جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 5 فروردین 1386 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
يه توضيحي بدم:در بند اخر چند تا كلمه به هم چسبيده نوشته شدن اينها نا خواسته بوده دليلشم اين بود من اشتباه نوشته بودم كلمه رو وقتي خواستم درستش كنم هر كلمه اي ميزدم كلمه بعدي رو ميخورد برا همين بعضي از فاصله ها خورده شده

_____________________________________________



نيمه شب بود و هاگوارتز در خواب. شايد به جز ارگوس فلينچ كه روي صندلي راحتيش چرت ميزد كسي ديگري بيدار نمانده بود.

اما مردي مرموز و سياه پوش در ان موقع شب با قدمهاي نرم و سبك مشغول پيمودن و پشت سر گذاشتن راهروهاي طويل هاگوارتز بود.

چهره اش در ميان سياهي سايه ها ماموايي جسته بود و قابل تشخيص نبود اما از هيبتش ميشد تشخيص داد ارام و خونسرد است.

كم كم از سرعت قدمهايش كم كرد جلوي در يكي از اطاق ها ايستاد به وسيله نوري كه از چوبدستي ساطع شده بود پلاكارت بالاي ان را كه نام هوريس اسلاگهورن به وضوح رويش نقش بسته بود را ميتوانست بخواند .

پس از اينكه شكش در مورد اينكه ممكن است مسير را اشتباه امده باشد بر طرف شد چوبدستي را به قفل در اطاق نزديك كرد.
زير لب وردي خواند و به واسطه ي نور قرمزي كه چوبدستي به بيرون تراوش كرد قفل در با صداي كليك خفيفي باز شد.

ارام در را گشود صداي خرو پف هاي ازار دهنده ي هوريس اسلاگهورن به سرعت خود را به گوش مرد رساندند.

تازه وارد كمي به اطراف اطاق نگاهي انداخت و زير نور ضعيف متاب به راحتي كمد بزرگ و طلايي را پيدا كرد به ان نزديك شد.كليد كوچكي روي كمد كه از بقيه اشيا درخشنده تر بود را برداشت و با كمك ان در كمد بزرگ را باز كرد .

كمد انباشته از معجون ها و موادي بود كه مرتب و با سليقه كنار هم چيده شده بودند.مرد با چشمانش مشغول گشت زني در ميان مواد شد و بلاخره انگشت اشاره اش روي يكي از شيشه ها ثابت ماند به سختي توانست بر چسبي را بخواند كه رويش با دستخطي كج و موج پر اژدهاي قزاقي درج شده بود.

شيشه را برداشت و چند پر بزرگ را از داخل ان سبا كرد و درون كيسه اي كه با خوداورده بود ريخت.صداي خروپف ها و خزش گاه به گاه اسلاگهورن در رختخوابش به مرد مرموز خبر ميداد كه هنوز وقت دارد .

مرد پس از يافتن شيشه پودر ساكارولوس به ارامي از اطلاق خارج شد و خيلي سريع خود را به راهرويي در چند طبقه بالاتر رساند به راحتي اطاقي را كه گويا جايش را از حفظ بود باز كرد و داخل شد .

نفسي به راحتي كشيد به كنار پنجره رفت تا به حياط هاگوارتز نگاهي بيندازد اكنون در زير نور مهتاب چهره سورس اسنيپ به وضوح ديده ميشد.

اسنيپ با قدمهايي ارام خود را به ميزي كه در كنج اطلاقش قرار داشت رساند و در خاموشي اطاق به كمك چوبدستي اش يكي از بهترين پاتيل هايش را جدا كرد و روي اجاق گذاشت.

روي ميز نيز انبوهي از مواد و معجونهايي وجود داشت كه بي نظم در كنار يك ديگر جا گرفته بودند . بعضي از انها را از بقيه سبا كرد و روي زمين كنار پاتيل گذاشت.

به سمت كمد رفت و از بالاي ان كتابي كهنه و قديمي را برداشت صفحه اي را كه از قبل به واسطه كاغذي كوچك نشانه گذاري كرده بود را باز كرد.با يازي ورد لوموس صفحه مورد نظر را روشن كرد .

در بالاي صفحه به درشتي نام معجون فنا ناپذيري به چشم ميخورد اسنيپ به مواد مورد نياز نگاهي انداخت و پس از اينكه مطمئن شد همه را تهيه كرده به صفحه بعدي مراجعه كرد تا معجوني را كه يكسال براي تهيه موادش سختي كشيده را تهيه كند.به بيرون نگاهي كرد و وضعيت هوا را سنجيد بايد قبل از صبح كار را به پايان ميرساند.

تقريبا يك ساعت از كارش ميگذشت خيلي با حوصله و در زمان هاي معين مواد را اضافه ميكرد و با ملاقه اي كه در دست داشت با روش هايي خاص انها را هم ميزد ساعتها به تندي ميگذشتند و او به سختي مشغول كار بود تا اينكه ديگر فقط پر اژدها قزاقي را در مقابل خود يافت ان را نيز به معجون اضافه كرد معجون قل قلي كرد و به رنگ طلايي در امد.

پاتيل را از روي اجاق بلند كرد و روي ميز گذاشت از كمد ابزار و وسايلش ليواني بيرونكشيد و مقدار ياز معجون را به وسيله ملاقه درون ان ريخت چند شيشه هم از درون كمد بيرون اورد و محلول باقي مانده را بين انها تقسيم كرد سپس انها را در پشت ابزارشدر كمد پنهان كرد سپس ليوان را برداشت چشمانش برقي زد و مشغول نوشيدن شد خيلي حريصو با ولع اين كار را ميكرد ليوان خالي را روي ميز گذاشت مزه فوقالعده اي داشت به وسيله دستمالي كه در دست داشت باريكه ي طلايي رنگ معجون را كه از گوشه دهانش جاري شده بود را پاك كرد .هوا تقريبا روشن شده بود به سمت تختش رفت و روي ان دراز كشيد در حالي كه چشمانش برق ميزد به تفكري عميق فرو رفت.

هوم خوب بود بهتر از قبلی بود!
با اینکه باز غلط املایی داشتی ولی میدونم که قراره تو رول بیشتر وقت بذاری!

