جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1405 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: قورباغه، طلسم، گردنبند، سبز، مرداب، پوست.


گناه می کنم

از زبان تئودور

به جمع مهمانان نگاه می کنم. آن ها روی مبل های مخملی جگری نشسته اند و یک نور آبی ملایم از دسته شمع های آویزان از سقف آن ها را احاطه کرده‌. انسان و خون آشام کنار همدیگر.

نیل، می دانی؟
زمانی در مهمانی ها غرق در گذشته ام می شدم. کلمات را مثل آوای قورقور می شنیدم. احساس می کردم کنار مردابم. رطوبتش را بر پوستم حس می کردم. انگار انسان نبودم. دوباره همان قورباغه ی سبز کوچک بودم.
من در چیزی فرو می رفتم که نه شبیه واقعیت بود و نه خیال. من در برزخ غوطه ور می شدم.

اما حالا حس می کنم زمین زیر پایم سفت شده.
نیل، انگار وجود تو مثل گردنبندی طلسم شده روحم را در بر گرفته و مرا در واقعیت نگه می دارد، بدون آنکه رنج بکشم. تو که دردهایت را با اندوهی نجیب حمل می کنی. با غمی در چشمانت که مرا در خود غرق نمی کند. فقط می گذارد در آن شنا کنم و هم تئودور انسان باشم و هم تئودور قورباغه. در اینجا، در این عمارت، بین مهمانان و در مرداب، بی آنکه بینشان معلق باشم.

تو روی یک مبل نشسته ای. موقر و با لبخندی کوچک بر لبانت. پوست سفیدت زیر نور آبی رنگ پریده تر از همیشه است، اما با این حال وقتی نگاهش می کنم، قلبم گرم می شود.
چرا؟
تو، نیل خون آشام. موجود خون‌نوشی که هیچ گاه به نوشیدن خون انسان میل نداشته. و همروحی شاه گابریل. هرچند تو خودت را همروحی سابق او می دانی. می دانم برایت دردآلود است که فکر کنی هنوز به او نزدیکی، در حالی که همه چیز فرق کرده. اما این را هم می دانم که امیدواری بتوانی در کنار من این رنج را بشویی و عشق شاه گابریل را همان طور که هست، بپذیری.

خون آشامی که کنارت نشسته، با تو حرف می زند:
"لرد نیل عزیز، اگر روزی به نوشیدن خون انسان میل پیدا کنی، به چه دلیل خواهد بود؟ تباهی یا رستگاری؟"

صورتت اندکی در هم می رود، اما لبخند از لبانت محو نمی شود.
"پرسش سختیست. هم اکنون حس می کنم تاریکی از من دور شده و به شکل مردابی در دوردست در گوشه ای آرام گرفته. اما نه آن قدر دور که احساس خطر نکنم.
من هیچ گاه به خون انسان لب نزدم، اما نه چون که می خواستم رستگار شوم. همیشه روحم، قلبم دنبال چیز دیگری بود. نه عشقی که یک لحظه بسوزاند و بعد تنها یک خاکستر از آن باقی بماند. عشقی را می خواستم که همیشه در رگ هایم جاری باشد، حتی اگر نتواند غم را کاملا از من بزداید.

اگر روزی بخواهم خون انسان بنوشم، دوست دارم به خاطر تپش هایی آرام در قلبم باشد، چه مایه ی تباهی ام باشد و چه رستگاری."

و جام خون خوکت را از روی میز مقابلت برمی داری و به دهان می بری، در حالی که چشمان سبز روشنت را به من دوخته ای.
و من به تو لبخند می زنم و احساس می کنم خون در رگ هایم می لرزد. نه از ترس نابودی ات به خاطر وسوسه. در تو چیزی هست که مرا به طرزی خطرناک به تو مطمئن کرده. انگار با نگاهت به من می گویی تا وقتی که باشم، هیچ چیز تو را نخواهد کشت، حتی خون انسان.

من از این رگ هایی که از قلبم به قلبت وصل شده و هر شب قطورتر از پیش می شود، هراسانم. انگار که گناه است چنین طعمی را چشیدن در این تاریکی سنگینی که در آن می زی ایم. در حالی که خارج از این عمارت اجسادی در حال سوختن در میان شعله های آتشند. در حالی که انسان هایی در خانه هایشان و در بیمارستان ها تبدیل به لانه ی کرم های انگلی شده اند.

و با این حال من اینجا کنارت هستم، هر شب. و می گذارم نگاه سبزت مثل جریانی خنک از مرداب روحم را نوازش کند. من گناه می کنم، نیل.


کلمات نفر بعدی:
دریاچه
عمارت
باغ
معبد
تسبیح
گور
راهب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1405 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: خاطرات، رود، نقره‌ای، جادوی سیاه، کلاغ، ققنوس

ریتا روی مبل قرار گرفته توی گوشه‌ای ترین قسمت اتاق نشسته بود و توجهی به کلاغش که با چشم های مظلومش بهش نگاه میکرد و منتظر غذا بود نداشت.
به روزنامه‌ی افتاده روی میز و کلمات نوشته شده با جوهر نقره‌ای روش، که بهش نیشخند میزد خیره شده بود...
همون کلماتی که خودش نوشته بود!
رودخونه‌ای از افکار مختلف و همینطور متضاد به ذهنش هجوم آورده بودن؛ و ریتا سعی داشت که با قلابی ضعیف و شکننده، از این رودخونه پرخروش، بهترین صید رو بیرون بکشه!
«پس عدالت چی میشه؟»
این جمله از دو ساعت پیش که از زبون یکی از مخاطب های دیلی پرافت بیرون اومده بود تا همین لحظه توی مغزش رژه میرفت...
واقعا عدالت چی میشد؟
صدای کلاغ بیچاره اونو از فکرش بیرون کشید.
بلند شد تا بهش غذا بده .
همینطور که به سمت کلاغ میرفت متوجه قاب روی دیوار شد...
قابی که هر روز جلو چشمش بود ولی هیچوقت اونطوری که باید بهش توجه نکرده بود...
تنها چیزی که توی خاطراتش از این تابلو پیدا کرد مربوط به سالها پیش بود؛ زمانی که پدرش اون رو به دیوار نصب کرد.
قاب به نظر ریتا خیلی زیبا اومد، رنگ سیاه و سفید توی هم میلغزیدن، از روی هم سر میخوردن، مخلوط میشدن و دوباره از هم جدا میشدن...
چه تعادل شگفت انگیزی!

