جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

137 کاربر(ها) آنلاین هستند (33 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
136 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1391 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با ناراحتی به کارنامه ی جیمز نگاه انداخت و گفت این چه نمره ایه گرفتی خاک بر سر.
جینی از تو آشپز خونه گفت حالا اشکال نداره مگه چی شده .هری با افسون برگه رو تو صورت جینی زد .
جینی با عصبانیت یه تخم مرغ تو سر هری زد وگفت دیگه چیزیو پرت نمی کنیا بعد یه تخم
دیگه زد تو سر جیمز و گفت تو هم بیشتر درس بخون راستی هرمیون و رون و نویل دارن میان
هانا ابوت نمی یاد چقدر از هانا بدم میاد یادته اون دفعه چی میگفت نویل هرماه واسم
کلی هدیه می گیره اه. چی می گفتم آها این لیستو بگیر لیست خریده........جینی مدام حرف میزد




خب ، نوشته شما چند تا مشکل اساسی داره :

کلا ار علایم نگارشی استفاده نکردین. جمله ها رو نمیشه به خوبی از هم تفکیک کرد.

موقعی که میخواین گفتگوی اشخاص رو بنویسید باید حتما دوبار دکمه اینتر رو بزنید و اول سطر از خط تیره استفاده کنین . مثلا :
نقل قول:
جینی با عصبانیت یه تخم مرغ تو سر هری زد وگفت:

- دیگه چیزیو پرت نمی کنیا

بعد یه تخم دیگه زد تو سر جیمز و گفت :

-تو هم بیشتر درس بخون



و اینکه بهتر بال و پر بیشتری به داستانتون بدین .


تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانو ویولت در 1391/4/27 14:26:21
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 تیر 1391 14:26
نمایش جزئیات
آفلاین
هری:خانم یک چایی بردار بیار
جینی:باشه اقا شما داستانو بگو
هری پس از اینکه گلوشو صاف کرد نگاهی به تمام حظار انداخت که اینهئ شترمرغ بهش زل زئه بودند و رون که عین برج زهر مار بغلش بود.بعداز اینکه دوباره صداشو صاف کرد شروع کرد به سخن گفتن:
ـ اهم اهم . خوب بر میگردیم به نزده سال قبل که من و لرد باهم جنگیدیم ...
که ناگهان جینی میپره وسط حرفش و با شوق میگه .انارو که میدونیم برو سراغ مبارزه.
هری میخواست چماقشو برداره که دید بده جلو همه زنشو بزنه پس ارام و متین گفت: خانم مگه نگفتم برو چایی بیار.جینی سرشو که اینهو لبو سرخ شده بود انداخت پایین وبه سمت اشپز خانه رفت.
هری نگاه عاقل اندر سفیه ای به جینی انداخت و ادامه دا :
ـ خو کجا بودیم . اهان وقتی من و لرد با هم روبه رو شدیم من فقط 6سال اموزش دیده بودم و فهمیدم که نمیتونم لرد رو شکست بدم پس فقط سعی کردم که از خودم دفاع کنم تا اینکه نویل اخرین هوکراکس رو نابود کرد ...
نویل: هه ه منو میگه ها منو میگه
هری پوزخندی میزن و ادامه میده :
ـ و اینجوری دش که لرد نابود شد....

>> درون اشپز خونه
جینی درحال گذاشتن لیوانای پراز چایی درون سینی است و در دل خود میگوید.:وا وه .چه از خود راضی. منو زور میکنه میگه برو چایی بیار .بزار هرمیون اینا برنو میدونم باهات چکار کنم.مرتیکه فکر کرده کیه .

>> چند دقیقه بعد ، درون حال ، پیش بقیه
جینی لبخند مسخره ای بر روی لب داشت و با خوشرویی چایی را جلوی بقیه میگرفت و می گفت: بفرمایید . بفرمایید.
تا اینکه رسید به هری:بفرما اقا..چیز دیگری لازم ندارید.
و اینگونه همه چیز به خوبی و خوشی پایان پافت




تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/5/12 19:55:53
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 تیر 1391 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
_ و اين طور شد كه من ولدمورت رو كشتم و همه ي جادوگرا با خوبي و خوشي كنار هم زندگي كردن!

