کلمات فعلی: سوپ، جوهر، سورمه چشم، شمع، شایعه، علف تازه، آخرین فصل
سوژه: آزادی- آخرین روز
آخرین فصل سال خود را چگونه گذراندید؟
همین یه سوال کافی بود تا بدونم قرار نیست اون شب هم درست بخوابم. میدونستم جواب تنبرای رو بدم دیگه نمیتونم از شرش خلاص شم، از طرف دیگه هم اگه جوابش رو نمیدادم، قرار نبود ولم کنه.
- به نظرت آخرین روز سال خود را چگونه گذراندید آسونتر نیست؟
- قطعا ولی خب مجبورم، میفهمی؟ مجبورم!
- درسته...
- حالا چطوری گذروندی؟
- اون که مهم نیست، تو چطوری گذروندی؟ خبرها گفتن که با شومینه رابطه احساسی برقرار کردی! زوج خوبی هم میشین. ققنوس و شومینه، فکر کنم عموزادهای چیزی هستین نه!؟
- اینا همش
شایعهست... بهتره پا به دنیای واقعیات بذاریم!
- واقعیت یعنی اینکه الان سه ماه از "آخرین روز آخرین فصل سال" گذشته. چرا باید دربارهش حرف بزنم؟
- زمان در گذره... مهم ماییم. یکمم راه بیای بد نیستا!
- مشکل تحرک منه!؟ نگران نباش قرار نیست اضافه وزن بگیرم، فکر کردن به اندازه کافی چربیسوز هست!
و
شمعهای شمعدونی رو خاموش کردم، پتو رو گرفتم و یه چی حدود سی صدم ثانیه بعد از اینکه دراز کشیدم تا بخوابم؛ تنبرای با نزدیک کردن سرش به شمعها، دوباره روشنشون کرد. چه زیبا.
- خب باشه!
بلند شدم نشستم.
- چی میخوای؟ چه چیزی رو تعریف کنم؟
- اگه خرابکاریهاتو تعریف کنی که چه بهتر، ولی اگه کل اون روز رو هم تعریف کنی فرقی نداره، چون تو با تنفست هم خرابکاری میکنی.
- ممنون. نظر لطفته.
اجبارا تعریف کردم. از جایی شروع کردم که به طور کاملا تصادفی موقع پخش
علف تازه برای بزها، سم یکیشون رو لگد کردم و مجبور شدم اینقدر برای نجات جونم بدوم که چشمام سیاهی بره و جادوگر نامحترمی که روی صندلیهای کافه نشسته بود رو نبینم. جالب اینجاست که بز هم با دیدن چهره شخصی که بهش برخورد کرده بودم پا به فرار گذاشت ولی من همچنان همونجا ایستاده بودم. مرد چهره زمختی داشت و این قضیه که روی صورتش تیکههای
سوپ، آش یا هرچیزی که تا قبل از برخورد با من داشت میخورد، زمختترش میکرد. هر چند آخر هم نفهمیدم چی تو اون کاسه بود، فقط باید بدونید اونقدر مشکی بود که انگار با کله رفته بود تو ظرف
سورمه چشم... آخرش هم گفتم که در جواب ناسزاهایی که بارم کرد سر تکون دادم و با حالت نمایشی تصمیم گرفتم تا با تبدیل شدن به نهانه از شر آواداکاداورای احتمالی فرار کنم. تا مدتها ابرفورث میدید دارم یه گوشه بهش میخندم. اون زمان تنبرای جوجه بود و ندید چه اتفاقی افتاده.
- خب زیبا بود. من دارم میرم این خاطرات رو با عالم و آدم در میون بذارم. کاری نداری؟
- چی...
تنبرای به طور عجیبی خونسرد سمت پنجره پرواز کرد. اومدم دمش رو بگیرم تا نذارم بره که با سوزش دستم به این نتیجه رسیدم برای دفعه بعد باید یادم باشه ققنوس عموزادهی شومینهست و گرفتنش حرکت منطقیای نیست. معقولانهترین چیزی که به ذهنم رسید رو انجام دادم: پا شدم و پتو رو طوری سمت تنبرای پرت کردم که توش بیافته. موفقیتآمیز بود، البته یکمی. تونستم تنبرای رو بگیرم ولی گوشه پتو طی یه برخورد کوتاه با میز باعث شد ظرف مرکب بیافته و نقش زیبایی با
جوهر روی زمین ایجاد بشه.
- پیش میاد...
نهانه شدم و در حالی که تنبرای داشت برای بیرون اومدن پرپر میزد، کنارش ایستادم. پتوم یکم سوخته بود، زمین جوهری شده بود، ولی لااقل تنبرای هنوز نتونسته بود بره بیرون. الان سه روز گذشته و تنبرای هنوز تو قفسه. قصد ندارم حالا حالاها آزادش کنم؛ نه تا وقتی که قدر آزادیشو بدونه!
کلمات نفر بعد: ویران، کاخ، رز سفید، تنهایی، قطره، هیاهو، تاریک