جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  332 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
ارسال شده در: یکشنبه 27 شهریور 1384 04:27
نمایش جزئیات
آفلاین
ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
فكر نميكني يه كم بدجوره!
نه يعني افتضاحه!
يا شايدم بشه گفت....ولش كن!
اندرو جان ما عروسي نگرفتيم كه اينا نگن خاله بازيه بعد شما ميخواي مديرا رو دعوت كني؟
بابا خيلي ممنون!
البته ببخشيدا ولي ميشه همين پست قشنگتو!(خيلي زيبا نوشتي!)دوباره بفرستي با يه پيشنهاد ديگه؟چون ما اگر ميخواستيم جشني بگيريم همون عروسي رو ميگرفتيم!
من و ايوي تصميم گرفتيم كه فعلا كه اوضاع خرابه جشني نگيريم ولي بعدا چرا!
ولي اين ديگه خيلي بده كه مديرا رو هم دعوت كنيم!
ايول!خوشمان آمد!
ولي اگر ايوي موافق باشه با اين پيشنهاد شما منم موافقم!
مثلا يه جشن بگيريم تويه نمايشنامه هامون ادامه بديم(نه اينكه يه روز و ساعت مشخص رو بزاريم!)همين طوري به همين روش معمولي ادامش بديم!
به هر حال فقط جون من مديرا رو دعوت نكن.اصلا دعوت نداره كه!
همين دور و اطرافيا هستن!
ولي خب حالا اگر خواستي يه سري رو دعوت كن ولي مديرا و بزرگا نباشن.همين بروبچز دور و برمون!
حالا چو بود بود.النازم بود بود.ولي ديگه جاني رو نيارين!مرگخوارا ببينن گزارش ميدن بعد لرد همش ميگه خاله بازي اون وقت بد ميشه!
چطوره اصلا همون پيشنهاد چو رو بپذيريم و بريم تويه تالار پادمور؟
منم برو بچز هافلپاف رو ميارم اينجا!براي مهموني!ما كه فاميل ماميلي نداريم!در ضمن ميتونيم حالا همين شكلي بعضيارو تويه نمايشنامه وارد كنيم!
ولي خب يه جورايي يه تصميم بهتر بگيرين!
----------------
اينو با نمايشنامه نگفتم تا بهتر متوجه بشين چون موضوع حساسه!
ايوي هم نظر بده تا بعد تصميم بگيريم!
فعلا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
ارسال شده در: شنبه 26 شهریور 1384 07:03
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوی و زاخی توی قصر زاخی ( هر جایی من چه می دونم!!هر جایی زندگی می کنن!!) و داشتن در مورد یه سری مسائلی که این جا جاش نیست صحبت می کردن و ایوی هم پاهاش روی هم بود و با اونا ضرب گرفته بود(با چه اهنگی خدا می دونه!!)که یه هو چشم زاخی به یه جغد صورتی می یفته که داره میاد طرف اونا.زاخی که خیلی تعجب کرده بود : این دیگه چه نوع جغدیه؟؟
ایوی که داشت می خندید : اون جغد اندروه!!عجیبه !فقط نامه های خیلی مخصوصه شو با این می فرسته!!
جغد میاد پایین اما طرف هیچ کدوم نمی ره زاخی پا می شه تا بره بسته ی صورتی رنگی که بهش بسته شده رو باز کنه که جغد به دستش نوک می زنه.
زاخی : اوخ!!چرا این کارو کرد؟؟
ایوی : نمی دونم.فکر کنم منتظره..اره..نگاه کن..
و با دستش به جغد دیگه ای که داشت میومد اشاره می کرد.
زاخی : سبزه!!
ایوی : اینو دیگه ندیده بودم.
هر دو جغد با هم به سوی زاخی و ایوی پرواز کردن و یه نامه ی صورتی به ایوی و یه نامه ی سبز جلو پای زاخی انداختن.
زاخی نامه رو بر می داره .
زاخی : بهتره من اول باز کنم.از این دوست شما هر کاری بر میاد!!
زاخی نامه رو باز می کنه و شروع می کنه به خوندن :
سلام
زاخی تو این قدر به من بی اعتمادی؟!چرا اول تو باز کردی؟!
ایوی : بقیه شو بخون.
زاخی ادامه می ده :
