فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا عرضه كننده انواع لوازم مورد نياز
ناخود اگاه ايستاد به دور و اطرافش نگاه كرد خيلي وقت بود كه اينجا نيامده بود از اون روزي كه زاخي اون حرف ها رو زده بود ........................ به داخل فروشگاه خيره شد تمام دوستان صميميش اونجا بودن : ايوي اندرو مري الي و
زاخي ..................... خيلي به خودش فشار اورد كه تو نره ولي با خودش گفت گذشته ها گذشته و در را هل داد و داخل شد درون فروشگاه جنب و جوشي بر پا بود و هيچ كس به رزي توجهي نمي كرد الي دستهاي زاخي و اندرو پاهايش را گرفته بود و زاخي هي لگد مي پراند و فرياد مي زد :
_:ولم كنين با ناموس مردم چي كار داريد؟؟؟؟؟؟
مري در حالي كه سعي مي كرد طلسمي رو روي زاخي اجرا كنه گفت:
_:اندرو .... الي محكم نگهش داريد
ايوي در حالي كه به يك دستگاه مشنگي ور ميرفت فرياد مي زد : اين فلتون چه جوري كار ميكنه ؟؟؟؟؟
رزي نگاهي به اطراف كرد از توي جيب پالتويش دارو اي مشكي رنگ در اورد جلو رفت و قطره اي در دهان زاخي ريخت و گفت :
_:داشته رول بازي ميكرده و توش مونده اين حالا حالا ها همين طور ميمونه ولي اين قطره باعث مي شه كه وقتي به حالت اصلي خودش بر ميگرده حافظه اش رو از دست نده
سپس قطره رو به ايوي داد و گفت از اين روزي 2 بار بهش بده خوبش نمي كنه ولي از هيچ چيز بهتره
سپس به سمت در رفت و به ايوي گفت:اومدم بگم گذشته ها گذشته .............. اميدوارم با هم دوست بشيم دوباره و زاخي هم .................
اشك هاش امونش نداد
............ به زحمت اضافه كرد :
_:بازم سر ميزنم
از مغازه بيرون رفت .......... اون انتظار استقبال و رفتار گرمتري رو داشت.
_____________________________
خيلي بد شد نه؟؟؟؟
ايوي جون قول مي دم بازم سر بزنم ولي منو يادتون نره ها!!!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

امری داشتید؟؟؟
اره . تو برو
سلام ایوی !!
.. ایوی من آماده ام بگو چه کار کنم؟