تایید شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دادلي دورسلي در 1386/1/5 11:07:13
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/6 10:14:37
در دنيا تنها يك چيز از دست خز شدن رهايي يافت و ان نيز خوردن و اشاميدن است .
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 4 فروردین 1386 23:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- ماااااااااماااااااااااننننننننننننن ، مااااااامااااااااننننننن

دادلی دورسلی تنها فرزند خانواده ماگل دورسلی بود ، در حالیکه از شادی فریاد سرداده بود ، مادرش را صدا میکرد ، و با دستهای گوشتالویش که هر یک به اندازه یک سفره ماهی بودند به در و دیوار میکوبید .
پسری چاق ، فوق العاده بی ادب ، لوس ، قلدر و تک فرزند ، زندگی او در 5 چیز خلاصه میشد : صبحانه ، ناهار ، شام ، سیگار کشیدن و کتک زدن بچه ها بخصوص هری پاتر !
توجه بیش از حد پدر و مادرش او را لوس و متکی به غیر با آورده بود !

ماااااااااماااااااااااااانننننننننننن ، نمیشنوووووووویییییییی ؟

خاله پتونیا با پیشبند و دستکش های کفی به سمت پله ها آمده و همانطور که لبهایش را به هم میفشرد با صورت استخوانی و اسب مانند و چشمان بیروحش به اولین پاگرد راه پله نگاه کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت : چیکارم داری دادرز ؟

خنده ای که بر لبانش نقش بسته بود ، تمام قوای خود را به کار میگرفت تا او را هر چه بیشتر به قورباغه چاق و دهان گشادی شبیه سازی کند .

همانطور که بالا و پایین میپرید بار دیگر نعره زد و گفت :
حدسسسسسس بزننننن چییییییی شدهههههه ؟
خاله پتونیا از اینکه دقایقی از سابیدن و برق انداختن ظروف آشپزخانه عقب مانده بود با رنجیدگی خاطر فریاد زد :
نمیدددددددوننننننننممممممممممم

در واقع هیچ یک حاضر نبودند لحظه ای از کار خود دست بکشند تا در مقابل یکدیگر به صحبت بایستند .
باری دیگر دادلی با صدای رسا و بلندی گفت : سانیا ، همون دختره آقای پلوفسکی ازم دعوت کرد که امروز باهاش به گردش برم !!!!!

خاله پتونیا که این بار شادی و فرخندگی در تک تک اعضای چهره اش موج میزد ، کار غیر قابل تصوری انجام داد ! در حالیکه سعی میکرد پیشبند گل منگلی اش را باز کند ، پایش را روی اولین پله کوبید و باعث شد مقداری خاک بلند شود ، نگاهی بی رمق به خاک های برخاسته کرد و گفت : سریعتر حاضر شو باهم بریم بیرون ، کلی کار داریم باید برات چند تا چیز بخرم ؛ و همانطور که با انگشتان کشیده و سرخش میشمرد گفت : کفش ، پیراهن ، کراوات و یه شلوار جدید !


بعد از دقایقی هر دو آماده در مقابل درب پذیرایی ایستاده بودند !
شلوار صورتی رنگ و پیراهن سبز دادلی دست به دست یکدیگر داده بودند تا آنجا که در توان دارند او را شبیه به خوک قورباغه ای کنند !
خاله پتونیا با دامن بلند و کت آبی رنگش دست کمی از پیک مرگ نداشت !

- آماده ای دادرز ؟
دادلی با زبان درازی گفت : آره دیگه مگه نمیبینی !
خاله پتونیا همانطور که سعی داشت او را یک ماچ آبدار کند ، گفت : قربونت بشم که چقدر شیرین زبونی !

لبخندی به دادلی زد و به سمت انباری برگشت ، صورتش شبیه به کسانی بود که گند شیره و بزاق فنگ را به صورتش پاشیده اند ، در حالیکه با نفرت به درب اتاق نگاه میکرد ، با صدای نخراشیده ای گفت : هری پاتر ، ما یعنی منو دادلی داریم میریم خرید ، حق نداری از خونه بیرون بری ، به هیچ کدوم از وسایل ما هم دست نمیزنی !

شیرررررفهمههههههههه ؟

و بدون آنکه منتظر پاسخ بماند از خانه خارج شد و در را با بیشترین توانی که در خود میافت به هم کوبید !

هری لحظه ای به این اندیشید که چه میشود ! دادلی در حالیکه دست سانیا را گرفته است درون کافه نشسته و در حال نوشیدن نوشیدنی کره ای هستند ، البته کمی هم حرکات زننده برای تنوع بد نیست !! همانطور که میخندید روی تخت غلتی زد و به خوابی آرام فرو رفت !

هیچ سوژه خاصی در نظرم نبود ، تنها موضوعی که به نظرم رسید همین بود !

برای اینکه سوژه خاصی مد نظر شما باشه هر هفته یه عکس قرار داده میشه تا با توجه به اون بنویسین!!!

خوب نوشته بودی! فقط یکی مربوط به عکس بنویس که تاییدت کنم!

تایید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 23:37:27
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 23:37:40
باشد تا برای همگان عبرت شود !
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 4 فروردین 1386 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
با توجه به گفتهاتون اصلاحش كردم
__________________________________
سينپ ارام ارام به سمت دفتر كارش گام بر ميداشت در سكوت مطلق هاگوارتز هر قدمش بازتابي بلند داشت. صبح بود و هوا بهاري صداي گنجشكهاي كوچكي كه در حياط نغمه سر داده بودند به خوبي شنيده ميشد.يكي از معدود دفعاتي بود كه سورس اسنيپ بد عنق لبخند به لب مي ياورد .نزديك به دفتر كارش رسيده بود از دور سفيدي كاغذي را كه گويا به در دفترش كوفته بودند تشخيص ميداد وقتي نزديك تر امد شروع به خواندن نوشته كرد.

با سلام

سوروس عزيز امشب بدر كامل ماه اميدوارم يادت نرفته باشه

ريموس لوپين


نوشته را از روي در ديوار كند دو باره اخم و تخم رو به سورس اسنيپ اورد. با اندوه در را باز كرد فرسودگي لولاها شكايت خود را با صداي ناخوشايندي كه در مياوردند ابراز ميكردند. صبح خوبي را كه شروع كرده بود چندان دوامي نياورده بود.

