کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
157
نفر همین الان آنلایناند
114 نفر در «انجمن»
1 عضو
156 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 114
-
آرشیو گالری 31
-
اتاق خبر 8
-
بخشهای دیگر 4
اعضای آنلاین
48 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
دژ مرگ
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

آوادکداورا!
نور سبزرنگی روانه لی میشه و لی جا به جا میفته و میمیره..
ولدمورت یک بشکن میزنه و غیب میشه.
داخلی اتاق ولدمورت
هوشت..
ولدمورت ظاهر میشه.. امپراطور تاریکی روی تخت دراز کشیده و خروپف میکنه..
ولدمورت: حوصلم سر رفت بابا... این چوبدستی عراضه امپراطورم که کار نمیکنه... من میگم کروشیو نفرین خونی میفرسته... میگم آلاهومورا میبینم یارو سروته شده تو هوا... میگم آواداکداورا... نور سبز میاتا! اما انگار که نفرین تارانتالگرا اجرا کردم.. هوی با توام!
امپراطور خرناسی میکشه و از جا میپره: ها ها چیه؟ ممد و جاسم؟ بابا اونا مگه نیومدن دیوارو بکشن؟
ولدمورت چوبدستی درب و داغان امپراطور را بر سر سیدیوس (همون امپراطور) میکوبونه و میگه: آخه این چیه دادی دست من؟
امپراطور خوابآلود نگاهی میندازه و میگه: این چوب پدربزرگمه.. خیلی باحاله... چوب خودتو چیکار کردی؟
ولدمورت گاوصندوقی رو باز میکنه و میگه: اینجا گذاشتمش.. هیچ کس حتی فکرشم نمیکنه که چوبدستی من هورکراکسس باشه! منتها اصلا خوب نیست با این چارتا بچه رو کشت. بیا کنار پنجره خودت ببین.
سیدیوس از جا برمیخیزه و شالامپ شالامپ تا کنار پنجره میاد..
لی جردن دست در دست یکی از سایه ها داده و مشغول رقص بود..
سرژ و زاخی مدام از نفرین های مختلف جاخالی میدادند و در عوض گوشکوب خود را بر زمین میکوفتند.
امپراطور با خنده گفت: اینجا چه خبره بابا... سینماس؟
لرد ولدمورت گفت: بذار خوش باشن.. امروز خیلی خستم بود.. بهتره یه سر بریم کافه تفریحات...
ولدمورت و امپراطور غیب میشوند.
--------------------
وای خودم میدونم که خیلی بد بود.. وای وای چقدر بد نوشت
نور سبزرنگی روانه لی میشه و لی جا به جا میفته و میمیره..
ولدمورت یک بشکن میزنه و غیب میشه.
داخلی اتاق ولدمورت
هوشت..
ولدمورت ظاهر میشه.. امپراطور تاریکی روی تخت دراز کشیده و خروپف میکنه..
ولدمورت: حوصلم سر رفت بابا... این چوبدستی عراضه امپراطورم که کار نمیکنه... من میگم کروشیو نفرین خونی میفرسته... میگم آلاهومورا میبینم یارو سروته شده تو هوا... میگم آواداکداورا... نور سبز میاتا! اما انگار که نفرین تارانتالگرا اجرا کردم.. هوی با توام!
امپراطور خرناسی میکشه و از جا میپره: ها ها چیه؟ ممد و جاسم؟ بابا اونا مگه نیومدن دیوارو بکشن؟
ولدمورت چوبدستی درب و داغان امپراطور را بر سر سیدیوس (همون امپراطور) میکوبونه و میگه: آخه این چیه دادی دست من؟
امپراطور خوابآلود نگاهی میندازه و میگه: این چوب پدربزرگمه.. خیلی باحاله... چوب خودتو چیکار کردی؟
ولدمورت گاوصندوقی رو باز میکنه و میگه: اینجا گذاشتمش.. هیچ کس حتی فکرشم نمیکنه که چوبدستی من هورکراکسس باشه! منتها اصلا خوب نیست با این چارتا بچه رو کشت. بیا کنار پنجره خودت ببین.
سیدیوس از جا برمیخیزه و شالامپ شالامپ تا کنار پنجره میاد..
لی جردن دست در دست یکی از سایه ها داده و مشغول رقص بود..
سرژ و زاخی مدام از نفرین های مختلف جاخالی میدادند و در عوض گوشکوب خود را بر زمین میکوفتند.
امپراطور با خنده گفت: اینجا چه خبره بابا... سینماس؟
لرد ولدمورت گفت: بذار خوش باشن.. امروز خیلی خستم بود.. بهتره یه سر بریم کافه تفریحات...
ولدمورت و امپراطور غیب میشوند.
--------------------
وای خودم میدونم که خیلی بد بود.. وای وای چقدر بد نوشت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium]اولین جادوگر در تمامی دوران ها که توانس?
جزئیات کاربر

ولدمورت: ما هرگز نميبازيم!!!
لي كه بدجور انرژي گرفته ميگه: ايندفعه ديگه ميبازيد! من خودم تورو ميكشم! جسدتو به ديوار اويزون ميكنم تام!
چو كه در اون لحظه همراه محفل نبوده و هيچي از انرژي نصيبش نشده مياد پشت سر لي...«لي...اين اسمشو نبره ها! لي...هوي!! لي!»
لي دستشو ميبره پشت گردنشو ميخارونه...« اينجا چقدر مگس داره..
»
ولدمورت با اون صداي سرد هميشگيش كه با رفتن به استخر سردتر هم شده ميگه: تو كوچولو؟ تو ميخواي منو بكشي؟ بگيرينش!!
شترق! ديش بوم بنگ شپلخ هوشت!
در تنها چند لحظه مرگخوارا كه به طرف محفليا هجوم اورده بودن به روشي كاملا ماگلي لت و پار ميشن!!!
ولدمورت يه نگاه بوقي ميكنه به مرگخواراي لت و پار شدش و داد ميزنه: شازراس!!!