هري در حالي كه لبخند پهني زده داستان رو تموم مي كنه و بادي به غبغب انداخته با افتخار به بچه ها نگاه مي كنه.

_ ولي بابا! مگه ولدي ، جادوگر خفني نبود؟!
_ چرا.
_ مگه با يه نگاه همه رو دود نمي كرد؟
_ چرا.

ليلي لونا( نويسنده اين پست لحظاتي پيش از طريق گوگل با اين اسم آشنا شد!) در حال كه به شدت گيج به نظر ميرسه به هري نگاه مي كنه و منتظر جواب ميشه.

هري: ببين عزيزم! اين جور مسائل كلا مطرح نيست، مسئله اينه كه ولدي يه جوري! مرد و من خيلي گولاخم! ، مگه نه بچه ها؟!

بقيه ي افرادي كه توي اتاق هستند به شدت خوشحال شده و ساده لوحانه حرف هري رو تاييد مي كنن.

ليلي لونا دهن باز مي كنه كه باز هم ايراد بگيره كه با ديدن هري كه به اين صورت هست تصميم مي گيره سكوت اختيار كنه.

رون هم كه به شدت جوان به نظر مي رسه و به طرز كودكانه اي بالاي صندلي هري رو گرفته فرصت رو غنيمت مي شمره تا به زور كتابي كه به تازگي نوشته رو به بچه ها بندازه.

_ ببينيد بچه هاي اين كتاب...
_ عمو به بوق دادي ما رو با اين كتابت! باب ما خودمون مارزبوني بلديم!
رون : آلبوس سوروس خيلي ارزشي شديا! كتاب من يعني " مارزبوني در 8 دقيقه" مرجع سوالات آزمون كارشناسي ارشد هاگوارتز هست! اينو بخوني ديگه حله!
آلبوس سوروس:

در همين حين ناگهان صداي انفجار مهيبي به گوش مي رسه و دود سبزرنگي فضاي اتاق رو در بر مي گيره.

_ موهاهاهاها! من برگشتم بدبختا!

هري كه به نظرش صدا به شدت آشناست با كمي تفكر همراه سرفه به يك حقيقت تلخ پي مي بره...

هري: ولدي؟!

_ موهاهاها! چي فكر كردي هري؟! پس كي مي تونه اين قدر خفن وارد بشه!
_ ولي ما همه ي هوركراكس هات رو از بين برديم! من هم در نهايت به طرز ارزشي كشتمت!

ولدمورت كه حالا با خوابيدن دود چهره اش كاملا مشخص شده پوزخند مليحي مي زنه و ميگه: تو و دامبل خيلي پيچيده فكر مي كردين! من نه تا هوركراكس درست كردم بعدش هم چون حال نداشتم ادامه ندادم! هر چي بيشتر بهتر!

_ آواكداورا!

در همين لحظه صحنه آهسته ميشه وجيني مي پره جلوي هري و مي ميره و هري زنده مي مونه و دوباره طلسم عشق جاويد و .... برقرار ميشه و ولدمورت مي ميره! دوباره!

تایید شد‏!‏

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط x در 1391/4/15 12:37:42
ویرایش شده توسط x در 1391/4/15 12:38:27
ویرایش شده توسط بانو ویولت در 1391/4/16 21:50:19
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1391 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
اولین کریسمسی بود که جیمز به هاگوارتز رفته بود .هری و جینی که در کنار هرمیون و رون بودن داشتندرباره ی مدرسه حرف می زدند ودر قسمت دیگری از سالن جیمز بچه هارو دور خودش جمع کرده بود ودر مورد مدرسه می کرد دامبلدور و رز که سال دیگه وارد مدرسه می شدن با توجه بیش تری به حرف های جیمز گوش می دادن هری که صدای جیمز را می شنید زود فهمید که جیمز داره با اونا شوخی می کنه برای همین هم گفت بچه ها می خواین خاطره ی دوست شدن خودم با رونو براتون تعریف کنم؟ بچه ها که همیشه از داستان های هری لذت می بردن به سوی هری رفتن ومشغول شنیدن داستان شدن.
.