وارد اطاق شد به طرف پنجره رفت و ان را باز كرد تا هواي مبحوس درون اطاق خارج شود و از هواي معطر بيرون اتاق بي بهره نماند به سمت ميزش رفت و به برنامه تدريس چروكيده اش را كه زير مقاله ها و كتابها مدفون شده بود بود نگاهي انداخت امروز فقط ظهر يك كلاس با اسلايثرين و گريفندور داشت.

بهتر بود معجون را همين الان بار ميگذاشت با بيحوصلگي از روي ميز كناري پاتيل زهوار در رفته را برداشت و روي اجاق گذاشت با وردي خاص اتش شومينه را روشن كرد.

به طرف كمد قديمي رفت و در ان را باز كرد و چند شيشه و بسته را از درون ان بيرون كشيد كه اين عمل سبب ان شد تا چند بسته از درون كمد به بيرون بيفتند و كمي از مواد درون ان ها به بيرون تراوش كند سورس اسنيپ بسته ها و شيشه ها را روي ميزي كه قبلا به روي ان پاتيل قرار داشت گذاشت.

شيشه اي را كه محلولي صورتي رنگ درونش خود نمايي ميكرد برداشت بر روي كاغذي كه رو ي ان چسبيده بود با حروف بزرگ شيره خرچنگ را درج كرده بودند را برداشت و ان را توي پاتيل ريخت و منتظر شد.وقتي معجون شروع به قل قل كردن كرد به سمت ميز برگشت كمي در ميان شيشه ها و بسته هاي رنگين رويش تامل كرد و چند بسته نسبتا كوچك را برداشت و مواد داخل انها را توي پاتيل ريخت.

محلول به رنگ صورتي در امده بود سورس حالا بايد نيم ساعتي صبر ميكرد تا معجون خوب قاطي شود از اجاق فاصله گرفت.

كي دور و بر اطاق شروع به قدم زدن كرد توجهش به كتابي كه روي كمد بود جلب شد به كمد نزديك شد روي پنجه پا ايستاد و كتاب را برداشت خاك ناشي از بلند كردن كتاب سورس را به سرفه انداخت دتمالي برداشت و مشغول پاك كردن گرد و خاك روي ان شد.

وقتي كه از پاك كردم دست برداشت لبخندي بر لبانش نقش بست البوم تصاوير دوران حضورش در هاگوارتز بود.

روي صندلي راحتي نشست نفسي به ارامي كشيد و كتاب را باز كرد عكسهايي از سال اول حضورش در هاگوارتز واقعا او را به خنده واداشت داشت خوب پيشميرفت اما انگار خوشي به او نيامده عكسي ديد كه در طي ان سيريوس ريموس و جيمز پاتر او را وارونه كرده بودند.با نفرت سرش را از روي البوم بلند كرد و به معجون روي اجاق چشم دوخت ياد ان ورد مضحك افتاد.و زير لب به ارامي گفت: له ته تاموس

غرو لندي كرد و وقي به خودش امد صداي قل قل خوردن معجون را شنيد با بي ميلي بلند شد و چندين و چند بسته و شيش اي باقي مانده رو اضافه كرد و در نهايت معجون به رنگ بنفش تيره در امد پاتيل را برداشت و محتويات درون ان را توي شيشه كوچي ريخت.كف دستهايش را به هم ماليد و به بيرون اطاق رفت.


سعی کن وقتی پست جدید میزنی با یه موضوع جدید کار کنی!

فهمیدم که یه بار دیگه با عجله خوندی و سعی کردی اصلاحش کنی ولی بهتره اصلاح کردنت فقط روی غلط های املایی و دستوری نباشه! سعی کن ببینی چه جمله هایی میتونن جایگزین بشن، جمله های بهتر!!

دفعه بعد با یه موضوع تازه بیا!

تایید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دادلي دورسلي در 1386/1/4 18:33:11
ویرایش شده توسط دادلي دورسلي در 1386/1/4 18:37:06
ویرایش شده توسط دادلي دورسلي در 1386/1/4 18:38:07
ویرایش شده توسط دادلي دورسلي در 1386/1/4 18:42:44
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 23:44:11
در دنيا تنها يك چيز از دست خز شدن رهايي يافت و ان نيز خوردن و اشاميدن است .
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 4 فروردین 1386 14:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- به به ... به به ... چه روغن خوبی! جوووون ... واقعا برازندمه!

اسنیپ چون خفاشی عظیم الجثه روی پاتیل خود خم شده و مشغول هم زدن پاتیلش بود. پاتیل در حالی که به رنگ سبز درومده بود شدیدا غل غل میکرد و این غل غل اسنیپ رو به وجد میاورد و در همون حال اسنیپ با خودش میگفت:

- دیروز به بازار اومده، به به چه بویی داره ... بالاخره این وسایل نقلیه مشنگی هم به یک دردی خوردن ...

اسنیپ دست از هم زدن برمیداره و ظرفی رو از گوشه اتاق برداشته و آن را در داخل پاتیل فرو برده و مقدار زیادی روغن بیرون آورده.
قیافه اسنیپ در این لحظه خطیر
در فکر اسنیپ:
- اینو بخورمش یا رو سرم بریزم! به نظر خوشمزه میاد ... هوم چیکار کنم؟

ناگهان در باز میشه و اسنیپ از سر دو راهی خارج میشه و برمیگرده و یک عدد اسلیترینی فرا ارزشی رو در آستانه در میبینه!
اسنیپ: سلام دراکو!
دراکو: قربان مامورین مخفی گروه خفاش صبح چندین نوع ماده سمی رو در محموله حاوی دستور عمل ساخت روغن پیدا کردند که بسیار خطرناکه و در این معجون چند نوع ماده ناشناخته از قبیل فضله جغد ، دم اژدها ، یک عدد ناخن گراوپی و عینک این پسره پاتر پیدا شده!

اسنیپ که تا اون لحظه تصمیم گرفته بود معجون رو یه جا سر بکشه با شنیدن اسم پاتر بلافاصله معجون رو دور کرده و ...

- پااااااااترررررررررر!!! پاتر رو برام بیارید!

دراکو که موهاش از فرط قیافه مخوف و فریاد اسنیپ به صورت سیخ سیخی درومده بود از اتاق خارج شد و همون لحظه در پشت دخمه صدای برخورد شی ای با زمین به گوش رسید.