شازراس كه معلوم نبود از كجا پيداش شده يهو از غيب ظاهر ميشه «بله سرورم!»
-چندتا بچه ميخوان بازي كنن...سايه هاتو بفرست بيان!
- ساييوس كاميوس!!!
سايه هاي سياه شازراس ظاهر ميشن و به طرف محفليا حمله ميبرن...لي شروع ميكنه به مشت زدن به سايه ها...! دستش ميره تو بدن سايه هه و توش گير ميكنه
-هوشت...سايه بوق ...ولم كن...هـــــــــــــــي ....
لي دستشو بالا ميبره و با قدرتي اندازه قدرت حنجره سرژ سايه رو ميكوبه زمين...انگار تمام انرژيشم با سايه به زمين كوبيد...
لي كه انگار تازه از خواب پا شده بود نگاهي به بر و بچ در حال جنگ ميكنه و نگاهش از محفليا و مرگخوارا و سايه ها ميفته به ولدمورت...
-واي...اس..م...شو..ن..بر...
-تو بودي كه ميخواستي منو بكشي نه؟ آواداكداورا!
پرتوي سبز رنگ به طرف لي رفت كه ناگهان....
__________________
البته مال منم مثل مال سرژ جالب نشد.....!
لي كه بدجور انرژي گرفته ميگه: ايندفعه ديگه ميبازيد! من خودم تورو ميكشم! جسدتو به ديوار اويزون ميكنم تام!
چو كه در اون لحظه همراه محفل نبوده و هيچي از انرژي نصيبش نشده مياد پشت سر لي...«لي...اين اسمشو نبره ها! لي...هوي!! لي!»
لي دستشو ميبره پشت گردنشو ميخارونه...« اينجا چقدر مگس داره..
» ولدمورت با اون صداي سرد هميشگيش كه با رفتن به استخر سردتر هم شده ميگه: تو كوچولو؟ تو ميخواي منو بكشي؟ بگيرينش!!
شترق! ديش بوم بنگ شپلخ هوشت!
در تنها چند لحظه مرگخوارا كه به طرف محفليا هجوم اورده بودن به روشي كاملا ماگلي لت و پار ميشن!!!
ولدمورت يه نگاه بوقي ميكنه به مرگخواراي لت و پار شدش و داد ميزنه: شازراس!!!
شازراس كه معلوم نبود از كجا پيداش شده يهو از غيب ظاهر ميشه «بله سرورم!»
-چندتا بچه ميخوان بازي كنن...سايه هاتو بفرست بيان!
- ساييوس كاميوس!!!
سايه هاي سياه شازراس ظاهر ميشن و به طرف محفليا حمله ميبرن...لي شروع ميكنه به مشت زدن به سايه ها...! دستش ميره تو بدن سايه هه و توش گير ميكنه
-هوشت...سايه بوق ...ولم كن...هـــــــــــــــي ....
لي دستشو بالا ميبره و با قدرتي اندازه قدرت حنجره سرژ سايه رو ميكوبه زمين...انگار تمام انرژيشم با سايه به زمين كوبيد...
لي كه انگار تازه از خواب پا شده بود نگاهي به بر و بچ در حال جنگ ميكنه و نگاهش از محفليا و مرگخوارا و سايه ها ميفته به ولدمورت...
-واي...اس..م...شو..ن..بر...
-تو بودي كه ميخواستي منو بكشي نه؟ آواداكداورا!
پرتوي سبز رنگ به طرف لي رفت كه ناگهان....
__________________
البته مال منم مثل مال سرژ جالب نشد.....!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1384/6/18 16:21:51
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1384/6/18 16:24:30
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1384/6/18 16:24:30
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
فيششششششششششششششش.....فيشششششش
همه خيس ميشن و در فاصله هاي پراكنده از هم قرار ميگيرند.هيچ كس ناي تكون خوردن نداره.مرگخواران به درون دژ ميروند.صدايي همه جاي ميپيچد:
زندگي يك ابشار هست،در رودخانه تنها بوديد و پس از سقوط هم دوباره تنها ميشويم!!
صداي از درون دژ مياد:چه ربطي داشت تام؟
همه محفلي ها به زور سره خود را بالا مياورند تا منبع صدارا پيدا كنند.با اينكه ميدانستند چنين صداي وحشت اوري فقط از يك نفر بر ميايد
لرد ولدمورت روي يكي از پنجره هاي دژ وايساده هست.مايوي سياه بر تن دارد.دستانش را به هم وصل ميكند و بالا ميگيرد.طي يك حركت انتهاري به حالت شيرجه خود را پرت ميكند پايين.
شلپ(صداي شيرجه زدن در اب)
صداي ميايد كه به نظر ميرسد به دليل بودن در اب قطع وصل ميوشد:مرگ..ران من....شنا در اب...بهترين ورزش هست....هم..شه بايد بدني سا.لم...داشت...بپريد!!
عده اي مرگخوار از همان پنجره خود را پرت ميكنند...
صداي مرگخواران:يا.....اخجون شنا....يوهوووو(صداهاي در حال پرت شدن)
اخ..تلنگ...بوم....ديش...اي....سرم... اي جاي بي ناموسيم....
يكي از مرگخواران:اخ...لرد سياه...چرا استخر رو غيب كردين؟
صداي بيروح ولدمورت:ميخواستم بدونم شما چقدر توان مقابله با حوادث غير منتظره رو دارين.
صداي فريادي از پنجره دژ..
سام:منم اومدم...يوهووووو
بوم...اخ
در بيرون دژ...
لي جردن:بچه ها پاشين ضايع شديم....بريم محفل
همه در حال جمع كردن خود و راه افتادن
قنقنننننقنقنن....ونووونننونووقننن
شخصي سوار بر جاروي پرنده به انها نزديك ميشه.از پشت جاروي پرنده دود بيرون ميزنه...چهره اش كاملا شاداب به نظر ميرسه
لي:تو چرا اومدي سرژ؟
سرژ از جارو پياده ميشه:زاخي هميشه تو تالار ميگفت كه تو بايد انرژي بدي....حالا اومدم به شما هم انري بدم
نگاهي به محفلي ها ميكنه :امممم....زوو.....ممممم......بووووو...نننننننننننن(صداي زور زدن براي انرژي دادن)....چرا انرژي نميگيرين؟
زاخي:برو بابا...تو هم دلت خوشه
سرژ:خودتون خواستيد....انرژيوس!!
