پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

50
نفر همین الان آنلاین‌اند 27 نفر در «انجمن»
3 عضو 47 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

ژاندارمری هاگزمید

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 26 آبان 1384 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
كه دوباره در باز شد و هلگا اومد تو!
مايك:هي...ببينم تو كجا يهو غيبت زد؟
هلگا كه خيلي خسته بود گفت:يادم اومد كه با اون جنه هوكي قرار دارم!
مايك:هموني كه اون مغازه لعنتيه رو داره؟
هلگا باسر جواب مثبت ميده و ميگه:خودشه!
شون:صداتون نمياد...اگه ميشه يه نمه بلندتر حرف بزنين منم بشنوم!
هلگا:ببينم از كي تاحالا نگهبانا فال گوش وا ميستن؟
شون:هه...به همين خيال باش!من ديگه جز گروه اجراييم!
مايك:راست ميگه...من بهش ترفيع مقام دادم!
هلگا:خيلي خب بابا...داشتم ميگفتم باهاش قرار داشتم...ميخواستم از كارشون سردرآرم!...و ميره و براي خودش يك قهوه ميريزه و لم ميده روي صندلي ميز كارش!
مايك:چيزي هم دستگيرت شد؟
هلگا:اون مغازه يك "رازدار"داره!
مايك: شوخي ميكني...چون اگه اينجوري بود كه ما پيداش نميكرديم!
هلگا:يك نوع افسون پيشرفتست كه فقط اگه كسي قسط حمله داشته باشه عمل ميكنه!
مايك:بابا اين سالازار ديگه كيه!
هلگا:راستي برگشتني يه سر هم رفتم پيش مايكل!گفت همين فردا صبح برميگرده سر كارش!
مايك:چه خوب...!
هلگا:ببينم شما دوتا چتون شده؟چرا اينجوريين؟اون از مايكل كه اصلا حوصله نداشت حرف بزنه...اينم از تو!چه اتفاقي افتاده؟...ببينم اصلا بليز كجاست؟جواب بازرسي شون چي شد؟...
مايك:از جواب بازرسي كه بايد بگم پن گفتش همه چيز عادي و خوب بوده! ولي خب راستش هلگا...مايك يه چيزهاي عجيب و غريبي ميگفت!
هلگا:خب اون چيزاهاي عجيب و غريب چي بود؟؟!
مايك:خب...خب.. راستش اون ميگفت كه تو...كه تو...
هلگا:من چي؟بگو ديگه!
مايك:كه تو....و كل ماجرا رو براي هلگا تعريف ميكنه!
هلگا:خب اون حالش بده يه چيزي گفته!تو كه سالمي چرا باور كردي؟
مايك:خب چرا نبايد باور كنم؟
هلگا:براي اينكه من اصلا سالازار اسلايترين كه هيچي..با تو هم نميتونم بجنگم!
مايك:خب بايد ياد بگيري!
هلگا:برو بابا...شماها هم دلتون خوشه ها!حالا اصلا مگه آدم قطعي بود كه اون از من بترسه؟خود تو مايكل از من ترسناكترين!
مايك:ببي....
-فكر نميكنم!
هلگا:چي رو فكر نميكني مايك؟
-من گفتم...نه مايك!
هلگا كه پشتش به در بود و در را نمي ديد با ترس و لرز به مايك نگاه كرد كه از ترس خشكش زده بود و به در خيره شده بود!
-گفتم من بودم نه مايك!
هلگا:ريش مرلين به دادمون برسه....سالازار اسلايترين!

=================================
آيا سالازار اسلايترين همه را ميكشه؟
آيا هلگا و مايك بر اسلايترين پيروز ميشن؟
آيا اين يك شوخي مسخرست؟
آيا شون و مايكل و بليز به كمكشان ميايند؟

ادامه دارد........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 25 آبان 1384 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
و پشت میزش چپه شد.


هنوز کمتر از دو دقیقه بود که پشت میزش رفته بود که یکی در زد.

مایک: بله بفرمائید تو........

شون در رو باز کرد منم قربان.........

مایک: چیه چی کار داری..........

شون: می خواهم من رو از نگهبانی برداری و جزو گروه اجرایی بذاری.

مایک: چی میگی؟؟؟؟!!!!!!!

شون: من سابقه ام خیلی خوب بود... ولی با نگهبانی سابقه ام خراب میشه....

مایک: باشه... قبول ... بیا اینم کلید دفترت....

شون: بی نهایت ممنونم... و از دفتر خارج شد...

مایک: تازه می خواست استراحت کنه که در دوبازه باز و شد و ....