ظرف غذای پرنده از دستش افتاد و نفسش توی سینش حبس شد!
حرف سالازار رو به خاطر آورده بود....
«سیاهی و سفیدی برای تعادل بخشیدن به دنیا در کنار هم وجود دارن!»

برای به تعادل رسیدن دنیا به ازای جبهه مرگخواران، محفل ققنوس وجود داره.
به ازای جادوی سیاه، جادوی سفید وجود داره.
به ازای هر قاتل، مقتولی وجود داره.
به ازای هر ظالم، مظلومی وجود داره.
به ازای هر اقیانوس، کویری وجود داره.
و به ازای هر متمکن، فقیری وجود داره...
همینطور که روی زمین زانو زد تا غذای ریخته شده رو جمع کنه با خودش زمزمه کرد:«توی یه دنیای متعادل، عدالتی وجود نداره!»



کلمات نفر بعد: قورباغه، طلسم، گردنبند، سبز، مرداب، پوست
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/27 22:14:36
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/27 22:20:50
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/27 22:35:23
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/27 22:44:12
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1405/3/27 23:32:45
میبینم که اینجا یه خبراییه
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1405 12:43
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: ویران، کاخ، رز سفید، تنهایی، قطره، هیاهو، تاریک

_نه، اینطور نمیشه!
با ناامیدی فریاد کشیدم و یادداشتی که در دست داشتم مچاله کردم.


مثل همیشه بودن را کتابخانه را به همه چیز ترجیح میدادم و از تنهایی خود لذت می‌بردم؛جایی که جز کتاب ها کسی حرفی برای گفتن ندارد و از هیاهو بیرون در امان هستم.


من، جادوآموز سال اول بودم و همیشه شیفته تاریخ جادوگری، مخصوصا داستان‌های پنهان و فراموش شده. اما این نامه از وزارت سحر و جادو، حتی من هم نگران کرده بود. نامه‌ای درباره یک کاخ متروکه در نزدیکی جنگل ممنوعه که ظاهراً در گذشته مرکز جادوی سیاه بوده است. من که همیشه دنبال ماجراجویی بودم، این موضوع را غیرقابل چشم‌پوشی میدونستم.

_این کاخ... حتماً باید یه چیزی داشته باشه.
و همینطور با خودم غرغر میکرد:
_یه راز، یه قدرت... یا شاید فقط یه مشت خاطره ... .
_اصلا اهمیتی نداره من باید به اونجا برم.

ناگهان، صدایی آرام از پشت قفسه‌ها شنیده شد.

_خانم پاتیل، در این ساعات پایانی روز، به دنبال چه چیزی هستید؟

برگشتم و پروفسور فلیت ویک را که به من خیره شده بود دیدم.

برای جمع کردن گندی که زده بودم گفتم:

_استاد! داشتم درباره این کاخ باستانی که در نامه‌ای از وزارت بهش اشاره شده بود، تحقیق می‌کردم.
و بعد نامه را به او نشان دادم.

_می‌گن قبلاً مرکز جادوی سیاه بوده.


پروفسور با دقت نامه را خواند.
_آه، بله. کاخ بلک‌وود. بسیار قدیمی و پر از افسانه‌ها. می‌گویند در باغش، تنها یک رز سفید می‌روید که در شب‌های مهتابی می‌درخشد.

_واقعا؟
_می‌شه درباره‌اش بیشتر بدونم؟

_البته. اما احتیاط شرط عقل است، پادما. این مکان‌ها می‌توانند بسیار خطرناک باشند. حتی یک قطره جادوی سیاه، می‌تواند عواقب جبران‌ناپذیری داشته باشد.

آن شب صبرم به سر آمد و با کوله‌پشتی کوچکی که شامل چوبدستی، چند معجون و یک نقشه قدیمی هاگوارتز بود، مخفیانه از قلعه خارج شدم. هوا سرد و تاریک بود و تنها نور ماه، راهنمای من بود.

به سمت جنگ ممنوعه راه افتادم.
وقتی به دروازه کاخ رسیدم کنده کاری های روی دروازه نظرم را جلب کرد با اینکه در بسیار قدیمی و پوسیده بود ولی می‌شد کنده کاری هایی را که از بنیانگذاران هاگوارتز و موجودات افسانه ای بود خیلی راحت دید.

در را به آرامی باز کردم و وارد شدم.
کاخی ویران،خالی از سکنه و مرموز
همانطور که در حیاط کاخ قدم میزدم ناگهان نوری عجیب مرا به سمت خود جذب کرد جلوتر که رفتم رز سفیدی را دیدم که پروفسور فلیت ویک می‌گفت، حتی از آن چیز که وصفش میکرد هم زیباتر بود .

من که مبهوت گل شده بودم ناگهان باشنیدن صدای عجیبی که به هر چیزی می‌خورد جز یک ساحره پا به فرار گذاشتم‌.

