و......
ایگور عین جنازه میفته کف زمین.....
کتی: یعنی مرده؟؟؟
آلبوس:قد نخود نمی فهمی....خب IQ با این قدرتی که این زد تو سرش
کارکاروف که سهله...، مایک لوری ه با اون قدرت و عظمتش می مرد....
یهویی در مغازه باز میشه....
مایک لوری عین پرنده با شتابی بالا فورا در رو می بینده و می دوه طرف آلبوس
و با جدیت تمام جلوش وای میسته و میگه:
هوم....من از دیاگن رد میشدم و از کنار مغازه شما هم رد شدم که اول مباحثی راجع به
مرده و مردن شنیدم....بعدش هم اسم خودم رو....
اندرومیدا:
ببینم تو چطوری شنیدی....درب و دیوار این مغازه افسون شده و صداییازش بیرون نمیره....
لوری: به راحتی....چون من خودم خنثی گر افسونم....
آلبوس: اهوم...اهم...ببخشید...مایک ما اینجا یک قاتل داریم....
کتی آروم گفت: خفه شو...آلبوس...
آلبوس: چیزی گفتی عزیزم....
کتی: نه...نه..هیچی به جون..جون آل..آلبوس...
لوری: قاتل و مقتول رو معرفی نمائید...دامبلدور....
آلبوس: البته کارآگاه...اندرومیدا که اینجا وایستاده قاتل و این یارو که اینجا افتاده و میگه
کارکاروف ام هم مقتوله.....
لوری: کارکاروف؟؟؟ سپس به سمت جنازه میره...نگاهی به صورتش می کنه...سپس فوری
رویش را به سمت آلبوس بر می گردونه و میگه:
آهان خودشه....خود کارکاروف تحت تعقیبه...و الان هم بیهوش تشریف داره....گفتی که کتکش زده
و تو بهش میگی قاتل؟؟؟؟!!!!!
آلبوس که داشت با صدای آرام با کتی و اندرومیدا درباره ی قاتل بودن اندرومیدا
صحبت می کرد متوجه سوال لوری نشد....
لوری با صدای بلند تر گفت:
گفتم کی به اصطلاح قاتله....
آلبوس این بار رویش را به سمت لوری چرخاند و گفت:
اندورومیدا...همین که اینجا کنارم وایستاده....اما به "اصطلاح یعنی چه؟؟؟
و به اندرومیدا اشاره کرد....
لوری سرفه کرد و گفت:
چون که ایشون نمرده ..پس قاتل نیستند..به علاوه این کسی که اینجا افتاده خود کارکاروف
دیوانه و تحت تعقیب وزارت است....
لوری رویش را به طرف اندرومیدا کرد و به طرفش را افتاد که در میانه ی راه سر
جایش ایستاد چون درب مغازه باز شد و نگاهش را به سمت درب چرخاند........
ادامه دارد...................................................
****************************************************************
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


چه قدر چرت نوشتم!!اینو نوشتم این موضوع رو سر هم بیاریمش که زیادی عجیبه نمی شه چیزه زیادی در باره اش نوشت!!
دامبلدور با علاقه به آسمون نگاه میکرد: