جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

103 کاربر(ها) آنلاین هستند (53 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
100 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 4 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 19 فروردین 1391 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هری روی صندلی نشسته بود و دوستان و خانواده دورش.
هری آلبوس رو(پسرش)روی پاهایش نشونده بود و مثل تمام پدر هاس مسئولیت پذیر داشت نصیحتش میکرد-آره پسرم .اسم تو از دو تا جادوگر بزرگ گرفته شده یعنی آلبوس و سورس. توخم مثل ما جادوگری و بزودی به مدرسه هاگوارتز می روی و مثل بقیه جادوگری رو یاد میگیری.
آلبوس داشت کنجکاوانه به حرف های هری گوش میداد که ناگهان جنی گفت-پسرم بهتره که دیگه بری بخوابی.
دخترم تو هم برو.
شب بخیر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 19 فروردین 1391 02:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به همه

قرار شد طبق روال قبل یکی از شرایط ورود ایفای نقش شرکت در کارگاه نمایشنامه نویسی باشه. البته اعضای فعلی ایفای نقش هم میتونن پست بزنن. به عکس زیر که مربوط به فصل آخر کتاب آخر یعنی "نوزده سال بعد" هست نگاه کنید و یه نمایشنامه خوب بنویسید.


تصویر تغییر اندازه داده شده


















پست اول این تاپیک از دلورس آمبریج عزیز رو نقل قول میکنم:

نقل قول:

نکات لازم:
1. برای زدن هر پست، ابتدا خودتون رو توی اون موقعیت قرار بدید...چشماتونو ببندید، فکر کنید خودتون اونجایید...اگر خودتون بودید چی کار می کردید...چی می گفتید؟!
2. سعی کنید از جملات کوتاه و راحت استفاده کنید.
3. سعی کنید با فضاسازی مناسب..توصیف محیط و حالات، شنونده را در جو قرار بدید! تا بگیردش!
4.یه نمایشنامه خوب الزاما 8736 صفه نیست...می تونه دو خط باشه!
5. قبل از پست کردنش..حتما چند بار اونو بخونید!
6. سعی کنید بزارید ذهنتون کاملا ازاد باشه و هر چی خواست پرورش بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1391/1/19 2:05:46
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 30 شهریور 1390 09:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.
ببخشید که یه کم دیر شد!
اینم عکس جدید:
عکس جدید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا خیرت بده هیپوگریف خوشبخت!

یه همچین آدمی بودم من قبلا!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1390 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
هری در حالی که زیر شنل نامریی بود،پشت سر پادما پتیل و ارنی مک میلان وارد کافه ی پرپرک های عاشق شد.

در حالی که سعی میکرد با کسی برخورد نکنه،جلوی در ورودی ایستاد و با دقت تمام زوج هایی رو که اونجا بودند بررسی کرد.

مطمئن بود که چو و زاخاریاس اسمیت هم یه جایی توی همین کافه نشستند.هری که از دست خیانت های چو خسته شد تصمیم داشت امروز دستش رو رو کنه و جلوی همه آبروش رو ببره.

به ترتیب همه ی میزها رو از نظر گذروند و یهو چشمش روی یکی از میزها قفل شد.

رون و هرمیون روی میزی درست در وسط کافه نشسته بودند و مشغول راز و نیاز(!) بودند!

هری در حالی چارتا چشمش 6 تا شده بود و خون جلوی چشمش رو گرفته بود طی یک حرکت انتحاری پرید وسطشون و از هم جداشون کرد.
از اونجایی که هری زیر شنل نامریی بود،هرمیون ترسید و شروع به جیغ زدن کرد!

رون با خونسردی گفت:
_ چته دختر؟هریه دیگه!هری تو اینجا چی کار میکنی؟
هری در حالی که مینشست با عصبانیت گفت:
شما اینجا چی کار میکنین؟چشمم روشن!حالا من دیگه نا محرم شدم؟حالا من باید اینجوری مچ شما دوتا رو بگیرم؟
هرمیون که در حالی که صداش میلرزید گفت:
هری باور کن ما میخواستیم بهت بگیم!ولی...

در همون حال در کافه باز شد و چو و زاخاریاس دست در دست هم وارد شدند.

هری در حالی که خیلی ناراحت و افسرده شده بود گفت:
خیر سرم پسر برگزیده ام!این همه بدبختی کشیدم 100 بار با ولدمورت جنگیدم،اونوقت زندگی خصوصیم اینقدر افتضاحه!
دوست دخترم بهم خیانت میکنه!دوستام مهم ترین چیزا رو به من نمیگن!آخه پسر برگزیده انقدر بدبخت؟
هرمیون دهنش رو باز کرد تا دلداریش بده،اما هری با طلسم خاموشی خفه ش کرد و با ناراحتی از کافه بیرون رفت تا بره یه گوشه به درد خودش بمیره!
__________________________________________
وای!عجب چیز چرتی شد!خودمم باورم نمیشه انقدر مزخرف نوشتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1390/6/24 12:12:58
خدا خیرت بده هیپوگریف خوشبخت!

یه همچین آدمی بودم من قبلا!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 23 شهریور 1390 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هری در قهوه خانه ی دایی مورفین، پشت میزی نشسته بود و شنل نامریی را هم کشیده بود روی سرش.
ناگهان دو نفر دیگر هم پشت میز هری نشستند و یکیشان دست برد و شنل هری را از روی سرش برداشت و دو فنجان پر دودی که هری زیر شنل قایم کرده بود را کشید طرف خودش و نفر دیگر.

هری سیخ به دست به رون که اینکار را کرده بود خیره شد: دِ لامشب! مگه مریژی؟ بذار بشاژم این تن خشته رو.

و سعی کرد منقل های فنجانی را از جلوی رون و هرمیون بردارد ولی رون نگذاشت.

هرمیون با نگرانی به هری خیره شده بود:
اوه، هری! این همه مدت کجا بودی؟ تو این کافه ی کثیف چیکار می کنی؟ چرا؟ چرا معتاد شدی؟ چرا به این روز افتادی؟ روح دامبلدور و سیریوس و بابا و مامانت و ریموس و تانکس و فرد و کالین و دابی و هدویگ با دیدن تو در عذابن هری! اونا نمی خواستن تو منحرف بشی.
چرا اینجوری شدی هری؟ تو که جادوگر بزرگی بودی. تو که با قدرت اکسپلیارموس و عشق، اسمشونبر رو شکست دادی. تو که پسری بودی که زندگی می کرد و زنده می ماند، تو که دیوانه سازها و کوییرل ها و جن خاکی ها رو می کشتی. تو که همیشه اسنیچ رو می گرفتی. تو که ورزشکار بودی. تو که از فساد و تباهی به دور بودی. تو که بیست می گرفتی و عینک میزدی. تو که چشمات خیلی قشنگه، رنگ چشمات...

رون توپید به زنش:
خجالت بکش زن!... اصلا کی به تو گفت وارد یک چنین محیط کثیفی بشی؟اصلا این چه لباسیه پوشیدی؟یادم باشه رفتیم خونه سیاه و کبودت کنم.
اما تو هری. می خواستم بپرسم کدوم گوری بودی این همه مدت؟ چرا یه خبر به ما ندادی؟ نگفتی نگرانت میشیم؟ ولی دیگه نمی پرسم. چون با این وضعت جواب همه ی سوالام رو گرفتم. پزشکی قانونی و مرده شور خونه پیدات می کردم بهتر بود تا اینجا پیدات کنم. ولی حالا که پیدات کردم بذار تکلیفمو باهات روشن کنم!

