مایک روی صندلیش نشسته و داره آروم قهوه اش رو میخوره و فکر میکنه این هاگزمید چه جای آرومیه که یهو:
......
بنگ!!!!!....
مایک سریع بلند میشه و نگاه میکنه ببینه صر و صدا از کجا بود که میبینه یه نفر عین پوستر چسبیده به پنجره دفترش!!!!
مایک میره پنجره رو باز میکنه:ببخشید...شما اینجا کاری داشتین؟!!
شون از پنجره کنده میشه و ولو میشه کف دفتر.
بعد بلند میشه و در همون حال که داره خودش رو میتکونه میگه:من هیچ وقت نفهمیدم باید چی جوری جارو سواری کرد...خیلی سخته..من همون غیب شدن رو ترجیح میدم.
مایک:هوی...با تو بودم ها!!! میگم کاری داری؟
شون تازه یادش میوفته و میگه:

آهان...چیزه...آره...
بعد با مایک دست میده و میگه:خوب ببخشید که اینجوری وارد شدم...من شون پین هستم....اومدم توی ژاندارمری هاگزمید استخدام بشم.
مایک:خوب...اول بگو ببینم چی کاره بودی قبلاً..چی کار کردی.
شون یه جرعه از قهوه مایک میخوره!!!و میگه:خوب من قبلاً رییس گروه ضربت جادویی بودم...ما اونجا اون طوری که روی اسناد نوشته بود با درگیری های شدید بین جادوگرها مبارزه میکردیم و وارد عمل میشدیم ولی در عمل سه چهارتا ماموریت بیشتر نداشتیم!
مایک:
شون ادامه میده:برای همین تصمیم گرفتن در دفتر من رو گل بگیرن...یه مدت هم استاد هاگوارتز بودم که اونم منتفی شد!!!! برای همین تصمیم گرفتم بر گردم سر کاری که بلدم. اصولاً جای من توی همین ژاندارمری و وزارت خونه است!
مایک میشینه روی صندلیش و میگه:خوب غیر از این دلیل دیگه ای هم داری؟
شون:خب اره....میدونی که زندگی خرج داره!..منم که نمیتونم بی کار بشینم خونه...زشته آخه...زنم هر روز یه جوری نگاهم میکنه که انگار میخواهد کلم رو بکنه!
مایک:خوب تو با این کارها آشنایی داری؟ این کار یه کم با فعالیت توی گروه ویژه فرق داره.
شون:چه فرقی داره...همش دردسر دیگه! توی هر دوتاشون هم میتونی کشته بشی!!!(البته جدی نگیرین ها اینجا توی هاگزمید از این خبر ها نیست!!!!:این رو شون در گوشی به مایک میگه)
شون:خوب من استخدام میشم یا نه؟
مایک:حالا فعلاً استخدام باش تا ببینم چه کارهایی بلدی.
شون:

خوبه پس من میرم توی دفترم....با اجازه قربان.
شون احترام نظامی میذاره و از دفتر مایک میره بیرون.
مایک یه کم فکر میکنه و با خودش میگه:دفترم؟؟؟ کدوم دفتر؟!!!!!!!