشانه تسلیم بالا برد.
رفت لباسای گرمش رو برداشت و حاضر شد.
برگشت از خوابگاه و با کمک رز که در این مدت وسایلش رو از سه چمدون، به دو چمدون رسونده بود راه افتادن و از کنار جنگل ممنوع در حالی که هوا گرگ و میش بود و صدای زوزه گرگ ها، جیک جیک پرستو ها، قار قار زاغ ها و کلاغ ها و به زمین خوردن سم های سانتورها به گوش میرسید.
خمریوس با اصرار جیمز راضی شد که بیاد سه نفری یعنی البته دو نفری چون خمریوس نزدیک به ۷۰۰ سال بود که دیگه نفر حساب نمیشد به سمت در خروجی هاگوارتز رفتن تا با بیرون رفتن از هاگوارتز بتونن تلپورت کنن و بعد از اون تازه کوهنوردی منجمدکننده رو شروع کنن.
تنها دل خوشی جیمز خمریوس و بستنی یخی لیمویی بود و میلش به این سفر تقریبا صفر بود.
کلمات بعدی: ردا، مریض، سیاه، زاغ، دمنوش به لیمو، کافه هاگزمید
سفر با رزالین
از پله های مرمری که به هر جهتی که دل خواه خودشون بود تکون میخوردن بالا میرفتم.
بعضی ها ترک هایی دارن که اگه مراقبشون نباشی میفتی، اون موقع فقط به مرلین فکر میکنی.
به تابلو بانوی چاق رسیدم، میخواست برام اواز بخونه و با صداش شیشه پشت سرم رو بشکونه.
برگشتم به پشت سرم نگاه کردم.
در حالی که شیشه سالم بود و میدونستم اگه قبول نکنم که شیشه رو شکسته تا واقعا نشکنه ول کن نیست، رو کردم به تابلو
- واو، شکوندینش.
رو چه نُتی میخونین که میتونه همچین طول موجی داشته باشه؟- اوه پسرم، نمیام راز سال ها خوندنم رو به تو بگم که، میگم؟
رمز رو گفتم و تونستم وارد شم.
همه توی تالار به رنگ خون گریفیندور میلولیدن. نزدیک به شومینه جمع شده بودن و بابا مرلین داشت
جای سوزن انداختن نبود.
رزالین از پله های خوابگاه دخترا پایین میومد در حالی که دستش سه تا چمدون بود، دو شالگردن دور گردنش پیچیده بود، کلاه سرکرده بود و کارامل رو تو پتو پیچیده بود.
بابا مرلین قلپی از چاییش خورد و به رزالین نگاه کرد، من که تازه وارد تالار شده بودم و دیدم که رزالین همچین وضعی داره رو فرش قرمز رنگ کف زمین به حالت چهار زانو نشستم.
- نه ننه سرما، تروخدا ما رو ترک نکن

- اه خفه شو جیمی، دوستان من دارم میرم کاری ندارین؟
بابا مرلین از تعجب چایی تو گلوش گیر کرد و از دماغش بیرون زد.

- کجا باباجان؟
در حالی که ملانی دستمالی گلدوزی شده با طرح دمپایی ای ابری به رنگ قرمز به مرلین میداد تا ریشش رو از چای خشک کنه، رزالین رو کرد به بابا مرلین.
- نوه عموی پسرخاله تئودور به دنیا اومده، میرم کوهستان خانوادگیمون دیدنش.
- ترولدور منظورته؟
جیمی با گفتن این از خنده ریسه بر شد، اما هیچکس دیگر نمیخندید و وقتی جیمی از حالت منزجر کننده خودش بیرون اومد و میخواست شوخی اش رو برای بقیه توضیح بده نگاه ملانی رو از دمپایی به خودش و از خودش به دمپایی حس کرد و ترجیح داد که سکوت پیشه کنه.
ایوا نگاهی به رزالین انداخت و موقعیت رو برانداز کرد و دید دقیقا برانداخت.
- میگم رز... میتونی از یخچال های اونجا برام یخ بیاری؟ میخوام یخ اونجا رو با یخ اسکاتلند مقایسه کنم ببینم سری بعدی برای بستنی های شاتوتی کوین از کجا سفارش بدم.
کوین با شنیدن کلمه بستنی از خود بی خود شد.
- یعنی اونجا کلی یخژال داره که تو همش یخ هشت؟
- نه کوین تو همش یخ هفت
جیمی این سری تا اومد بخنده دمپایی ابری به صورتش خورد و با اینکه دمپایی تا ثانیه ای پیش خشک بود اما جیمی احساس کرد رد دمپایی رو صورتش خیس شد.
- میگم دمپایی مگه خشک نبود؟
- چرا
- پس چرا اینجا ردش انگار خیسه
- چون داره ازش خون میاد
- ها؟
- ها.
- اها.
بابا مرلین به وسایل رزالین نگاه کرد و بعد به من نگاه کرد
- رز بابا، کارامل رو بذار ما مراقبشیم، از وسایلت هم اگه میتونی یکم کم کن، من جیمز رو میفرستم بیاد کمکت.
- چی؟
- ها؟
- اونجا گرگ داره اگه من برم فرزند موردعلاقه ات رو بخورن چی بابا مرلین؟

- اونموقع فرزند موردعلاقه ام، در راه فرزند موردعلاقه دیگر مرلین رفته.