بعد ها فهمیدم آن صدا ،صدای یکی از موجودات جادویی هاگرید بود که برای اینکه به دست کسی نیوفتد در آنجا او را مخفی کرد بود .

کلمات نفر بعد: خاطرات، رود،نقره ای،جادوی سیاه،کلاغ، ققنوس
°Sapere Aude°
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 13 خرداد 1405 02:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلمات فعلی: سوپ، جوهر، سورمه چشم، شمع، شایعه، علف تازه، آخرین فصل
سوژه: آزادی


- آخرین روز آخرین فصل سال خود را چگونه گذراندید؟

همین یه سوال کافی بود تا بدونم قرار نیست اون شب هم درست بخوابم. می‌دونستم جواب تنبرای رو بدم دیگه نمی‌تونم از شرش خلاص شم، از طرف دیگه هم اگه جوابش رو نمی‌دادم، قرار نبود ولم کنه.
- به نظرت آخرین روز سال خود را چگونه گذراندید آسون‌تر نیست؟
- قطعا ولی خب مجبورم، می‌فهمی؟ مجبورم!
- درسته...
- حالا چطوری گذروندی؟
- اون که مهم نیست، تو چطوری گذروندی؟ خبرها گفتن که با شومینه رابطه احساسی برقرار کردی! زوج خوبی هم می‌شین. ققنوس و شومینه، فکر کنم عموزاده‌ای چیزی هستین نه!؟
- اینا همش شایعه‌ست... بهتره پا به دنیای واقعیات بذاریم!
- واقعیت یعنی اینکه الان سه ماه از "آخرین روز آخرین فصل سال" گذشته. چرا باید درباره‌ش حرف بزنم؟
- زمان در گذره... مهم ماییم. یکمم راه بیای بد نیستا!
- مشکل تحرک منه!؟ نگران نباش قرار نیست اضافه وزن بگیرم، فکر کردن به اندازه کافی چربی‌سوز هست!

و شمع‌های شمعدونی رو خاموش کردم، پتو رو گرفتم و یه چی حدود سی صدم ثانیه بعد از اینکه دراز کشیدم تا بخوابم؛ تنبرای با نزدیک کردن سرش به شمع‌ها، دوباره روشنشون کرد. چه زیبا.

- خب باشه!
بلند شدم نشستم.
- چی می‌خوای؟ چه چیزی رو تعریف کنم؟
- اگه خرابکاری‌هاتو تعریف کنی که چه بهتر، ولی اگه کل اون روز رو هم تعریف کنی فرقی نداره، چون تو با تنفست هم خرابکاری می‌کنی.
- ممنون. نظر لطفته.

اجبارا تعریف کردم. از جایی شروع کردم که به طور کاملا تصادفی موقع پخش علف تازه برای بزها، سم یکیشون رو لگد کردم و مجبور شدم اینقدر برای نجات جونم بدوم که چشمام سیاهی بره و جادوگر نامحترمی که روی صندلی‌های کافه نشسته بود رو نبینم. جالب اینجاست که بز هم با دیدن چهره شخصی که بهش برخورد کرده بودم پا به فرار گذاشت ولی من همچنان همونجا ایستاده بودم. مرد چهره زمختی داشت و این قضیه که روی صورتش تیکه‌های سوپ، آش یا هرچیزی که تا قبل از برخورد با من داشت می‌خورد، زمخت‌ترش می‌کرد. هر چند آخر هم نفهمیدم چی تو اون کاسه بود، فقط باید بدونید اونقدر مشکی بود که انگار با کله رفته بود تو ظرف سورمه چشم... آخرش هم گفتم که در جواب ناسزاهایی که بارم کرد سر تکون دادم و با حالت نمایشی تصمیم گرفتم تا با تبدیل شدن به نهانه از شر آواداکاداورای احتمالی فرار کنم. تا مدت‌ها ابرفورث می‌دید دارم یه گوشه بهش می‌خندم. اون زمان تنبرای جوجه بود و ندید چه اتفاقی افتاده.

- خب زیبا بود. من دارم می‌رم این خاطرات رو با عالم و آدم در میون بذارم. کاری نداری؟
- چی‍...

تنبرای به طور عجیبی خونسرد سمت پنجره پرواز کرد. اومدم دمش رو بگیرم تا نذارم بره که با سوزش دستم به این نتیجه رسیدم برای دفعه بعد باید یادم باشه ققنوس عموزاده‌ی شومینه‌ست و گرفتنش حرکت منطقی‌ای نیست. معقولانه‌ترین چیزی که به ذهنم رسید رو انجام دادم: پا شدم و پتو رو طوری سمت تنبرای پرت کردم که توش بیافته. موفقیت‌آمیز بود، البته یکمی. تونستم تنبرای رو بگیرم ولی گوشه پتو طی یه برخورد کوتاه با میز باعث شد ظرف مرکب بیافته و نقش زیبایی با جوهر روی زمین ایجاد بشه.

- پیش میاد...
نهانه شدم و در حالی که تنبرای داشت برای بیرون اومدن پرپر می‌زد، کنارش ایستادم. پتوم یکم سوخته بود، زمین جوهری شده بود، ولی لااقل تنبرای هنوز نتونسته بود بره بیرون. الان سه روز گذشته و تنبرای هنوز تو قفسه. قصد ندارم حالا حالا‌ها آزادش کنم؛ نه تا وقتی که قدر آزادیشو بدونه!

کلمات نفر بعد: ویران، کاخ، رز سفید، تنهایی، قطره، هیاهو، تاریک
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 12:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ابر،کتاب،خنده،رودخانه،ستاره،راز،کلید

فکر می‌کنم اولین فرد منفورم در این مدرسه رو پیدا کردم و جرقه‌اش زمانی خورد که حس کردم در کلاس معجون‌سازی داره از من تقلید میکنه. با این وجود به روی خودش هم نمی‌آورد که یه متقلبه و حسابی هم تونست خودنمایی کنه و تحسین دوستانشو به دست بیاره.

اصولا اهمیتی نمیدم که بقیه بهم توجه نشون بدن و در اینجا احساس میکنم از من برای جلب توجه دیگران سواستفاده شده. خوشبختانه استاد معجون‌سازی ما هم فردی سختگیر و بی‌علاقه به تحسین دانش‌آموزاشه و هربار که یکی از بچه‌های لوس کلاس رو تحقیر میکنه، لرزش دل‌انگیزی رو در معده‌ام احساس میکنم و این نوعی خنده‌ی درونی هست که به خاطر عوارض قابل انتظار، بروزش نمیدم.

البته بعید می‌دونم که استاد مذکور واقعا از این کارش به اندازه‌ی من لذت ببره. این کینه‌توزی و حسادت عمیق رو احتمالا از مادربزرگ پدریم به ارث بردم. الیز چهره‌ی عمومی بسیار محبوبی داشت و در دهه‌ی ۱۹۹۰ به عنوان یک زن ظریف و دوست داشتنی در فیلم‌های کمدی آمریکایی ظاهر میشد. روزی برای تفریح جمع شدیم و الیز سعی داشت به خاطر حفظ گرمای خانواده، وانمود کنه که قادر به تحمل پدربزرگ که همسر سابق و خیانتکارش محسوب میشد هست.

سندی، همسر سابق الیز هم یه بازیگر بازنشسته به حساب میاد و همیشه لبخندهای افراطی و فریکی میزد و حق به جانب به نظر میرسید. اون روز من و الیز داشتیم به ابرها نگاه میکردیم و برای مادربزرگم درمورد اینکه اونها چه شکلی هستن میگفتم اما از زیر عینک دودی کوچکش که یادآور عینک گربه نره بود، کوچکترین حرکات سندی و معشوق جوانش رو زیر نظر داشت. وقتی پدربزرگ سندی توی آب رودخونه افتاد، میتونستم قاه قاه خندیدن درونی مادر بزرگ رو احساس کنم. امروز سر کلاس درس، دقیقا همینجوری هستم؛ همونقدر راضی به دیدن فلاکت افرادی که سعادت‌های هرچند ناچیزی که دارن رو حقشون نمیدونم و از چهره‌ای که سعی دارن از خودشون نشون بدن نفرت دارم. شاید در اینجا، این من باشم که شرور به نظر می‌رسه اما ریاکاری، از خنده‌های درونی من شرورانه‌تره.

شاید امروز برای مادربزرگ الیز نامه‌ای نوشتم و چند کتاب و رمان فرستادم. اون به داستان‌های دراماتیک پیش از پیدایش عکس‌های رنگی علاقه‌ی زیادی داره و هنوز هم با تکنولوژی خو نگرفته. فکر کنم راحت‌تر از پدرم بتونه وارد نامه‌نگاری با من بشه.

شاید براش نوشتم که آسمون هاگوارتز، ستاره‌های بیشتری نسبت به لس‌آنجلس داره و برخلاف جامعه‌ای که از کوچکترین حضورت عکس میگیره و گرسنه‌ی حواشی زندگیت هست و تنها جایی که می‌تونی هویت واقعیتو درونش پنهان کنی اینترنته، در اینجا راه‌های زیادی برای پنهان شدن وجود داره و کمکت می‌کنه که آزادانه، کارهایی که هر آدمی در جامعه انجام میده رو بدون توجه به نوع شهرتت انجام بدی. جادو به ذهنت اجازه میده تا کلیدی برای رازهاش بسازه و قدرت کشفش رو فقط به افرادی میده که واقعا لیاقت کشف کردنشو دارن.

بله مادربزرگ عزیزم، من از همکلاسی‌هاییم که تقلید و تقلب میکنن متنفرم و قصد دارم دیتابیسی از نقاط قوت و ضعف و اطلاعات ریز و درشتی که ازشون میشه کسب کرد درست کنم و بر همین اساس، به جرم لوس بودن، تحقیر کردن من و دزدیدن ایده‌هام، به عادلانه‌ترین شکل ممکن مجازاتشون کنم. آیا به نظرت آدم بدی‌ام؟ من که فکر نمیکنم. بهش میگن دموکراسی، آزادی؛ یعنی جوری لکه‌ی حقارت رو از روی روحم بردارم که حس کنم پاک شده. آیا خندیدن عمل قبیحیه؟ پس چرا باید حتی بابت اینکه توی معده‌ام میخندم از خودم شرمنده باشم؟ دیگران آزادن که منو احمق فرض کنن و بدون خواست خودم از روی دستم تقلب کنن اما من نمی‌تونم منزجر بشم؟


کلمات بعدی: سوپ، جوهر، سورمه‌ی چشم، شمع، شایعه، علف تازه، آخرین فصل
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینه‌ام با پروانه‌ها هم به پایان رسید چراکه این نفله‌ها با چشیدن اشک‌های زهر‌آلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 27 اردیبهشت 1405 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه:آزادی
کلمات:پرواز، اسمان، صدا، یخ، اشک،رقص، نیمه
خورشید در حال غروب بود و آسمان با رنگ‌های آتشین نقاشی شده بود. دملزا، در حالی که کوله‌پشتی سنگینش را بر دوش داشت، از آخرین پناهگاه امن خود، یعنی غاری که در دل کوهستان یافته بود، بیرون آمد. او در سفری طولانی بود؛ سفری برای یافتن “قلب کوهستان”، جواهری افسانه‌ای که گفته می‌شد قدرت بخشیدن آزادی واقعی را دارد.