خب..من می خوام به عنوان یکی از دوستان شما به خاطر اینکه با هم عروسی کردید یه مهمونی بدم.البته فقط یه سری افراد رو دعوت می کنم که البته اگه شما جشن می گرفتین من همون یه سری رو هم دعوت نمی کرد اما..به هر حال.
به خاطر عروسیتون می خوام یه جشن بدم که البته می خواستم یه جور دیگه باشه که نمی شه*(اون زیر نوشتم)..اما نشد دیگه.به هر حال(چه قدر من می گم به هر حال)خب.... .حالا تو باز کن ایوی بقیه ی نامه رو توی مال تو نوشتم!!
ایوی نامه رو باز کرد و شروع کرد به خوندن :
خب احتیاط حکم می کنه این جا هم بگم سلام که اگه پیش بینی من درست از اب در نیومد و زاخی اول نامه رو باز نکرد من گفته باشم سلام.
سلام
ادامه از مال زاخی : من می خوام ..توی...یه کم حدس بزنین و کنجکاو بشین تا بگم.....یه کم دیگه هم معطل بشین...خوبه..اهان حالا شد..من می خوام توی مغازه ی ایوی یه جشن بگیرم که فقط یه چند نفر رو دعوت می کنم (نگین چرا چون ایوی واسه ی من یه دوسته عزیزه)(راستی دلم خواست دوباره بگم به شما چه؟) و یه هدیه ی باحال به زاخی و تو بدم!!(خیلی با حاله!!)خب جشن من این طوریه و زمان و دعوت شده ها :
دعوت شده ها :
چو چانگ
الناز
جانی ( اگه خواست بیاد یه کم خاله بازی ببینه)
رزمرتا ( که البته مسافرته و نمیاد)
دنیس ( اگه اومده باشه تا اون موقع و...)
و هر کدام از مدیران که خواستن!!
(اگه کسه دیگه ای رو شما می خواین دعوت کنین به من بگین حتما.)
زمان : ممکنه تغییر کنه به احتما خیلی کم : دوشنبه عصر ساعت 5 بعد از ظهر!
چگونگی جشن : به مدت حدود یه ساعت و توی این جا یه سری کارها می کنیم(اون پایین رو بخونین) و البته هدیه ی من به شماها!!
خب..الان دیگه باید یه جغد زرد ببینین که داره میاد طرفتون.نظرتون رو با اون بهم برسونین.(البته حق مخالفت ندارین!) بای بای!!
اندرومیدا بلک
در همون لحظه یه جغد زرد به سمت ایوی اومد و روی میز جلو اون نشست.ایوی که متعجب شده بود اصلا به جغد چیزی نگفت چون روی ظرفی نشست که توی اون یه سری از شیرینی های محبوب اون بود.زاخی روش رو کرد به طرف ایوی .
زاخی : خب؟؟
-------------------------------------------------------------------
بچه ها چه بخواین چه نخواین من این جشنو می گیرم و از زاخی و ایوی خواهش می کنم حتما توش شرکت کنن.
خب من اول می خواستم فقط یه کنفرانس توی یاهو باشه که به دلیل اینکه مسنجر ایوی مشکل داشت نمی شه.
من تمام برنامه ریزی هاشو کردم و این طوریه که میایم و عین ادم قشنگ با یه سری نمایشنامه های درست و بدون خاله بازی میایم و یه جورایی مثل کلاس رقص نمایشنامه میزنیم. و من نمایشنامه ی اول رو می زنم یا زاخی یا ایوی!! و در اخر..من هدیه مو از طریق نمایشنامه به جفتشون میدم!!(خیلی باحاله!! شایدم نباشه!!)
هیچ کس حق نداره رد کنه فقط اگه با ساعتش مشکلی بود به من بگین که البته فقط زاخی و ایوی حق دارن روی ساعت اعتراض کنن!!
من فکر کنم به این جشن ها می گن پا گشا!!نمی دونم فکر کنم اشتباه بود منو مسخره نکنید ها!!روم نمی شه از مامانم بپرسم یه هو سوال می کنه برا چی می خوای و...!!!
هدفم هم از این جشن این بود که این همه برای عروسی این دو تا پیام زدیم و....نمی شه همین جوری خشک و خالی تموم بشه.مگه می شه؟نه نمی شه!!
البته می دونم که ممکنه در اون موقع ان تاپیک خیلی شلوغ بشه ولی طوری نیست بزرگ می شیم یادمون میره.اگه کسی چیزه دیگه ای به نظرش می رسه به من بگه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اندرومیدا در 1384/6/26 22:23:23