- نهههههه
- چرا باباجان، با رز میرین مسافرت با هم اشتی ام میکنین. برو وسایل رز رو بگیر ازش پاشین برین.
- باید برم وسیله جمع کنم خودمم، اینجوری که نمیشه برم اونجا.
- وسیله همینجوریش زیاد دارین سه تا چمدونه تو نمیخواد چیزی برداری دیگه، داری میری که کمک باشی نمیری که سه تا چمدون دیگه اضاف کنی.
- لباس گرم که باید بردارم دیگه، با چی قراره بریم رز؟
- تلپورت
- خوبه دیگه از اینجا تلپورت کن خونه ترولدور کسی هم لازم نیست باهات بیاد.
- نه خوب نیست چون فقط میتونم به کوهپایه تلپورت کنم، خونه تئو ۲ هزار متر تا قله فاصله داره.
- این یعنی ۶ هزار متر کوهنوردی که.
- خب؟
جیمز که دستمال رو روی صورتش نگه داشته بود تا خونش رو زمین نریزه رو کرد به مرلین اما وقتی شونه بالا انداختن مرلین رو دید دستمال خونی رو مثل پرچم سفید رو به نشانه تسلیم بالا برد.
رفت لباسای گرمش رو برداشت و حاضر شد.
برگشت از خوابگاه و با کمک رز که در این مدت وسایلش رو از سه چمدون، به دو چمدون رسونده بود راه افتادن و از کنار جنگل ممنوع در حالی که هوا گرگ و میش بود و صدای زوزه گرگ ها، جیک جیک پرستو ها، قار قار زاغ ها و کلاغ ها و به زمین خوردن سم های سانتورها به گوش میرسید.
خمریوس با اصرار جیمز راضی شد که بیاد سه نفری یعنی البته دو نفری چون خمریوس نزدیک به ۷۰۰ سال بود که دیگه نفر حساب نمیشد به سمت در خروجی هاگوارتز رفتن تا با بیرون رفتن از هاگوارتز بتونن تلپورت کنن و بعد از اون تازه کوهنوردی منجمدکننده رو شروع کنن.
تنها دل خوشی جیمز خمریوس و بستنی یخی لیمویی بود و میلش به این سفر تقریبا صفر بود.
کلمات بعدی: ردا، مریض، سیاه، زاغ، دمنوش به لیمو، کافه هاگزمید
افرادی که لایک کردند

پیرو مکتب "باشد که وزارتی نباشد"
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 13:29
از: خونت مینوشم!
پستها:
645

کلمات فعلی:
دُم _ نارنجی _ آتش _ تلویزیون _ سایت _ نیمبوس _ خط
انگل ها در خاک انداز
از زبان پطروس
در مقابل تلویزیون نشسته ام. پزشک بنجامین دارد درباره ی جدیدترین نتایج آزمایش روی انگل ها صحبت می کند. اما من در چشمانش می بینم که دارد به چیز دیگری فکر می کند. حرف هایش را به یاد دارم. وقتی به اینجا آمده بود. برای معاینه ی بیماران. درباره ی گناهش می گفت. خلق کردن آن کرم های انگلی در آزمایشگاه. موجوداتی محکوم. ملعون.
چرا باید حس کنم شبیه آن ها هستم؟
اینکه پدرم شاه گابریل می دانست که این گونه می شوم و با این حال گذاشت که به وجود بیایم. آیا من ذاتا همین هستم؟ یک موجود مفلوک که به هیچ چیز و به همه چیز معتقد است و با رفتارش به تباهی می برد و با گفتارش به رستگاری؟ موجودی که به پدرش شبیه است و فرسنگ ها با او فاصله دارد؟
و من رفتم. بله.
بالاخره توانستم خودم را راضی کنم که به آمالثورا بروم تا با پدرم حرف بزنم. به او بگویم که قلبم زخمیست. که در گلویم غده جمع شده. که دیگر نمی توانم بی توجهی اش را تحمل کنم. که نجاتم بدهد.
اما چه دیدم؟
پدرم که در گوشه ای از معبد قصرش خودش را جمع کرده بود. با یک جام خون در دستش، صورتی در هم رفته، چشمان پر از اشک و خطوط ظریف خون که از دهانش به روی چانه اش کشیده شده بود.
و در نگاهش چیزی بود که مثل یک گودال تاریک قلبم را در خود کشید. زجر. عذاب. از نوشیدن خون.
و از اینکه به آب آهن بدل نشده بود.
رویم را برگرداندم و برگشتم. من در رقابت با تیره بختی پدرم باخته بودم. من به اندازه ی کافی رقت آلود نبودم. پس باید در تنهایی خودم می پوسیدم.
به دهان بنجامین که انگار به اراده ی خود باز و بسته نمی شود، نگاه می کنم و به کلمات بی معنی اش درباره ی روش هایی جدید برای درمان گوش می کنم. تلویزیون را خاموش می کنم و به حیاط می روم و در حالی که در افکارم غرقم، پایم روی چیزی می رود. به آن نگاه می کنم و می بینم که دم یک روباه نارنجی است. او بی حرکت افتاده و کرم های انگلی در میانش می لولند. او مرده.
