جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

آخرین گروه‌بندی‌ها

داستان های پنــچ کلمه ای!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آذر 1384 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور گفت:خب حركات دست و پاي اونها اصلاً شبیه زاخاریاس اسمیته.
هری: جدی می گین پروفسور یا شوخی می کنین ؟
دامبولدور: معلومه که جدی میگم. هری گیج شده بود و از این حرف او تعجب کرده بود. اما دیگه بحثو ادامه نداد چون وقت تنگ بود
دامبلدور گفت: به جای این که بایسیتی دنبال من بیا تا دیر نشده برسیم؟ هری به سرعت به طرف دامبلدور رفت و پشت سر او به راه افتاد در همان لحظه سر و صدایی از اطراف به گوش رسید هري به اطرافش نگاه كرد ولي چيزي نديد.... این نشانه خطرناکی برای آن ها در چنین شرایطی بود. در همين وقت چيز محكمي بر روی سر هری افتاد.
هری : آخ
دامبلدور به سرعت برگشت و واکنش نشان داد. اما قبل از اینکه کاری کند خنده ای بر لبانش نشست.چون منبع اون صدا فردی اشنا بود.
اون فرد ويزلي بود اما او تنها نبود...هری به شخصی که پشت فرد ایستاده بود نگاه کرد سپس وقتی آن فد را شناخت با هیجان گفت:اوه ، تویی ؟؟؟!!!
هري نميتونست اونچيزي رو كه ميديد باور كنه یا نه! یه چشماش اعتماد کنه.يعني درست ميديد. اين اونه يا اشتباه می دید؟..اون چارلي بود!.. که در پشت فرد پنهان شده بود هری از این کار او سر در نمی آورد..چه دليلي داشت كه چارلي خودش رو از هري و دامبلدور قايم كنه؟!ولی ناگهان مشخص شد که بدن چارلی پر از کهیر های قرمز شده.......به طوري كه انگار كلاه و دستكش قرمز تنش كرده!
-لعنت بر شیطون!
این جمله را دامبلدور خطاب به خودش گفت. چارلی : اوه ، سلام . چیزی نیست خودتون را ناراحت نکنید !!
فرد: چی چی رو چیزی نیست.آبله اژدهایی گرفته. بس که اژدها بازی کرده
چارلی: اژدها بازی چیه فرد؟؟؟ آخه دیدی کسی را که با اژدها بازی کنه ؟
راست ميگم ديگه.چند بار گفتم با اژدها بازي نكن....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=000066]من ديگه تو امضام هيچي نميزارم. هيچي هم نميگم.
به يه نوع ج�
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آذر 1384 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
هري..هري آرم باش مي دونم..هري..آروم پسرم.. هری سرش را تکان داد و گفت: چطور می توانم آرام باشم در صورتی که... دامبلدور حرف او را قطع کرد و گفت: هنوز دیر نشده چند قدمی جلو رفت و گفت: دنبالم بیا.هري گفت:قربان شما فكري دارين؟!.دامبلدور در کمال آرامش چشمکی به او زد و گفت: البته. این تازه پرده اول نمایش بود. هری گیج شده بود نمی دانست چه بگوید. در دلش به همت والای دامبولدور آفرین می گفت. با شادی خاصی گفت: پیش به سوی نابودی والدمورت. و با امید فراوان به راه افتادند. امید در دل هری موج میزد ...پرسيد:قربان مي شه....مي شه يه خورده ار اينفري ها برام بگين؟! دامبلدورگفت : اینفری ها ... ؟!! هری سرش را به علامت مثبت تکان داد
دامبلدور كه تعجب كرده بود گفت:خب..اينفري ها.. اما هری گفتن آن ها... نه... من مجبورم اینو ازت بپرسم ... اسم آن ها را از کجا شنیده ای؟
هری: خب راستش پروفسور توی پیام امروز نوشته بود.اون ها دیروز 4 تا شونو پیدا کردند اما چجوری می شه اونا رو تشخیص داد؟..
دامبلدور گفت:خب حركات دست و پاي اونها اصلاً شبیه زاخاریاس اسمیته.
هری: جدی می گین پروفسور یا شوخی می کنین ؟
دامبولدور: معلومه که جدی میگم. هری گیج شده بود و از این حرف او تعجب کرده بود. اما دیگه بحثو ادامه نداد چون وقت تنگ بود
دامبلدور گفت: به جای این که بایسیتی دنبال من بیا تا دیر نشده برسیم؟ هری به سرعت به طرف دامبلدور رفت و پشت سر او به راه افتاد در همان لحظه سر و صدایی از اطراف به گوش رسید هري به اطرافش نگاه كرد ولي چيزي نديد.... این نشانه خطرناکی برای آن ها در چنین شرایطی بود. در همين وقت چيز محكمي بر روی سر هری افتاد.
هری : آخ
دامبلدور به سرعت برگشت و واکنش نشان داد. اما قبل از اینکه کاری کند خنده ای بر لبانش نشست.چون منبع اون صدا فردی اشنا بود.
اون فرد ويزلي بود اما او تنها نبود...هری به شخصی که پشت فرد ایستاده بود نگاه کرد سپس وقتی آن فد را شناخت با هیجان گفت:اوه ، تویی ؟؟؟!!!
هري نميتونست اونچيزي رو كه ميديد باور كنه یا نه! یه چشماش اعتماد کنه.يعني درست ميديد. اين اونه يا اشتباه می دید؟..اون چارلي بود!.. که در پشت فرد پنهان شده بود هری از این کار او سر در نمی آورد..چه دليلي داشت كه چارلي خودش رو از هري و دامبلدور قايم كنه؟!ولی ناگهان مشخص شد که بدن چارلی پر از کهیر های قرمز شده.......به طوري كه انگار كلاه و دستكش قرمز تنش كرده!
-لعنت بر شیطون!
این جمله را دامبلدور خطاب به خودش گفت. چارلی : اوه ، سلام . چیزی نیست خودتون را ناراحت نکنید !!
فرد: چی چی رو چیزی نیست.آبله اژدهایی گرفته. بس که اژدها بازی کرده
چارلی: اژدها بازی چیه فرد؟؟؟ آخه دیدی کسی را که با اژدها بازی کنه ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آذر 1384 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هري..هري آرم باش مي دونم..هري..آروم پسرم.. هری سرش را تکان داد و گفت: چطور می توانم آرام باشم در صورتی که... دامبلدور حرف او را قطع کرد و گفت: هنوز دیر نشده چند قدمی جلو رفت و گفت: دنبالم بیا.هري گفت:قربان شما فكري دارين؟!.دامبلدور در کمال آرامش چشمکی به او زد و گفت: البته. این تازه پرده اول نمایش بود. هری گیج شده بود نمی دانست چه بگوید. در دلش به همت والای دامبولدور آفرین می گفت. با شادی خاصی گفت: پیش به سوی نابودی والدمورت. و با امید فراوان به راه افتادند. امید در دل هری موج میزد ...پرسيد:قربان مي شه....مي شه يه خورده ار اينفري ها برام بگين؟! دامبلدورگفت : اینفری ها ... ؟!! هری سرش را به علامت مثبت تکان داد
دامبلدور كه تعجب كرده بود گفت:خب..اينفري ها.. اما هری گفتن آن ها... نه... من مجبورم اینو ازت بپرسم ... اسم آن ها را از کجا شنیده ای؟
هری: خب راستش پروفسور توی پیام امروز نوشته بود.اون ها دیروز 4 تا شونو پیدا کردند اما چجوری می شه اونا رو تشخیص داد؟..
دامبلدور گفت:خب حركات دست و پاي اونها اصلاً شبیه زاخاریاس اسمیته.
هری: جدی می گین پروفسور یا شوخی می کنین ؟
دامبولدور: معلومه که جدی میگم. هری گیج شده بود و از این حرف او تعجب کرده بود. اما دیگه بحثو ادامه نداد چون وقت تنگ بود
دامبلدور گفت: به جای این که بایسیتی دنبال من بیا تا دیر نشده برسیم؟ هری به سرعت به طرف دامبلدور رفت و پشت سر او به راه افتاد در همان لحظه سر و صدایی از اطراف به گوش رسید هري به اطرافش نگاه كرد ولي چيزي نديد.... این نشانه خطرناکی برای آن ها در چنین شرایطی بود. در همين وقت چيز محكمي بر روی سر هری افتاد.
هری : آخ
دامبلدور به سرعت برگشت و واکنش نشان داد. اما قبل از اینکه کاری کند خنده ای بر لبانش نشست.چون منبع اون صدا فردی اشنا بود.
اون فرد ويزلي بود اما او تنها نبود...هری به شخصی که پشت فرد ایستاده بود نگاه کرد سپس وقتی آن فد را شناخت با هیجان گفت:اوه ، تویی ؟؟؟!!!
هري نميتونست اونچيزي رو كه ميديد باور كنه یا نه! یه چشماش اعتماد کنه.يعني درست ميديد. اين اونه يا اشتباه می دید؟..اون چارلي بود!.. که در پشت فرد پنهان شده بود هری از این کار او سر در نمی آورد..چه دليلي داشت كه چارلي خودش رو از هري و دامبلدور قايم كنه؟!ولی ناگهان مشخص شد که بدن چارلی پر از کهیر های قرمز شده.......به طوري كه انگار كلاه و دستكش قرمز تنش كرده!
-لعنت بر شیطون!
این جمله را دامبلدور خطاب به خودش گفت. چارلی : اوه ، سلام . چیزی نیست خودتون را ناراحت نکنید !!
فرد: چی چی رو چیزی نیست.آبله اژدهایی گرفته. بس که اژدها بازی کرده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آذر 1384 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
هري..هري آرم باش مي دونم..هري..آروم پسرم.. هری سرش را تکان داد و گفت: چطور می توانم آرام باشم در صورتی که... دامبلدور حرف او را قطع کرد و گفت: هنوز دیر نشده چند قدمی جلو رفت و گفت: دنبالم بیا.هري گفت:قربان شما فكري دارين؟!.دامبلدور در کمال آرامش چشمکی به او زد و گفت: البته. این تازه پرده اول نمایش بود. هری گیج شده بود نمی دانست چه بگوید. در دلش به همت والای دامبولدور آفرین می گفت. با شادی خاصی گفت: پیش به سوی نابودی والدمورت. و با امید فراوان به راه افتادند. امید در دل هری موج میزد ...پرسيد:قربان مي شه....مي شه يه خورده ار اينفري ها برام بگين؟! دامبلدورگفت : اینفری ها ... ؟!! هری سرش را به علامت مثبت تکان داد
دامبلدور كه تعجب كرده بود گفت:خب..اينفري ها.. اما هری گفتن آن ها... نه... من مجبورم اینو ازت بپرسم ... اسم آن ها را از کجا شنیده ای؟
هری: خب راستش پروفسور توی پیام امروز نوشته بود.اون ها دیروز 4 تا شونو پیدا کردند اما چجوری می شه اونا رو تشخیص داد؟..
دامبلدور گفت:خب حركات دست و پاي اونها اصلاً شبیه زاخاریاس اسمیته.
هری: جدی می گین پروفسور یا شوخی می کنین ؟
دامبولدور: معلومه که جدی میگم. هری گیج شده بود و از این حرف او تعجب کرده بود. اما دیگه بحثو ادامه نداد چون وقت تنگ بود
دامبلدور گفت: به جای این که بایسیتی دنبال من بیا تا دیر نشده برسیم؟ هری به سرعت به طرف دامبلدور رفت و پشت سر او به راه افتاد در همان لحظه سر و صدایی از اطراف به گوش رسید هري به اطرافش نگاه كرد ولي چيزي نديد.... این نشانه خطرناکی برای آن ها در چنین شرایطی بود. در همين وقت چيز محكمي بر روی سر هری افتاد.
هری : آخ
دامبلدور به سرعت برگشت و واکنش نشان داد. اما قبل از اینکه کاری کند خنده ای بر لبانش نشست.چون منبع اون صدا فردی اشنا بود.