هفته‌ها بود که در این سرزمین‌های ناشناخته پرواز کرده بود، از میان دره‌ها و جنگل‌های انبوه گذشته بود و تنها همراهش، صدای باد بود که قصه‌های کهن را در گوشش زمزمه می‌کرد. اما امشب، صدایی متفاوت به گوشش رسید؛ صدایی که انگار از اعماق زمین می‌آمد، صدایی مرموز و وهم‌انگیز که نوید از کشفی بزرگ می‌داد.

دملزا به سمت صدا رفت. مسیر ناهموار و پر از سنگ‌های لغزنده بود. در برخی نقاط، برف‌های باقی‌مانده از زمستان‌های گذشته، به شکل یخ‌های شفافی در سایه کوهستان خودنمایی می‌کردند و هر قدم، ریسک لغزش و سقوط را به همراه داشت. اما اشتیاق دملزا برای رسیدن به آزادی و کشف حقیقت، او را از ترس باز نمی‌داشت.

ناگهان، در انتهای یک تنگه باریک، او منظره‌ای نفس‌گیر را دید: یک دریاچه زیرزمینی وسیع که نور کریستالی و نیمه‌شفافی از اعماق آن می‌تابید. در مرکز دریاچه، جزیره‌ای کوچک وجود داشت و بر روی آن، سنگی عظیم می‌درخشید که شبیه به قلبی بود؛ “قلب کوهستان”.

دملزا با تمام توانش شنا کرد تا به جزیره برسد. آب سرد دریاچه، پوستش را مانند یخ سوزاند، اما او ادامه داد. وقتی به جزیره رسید، نفسش بند آمد. قلب کوهستان، با نوری خیره‌کننده می‌تپید و صدایی ملایم و آرامش‌بخش از آن ساطع می‌شد. دملزا دستش را به سمت سنگ دراز کرد و با لمس آن، احساس کرد که تمام وجودش در نور غرق می‌شود.

در آن لحظه، تمام خاطرات تلخ گذشته، تمام لحظاتی که احساس اسارت می‌کرد، مانند اشک‌هایی داغ از چشمانش سرازیر شدند و با نور قلب کوهستان رقصیدند و ناپدید شدند. او احساس کرد که نیمه دیگر وجودش، که همیشه گم شده بود، حالا پیدا شده و او کاملاً آزاد است. پرواز روحش را احساس کرد، سبکی و رهایی وصف‌ناپذیری که تا به حال تجربه نکرده بود.

او از اعماق وجودش فریاد زد: “آزادی!” این صدا در تمام غار پیچید و پژواکش، رقص نور را بر روی دیواره‌های سنگی شدت بخشید. دملزا می‌دانست که این فقط آغاز یک ماجراجویی جدید است، ماجراجویی زندگی در آزادی کامل.

کلمات جدید: ابر،کتاب،خنده،رودخانه،ستاره،راز،کلید
✨ 𝓓𝓮𝓶𝓮𝓵𝔃𝓪 𝓡𝓸𝓫𝓫𝓲𝓷𝓼 ✨
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 26 اردیبهشت 1405 16:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه:آزادی
کلمات:شیشه،برگ،معجزه،عجولانه،سمی،هویدا،لغزش



لیسا غرق در خون بود. خون از موهایش، دست هایش، حتی از نوک دماغش هم چکه میکرد. دست هایش از درد بی حس شده بود و دیگر طناب های زخیمی که به دستش بسته شده بود را حس نمیکرد.


مرد رو به رویش هم غرق در خون بود، اما خون لیسا.
روی مبل سبز زهوار در رفته ای نشسته بود و به صورت زخمی و بی حال لیسا پوزخند میزد.
- دیدی نشد؟ چیشد اونهمه لج و لجبازی؟ الان زبونتو موش خورده؟

لیسا ساکت بود و با نگاه های خشمگین نگاهش میکرد اما حرفی نمیزد. نمیتونست حرفی بزنه؛ چون یک گل (سمی) را به زور وارد دهانش کرده بودند و حالا کم کم عصب های زبانش از کار می افتادند.


مرد، خنده شیطانی ای کرد و بلند شد و خرامان، به سمت لیسا قدم برداشت؛ خنجر توی دستش رو زیر چونه لیسا گذاشت و سر او را، بالا اورد و مجبورش کرد نگاهش کند.
-تو هیچی نیستی، مثل یک (برگ) کوچیکی که توی راه خونه زیر پام لگدت میکنم و خرچ، میشکنی، له میشی، از بین میری. هیچی نیستی. هیچی!

مرد صورتش حالا با صورت لیسا فاصله چندانی نداشت. لیسا با نفرت سعی کرد چیزی بگه اما فقط توانست غرش محکمی توی صورت مرد بکنه.

- خب، حالا یه پیشنهادی برات دارم. میتونی تشلیم بشی و برای من کار کنی و این دشمنی دیرینه رو کنار بزاری، و یا به دشمنی کردن با من اپامه بدی و منم همینجا تورو از بین ببرم.

مرد، منتظر، به لیسا زل زد، و بعد خنده ای کرد.
- اوه ببخشید نفهمیدم، نمبتونی حرف بزنی. اکر تسلیم شدی سرت رو کج کن و اگر نشدی تکونی نده به سرت.

لیسا همانطور سرجایش نشسته بود و با نفرت به مرد زل زده بود.

-(عجولانه) تصمیم نگیر لیسا، خوب فکر کن.