جسدش را برمی دارم و در گوشه ای از حیاط آتش به پا می کنم و می سوزانمش. بعد به داخل برمی گردم. با سینه ای سنگین. به سایت می روم. در زیرزمین. و پشت یک کامپیوتر می نشینم و ایمیلی که پدرم برایم فرستاده بود را می خوانم. بی روح است. انگار یکی از زیردستانش به دستور او آن را برایم نوشته. سیم کامپیوتر را می کشم و در حالی که انگار دنیا دارد ذرات وجودم را از هم جدا می کند، لوسیندا خواهرزاده ام وارد سایت می شود. با یک جاروی نیمبوس در دستش و با چهره ای سرد، در حالی که انگل های خشک شده بر زمین را در خاک انداز جمع می کند.
کلمات نفر بعدی:
لولیدن
منجمد
یخچال
کوهستان
گرگ
تاریک
زوزه
دُم _ نارنجی _ آتش _ تلویزیون _ سایت _ نیمبوس _ خط
انگل ها در خاک انداز
از زبان پطروس
در مقابل تلویزیون نشسته ام. پزشک بنجامین دارد درباره ی جدیدترین نتایج آزمایش روی انگل ها صحبت می کند. اما من در چشمانش می بینم که دارد به چیز دیگری فکر می کند. حرف هایش را به یاد دارم. وقتی به اینجا آمده بود. برای معاینه ی بیماران. درباره ی گناهش می گفت. خلق کردن آن کرم های انگلی در آزمایشگاه. موجوداتی محکوم. ملعون.
چرا باید حس کنم شبیه آن ها هستم؟
اینکه پدرم شاه گابریل می دانست که این گونه می شوم و با این حال گذاشت که به وجود بیایم. آیا من ذاتا همین هستم؟ یک موجود مفلوک که به هیچ چیز و به همه چیز معتقد است و با رفتارش به تباهی می برد و با گفتارش به رستگاری؟ موجودی که به پدرش شبیه است و فرسنگ ها با او فاصله دارد؟
و من رفتم. بله.
بالاخره توانستم خودم را راضی کنم که به آمالثورا بروم تا با پدرم حرف بزنم. به او بگویم که قلبم زخمیست. که در گلویم غده جمع شده. که دیگر نمی توانم بی توجهی اش را تحمل کنم. که نجاتم بدهد.
اما چه دیدم؟
پدرم که در گوشه ای از معبد قصرش خودش را جمع کرده بود. با یک جام خون در دستش، صورتی در هم رفته، چشمان پر از اشک و خطوط ظریف خون که از دهانش به روی چانه اش کشیده شده بود.
و در نگاهش چیزی بود که مثل یک گودال تاریک قلبم را در خود کشید. زجر. عذاب. از نوشیدن خون.
و از اینکه به آب آهن بدل نشده بود.
رویم را برگرداندم و برگشتم. من در رقابت با تیره بختی پدرم باخته بودم. من به اندازه ی کافی رقت آلود نبودم. پس باید در تنهایی خودم می پوسیدم.
به دهان بنجامین که انگار به اراده ی خود باز و بسته نمی شود، نگاه می کنم و به کلمات بی معنی اش درباره ی روش هایی جدید برای درمان گوش می کنم. تلویزیون را خاموش می کنم و به حیاط می روم و در حالی که در افکارم غرقم، پایم روی چیزی می رود. به آن نگاه می کنم و می بینم که دم یک روباه نارنجی است. او بی حرکت افتاده و کرم های انگلی در میانش می لولند. او مرده.
جسدش را برمی دارم و در گوشه ای از حیاط آتش به پا می کنم و می سوزانمش. بعد به داخل برمی گردم. با سینه ای سنگین. به سایت می روم. در زیرزمین. و پشت یک کامپیوتر می نشینم و ایمیلی که پدرم برایم فرستاده بود را می خوانم. بی روح است. انگار یکی از زیردستانش به دستور او آن را برایم نوشته. سیم کامپیوتر را می کشم و در حالی که انگار دنیا دارد ذرات وجودم را از هم جدا می کند، لوسیندا خواهرزاده ام وارد سایت می شود. با یک جاروی نیمبوس در دستش و با چهره ای سرد، در حالی که انگل های خشک شده بر زمین را در خاک انداز جمع می کند.
کلمات نفر بعدی:
لولیدن
منجمد
یخچال
کوهستان
گرگ
تاریک
زوزه
افرادی که لایک کردند
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/11/08
تولد نقش: 1396/06/14
آخرین ورود: امروز ساعت 16:50
از: کوهستانهای شمال اسکاتلند
پستها:
135
شغل
ارشد ریونکلاو، خبرنگار پیام امروز

سوژه : روز بارانی
کلمات : عذاب، باران، کنایه، خراب، خرتوپرت، تنها، شکایت
بارون از صبح داشت میبارید؛ نه از اون بارونا که آدم دلش میخواد بره زیرش قدم بزنه، از اونایی که انگار آسمون باهات مشکل شخصی داره.
سلوینیا تنها زیر یه سقف نیمهخراب وایساده بود و به آسمون زل زده بود.
ـ خب دیگه... عذاب کم بود، بارونم اضافه شد.
یه قطره دقیقاً افتاد وسط پیشونیش.
ـ آره، خودت هم تأییدش کردی.
کمی اونطرفتر یه مشت خرتوپرت ریخته بود؛ یه چتر شکسته، یه کفش لنگهبهلنگه و چیزی که احتمالاً یه زمانی قاشق بوده.
سلوینیا خم شد و بهشون نگاه کرد.
ـ اینا چرا اینجان؟
بعد خودش جواب خودش رو داد:
ـ ولش کن... من الان درگیر مشکلات بزرگتریام.
باد زد و چتر شکسته رو برداشت و پرت کرد توی یه گودال و باعث شد آب داخل گودال ردای تازه اش رو خیس کنه.
ـ خیلی ممنون! دقیقاً همون چیزی بود که لازم داشتم.
چند دقیقه بعد، صدای «قرچ» بلندی اومد.
سلوینیا پایین رو نگاه کرد؛ کفشش توی گل گیر کرده بود.
ـ عالی شد.
سعی کرد پاشو بکشه بیرون، ولی کفش تکون نخورد.
ـ خب... الان دیگه رسماً تنها چیزی که مونده اینه که خودمم جا بمونم و ۹ تا دمم برن دنبال زندگی خودش.
با عصبانیت کفش رو کشید بیرون و گفت:
ـ اصلاً من شکایت دارم! از بارون، از گل، از این کفش و کلاً از هرچی امروز دست به دست هم داده اعصابمو خرابم کنه!
صدایی از پشت سرش با کنایه پرسید:
ـ با بارون مشکل داری؟
سلوینیا برگشت.
ـ نه بابا، عاشقشم... فقط امروز یه کم زیادی باهام صمیمی شده!
کلمات بعدی :
دُم _ نارنجی _ آتش _ تلویزیون _ سایت _ نیمبوس _ خط
کلمات : عذاب، باران، کنایه، خراب، خرتوپرت، تنها، شکایت
بارون از صبح داشت میبارید؛ نه از اون بارونا که آدم دلش میخواد بره زیرش قدم بزنه، از اونایی که انگار آسمون باهات مشکل شخصی داره.
سلوینیا تنها زیر یه سقف نیمهخراب وایساده بود و به آسمون زل زده بود.
ـ خب دیگه... عذاب کم بود، بارونم اضافه شد.
یه قطره دقیقاً افتاد وسط پیشونیش.
ـ آره، خودت هم تأییدش کردی.
کمی اونطرفتر یه مشت خرتوپرت ریخته بود؛ یه چتر شکسته، یه کفش لنگهبهلنگه و چیزی که احتمالاً یه زمانی قاشق بوده.
سلوینیا خم شد و بهشون نگاه کرد.
ـ اینا چرا اینجان؟
بعد خودش جواب خودش رو داد:
ـ ولش کن... من الان درگیر مشکلات بزرگتریام.
باد زد و چتر شکسته رو برداشت و پرت کرد توی یه گودال و باعث شد آب داخل گودال ردای تازه اش رو خیس کنه.
ـ خیلی ممنون! دقیقاً همون چیزی بود که لازم داشتم.
چند دقیقه بعد، صدای «قرچ» بلندی اومد.
سلوینیا پایین رو نگاه کرد؛ کفشش توی گل گیر کرده بود.
ـ عالی شد.
سعی کرد پاشو بکشه بیرون، ولی کفش تکون نخورد.
ـ خب... الان دیگه رسماً تنها چیزی که مونده اینه که خودمم جا بمونم و ۹ تا دمم برن دنبال زندگی خودش.
با عصبانیت کفش رو کشید بیرون و گفت:
ـ اصلاً من شکایت دارم! از بارون، از گل، از این کفش و کلاً از هرچی امروز دست به دست هم داده اعصابمو خرابم کنه!
صدایی از پشت سرش با کنایه پرسید:
ـ با بارون مشکل داری؟
سلوینیا برگشت.
ـ نه بابا، عاشقشم... فقط امروز یه کم زیادی باهام صمیمی شده!
کلمات بعدی :
دُم _ نارنجی _ آتش _ تلویزیون _ سایت _ نیمبوس _ خط
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلوینیا در 1405/6/1 23:45:21
Yeah...We will return to peak...
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊

나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/22
تولد نقش: 1405/04/23
آخرین ورود: امروز ساعت 16:29
از: خارج از جو زمین
پستها:
88
شغل
شهردار شهر لندن، فروشندهی فروشگاههای مرداب هالادورین
افتخارات

سوژه: آزادی
کلمات فعلی: آینه، کلاغ، مهتاب، زنجیر، خاکستر، نگاه
صدای جیغ و قار قار در هم آمیخته. پرندگان سیه بالی که با بی احساسی تمام، پوست و گوشتش را از هم میدریدند. تنها آغوش درد بر تمام تنش سایه افکنده بود. صدایی که با قهقهه فریاد سر میداد:
- چون در دستان منی؛ آزادی مفهومی ندارد...
هرشب همان کابوس میهمان خوابش میشد. همان حس لعنتی را تجربه میکرد. نیمهشب برمیخاست و با وحشت بیامانی تا آینه میخزید که چهرهاش را ببیند. که مطمئن شود هنوز تکهتکه نشده. که هنوز آن پرندگان سیاه گوشت تنش را با نوکهای تیزشان نکنده اند. به دستانش نگاه میکرد، میترسید جای دست استخوانی ببیند که تکههای قلیلی گوشت بر آن نهادهاند و رگهای خونی پاره پاره از آن آویزان است. یا ترس بر صورتش دست میکشید و مطمئن میشد دوباره کابوس دیده؛ همان کابوس را...