اون فرد ويزلي بود اما او تنها نبود...هری به شخصی که پشت فرد ایستاده بود نگاه کرد سپس وقتی آن فد را شناخت با هیجان گفت:اوه ، تویی ؟؟؟!!!
هري نميتونست اونچيزي رو كه ميديد باور كنه یا نه! یه چشماش اعتماد کنه.يعني درست ميديد. اين اونه يا اشتباه می دید؟..اون چارلي بود!.. که در پشت فرد پنهان شده بود هری از این کار او سر در نمی آورد..چه دليلي داشت كه چارلي خودش رو از هري و دامبلدور قايم كنه؟!ولی ناگهان مشخص شد که بدن چارلی پر از کهیر های قرمز شده.......به طوري كه انگار كلاه و دستكش قرمز تنش كرده!
-لعنت بر شیطون!
این جمله را دامبلدور خطاب به خودش گفت. چارلی : اوه ، سلام . چیزی نیست خودتون را ناراحت نکنید !! ........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آذر 1384 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
هري..هري آرم باش مي دونم..هري..آروم پسرم.. هری سرش را تکان داد و گفت: چطور می توانم آرام باشم در صورتی که... دامبلدور حرف او را قطع کرد و گفت: هنوز دیر نشده چند قدمی جلو رفت و گفت: دنبالم بیا.هري گفت:قربان شما فكري دارين؟!.دامبلدور در کمال آرامش چشمکی به او زد و گفت: البته. این تازه پرده اول نمایش بود. هری گیج شده بود نمی دانست چه بگوید. در دلش به همت والای دامبولدور آفرین می گفت. با شادی خاصی گفت: پیش به سوی نابودی والدمورت. و با امید فراوان به راه افتادند. امید در دل هری موج میزد ...پرسيد:قربان مي شه....مي شه يه خورده ار اينفري ها برام بگين؟! دامبلدورگفت : اینفری ها ... ؟!! هری سرش را به علامت مثبت تکان داد
دامبلدور كه تعجب كرده بود گفت:خب..اينفري ها.. اما هری گفتن آن ها... نه... من مجبورم اینو ازت بپرسم ... اسم آن ها را از کجا شنیده ای؟
هری: خب راستش پروفسور توی پیام امروز نوشته بود.اون ها دیروز 4 تا شونو پیدا کردند اما چجوری می شه اونا رو تشخیص داد؟..
دامبلدور گفت:خب حركات دست و پاي اونها اصلاً شبیه زاخاریاس اسمیته.
هری: جدی می گین پروفسور یا شوخی می کنین ؟
دامبولدور: معلومه که جدی میگم. هری گیج شده بود و از این حرف او تعجب کرده بود. اما دیگه بحثو ادامه نداد چون وقت تنگ بود
دامبلدور گفت: به جای این که بایسیتی دنبال من بیا تا دیر نشده برسیم؟ هری به سرعت به طرف دامبلدور رفت و پشت سر او به راه افتاد در همان لحظه سر و صدایی از اطراف به گوش رسید هري به اطرافش نگاه كرد ولي چيزي نديد.... این نشانه خطرناکی برای آن ها در چنین شرایطی بود. در همين وقت چيز محكمي بر روی سر هری افتاد.
هری : آخ
دامبلدور به سرعت برگشت و واکنش نشان داد. اما قبل از اینکه کاری کند خنده ای بر لبانش نشست.چون منبع اون صدا فردی اشنا بود.
اون فرد ويزلي بود اما او تنها نبود...هری به شخصی که پشت فرد ایستاده بود نگاه کرد سپس وقتی آن فد را شناخت با هیجان گفت:اوه ، تویی ؟؟؟!!!
هري نميتونست اونچيزي رو كه ميديد باور كنه یا نه! یه چشماش اعتماد کنه.يعني درست ميديد. اين اونه يا اشتباه می دید؟..اون چارلي بود!.. که در پشت فرد پنهان شده بود هری از این کار او سر در نمی آورد..چه دليلي داشت كه چارلي خودش رو از هري و دامبلدور قايم كنه؟!ولی ناگهان مشخص شد که بدن چارلی پر از کهیر های قرمز شده.......به طوري كه انگار كلاه و دستكش قرمز تنش كرده!