پرتو هاي پفكي رنگي از نوك گوشكوب سرژ مياد بيرون و همه اعضارو احاطه ميكنه و نابود ميشه...
سيبل:واي..چقدر من انرژي دارم....(دستاشو باز ميكنه)
زاخي در حال بالا پايين پريدن:من انرژيكم....
لي:حملههههههههه
همه حمله ميكنند به طرف دژ...درو ميشكونن وارد حياط ميشن...
مرگخوار ها دستاشونو پشت گردنشون گزاشتن و دارن كلاغ پر ميرن.يكي از از مرگخوارها رو به ديوار وايساده و يه پاش بالاست(به نظر مياد داره تنبيه ميشه)
ولدمورت:يك..دو...سه...چهار!!!
مرگخوارها در حال كلاغ پر رفتن هستند
ولدمورت:چهار...سه..دو يك....ها؟باز اين جوجه ها پيداشون شد....
لي كه كمي ترس در چهره اش از ديدن ولدمورت منعكس شده بود:ما ميخواهيم بازي خشني با شما كنيم!!! (رو ميكنه به بچه هاي محفل) يكي حمايتم كنه...زاخي
زاخي:ها؟افرين برو جلو...برو جلو هواتو داريم
ولدمورت با خونسردي:هميشه خواهان بازي هستيم،اما هرگز نميبازيم!!
___________________
بدترين رول تو عمرم بود.به زور زدم
همه خيس ميشن و در فاصله هاي پراكنده از هم قرار ميگيرند.هيچ كس ناي تكون خوردن نداره.مرگخواران به درون دژ ميروند.صدايي همه جاي ميپيچد:
زندگي يك ابشار هست،در رودخانه تنها بوديد و پس از سقوط هم دوباره تنها ميشويم!!
صداي از درون دژ مياد:چه ربطي داشت تام؟
همه محفلي ها به زور سره خود را بالا مياورند تا منبع صدارا پيدا كنند.با اينكه ميدانستند چنين صداي وحشت اوري فقط از يك نفر بر ميايد
لرد ولدمورت روي يكي از پنجره هاي دژ وايساده هست.مايوي سياه بر تن دارد.دستانش را به هم وصل ميكند و بالا ميگيرد.طي يك حركت انتهاري به حالت شيرجه خود را پرت ميكند پايين.
شلپ(صداي شيرجه زدن در اب)
صداي ميايد كه به نظر ميرسد به دليل بودن در اب قطع وصل ميوشد:مرگ..ران من....شنا در اب...بهترين ورزش هست....هم..شه بايد بدني سا.لم...داشت...بپريد!!
عده اي مرگخوار از همان پنجره خود را پرت ميكنند...
صداي مرگخواران:يا.....اخجون شنا....يوهوووو(صداهاي در حال پرت شدن)
اخ..تلنگ...بوم....ديش...اي....سرم... اي جاي بي ناموسيم....
يكي از مرگخواران:اخ...لرد سياه...چرا استخر رو غيب كردين؟
صداي بيروح ولدمورت:ميخواستم بدونم شما چقدر توان مقابله با حوادث غير منتظره رو دارين.
صداي فريادي از پنجره دژ..
سام:منم اومدم...يوهووووو
بوم...اخ
در بيرون دژ...
لي جردن:بچه ها پاشين ضايع شديم....بريم محفل
همه در حال جمع كردن خود و راه افتادن
قنقنننننقنقنن....ونووونننونووقننن
شخصي سوار بر جاروي پرنده به انها نزديك ميشه.از پشت جاروي پرنده دود بيرون ميزنه...چهره اش كاملا شاداب به نظر ميرسه
لي:تو چرا اومدي سرژ؟
سرژ از جارو پياده ميشه:زاخي هميشه تو تالار ميگفت كه تو بايد انرژي بدي....حالا اومدم به شما هم انري بدم
نگاهي به محفلي ها ميكنه :امممم....زوو.....ممممم......بووووو...نننننننننننن(صداي زور زدن براي انرژي دادن)....چرا انرژي نميگيرين؟
زاخي:برو بابا...تو هم دلت خوشه
سرژ:خودتون خواستيد....انرژيوس!!
پرتو هاي پفكي رنگي از نوك گوشكوب سرژ مياد بيرون و همه اعضارو احاطه ميكنه و نابود ميشه...
سيبل:واي..چقدر من انرژي دارم....(دستاشو باز ميكنه)
زاخي در حال بالا پايين پريدن:من انرژيكم....
لي:حملههههههههه
همه حمله ميكنند به طرف دژ...درو ميشكونن وارد حياط ميشن...
مرگخوار ها دستاشونو پشت گردنشون گزاشتن و دارن كلاغ پر ميرن.يكي از از مرگخوارها رو به ديوار وايساده و يه پاش بالاست(به نظر مياد داره تنبيه ميشه)
ولدمورت:يك..دو...سه...چهار!!!
مرگخوارها در حال كلاغ پر رفتن هستند
ولدمورت:چهار...سه..دو يك....ها؟باز اين جوجه ها پيداشون شد....
لي كه كمي ترس در چهره اش از ديدن ولدمورت منعكس شده بود:ما ميخواهيم بازي خشني با شما كنيم!!! (رو ميكنه به بچه هاي محفل) يكي حمايتم كنه...زاخي
زاخي:ها؟افرين برو جلو...برو جلو هواتو داريم
ولدمورت با خونسردي:هميشه خواهان بازي هستيم،اما هرگز نميبازيم!!
___________________
بدترين رول تو عمرم بود.به زور زدم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1384/6/18 15:39:02
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1384/6/18 18:39:28
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1384/6/18 18:39:28
جزئیات کاربر

اون مسئول رو به شارزاس: وای وای گروه w.t دیگه کارمون تمومه! نه نه من نمیخوام دستگیر شم نمیخوام بمیرم...
