دستمو دراز می کنم و یه تیکه پنیر از جلوم برمی دارم و گاز می زنم. بازم این یارو داستان تکراریشو داره با آب و تاب تعریف می کنه! شورشو درآورده دیگه... اون دخترۀ مشنگ زاده رو ببین! همچین مسحور این قصه شده، انگار نه انگار که خودشم همون روزا بوده و اون جنگو دیده ها! با اون ویزلی های گدا گشنه که دهنشون اونقدر باز مونده انگار قراره ته قصه یه نون و نوایی بهشون برسه!
اتفاقا براشون بدم نشد! وقتی بابا بزرگ من با اون همه اصالت و ثروت به روزی بیفته که مامان بزرگ نارسیسا همش بره تو سنت مانگو ملاقاتش، پدرمم سیاست رو بذاره کنار و به اقتصاد بپردازه، بایدم این خونواده بشن همه کارۀ دنیای جادو!
بذار کلاسای هاگوارتز شروع بشن... همچین حالشونو بگیرم... همچین حالشونو بگیرم... همچین حالشونو بگیرم...
- اسکورپیوس! باز کجا غیبت زد؟
با شنیدن صدایی که از گوی بلورین کنارم خارج می شه، تکه پنیری که دارم گاز می زنم رو یه گوشه میندازم. گوی را با دمم می گیرم و به سرعت از سوراخ کوچکی که توش پنهان شده بودم، خارج میشم. از کنار خانوادۀ پاتر می گذرم. در برابر وسوسۀ اینکه خودم رو به دختر لوسشون نشون بدم و داد بزنه موش، مقاومت می کنم. الان وقتش نیست. بعد به حسابشون می رسم. به محض اینکه از درز زیر در خارج میشم، به جای موش سفید رنگ بانمک، به شکل واقعی خودم، پسرک ظریفی با موهای طلایی ظاهر میشم و نیشخند تمسخرآمیز همیشگیم رو به لب میارم. گوی رو توی دستم می گیرم و رو به بانوی اشرافی زیبا، مادرم، که تصویرش اونجا دیده میشد پاسخ میدم: ببخش مامی... داشتم تمرین تغییر شکل انجام میدادم. مطمئن باشید وقتی برگردم هاگوارتز کسی نمی تونه نمره بالاتر از من بگیره.
مامی به سردی تذکر میده: تمرینت رو توی خونه هم می تونی انجام بدی. هرچه زودتر برگرد. برای شام منتظریم.
بدون حرف اضافی، به سمت منزل به راه می افتم درحالیکه فکر می کنم اگه بهمون آپارات کردن رو دو سه سال زودتر یاد می دادن چی ازشون کم میشد؟ اگه میذاشتن تو روز روشن جاروسواری کنیم مگه چی میشد؟ خوب فوقش طلسم فراموشی رو روی مشنگای خل مشنگ اجرا می کردیم و یادشون می رفت ما رو دیدن دیگه!
ولی غر زدن بی فایده س. باید تا محل امن پیاده برم تا شاید بتونم سوار اتوبوس شوالیه بشم.
شما باید طبق قوانین بر اساس عکس داده شده در دو صفحه قبل از این تاپیک نمایشنامه خودتون رو بنویسید. اما خب نمایشنامه خوبی نوشتید. اشکالی نداره که به تصویر وفادار نبودید. خوب بود !!!
تایید شد !
اتفاقا براشون بدم نشد! وقتی بابا بزرگ من با اون همه اصالت و ثروت به روزی بیفته که مامان بزرگ نارسیسا همش بره تو سنت مانگو ملاقاتش، پدرمم سیاست رو بذاره کنار و به اقتصاد بپردازه، بایدم این خونواده بشن همه کارۀ دنیای جادو!
بذار کلاسای هاگوارتز شروع بشن... همچین حالشونو بگیرم... همچین حالشونو بگیرم... همچین حالشونو بگیرم...
- اسکورپیوس! باز کجا غیبت زد؟
با شنیدن صدایی که از گوی بلورین کنارم خارج می شه، تکه پنیری که دارم گاز می زنم رو یه گوشه میندازم. گوی را با دمم می گیرم و به سرعت از سوراخ کوچکی که توش پنهان شده بودم، خارج میشم. از کنار خانوادۀ پاتر می گذرم. در برابر وسوسۀ اینکه خودم رو به دختر لوسشون نشون بدم و داد بزنه موش، مقاومت می کنم. الان وقتش نیست. بعد به حسابشون می رسم. به محض اینکه از درز زیر در خارج میشم، به جای موش سفید رنگ بانمک، به شکل واقعی خودم، پسرک ظریفی با موهای طلایی ظاهر میشم و نیشخند تمسخرآمیز همیشگیم رو به لب میارم. گوی رو توی دستم می گیرم و رو به بانوی اشرافی زیبا، مادرم، که تصویرش اونجا دیده میشد پاسخ میدم: ببخش مامی... داشتم تمرین تغییر شکل انجام میدادم. مطمئن باشید وقتی برگردم هاگوارتز کسی نمی تونه نمره بالاتر از من بگیره.
مامی به سردی تذکر میده: تمرینت رو توی خونه هم می تونی انجام بدی. هرچه زودتر برگرد. برای شام منتظریم.
بدون حرف اضافی، به سمت منزل به راه می افتم درحالیکه فکر می کنم اگه بهمون آپارات کردن رو دو سه سال زودتر یاد می دادن چی ازشون کم میشد؟ اگه میذاشتن تو روز روشن جاروسواری کنیم مگه چی میشد؟ خوب فوقش طلسم فراموشی رو روی مشنگای خل مشنگ اجرا می کردیم و یادشون می رفت ما رو دیدن دیگه!
ولی غر زدن بی فایده س. باید تا محل امن پیاده برم تا شاید بتونم سوار اتوبوس شوالیه بشم.
شما باید طبق قوانین بر اساس عکس داده شده در دو صفحه قبل از این تاپیک نمایشنامه خودتون رو بنویسید. اما خب نمایشنامه خوبی نوشتید. اشکالی نداره که به تصویر وفادار نبودید. خوب بود !!!
تایید شد !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط vendeta در 1391/5/9 19:46:33
ویرایش شده توسط vendeta در 1391/5/9 20:37:17
ویرایش شده توسط vendeta در 1391/5/10 2:17:34
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/5/12 20:06:49
ویرایش شده توسط vendeta در 1391/5/9 20:37:17
ویرایش شده توسط vendeta در 1391/5/10 2:17:34
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/5/12 20:06:49
من تقریبا تمام جاهایی رو که میشده از دست بدی تو جنگ از دست دادم ...


.مگی باخنده گفت هالووین مبارک :pashmak: :pashmak:
، مگه نه بچه ها؟!
هست تصميم مي گيره سكوت اختيار كنه.