-لعنت بر شیطون!
این جمله را دامبلدور خطاب به خودش گفت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دامبلدر تا وقتی مردم یادش باشن زندس و نمرده!

زنده باد دامبلدور
زنده باد گریفی?
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آذر 1384 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
هري..هري آرم باش مي دونم..هري..آروم پسرم.. هری سرش را تکان داد و گفت: چطور می توانم آرام باشم در صورتی که... دامبلدور حرف او را قطع کرد و گفت: هنوز دیر نشده چند قدمی جلو رفت و گفت: دنبالم بیا.هري گفت:قربان شما فكري دارين؟!.دامبلدور در کمال آرامش چشمکی به او زد و گفت: البته. این تازه پرده اول نمایش بود. هری گیج شده بود نمی دانست چه بگوید. در دلش به همت والای دامبولدور آفرین می گفت. با شادی خاصی گفت: پیش به سوی نابودی والدمورت. و با امید فراوان به راه افتادند. امید در دل هری موج میزد ...پرسيد:قربان مي شه....مي شه يه خورده ار اينفري ها برام بگين؟! دامبلدورگفت : اینفری ها ... ؟!! هری سرش را به علامت مثبت تکان داد
دامبلدور كه تعجب كرده بود گفت:خب..اينفري ها.. اما هری گفتن آن ها... نه... من مجبورم اینو ازت بپرسم ... اسم آن ها را از کجا شنیده ای؟
هری: خب راستش پروفسور توی پیام امروز نوشته بود.اون ها دیروز 4 تا شونو پیدا کردند اما چجوری می شه اونا رو تشخیص داد؟..
دامبلدور گفت:خب حركات دست و پاي اونها اصلاً شبیه زاخاریاس اسمیته.
هری: جدی می گین پروفسور یا شوخی می کنین ؟
دامبولدور: معلومه که جدی میگم. هری گیج شده بود و از این حرف او تعجب کرده بود. اما دیگه بحثو ادامه نداد چون وقت تنگ بود
دامبلدور گفت: به جای این که بایسیتی دنبال من بیا تا دیر نشده برسیم؟ هری به سرعت به طرف دامبلدور رفت و پشت سر او به راه افتاد در همان لحظه سر و صدایی از اطراف به گوش رسید هري به اطرافش نگاه كرد ولي چيزي نديد.... این نشانه خطرناکی برای آن ها در چنین شرایطی بود. در همين وقت چيز محكمي بر روی سر هری افتاد.
هری : آخ
دامبلدور به سرعت برگشت و واکنش نشان داد. اما قبل از اینکه کاری کند خنده ای بر لبانش نشست.چون منبع اون صدا فردی اشنا بود.
اون فرد ويزلي بود اما او تنها نبود...هری به شخصی که پشت فرد ایستاده بود نگاه کرد سپس وقتی آن فد را شناخت با هیجان گفت:اوه ، تویی ؟؟؟!!!
هري نميتونست اونچيزي رو كه ميديد باور كنه یا نه! یه چشماش اعتماد کنه.يعني درست ميديد. اين اونه يا اشتباه می دید؟..اون چارلي بود!.. که در پشت فرد پنهان شده بود هری از این کار او سر در نمی آورد..چه دليلي داشت كه چارلي خودش رو از هري و دامبلدور قايم كنه؟!ولی ناگهان مشخص شد که بدن چارلی پر از کهیر های قرمز شده.......به طوري كه انگار كلاه و دستكش قرمز تنش كرده!
-لعنت بر شیطون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آذر 1384 18:04
نمایش جزئیات
آفلاین
هري..هري آرم باش مي دونم..هري..آروم پسرم.. هری سرش را تکان داد و گفت: چطور می توانم آرام باشم در صورتی که... دامبلدور حرف او را قطع کرد و گفت: هنوز دیر نشده چند قدمی جلو رفت و گفت: دنبالم بیا.هري گفت:قربان شما فكري دارين؟!.دامبلدور در کمال آرامش چشمکی به او زد و گفت: البته. این تازه پرده اول نمایش بود. هری گیج شده بود نمی دانست چه بگوید. در دلش به همت والای دامبولدور آفرین می گفت. با شادی خاصی گفت: پیش به سوی نابودی والدمورت. و با امید فراوان به راه افتادند. امید در دل هری موج میزد ...پرسيد:قربان مي شه....مي شه يه خورده ار اينفري ها برام بگين؟! دامبلدورگفت : اینفری ها ... ؟!! هری سرش را به علامت مثبت تکان داد
دامبلدور كه تعجب كرده بود گفت:خب..اينفري ها.. اما هری گفتن آن ها... نه... من مجبورم اینو ازت بپرسم ... اسم آن ها را از کجا شنیده ای؟
هری: خب راستش پروفسور توی پیام امروز نوشته بود.اون ها دیروز 4 تا شونو پیدا کردند اما چجوری می شه اونا رو تشخیص داد؟..
دامبلدور گفت:خب حركات دست و پاي اونها اصلاً شبیه زاخاریاس اسمیته.
هری: جدی می گین پروفسور یا شوخی می کنین ؟
دامبولدور: معلومه که جدی میگم. هری گیج شده بود و از این حرف او تعجب کرده بود. اما دیگه بحثو ادامه نداد چون وقت تنگ بود
دامبلدور گفت: به جای این که بایسیتی دنبال من بیا تا دیر نشده برسیم؟ هری به سرعت به طرف دامبلدور رفت و پشت سر او به راه افتاد در همان لحظه سر و صدایی از اطراف به گوش رسید هري به اطرافش نگاه كرد ولي چيزي نديد.... این نشانه خطرناکی برای آن ها در چنین شرایطی بود. در همين وقت چيز محكمي بر روی سر هری افتاد.
هری : آخ
دامبلدور به سرعت برگشت و واکنش نشان داد. اما قبل از اینکه کاری کند خنده ای بر لبانش نشست.چون منبع اون صدا فردی اشنا بود.
اون فرد ويزلي بود اما او تنها نبود...هری به شخصی که پشت فرد ایستاده بود نگاه کرد سپس وقتی آن فد را شناخت با هیجان گفت:اوه ، تویی ؟؟؟!!!
هري نميتونست اونچيزي رو كه ميديد باور كنه یا نه! یه چشماش اعتماد کنه.يعني درست ميديد. اين اونه يا اشتباه می دید؟..اون چارلي بود!.. که در پشت فرد پنهان شده بود هری از این کار او سر در نمی آورد..چه دليلي داشت كه چارلي خودش رو از هري و دامبلدور قايم كنه؟!ولی ناگهان مشخص شد که بدن چارلی پر از کهیر های قرمز شده.......به طوري كه انگار كلاه و دستكش قرمز تنش كرده! ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آذر 1384 17:46
نمایش جزئیات
آفلاین
هري..هري آرم باش مي دونم..هري..آروم پسرم.. هری سرش را تکان داد و گفت: چطور می توانم آرام باشم در صورتی که... دامبلدور حرف او را قطع کرد و گفت: هنوز دیر نشده چند قدمی جلو رفت و گفت: دنبالم بیا.هري گفت:قربان شما فكري دارين؟!.دامبلدور در کمال آرامش چشمکی به او زد و گفت: البته. این تازه پرده اول نمایش بود. هری گیج شده بود نمی دانست چه بگوید. در دلش به همت والای دامبولدور آفرین می گفت. با شادی خاصی گفت: پیش به سوی نابودی والدمورت. و با امید فراوان به راه افتادند. امید در دل هری موج میزد ...پرسيد:قربان مي شه....مي شه يه خورده ار اينفري ها برام بگين؟! دامبلدورگفت : اینفری ها ... ؟!! هری سرش را به علامت مثبت تکان داد
دامبلدور كه تعجب كرده بود گفت:خب..اينفري ها.. اما هری گفتن آن ها... نه... من مجبورم اینو ازت بپرسم ... اسم آن ها را از کجا شنیده ای؟
هری: خب راستش پروفسور توی پیام امروز نوشته بود.اون ها دیروز 4 تا شونو پیدا کردند اما چجوری می شه اونا رو تشخیص داد؟..
دامبلدور گفت:خب حركات دست و پاي اونها اصلاً شبیه زاخاریاس اسمیته.
هری: جدی می گین پروفسور یا شوخی می کنین ؟
دامبولدور: معلومه که جدی میگم. هری گیج شده بود و از این حرف او تعجب کرده بود. اما دیگه بحثو ادامه نداد چون وقت تنگ بود
دامبلدور گفت: به جای این که بایسیتی دنبال من بیا تا دیر نشده برسیم؟ هری به سرعت به طرف دامبلدور رفت و پشت سر او به راه افتاد در همان لحظه سر و صدایی از اطراف به گوش رسید هري به اطرافش نگاه كرد ولي چيزي نديد.... این نشانه خطرناکی برای آن ها در چنین شرایطی بود. در همين وقت چيز محكمي بر روی سر هری افتاد.
هری : آخ
دامبلدور به سرعت برگشت و واکنش نشان داد. اما قبل از اینکه کاری کند خنده ای بر لبانش نشست.چون منبع اون صدا فردی اشنا بود.
اون فرد ويزلي بود اما او تنها نبود...هری به شخصی که پشت فرد ایستاده بود نگاه کرد سپس وقتی آن فد را شناخت با هیجان گفت:اوه ، تویی ؟؟؟!!!
هري نميتونست اونچيزي رو كه ميديد باور كنه یا نه! یه چشماش اعتماد کنه.يعني درست ميديد. اين اونه يا اشتباه می دید؟..اون چارلي بود!.. که در پشت فرد پنهان شده بود هری از این کار او سر در نمی آورد..چه دليلي داشت كه چارلي خودش رو از هري و دامبلدور قايم كنه؟!ولی ناگهان مشخص شد که بدن چارلی پر از کهیر های قرمز شده.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آذر 1384 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هري..هري آرم باش مي دونم..هري..آروم پسرم.. هری سرش را تکان داد و گفت: چطور می توانم آرام باشم در صورتی که... دامبلدور حرف او را قطع کرد و گفت: هنوز دیر نشده چند قدمی جلو رفت و گفت: دنبالم بیا.هري گفت:قربان شما فكري دارين؟!.دامبلدور در کمال آرامش چشمکی به او زد و گفت: البته. این تازه پرده اول نمایش بود. هری گیج شده بود نمی دانست چه بگوید. در دلش به همت والای دامبولدور آفرین می گفت. با شادی خاصی گفت: پیش به سوی نابودی والدمورت. و با امید فراوان به راه افتادند. امید در دل هری موج میزد ...پرسيد:قربان مي شه....مي شه يه خورده ار اينفري ها برام بگين؟! دامبلدورگفت : اینفری ها ... ؟!! هری سرش را به علامت مثبت تکان داد
دامبلدور كه تعجب كرده بود گفت:خب..اينفري ها.. اما هری گفتن آن ها... نه... من مجبورم اینو ازت بپرسم ... اسم آن ها را از کجا شنیده ای؟
هری: خب راستش پروفسور توی پیام امروز نوشته بود.اون ها دیروز 4 تا شونو پیدا کردند اما چجوری می شه اونا رو تشخیص داد؟..
دامبلدور گفت:خب حركات دست و پاي اونها اصلاً شبیه زاخاریاس اسمیته.
هری: جدی می گین پروفسور یا شوخی می کنین ؟
دامبولدور: معلومه که جدی میگم. هری گیج شده بود و از این حرف او تعجب کرده بود. اما دیگه بحثو ادامه نداد چون وقت تنگ بود
دامبلدور گفت: به جای این که بایسیتی دنبال من بیا تا دیر نشده برسیم؟ هری به سرعت به طرف دامبلدور رفت و پشت سر او به راه افتاد در همان لحظه سر و صدایی از اطراف به گوش رسید هري به اطرافش نگاه كرد ولي چيزي نديد.... این نشانه خطرناکی برای آن ها در چنین شرایطی بود. در همين وقت چيز محكمي بر روی سر هری افتاد.
هری : آخ
دامبلدور به سرعت برگشت و واکنش نشان داد. اما قبل از اینکه کاری کند خنده ای بر لبانش نشست.چون منبع اون صدا فردی اشنا بود.
اون فرد ويزلي بود اما او تنها نبود...هری به شخصی که پشت فرد ایستاده بود نگاه کرد سپس وقتی آن فد را شناخت با هیجان گفت:اوه ، تویی ؟؟؟!!!
هري نميتونست اونچيزي رو كه ميديد باور كنه یا نه! یه چشماش اعتماد کنه.يعني درست ميديد. اين اونه يا اشتباه می دید؟..اون چارلي بود!.. که در پشت فرد پنهان شده بود هری از این کار او سر در نمی آورد..چه دليلي داشت كه چارلي خودش رو از هري و دامبلدور قايم كنه؟!ولی ناگهان مشخص....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رخنه ای نیست در این تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی ست ز بندی بسته.



1.618
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 آذر 1384 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هري..هري آرم باش مي دونم..هري..آروم پسرم.. هری سرش را تکان داد و گفت: چطور می توانم آرام باشم در صورتی که... دامبلدور حرف او را قطع کرد و گفت: هنوز دیر نشده چند قدمی جلو رفت و گفت: دنبالم بیا.هري گفت:قربان شما فكري دارين؟!.دامبلدور در کمال آرامش چشمکی به او زد و گفت: البته. این تازه پرده اول نمایش بود. هری گیج شده بود نمی دانست چه بگوید. در دلش به همت والای دامبولدور آفرین می گفت. با شادی خاصی گفت: پیش به سوی نابودی والدمورت. و با امید فراوان به راه افتادند. امید در دل هری موج میزد ...پرسيد:قربان مي شه....مي شه يه خورده ار اينفري ها برام بگين؟! دامبلدورگفت : اینفری ها ... ؟!! هری سرش را به علامت مثبت تکان داد
دامبلدور كه تعجب كرده بود گفت:خب..اينفري ها.. اما هری گفتن آن ها... نه... من مجبورم اینو ازت بپرسم ... اسم آن ها را از کجا شنیده ای؟
هری: خب راستش پروفسور توی پیام امروز نوشته بود.اون ها دیروز 4 تا شونو پیدا کردند اما چجوری می شه اونا رو تشخیص داد؟..
دامبلدور گفت:خب حركات دست و پاي اونها اصلاً شبیه زاخاریاس اسمیته.
هری: جدی می گین پروفسور یا شوخی می کنین ؟
دامبولدور: معلومه که جدی میگم. هری گیج شده بود و از این حرف او تعجب کرده بود. اما دیگه بحثو ادامه نداد چون وقت تنگ بود
دامبلدور گفت: به جای این که بایسیتی دنبال من بیا تا دیر نشده برسیم؟ هری به سرعت به طرف دامبلدور رفت و پشت سر او به راه افتاد در همان لحظه سر و صدایی از اطراف به گوش رسید هري به اطرافش نگاه كرد ولي چيزي نديد.... این نشانه خطرناکی برای آن ها در چنین شرایطی بود. در همين وقت چيز محكمي بر روی سر هری افتاد.
هری : آخ
دامبلدور به سرعت برگشت و واکنش نشان داد. اما قبل از اینکه کاری کند خنده ای بر لبانش نشست.چون منبع اون صدا فردی اشنا بود.
اون فرد ويزلي بود اما او تنها نبود...هری به شخصی که پشت فرد ایستاده بود نگاه کرد سپس وقتی آن فد را شناخت با هیجان گفت:اوه ، تویی ؟؟؟!!!
هري نميتونست اونچيزي رو كه ميديد باور كنه یا نه! یه چشماش اعتماد کنه.يعني درست ميديد. اين اونه يا اشتباه می دید؟..اون چارلي بود!.. که در پشت فرد پنهان شده بود هری از این کار او سر در نمی آورد..چه دليلي داشت كه چارلي خودش رو از هري و دامبلدور قايم كنه؟!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co