شارزاس نگاهی به بیرون میندازه.. عده زیادی بچه های قد و نیم قد (از 1 تا 15 ساله) چوبدستی به دست ایستاده بودند.
- اینا چار تا بچه هستن.. فکر کنم باز توپشون افتاده توی قلعه.. بهشون گفته بودم اگه بازم این اطراف کوییدیچ بازی کنن و توپشون بیفته...
تق تق تق...
در قسمت ورودی شکنجه گاه به صدا درمیاد..
جاسم (که مدتی از جانب امپراطور در قلعه ریدل ساکن شده) با سرعت به سمت در میره: بله؟
- ما ارتش بزرگ w.t هستیم.. اومدیم شما رو بکشیم.. اجازه هست؟
جاسم یه کم فکر میکنه... و بعد میگه: بیاین تو ببینم چی میگین.
بچه های w.t در حالی که گل میگفتند و گل میشنفتند وارد شدند..
در بین انها سیبل تریلانی دیده میشد که در آغوش لی جردن مشغول تنفس بود. :bigkiss:
از طرفی مری و زاخاریاس اسمیت به هم چشمک میزدند.
شارزاس جلوی اونها ظاهر میشه و میگه: با کی کار دارین؟ از بابا مامانتون اجازه گرفتین اومدین اینجا؟
لی یه لحظه تریلانی رو روی هوا ول میکنه و میگه: شارشار اومدیم حالتونو گچ بگیریم!!
جاسم یکباره در آغوش لی جردن میپره و میگه: آخ جون مصالح ساختمونی آوردن! خیلی وقته من رنگ گچ و سیمان ندیدم :bigkiss:
مردی حمیدنام از بین افراد جلو میاد و جاسم رو از آغوش لی در میاره: ای بی ناموس! مگه نمیدونی ارتباط زن و مرد به این صورت حرام است؟ بیشتر مثل فیلم های هالیوودی رفتار میکنی! البته این رفتار تو که بدتر از آن خاله بازیها به دنیای جادوگری ضرر میرسونه...
صدایی سرد میپیچه: شارزاس... ردشون کن برن.. امروز حوصله ندارم کسیو شکنجه بدم... بهشون بگو اون ققنوس رو بیارن ما کباب کنیم بخوریم اون وقت بهشون راه میدیم بیان تا شکنجشون کنیم...
لی از جا میپره: ای بابا! بروبچ حمله!!!
همه با سرعت به درون باغ هجوم میارن (انگار یادتون رفته بود اینجا حیاط هم داره)
مری و زاخی با هم حرکت میکنند و زوجهای دیگر هم دو به دو با هم اند..
شارازس: بچه ها باز اینا جو گیر شدن... منابع آبی حاضره؟
گروه و ارتش منظم و بزرگ w.t در جلوی در ورودی ساختمان توقف میکنه..
لی: حالا چجوری بریم تو؟
پوشششششششششششششششش
در باز میشه و آب با فشار زیاد همچون سیل بر ارتش منظم و بزرگ w.t فرود میاد...
شارزاس نگاهی به بیرون میندازه.. عده زیادی بچه های قد و نیم قد (از 1 تا 15 ساله) چوبدستی به دست ایستاده بودند.
- اینا چار تا بچه هستن.. فکر کنم باز توپشون افتاده توی قلعه.. بهشون گفته بودم اگه بازم این اطراف کوییدیچ بازی کنن و توپشون بیفته...
تق تق تق...
در قسمت ورودی شکنجه گاه به صدا درمیاد..
جاسم (که مدتی از جانب امپراطور در قلعه ریدل ساکن شده) با سرعت به سمت در میره: بله؟
- ما ارتش بزرگ w.t هستیم.. اومدیم شما رو بکشیم.. اجازه هست؟
جاسم یه کم فکر میکنه... و بعد میگه: بیاین تو ببینم چی میگین.
بچه های w.t در حالی که گل میگفتند و گل میشنفتند وارد شدند..
در بین انها سیبل تریلانی دیده میشد که در آغوش لی جردن مشغول تنفس بود. :bigkiss:
از طرفی مری و زاخاریاس اسمیت به هم چشمک میزدند.
شارزاس جلوی اونها ظاهر میشه و میگه: با کی کار دارین؟ از بابا مامانتون اجازه گرفتین اومدین اینجا؟
لی یه لحظه تریلانی رو روی هوا ول میکنه و میگه: شارشار اومدیم حالتونو گچ بگیریم!!
جاسم یکباره در آغوش لی جردن میپره و میگه: آخ جون مصالح ساختمونی آوردن! خیلی وقته من رنگ گچ و سیمان ندیدم :bigkiss:
مردی حمیدنام از بین افراد جلو میاد و جاسم رو از آغوش لی در میاره: ای بی ناموس! مگه نمیدونی ارتباط زن و مرد به این صورت حرام است؟ بیشتر مثل فیلم های هالیوودی رفتار میکنی! البته این رفتار تو که بدتر از آن خاله بازیها به دنیای جادوگری ضرر میرسونه...
صدایی سرد میپیچه: شارزاس... ردشون کن برن.. امروز حوصله ندارم کسیو شکنجه بدم... بهشون بگو اون ققنوس رو بیارن ما کباب کنیم بخوریم اون وقت بهشون راه میدیم بیان تا شکنجشون کنیم...
لی از جا میپره: ای بابا! بروبچ حمله!!!
همه با سرعت به درون باغ هجوم میارن (انگار یادتون رفته بود اینجا حیاط هم داره)
مری و زاخی با هم حرکت میکنند و زوجهای دیگر هم دو به دو با هم اند..
شارازس: بچه ها باز اینا جو گیر شدن... منابع آبی حاضره؟
گروه و ارتش منظم و بزرگ w.t در جلوی در ورودی ساختمان توقف میکنه..
