سفر با رزالین
از پله های مرمری که به هر جهتی که دل خواه خودشون بود تکون میخوردن بالا میرفتم.
بعضی ها ترک هایی دارن که اگه مراقبشون نباشی میفتی، اون موقع فقط به مرلین فکر میکنی.
به تابلو بانوی چاق رسیدم، میخواست برام اواز بخونه و با صداش شیشه پشت سرم رو بشکونه.
برگشتم به پشت سرم نگاه کردم.
در حالی که شیشه سالم بود و میدونستم اگه قبول نکنم که شیشه رو شکسته تا واقعا نشکنه ول کن نیست، رو کردم به تابلو
- واو، شکوندینش.
رو چه نُتی میخونین که میتونه همچین طول موجی داشته باشه؟- اوه پسرم، نمیام راز سال ها خوندنم رو به تو بگم که، میگم؟
رمز رو گفتم و تونستم وارد شم.
همه توی تالار به رنگ خون گریفیندور میلولیدن. نزدیک به شومینه جمع شده بودن و بابا مرلین داشت
جای سوزن انداختن نبود.
رزالین از پله های خوابگاه دخترا پایین میومد در حالی که دستش سه تا چمدون بود، دو شالگردن دور گردنش پیچیده بود، کلاه سرکرده بود و کارامل رو تو پتو پیچیده بود.
بابا مرلین قلپی از چاییش خورد و به رزالین نگاه کرد، من که تازه وارد تالار شده بودم و دیدم که رزالین همچین وضعی داره رو فرش قرمز رنگ کف زمین به حالت چهار زانو نشستم.
- نه ننه سرما، تروخدا ما رو ترک نکن

- اه خفه شو جیمی، دوستان من دارم میرم کاری ندارین؟
بابا مرلین از تعجب چایی تو گلوش گیر کرد و از دماغش بیرون زد.

- کجا باباجان؟
در حالی که ملانی دستمالی گلدوزی شده با طرح دمپایی ای ابری به رنگ قرمز به مرلین میداد تا ریشش رو از چای خشک کنه، رزالین رو کرد به بابا مرلین.
- نوه عموی پسرخاله تئودور به دنیا اومده، میرم کوهستان خانوادگیمون دیدنش.
- ترولدور منظورته؟
جیمی با گفتن این از خنده ریسه بر شد، اما هیچکس دیگر نمیخندید و وقتی جیمی از حالت منزجر کننده خودش بیرون اومد و میخواست شوخی اش رو برای بقیه توضیح بده نگاه ملانی رو از دمپایی به خودش و از خودش به دمپایی حس کرد و ترجیح داد که سکوت پیشه کنه.
ایوا نگاهی به رزالین انداخت و موقعیت رو برانداز کرد و دید دقیقا برانداخت.
- میگم رز... میتونی از یخچال های اونجا برام یخ بیاری؟ میخوام یخ اونجا رو با یخ اسکاتلند مقایسه کنم ببینم سری بعدی برای بستنی های شاتوتی کوین از کجا سفارش بدم.
کوین با شنیدن کلمه بستنی از خود بی خود شد.
- یعنی اونجا کلی یخژال داره که تو همش یخ هشت؟
- نه کوین تو همش یخ هفت
جیمی این سری تا اومد بخنده دمپایی ابری به صورتش خورد و با اینکه دمپایی تا ثانیه ای پیش خشک بود اما جیمی احساس کرد رد دمپایی رو صورتش خیس شد.
- میگم دمپایی مگه خشک نبود؟
- چرا
- پس چرا اینجا ردش انگار خیسه
- چون داره ازش خون میاد
- ها؟
- ها.
- اها.
بابا مرلین به وسایل رزالین نگاه کرد و بعد به من نگاه کرد
- رز بابا، کارامل رو بذار ما مراقبشیم، از وسایلت هم اگه میتونی یکم کم کن، من جیمز رو میفرستم بیاد کمکت.
- چی؟
- ها؟
- اونجا گرگ داره اگه من برم فرزند موردعلاقه ات رو بخورن چی بابا مرلین؟

- اونموقع فرزند موردعلاقه ام، در راه فرزند موردعلاقه دیگر مرلین رفته.
- نهههههه
- چرا باباجان، با رز میرین مسافرت با هم اشتی ام میکنین. برو وسایل رز رو بگیر ازش پاشین برین.
- باید برم وسیله جمع کنم خودمم، اینجوری که نمیشه برم اونجا.
- وسیله همینجوریش زیاد دارین سه تا چمدونه تو نمیخواد چیزی برداری دیگه، داری میری که کمک باشی نمیری که سه تا چمدون دیگه اضاف کنی.
- لباس گرم که باید بردارم دیگه، با چی قراره بریم رز؟
- تلپورت
- خوبه دیگه از اینجا تلپورت کن خونه ترولدور کسی هم لازم نیست باهات بیاد.
- نه خوب نیست چون فقط میتونم به کوهپایه تلپورت کنم، خونه تئو ۲ هزار متر تا قله فاصله داره.
- این یعنی ۶ هزار متر کوهنوردی که.
- خب؟
جیمز که دستمال رو روی صورتش نگه داشته بود تا خونش رو زمین نریزه رو کرد به مرلین اما وقتی شونه بالا انداختن مرلین رو دید دستمال خونی رو مثل پرچم سفید رو به نشانه تسلیم بالا برد.
رفت لباسای گرمش رو برداشت و حاضر شد.
برگشت از خوابگاه و با کمک رز که در این مدت وسایلش رو از سه چمدون، به دو چمدون رسونده بود راه افتادن و از کنار جنگل ممنوع در حالی که هوا گرگ و میش بود و صدای زوزه گرگ ها، جیک جیک پرستو ها، قار قار زاغ ها و کلاغ ها و به زمین خوردن سم های سانتورها به گوش میرسید.
خمریوس با اصرار جیمز راضی شد که بیاد سه نفری یعنی البته دو نفری چون خمریوس نزدیک به ۷۰۰ سال بود که دیگه نفر حساب نمیشد به سمت در خروجی هاگوارتز رفتن تا با بیرون رفتن از هاگوارتز بتونن تلپورت کنن و بعد از اون تازه کوهنوردی منجمدکننده رو شروع کنن.
تنها دل خوشی جیمز خمریوس و بستنی یخی لیمویی بود و میلش به این سفر تقریبا صفر بود.
کلمات بعدی: ردا، مریض، سیاه، زاغ، دمنوش به لیمو، کافه هاگزمید
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