اومدی خونه ی ما مفت خوردی و خوابیدی، هیچی بهت نگفتیم. با اینکه وضع مالیمون خراب بود.
بعضی شبا به اندازه ی یه نفر نون و ماست داشتیم، ننم می گفت این هری اینجا مهمونه. حفظ آبرو کنین، الان که میاد پایین بگین ما شام خوردیم، این سهم توئه. تو میومدی مثل اربابا می نشستی پشت میز. من و خواهر و برادرام قد و نیمقد با شکم گشنه صف می کشیدیم، نون خوردن تو رو تماشا می کردیم (در اینجا بغض به شدت گلوی رون را می فشارد و اشک در گوشه ی چشمانش جمع شده است.) اونوقت تو کوفت می کردی و آخرش به جای دستت درد نکنه می گفتی نون و بوقلمونا رو خودتون خوردین، نون و ماستش موند برای ما. بعدشم کرکر می خندیدی.
تو می دونی ننم به خاطر همین زخم زبونای تو هر تابستون پنجاه کیلو وزن کم می کرد؟
تو می دونی جینی به خاطر اینکه تو پروار بشی سوءتغذیه گرفت؟
تو می دونی پرسی راشیتیسم داشت؟
می دونی بیل بری بری گرفته بود؟
اصلا تو می دونی من یه خواهر کوچیکتر از جینی داشتم که همون موقع تازه به دنیا اومده بود و فلج اطفال گرفت و مرد و یواشکی تو باغچه ی خونمون چالش کردیم که نفهمی به خاطر خرج هایی که تو به ما تحمیل می کردی این اتفاق افتاد؟

به خاطر تو بابام اخراج شد. به روت نیاوردیم. شبش از وزارت اومد نشست جلوی ما، های های گریه کرد. می دونی گریه ی مرد جلوی خونوادش یعنی چی؟ بعدش هم سکته ی مغزی کرد بردیشم سنت مانگو. این اواخر هم به خاطر عوارض همون سکته و به خاطر نیشی که تو توی خواب بهش زده بودی، مرد.

آخرش هم بعد یه عمری که هم کلاس و هم خوابگاه و هم خونه بودیم با وقاحت تمام اومدی خواستگاری جینی و خدا به سر شاهده؛ این دختر راضی به این وصلت نبود!... جینی راضی به این وصلت نبود... من راضیش کردم... من!... چرا؟ چون اونموقع وبا اومده بود روستای ما. نمی تونستیم کوچ کنیم. کجا می رفتیم؟ جایی رو نداشتیم. من به گوش جینی خوندم که برو خواهر من! این پسره وضعش خوبه. پول داره. قهرمان جامعه است. برو زنش شو که تو این نکبت نپوسی. شما که رفتین سر خونتون چارلی به خاطر وبا مرد و ای کاش من جینی رو راضی به ازدواج با تو نکرده بودم و ای کاش جینی وبا می گرفت و مثل چارلی می مرد و جنازش روی زمین می موند و می پوسید و محیط زیست رو آلوده می کرد ولی زن تو نمی شد.

حالا هم اومدی نشستی اینجا زهرمار می کشی، انگار نه انگار که زن و بچه داری! انگار نه انگار که مسئولیت یه خونه و خونواده بر عُهدته! بی عرضه ی بی غیرت! تو اصلا می دونی بچه هات چجوری تربیت میشن. می دونی جیمز و تدی خروس خون از خونه میزنن بیرون، بوق سگ، مست و خراب برمی گردن خونه؟ ریموس بچش رو تحویل تو داد که اینجوری بزرگش کنی؟
می دونی آلبوس سوروس قمار می کنه و همش هم می بازه و بعد به زور کتک پس انداز جینی رو که برای جهاز لیلی کنار گذاشته ازش می گیره و قلک لیلی رو هم خالی می کنه و دوباره میره قمار می کنه؟
می دونستی جینی میره خونه ی مردم کارگری که پول بخور و نمیر زندگیش رو دربیاره؟ ظرفا و رخت چرکا و کهنه های بچه ی مردم رو میشوره که با آبرو زندگی کنه؟
اونوقت تو... چی بگم؟... شنیدم حساب یارانه ها رو هم به اسم خودت زدی، همش رو خودت خالی می کنی؟ راسته؟... آره هری؟ با توام. جواب بده!... حالت خوبه هری؟چرا اینجوری شدی؟...