آن شب، وقتی که مغزش بالاخره به او هشیاری رساند و او را از کابوس رهانید، دیگر در اتاقش نبود. با پای برهنه در وسط باغ عمارت ایستاده بود. بریده بریده نفس بیرون میداد و میلرزید. دستانش را به صورتش کشید. هنوز لایهی پوست بر بدنش نشسته بود. هنوز به مردهای متحرک بدل نشده و قلبش در سینه میکوفت.
پوشش درختان به مهتاب ریشخند میزدند. دخترک در وسط زمین خاکی باغ، جایی که نور به زور توان دست یافتن به آن را داشت، ایستاده بود. قدمی که به عقب برد آنچنان دردی از کف پایش حس کرد که با زانو بر زمین افتاد. آبشاری از خون از کف پایش جاری بود. آبشاری که در اندک نور مهتاب مشکی مینمود.
تقلایش برای ایستادند بیجواب بودند. اشک پردهای بر چشمانش کشیده هق هق ریزی از گلویش به بیرون پرید. سرمای وجود ارواح لرز بیشتری به جان دختر انداختند، به طوری که چون جسدی، مانند دیگر اجساد خفته در خاک باغ بر زمین افتاد. در گوشش صدای بال زدن پرندهها را میشنید. کلاغها همهجا بودند. چشمان مشکینشان به او نگاه میکرد. نوکهایشان به تیزی تیغ بود. دخترک میخواست خودش را عقب بکشد. میخواست فرار کند، اما چشمانش زودتر بر هم قرار گرفتند و خواب او را در خود هضم کرد...
وقتی از چنگ خواب بیرویایش بیدار گشت، هیچ کلاغی را ندید. صدای قار قار هیچ پرندهای به گوش نمیرسید، اما درد همچنان همراهیش میکرد. چندی بعد صدای تقلایی شنید. تقلای موجودی برای زیستن. بدون وقفه. انگار که بالهایش به برگ درختان میخورد. لحظهای آرام نمیگرفت. هرچه اینگونه برای چیزی تقلا کرد، عضو مشهوری از ترسناکترینها شد.
دختر تنه درختی را به پناه برگزید و بر یک پای ایستاد. لنگلنگان به سراغ درختی رفت که صدای تقلای موجود را میشنید. برگها را که به کناری راند، کلاغی دید. زنجیر زنگزدهای محکم کلاغ را به شاخهی درختی متصل کرده بود. سیم مفتولی با چند دور چرخش، نوک کلاغ را گرفته، ساکت کرده بودش.
کلاغ را از زنجیر آزاد کرد. پرندهی کوچک بر کف دستش نشست. چشمهایشان به هم گره خورده بود... تا اینکه گویی آتشی نامرئی کلاغ را سوزاند و تنها خاکستری در دستان لرزان دخترک باقی ماند. صدای قار قاری از پشت سرش شدت گرفت. وحشت بر جان دختر سیطره یافت. به پشت که بر گشت، جز سیاهی پر هیچ ندید...
صدای جیغ و قار قار در هم آمیخته بود. پرندگان سیه بالی که با بی احساسی تمام، پوست و گوشتش را از هم میدریدند. تنها آغوش درد بر تمام تنش سایه افکنده بود. صدایی که با قهقهه فریاد سر میداد:
- چون در دستان منی؛ آزادی مفهومی ندارد...
و دوباره از خواب برمیخاست.
کلمات بعدی: عذاب، باران، کنایه، خراب، خرتوپرت، تنها، شکایت
کلمات فعلی: آینه، کلاغ، مهتاب، زنجیر، خاکستر، نگاه
صدای جیغ و قار قار در هم آمیخته. پرندگان سیه بالی که با بی احساسی تمام، پوست و گوشتش را از هم میدریدند. تنها آغوش درد بر تمام تنش سایه افکنده بود. صدایی که با قهقهه فریاد سر میداد:
- چون در دستان منی؛ آزادی مفهومی ندارد...
هرشب همان کابوس میهمان خوابش میشد. همان حس لعنتی را تجربه میکرد. نیمهشب برمیخاست و با وحشت بیامانی تا آینه میخزید که چهرهاش را ببیند. که مطمئن شود هنوز تکهتکه نشده. که هنوز آن پرندگان سیاه گوشت تنش را با نوکهای تیزشان نکنده اند. به دستانش نگاه میکرد، میترسید جای دست استخوانی ببیند که تکههای قلیلی گوشت بر آن نهادهاند و رگهای خونی پاره پاره از آن آویزان است. یا ترس بر صورتش دست میکشید و مطمئن میشد دوباره کابوس دیده؛ همان کابوس را...
***
آن شب، وقتی که مغزش بالاخره به او هشیاری رساند و او را از کابوس رهانید، دیگر در اتاقش نبود. با پای برهنه در وسط باغ عمارت ایستاده بود. بریده بریده نفس بیرون میداد و میلرزید. دستانش را به صورتش کشید. هنوز لایهی پوست بر بدنش نشسته بود. هنوز به مردهای متحرک بدل نشده و قلبش در سینه میکوفت.