چند لحظه بعد

- ... عین یه خفاش .. خونتو میخورم! نه اینجا هاگوارتزه نمیتونم .. پس حداقل یکمشو .. نه ضایعست .. آخه چرا این پدر و پسر اینجورین! اصلا رعایت نمیکنن که من خیلی آدم خفنیم نباید سر به سرم بزارن!

در همون لحظه در باز شد و هری وارد شد! اسنیپ که کنترلشو از دست داده بود فریاد زد:
- اهوییییی اعتراف کن که کار تو بوده کله زخمی!
هری با قیافه معصوم به اسنیپ خیره میشه!

اسنیپ: چطور جرات کردی به روغن های من دست بزنی؟ عینکت تو معجون من چی کار میکرد هان؟ صد امتیاز از گریفندور کم میشه؟ اعتراف میکنی یا نه؟ نه؟ پنجاه امتیاز دیگه هم کم میشه. اصلا تو چرا توی این اتاقی ای دورگه صد امتیاز دیگم کم میشه!

در این لحظه اسنیپ بسیار خشمگین شده و هر چیزی که در دستش میامد رو میشکوند یه بارم چیزی نمونده بود هری رو بندازه تو شومینه اما این کار رو نکرد زیرا دید در اون صورت کسی نیست تا ازش امتیاز کم کنه.....

همون لحظه کنار تابلوی امتیازات
فلیت ویک: هاهاهاها !! مگی جون تیمتون لوله شد امتیازاش به منفی رسیده!
مکگونگال: هوم؟ ما که از همه تیم ها بالا تر بودیم؟
مگی به تابلو نگاه میکنه و ناگهان به این حالت در میاد:
مگی
مگی: مااااااا یکی سوروس رو از برق بکشه!

در دخمه های مخوف اسنیپ

اسنیپ: چرا اینجوری نگاه میکنی؟ صد امتیاز دیگم کم میکنم! چرا رنگ ردات اینجوریه؟ دویست امتیاز ... چرا کلت زخمیه ؟ صد امتیاز کم میشه!

در باز میشه مک گونگال دوون دوون وارد میشه!
مگی: سوروس چی کار میکنی؟ مدرسه رو به گند کشیدی! خودم برات یه روغن جدید میخرم....
اسنیپ که از خود بی خود شده بود فریاد میزنه:
- صد امتیاز بخاطر اینکه مک گونگال از این پسره پاتر دفاع کرد کم میشه!
مگی: مااااااااااااا ! (سپس نعره میزنه) آلبوس بیا اسنیپ اتصالی کرده از از تنظیمات خارج شده!

پیام بازرگانی:
آلبوس یگانه جادوگر بالای دویست سال .. همه فن حریف ... دارای پیشرفته ترین وسایل کنترل جادوگران بالای ده سال ... خفن مخوف آچار فرانسه!
پایان!

آلبوس وارد میشه:
آلبوس: کی مینروای منو ناراحت کرده؟
اسنیپ: به به ... جناب مدیر هم اومدن! اتفاقا با شما هم حرف دارم ! صد امتیاز بخاطر....

قبل از اینکه اسنیپ حرفشو تموم کنه آلبوس یک عدد ریموت از جیبش دراورده و به سمت اسنیپ گرفته ...

تیک تیک! بیییییووووووو(صدای رفتن برق)
اسنیپ
همه

پایان

باحال بود!
همونطور که خودت گفتی آخرش ضد حال زد!
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 16:12:13
[b][size=large][color=00CC00]�
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 4 فروردین 1386 09:22
نمایش جزئیات
آفلاین
اسينپ ارام ارام به سمت دفتر كارش گام بر ميداشت صبح بود و هوا بهاري.يكي از معدود دفعاتي بود كه سورس اسنيپ بد عنق لبخند به لب مي ياورد . به دفتر كارش رسيده بود نوشت اي را با ميخ به در اطلاقش كوفته بودند نوشته رو كند و مشغول خواندن شد.

با سلام

سوروس عزيز امشب بدر كامل ماه اميدوارم يادت نرفته باشه

ريموس لوپين


دو باره اخم و تخم رو به سورس اسنيپ اورد و صبح خوبي را كه شروع كرده بود چندان دوامي نياورده بود.

وارد اطاق شد به برنامه تدريسش كه چروكيده گوشه اي افتاده بود نگاهي انداخت امروز فقط ظهر يك كلاس با اسلايثرين و گريفندور داشت.

بهتر بود معجون را مين الان بار ميگذاشت از روي ميز كناري پاتيل زهوار در رفته را برداش و روي اجاق گذاشت با وردي خاص اتش شومينه را روشن كرد.

در كمد قديمي را باز كرد و چند شيشه و بسيته را از درون ان بيرون كشيد كه اين عمل سبب ان شد تا چند بسته از درون كمد به بيرون بيفتند سورس اسنيپ بسته ها و شيشه ها را روي ميزي كه قبلا درون ان پاتيل قرار داشت گذاشت.

معجون صورتي رنگ روي ميز را توي پاتيل ريخت و منتظر شد.وقتي معجون شروع به قل قل كردن است به سمت ميز برگشت كمي در مواد رويش تامل كرد و چند بسته نسبتا كوچك را برداشت و مواد داخل انها را توي پاتيل ريخت.

محلول به رنگ صورتي در امده بود سورس حالا بايد نيم ساعتي صبر ميكرد تا معجون خوب قاطي شود از اجاق فاصله گرفت.

كي دور و بر اطلاق شروع به قدك زدن كرد تجوهش به كتابي كه روي كمد بود جلب شد وقتي به كمد نزديك ميشد متوجه كيسه هايي كه هنگان برداشتن مواد از داخل كمد انداخته بود شد و انها را داخل كمد گذاشت.

كتاب را برداشت لبخندي بر لبانش نقش بست البوم تصاوير دوران حضورش در هاگوارتز بود.

روي صندلي راحتي نشست نفسي به ارامي كشيد و كتاب را باز كرد عكسهايي از سال اول حضورش در هاگوارتز واقعا او را به خنده واداشت داشت خوب پيشميرفت اما انگار خوشي به او نيامده عكسي ديد كه در طي ان سيريوس ريموس و جيمز پاتر او را وارونه كرده بودند.