اما لیسا همچنان مسخ شده، به مرد نگاه میکرد. مرد اهی کشید و به لیسا نزدیک شد.
-اه، پس تصمیمت اینه. خب پس با دنیا خداحافظی کن، خون اشام کوچولو.

لیسا چشم هایش را بست و منتظر موند تا تیزی چاقو رو توی قلبش حس کنه، اما بجاش صدای مهیبی از بیرون کلبه امد. مرد به عقب مگاه کرد و بعد دوباره به سمت لیسا برگشت. لیسا ایندفعه مطمئن بود که‌دیگر راه نجاتی نیست اما باز هم همان صدا امد.

مرد کلافه، پوفی کشید و به بیرون رفت.
-احمق ها. نمیتونن حتی از یه کلبه کوچیک مراقبت کنن.

این یک (معجزه) بود. لیسا از فرقت استفاده کرد و محکم خودش رو تکون داد. انقدر تکون خورد که صندلی چوبی به زمین برخورد کرد و به هزار تیکه تبدیل شد.
لیسا به سرعت طناب های دور بدنش رو باز کرد و به سمت پنجره های (شیشه) ای کلبه رفت و به بیرون نکاهی انداخت.

وقتی مطمئن شد هیچکس نیست، به سرعت در کلبه رو باز کرد و به سمت جنگل دوید. صدای فریاد مرد از دوردست آمد و این به معنای این بود که متوجه فرار لیسا شدند. لیسا دوید و دوید اما هرچه میرفت، صدای گام های نگهبان های مرد نزدیکتر میشد. قسمتی از جنگل باریکه ابی رد میشد و رویش پر از سنگ های لیز و لزج بود.

لیسا مطمئن بود اگر روی انها برود با اولین قدم به درون اب می‌افتاد و انها را خبر میکرد. اما در عین حال صدای قدم های مرد و افرادش نزدیک تر میشد و اگر از ان راه نمیرفت، قطعا پیدایش میکردند.

لیسا خطر را به جان خرید و پا روی اولین سنگ گذاشت. تعاپلش را از دست داد اما با تکان پادن دست هایش توانست دوباره صاف بایستد. چندین پرش اهسته دیگر هم انجام داد و به وسط سنگ ها رسید.
فقط یک (لغزش) کافی بود تا اون به دام بیوفتد.

متاسفانه شانس با لیسا یار نبود و با پرش بعدی، او محکم به درون اب فرود امد. مرد توجهش به لیسا جلب شد و خنده ای شیطانی کرد.
- پس اینجایی کوچولو. بگیریدش!

افرداش به سمت لیسا هجوم بردند اما در وسط راه، همه بیهوش شدند. مرد از خشم فریادی زد و متعجب به دور و بر خودش نگاه کرد.

و بعد شخص ناپیدا، (هویدا) شد. مردی سیاهپوش که صورت خود را با ماسک مشکی پوشانده بود و در کنارش زنی با گیسوان ابی پررنگ کنارش ایستاده بودند. ناشناس سیاهپوش، شانه های مرد را گرفت و فشار داد و فریاد مرد به هوا رفت.

- حق نداری، دست، به، خواهر من، بزنی!

زن مو ابی دمپایی ای را دراورد و با شدت به صورت مرد کوبید. مرد از شدت درد بیهوش شد و صورتش کبود شد. در همون حین، پسری جوان با دختری وارد شدند و چوبدستی هایشان را دراوردند و به مرد زدند که برقی متصل شد و مرد با لرزشی به هوش امد.

حالا افراد دیگری هم به سمت دو ناشناس امدند. لیسا با تعجب به انها نگاه کرد.
- بچه ها!

این همگروهی هایش بودند که برای نجات او شتافتند. دختری با موهای طلایی لبخندی به لیسا زد و با دختر دیگری به سمت لیسا دویدند تا به او کمک کنند بایستد.

-هیچوقت مارو دست کم نگیر، و دیگه تنهایی جایی نرو.

او با لبخند و اشک شوق به همگروهی هایش نگاه کرد. به کسانی که در تمام طول زندگی اش به او را از مشکلات نجات دادند. خانواده واقعی اش.



کلمات جدید:پرواز، اسمان، صدا، یخ، اشک،رقص، نیمه
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 13:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ازونجایی که شهردار مهربونی داریم که در چت‌باکس فرموده بود آزادی در سوژه... از این کلمه استفاده کرده و در نتیجه دور هفتم با موضوع "آزادی" و به شکل "1. تک‌پستی با 7 کلمه چرخشی" آغاز می‌شه. دستتون بازه که سوژه رو به هر شکلی که می‌خواین به آزادی ربط بدین.

سوژه: آزادی
کلمات فعلی: جمجمه، مار، آیین، خالکوبی، حمام، وان، درد


هلنا زمانی را که به تازگی فهمیده بود پدرش کیست به یاد داشت. او سال‌های زیادی را صرف پرسیدن این سوال از مادرش کرده بود و هردفعه تنها پاسخی که گرفته بود طفره رفتنش بود. تا این که آن شب وقتی تلاش داشت کتابی را از طاقچه‌ی بالای اتاق مادرش بردارد، دفترچه خاطرات روونا ریونکلاو از آن بالا سقوط می‌کند و دقیقا در صفحه‌ای باز می‌شود که نباید.

هلنا با این که قصدی برای خواندن دفترچه نداشت، اما توجهش به تصویر جمجمه‌ای جلب می‌شود که در وسط آن صفحه از دفترچه خودنمایی می‌کرد. خالکوبی ظریفی بر روی آن طراحی شده بود که عقاب و ماری را نشان می‌داد که در هم تنیده بودند و مشخص نبود کدام یک در حال مغلوب کردن دیگری است.