پوشش درختان به مهتاب ریشخند میزدند. دخترک در وسط زمین خاکی باغ، جایی که نور به زور توان دست یافتن به آن را داشت، ایستاده بود. قدمی که به عقب برد آنچنان دردی از کف پایش حس کرد که با زانو بر زمین افتاد. آبشاری از خون از کف پایش جاری بود. آبشاری که در اندک نور مهتاب مشکی مینمود.
تقلایش برای ایستادند بیجواب بودند. اشک پردهای بر چشمانش کشیده هق هق ریزی از گلویش به بیرون پرید. سرمای وجود ارواح لرز بیشتری به جان دختر انداختند، به طوری که چون جسدی، مانند دیگر اجساد خفته در خاک باغ بر زمین افتاد. در گوشش صدای بال زدن پرندهها را میشنید. کلاغها همهجا بودند. چشمان مشکینشان به او نگاه میکرد. نوکهایشان به تیزی تیغ بود. دخترک میخواست خودش را عقب بکشد. میخواست فرار کند، اما چشمانش زودتر بر هم قرار گرفتند و خواب او را در خود هضم کرد...
وقتی از چنگ خواب بیرویایش بیدار گشت، هیچ کلاغی را ندید. صدای قار قار هیچ پرندهای به گوش نمیرسید، اما درد همچنان همراهیش میکرد. چندی بعد صدای تقلایی شنید. تقلای موجودی برای زیستن. بدون وقفه. انگار که بالهایش به برگ درختان میخورد. لحظهای آرام نمیگرفت. هرچه اینگونه برای چیزی تقلا کرد، عضو مشهوری از ترسناکترینها شد.
دختر تنه درختی را به پناه برگزید و بر یک پای ایستاد. لنگلنگان به سراغ درختی رفت که صدای تقلای موجود را میشنید. برگها را که به کناری راند، کلاغی دید. زنجیر زنگزدهای محکم کلاغ را به شاخهی درختی متصل کرده بود. سیم مفتولی با چند دور چرخش، نوک کلاغ را گرفته، ساکت کرده بودش.
کلاغ را از زنجیر آزاد کرد. پرندهی کوچک بر کف دستش نشست. چشمهایشان به هم گره خورده بود... تا اینکه گویی آتشی نامرئی کلاغ را سوزاند و تنها خاکستری در دستان لرزان دخترک باقی ماند. صدای قار قاری از پشت سرش شدت گرفت. وحشت بر جان دختر سیطره یافت. به پشت که بر گشت، جز سیاهی پر هیچ ندید...
صدای جیغ و قار قار در هم آمیخته بود. پرندگان سیه بالی که با بی احساسی تمام، پوست و گوشتش را از هم میدریدند. تنها آغوش درد بر تمام تنش سایه افکنده بود. صدایی که با قهقهه فریاد سر میداد:
- چون در دستان منی؛ آزادی مفهومی ندارد...
و دوباره از خواب برمیخاست.
«چون در دستان منی؛ آزادی مفهومی ندارد.»
کلمات بعدی: عذاب، باران، کنایه، خراب، خرتوپرت، تنها، شکایت
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/5/30 22:53:42
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/5/30 22:54:16
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/6/1 22:44:31
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/5/30 22:54:16
ویرایش شده توسط نورا پردفوت در 1405/6/1 22:44:31
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:33
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
44

کلمات فعلی: شمع،درخت سرو، خزان،محراب،صومعه،دروازه
عنوان: دروازهی ممنوعه
در دل خزان، وقتی برگهای خشک زیر پا خرد میشدند، به دروازهی آهنی صومعهی قدیمی رسیدم. میگفتند اینجا روزی پناهگاه راهبان بوده، اما حالا فقط محرابی شکسته و یک شمع نیمسوخته در آن باقی مانده بود.
زیر درخت سرو کهنسال، چیزی در خاک میدرخشید. یک گردنبند نقرهای با حرف «L» روی آن. انگار لیلی خودش آنجا گذاشته بود. با دستی لرزان، شمع را روشن کردم و در روشناییِ محو، روی محراب جملهای دیدم:
«کسی که از صومعه بیرون برود، هرگز برنمیگردد.»
لبخندی سرد روی لبم نشست. من هرگز به جایی بازنگشتهام که از آن فرار کردهام.
۶ کلمه برای نفر بعدی:
آینه، کلاغ، مهتاب، زنجیر، خاکستر، نگاه
عنوان: دروازهی ممنوعه
در دل خزان، وقتی برگهای خشک زیر پا خرد میشدند، به دروازهی آهنی صومعهی قدیمی رسیدم. میگفتند اینجا روزی پناهگاه راهبان بوده، اما حالا فقط محرابی شکسته و یک شمع نیمسوخته در آن باقی مانده بود.
زیر درخت سرو کهنسال، چیزی در خاک میدرخشید. یک گردنبند نقرهای با حرف «L» روی آن. انگار لیلی خودش آنجا گذاشته بود. با دستی لرزان، شمع را روشن کردم و در روشناییِ محو، روی محراب جملهای دیدم:
«کسی که از صومعه بیرون برود، هرگز برنمیگردد.»