زير لب به ارامي گفتل: له ته تاموس زير لب غرو لندي كرد و وقي به خودش امد صداي قل قل خوردن معجون را شنيد با بي ميلي بلند شد و چندين و چند بسته و شيش اي باقي مانده رو اضافه كرد و در نهايت معجون به رنگ بنفش تيره در امد پاتيل را برداشت و محتويات درون ان را توي شيشه كوچي ريخت.كف دستهايش را به هم ماليد و به بيرون اطلاق رفت.

خیلی با عجله نوشته بودی چون غلط املایی زیادی داشتی!
سعی کن رو پستت وقت بذاری و بعد از نوشتن حداقل یه بار دوباره بخونیش!
بعضی جمله ها زیاد مفهوم نبودن که احتمالا بخاطر همون عجله بوده..!! مثلا : "معجون شروع به قل قل كردن است"

یخورده تلاش کن موفق میشی!


تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 14:35:26
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 3 فروردین 1386 20:48
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق ساکت بود و فقط یک صدای قل قل جوشیدن می آمد. کف اتاق یک سانتی متر خاک نشسته بود و سنگ سیاه دیوار هایش خاکستری شده بود. در کنار های سقف تار های بزرگ عنکبوت آویزان بود و بر خود سقف صفی از مورچه ها در رفت و آمد بودند.
در سمت راست اتاق یک قفسه پر از معجون های گوناگون وجود داشت و در کنار قفسه یک کمد از همه واسیل معجون سازی بود. در سمت چپ اتاق هم یک صندلی چوبی کهنه قرار داشت.
در ضلع شمالی یک شومینه بود و بر بالای آن علامت گروه اسلایترین نصب شده بود و درست قرینه ی این علامت بر دیوار جنوبی ، علامت شوم مرگخواران قرار داشت.
در شومینه شعله ها جرق جرق می کرد و مایع سبز و زرد رنگ روی شومینه قل قل می کرد و می جوشید.
در باز شد و سوروس اسنیپ وارد اتاق شد. دو دستش را بالا برد و چوبدستی را در هردو آنها فشرد و به سمت معجون روی آتش گرفت ، اضطراب در چشمان اسنیپ هویدا بود. سپس با صدای بلند وردی را خواند. بلافاصله معجون از رنگ سبز مایل به زرد به رنگ سبز و آبی در آمد. اسنیپ نفس راحتی کشید و روی صندلی کهنه ی خاک گرفته نشست.
دقایقی بعد در با صدای بلندی باز شد : تتــــــــــــــــــقـــــــــــــــــق
اسنیپ از جا پرید و پشت در لرد عقرب را دید.
لرد عقرب وارد شد و گفت : " معجون آماده شده ؟ "
اسنیپ گفات :" هنوز نه قربان ! "
لرد عقرب با عصبانیت گفت :" باید تا فردا آماده اش کنی ، ارباب ولدمورت اون را برای پس فردا ، زمان جنگ نهایی ، می خواد . "
اسنیپ گفت : " بله قربان ! "
لرد عقرب ادامه داد : " معجون مرگ تنها معجونیه که می تونه هری پاتر رو بکشه ، اسنیپ اگه کارت رو درست انجام ندی اون پسره ی فسقلی ارباب ولدمورت را نابود می کنه ، فهمیدی ؟ "
اسنیپ که حالا تقریبا به گریه افتاده بود گفت : " بله قربان !"
لرد عقرب گفت : " من فردا همین موقع میام توی این اتاق ، اگر معجون آماده نبود سر نوشت تو هم مثل مالفوی میشه ! میدونی ، حالا که نیمی از جادوگران و موجودات جادویی دنیا به ما پیوستند دیگه به مرگخواران پیر و قدیمی احتیاجی نداریم اسنیپ !!! "
اسنیپ گفت : " فردا حتما آماده است ، قربان ! "
لرد عقرب بلافاصله از در بیرون رفت و در را با همان شدتی که باز کرده بود به هم کوبید. لایه ای از خاک به هوا بلند شد.
اسنیپ با دلهره روی صندلی نشست و به این فکر کرد که او داشت معجون خواب موت را به جای معجون مرگ به ولدمورت می داد. خوابی که همه ی علائمش مثل مرگ بود ولی خورنده معجون بعد از 24 ساعت بیدار می شد !
اسنیپ در فکر عواقب کارش بود که به خواب عمیقی فرو رفت ...


هوم خوب بود! فضاپردازی خوبی داشتی و دیالوگها هم خوب بودن..اندازه ها هم خوب بودن....تنها چیزی که میخوام بگم اینه که پستتو ناتمام نذار!!! این پایان خوبی برای این پست نبود!

ولی فکر میکنم میتونی درستش کنی! واسه همین تاییدی!

تایید شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 2:01:41
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 3 فروردین 1386 09:14
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس جدید هفته ...

این شخص همان طور که مشخصه اسنیپ هستش ... اونجا هم فکر میکنم دفتر شخصیش باشه !!!

