کلمات: دریاچه، عمارت، باغ، معبد، تسبیح، گور، راهب
در گورستان راونهیل، معبدی قرار داشت که هرکس وارد آن میشد، عزیزترین خاطره اش را همانجا دفن میکرد. شاید برای اینکه این خاطره تا ابد بماند. برای کسانی که هنوز زنده اند و زندگی میکنند. در معبد فقط برای مردگانی باز میشود که از چیزی پشیمان هستند. این پشیمانی آنقدر عمیق است که حاضر باشند برایش خاطراتشان را فدا کنند. و لیلی چه پشیمانی عمیقی داشت که پا به گورستان راون هیل گذاشته بود؟...
روی سطح دریاچه، قوهای سیاه و گل های شناوری دیده میشود که انگار تنها موجودات زنده ی این باغ هستند. باغی که انگار درختانش با انسان ها عهد بسته بودند تا از گور هایشان به خوبی مراقبت کرده و در ازای آن ریشه هایشان از جسم بی جان زیر گورها تغذیه کنند.
در انتهای باغ، عمارت بزرگیست که سالهاست رو به خاموشی رفته است و با پنجره هایی که نمایشان فقط و فقط تاریکیست، خودنمایی میکند. اما میگوند در یکی از بی شمار اتاق های این عمارت، ساعتی وجود دارد که تنها زمان مرگ انسان ها را نشان میدهد.
لیلی از کنار دریاچه میگذرد، به قوهای سیاه نگاه میکند و کنار دریاچه مینشیند. راهب، از در معبد بیرون می آید و آهستهآهسته، به سمت لیلی حرکت میکند. تسبیحی که در دست دارد، نگهدارنده ی خاطرات جادوگرانی است که پا به این معبد گذاشته اند. هر دانه ی تسبیح، یک خاطره در خود دارد و زمانی که میشکند، آن خاطره تا ابد از ذهن جادوگر پاک میشود.
راهب نزدیک ترو نزدیک تر میشود تا زمانی که کنار آب درخشان دریاچه قرار میگیرد.
- اینجا هستی چون پشیمانی؟ اگر نیستی، برو...
لیلی کلاه شنل سیاه رنگش را به پایین می اندازد و از جایش بلند میشود. به راهب بلند قامت نگاهی می اندازد. لب های خشک شده از دردش را باز میکند تا چیزی بگوید.
- پشیمانم... آنقدر پشیمانم که به اینجا آمدم تا شاید... شاید بتوانم با آرامش به دنیای پس از مرگ بروم...
راهب بدون اینکه چیزی بگوید، به راه معبد اشاره میکند. کنار میرود تا لیلی خودش را به درون معبدی برساند که هیچگاه برای عبادت ساخته نشده.
لیلی آنقدر آهسته حرکت میکند گویی این آخرین باریست که در جایی حضور دارد. آنگاه که در های آهنین معبد برای او باز میشوند، به داخل قدم میگذارد. صدای قدم هایش در آن فضای خالی میپیچد و لیلی نمیداند این پشیمانی را کجا باید دفن کند.
طنین صدای راهب در گوش هایش، به او میگوید که باید پشیمانی اش را به زبان بیاورد. او میتواند تا زمانی که حاضر شد این درد را به زبان آورده و خود را آرام کند، اینجا بماند. بنابراین ساعت های طولانی میگذرد. لیلی روی سکوی سنگی مینشیند و اشک میریزد. اشک هایی ناچیز که نمیتوانند درد عظیمی که در قلب اوست را نمایش دهند. آن قطرات اشک فقط آن درد را ساکت نگه میدارند.
- حالا حاضری بگویی؟...
- بله... بله حاضرم... میخواهم بگویم که پشیمانم... پشیمانم که نتوانستم برای او دنیای امن تری بسازم... اما حالا اورا تنها گذاشته ام... در دنیایی که هیچگاه نمیتواند پناهگاهی امن برای او باشد...
راهب چیزی نمیگوید. تنها با نگاه کردن به لیلی میخواهد که بفهمد لیلی از چه کسی حرف میزند. چه کسی را تنها گذاشته است و چرا نتوانسته است برای او دنیایی امن بسازد. لیلی بارها میخواهد نام پسرش را به زبان بیاورد، اما نمیتواند. او خودش را مسئول تنهایی آن پسر بچه میداند. او نمیتواند خاطراتش را دفن کند. ساعت ها با خود کلنجار رفته بود تا در نهایت از جایش بلند شود و راهی در خروجی شود؟
حتی با پشیمانی، حتی با درد و حتی با سنگینی گناهانش، او از دریاچه و گورستانی که درون باغ بود میگذرد. راهی که آمده بود را بازمیگردد تا قدم به دنیای پس از مرگ خود بگذارد. او میداند که اگر پا به بیرون این باغ بگذارد، دیگر هیچوقت نمیتواند خاطراتی برای این دنیا به یادگار بگذارد. اما تصمیم میگیرد تا آن خاطرات را درون قلبش نگه دارد، برای همیشه و همیشه.
کلمات نفر بعد:
شمع
درخت سرو
خزان
محراب
صومعه
دروازه
آنلاینها
19 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] محدوده آزاد جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