همین تصویر باعث شده بود هلنا از روی کنجکاوی شروع به خواندن متن صفحه‌ی مقابل آن کند و هویت پدرش که کسی نبود جز سالازار اسلیترین، برای اولین‌بار برایش افشا شود.

احساسات متناقضی به وجود هلنا هجوم می‌آورند. خوش‌حالی بابت این که پدرش جادوگر بزرگی هم‌چون سالازار اسلیترین است. ناراحتی از آن که پدرش با شایعات بدی که در موردش زمزمه می‌شد هاگوارتز را ترک کرده است و از دیده‌ها پنهان شده است. خشم که چرا مادرش این همه سال این حقیقت را از او پنهان کرده است.

در آن لحظه قوی‌ترینشان حس خشم بود که بر دیگر احساسات غلبه کرده بود. خشمی که نتوانست آن را کنترل کند و بلافاصله با پیدا کردن مادرش بر سر او خالی کرده بود. مادرش اشک‌ریزان به او گفته بود منتظر زمان مناسبی برای گفتنش بوده است، که حقایق زیادی در این میان وجود دارند که او از آن‌ها اطلاعی ندارد.

اما هلنا فرصتی برای دفاع به مادرش نمی‌دهد، چرا که از نظرش چیزی برای دفاع کردن وجود نداشت. مگر می‌شد پدرت سالازار اسلیترین باشد و این حقیقت به مدت 16 سال از تو مخفی بماند؟ غیر قابل بخشش بود...

و حالا چیزی که هلنا بیش از هرچیز می‌خواست، دیدار با پدرش بود. می‌خواست به او بگوید که دخترش است. شاید هلنا می‌توانست دوباره آن دو را به هم برساند و هاگوارتز از نو شاهد حضور هر چهار بنیان‌گذارش در کنار یکدیگر باشد.

هلنا بعد از آن تنها توانسته بود اشک‌هایش را به قدری نگه دارد تا خودش را به حمام برساند و در وان آب گرم فرو رود. گریه کردن در حمام حال و هوای دیگری داشت. جایی که دیگران نمی‌توانند دردهایی را که با اشک بیرون می‌ریزی ببینند. پیدا کردن سالازار اسلیترین تمام ذهن هلنا را به خود اختصاص می‌دهد. برای این کار باید از زیر چتر مادرش خارج می‌شد، آزادی خودش را بدست می‌آورد و در جستجوی پدر راهی می‌شد.

او در درون ذهن خود در حال برگزاری آیینی بود که نتیجه‌اش آیند‌ه‌اش را رقم می‌زد.

نتیجه‌اش را همه می‌دانید. آن شب هلنا ریونکلاو نیم‌تاج روونا ریونکلاو را می‌دزدد بلکه با درایت و هوشی که از آن کسب می‌کند، بتواند جادوگر بزرگی را پیدا کند که خودش را از همگان مخفی کرده بود. سفری که برخلاف انتظارش با دیدار با پدرش پایان نمیابد، بلکه با مرگ مادرش بر اثر بیماری، خودش بر اثر خنجر خوردن و بارون بر اثر خودکشی پایان میابد.

کلمات بعدی: شیشه، برگ، معجزه، عجولانه، سمی، هویدا، لغزش
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/23 14:56:26
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: شیرین، تلخ، دکمه، میمون، ما، فانوس، چهره


نفرین میمونی و تکه هایی از وجود

۲.۴۷

از زبان گابریل

قایق هایی بر رودخانه. مهتاب که با نور فانوس ها بر سطح آب درآمیخته. مجسمه ای از یک خون آشام که چهره ای مانند یک میمون دارد. انسان ها و خون آشام ها که در قایق ها ایستاده اند، با دست هایی در هم قلاب شده مقابل سینه و سرهایی رو به پایین.
در اینجا ما خدایی برای پرستش نداریم، اما از درگذشتگان خون آشام مثل یک واسطه طلب خیر می کنیم. وقتی به آن فکر می کنم، احساس کوچکی می کنم. انگار که به دنبال فریب دادن خود و بقیه ام. می خواهم مثل نوکتیرا نباشیم‌، اما در نهایت ما هم به خدایی برای چنگ زدن به آن نیاز داریم.

حرف از خدا شد و به یاد لرد سابیس افتادم. هر بار فکرش در ذهنم می لولد، به خود می لرزم. خود او بیشتر از آن دلقک‌فرشته اش ماتئو مرا می ترساند. حس می کنم در حالی که نگاهم رو به جلوست و در جست و جوی آن دلقکم، لرد سابیس مثل یک سایه از پشت به من نزدیک می شود و در روحم می خزد.

همان طور که بر پل ایستاده ام، نگاهم را معطوف به چهره ی میمون مانند مجسمه ی خون آشام می کنم. او یک موجود باستانی بود و بررسی ها روی بقایایش این طور نشان می دهد که بر اثر جنون مرده. او قبل از تبدیل حتی یک انسان به شکلی که می شناسیم، نبوده. فقط موجودی شبه انسان فاقد عقل و شعور آنچنانی. اما همچنان به خاطر کهن بودنش و به خاطر رنجی که متحمل شده، مورد احترام و عزیز است. روحش یا شاید یادش را با قلب هایمان حس می کنیم و از او می خواهیم از عالم غیر ماده سعادت به سمتمان روان کند.