هری گیج و منگ به رون و هرمیون خیره شده بود و کم کم صورتش رنگ پریده تر می شد. موهایش از آنچه بود ژولیده تر و دندان هایش سیاهتر می شدند و پنج دقیقه ی بعد دیگر هری شبیه هری نبود.

حالا نوبت رون و هرمیون بود که گیج و منگ به هری تغییر شکل داده خیره شوند.
شخص ناشناس داد زد:اشغر! هژار دفه بِت گفتم این بچه ژیگولای پاشتوریژه رو راه نده تو قهوه خونه. حرف تو مخت نمیره که!
- شرمنده اوس مورف! الان بچه ها رو میفرستم راهنماییشون کنن بیرون.

رون با دستپاچگی گفت: نیازی نیست قربان. ما خودمون راه خروج رو بلدیم. فقط میشه بفرمایید شما موی هری ما رو از کجا آوردین قاطی معجون مرکبتون کردین احیانا؟
- تو ماموریت های فوق شری ارباب فضولی می کنی؟ اشغر چی شدن این بچه ها؟
- نه آقا! ما غلط بکنیم فضولی کنیم. ما رفتیم. زت عالی زیاد!... برو بریم زن. بریم! اوضاع خیطه!

هرمیون و رون با عجله از قهوه خانه خارج شدند و مورفین غرولندکنان شنل را کشید روی سرش ولی بلافاصله شنل را برداشت: هوی! مو قرمژ! مو وژوژی! منقلام رو کجا بردین؟ موتادای دژد! اشغر! یه دوتا منقل وردار بیار... راشتی!... اون پشر چارچشمکیه رو هم ولش کن بره سر زندگیش. ماموریتمون تموم شد. دیگه موهاش رو لازم نداریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1390/6/23 18:02:13

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 20 شهریور 1390 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین
در حالی که کافه سه دسته جارو در قدح اندیشه معلوم بود خود را به داخل آن انداختم.

درون کافه بوی قهوه ی خاصی پیچیده بود. این بو از سمت یکی از گوشه های کافه می آمد. آرام خود را به آنجا رساندم سپس چهره آن سه نفر را دیدم که اگر جایم را تغییر نداده بودم نمی توانستم شخصی که زیر شنل نامرئی بود را ببینم.

هرماینی:

- هری کجا بودی من خیلی برات نگران بودیم.

- نیازی نیست شما به قرارتون ادامه بدید من باید کسی رو تعقیب کنم که اون جا کنار پیشخون ایستاده.

رون:

- مطمئنی کمک نمی خوای؟

- نه شما از گردش هاگزمیدتون لذت ببرید من می دونم چی کار باید بکنم.

هرماینی:

- پس مراقب خودت باش.

هری در حالی که شنلش را دوباره روی سرش می کشید گفت:

- نگران من نباشید تو تلار عمومی می بینمتون.

این را گفت و به آرامی به سمت آن مرد که هم اکنون داشت از کافه خارج می شد، خزید.
--------------------------------------------------------------------------------

وای نمایشنامه نویسی به کل یادم رفته بود ببخشید اگه بد شد خیلی فسفر سوزوندم سرش چون یاد قدیما و سخت گیریای قدیم بود گفتم باید بنویسم و نوشتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

یادش آمد که در آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی مهر

فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است

دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زاین ها نیست

بال برهم زد و برجست از جا
گفت کای دوست، ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز
تو ومردار، تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد
عمردر گند به سر نتوان برد

شهپر شاه هوا، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالا تر شد
راست، با مهر فلک هم بر شد

لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود دگر هیچ نبود
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 19 شهریور 1390 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا خیرت بده هیپوگریف خوشبخت!