تایید شد‏!‏

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانو ویولت در 1391/4/16 21:55:01
من همیشه هستم
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1391 13:31
نمایش جزئیات
آفلاین
هري بعداز پيروزي ذرجنگ خانواده خود راتشكيل داد سالهابهد از اون ماجرا هري بچه دار ميشه يك روز اونارو دور خودش جمع ميكنه وداستان خودسرو براي اوناتعريف ميكنه


شما اولا باید تایید خود را از تاپیک بازی با کلمات دریافت کنید ! سپس در اینجا شرکت کنید. جدا از عدم رعایت این حق تقدم هم این نوشته شما یک نمایشنامه نیست. نمایشنامه همانند سناریوی یک فیلم حاوی توصیف هایی از فضا و محیط، شخصیت ها، دیالوگ ها و مکالمه های شخصیت ها می باشد. به پست های سایرین که تایید می شوند، دقت کنید.

تایید نشد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1391/5/12 19:52:45
mla
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 تیر 1391 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
هری از روی زمین بلند شد و گوی زرین را در دستش دید.
او اسلایترین را شکست داده بود.
صدای رون را شنید که به مالفوی گفت:
مالفوی ************* چرا هری رو زمین انداختی؟*************

اما هری برده بود.بعد رفت خوابگاه و استراحت کرد

شما باید برای این تصویر نمایشنامه خودتون رو بنویسین. لطفا به نکاتی که در زیر پستتون در تاپیک بازی با کلمات گفتم هم دقت کنین.
تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1391/4/13 22:34:22
من همیشه هستم
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 12 تیر 1391 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه شب یکی از شب های سرد کریسمس ، در حالی که بیرون از خانه برف سنگینی در حال بارش بود اعضای خانواده ویزلی به مناسبت بازگشت فرزندانشان از مدرسه جشن کوچکی براه انداخته بودند .صدای ترق تروق جرقه های آتش و حرارت مطبوع آن صمیمیت فضای خانه را دوچندان ساخته بود و گویی همه چیز بر وفق مراد بچه ها پیش میرفت . از خوراکی های روی میز گرفته و تزئینات درخت کریسمس و دکوری که جینی با وسواس خاصی هفته ی قبل در نبود بچه ها چیده بود همگی طلایی و قرمز طراحی شده بودند که نشان از این بود که رز و آلبوس همـ امسال در تقسیمـ بندی کلاه گروهبندی به گریفندور راه پیدا کرده بودند و این مسئله چیزی بود که رون را بیش از پیش سرحال و شاداب میساخت .
لیلی که روی پای پدرش نشسته بود . در حالی که یکی از دانه های برتی بات با طمع همه چیز را درون دهانش میگذاشت گفت : اینکه آلبوس و رز همـ توی گریفندور افتادن یعنی این یه چیز موروثی تو خانواده ماست ؟
رون جواب داد : آره عمویی تا به حال که سابقه نداشته کسی خون ویزلی تو رگاش باشه و جای دیگه ای بیفته . شجاعت ویژگی معروف ویزلی هاست . و در حالی که باد به غبغب مینداخت یک جام دیگر برای خودش نوشیدنی کره ای ریخت .
هرمیون : چقدرم که تو شجاعی واقعا !!!
هری گفت : نه بابا ، فکر نمیکنم ، همه چیز به خود آدم بستگی داره
لیلی : کاش منم زودتر به هاگوارتز میرفتم
جیمز در حالیکه سعی میکرد لبخند خود راپنهان کند گفت :" اتفاقا یه بار که از کلاس پرفسور پتیل برمیگشتم منو نگه داشت و با صدایی که انگار مال خودش نبود بهم گفت مراقب کوچیک ترین عضو خونواده تون باشین . اتفاقی نحس در انتظار اونه که ممکنه هیچوقت نتونه پاشو به مدرسه بذاره "
لیلی با صدایی که تحت تاثیر قرار گرفته بود شیشکی نثار جیمز کرد و گفت " دروغگو" و با نگاهی نگران رو به سمت هری برگرداند . هری گفت : اذیتش نکن جیمز " و به دخترش گفت :" برادرت باهات شوخی میکنه ، تعداد پیشگوهای واقعی در سراسر دنیا انگشت شماره " و صداش رو کمی پایین تر آورد جوری که به گوش جینی نرسد و ادامه داد "تازه من تنها چیزی مثبتی که در پروتی دیدم رقص ماهرانه اش تو سال چهارم تحصیلم بود اون موقع حواسم پی چو بود نفهمیدم چه موقعیتی رو از دست دادم ، حیـف !!!" و در حالی که هنوز صحبتش تمام نشده بود صدای جینی را شنید که میگفت " پس خواهشا سعی کن الانم این موقعیت های ارزشمند زندگیت رو از دست ندی و ریخت و پاش هارو جمع کنی که همه میخوایم بریم بخوابیم و چوبدستی هری را به دستش داد "