دومینیک مورن را می بینم که دارد به سمتم می آید، با یک ردای راهبی یقه بلند و دکمه دار و یک سینی که رویش یک جام پر از خون شیرین و یک استکان شراب تلخ است. این رسم ماست که به هنگام دعا چنین نوش کنیم.
استکان را برمی دارم و محتویاتش را می نوشم و سعی می کنم بدون اینکه شتاب وقار شاهانه ام را برباید، جام خون را بردارم و به سرعت بنوشم تا تلخی دهانم محو شود‌.
اما بعد مکث می کنم. مگر من گابریل نیستم؟ خون آشام آب آهن و ریاضت و رستگاری؟ چرا دارم چنین تعجیل می کنم برای از بین بردن تلخی؟

مدتی با حالتی گمگشته به جام نگاه می کنم تا اینکه دومینیک مورن می گوید:
"آهن لباسیست که بر تاریکی درون می نشیند تا اسرارش را پنهان کند، اما تلخی زهریست که او را افسارگسیخته تر از قبل می کند، اگر به قلبش رسوخ کند."

لبخندی آسوده به لب می آورم و جام را برمی دارم و خون شیرین داخلش را می نوشم. دومینیک مورن همیشه آشفتگی هایم را از هم باز می کند.

جام را بر سینی می گذارم.
"دومینیک مورن، داشتم به این خون آشام میمون نما فکر می کردم. لرد سابیس هیچ گاه نگفت که شبه انسان خلق کرده."

دومینیک مورن لبخندی معنادار به لب می آورد.
"سرورم، از چه وقت شما لرد سابیس را خدا به حساب آورده اید؟"

من:
"شاید تا حدی مجبور شده ام این کار را بکنم، چون راه ساده تریست. در حالی که اکنون دو نفر ادعا می کنند فرشته های او هستند و بررسی آثار به جا مانده از جادویشان نشان داده سرچشمه ی آن در این دنیا نیست."

دومینیک مورن:
"شاید هست، اما ما نتوانسته ایم پیدایش کنیم."

من:
"اگر لرد سابیس خدای اعظم این دنیا باشد، ممکن است میمون چهره ها را خلق کرده باشد، اما عمدا یا سهوا این موضوع را فراموش کرده باشد؟"

دومینیک مورن:
"شاید میمون چهره ها زمانی انسان های عادی بوده اند و بر اثر یک بیماری یا نفرین این طور شده اند."

من سرم را تکان می دهم و به جمعیت داخل قایق ها نگاه می کنم. آیا آن ها مشغول دعا هستند یا فقط به وجود ترحم برانگیز شبه انسان خون آشام شده فکر می کنند؟ آیا ممکن است تصور کنند برای اجتناب از بیماری و نفرین و مرگ باید تکه هایی از وجودشان را به پای لرد سابیس بریزند؟


کلمات نفر بعدی:
جمجمه
مار
آیین
خالکوبی
حمام
وان
درد
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 00:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلمات فعلی: یخ، آتش، تسبیح، صلیب، محراب، دعا، گور
سوژه: امید

افسانه ها میگن تسبیح و صلیب، شیاطین رو دور می‌کنه و دعا کردن آدمو از تنگی قبر حفظ می‌کنه. ولی افسانه ها چرت میگن. نه صلیب، نه تسبیحِ تبرک شده‌ی اصل و نه حتی یخ و آتش کمکی به دور شدن شیاطین نمی‌کنن. چرا اینو میگم؟ چون اونا همه جا کمین کردن... حتی توی اون کلیسایی که هروقت دلتون میگیره یه سر بهش میزنین و در درگاه خدا دعا میکنین... شاید زیر اون صندلی های چوبی و خاک گرفته یا شایدم یه جایی بین صفحاتِ کتاب مقدس!

اونا همه جا وجود دارن. توی تلوزیون، توی خونه ها، حتی توی ذهنِ ما! مثل یه چرخه‌ی ابدی به تک تک دقایق و ثانیه های ما نقوذ کردن و تمامِ عزمشون رو به کار گرفتن تا ما چشممون رو به روی حقیقت ببندیم. و ما هم چشمامونو می‌بندیم! نه اشرف مخلوقاتی کار سازه و نه هیچ ورد یا طلسم دیگه‌ای... ما در تمام اون دقایق و ثانیه ها، با حماقتِ محض از همون شیاطین پیروی می‌کنیم.

نیازی نیست به حرفای من اعتماد کنین. فقط کافیه به چشماتون و چیزی که جلوی دیدتون قرار گرفته باور داشته باشید! به جنگ، بلایای طبیعی که همشون یجورایی بخاطر بشریت و استفاده نادرستش اتفاق میفتن، گرمای زمین؟ یا شایدم بعد ها سرمای زمین... استعمار، دروغ، آشوب و هزارتا موضوع دیگه که شمردنشون اتلاف وقته. همشون چهره هایی از شیاطین هستن که در درون ما زندگی میکنن. توی تاریک ترین قسمتِ وجودمون، جایی که هیچ نوری بهش نتابیده. همونطور که عدم حضور نور تاریکی رو به ارمغان میاره، شکستگی های غرق در ظلمتِ درون ما هم آرامش رو از روی کره زمین محو می‌کنه.

اینا همش تراوش های ذهنه! به هرحال حتما که قرار نیست همیشه یه موضوعِ داستانی انتخاب بشه... بعضی وقتا فلسفه‌ست که حرف می‌زنه و عقله که پشت هم یاوه گویی می‌کنه. اما من باور دارم که یه روزی از همین روزها می‌رسه که اون مثال وقتش می‌رسه و میگن دیدی پایانِ شب سیه سفید بود؟ پایانِ تاریکی های ما هم بارقه‌ای از نور بود. و تا اخرین لحظه‌ی عمرم، حتی در عمقِ گور هم این باور رو رها نخواهم کرد!

کلمات بعدی: شیرین، تلخ، دکمه، میمون، ما، فانوس، چهره
کی گفته که رباتا نمی‌تونن یه جادوگر باشن؟