لبخندی سرد روی لبم نشست. من هرگز به جایی بازنگشتهام که از آن فرار کردهام.
۶ کلمه برای نفر بعدی:
آینه، کلاغ، مهتاب، زنجیر، خاکستر، نگاه
افرادی که لایک کردند
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: امروز ساعت 00:40
از: گودریکسهالو
پستها:
138
شغل
رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز
افتخارات

کلمات: دریاچه، عمارت، باغ، معبد، تسبیح، گور، راهب
در گورستان راونهیل، معبدی قرار داشت که هرکس وارد آن میشد، عزیزترین خاطره اش را همانجا دفن میکرد. شاید برای اینکه این خاطره تا ابد بماند. برای کسانی که هنوز زنده اند و زندگی میکنند. در معبد فقط برای مردگانی باز میشود که از چیزی پشیمان هستند. این پشیمانی آنقدر عمیق است که حاضر باشند برایش خاطراتشان را فدا کنند. و لیلی چه پشیمانی عمیقی داشت که پا به گورستان راون هیل گذاشته بود؟...
روی سطح دریاچه، قوهای سیاه و گل های شناوری دیده میشود که انگار تنها موجودات زنده ی این باغ هستند. باغی که انگار درختانش با انسان ها عهد بسته بودند تا از گور هایشان به خوبی مراقبت کرده و در ازای آن ریشه هایشان از جسم بی جان زیر گورها تغذیه کنند.
در انتهای باغ، عمارت بزرگیست که سالهاست رو به خاموشی رفته است و با پنجره هایی که نمایشان فقط و فقط تاریکیست، خودنمایی میکند. اما میگوند در یکی از بی شمار اتاق های این عمارت، ساعتی وجود دارد که تنها زمان مرگ انسان ها را نشان میدهد.
لیلی از کنار دریاچه میگذرد، به قوهای سیاه نگاه میکند و کنار دریاچه مینشیند. راهب، از در معبد بیرون می آید و آهستهآهسته، به سمت لیلی حرکت میکند. تسبیحی که در دست دارد، نگهدارنده ی خاطرات جادوگرانی است که پا به این معبد گذاشته اند. هر دانه ی تسبیح، یک خاطره در خود دارد و زمانی که میشکند، آن خاطره تا ابد از ذهن جادوگر پاک میشود.
راهب نزدیک ترو نزدیک تر میشود تا زمانی که کنار آب درخشان دریاچه قرار میگیرد.
- اینجا هستی چون پشیمانی؟ اگر نیستی، برو...
لیلی کلاه شنل سیاه رنگش را به پایین می اندازد و از جایش بلند میشود. به راهب بلند قامت نگاهی می اندازد. لب های خشک شده از دردش را باز میکند تا چیزی بگوید.
- پشیمانم... آنقدر پشیمانم که به اینجا آمدم تا شاید... شاید بتوانم با آرامش به دنیای پس از مرگ بروم...
راهب بدون اینکه چیزی بگوید، به راه معبد اشاره میکند. کنار میرود تا لیلی خودش را به درون معبدی برساند که هیچگاه برای عبادت ساخته نشده.
لیلی آنقدر آهسته حرکت میکند گویی این آخرین باریست که در جایی حضور دارد. آنگاه که در های آهنین معبد برای او باز میشوند، به داخل قدم میگذارد. صدای قدم هایش در آن فضای خالی میپیچد و لیلی نمیداند این پشیمانی را کجا باید دفن کند.
طنین صدای راهب در گوش هایش، به او میگوید که باید پشیمانی اش را به زبان بیاورد. او میتواند تا زمانی که حاضر شد این درد را به زبان آورده و خود را آرام کند، اینجا بماند. بنابراین ساعت های طولانی میگذرد. لیلی روی سکوی سنگی مینشیند و اشک میریزد. اشک هایی ناچیز که نمیتوانند درد عظیمی که در قلب اوست را نمایش دهند. آن قطرات اشک فقط آن درد را ساکت نگه میدارند.
- حالا حاضری بگویی؟...
- بله... بله حاضرم... میخواهم بگویم که پشیمانم... پشیمانم که نتوانستم برای او دنیای امن تری بسازم... اما حالا اورا تنها گذاشته ام... در دنیایی که هیچگاه نمیتواند پناهگاهی امن برای او باشد...
راهب چیزی نمیگوید. تنها با نگاه کردن به لیلی میخواهد که بفهمد لیلی از چه کسی حرف میزند. چه کسی را تنها گذاشته است و چرا نتوانسته است برای او دنیایی امن بسازد. لیلی بارها میخواهد نام پسرش را به زبان بیاورد، اما نمیتواند. او خودش را مسئول تنهایی آن پسر بچه میداند. او نمیتواند خاطراتش را دفن کند. ساعت ها با خود کلنجار رفته بود تا در نهایت از جایش بلند شود و راهی در خروجی شود؟
حتی با پشیمانی، حتی با درد و حتی با سنگینی گناهانش، او از دریاچه و گورستانی که درون باغ بود میگذرد. راهی که آمده بود را بازمیگردد تا قدم به دنیای پس از مرگ خود بگذارد. او میداند که اگر پا به بیرون این باغ بگذارد، دیگر هیچوقت نمیتواند خاطراتی برای این دنیا به یادگار بگذارد. اما تصمیم میگیرد تا آن خاطرات را درون قلبش نگه دارد، برای همیشه و همیشه.