ویرایش شده توسط اندرومیدا در 1384/6/26 22:24:56
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
ارسال شده در: شنبه 26 شهریور 1384 04:05
نمایش جزئیات
آفلاین
اندرو با اخم:به همین راحتی؟!
ايوي:بله.به همين راحتي!
اندرو:خب...خب....من نميدونم چي بگم!ولي من اصلا انتظار نداشتم....خب....خب....يعني شما نميخواين اصلا عروسي بگيرين.
قبل از اينكه ايوي بخواد حرفي بزنه زاخي ميگه:خب چرا!ولي خودت كه ميدوني چون اوضاع خرابه كاري نميكنيم.ما الان با هم ازدواج كرديم و در اولين فرصت يه جشن خوب و درست و حسابي ميگيريم.
اندرو كه كمي تو ذوقش خورده بود:چه جالب!
ايوي داشته به زاخي نگاه ميكرد.
زاخي:چيه؟چيزي شده؟
ايوي:نه.فقط يه سوال ازت ميكنم كه بايد جوابمو بهم همين الان بدي!
زاخي:خببب...باشه.بپرس.
ايوي:بريم شهر بازي؟!
زاخي: همين سوالو ميخواستي بپرسي؟اي بابا ذهرم تركيد!خب براي چي نميام!
ايوي:خب پس بريم؟
زاخي:خب بريم!
و زاخي به سمت در حركت ميكنه و ميبينه ايوي همون جا وايستاده!
زاخي:پس چي شد بيا بريم ديگه!
ايوي:بيا اينجا بابا!شوخي كردم!ميخواستم امتحانت كنم.ميخواستم ببينم اينا راست ميگن كه آدما بعد از ازدواج شخصيتشون عوض ميشه.ولي ديدم نه اصلا عوض نشدي.براي همه چيز پايه اي! و در ضمن به تجملاتم كاري نداري!چون اگر به تجملات كاري داشتي ميگفتي بريم سرزمين عجايب نه شهر بازي با اون جوادايي كه توشن!
زاخي:خب آره.من كه قبلا گفته بودم مثل بقيه نيستم.اون موقع فكر كردي دارم از خودم تعريف ميكنم ولي اشتباه ميكردي.خب حالا نظرت در مورد اينكه واقعا بريم شهر بازي چيه؟من دلم لك زده براي رنجز!
ايوي: واي نه بابا.من كجا رنجر كجا.حوصله داريا!
زاخي:قرار نشد مخافت كنيا!
ايوي:خب آخه من حالم بد ميشه حالت بدي بهم دست ميده!
زاخي:خب باشه چون من سلامتي همسرمو به همه ي دنيا هم نميدم باشه.پس نريم شهر بازي!
اندرو همين جوري داشت به اون دوتا نگاه ميكرد و از گوش دادن به حرفهاي زيباشون سير نميشد.
****پنج دقيقه بعد!****
اندرو:اي بابا خسته شدم.بسته ديگه.چقدر شماها حرف ميزنين.
زاخي:اندي جان شما يه چيزي بهش بگو.بابا من ميگم بريم شهر بازي هي ميگه نريم.
ايوي:مثل اينكه ما آبمون تويه يه جوق!نميره!بابا من.....شهره.....بازي....نميام!(تك تك كلمات را جدا بخوانيد!)
زاخي:خب نيا به جهنم!
ايوي: به من ميگي به جهنم؟
و ناگهان اندي ميپره و ميفهمه كه تويه عالم خودش بوده و زاخي و ايوانا با خوشي و شادي دارن جلوش با هم حرف ميزدن!
(يعني از اون قسمتي كه ستاره زدم تويه روياي اندي بوده! )
**دو دقيقه بعد**
زاخي:بچه ها فردا بريم كلاس رقص جادوگران اونجا از موقعي كه دبي رفته مسافرت همين شكلي افتاده!
ايوي و اندي:
(البته اين قسمت رو نميخواد اداه بديم چون بيشتر ميخواستم همين موضوعي رو كه پايين گفتم رو براتون روشن كنم!اين پايينو بخونين!)
====================================
پايين!:
اول از همه بگم اگر شما خودتونو دوست دارين بياين به اين تاپيك و اعتراض كنين كه دوباره كلاس رقص جادوگرانو باز كنن!
تاپيك بيا جونم...بيا مشكلتو بگو حل كنم...بيا مجوز بگير---------اينم لينكش:اينجارو كليك كنيد!
--
تعجب نكنيد!
تمام شد!
اين بود قصه من و ايوانا!
اين تصميم دوجانبه بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
ارسال شده در: شنبه 26 شهریور 1384 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
اندرو دوباره ظاهر میشه:

ــ ایوانا من میخواستم بگم که....کجا رفتین؟!

***نیم ساعت بعد***

ایوانا و زاخی به فروشگاه برگشتند...اندرو که حسابی حوصله اش سر رفته بود با عصبانیت گفت:

ـــ به به!خوش گذشت؟!منو اینجا کاشتین که چی.....ایوی چرا اونجوری میخندی؟!

ایوانا که سعی میکرد عادی باشه گفت:

ـــ اندرو تو هم جای من بودی اینجوری میشدی....وای من اصلا نمیتونم خودمو کنترل کنم!

زاخی:منم همینطور!!حیف که میگن خاله بازی و فرند شیپ وگرنه.....

اندرو:خب میخواین معما گفتنو بس کنید؟!

ایوانا:آره................خب راستش.....من و زاخی ازدواج کردیم!!

اندرومیدا:

****فلاش بک به نیم ساعت پیش!****

ایوانا و زاخاریاس از فروشگاه بیرون رفتن.ساعت ۱۰ صبح بود و هوا خنک!چندی پیش بارون نم نم باریده بود و خلاصه صفا!!

ایوی نفس عمیقی کشید و با خوشحالی گفت:

ــــ زندگی یعنی این زاخی...!وای من عشق میکنم تو این هوا باتو بیام بیرون!!

زاخی که چندان حواسش جمع نبود گفت:هان؟باشه باشه....

ایوی : چی باشه؟!اتفاقی افتاده زاخی؟خیلی تو فکری.....

زاخی:نه چیزی نشده.....

ایوی یهو وایساد و گفت:اگه چیزی شده خواهش میکنم به من بگو...!

زاخی:خب حالا که گفتی....ببین ایوانا....همه از دست عروسی ما ذله شدن!همین اندرومیدا حالش بهم میخوره!

ایوی:خب آره!منم همینو میگم!ما باید زودتر این عروسی رو راست و ریستش کنیم!امروزم که گفتم...میخوای همین امروز عروسی کنیم؟!

زاخی:من که میخوام...ولی نمیشه!نمیشه تو یه روز یه جشن عروسی خوب برگزار کرد.....ای کاش میتونستیم همین الان بریم محضر....

ایوی لبخندی زد و گفت:خب بریم!

زاخی:خل شدی؟!

ایوی:نه!فکر کن!چرا نریم؟تو این اوضاعی که سایت داره ما نمیتونیم یه عروسی خوب بگیریم.همه هم کلافه شدن.پس چاره اش چیه؟همین الان.....

زاخی:راست میگی ایوانا!!خب بیا بریم!

** در محضر**

محضردار دفترشو باز کرد و شروع به خوندن کرد:

ــ خانم ایوانا تینی...فرزند دیسموند....آیا من وکیلم که شما رو به عقد زاخاریاس اسمیت....بچه پولدار سایت!در بیاورم؟!(الان متنش یادم نیست شرمنده!! )

ایوی که خیلی خوش اخلاق شده بود گفت:

ــــ بله!!

**در راه فروشگاه**

زاخی پرسید:

ــ چرا همون اول گفتی بله؟!

ایوی: :bigkiss:

زاخی:بالاخره....من مطمئنم تو دیگه نامزد آخرم بودی!!

ایوی اخم کرد:منظورت چیه؟!یعنی تو بعد از مانیا و کتی وحالا.. من بازم...؟!

