جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

آخرین گروه‌بندی‌ها

داستان های پنــچ کلمه ای!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 1 دی 1384 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
در اين لحظه هری تصمیم گرفت تا با كمك روح سیریوس سراغ دراكو مالفوي برود. دراکو برای جبران کارهای دامبلدور با سفیدا همکاری خواهد کرد ولی ناگهان یک طلسم نابخشودنی از کنار هری رد شد و به دراکو خورد که تازه وارد ماجرای این جنگ صلح ناپذیر شده بود و او تازه به محفل ققنوس پیوسته بود تا به وظایفی که بر عهده اش گذارده شده بود را انجام دهد. دراکو به خودش پیچید و از درد ناله ميكرد. صورتش سرخ شده و از دهانش خون می اومد. اطرافش خون آلود بود و فقط ناله می کرد، ناله ای که فقط از درد نبود چون دراکو انتظار نداشت که خاله اش نارسیا بلک چنین طلسمی به سمتش بفرسته.هری چوبش را به طرف دراكو گرفت و زير لب وردی را زمزمه کرد در همان لحظه دراکو آرام گرفت و سرش شرمندگی بالا آورد و گفت : من واقعاً متاسفم نمی دونم این چه حماقتی بود که توی این چند سال مرتکب شدم حالا هر طوری که شده گذشته و امیدوارم که منو ببخشی. قطره ای اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد که نمادی از آغاز یک دوستی بود ولی فرصتی برای ابراز احساسات نبود چون ولدمورت نفرين ديگه اي رو به سمتش می فرسته ولی هری آماده بود تا به اون حمله کنه و به موقع از خودش و دراکو دفاع کنه.
ولدمورت: هري خوب جادو های دفاعی رو یاد گرفتی ولی نميتوني در برابر من عرض اندام کنی.
دامبلدور: چي شده تام؟ چرا داری عقب میری.
ولدمورت: من عقب نمیرم یکی داره من رو ... اما جمله او ناتمام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Soon we must all face the choice
between what is right and what is easy




تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 1 دی 1384 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
در اين لحظه هری تصمیم گرفت تا با كمك روح سیریوس سراغ دراكو مالفوي برود. دراکو برای جبران کارهای دامبلدور با سفیدا همکاری خواهد کرد ولی ناگهان یک طلسم نابخشودنی از کنار هری رد شد و به دراکو خورد که تازه وارد ماجرای این جنگ صلح ناپذیر شده بود و او تازه به محفل ققنوس پیوسته بود تا به وظایفی که بر عهده اش گذارده شده بود را انجام دهد. دراکو به خودش پیچید و از درد ناله ميكرد. صورتش سرخ شده و از دهانش خون می اومد. اطرافش خون آلود بود و فقط ناله می کرد، ناله ای که فقط از درد نبود چون دراکو انتظار نداشت که خاله اش نارسیا بلک چنین طلسمی به سمتش بفرسته.هری چوبش را به طرف دراكو گرفت و زير لب وردی را زمزمه کرد در همان لحظه دراکو آرام گرفت و سرش شرمندگی بالا آورد و گفت : من واقعاً متاسفم نمی دونم این چه حماقتی بود که توی این چند سال مرتکب شدم حالا هر طوری که شده گذشته و امیدوارم که منو ببخشی. قطره ای اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد که نمادی از آغاز یک دوستی بود ولی فرصتی برای ابراز احساسات نبود چون ولدمورت نفرين ديگه اي رو به سمتش می فرسته ولی هری آماده بود تا به اون حمله کنه و به موقع از خودش و دراکو دفاع کنه.
ولدمورت: هري خوب جادو های دفاعی رو یاد گرفتی ولی نميتوني در برابر من عرض اندام کنی.
دامبلدور: چي شده تام؟ چرا داری عقب میری.
ولدمورت: من عقب نمیرم یکی داره من رو...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 1 دی 1384 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
در اين لحظه هری تصمیم گرفت تا با كمك روح سیریوس سراغ دراكو مالفوي برود. دراکو برای جبران کارهای دامبلدور با سفیدا همکاری خواهد کرد ولی ناگهان یک طلسم نابخشودنی از کنار هری رد شد و به دراکو خورد که تازه وارد ماجرای این جنگ صلح ناپذیر شده بود و او تازه به محفل ققنوس پیوسته بود تا به وظایفی که بر عهده اش گذارده شده بود را انجام دهد. دراکو به خودش پیچید و از درد ناله ميكرد. صورتش سرخ شده و از دهانش خون می اومد. اطرافش خون آلود بود و فقط ناله می کرد، ناله ای که فقط از درد نبود چون دراکو انتظار نداشت که خاله اش نارسیا بلک چنین طلسمی به سمتش بفرسته.هری چوبش را به طرف دراكو گرفت و زير لب وردی را زمزمه کرد در همان لحظه دراکو آرام گرفت و سرش شرمندگی بالا آورد و گفت : من واقعاً متاسفم نمی دونم این چه حماقتی بود که توی این چند سال مرتکب شدم حالا هر طوری که شده گذشته و امیدوارم که منو ببخشی. قطره ای اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد که نمادی از آغاز یک دوستی بود ولی فرصتی برای ابراز احساسات نبود چون ولدمورت نفرين ديگه اي رو به سمتش می فرسته ولی هری آماده بود تا به اون حمله کنه و به موقع از خودش و دراکو دفاع کنه.
ولدمورت: هري خوب جادو های دفاعی رو یاد گرفتی ولی نميتوني در برابر من عرض اندام کنی.
دامبلدور: چي شده تام؟ چرا داری عقب میری.
ولدمورت: من عقب .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=000066]من ديگه تو امضام هيچي نميزارم. هيچي هم نميگم.
به يه نوع ج�
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 1 دی 1384 13:40
نمایش جزئیات
آفلاین
در اين لحظه هری تصمیم گرفت تا با كمك روح سیریوس سراغ دراكو مالفوي برود. دراکو برای جبران کارهای دامبلدور با سفیدا همکاری خواهد کرد ولی ناگهان یک طلسم نابخشودنی از کنار هری رد شد و به دراکو خورد که تازه وارد ماجرای این جنگ صلح ناپذیر شده بود و او تازه به محفل ققنوس پیوسته بود تا به وظایفی که بر عهده اش گذارده شده بود را انجام دهد. دراکو به خودش پیچید و از درد ناله ميكرد. صورتش سرخ شده و از دهانش خون می اومد. اطرافش خون آلود بود و فقط ناله می کرد، ناله ای که فقط از درد نبود چون دراکو انتظار نداشت که خاله اش نارسیا بلک چنین طلسمی به سمتش بفرسته.هری چوبش را به طرف دراكو گرفت و زير لب وردی را زمزمه کرد در همان لحظه دراکو آرام گرفت و سرش شرمندگی بالا آورد و گفت : من واقعاً متاسفم نمی دونم این چه حماقتی بود که توی این چند سال مرتکب شدم حالا هر طوری که شده گذشته و امیدوارم که منو ببخشی. قطره ای اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد که نمادی از آغاز یک دوستی بود ولی فرصتی برای ابراز احساسات نبود چون ولدمورت نفرين ديگه اي رو به سمتش می فرسته ولی هری آماده بود تا به اون حمله کنه و به موقع از خودش و دراکو دفاع کنه.
ولدمورت: هري خوب جادو های دفاعی رو یاد گرفتی ولی نميتوني در برابر من عرض اندام کنی.
دامبلدور: چي شده تام؟ چرا داری عقب میری ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Soon we must all face the choice
between what is right and what is easy




تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 1 دی 1384 13:37
نمایش جزئیات
آفلاین
در اين لحظه هری تصمیم گرفت تا با كمك روح سیریوس سراغ دراكو مالفوي برود. دراکو برای جبران کارهای دامبلدور با سفیدا همکاری خواهد کرد ولی ناگهان یک طلسم نابخشودنی از کنار هری رد شد و به دراکو خورد که تازه وارد ماجرای این جنگ صلح ناپذیر شده بود و او تازه به محفل ققنوس پیوسته بود تا به وظایفی که بر عهده اش گذارده شده بود را انجام دهد. دراکو به خودش پیچید و از درد ناله ميكرد. صورتش سرخ شده و از دهانش خون می اومد. اطرافش خون آلود بود و فقط ناله می کرد، ناله ای که فقط از درد نبود چون دراکو انتظار نداشت که خاله اش نارسیا بلک چنین طلسمی به سمتش بفرسته.هری چوبش را به طرف دراكو گرفت و زير لب وردی را زمزمه کرد در همان لحظه دراکو آرام گرفت و سرش شرمندگی بالا آورد و گفت : من واقعاً متاسفم نمی دونم این چه حماقتی بود که توی این چند سال مرتکب شدم حالا هر طوری که شده گذشته و امیدوارم که منو ببخشی. قطره ای اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد که نمادی از آغاز یک دوستی بود ولی فرصتی برای ابراز احساسات نبود چون ولدمورت نفرين ديگه اي رو به سمتش می فرسته ولی هری آماده بود تا به اون حمله کنه و به موقع از خودش و دراکو دفاع کنه.
ولدمورت: هري خوب جادو های دفاعی رو یاد گرفتی ولی نميتوني در برابر من عرض اندام کنی.
دامبلدور: چي شده تام؟...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=000066]من ديگه تو امضام هيچي نميزارم. هيچي هم نميگم.
به يه نوع ج�
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 1 دی 1384 13:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در اين لحظه هری تصمیم گرفت تا با كمك روح سیریوس سراغ دراكو مالفوي برود. دراکو برای جبران کارهای دامبلدور با سفیدا همکاری خواهد کرد ولی ناگهان یک طلسم نابخشودنی از کنار هری رد شد و به دراکو خورد که تازه وارد ماجرای این جنگ صلح ناپذیر شده بود و او تازه به محفل ققنوس پیوسته بود تا به وظایفی که بر عهده اش گذارده شده بود را انجام دهد. دراکو به خودش پیچید و از درد ناله ميكرد. صورتش سرخ شده و از دهانش خون می اومد. اطرافش خون آلود بود و فقط ناله می کرد، ناله ای که فقط از درد نبود چون دراکو انتظار نداشت که خاله اش نارسیا بلک چنین طلسمی به سمتش بفرسته.هری چوبش را به طرف دراكو گرفت و زير لب وردی را زمزمه کرد در همان لحظه دراکو آرام گرفت و سرش شرمندگی بالا آورد و گفت : من واقعاً متاسفم نمی دونم این چه حماقتی بود که توی این چند سال مرتکب شدم حالا هر طوری که شده گذشته و امیدوارم که منو ببخشی. قطره ای اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد که نمادی از آغاز یک دوستی بود ولی فرصتی برای ابراز احساسات نبود چون ولدمورت نفرين ديگه اي رو به سمتش می فرسته ولی هری آماده بود تا به اون حمله کنه و به موقع از خودش و دراکو دفاع کنه.
ولدمورت: هري خوب جادو های دفاعی رو یاد گرفتی ولی نميتوني در برابر من عرض اندام کنی....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 1 دی 1384 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
در اين لحظه هری تصمیم گرفت تا با كمك روح سیریوس سراغ دراكو مالفوي برود. دراکو برای جبران کارهای دامبلدور با سفیدا همکاری خواهد کرد ولی ناگهان یک طلسم نابخشودنی از کنار هری رد شد و به دراکو خورد که تازه وارد ماجرای این جنگ صلح ناپذیر شده بود و او تازه به محفل ققنوس پیوسته بود تا به وظایفی که بر عهده اش گذارده شده بود را انجام دهد. دراکو به خودش پیچید و از درد ناله ميكرد. صورتش سرخ شده و از دهانش خون می اومد. اطرافش خون آلود بود و فقط ناله می کرد، ناله ای که فقط از درد نبود چون دراکو انتظار نداشت که خاله اش نارسیا بلک چنین طلسمی به سمتش بفرسته.هری چوبش را به طرف دراكو گرفت و زير لب وردی را زمزمه کرد در همان لحظه دراکو آرام گرفت و سرش شرمندگی بالا آورد و گفت : من واقعاً متاسفم نمی دونم این چه حماقتی بود که توی این چند سال مرتکب شدم حالا هر طوری که شده گذشته و امیدوارم که منو ببخشی. قطره ای اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد که نمادی از آغاز یک دوستی بود ولی فرصتی برای ابراز احساسات نبود چون ولدمورت نفرين ديگه اي رو به سمتش می فرسته ولی هری آماده بود تا به اون حمله کنه و به موقع از خودش و دراکو دفاع کنه.
ولدمورت: هري خوب جادو های دفاعی رو یاد گرفتی ولی نميتوني در برابر من ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=000066]من ديگه تو امضام هيچي نميزارم. هيچي هم نميگم.
به يه نوع ج�
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 1 دی 1384 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس:چرا اهمیت داره چون تو باید زنده بمانی تاولدمورت رو بکشی این همون پیشگوییه که انجام شده هری بدون با هرچی بازی کنی با تقدیر نمی تونی.حالا اینا اهمیت نداره منو و دامبلدور سر اونا رو گرم می کنیم تو هم سریع فرار کن و برو.
ناگهان ولدمورت در میان مرگخوارها ظاهر می شود
همه ی افراد درون صحنه نبرد رو كردند به ولدمورت و دامبلدور .
دامبلدور: بالاخره اومدي تام!!من فکر کردم که شجاعتتو از دست دادی!!!
ولد مورت: تا زماني كه تو نمیری من راحت نميشينم.
الانم برای همین دلیل اینجا اومدم.
دامبلدور: از بچگيتم همينطور بودي و هیچ وقت هم موفق نبودی.
ولدمورت: خفه شو تو هنوز قدرت کامل من رو ندیدی.
در اين هنگام ولد مورت چوب دستی شو بلند میکنه و سيلي از نفرين هاي مختلف را به سوی دامبلدور می فرستد ولی دامبلدور در کمال آرامش همه آن ها را دفع می کند
هری هنوز مطمئن نبود چه كار بايد بكند اگه تو پیش گویی کشتن ولدمورت توسط او اومده بود پس اين مبارزه فقط بین او و ولد مورت بود.
در اين لحظه هری تصمیم گرفت تا با كمك روح سیریوس سراغ دراكو مالفوي برود. دراکو برای جبران کارهای دامبلدور با سفیدا همکاری خواهد کرد ولی ناگهان یک طلسم نابخشودنی از کنار هری رد شد و به دراکو خورد که تازه وارد ماجرای این جنگ صلح ناپذیر شده بود و او تازه به محفل ققنوس پیوسته بود تا به وظایفی که بر عهده اش گذارده شده بود را انجام دهد. دراکو به خودش پیچید و از درد ناله ميكرد. صورتش سرخ شده و از دهانش خون می اومد. اطرافش خون آلود بود و فقط ناله می کرد، ناله ای که فقط از درد نبود چون دراکو انتظار نداشت که خاله اش نارسیا بلک چنین طلسمی به سمتش بفرسته.هری چوبش را به طرف دراكو گرفت و زير لب وردی را زمزمه کرد در همان لحظه دراکو آرام گرفت و سرش شرمندگی بالا آورد و گفت : من واقعاً متاسفم نمی دونم این چه حماقتی بود که توی این چند سال مرتکب شدم حالا هر طوری که شده گذشته و امیدوارم که منو ببخشی. قطره ای اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد که نمادی از آغاز یک دوستی بود ولی فرصتی برای ابراز احساسات نبود چون ولدمورت نفرين ديگه اي رو به سمتش می فرسته ولی هری آماده بود تا به اون حمله کنه و به موقع از خودش و دراکو دفاع کنه.
ولدمورت: هري خوب جادو های دفاعی رو یاد گرفتی ولی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 1 دی 1384 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس:چرا اهمیت داره چون تو باید زنده بمانی تاولدمورت رو بکشی این همون پیشگوییه که انجام شده هری بدون با هرچی بازی کنی با تقدیر نمی تونی.حالا اینا اهمیت نداره منو و دامبلدور سر اونا رو گرم می کنیم تو هم سریع فرار کن و برو.
ناگهان ولدمورت در میان مرگخوارها ظاهر می شود
همه ی افراد درون صحنه نبرد رو كردند به ولدمورت و دامبلدور .
دامبلدور: بالاخره اومدي تام!!من فکر کردم که شجاعتتو از دست دادی!!!
ولد مورت: تا زماني كه تو نمیری من راحت نميشينم.
الانم برای همین دلیل اینجا اومدم.
دامبلدور: از بچگيتم همينطور بودي و هیچ وقت هم موفق نبودی.
ولدمورت: خفه شو تو هنوز قدرت کامل من رو ندیدی.
در اين هنگام ولد مورت چوب دستی شو بلند میکنه و سيلي از نفرين هاي مختلف را به سوی دامبلدور می فرستد ولی دامبلدور در کمال آرامش همه آن ها را دفع می کند
هری هنوز مطمئن نبود چه كار بايد بكند اگه تو پیش گویی کشتن ولدمورت توسط او اومده بود پس اين مبارزه فقط بین او و ولد مورت بود.
در اين لحظه هری تصمیم گرفت تا با كمك روح سیریوس سراغ دراكو مالفوي برود. دراکو برای جبران کارهای دامبلدور با سفیدا همکاری خواهد کرد ولی ناگهان یک طلسم نابخشودنی از کنار هری رد شد و به دراکو خورد که تازه وارد ماجرای این جنگ صلح ناپذیر شده بود و او تازه به محفل ققنوس پیوسته بود تا به وظایفی که بر عهده اش گذارده شده بود را انجام دهد. دراکو به خودش پیچید و از درد ناله ميكرد. صورتش سرخ شده و از دهانش خون می اومد. اطرافش خون آلود بود و فقط ناله می کرد، ناله ای که فقط از درد نبود چون دراکو انتظار نداشت که خاله اش نارسیا بلک چنین طلسمی به سمتش بفرسته.هری چوبش را به طرف دراكو گرفت و زير لب وردی را زمزمه کرد در همان لحظه دراکو آرام گرفت و سرش شرمندگی بالا آورد و گفت : من واقعاً متاسفم نمی دونم این چه حماقتی بود که توی این چند سال مرتکب شدم حالا هر طوری که شده گذشته و امیدوارم که منو ببخشی. قطره ای اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد که نمادی از آغاز یک دوستی بود ولی فرصتی برای ابراز احساسات نبود چون ولدمورت نفرين ديگه اي رو به سمتش می فرسته ولی هری آماده بود تا به اون حمله کنه و به موقع از خودش و دراکو دفاع کنه.
ولدمورت: هري خوب.....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=000066]من ديگه تو امضام هيچي نميزارم. هيچي هم نميگم.
به يه نوع ج�
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 1 دی 1384 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس:چرا اهمیت داره چون تو باید زنده بمانی تاولدمورت رو بکشی این همون پیشگوییه که انجام شده هری بدون با هرچی بازی کنی با تقدیر نمی تونی.حالا اینا اهمیت نداره منو و دامبلدور سر اونا رو گرم می کنیم تو هم سریع فرار کن و برو.
ناگهان ولدمورت در میان مرگخوارها ظاهر می شود
همه ی افراد درون صحنه نبرد رو كردند به ولدمورت و دامبلدور .
دامبلدور: بالاخره اومدي تام!!من فکر کردم که شجاعتتو از دست دادی!!!
ولد مورت: تا زماني كه تو نمیری من راحت نميشينم.
الانم برای همین دلیل اینجا اومدم.
دامبلدور: از بچگيتم همينطور بودي و هیچ وقت هم موفق نبودی.
ولدمورت: خفه شو تو هنوز قدرت کامل من رو ندیدی.
در اين هنگام ولد مورت چوب دستی شو بلند میکنه و سيلي از نفرين هاي مختلف را به سوی دامبلدور می فرستد ولی دامبلدور در کمال آرامش همه آن ها را دفع می کند
هری هنوز مطمئن نبود چه كار بايد بكند اگه تو پیش گویی کشتن ولدمورت توسط او اومده بود پس اين مبارزه فقط بین او و ولد مورت بود.
در اين لحظه هری تصمیم گرفت تا با كمك روح سیریوس سراغ دراكو مالفوي برود. دراکو برای جبران کارهای دامبلدور با سفیدا همکاری خواهد کرد ولی ناگهان یک طلسم نابخشودنی از کنار هری رد شد و به دراکو خورد که تازه وارد ماجرای این جنگ صلح ناپذیر شده بود و او تازه به محفل ققنوس پیوسته بود تا به وظایفی که بر عهده اش گذارده شده بود را انجام دهد. دراکو به خودش پیچید و از درد ناله ميكرد. صورتش سرخ شده و از دهانش خون می اومد. اطرافش خون آلود بود و فقط ناله می کرد، ناله ای که فقط از درد نبود چون دراکو انتظار نداشت که خاله اش نارسیا بلک چنین طلسمی به سمتش بفرسته.هری چوبش را به طرف دراكو گرفت و زير لب وردی را زمزمه کرد در همان لحظه دراکو آرام گرفت و سرش شرمندگی بالا آورد و گفت : من واقعاً متاسفم نمی دونم این چه حماقتی بود که توی این چند سال مرتکب شدم حالا هر طوری که شده گذشته و امیدوارم که منو ببخشی. قطره ای اشک از گوشه چشمانش سرازیر شد که نمادی از آغاز یک دوستی بود ولی فرصتی برای ابراز احساسات نبود چون ولدمورت نفرين ديگه اي رو به سمتش می فرسته ولی هری آماده بود تا به اون حمله کنه و به موقع از خودش و دراکو دفاع کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!