امیدوارمـ تایید بشه :)

تایید شد‏!‏

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانو ویولت در 1391/4/12 17:26:29
Only Raven


username امـ در پاتر مور :

HazelDawn14257
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 9 تیر 1391 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
- نقشه؟ کدوم نقشه؟ من هیچی نمیدونم. من بی گناهم.:worry:

خانوم ویزلی دست در موهای فرفری و قرمز خود فرو برد و به رون چشم دوخت. از ته ته ته ته ِ قلبش (طرفای معده ! ) میدونست که رون این کار رو نخواهد کرد. دست به سینه شروع به حرکت به سمت صندلی هرمیون کرد که حالا نگاهش را به در و دیوار میدوخت.

- من این نگاه و این رفتار ها رو میشناسم. کار تو بوده، هان؟
- اِ ، خانوم ویزلی... شما اینجایید؟
-
- معلومه که اینجایید...! اِمم، دقیقا" بحث الان سر چیه؟
-
- کار من بود !ولی من نمیخواستم این طوری بشه ! باور کنید رون من رو مجبور کرد !

خانوم ویزلی نگاه تندی به رون انداخت که به این شکل در آمده بود:
و سپس دوباره به هرمیون چشم دوخت.

- خب... اِممم،نه رون کاری نکرد. من بدبختم ، مامان و بابام من رو دیگه یادشون نمیاد ! رولینگ گند زده به زندگی ام...! اصلا" من نمیفهمم برای چی من باید مشنگ زاده باشم... این یک عاره ! هوم؟ بعد هم که رولینگ من رو با رون رو هم ریخت (منظور چیز دیگه اس! ) و بعد هم که مجبورم کرد حافظه ی مامانم اینا رو پاک کنم... حالا هم که من باید مشکلات اقتصادی داشته باشم.

خانوم ویزلی به نظر میرسید هر لحظه امکان دارد سیلی محکمی نثار رون کند ! ( هرمیون گناه داره... )
- ادامه بده...

فلش بک

هرمیون جلوی در یک بانک مشنگی در حال قدم زدن است. چهره اش نگرانی و خستگی او را ناخواسته نشان میده. تنها کاری که از دست هرمیون برمیاد اینه که به زور به هرکسی از کنارش رد میشه لبخند بزنه. ناگهان یک پیرزن از بانک خارج میشه در حالی که دوتا کیسه ی مشکی پر همراه خودش داره.

هرمیون دست به کار میشه. زیر لب چیزی رو زمزمه میکنه.
- اکسیو مانی.

دو کیسه ی پول پیرزن، کیف دو سه نفر دم در بانک و دستگاه عابر بانک همگی به سوی هرمیون پرتاب میشوند. مشنگ ها با چهره های وا رفته به او نگاه میکنند.

مشنگ ها : :hyp:
هرمیون :

در این اثنا دو نفر از وزارت به همراه ارتور ویزلی ظاهر میشوند. رون هم کنار هرمیون فرود میاد. آرتور با عصبانیت داره به سمت اونها نزدیک میشه...

پایان فلش یک

- حالا چقدر پول بود؟
-
- واسه خیریه !
- اوه !