لی: حالا چجوری بریم تو؟
پوشششششششششششششششش
در باز میشه و آب با فشار زیاد همچون سیل بر ارتش منظم و بزرگ w.t فرود میاد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium]اولین جادوگر در تمامی دوران ها که توانس?
جزئیات کاربر

همون مسؤوله!! : خودتون ازش اعتراف مي گيريد يا بگيرم
شارزاس:كار خودتون درست تره!!!
دوباره همون مسؤوله!! : اي به چشم و در حالي كه ققي رو به صندلي مي بست گفت از چه راهي ازش اعتراف بگيريم؟؟؟
شارزاس:كروشيو واسش خيلي سبكه ولي اول از همون شروع كنيد
شارزاس و همون مسؤوله سرگرمه گفت و گو بودند و لبخنو ققي رو نديدند ققي به بيرون از پنجره خيره شده بود..............بله........گروه w.t باز گشته بودند !!!!!
شارزاس:كار خودتون درست تره!!!
دوباره همون مسؤوله!! : اي به چشم و در حالي كه ققي رو به صندلي مي بست گفت از چه راهي ازش اعتراف بگيريم؟؟؟
شارزاس:كروشيو واسش خيلي سبكه ولي اول از همون شروع كنيد
شارزاس و همون مسؤوله سرگرمه گفت و گو بودند و لبخنو ققي رو نديدند ققي به بيرون از پنجره خيره شده بود..............بله........گروه w.t باز گشته بودند !!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=66CCFF]دامبلدور عزيز بدان هر جا كه باشي تا پاي جان ازت حمايت مي كنيم و به تو وفادار خواهيم ماند !!!
جزئیات کاربر

ققی که تمام پرهایش را از دست داده بود مجبور شد تمام راه رو بصورت بپربپر طی مسیر کند در حالی که اعصابش بهم ریخته بود...ققی وارد جنگلی تاریک و سرد شد درحالی که باخودش دعوا میکرد:
-آخی...ببین کی اینجاست!!!
ققی سرش را برگرداند و شارزاس را پشت سرش دید:
-آخی...جوجو کوچولو کجا میره این وقت شب تو ای سرما؟
-برو بابا حوصله تو یکی رو ندارم!!!
شارزاس لبخندی میزند و با یک حرکت ققی را از روی زمین بلند میکند:
-جای جوجو هایی عین تو روی بشقاب جلوی لرده!!!
ققی دست و پا میزند و سعی میکند خودش را آزاد کند:
-هی ولم کن من کاراگاه ققنوسم!!!
شارزاس می ایستد و با لذت به او نگاه میکند:
-اوه...پس حتما باید ببرمت پیش لرد!!!
---------------شکنجه گاه-------------------------------------------
دوتا از مرگخواران دون پایه مشغول بیرون بردن جسد نیمه خورده یکی از ماگلها هستند:
-من نمیدونم این کیه اومده تو گروه؟
-اون سرخ پوشه؟اون ارباب سایه های اهریمنی هستش
-من نمیدونم چی هستش ولی هرچی هست خیلی کار درست میکنه...تو هفته 10 تا به بالا جسد باید جابجا کنیم!
در همین موقع شارزاس وارد میشود در حالی که سایه هایش دنبالش میخزند و جلو میایند:
-اوه غذا...
سایه ها بطرف اجساد نیمه خورده شده حمله میبرند و نگهبانان فرار میکنند :
-چرا فرار کردند؟!
-ولم کن موجود مسخره!!!
شارزاس دوباره لبخند میزند و ققی را تحویل یکی از مسئولین محترم شکنجه گاه میدهد:
-حرفهای زیادی برای گفتن دارد...خوب ازش سئوال کنید...
چشمان شارزاس درخشید:
-وبعد بدید به دست زامبی لرد...
-آخی...ببین کی اینجاست!!!
ققی سرش را برگرداند و شارزاس را پشت سرش دید:
-آخی...جوجو کوچولو کجا میره این وقت شب تو ای سرما؟
-برو بابا حوصله تو یکی رو ندارم!!!
شارزاس لبخندی میزند و با یک حرکت ققی را از روی زمین بلند میکند:
-جای جوجو هایی عین تو روی بشقاب جلوی لرده!!!
ققی دست و پا میزند و سعی میکند خودش را آزاد کند:
-هی ولم کن من کاراگاه ققنوسم!!!
شارزاس می ایستد و با لذت به او نگاه میکند:
-اوه...پس حتما باید ببرمت پیش لرد!!!
---------------شکنجه گاه-------------------------------------------
دوتا از مرگخواران دون پایه مشغول بیرون بردن جسد نیمه خورده یکی از ماگلها هستند:
-من نمیدونم این کیه اومده تو گروه؟
-اون سرخ پوشه؟اون ارباب سایه های اهریمنی هستش
-من نمیدونم چی هستش ولی هرچی هست خیلی کار درست میکنه...تو هفته 10 تا به بالا جسد باید جابجا کنیم!
در همین موقع شارزاس وارد میشود در حالی که سایه هایش دنبالش میخزند و جلو میایند:
-اوه غذا...
سایه ها بطرف اجساد نیمه خورده شده حمله میبرند و نگهبانان فرار میکنند :
-چرا فرار کردند؟!
-ولم کن موجود مسخره!!!
شارزاس دوباره لبخند میزند و ققی را تحویل یکی از مسئولین محترم شکنجه گاه میدهد:
-حرفهای زیادی برای گفتن دارد...خوب ازش سئوال کنید...
چشمان شارزاس درخشید:
-وبعد بدید به دست زامبی لرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!
جزئیات کاربر

فکر کنم قبلا گفته بودم که شکنجه گاه منفجر شده... حالا بماند.
-------------------------------------
ققنوس در آسمان
- هاهاها... حالشونو گرفتم... موهاها.. همشونو کشتم... اینا که کاری نداشت..
ناگهان احساس کرد که پرهایش در حال یخ بستن هستند.
- ای بابا! من شالگردن نیاوردم یه کم طاقت بیارین..
