جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  332 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
فروشگاه لوازم جادویی با مديريت كتي بل
ارسال شده در: شنبه 13 اسفند 1384 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
*************************************************************
و......
ایگور عین جنازه میفته کف زمین.....
کتی: یعنی مرده؟؟؟
آلبوس:قد نخود نمی فهمی....خب IQ با این قدرتی که این زد تو سرش
کارکاروف که سهله...، مایک لوری ه با اون قدرت و عظمتش می مرد....
یهویی در مغازه باز میشه....
مایک لوری عین پرنده با شتابی بالا فورا در رو می بینده و می دوه طرف آلبوس
و با جدیت تمام جلوش وای میسته و میگه:
هوم....من از دیاگن رد میشدم و از کنار مغازه شما هم رد شدم که اول مباحثی راجع به
مرده و مردن شنیدم....بعدش هم اسم خودم رو....
اندرومیدا: ببینم تو چطوری شنیدی....درب و دیوار این مغازه افسون شده و صدایی
ازش بیرون نمیره....
لوری: به راحتی....چون من خودم خنثی گر افسونم....
آلبوس: اهوم...اهم...ببخشید...مایک ما اینجا یک قاتل داریم....
کتی آروم گفت: خفه شو...آلبوس...
آلبوس: چیزی گفتی عزیزم....
کتی: نه...نه..هیچی به جون..جون آل..آلبوس...
لوری: قاتل و مقتول رو معرفی نمائید...دامبلدور....
آلبوس: البته کارآگاه...اندرومیدا که اینجا وایستاده قاتل و این یارو که اینجا افتاده و میگه
کارکاروف ام هم مقتوله.....
لوری: کارکاروف؟؟؟ سپس به سمت جنازه میره...نگاهی به صورتش می کنه...سپس فوری
رویش را به سمت آلبوس بر می گردونه و میگه:
آهان خودشه....خود کارکاروف تحت تعقیبه...و الان هم بیهوش تشریف داره....گفتی که کتکش زده
و تو بهش میگی قاتل؟؟؟؟!!!!!
آلبوس که داشت با صدای آرام با کتی و اندرومیدا درباره ی قاتل بودن اندرومیدا
صحبت می کرد متوجه سوال لوری نشد....
لوری با صدای بلند تر گفت:
گفتم کی به اصطلاح قاتله....
آلبوس این بار رویش را به سمت لوری چرخاند و گفت:
اندورومیدا...همین که اینجا کنارم وایستاده....اما به "اصطلاح یعنی چه؟؟؟
و به اندرومیدا اشاره کرد....
لوری سرفه کرد و گفت:
چون که ایشون نمرده ..پس قاتل نیستند..به علاوه این کسی که اینجا افتاده خود کارکاروف
دیوانه و تحت تعقیب وزارت است....
لوری رویش را به طرف اندرومیدا کرد و به طرفش را افتاد که در میانه ی راه سر
جایش ایستاد چون درب مغازه باز شد و نگاهش را به سمت درب چرخاند........

ادامه دارد...................................................
****************************************************************

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
Re: فروشگاه لوازم جادویی با مديريت كتي بل
ارسال شده در: شنبه 6 اسفند 1384 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تا مرد چهره ان دو رو دید فریاد زد اندرومیدا و کتی
اندرومیدا بابا البوس ما رو از ترس کشتی
کتی:قیافه این بوق که ترس نداره حد اقل اگه مایک لوری بود شاید یه ذره میترسیدیم
اندرومیدا:خدا ازت نگذره پشت مردم حرف میزنی واقعا که ...
کتی:من باید برم بیرون الان میام کاری ندارین؟
الوس:کجا؟
کتی:باز این بوقی حرف زد
البوس:امشب بیا خونه انقدر میز...
کتی:چی؟
البوس:با این مگسه بودم(سوژه قدیمی)
کتی بیرون رفت
3 ساعت بعد
دوباره در باز میشه و شخصی با ردای سبز وارد میشه
اندرومیدا:شما؟
ایگور:من؟
البوس:نه من!
ایگور:ایشون البوس دامبلدور هستن
ملت بیرون مغازه و تو مغازه:
بابا شوخی کردم من ایگور کارکاروف هستم متولد...
اندرومیدا در همین موقع صندلی که روش پر خاک بود و اشیای شیشه ای روی ان قرار داشت بالا میاره و میزنه تو سره ایگور
البوس:بابا قدرت
و ....
========================
چدت و پرت شد نه؟
اگه اینجا فعال بشه بهتر میزنم الان وقت نداشتم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: فروشگاه لوازم جادویی با مديريت كتي بل
ارسال شده در: پنجشنبه 4 اسفند 1384 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
دینگ...دونگ...دنگ...دینگ...دونگ..پلق!!!
عقربه های طلایی رنگ اخرین ساعت سالم باقی مانده روی دیوار سفید مغازه هر کدام به طرفی پرت شدند.همه جا را گرد و خاک گرفته بود.نه از داخل بیرون دیده می شد و نه از بیرون داخل.شیشه ها از بس تمیز نشده بودند شباهت فوق العاده ای به مقوا پیدا کرده بودند.با همه ی این ها دو نفر در مغازه بودند.
"نکن!!...بهت می گم به اون دست نزن!!"
"اخه به تو چه؟..هان؟به تو چه ربطی داره؟"
"ساکت!!...انگار یکی داره میاد تو!"
در به ارامی باز شد.بعد از روز ها، ساعت ها یا ماه ها بالاخره نوری به داخل تابید.یک نفر جلو در ایستاده و سایه اش بر کف گرد و غبار گرفته ی مغازه افتاده بود.صدای مردانه ای در مغازه پیچید.
"کسی این جاست؟..من مطمئنم صدای یک نفر رو شنیدم!"
در را بست و چوبدستیش را بالا و اماده گرفت.با احتیاط قدم برداشت.یک شنل قرمز که در تاریکی می درخشید نظرش را جلب کرد.به سمت ان رفت و با دیدن دو نفر پشت یک سری از وسیله های فروش نرفته ی مغازه تعجب کرد.
"شما ها کی هستین؟"
هر دو نفر به ارامی بلند شدند.یکی از ان ها شنل قرمز براقی و دیگری شنل مشکی بسیار بلندی پوشیده بود.صورت هیچ کدام مشخص نبود.اما معلوم بود که با عصبانیت به هم نگاه می کردند.کسی که شنل سیاه را پوشیده بود با صدای ریز و زنانه ای گفت :اخه قرمز هم شد رنگهان؟اخه اینم شد رنگ؟نمی شد امروز یه رنگ دیگه می پوشیدی؟
"به تو چه!!"
"ببین الان ممکنه توی دردسر بیفتیم و همه اش تقصیر توئه!!"
"ساکت باش!!"
"اما..."
"بسه!!"
هر دو از جا پریدند.مرد با دستش به ان ها فهماند که به سمت دیگری بروند تا او بتواند ان ها را بشناسد.ان ها به هم نگاهی کردند و با تکان دادن سرشان به سمت دیگر مغازه رفتند.

------------------------------------------------------------------

من اینو زدم شاید فرجی بشه این جا فعال بشه!!اگه فعال شد که چه خوب نشد هم که دیگه......!!می دونم خوب نیست اما اگه این جا فعال بشه من هم نمایشنامه های بهتری می زنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: فروشگاه لوازم جادویی با مديريت كتي بل
ارسال شده در: شنبه 29 بهمن 1384 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
اندرومیدا ی عزیز
بابا من ادریان و ارماندو هستما که شناسمو عوض کردم
جونه من بیا دوباره دو سه نفر دیگرو پیدا کنیم این تاپیک رو راه بندازیم
جونه من داستانش خیلی قشنگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: فروشگاه لوازم جادویی با مديريت كتي بل
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 دی 1384 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
من هر چی می گم پاک کنین این جا رو می گین نه!!بابا این جا طلسم شده!!
این جا فقط باید خاله بازی زده بشه و ما هم که اصلا(!)بلد نیستیم!!
چه توهمی می شه این جا راه بیفته!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: فروشگاه لوازم جادویی با مديريت كتي بل
ارسال شده در: جمعه 25 آذر 1384 20:59
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور در حالی که با دستش جلو صورتش را گرفته بود اهسته به اندرو اشاره کرد تا ...
اندرو : اهم!بچه ها!زاخی دست کتی رو ول کن!
زاخی و کتی هر دو مات و متحیر ایستاده بودند و به اندرو زل زده بودند.(این که الان گفتم یعنی چه؟)
"خب....فرزندان من!من دیگه باید برم!این محیط برای من زیاد مناسب نیست!.."
و غیب شد.
"خب..بسه دیگه!!زاخی!تو می خوای باور کنی که کتی ایوانا هست یا نه؟.."
زاخی در حالی که به کتی نگاه می کرد سرش را به نشانه ی معتدل تکان داد(چه جوری به ما ربطی نداره!ما داخل این جور موارد نمی شیم!)
"اییییییییش!"
"سلام!"
"تو دیگه کی هستی؟"
"منو دامبلدور فرستاده این کاغذ رو بدم به اندرومیدا بلک!"
"بده ببینم!"
خداحافظ"
و غیب شد.(چی بود و چه شکلی بود به ما ربطی نداره!و چی شد هم همینطور!)
اندرو در حالی که می خندید نامه رو پاره کرد و با خوشحالی گفت : چه قدر ما احمقیم!برای این که ثابت کنیم کتی همون ایوی هستش یه ورد وجود داره!...و وردشم اینه که...اینه که...وای یادم رفت!...چرا من کاغذ رو پاره کردم؟

----------------------------------------------------------------

چه قدر چرت نوشتم!!اینو نوشتم این موضوع رو سر هم بیاریمش که زیادی عجیبه نمی شه چیزه زیادی در باره اش نوشت!!
من برم چرت نویس بشم موفق می شم نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
فروشگاه لوازم جادویی با مدیریت کتی بل!(با کمی اصلاح!!!)
ارسال شده در: یکشنبه 20 آذر 1384 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخی بر و بر کتی رو نگاه میکنه!

کتی:د بگو دیگه!

زاخی:نخیر! قلبم برای ستاره میزنه!اصلا کتی برای چی برگشتی؟!من زن و بچه دارم بذار برم ایوانا منتظرمه....

کتی که معلوم بود از دست زاخی حرصش گرفته و کم مونده منفجر بشه گفت:نفهمیدی؟!؟نه!هنوز باور نکردی!اصلا به درک!چرا باید خودمو بکشم تا باور کنی!

و درحالی که از عصبانیت داشت گریه میکرد رفت!(حالا کجا رفت خودش میدونه!)

اندرو یه جور بدی به زاخی داشت نگاه میکرد!

اندرو:برو دنبالش دیگه!آخه چقدر تو ماستی!طفلکی کتی!طفلکی کتی که اونو ول کرد اومد با توی کشک دوغ و بوق دوست شد!

زاخی کم کم داشت بهش برمیخورد! دامبلدور با علاقه به آسمون نگاه میکرد:
_ تو از کی تا حالا ستاره دوست داری؟!؟

بالاخره زاخی قصه ما(!) تصمیم گرفت بره دنبال نامزد و زن و عشق سابقش.....!

_ کتی!آهای کتی وایسا.....

_چیکار داری؟ولم کن بذار برم....

------------------------------

این آخرش خیلی بد تموم شد!دیدم داره دوباره خاک میخورده اومدم یه پست پروندم!


راستش اره...! آخرش بد بود..!شبیه این قصه هایی بود که مامانا شبا واسه بچه هاشون تعریف میکنن..!

ولی در کل بد نبود...قبلیه رو بیشتر پسندیدم....طنزش هم که خوب بود... در کل خوب بود!

نمره از بیست: 16.75

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1384/9/20 21:43:08
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1384/9/25 0:50:29
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1384/9/25 1:00:13
!!Let's rock 'n' ROLE

Re: فروشگاه لوازم جادویی با مديريت كتي بل
ارسال شده در: دوشنبه 7 آذر 1384 21:31
نمایش جزئیات
آفلاین
پشت سر اندرو دامبلدور بود كه داشت ميومد!

دامبلدور در حاليكه فوكس رداشو تو هوانگه داشته بود!!!(حالا چيكار دارين چرا! يه چيزي شده ديگه! ) و در حاليكه سگرمه هاش بدجور بوق بوقي تو هم رفته بود مياد وايميسته جلو زاخي و كتي!

- بل!!! زود بگو چه خبره! كفترم گفت داري به زاخاياس دست درازي ميكني! دستتو بكش! پاشو بچه! تو خجالت نميكشي نشستي ترك جاروي اين صاب مرده!!! تو...

-پروفسور...

- ببين دخترم! ادم تو اين سن بايد مواظب باشه! زاخي الان تو سن رشد!!!! قرار داره! نوجونه! زود اغفال ميشه! زاخي...

تاپ تاپ!

دامبلدور: اين ديگه چي بود؟
زاخي: خودش بود!اىن همون پي پيكوپتره!!!

در اين ميان كتي بدجور به زاخي داره نگاه ميكنه!

زاخي: ها خانوم؟؟؟ چيه داري نگاه ميكني؟؟؟ اومدي تركم نشستي بس نبود حالا داري نگاهم ميكني!

كتي همچنان نگاه ميكنه!

زاخي روشو برميگردونه!( بچم حيا داره!)

كتي زل زده هنوز!

يدفعه زاخي منفجر ميشه!

-سن اوتانميسان! حيان يوخده! باخما منه! اوزوچوندر! گز پيس ده!
(از اينكه زاخي تركي رو از كجا ياد گرفته اطلاعات دقيقي در دسترس نيست! )

و اينبار كتي هم منفجر ميشه!

-صداي قلبت بود زاخي! قلبت دوباره واسه من زد! واسه من بود نه! واسه من بود ديگه اره! بگو واسه من بود!!!


____________________________

اين چرت ترين رول تو تمام عمرم بود...ترجيح ميدم خودم پاكش كنم...با اينحال رون لطفا نقدش كن!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: فروشگاه لوازم جادویی با مديريت كتي بل
ارسال شده در: دوشنبه 7 آذر 1384 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخی مات و متحیر با صدایی اهسته پرسید : اون چی بود؟یه وسیله ی مشنگی نبود؟
کتی با دست به پیشانیش کوبیده و در حالی که می خندید گفت: اهان!تو نمی دونی؟نه که نمی دونی!.....
و روی زمین نشست.اشک در چشمانش حلقه زده بود( حالا الکی بود یا نبود به خودش مربوطه ها!)
زاخی که تازه به خودش اومده بود به سمت اون رفت اما جرات نشستن پهلوی اونو نکرد.
"خب...مگه چی شده؟"
کتی که مشخص بود سعی می کرد نخندد و قیافه ای ناراحت به خودش بگیرد گفت" به یه شرطی بهت می گم!...به این شرط که هر چی بهت گفتم باور کنی!"
و منتظر جواب زاخی شد.زاخی مانند یک {...} رام شده (واقعا ببخشید!چیزه دیگه ای به ذهنم نرسید!)کنار کتی نشست و اون شروع به توضیح دادن کرد.
" خب..من بهت گفتم ایوانام تو هم باور نکردی!اما باید باور کنی!"
زاخی بدون هیچ عکس العملی به کتی نگاه می کرد.کتی که منتظر بود چیزی بگه اما با قیافه ی اون فهمید که نفهمیده ادامه داد.
"نفهمیدی؟...خب باشه!..من و این اندرو ایی که الان پشت درخت ها..نه الان دزدیدنش از اینده اومدیم!...ببین منم همه چیز رو کامل نمی دونم!..همه اش کارهای اندروهه!...صبر کن اون بیاد برات می گه!...حالا فهمیدی؟"
زاخی که با دستش پشت گردنش را می خاراند سرش را به نشانه ی اره پایین اورد.
" افرین پسر خوب!....اندرو بیا!"
اندرو از پشت یه درخت ها بیرون اومد.اما حالت صورتش خوشحال نبود.کتی با مشاهده ی کسی که پشت سر اون می اومد جیغ کوتاهی کشید.
----------------------------------------------------------------
من از روی این دوبار هم نخوندم!وقت نشد!شرمنده!فقط لطفا یه پستی بزنین ادم رغبت کنه ادامه بزنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
Re: فروشگاه لوازم جادویی با مديريت كتي بل
ارسال شده در: دوشنبه 7 آذر 1384 11:00
نمایش جزئیات
آفلاین
اما انفجاری جلوی دید اندی رو می گیره...

همه جا پر از دود و غبار شده بود...
یهو.......

یه هلیکوپتر رو هوا دیده میشه. از توی هلیکوپتر 3 نفر سیا پوش بیرون میان و اندی رو با طناب می برن بالا ...و سوار هلیکوپتر می کنند و میرن...

کتی: وای...که اندی..رو بردن...وای که دزد رو بردن...
دزدای بی مصرف..الان زنگ می زن کارآگاه لوری بیاد حالتون رو بگیره....
سپس دستشو خواست به طرف تلفن ببره که....


ادامه دارد............
=================================

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im