زاخی:نه نه اشتباه نکن ایوی....(بعد از دیدن قیافه ی ایوی)اصلا بی خیال!!!

**برگشت به زمان حال!**

اندرو با اخم پرسید:

به همین راحتی؟!

----------------------------------------------------------------------------

اینم پایان ماجرای من و زاخی!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!!Let's rock 'n' ROLE

Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 19:15
نمایش جزئیات
آفلاین
اندرو :
ایوی : خوبه؟
اندرو که داشت خودشو نشگون می گرفت ببینه بیداره یا خواب : همین امروز؟
ایوی که دیگه داشت کلافه می شد : اره.همین امروز.
اندرو که دیگه داشت به خودش سیلی م زد که ببینه بیداره یا خوابه دست کشید و گفت : خب..من یه نظر دیگه دارم.
ایوی که مشتاق به نظر می رسید گفت : چی؟
اندرو : خب..
زاخی حرف اندرو رو قطع کرد : نه!کی از تو نظر خواست؟
ایوی :
زاخی که هول شده بود : من با این پشه هه بودم ها!!تو بگو!!
اندرو : خب..البته این فقط یه نظره..اگه شما امروز بخواین برگزار کنین هیچ کس نیست بهتره یه ساعتی رو مشخص کنید برای فردا من سعی می کنم به همه خبر بدم ....فقط یه چیزی عصر نذارین من یه جای دیگه دعوتم!
ایوی : نمی دونم..باید فکر کنم..می شه تنهامون بذاری؟
اندرو که واقعا داشت حالش به هم می خورد : اوه..اره..چه تصمیم ...هیچی!
و غیب می شه.
-----------------------------------------------------------
امیدوارم از این پیشنهاد خوشتون بیاد چون من فردا صبح هم کله سحر یه سری به این جا می زنم هم در طول صبح اما عصر شرمنده جای دیگه دعوت دارم که البته بعد از ساعت 7 میام.وای به حالتون اگه یه ساعتی بذارین که من نتونم بیام!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از غیب شدن اندرو ایوانا که بد جوری لیست رو نگاه میکرد گفت:

ــ این چیه؟!

زاخی:چی چیه؟

ایوی:قراره تو عروسی من به جای گل شمعدونی جهنده دستم بگیرم؟!

زاخی:خب مگه چیه؟!اتفاقا خیلی هم قشنگه!

ایوی:خب حالا اون هیچی.....نوشته به جای نقل و نبات گالیون پرت میکنن هوا!!!

زاخی:فقط بدیش اینه که ممکنه بخوره تو سر یه یخت برگشته!!

ایوی:وای زاخی!!!من خیلی دلم میخواد این عروسی زودتر تموم بشه بره تا من و تو بتونیم یه زندگی آروم رو شروع کنیم......(اندرو:جمش کن بابا حالم بهم خورد!)یعنی اگه تو اصرار نداشتی که عروسی باشکوه داشته باشیم....

زاخی:خب اگه ناراحتی....

ایوی که دوباره جدی شده بود:نه..ولش کن.خب تو فک و فامیل داری؟!

زاخی:مگه تو داری؟

ایوی:نه!یعنی داشتم....الان ندارم!

زاخی:چه تفاهمی!

ایوی:خب میگم بیا عروسی رو امروز بذاریم!

اندرو دوباره جلوی زاخی ظاهر میشه:خل....اوخ ببخشید!

ایوی:

اندرو:خب...خل شدی ایوانا؟!امروز؟!

ایوی:خب چه اشکالی داره؟! اصلا میخوای الان خودم برم آرایشگاه....بعدم بریم تالار پادمور؟!

-------------------------------------------------------------

اندرو میدونم حالت بهم خورده برای همین جلو انداختم!