تایید کنید کار دارم ! :دی


با اینکه داستانتون ربطی به تصویر گذاشته شده نداشت ولی معلومه تسلط خوبی دارین.
تایید شد‏!‏

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط yeam در 1391/4/9 9:50:43
ویرایش شده توسط yeam در 1391/4/9 10:01:15
ویرایش شده توسط بانو ویولت در 1391/4/9 10:44:57
Woodchuck Todd: Screw all these people, Olive
Olive Penderghast: Haven't you heard? I already did



Easy A
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1391 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
سه شب تا کریسمس مانده بود و من و چندتا از بچه های هاگوارتس دور هری که یه جورایی نقش بابا قصه گوی خوابگاه رو داشت نشسته بودیم.
من توی اون جمع از همه بیشتر سن داشتم بعد از من هرمیون بقل دستی ام سر کلاس و دوستم بود که اون گوشه ی گوشه نشسته بود و خواهر رون را در آغوش داشت و عضو کوچک تر گروه ما جینا که روی پای هری نشسته بود و مالفوی و رفیقش هم گوشه ی سمت چپ هری نشسته بودند و انگار مبهوت شده بودند در جذابیت داستان هری و در آخر کلارا که تقریبا دو سالی از من کوچک تر بود کنار من ایستاده بود و ما دونفر بر فراز همه ایستاده بودیم.
هری همیشه به زیبایی داستان میگفت انگار صدایش وقتی داستان میگفت قلب همه ی مارا جذب میکرد . صدایی بسیار نرم و نوازش کننده و با آهنگی خاص که نمیشد هیچ صدایی جای صدایش را در گوش فرد بگیرد و باعث حواس پرتی شود .
بعد از یک ساعت داستان تعریف کردن دیگر پاهایم را حس نمیکردم انگار خشکشان زده بود ولی دلم نمیخواست بنشینم و برای اینکه به پا هایم بی محلی کنم خودم را کمی روی مبلی که پدرم روی آن نشته بود انداختم.


من چهار سال پیش هری پاتر خوندم ... حتی فیلمشو ندیدم.
الان یه گوشه هاییاز داستانش یادمه... دیگه اصلا خود شخصیت ها یادم نیستن
امیدوارم مورد قبول باشه

من تایید میکنم ولی پیشنهاد میکنم حتما حتما حداقل یه مروری رو شخصیتهای کتاب داشته باشین تا بتونید تو ایفا موفق تر عمل کنید.
تایید شد‏!‏

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانو ویولت در 1391/4/4 10:19:32
اگه جادوگرا منو بپذیرن اینجا موندگارم ...
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1391 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
در یکی از شب های زمستان که برف سفید از اسمان پایین می آمد هری و رون همراه خانواده های خود در رستورانی در هاگزمید نشسته بودند. هری برای لیلی درباره پروفسور اسنیپ خاطره تعریف میکرد و لیلی با تعجب به حرف های پدرش گوش میداد ولی جیمز به بچه ها میگفت که اسنیپ یک ادم ترسو است که برای نجات خودش به ولدمورت پناه برده و باعث مرگ پدر بزرگ و مادر بزرگش شده است و میگفت که اگر اسنیپ به پروفسور دامبلدور خبر نمیداد باز هم ما در جنگ با ولدمورت پیروز میشدیم.
هری که متوجه حرف های جیمز شد گفت:جیمز تو اشتباه میکنی چون پروفسور اسنیپ مرد بسیار شجاعی بود که اگر آن نبود ما از نقشه های پلید ولدمورت با خبر نمیشدیم و به این آسانی شکستش نمیدادیم.
جیمز با شنیدن این حرف ها تازه فهمید چه اشتباهی میکرده و اسنیپ چه مرد شجاعی بوده است.

لطفا اگر این پست تایید شد پست من را در معرفی شخصیت هم تایید کنید و نام کاربریم را هم به فرد.ویزلی تغییر دهید

تایید شد‏!‏

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانو ویولت در 1391/4/4 10:30:14
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده




تصویر تغییر اندازه داده شده











چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.