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (35.05 KB)
5955_4603681de4e82.jpg 498X659 px
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 فروردین 1386 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
چندين روز پيش آلبوس دامبلدور به وسيله ي کالين کريوي نامه اي براي هري و هرميون فرستاده بود که مثل هميشه با آن خط کشيده و زيبا نوشته بود و متنش چنين بود :
هري و هرميون عزيز سلام . مي خواستم شما را به
يک گردش که شبيه به گشتن دنبال جان پيچ هاي
لرد ولدمورت است دعوت کنم . پروفسور سوروس
اسنيپ هم در اين گردش همراه ما هستند .اگر
کاري نداريد در روز يکشنبه ساعت هشت شب
بياييد در دخمه هاي پايين مدرسه و دنبال غاري
بگرديد که ما جلوي آن هستيم . اگر مي شود آقاي
رونالد ويزلي را با خودتان به همراه نياوريد .
زيرا ممکن است دردسر هاي زيادي را با خود
به همراه بياورد و سرعتمان را در گردشمان کم کند .
آلبوس دامبلدور
... در جلوي ورودي غاري آلبوس دامبلدور با مو و ريش نقره فامش و کلاهي به رنگ آبي آسماني و ردايي به همان رنگ به همراه سوروس اسنيپ که مثل هميشه مو هايش را روغن زده بود و همان رداي مشکي پر کلاغي که با رنگ مو هايش يکي بود را به تن کرده بود ايستاده بود و منتظر هري پاتر و هرميون گرنجر بود ….
پس از گذشت لحظاتي سرد دامبلدور رو به پروفسور اسنيپ کرد و گفت :
- دير نکردن سوروس ؟
سوروس اسنيپ با حالتي آميخته به کسالت در جوابش گفت :
- نه . فکر کنم تو راه به آرگوس فيلچ برخوردند .
دامبلدور گفت :
- شايد . نوشيدني سوروس ؟
سوروس جواب داد :
- نه ممنون پروفسور . شما بفرماييد .
دامبلدور گفت :
- خب باشه .
و سپس يک بطري نوشيدني و يک جام زيبا به رنگ طلايي را ظاهر کرد و جام را از نوشيدني سر ريز کرد و لاجرعه سر کشيد و سپس آهي کشيد و به اسنيپ رو کرد و گفت :
- اه ... اين نوشيدني ها هم که جديدا خيلي بد مزه شدن . خوب شد که نخوردي و گرنه حالت به هم مي خورد . نمي دونم چرا اينجوري شدن ؟ بايد به خاطرش يه سري به وزارتخونه بزنم .
سوروس اسنيپ که گويا دامبلدور را در آنجا نديده بود و نمي دانست که دامبلدور در آنجاهست گفت :
- آره ديگه . اثر اين جادو ها هم بالاخره از بين مي ره حتي براي جادوگران قدرتمند .
دامبلدور گفت :
- ا ... اومدن .
اسنيپ با تعجب پرسيد :
- کجان ؟
دامبلدور با خنده گفت :
- اونا با شنل نامرئي اومدن . الان ديگه از زير شنل ميان بيرون .
هري و هرميون از زير شنل نامرئي کننده اي که از پدر هري به ارث مانده بود بيرون آمدند و با پروفسور دامبلدور و پروفسور سوروس اسنيپ سلام و عليک کردند و پشت سر آنها به راه افتادند .
هري با لباس خواب قهوه اي رنگي که بر روي پيراهن آن يکي از لباسهاي بافتني دست دوز شده ي خانم ويزلي که مادر بهترين دوستش بود و آن لباس را در روز کريسمس به او کادو داده بود و هرميون هم با دامني سفيد و پيراهني به رنگ قهوه اي بود که تقلا مي کرد خود را کاملا هوشيار و بيدار نشان دهد ( هري کمي خواب آلود بود ) .
در غاري که ديوار هاي آن از جنس آيينه بود و بر روي زمينش حشرات زيادي بود و گياهان لزجي که حال آدم را به هم مي زد بر روي ديوار ها و سقف آن بود پيش رفتند تا اينکه : دامبلدور با حاتي پيروز مندانه گفت :
- ديگه داريم مي رسيم .
هري و هرميون به خود حالتي متعجب گونه گرفتند و خطاب به دامبلدور پرسيدند :
- ببخشيد پروفسور ... نگفتيد کجا مي ريم ؟
دامبلدور که از اين سوال کمي خشمگين شده بود خود را جمع و جور کرد و گفت :
- بچه ها به زودي متوجه مي شويد که به چه جاي خوبي مي رويم . اين مکاني که من شما را مي برم باعث افتخارم است و پس از رسيدن شما به آنجا من مقامي والا مي گيرم .
هري و هرميون که از اين حرف دامبلدور متعجب تر از قبل شده بودند با هم گفتند :
- منظورتون چيه پروفسور ؟
دامبلدور جواب داد :
- ا ... ا ... هيچي . حالا خودتون مي بينين .
و بعد خنده اي را سر داد و سوروس اسنيپ هم با او همراه شد . بالاخره به پشت دري رسيدند از جنس چوب درخت بلوط خاس بود و روي آن رگه ها و نقش هايي بود که نمايان قديمي بودن و شوم بودنش بود .
دامبلدور دست در جيبش کرد و پس از جست و جو کردن در آن کليد طلايي خوش نقش و نگاري را در آورد که بر روي آن سر ماري را حک کرده بودند و به کمک آن کليد در کهنه را باز کرد و ....
هري و هرميون که از خشم و ترس در پوست خود نمي گنجيدند فرياد زدند :
- تو ؟ تو که ... تو ... تو لوسيوس مالفويي ؟!!! پروفسور اسنيپ کمک . کمک .
لوسيوس ( دامبلدور سابق ) با خشنودي گفت :
- آره ... پس چي فکر کردين ؟ استيوپفاي !!!! هي هري اسنيپ از ماس . ازش کمک نخواه . چون به کمکت نمي آيد .
در جلوي چشمان هري هرميون با بدني بيهوش بر روي زمين افتاد و هري در جلويش قبرستاني را ديد که احساس مي کرد برايش آشنا بوده و زماني خيلي قبل تر در آنجا بوده است . در فکرش کمي کند و کاو کرد تا شايد به ياد آورد که کي در آنجا بوده است ... تا اينکه : به ياد آورد در سال چهارم تحصيلش در هاگوارتز از طريق جام آتش که بدست مورفي کراوچ ( الستور مودي تقلبي ) به يک رمزتاز تبديل شده بود و به همراه سدريک ديگوري که با ورود : اوداکاداورا !!! که از زبان پيتر پتي گرو ( خال خالي موش رونالد ويزلي ) جاري شده بود و او را به خواب ابدي فرستاده بود به آن قبرستان خوف انگيز رفته بود و با لرد ولدمورت دشمن درجه ي يکش ملاقاتي کرده و با کمک روح مادر و پدرش و چندي از مقتولين لرد ولدمورت از چنگش با جسد سدريک فرار کرده بود ..... پس از گذشت چندين لحظه لوسيوس مالفوي به سمت هري فرياد زد :
- موبيلياکورپوس !!!
و هري را طناب پيچ کرد و او را به سمت لرد ولدمورت برد . در راه لوسيوس مالفوي خنده هاي شيطاني زيادي کرد تا اينکه هري دوباره به لرد ولدمورت رسيد . لرد ولدمورت گفت :
- لوسيوس تو ديگه برو . من با اين جوون کار دارم .
سپس لوسيوس مالفوي بدون چون و چرا از آنجا رفت و هري و ولدمورت دشمن ديرينه ي يکديگر را با هم تنها گذاشت و .....
ارادتمند شما سوروس اسنيپ

ببین قبلی که نوشته بودی به نظرم بهتر بود جدا از اینکه هردو نسبت به قبلیا بهتر بودن! ولی سطح قبلی بالاتر بود!

ببین میدونم خودت هم دوست داری تو نمایشنامه ات باشی، ولی اینکه آدم بخواد مدام خودشو وارد کنه سطح نمایشنامه رو میاره پایین!

یکی هم اینکه داستان رو اینجوری تموم نکن : و ....
اینجوری انگار دیگه حوصله نداشتی بقیه رو بنویسی! فکر کنم میخواستی صحنه بعدی رو در تخیل خواننده ایجاد کنی، ولی یادت باشه "و ...." هیچوقت نمیتونه باعث این حس بشه، سعی کن روشهای دیگه ای پیدا کنی!

به جدی نویسی ادامه بده، این خیلی بهتر از طنز نویسیته!

از همه بیشتر میدونی از چی خوشم اومد؟ از اینکه پست جدیدت یه موضوع تازه داشت! به این کار ادامه بده! اگه همینجوری پیش بری میتونی جدی نویس خوبی بشی!

بیشتر از بقیه رو این دوتا کار کردی و این خیلی خوبه! ادامه بده، خواستی یه چیزی هم بنویس بفرست به پی ام، تا نقدش کنم!

آفرین! کم کم داری موفق میشی! ادامه بده!

تایید نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنيپ در 1386/1/2 19:45:06
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 1:49:10
شناسه قبلي من
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید .
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1386 08:51
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بود... و جای زخم هری دوباره به شد درد می کرد... اون دوباره خودش رو جای یه مار فرض میکرد... داشت به سمت یک در میرفت... دری که از چوب افرا بود. وقتی به در رسشید بدون اینکه کاری بکنه در باز شد و وارد اتاق شد. به نظر اون اتاق توی هاگوارتز بود... هری قبلا هم اونجا اومده بود، درسته وقتی داشت با هرمیون از دست گربه ی فلیچ فرار میکرد این اتاق رو پیدا کرده بود... اتاق شومی بود.. وقتی داخل اتاق شد دید که یه صدای سرد و بی روح داره میاد... اون صدای سرد و بی روح داشت وردی رو میخوند که ناگهان روش رو برگردوند و مار رو دید و زخم هری اونقدر سوخت که از خواب پرید... می دونست که لرد ولدرمورت به هاگوارتز اومده ولی اون داشت چی کار میکرد... هری خواست موضوع رو به رون بگه تا باهم پیش دامبلدور برن و در مورد خواب هری به دامبلدور هشدار بدن ولی یادش اومد رون از دو شب پیش که جینی و هری در ملأ عام همدیگه رو در آغوش گرفته بودن باهاش حرف نمیزنه... هری مردد مونده بود که چی کار کنه. دوست نداشت که تنهایی بره و داشت با خودش فکر می کرد که یادش اومد هرمیون داره مقاله اش رو برای اسنیپ آماده می کنه و به احتمال زیاد هنوز هم بیداره... زود لباس هاش رو پوشید و به سمت تالار گریفندور در طبقه ی پایین خوابگاه رفت... دید هرمیون اونجای بسیار خوشحال شد... موضوع رو به هرمیون گفت ولی هرمیون جواب داد: اما هری من نمی تونم با تو بیام باید مقاله ی اسنیپ رو تموم کنم وگرنه جریمه میشم.
هری: اما اگه الان بریم و ولدرمورت رو پیدا کنیم دست اسنیپ هم رو میشه و می فرستنش آزکابان...
هرمیون از اون نگاه های هرمیونی کرد و گفت: هری باز هم باید بهت بگم که دامبلدور به اسنیپ اعتماد داره...
هری: ولی...
هرمیون می پره وسط حرفش و میگه: اما چون میخوام دامبلدور، ولدرمورت رو از بین ببره باهات میام...
اون دوتا راه میفتن و میرن به سمت دفتر دامبلدور... وقتی میرسن هری یادش میاد که اسم رمز جدید رو نمی دونه برای همون به هرمیون میگه: هرمیون... من اسم رمز جدید رو نمی دونم بیا بریم به سمت دفتر پروفسور اسلاگهورن و اسم رو ازش بپرسیم.. اون حتما جواب میده....
هرمیون هم موافقت میکنه و وقتی می خوان راه بیفتن می بینن که اسنیپ داره از دفتر دامبلدور بیرون میاد و وقتی اون دو تا رو می بینه می گه: اوووووووه.... دوشیزه گرنجر و پاتر... شما دو نفر اینجا ایم موقع شب چی کار می کنین...
هری که خیلی عصبانی بود میگه: به تو هیچ ربطی نداره اسنیپ....
اسنیپ: خیلی پررو شدی پاتر... از همین حالا تا آخر سال هر آخر هفته رو کل روز توی دفتر من بازداشتی و همچنین تو گرنجر!!
هرمیون: ولی پروفسور من چرا؟؟
اسنیپ: چون با این پسره این موقع شب ول میگردی...
... بحث در حال بالا گرفت بود که دامبلدور اومد و هری و بقیه رو دید...
دامبلدور: سوروس تو بهتره بری بخوابی امروز حسابی خسته شدی... و اماتو هری و دوشیزه گرنجر با من بیاید...
وقتی هری و هرمیون به سمت دفتر دامبلدور می رفتن اسنیپ با شرارت خاصی به اون ها نگاه میکرد و بعد هم در بسته شد...
وقتی هری، هرمیون و پروفسور دامبلدور به دفتر وارد شدن هری کل ماجرا رو برای دامبلدور گفت و دامبلدور هم با وحشت بسیار گفت: هری این موضوع رو خیلی سرسری گرفتی...
هری: نه، من بلافاصله اومدم پیش شما
دامبلدور: هری و هرمیون حالا شما باید شایستگی خودتون رو به من نشون بدین...
بیاید بریم اونجایی که تو گفتی هری... اونها به راه میفتن و به سرعت به سمت اون در افرایی که هری در خواب دیده بود رسیدند... دامبلدور با ترس و وحشت دستش رو گذاشته بود روی دستگره و به هری و هرمیون گفت: به من قول بدید که تا آخرین نفس مبارزه می کنید و در ضمن من هم به اعضای محفل خبر دادم بیان ولی معلوم نیست تا وقتی اونا برسن ما زنده مونده باشیم....
دامبلدور به آرومی در رو باز میکنه و وارد میشه... بعد از اینکه هر سه نفرشون وارد اتاق میشن یه صدا از پشت میاد و میگه: خوش اومدید... منتظرتون بودم...
دامبلدور: اووووووه.... سوروس الان چه وقت شوخی بود من و ترسوندی...
اسنیپ: من با تو هیچ شوخی ای ندارم پیرمرد خرفت....
.....................................................................