صدایی سرد در گوشش فرو میره: یعنی فکر کردی ولدمورت اینقدر احمقه بیاد دم در وایسه؟ اینقدر ضعیفه که با یه نفرین قفل کردن قفل بشه؟ و آیا ققنوس اصلا میتونه چوبدستی توی دستش بگیره؟ به قول ولدمورت سابق تو چقدر خارج از چارچوبی!
ققنوس که پرهاش به کل یخ زده بود و آرام آرام به پایین کشیده میشد گفت: موهاها... کشتمت! ولدمورت کشکی ولدمورت کشکی...
جیزززز
دمش آتش میگیره و با سرعت به سمت دریاچه ای که هم اکنون یخ بسته بود فرود میاد..
-وای سوختم سوختم سوختم!!! آی نوکم نوکم نوکم!!!
- چی شد ققنوس؟ حالا بالاخره نوکت یا دمت؟
ققنوس با زحمت فراوان نوکش رو از درون یخ ها بیرون میاره و دم آتشینش را روی همان یخ که حالا کمی به مایع مف آغشته شده میکشه و آتش خاموش میشه...
سرش را بلند میکنه و در کمال تعجب و واهمه میبینه که دور و برش رو سه دیمنتور فراگرفته..
ققنوس به یک خاطره خوش فکر میکنه:
نقل قول:
این فکر که در ذهنش فرو رفت متوجه شد که دیمنتورها شکم خود را گرفته اند و به صورت غلتان میخندند
ققنوس که دیگر حس ترس از وجودش رفته با تعجب نگاهی میندازه
و پا میذاره به فرار...
دوباره در آسمان
- چی شد پس؟ بوسه مرگ؟
ققنوس دوباره اون خاطره رو به ذهنش میاره:
نقل قول:
قهقهه ای سرتاسر آسمان رو به لرزه در میاره و ققنوس برای دومین بار به سمت زمین سقوط میکنه و این بار از پشت روی بوته خاری میفته.
- آخ اوخ واخ!
سرش رو بلند میکنه
- به به مرگخواران عزیز... من شما رو مردوندم که؟
چهار مرگخواری که او را احاطه کرده بودند چوبدستی را به سمتش میگیرند: آواداکداورا!!!!
در واقعه ای نادر تمامی پرهای ققنوس در جا میریزند و او تبدیل به خاکستر میشود.
لارا: بریم... خوبه که هیچ وقت نمیمیره.. سرگرمی خیلی توپیه!
مرگخواران غیب میشوند.
-------------------------------------
ققنوس در آسمان
- هاهاها... حالشونو گرفتم... موهاها.. همشونو کشتم... اینا که کاری نداشت..
ناگهان احساس کرد که پرهایش در حال یخ بستن هستند.
- ای بابا! من شالگردن نیاوردم یه کم طاقت بیارین..
صدایی سرد در گوشش فرو میره: یعنی فکر کردی ولدمورت اینقدر احمقه بیاد دم در وایسه؟ اینقدر ضعیفه که با یه نفرین قفل کردن قفل بشه؟ و آیا ققنوس اصلا میتونه چوبدستی توی دستش بگیره؟ به قول ولدمورت سابق تو چقدر خارج از چارچوبی!
ققنوس که پرهاش به کل یخ زده بود و آرام آرام به پایین کشیده میشد گفت: موهاها... کشتمت! ولدمورت کشکی ولدمورت کشکی...
جیزززز
دمش آتش میگیره و با سرعت به سمت دریاچه ای که هم اکنون یخ بسته بود فرود میاد..
-وای سوختم سوختم سوختم!!! آی نوکم نوکم نوکم!!!
- چی شد ققنوس؟ حالا بالاخره نوکت یا دمت؟
ققنوس با زحمت فراوان نوکش رو از درون یخ ها بیرون میاره و دم آتشینش را روی همان یخ که حالا کمی به مایع مف آغشته شده میکشه و آتش خاموش میشه...
سرش را بلند میکنه و در کمال تعجب و واهمه میبینه که دور و برش رو سه دیمنتور فراگرفته..
ققنوس به یک خاطره خوش فکر میکنه:
نقل قول:
فیش فیشو مار نازنین بخز و برو روی زمین... با مورفینت قهر نکنی یه وقت باهاش بد نکنی وگرنه میخت میکنه به در آویزونت میکنه..
این فکر که در ذهنش فرو رفت متوجه شد که دیمنتورها شکم خود را گرفته اند و به صورت غلتان میخندند
ققنوس که دیگر حس ترس از وجودش رفته با تعجب نگاهی میندازه
و پا میذاره به فرار...
دوباره در آسمان
- چی شد پس؟ بوسه مرگ؟
ققنوس دوباره اون خاطره رو به ذهنش میاره:
نقل قول:
فیش فیشو مار نازنین بخز و برو روی زمین... با مورفینت قهر نکنی یه وقت باهاش بد نکنی وگرنه میخت میکنه به در آویزونت میکنه..
قهقهه ای سرتاسر آسمان رو به لرزه در میاره و ققنوس برای دومین بار به سمت زمین سقوط میکنه و این بار از پشت روی بوته خاری میفته.
- آخ اوخ واخ!
سرش رو بلند میکنه
- به به مرگخواران عزیز... من شما رو مردوندم که؟
چهار مرگخواری که او را احاطه کرده بودند چوبدستی را به سمتش میگیرند: آواداکداورا!!!!
در واقعه ای نادر تمامی پرهای ققنوس در جا میریزند و او تبدیل به خاکستر میشود.
لارا: بریم... خوبه که هیچ وقت نمیمیره.. سرگرمی خیلی توپیه!
مرگخواران غیب میشوند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium]اولین جادوگر در تمامی دوران ها که توانس?
جزئیات کاربر

ققنوس شب براي انتقام بر مي گرده اونجا...و سر راهش صداي شيهه اسب مياد...ققنوس به دقت اطراف رو نگاه مي کنه تا ببينه منشع صدا کجاست و نگاهان از ديوار پشتي صدايي مي يومد
لرد سياه:تو خيلي بي جنبه اي من تو رو به شکل اسب نگه ميدارم تا اخر عمرت...اصلا وسيله خوبي هستي براي سفر
...
