ملت همینجوری نشستن و دارن فکر می کنن که ییهو یکی بلند می شه و می گه : آره . عالیه ! باید بره زیر شیروونی ...
و موج های موافقت ملت در اون مکان (؟!) طنین انداز می شه و کلی سر و صدا می کنن که مری باز از اون بالای بالا که سطح میزش از دیگر میزها بالاتره فریاد می زنه :
- ساکت شین

ملتی که داشتن سر و صدا می کردن با همدیگه دستاشونو می برن بالا و مری با یه حرکت - که بعدها متوجه شدیم این حرکت خیلی حرکت خوفی بوده و ازش پرسیدیم که چجوری این حرکتو زده و هیچ توضیحی نداد - بهشون فهموند که می تونن حرف بزنن و همشون یکصدا گفتن :
- خانم ما ساکت بودیم

- منظورم این بود که ساکت تر شین

مری کمی فکر کرد و از ابراز موافقت ملت بشدت خوشحال شد ... از اون بالا که سطحش خیلی بالاتر از سطح آبهای آزاد بود (

) پایین آمد و به سمت پنجره رفت .
پنجره نمایی باز را به روی دریا به نمایش گذاشته بود و مری غرق در امواج دریا بود و بصورت خیلی خیره واری (؟!) به موجا نگاه می کرد که ناگهان دستی بر شانه اش نشست و او را از غرق شدن در امواج نجات داد .
مری با کمی خشانت که توأم با مهربانی بود ، دستش را درون جیبش که پر از خالی بود (چه خز شد

) برد و به سمت اون شخص برگشت .
فلور به سرعت گفت : کِی گابرو میندازی زیر شیروونی ؟
- چی ؟ من ؟ من باید ببرمش ؟

شوخی می کنی ... عمرا من ببرمش .
- پس کی ببرتش ؟
- نمی دونم ... بگو این گیلدی که باهاش خیلی رفیقه بیاد ببرتش .
- گیلدی ؟ گیلدی کیه ؟
- همین بوقیه که تازه اومده ... با گابر خیلی رفیقه . فکر کنم بهترین شخص اون باشه واسه اینکار !!!