یه همچین آدمی بودم من قبلا!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 19 شهریور 1390 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.
این تاپیک دوباره راه اندازی میشه، برای اعضایی که میخوان نوشتنشون رو تقویت کنند تا بتونن تو رول نویسی موفق تر باشن، یا هر کسی که دلش می خواد خلاقیتشو نشون بده، یا کسایی که به یاد گذشته ها دوست دارن در مورد یه عکس نمایشنامه بنویسن!
همون طور که احتمالا می دونین کارگاه نمایشنامه نویسی قبلا یکی از مراحل ورود به رول پلینگ بود، اما مدتیه به خاطر راحت تر شدن روند کار، این مرحله حذف شده.
وقتی دوباره به سایت برگشتم، حس کردم جای خالی این تاپیک یه جورایی دل تنگم کرده...!!! پس با اجازه ی ناظرا تصمیم گرفتم دوباره راش بندازم... شاید بعضیا هم حس منو داشته باشن!!!

هر چند وقت یک بار،عکس جدیدی گذاشته میشه و اعضا باید در مورد اون عکس یه نمایشنامه بنویسند.
در مورد نکاتی هم که باید برای نوشتن نمایشنامه رعایت کنید،
بهتره که به
پست آمبریج مراجعه کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا خیرت بده هیپوگریف خوشبخت!

یه همچین آدمی بودم من قبلا!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 14 خرداد 1390 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
رویارویی با یک مرگخوار

آن روز غم انگیز در کوچه های باریک لندن حرکت می کردم که ناگهان یکی از مرگ خواران جلویم پیچید و گفت تو کی هستی گفتم من سر نیکولاس دو میمسی پورپینگتون هستم اوگفت یکی از محفلی ها هستی گفتم آره ناگهان بی هیچ حرفی چوبدستی اش را کشید وگفت آوداکداورا من نیز چوبدستی ام را بالا بردم و نعره زدم اکسپلیا رموس و اون رو خلع سلاح کردم و گفتم اسمت چیه؟ گفت یکسلی گفتم من تورو میشناسم تو ازطرف اسمشو نبر ر‌ئیس اداره ی اجرای قوانین جادویی شدی ناگهان او چوبدستی اش را برداشت ومرا با استیوپفای بیهوش کرد و خود نیز با طلسم دود فرار کرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گودریک گریفندور معتقد بود:
اصالت بدون شجاعت مایه ننگ و کوشش بدون فداکاری باعث تفرقه و دانش بدون تواضع شروع تکبر است.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 10 آبان 1389 19:33
نمایش جزئیات
آفلاین
«دوأل به سبک مرگخوران»

من بعد ازکشتن آلبوس دامبلدور به سوی لرد سیاه(ولدمورت) برگشتم در آنجا اوری میخواست بامن دوأل کند ما به هم تعظیم کردیم او چوبدستیش را به طرف من گرفت و گفت:آوداکداورا .
به سرعت جاخالی دادم و نعره زدم :پتریفیکوس توتالوس اوری بیچاره همانجا خشک شد و بسیاری از مرگخوار ها مرا تشویق کردند وچون قانون دوأل مخصوص ما میگفت هر کسی که ببازد باید بمیرد همه ی مرگخوار ها چوبدستی هارا به طرفش گرفتند و همه باهم فریاد زدند: سکتوم سمپرا .
ناگهان نور کور کننده ای درخشید و همه چشم هارا بستند و وقتی چشم هایمان را باز کردیم از اوری چیزیجز خرده های استخوان نمانده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خطاب بر مرگخواران وفاداربه لرد سیاه:
میجنگیم تا پای مرگ برای لرد سیاه حتی اگر خودش مارا
بکشد
درست ببینید دشمن لردسیاه اینجوری میشه

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.