و ناگهان کسي از پشت ديوار بيرون مي اد و به طرف مخالف ققنوس حرکت مي کنه...
ققي به طرف لرد سياه مي ره و مي گه:هي تام
تا ولدي بر ميگرده ققي اونو غالمگير مي کنه
ققي:قفليوس...
و بدن لرد ولدمورت قفل ميشه ققنوس يه چند تا بمب در مياره و با طناب به دور ولدي مي بنده...
و اونو مي ذاره رو کولش و به طرف جاني جورکينز مي ره که شکل اسب شده بود ققنوس يه طناب در مياره و ولدي رو زير شکم اسب مي بنده...و دستي به يال هاي جاني مي کشه:الحق که اين شکلي بيشتر شبيه آدم شدي
و بعد چوب دستي شو فرو مي کنه... و اسب فريادي مي کشه و به طرف دشت هاي اطراف روانه ميشه
ققي که کنترل بمب ها تو دستش بود وقتي کاملا ولدي از اون دور شد اونو منفجر مي کنه و با خودش مي گه :اون که سگ جونه حالا حالا ها نمي ميره و ميره به محل قضا خوري خانه ريدل همه مرگ خوارها اونجا جمع شده بودن و داشتن پيروزي امروزشون رو جشن مي گرفتن...
شترق...
در باز ميشه و ققنوس يه ککتل متولف در ميار و ميندازه تو و در رو مي بنده... و بعد در و باز مي کنه همه مرده بودن...ققنوس دناميت هاشو در مياره و دور ساختمون مي کشه و بعد پرواز مي کنه و از ساختمون خارج مشه و صداي مهيبي مياد و خانه ريدل خراب ميشه و ققنوس به زرف محفل بر مي گرده
---------------------------------------------
اين يکي از عالي ترين نمايش نامه هاي من بود...اگه بد نوشتم نحوه بر خورد بگيد...ما روشمون همينه...همينه که هستم همينم مي مونم...ولدي جون بزن پاک کن اما اين ايينه اي بود در مقابل نمايش نامه هاي سياهان
لرد سياه:تو خيلي بي جنبه اي من تو رو به شکل اسب نگه ميدارم تا اخر عمرت...اصلا وسيله خوبي هستي براي سفر
...و ناگهان کسي از پشت ديوار بيرون مي اد و به طرف مخالف ققنوس حرکت مي کنه...
ققي به طرف لرد سياه مي ره و مي گه:هي تام
تا ولدي بر ميگرده ققي اونو غالمگير مي کنه
ققي:قفليوس...
و بدن لرد ولدمورت قفل ميشه ققنوس يه چند تا بمب در مياره و با طناب به دور ولدي مي بنده...
و اونو مي ذاره رو کولش و به طرف جاني جورکينز مي ره که شکل اسب شده بود ققنوس يه طناب در مياره و ولدي رو زير شکم اسب مي بنده...و دستي به يال هاي جاني مي کشه:الحق که اين شکلي بيشتر شبيه آدم شدي
و بعد چوب دستي شو فرو مي کنه... و اسب فريادي مي کشه و به طرف دشت هاي اطراف روانه ميشه
ققي که کنترل بمب ها تو دستش بود وقتي کاملا ولدي از اون دور شد اونو منفجر مي کنه و با خودش مي گه :اون که سگ جونه حالا حالا ها نمي ميره و ميره به محل قضا خوري خانه ريدل همه مرگ خوارها اونجا جمع شده بودن و داشتن پيروزي امروزشون رو جشن مي گرفتن...
شترق...
در باز ميشه و ققنوس يه ککتل متولف در ميار و ميندازه تو و در رو مي بنده... و بعد در و باز مي کنه همه مرده بودن...ققنوس دناميت هاشو در مياره و دور ساختمون مي کشه و بعد پرواز مي کنه و از ساختمون خارج مشه و صداي مهيبي مياد و خانه ريدل خراب ميشه و ققنوس به زرف محفل بر مي گرده
---------------------------------------------
اين يکي از عالي ترين نمايش نامه هاي من بود...اگه بد نوشتم نحوه بر خورد بگيد...ما روشمون همينه...همينه که هستم همينم مي مونم...ولدي جون بزن پاک کن اما اين ايينه اي بود در مقابل نمايش نامه هاي سياهان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
جزئیات کاربر

به بهانه ي سريع تموم كردن حنگ توسط سياها يه خارج از رول ميدم.ببخشيد.
خارج از رول:
بد!واقعا خيلي بدي امپراطور!
من ميخواستم بعد از پست چو يه پست توپ بزارم.ولي شما زدي همه چيزو خراب كردي.در ضمن ديگه نميشه اين جريانو مثل قبل ادامه داد.قرار بود به همين زوديا تموم نشه!
ميشه من پستت رو نديده بگيرم امپراطور؟؟آخه دلم نيومد بهت نگم بعد ادمه پست چو رو بزنم.البته خب كار زشتي به حساب ميومد اگر بدون اجازه اين كارو ميكردم.بالاخره شما هم شخصتي براي خودت داري ديگه.
يه چيزي هم بگم:درسته كه جنگ بدي هايي داره.ولي حسنهايي هم داره.اينو فراموش نكنين سياهاي عزيز!
امپراطور جواب بده كه حسابي منتظرم!چون سه ساعت داشتم رو اون پسته كار ميكردم
خارج از رول:
بد!واقعا خيلي بدي امپراطور!
من ميخواستم بعد از پست چو يه پست توپ بزارم.ولي شما زدي همه چيزو خراب كردي.در ضمن ديگه نميشه اين جريانو مثل قبل ادامه داد.قرار بود به همين زوديا تموم نشه!
ميشه من پستت رو نديده بگيرم امپراطور؟؟آخه دلم نيومد بهت نگم بعد ادمه پست چو رو بزنم.البته خب كار زشتي به حساب ميومد اگر بدون اجازه اين كارو ميكردم.بالاخره شما هم شخصتي براي خودت داري ديگه.