خواهش میکنم زاخی!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!!Let's rock 'n' ROLE

Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 08:31
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوی در حالی که هر سطر رو می خوند اخم هاش می رفت پایین انگار که با پایین رفتن هر سطر ابروهای او هم به پایین کشیده می شد.زاخی که نمی دونست این عادت ایویه و فکر می کرد اون داره عصبانی می شه : چیزی شده؟
ایوی : نه!خوبه!فکر کنم همه چی رو اماده کرده باشیم.
زاخی که نفس راحتی کشیده بود : خب!حالا می مونه اینکه....اخ!
اما اومدن اندرو حرف اون رو قطع می کنه.اندرو ناگهان جلو زاخی ظاهر می شه و میخوره بهش و هر دو میفتن روی زمین.
اندرو در حالی که بلند می شد : وای!1ببخشید!نمی دونم تازگی ها چرا این جوری میشه!
ایوی که داشت لباس زاخی رو می تکوند(انگار خودش دست نداره! ): باشه!طوری نیست.حالا چی شده؟
اندرو : چیزی نشده اومده بودم بگم نمی خواین این عروسی رو برگزار کنین؟
زاخی که دیگه حالاپا شده بود : باید از من معذرت می خواستی!
اندرو :
زاخی : خب.فعلا داریم کارهاش رو کاملا چک می کنیم(!)و بعدش چرا می گیریم.
اندرو : ااا...خب..پس من می رم بازم ببخشید زاخی!
و غیب می شه.

---------------------------------------------------------------------
من اینو نوشتم تا اینو به توصیه ی زاخی زیرش بنویسم.
بهتره قبل از اینکه مدرسه ها شروع بشه این عروسیتون رو بگیرید بهتره یه روز عصر یا صبح یه سری ساعت رو معین کنید بعد همین جا در موردش پست بزنین و.....
البته می دونم به من ربطی نداره ولی دیگه از بس کلمه ی عروسی رو شنیدم داره حالم از هر چی عروسیه به هم می خوره!
یه چند تا چیز دیگه هم می خواستم بگم که یادم رفت!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
ارسال شده در: جمعه 25 شهریور 1384 04:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ايوي و زاخي ازدواج كردن و بعد از يك عروسي مفصل در كنار هم در قصر زاخي بودند.
ايوي:زاخي ديروز اندي زنگ زد گفت بريم كوه.
زاخي:بريم عزيزم
ايوي:اوه من تورو خيلي دوست دارم زاخي!
زاخي منم همين طور :bigkiss:
متاسفم!...اين داستان شما نيست!...همش دروغ بود! (چيه همه(مخصوصا ايوي!) ذوق كردين؟! )(من كه خسته شدم!يكي شروع كنه!من نميتونم يك چنين كاري رو بكنم!)
داستان اصلي:
فقط يك روز به عروسي مونده!
زاخي:اووووف.....بالاخره تموم شد!
ايوي:نه يه چيز ديگه هم مونده!
زاخي:چي؟ نه تورو خدا ديگه خسته شدم!
ايوي:فقط مونده يه دونه عكس.
زاخي:عكس؟ما كه اين همه تابلو خريديم واسه خونه.كل قصر شده تابلو!
ايوي:ميگم عكس!عكس خودت!
زاخي:عكس من؟عكس ديگه براي چي؟من كه هميشه پيشتم!
ايوي:ميدونم.ولي خب اگر مردي عكستو داشته باشم!
زاخي:خدا نكنه!
ايوي:بسته بسته!
زاخي:چي بسته؟
ايوي:فرند شيپ بازي!
زاخي:من دارم فرند شيپ بازي ميكنم يا تو؟!
ايوي:هيچ كدوم! از عروسيمون معلومه!
زاخي:آره
ايوي:خب ديگه تموم شد رفت شوخي كردم.عكست هميشه در ذهن منه!
زاخي:باز شروع نكن به كاري نكن من از اينا برات بفرستم!
ايوي:
زاخي:خب ديگه ايشاالله فردا تمومه!
ايوي:آره تمومه.ولي يادت باشه از فردا ديگه حق نداري با هيچ دختري حرف بزني!
زاخي:هووومك!ولي اين تو قرارامون نبودا!
ايوي:حالا جزو قرارداد شد!
زاخي:خب باشه.من كه هميشه دارم به زمين نگاه ميكنم.بازم همين كارو ميكنم.
ايوي:شوخي كردم بابا!
زاخي:ميدونم.
ايوي:خب ديگه بهتره بريم يه كم به خودمون برسيم.به آرايشگاه زنگ زدي؟
زاخي:آره.هم براي خودم هم براي تو.
ايوي:بقيه چيزا هم كه مرتبه!
زاخي:آره اين ليست تمام كاراييه كه انجام دادم.اگه چيز ديگه اي مونده بگو كه تمومش كنم.
ايوي يه نگاه به ليست ميندازه:......
========================
در مورد زمان آن شدنم بايد بگم كه موقع مدرسه ها درست ميشه
من هميشه همين طور بودم و خواهم موند!
در ضمن بهتره همه آخر پستاشون چيز ميز بنويسن چون اگر اول باشه ناظر پاك ميكنه.اين نصيحت به من!(مثل من آخر بنويسين!)
----
مرسي ايوانا با اين پست زدنت
------
الي جان بهتر نبود اصلا پست نميزدي؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
الی که بعد از مدت ها برگشته بود با عجله وارد مغازه می شه
الی:سلام بچه ها
اندی:سلام .کجا بودی؟؟؟
الی:رفته بودم 6-7 روزی به درد خودم بمیریم
اندی:خوبه
الی:تو این مدت که من نبودم چه خبر بود؟؟؟
اندی:هیچ خبره خاصی نبود. تو مثلا می خواستی تو آوردن جنس جدید کمک کنی ؟ بعد گذاشتی در رفتی؟؟؟؟
الی: هنوز که نیوردی خالا کمکت می کنم
ایوی:چه عجب شما بر گشتی
الی:ببخشید حالا به نعفت هم که شد از دستم راحت بودی!!!!
ایوی:ولی یه نفر برای کمک کردنه کم داشتم
الی: همون من فکر کردم بلاخره یه نفر دلش برام تنگ شده
ایوی:نه ... بدو که کار زیاد داریم می تونی برای شروع کارت هم وسایل رو از دسته زاخی بگیری
الی:چشم
زاخی:بازم که هم جمع شدن و..
الی: ناراحتی برم . در ضمن مگه من اینجا دنبال دوست یابی بودم
زاخی:هوووم... بازم که شروع شد
الی:نه .. شوخی بود..ا راستی من اومدم کمک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط گریفندور !!!
Re: فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1384 12:11
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخی همونطور زیر لبی:کوفت!!