کلمات نفر بعد:
شمع
درخت سرو
خزان
محراب
صومعه
دروازه
در گورستان راونهیل، معبدی قرار داشت که هرکس وارد آن میشد، عزیزترین خاطره اش را همانجا دفن میکرد. شاید برای اینکه این خاطره تا ابد بماند. برای کسانی که هنوز زنده اند و زندگی میکنند. در معبد فقط برای مردگانی باز میشود که از چیزی پشیمان هستند. این پشیمانی آنقدر عمیق است که حاضر باشند برایش خاطراتشان را فدا کنند. و لیلی چه پشیمانی عمیقی داشت که پا به گورستان راون هیل گذاشته بود؟...
روی سطح دریاچه، قوهای سیاه و گل های شناوری دیده میشود که انگار تنها موجودات زنده ی این باغ هستند. باغی که انگار درختانش با انسان ها عهد بسته بودند تا از گور هایشان به خوبی مراقبت کرده و در ازای آن ریشه هایشان از جسم بی جان زیر گورها تغذیه کنند.
در انتهای باغ، عمارت بزرگیست که سالهاست رو به خاموشی رفته است و با پنجره هایی که نمایشان فقط و فقط تاریکیست، خودنمایی میکند. اما میگوند در یکی از بی شمار اتاق های این عمارت، ساعتی وجود دارد که تنها زمان مرگ انسان ها را نشان میدهد.
لیلی از کنار دریاچه میگذرد، به قوهای سیاه نگاه میکند و کنار دریاچه مینشیند. راهب، از در معبد بیرون می آید و آهستهآهسته، به سمت لیلی حرکت میکند. تسبیحی که در دست دارد، نگهدارنده ی خاطرات جادوگرانی است که پا به این معبد گذاشته اند. هر دانه ی تسبیح، یک خاطره در خود دارد و زمانی که میشکند، آن خاطره تا ابد از ذهن جادوگر پاک میشود.
راهب نزدیک ترو نزدیک تر میشود تا زمانی که کنار آب درخشان دریاچه قرار میگیرد.
- اینجا هستی چون پشیمانی؟ اگر نیستی، برو...
لیلی کلاه شنل سیاه رنگش را به پایین می اندازد و از جایش بلند میشود. به راهب بلند قامت نگاهی می اندازد. لب های خشک شده از دردش را باز میکند تا چیزی بگوید.
- پشیمانم... آنقدر پشیمانم که به اینجا آمدم تا شاید... شاید بتوانم با آرامش به دنیای پس از مرگ بروم...
راهب بدون اینکه چیزی بگوید، به راه معبد اشاره میکند. کنار میرود تا لیلی خودش را به درون معبدی برساند که هیچگاه برای عبادت ساخته نشده.
لیلی آنقدر آهسته حرکت میکند گویی این آخرین باریست که در جایی حضور دارد. آنگاه که در های آهنین معبد برای او باز میشوند، به داخل قدم میگذارد. صدای قدم هایش در آن فضای خالی میپیچد و لیلی نمیداند این پشیمانی را کجا باید دفن کند.
طنین صدای راهب در گوش هایش، به او میگوید که باید پشیمانی اش را به زبان بیاورد. او میتواند تا زمانی که حاضر شد این درد را به زبان آورده و خود را آرام کند، اینجا بماند. بنابراین ساعت های طولانی میگذرد. لیلی روی سکوی سنگی مینشیند و اشک میریزد. اشک هایی ناچیز که نمیتوانند درد عظیمی که در قلب اوست را نمایش دهند. آن قطرات اشک فقط آن درد را ساکت نگه میدارند.
- حالا حاضری بگویی؟...
- بله... بله حاضرم... میخواهم بگویم که پشیمانم... پشیمانم که نتوانستم برای او دنیای امن تری بسازم... اما حالا اورا تنها گذاشته ام... در دنیایی که هیچگاه نمیتواند پناهگاهی امن برای او باشد...
راهب چیزی نمیگوید. تنها با نگاه کردن به لیلی میخواهد که بفهمد لیلی از چه کسی حرف میزند. چه کسی را تنها گذاشته است و چرا نتوانسته است برای او دنیایی امن بسازد. لیلی بارها میخواهد نام پسرش را به زبان بیاورد، اما نمیتواند. او خودش را مسئول تنهایی آن پسر بچه میداند. او نمیتواند خاطراتش را دفن کند. ساعت ها با خود کلنجار رفته بود تا در نهایت از جایش بلند شود و راهی در خروجی شود؟
حتی با پشیمانی، حتی با درد و حتی با سنگینی گناهانش، او از دریاچه و گورستانی که درون باغ بود میگذرد. راهی که آمده بود را بازمیگردد تا قدم به دنیای پس از مرگ خود بگذارد. او میداند که اگر پا به بیرون این باغ بگذارد، دیگر هیچوقت نمیتواند خاطراتی برای این دنیا به یادگار بگذارد. اما تصمیم میگیرد تا آن خاطرات را درون قلبش نگه دارد، برای همیشه و همیشه.
کلمات نفر بعد:
شمع
درخت سرو
خزان
محراب
صومعه
دروازه
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج