جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

47 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
45 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زير نور ماه! (ریونکلاو)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زير نور ماه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 بهمن 1385 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سرافینا با وحشت موهای بلندش را از جلوی چشمش کنار میزند:چه بلایی سر تالار اومده؟این آب از کجا میاد؟
_:این سوالیه که فقط خودت جوابش رو میدونی و صد در صد به ما میگی.
وینکی این را گفت و با خشم رو در روی سرافینا ایستاد.
سرافینا با حیرت به وینکی خیره شد:منظورت چیه؟یعنی تو میگی من خودم تالار رو خیس کردم؟بر مبنای چه استدلالی؟
چو از ونکی پشتیبانی کرد:بر مبنای همون استدلالی که به معجون وینکی ورد خوندی.
و آنیتا ادامه داد:و ورقه من رو پاک کردی!
سرافینا ناگهان از کوره در میرود.چطور جرات میکنند به او تهمت بزنند؟
_:حق ندارید در مورد من اینطوری قضاوت کنید.من نه به اون ورقه مسخره آنیت کاری داشتم نه به معجون افتضاح وینکی که اگه من نبودم...
وینکی با جیغ و داد گفت:اون معجون نمره کامل میگرفت.
نگاه ها آکنده از بی اعتمادی شدند و از سرافینا فاصله گرفتند.
پنی اما در کنار سرافینا ایستاد:بچه ها اشتباه میکنید.سرافینا به وینکی کمک کرده.من اون ورد رو شنیدم...
=================================
اینم از این!یکی نیست به من بگه اینقدر سریش شدی اینجا تاپیک بزنن چرا رول به این ارزشی ئی(!)زدی!به هر حال ببخشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 بهمن 1385 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
اين تاپيك براي جدي نويسيه و حوادثش مربوط به داخل تالارمونه.
اسمش رو هم بعدا عوض مي كنيم چون به عقل خودم كه چيزي نرسيد!
ببخشيد كه يه كمي طولاني شده اما اولين پسته. پست ها بهتره كوتاهتر باشن تا كيفيت هم بيشتر بشه.
=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+=+

نزديك نيمه شب است و فقط اوست كه در حياط قلعه قدم بر مي دارد. به نزديك درياچه مي رسد. زير نور زرد رنگ ماه سطح درياچه مثل پارچه اي است روي زمين پهن شده، كه با وزش باد تكان مي خورد. صداي جير جيرك ها لحظه اي قطع نمي شود و آرامش خاصي مي بخشد. فنگ خود را به پايش مي مالد و منتظر است. هاگريد سر فنگ را نوازش كرده و تكه چوبي را به طرفي پرت مي كند.
كاش كمي دورتر و در يكي از برج هاي قلعه، ريونكلايي ها هم اين آرامش را احساس مي كردند.

وينكي كه سعي مي كرد عصبانيت خود را كنترل كند، گفت:
- تو خودت خوب مي دوني كه دارم از چي حرف مي زنم. يكي از بچه ها تو رو ديده كه داشتي رو معجون من يه ورد اجرا مي كردي.
سرافينا پوزخندي زد و جواب داد:
- من چند بار بهت گفتم كه اين كار رو نكردم. حالا هم اصلا حوصله ي جر و بحث ندارم. مي تونم بپرسم كي اين حرف رو زده؟
چو يك قدم نزديك تر آمد.
- من اين رو گفتم. نمي گم حتما تو اين كار رو كردي اما ديدم كه به سمت پاتيل وينكي وردي گفتي.
سرافينا فقط نگاهي پر از خشم به آن دو و افرادي كه دورشان جمع شده بودند انداخت و به سمت خوابگاه دختران رفت.
روز بعد هم روز چندان خوبي نبود.
اول جدالي با گياهان وحشي در گلخانه داشتند. بعد درسي بسيار كسل كننده در كلاس تاريخ جادوگري انتظارشان را مي كشيد كه مجبور به يادداشت برداري دقيق از گفته هاي پروفسور بودند. ريونكلايي ها احساس مي كردند همه ي انرژي اشان را از دست داده اند و خود را خسته به كلاس سوم يعني نجوم رساندند.
پروفسور مي خواست در دقايق آخر كلاس از آن ها چند سوال كتبي بپرسد. غرولندها و اعتراض هاي بچه ها تاثيري روي تصميمش نگذاشت و او برگه ها را ميان بچه ها تقسيم كرد.
بيست دقيقه بعد، آنيتا كه مطمئن بود همه ي سوال ها را كامل پاسخ داده، ورقه اش را تحويل داد. لبخندي زد و منتظر بقيه ي بچه ها سرش را روي ميز گذاشت.
بعد از پايان كلاس، پروفسور آنيتا را صدا زد. آنيتا هم از بقيه جدا شد و به طرفش رفت.
- تو هميشه سر كلاس من خيلي دقت مي كردي و مي دونم كه همه چيز رو سريع ياد مي گرفتي. اما نمي دونم چرا امروز نتونستي از پس اين سوال هاي آسون بربياي. آيا مشكلي پيدا شده؟
پروفسور سرش را از روي برگه اي بلند كرد و به آنيتا خيره شد. منتظر جوابش بود. آنيتا نمي دانست او از چه حرف مي زند. جواب همه ي سوال ها را نوشته بود و مي دانست كه اشتباه نكرده.
- ببخشيد شايد اشتباه مي كنيد چون من جواب همه ي سوال ها رو نوشتم.
پروفسور برگه ي سفيدي را كه اسم "آنيتا دامبلدور" بالاي آن به چشم مي خورد، بالا گرفت.
- هيچ برگه ي ديگه اي به اسم تو اينجا نيست.
چه اتفاقي افتاده بود؟ چطور امكان داشت؟
ناگهان صداي وينكي كه سعي مي كرد پروفسور اسنيپ را قانع كند در مغزش پيچيد. آيا كسي همان بلا را سر او آورده بود؟

بعد از آخرين كلاس با سرعت خود را به ورودي تالار رساندند. منتظر بودند تا تالار عمومي گروهشان به آن ها خوش آمد بگويد و اخم هاي در هم و ناشي از خستگي اشان را باز كند.اما اين طور نشد.
راجر كه از بقيه جلوتر بود وارد تالار شد و آب با شدت به طرفشان آمد. همه در حالي كه تا زانو خيس شده بودند با چشمان گشاد شده به درون تالار نگاهي انداختند. همه جا آب بود و آب همچنان از در تالار بيرون مي زد...
----------------------------------
آيا ريوني ها شستشوي مغري شدند و بر عليه هم عمل مي كنند ؟ كسي در تالار وجود دارد كه همه ي اين نقشه ها را كشيده است؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باتيلدا بگشات در 1385/11/24 18:42:44
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/2/24 22:01:33
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/2/24 22:01:34
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 17:09:59
هنوز در همين نزديكي شايد منتظر ماست
يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفي؛
و اگرچه