ایوی که داشت حاضر میشد بره گفت:کاری داری زاخی؟

زاخی :هان؟!..نه..من؟!

ایوی:اگه خسته شدی بمون اینجا استراحت کن! :bigkiss:

زاخی:نه ایوانا...من...

اندرو با عصبانیت:بسه...بسه...اینجا خاله بازی راه نندازین حال نداریم!

ایوی:خب پس ما میریم بقیه شو هم بخریم!

رزی:ایوانا میشه بپرسم بقیه ی چی؟!

زاخی:نه نمیتونی بپرسی....!ما دیگه باید بریم!

و شترقی غیب شدن!

اندرو:مشکوک میزنه!

رزی:کاملا!

بعد از مدتی که رزی و اندرو به در و دیوار زل زدن رزی پرسید:

به نظرت اون پلاستیکا چی بودن رزی؟شاید چیز خطرناکی باشن.....

رزی:اندرو باور کن میتونی یه کارآگاه عالی بشی!اون طفلکی ها ۳روز دیگه عروسیشونه!باید با هم برن خرید،قدم بزنن،حرف...

اندی:وای بس کن رزی!دیگه از هرچی رمانتیکالیه(!) بدم میاد!

در باز شد و ایوی و زاخی با ۴ تا بسته ی پلاستیکی و یه چیز بزرگ اومدن تو!

ایوی به زاخی که همه ی چیزا رو برداشته بود یه نگاهی انداخت و به اندی و رزی گفت:

ــ خب بچه ها نمیاین کمک؟!

رزی:چرا خودت کمک نمیکنی؟!

ایوی که دستپاچه شده بود گفت:

ـــ من کار مهمتری دارم!

زاخی که کم کم حوصله اش سر رفته بود زیر اون همه فشار:

ـــ حتی مهمتر از اینکه من این زیر له بشم؟!بابا یکی بیاد کمک!!

ایوانا:حتی مهمتر! خب دیگه من باید برم!!

و رفت بیرون.

اندی،رزی و زاخی:

------------------------------------------------

از ذوقم چرت و پرت نوشتم!!

خیلی خوشحالم که آشتی کردین!
:bigkiss:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
!!Let's rock 'n' ROLE