يه چيزي هم بگم:درسته كه جنگ بدي هايي داره.ولي حسنهايي هم داره.اينو فراموش نكنين سياهاي عزيز!
امپراطور جواب بده كه حسابي منتظرم!چون سه ساعت داشتم رو اون پسته كار ميكردم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ولدمورت: گفتم اون راه مخفیا رو مسدود کنین! نگفتم هان؟! صد دفعه نگفتم!
عمله مرگخوار: ارباب! به خدا امروز ماله کم آوردیم! فردا می بندیم!
ولدمورت: اه! آواداکداورا!
عمله مرگخوار: ای مادر... خ خ خخخ ........(مرد!)
لارا: سلام جناب لرد... جناب لرد میگم که ... نمیشه یکی دیگه رو بیارین شکنجه؟ من چقدر سیبل رو شکنجه کنم دیگه حوصلم سر رفت!
ولدمورت: یکی از این سفیدها که هی حمله می کنن رو بگیر خوب!
لارا: اگه نمیشه! خیلی بی دوام هستن! با یدونه آواداکداورا می میرن!
درنگ!(دیوار می ریزه!)
: ها ها ها ها ها ها! ولدمورت! لحظه ی پایان تو فرا رسیده! آماده مرگ شو!
ولدمورت: وای نه بازم سفیدا! بابا شما جای دیگه ندارین حمله کنین؟! اون دیوار رو دیروز تازه کشیدیم!
سفیدها: برو بابا! بکشیدش!
حبیبی حبیبی نور العین!(آهنگ موبایل!)
ولدمورت: ا... یه لحظه صبر کنین!
سفیدها: باشه فقط طولانی نباشه! از راه دور اومدیم!
ولدمورت: فعلا با لارا و بروبچز بجنگین تلفنم ضروریه!
لارا: آمده مرگ بشین! لوسیوس! گراب! گویل! و بقیه! حمله!!!!!
ولدمورت(با موبایل): الو....
: هرمی هاگر کجاس؟
ولدمورت: ها؟! گراپی موبایل خریده؟!
: گوشیو بده من ببینم! پسر خوبی باش گراپی! سلام تامی جون چطوری؟
ولدمورت: به! سیدیوس! چطوری؟... چاکریم ... مخلصیم...! آره جانم ... چی؟ قرار استخر خون پنج شنبه شب؟ ... باشه میام!... نه مایو یادم می مونه... آره.... نه چیزی نیستشس! کارای روزمره دارن همدیگه رو می کشن! چی الو؟ ای بابا اینقدر داد و هوار نکنین! مگه نمی بینین دارم با تلفن صحبت می کنم! آواداکداورا! ... نه جانم بگو سیدیوس جان! منزل خودتونه خواهش می کنم...! آدرس بدم؟ لندن کوچه اول دست چپ ! آره روی زنگ نوشته دژ مرگ... نه اون واحد شمالیه! گراپی رو هم بیار دیگه...! چه میشه کرد!... نه نه!... ویدر؟ ... نه بابا این حرفا رو نداریم! .....والو الو! سیدیوس جان بی زحمت اگه برات سخت نیست سر راه یه چندتا گونی گچ و مصالح هم بخر!... قربانت خدافظ!
عمله مرگخوار: ارباب! به خدا امروز ماله کم آوردیم! فردا می بندیم!
ولدمورت: اه! آواداکداورا!
عمله مرگخوار: ای مادر... خ خ خخخ ........(مرد!)
لارا: سلام جناب لرد... جناب لرد میگم که ... نمیشه یکی دیگه رو بیارین شکنجه؟ من چقدر سیبل رو شکنجه کنم دیگه حوصلم سر رفت!
ولدمورت: یکی از این سفیدها که هی حمله می کنن رو بگیر خوب!
لارا: اگه نمیشه! خیلی بی دوام هستن! با یدونه آواداکداورا می میرن!
درنگ!(دیوار می ریزه!)
: ها ها ها ها ها ها! ولدمورت! لحظه ی پایان تو فرا رسیده! آماده مرگ شو!
ولدمورت: وای نه بازم سفیدا! بابا شما جای دیگه ندارین حمله کنین؟! اون دیوار رو دیروز تازه کشیدیم!
سفیدها: برو بابا! بکشیدش!
حبیبی حبیبی نور العین!(آهنگ موبایل!)
ولدمورت: ا... یه لحظه صبر کنین!
سفیدها: باشه فقط طولانی نباشه! از راه دور اومدیم!
ولدمورت: فعلا با لارا و بروبچز بجنگین تلفنم ضروریه!
لارا: آمده مرگ بشین! لوسیوس! گراب! گویل! و بقیه! حمله!!!!!
ولدمورت(با موبایل): الو....
: هرمی هاگر کجاس؟
ولدمورت: ها؟! گراپی موبایل خریده؟!
: گوشیو بده من ببینم! پسر خوبی باش گراپی! سلام تامی جون چطوری؟
ولدمورت: به! سیدیوس! چطوری؟... چاکریم ... مخلصیم...! آره جانم ... چی؟ قرار استخر خون پنج شنبه شب؟ ... باشه میام!... نه مایو یادم می مونه... آره.... نه چیزی نیستشس! کارای روزمره دارن همدیگه رو می کشن! چی الو؟ ای بابا اینقدر داد و هوار نکنین! مگه نمی بینین دارم با تلفن صحبت می کنم! آواداکداورا! ... نه جانم بگو سیدیوس جان! منزل خودتونه خواهش می کنم...! آدرس بدم؟ لندن کوچه اول دست چپ ! آره روی زنگ نوشته دژ مرگ... نه اون واحد شمالیه! گراپی رو هم بیار دیگه...! چه میشه کرد!... نه نه!... ویدر؟ ... نه بابا این حرفا رو نداریم! .....والو الو! سیدیوس جان بی زحمت اگه برات سخت نیست سر راه یه چندتا گونی گچ و مصالح هم بخر!... قربانت خدافظ!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
!ASLAMIOUS Baby!