((( خب امیدوارم داستان خوب شده باشه هرچند به زبان معیار نوشتم ولی خوب این رو می تونم اونقدر کش بدم و بهش ماجرا بدم که بشه کتاب هشتم هری پاتر)))



اوکی تایید میشه ... میتونی بری مرحله ی آخر ... البته چون به ما گفتن نه زیاد سخت بگیر نه زیاد آسون ... به همین دلیل تاییدت کردم و گرنه خیلی دیالوگهات زیاد بود !!!
تایید شد!!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/2 20:29:35
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 0:13:59
تا هری هست زندگی باید کرد
=-=-=-
ما برتري گريفندور را نشان خواهيم داد!!!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اسفند 1385 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
كالين كروي به طرف هري دويد و گفت : هري اينو دامبلدور بهم داد تا بدم به تو
هري نامه را گرفت و گفت: اين چيه ؟
_نمي دونم فقط گفت كه بدمش به تو
_باشه خداحافظ.
هري كه به طرف خوابگاه مي رفت نامه را باز كرد و نوشته ي آن را خواند :
هري امشب ساعت 9 به دفترم بيا فكر ميكنم جاي جام هافلپافي رو پيدا كردم اگر توانستي دوشيزه گرينجر هم با خودت بيار ممكنه كمك خوبي باشه امشب ساعت 9 توي دفترم ميبينمت .
امضا: دامبلدور
*رمز ورود : شبح نوراني* شنلت هم يادت نره!
هري كه خيلي كنجكاو بود به طرف سالن عمومي گريفندور رفت تا به رون و هرميون خبر دهد كه آنها را در سالن عمومي گريفندور پيدا كرد
هري نامه را به آنها نشان داد و رو به هرميون گفت : تو هم بايد ساعت 9 با من بياي .
_ باشه .
ساعت نزديك 9 بود كه هري و هرميون از خوابگاه خارج شدند . هري همان طور كه از پله ها بالا ميرفت به هرميون گفت به نظر تو از كجا پيداش كرده؟
_ نمي دونم حتما برامون توضيح ميده .
هري بعد از گفتن رمز عبور به همراه هرميون از پلكان بالا رفت و به آرامي در زد
بعد از مدتي دامبلدور در را باز كرد و با ديدن آنها گفت : چه به موقع!!! بفرماييد!!!
با وارد شدن هري و هرميون صداي پچ پچ تابلو هاي مديران قبلي هاگوارتز خاموش شد . دامبلدور بدون مقدمه گفت : فكر ميكنم جاي جام هافلپافي رو پيدا كرده باشم .
اتاق دامبلدور ساكت شد و او ادامه داد : فكر ميكنم جاي جا م هافلپاف توي خونه ي ريدل ها باشه يا ميتونم بهتر بگم پدر والدمورت ...
و اون ميتونه توي مخفي ترين قسمت خونه باشه كه معمولا اين خونه هاي بزرگ اتاق هاي مخفي هم دارند خوب حالا حاضر هستيد ؟
هري گفت : من حاضرم
از چهره ي رنگ پريده ي هرميون معلوم بود كه ترسيده اما با شجاعت و بدون اين كه ترسي در صدايش شنيده شود گفت : من هم حاضرم .
هري شنل نامرئي را روي خودش و هرميون انداخت و با دامبلدور از قلعه خارج شدند و وقتي به پشت دروازه رسيدند دامبلدور به آنها گفت : شما ها كه خيال نداريد تا اونجا پياده بريد !! خوب بهتره كه اونجا ظاهر بشيم . همديگر را سفت بگيريد يك...دو...سه
باز هم هري عبور از داخل يك لوله ي باريك را احساس كرد بعد از مدتي كه به نظر هري طولاني مي آمد به آنجا رسيدند هري يك با ر آنجا را در خواب ديده بود همان خوابي كه والدمورت و دم باريك را در آنجا ديده بود...
آنها به همراه دامبلدور وارد خانه شدند با باز شدن در لايه اي خاك به هوا بلند شد و هري به سرفه افتاد . دامبلدور به طرف اتاق نشيمن رفت ...اتاق بزرگي بود اما پر از خاك!!!
دامبلدور گفت : راه ورود به اين اتاق مخفي بايد توي همين سالن باشه ...
هرميون گفت: معمولا ماگل ها اتاق هاي مخفيشون رو پشت كتاب خونه هاشون پنهان ميكنن. گاهي اوقات هم پشت كمد هاي بزرگي پنهانشون ميكنن .
اما در سالن هيچ كمد يا كتاب خانه اي وجود نداشت ناگهان دامبلدور گفت: درسته!!!
و به طرف ويترين بزرگي رفت و با وردي آن را كنار زد در پشت آن دري رنگ و رو رفته خود نمايي مي كرد دامبلدور گفت خودشه ! پشت همين دره فقط آماده باشيد ممكنه والدمورت روي اين در طلسمي گذاشته باشه و باز كننده ي اين در بيهوش بشه يا ....
رنگ از صورت هري و هرميون پريد و دامبلدور گفت بايد به من قول بديد كه اگر براي من اتفاقي افتاد شما جام رو پيدا كنيد و وقتتون رو براي من تلف نكنيد .
هري و هرميون با نگراني به هم نگاه كردند و قول دادند
دامبلدور در را باز كرد...........

اوکی خوبه ... محیط ها رو خوب ترسیم کرده بودی ... تایید شد !!!(پادمور)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/1/1 14:59:26
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 0:33:45
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1386/1/4 0:39:25