ادامه دارد......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: ژاندارمری هاگزمید
سلام
میدونم من خودم نمایشنامهم خودم خوب نیست ولی اینجوری که من همه اینو خوندم 99 درصدش دیالوگ بود
--------------------------------
مایک:اینکه نمیشه یعنی هلگا مئاون من میتونه سالازار رو از بین ببره
مایکل:شاید بتونه ولی هنوز اونقدر قدرت نداره که سالازار بزرگ رو از بین ببره
مایک تا میاد از اتاق خارج بشه در و که وا میکنه هلگا پرت میشه تو
مایک:تو داشتی حرفای مارو گوش میکردی
هلگا:نه بابا یه مگس بود رو در من میخواتم اونو بکشم
مایک:اهان
مایک و هلگا از بیمارستان خارج شدند
همینجور که داشتن میرفتن یکدفعه
ادریان ظاهر میشه جلشون
هلگا:من فعلا برم یه جا کار دارم
مایک:نه بابا هلگا وایبسا با هم بریم
ولی دیر شده بود هلگا به سرعت رفته بود
خلاصه یه گرد خاکی بلند شد
(این قسمت توسط اداره سانسورات وزارت حذف شد )
مایک رفت تو ژاندارمری
و ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 آبان 1384 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان صدایی از طرف جنگل شنیده شد
ناگهان مایک روی زمین افتاد چشماش تار می دید.صداهای نا مفهومی می شنید.تووی شکمش احساس درد می کرد.
بله درسته...صدا صدای سالازار بود.
سالازار:درد کشیدن چه کیفی داره.حال می کنی نه
مایک می خواست جوابشو بده اما نمی توونست حرفی بزنه.
سالازار:برنامم داشت درست پیش می رفت...اما اوون دختره
نقشمو بهم زد...حیف شد چه خوابهایی برای شما دیده بودم
....حیف
ناگهان صدایفریاد دختری بگوش مایک رسید.بلافاصله سالازار
غیب شد.عجیب بود با رفتن اوون حالش بهتر شده بود.مایک
می توونست اطرافو ببینه....از جای خودش بلند شد.
مایک:هلگا.....تو اینجا چه کارمی کنی؟
هلگا:من مایکلو به بیمارستوون رسوندم بعد برگشتم چون فکر
می کردم به کمک احتیاج داشته باشی.
مایک:خوب موقعی رسیدی
هلگا:سالازار می خواست بکشتت...نه...من نمی توونستم
اشتباهی که برای مایکل انجام دادمو تکرار کنم.
مایک:راستی حال مایکل چه طوره
هلگا:از منو تو بهتره
مایک:باید بریم بیمارستان..با مایکل کار دارم
هلگا:اول باید یه کم استراحت بکنی....
مایک:نه...کارش دارم
مایک و هلگا به طرف بیمارستان در حرکت بودند.بعد از اینکه به بیمارستان سنت مانگو رسیدندوارد اتاق مایکل شدند
مایک:سلام مایکل.چه طوری رفیق
مایکل:بد نیستم...خوبم
مایک شروع به تعریف کردن اتفاقات چند ساعت پیش کرد..
مایک:راستی کی مرخص می شی
مایکل:دکتر گفت که ...
هلگا:گفت که چند روزی باید بستری باشی
مایکل:هلگا اگه می شه وسط حرفای من نپر...داشتم می گفتم
من فردا مرخص می شم.
مایک:خووبه
مایکل:راستی یه کار خصوصی باهات دارم
مایک:خوب بگو
مایکل:هلگا اگه می شه ما رو چند دقیقه تنها بذار...
هلگا:باشه..اما یعنی حرفت انقدر خصوصی که نمی توونی در جلوی من بگی....
هلگا که ناراحت شده بود از اتاق بیرون رفت و درو محکم بست.
مایکل:من فهمیدم که سالازار از چی می ترسه
مایک:شوخی می کنی.....بگو گوش می دم.
مایکل:اوون از هلگا می ترسه
مایک:چرا از هلگا؟
مایکل:چراشو نمی دوونم اما توی داستانی که گفتی سالازار با
شنیدن صدای هلگا غیب شد..
مایک:اره
مایکل:در واقع تنها هلگا می توونه انوو از بین ببره





==========================
این داستان ادامه دارد.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 آبان 1384 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
مایک چوبدستیشو در آورده بود.

هلگا: نه..نه...اون زنده است...

مایک: فورا ببرش بیمارستان سنت مانگو....

هلگا مایکل رو با اتوبوس شوالیه به سنت مانگو برد....

اما در این میان لوری تنها در مقابل مردی که صورتش نامعلوم بود..
ایستاده بود...
مرد صورتش را کنار زد....
سالازر اسلیترین .... خودش بود...

سالازر: تو جرات کردی جلوی من وایستادی... پس نشان میده شهامتت زیاده ولی من می کشمت..
بدون هیچ مطلعی اخگری قرمز به سوی لوری فرستاد...

اما نه لوری سریع تر از این حرفا بود... با یک شیرجه به روی هوا و فرستادن طلسم خلع سلاح بدون کوچک ترین سختی ای اسلیترین رو تسلیم خودش کرد...

این باور کردنی نبود....

اسلیترین که به عقب افتاده بود از جاش برخاست تو در یک چشم به هم زدن غیب شد و از نظر ناپدید شد....

لوری که خودش تعجب کرده بود که چطور اسلیترین رو شکست داده ناگهان .......

=============================
ادامه دارد........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 23 آبان 1384 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان هلگا وارد شد
مایک:مگه نگفتم برید خوونه هاتون
هلگا:چراگفتی....اما یه اتفاقی پیش اوومده
مایک:چی شده بگو من طاقتشو دارم.
هلگا:خوب.......راستشو بخوای....یعنی....نمی توونم بگم......
راستش...مایکل...مایکل....مرد
مایک:شوخی با مزه ای بود...هه..هه...هه...
هلگا:شوخی نیست....می دوونم ناراحت کنندس اما حقیقته
مایک:مگه می شه یعنی رفیق عزیزم مرد....نه...چه جور این اتفاق افتاد
هلگا:من...من..داشتم به خوونه میرفتم که صدایی شنیدم
رفتم به طرف صدا...دیدم که مایکل با سالازار اسلیتیرین درگیر شده
من می خواستم برم کمک مایکل که متوجه شدم مایکل منو دیده
به من اشاره کرد که فرار کنم منم با....اینکه....فرار کردم
مایک:پس معلوم نیست که اوون مرده شاید پیروز شده که امکانش
صفره....شایدم فرار کرده
هلگا:خدا کنه زنده مونده باشه....
مایک:منو ببر به محل حادثه.
هلگا:چشم قربان
مایک با هلگا شروع به حرکت کردن کردند وبعد از حدود نیم ساعت
به محل حادثه رسیدند.
واقعا جالب توجه بود انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود سکوت همه جا رو پر کرده بود.هلگا اوونچه رو که دیده بوود به مایک گفت مایک هم دنبال سرنخی مبنی بر زنده مووندن مایکل زنده هست می گشت.اما هیچی پیدا نکرد.شاید مایکل واقعا مرده باشه...اما چرا هیچ مدرکی مبنی بر درگیری وجود نداره...شاید هلگا با من شوخی کرده اما از صدای هلگا معلوم بود که ترسیده........منم بودم می ترسیدم........
در همین لحظه صدای خنده ای بلند شد...
هه..هه...ههه.همتونو نابود می کنم.....
هلگا:صدایه کی بود؟
مایک:نمی دوونم.
ناگهان جرقه ای در اسموون زده شد بلا فاصله کنار پای مایک چیزی افتاد.
هلگا:نه
مایکل در چند قدمی مایک افتاده بود
ایا اوون مرده بود یا شاید هم بیهوش شده بود



این داستان ادامه دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: دوشنبه 23 آبان 1384 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
مایک لوری با خشم میگه:

بس کنید دیگه..اسلیترین... اسلیترین... آخه اسلیترین که قدرتی نداره.. قدرت الان دست منه؟

هلگا تو گوش مایکل میکه: این رئیس دیوونه س...

مایک: شما الان چی گفتی تو گوش مایکل هلگا...جون؟

هلگا: هیچی گفتم.... گفتم... ا... خوب من...

مایک: تو چی...!!؟؟ چی گفتی؟؟؟!!

مایکل: هیچی قربان از شهامت شما تعریف کرد....

مایک: خوبه.. خواب حالا ژاندارمری تعطیله برید ... دیگه..!!

هلگا: الان ساعت 5 بعد از ظهره الان که ژاندارمری رو نمیبندن...

مایک: من رئیسم دوس دارم الان ببندم...

مایکل: خداحافظ قربان منم رفتم
بعدش هم دور شد و رفت.....

بعد هلگا بلیز و شون هم رفتند و لوری بیچاره تنها موند...

بعد از اینکه رفتند لوری با خودش تو دفتر را می رفت و حرف می زد...
می خواست بدونه که چطور میشه با لرد اسلیترین مقابله کرد که ناگهان .......


==============================
این داستان ادامه دارد.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 22 آبان 1384 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مايك و هلگا از در ژاندارمري بيرون اوومدن كه ناگهان مايك نگاش به مايكل افتاد كه داشت سوت مي زد و مي خواست وارد ژاندارمري بشه
مايك:كدوم گوري بودي الان وقت اوومدن به ژاندارمريه
هلگا:مگه تو اينو هم استخدام كردي
مايك:مگه اشكالي داره؟
هلگا:نه اشكالي نداره اما اوون تا مارو ديوونه نكنه دست از سر ما بر نمي داره
مايك:نه بابا به نظر مي ياد پسر اروومي باشه.
هلگا:جوجه رو اخر پاييز مي شمرن.
در حاليكه داشتن جرو بحث مي كردن مايك نگاهشو به طرف مايكل برگردوند تا تنبيهش كنه كه مايكلو نديد.
در همون لحظه صدايي از توي ژاندارمري بلند شد.
هلگا:واي نه.....ديدي گفتم بدبختمون ميكنه
مايك كه ديگه حوصله جروبحث با هلگارو نداشت سريع رفت تو تا ببينه چه خبر شده.
مايكل:الان داغونت مي كنم.
بليز:اگه جرات داري فقط يه قدم بيا جلو.....اخ خيلي نامردي حالا كه اينطور شد بگير.
مايكل:اخ......از پشت خنجر ميزني....بگير تا اوومد مشته ديگه اي بزنه احساس كرد لوله ي تفنگ رو شقيقشه.
مايك:اگه دست از پا خطا كني يه تير مي زنم تا يكي از اين جوونورا كم بشه.
مايكل:بابا اوون اول شروع كرد اي......
بليز:دروغ ميگه....اوون اول شروع كرد
مايك:چرا زديش
مايكل:چون چو تو حق برادرم خيانت كرد
هلگا:چه ربطي داره...
مايكل:اوه راست مي گه
مايك:راست مي گه...زدي پسر مردمو داغون كردي حالا مي گي راست ميگه.بندازمت حبس.
مايكل:ناسلامتي منو تو با هم رفيقيم.....دستت درد نكنه
مايك:يه بار ديگه بگي من با تو رفيقم يه تير ميزنم تو پيشوونيت.
مايكل:بابا مگه نشنيدي بخشش از بزرگانه....اگه مي شه منو ببخش ...ديگه از اين اشتباه ها نمي كنم.
مايك:باشه اما اين اخرين باره...در ضمن چرا انقدر دير اوومدي سر كار.
مايكل:اگه بهتون بگم باور نمي كنين
مايك:خودتو لوس نكن بگو چي شده
سالازار اسليتيرين برگشته
هلگا:ديدي گفتم سالازار برگشته بيا مايكلم اوونو ديده
مايك:تو كه چند دقيقه پيش مي گفتي كه اوون ديوونس
مايكل نگاهي به صورت هلگا كرد كه صورتش سرخ شده بود
گفت:دستت درد نكنه.
هلگا:حقيقت تلخه
مايك:بابا ول كنين....مايكل بقيه ي داستانو بگو
مايكل:داشتم مي گفتم اوون به من حمله كرد منم با تمام تلاش
خود و با تفكر و خلاقيت تمام و.......در رفتم
مايك:خسته نباشي..
مايكل:اگه مي شه ترفيع درجه بدين چوون مي دووني من باهات رفيقم و همون طور كه گفتم با سالازار اسليتيرين نبرد كردم
مايك:باشه......شون از اين به بعد تو تو دفتر مايكل مشغول مي
شي اوونم جاي تو رو به عنوان نگهبان مي گيره
مايكل:نه نه ترفيع درجه نمي خوام...مي دووني كه من ادم قانعيم
مايك:ترفيع نمي خواي...باشه شون فعلا دست به كار نشو هنوز مايكل سر جاي خودش هست
مايكل:دستتون درد نكنه قربان.
مايك:هلگا بيا بريم تا با هم درباره ي اين موضوع تحقيق كنيم راستي مايكل تو هم همراه ما مياي چون مي ترسم وقتي برگشتم
ژاندار مري اي وجود نداشته باشه


اين داستان ادامه دارد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 22 آبان 1384 19:00
نمایش جزئیات
آفلاین
همانطور که قرار بود هر چتد وقت یک بار اعضای ژاندامری رو بگم این بارم میگم چون تازه وارد و جدید داریم:

رئیس ژاندارمری: مایک لوری
مئاون ژندارمری: هلگا هافلپاف
گروه اجرایی: مایکل دیگوری- بلیز زابینی- شون پن(نگهبانی)

=================================

قرارمون این بود که اینجا نمایشنامه بنویسی نه اینکه هی بیای اعضای ژاندارمری رو معرفی کنی.دفعه دیگه اگه از اینجور پستا ببینم ژاندارمری رو کلا پاک میکنم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: ژاندارمری هاگزمید
ارسال شده در: یکشنبه 22 آبان 1384 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
از آخرين نمايشنامه كه توسط مايك جان نوشته شد ادامه ميدم!

==================================
مايك توي فكر حرف گوش كني پن بود كه.....
بليز بايد مي زاشتي دستگيرش ميكردم..اه
بليز:آخه به چه جرمي؟
هلگا:اونش ديگه...
مايك:چه خبرتونه بابا؟چرا اينقدر دير برگشتين؟مغازهه دو تا كوچه اون ورتر بودا!
بليز:قربان ما داشت....ا..هلگا چرا نيشگون ميگيري؟ ...
هلگا:ا...چيزه قربان..ما رفتيم اونجا...نميدونين چه خبر بود...تازه اون جنه هم نميدونم هوكي بود؟چي بود؟قربان چوبدستي داره!
مايك و بليز:
مايك:وا...بليز تو ديگه چرا تعجب كردي مگه شما دوتا باهم نبودين؟
بليز:آخه داره خالي ميبنده قربان!
هلگا:بليز يه بار ديگه با من اينجوري صحبت كنيا...مثلا من مافوق تو هستم! .....
بليز:بله قربان!...
مايك:آخرش چي شد؟
هلگا:آخه خب قربان اگه بگم باورتون نميشه...ما اونجا سالازار اسلايترين رو ديديم!
مايك: آخه چرا چرت و پرت ميگي دختر؟اونكه الان استخوناشم پوسيده!
بليز:ده..خب منم همين رو ميگم ديگه!
هلگا:قربان اون برگشته...اسلايترين رو ميگم!ما رفتيم اونجا...من ديدم كه اون جنه چوبدستي دستشه و حتي بليزم ديد ولي وقتي اومدم دستگيرش كنم اسلايترين يكدفعه اونجا ظاهر شد و ما با هم درگير شديم و اونا تونستن كه حافظه بليز رو اصلاح كنن و بيهوشش كنن و من فرار كردم بعدش از پشت بهشون حمله كردم و حافظشون رو درست كردم..الان اونا نميدونن كه من و بليز رفتيم اونجا!
مايك و بليز:
مايك:من واسه ي اين چرت و پرتهايي كه تو ميگي ازت مدرك ميخوام و اگه نداشته باشي به بهونه اينكه جنون گاوي داري اخراجت ميكنم!
هلگا:قربان من اين رو از اونجا آوردم كه به عنوان مدرك به شما نشون بدم!ويك تيكه كاغذ رو يواشكي ميده به مايك!
بليز:اون چي بود؟
هلگا:در سن تو نمي گنجه!هي...ناراحت نشو شوخي كردم...ولي يه چيز محرمانهست!
مايك:واي خداي من...خلاف به اين بزرگي اونم تو بخش من؟همشون رو ميكشم!
هلگا:ديدين گفتم قربان؟
بليز:به منم بگين!
مايك:بعدا...سربازرس؟
هلگا:بله قربان؟
مايك:من و تو بايد بريم يه سري به اين مغازه بزنيم...بليز..تو بمون و به كسايي كه درخواست شغل دارن فرم بده چون ما با اين نيروي كم نميتونيم مبارزه كنيم بايد نيرو داشته باشيم...و پن؟هي پن؟كجايي؟
شون:بله قربان؟
مايك:تو تا من حاظر ميشم از هلگا يك مجوز بگير و برو تمام محلهاي اداري و مسكوني هاگزميد و بررسي كن!خب؟
پن:اطاعت ميشه قربان!
مايك:پس هلگا تو كار اين رو راه بنداز تا من بيام!
پن و هلگا و بليز:

====================================
مايك عزيز من نميدونستم كه بايد برم واقعا بازرسي كنم يا نه؟براي همين رفتم مغازهه رو بازرسي كردم البته اونجا پست نزدم ولي پستهاش رو خوندم و هر اتفاقي رو كه اونجا افتاده بود توي اين نمايشنامه نوشتم!
در ضمن فكر كردم كه بد نباشه بعد از اين همه مدت كه از افتتاح ژاندارمري گذشته يك ماموريت داشته باشيم و باري همين موضوع رو اين طوري انتخاب كردم!ولي ميل خودتونه هرجور كه ميخواين ادامش بدين!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.