جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 11:29
نمایش جزئیات
آفلاین


هوا تازه حالت طبیعی خودش رو بدس آورده بود.
هری و هرمیون ترتیبی داده بودند که دور هم جمع بشن.
همه مشغول گفت گو بودند نا گهان هری بان شد و با چند سرفه ی کوتاه به صحبت مشغول شد:اهم اهم اهم،هرماینی و من ترتیبی دادیم تا امروز رو جشن بگیریم چون امروز آلبوس بابا میره هاگوارتز.
یکدفعه صدای تق تقی میاد و هدویک با نامه ای وارد میشه.

هری با خوش حالی به سمت آلبوس برمیگرده و چشمکی میزنه
بعد نامه رو از هدویک میگیره و با صدای بلند شروع به خواندن میکنه:
(جناب آقای آلبوس سورس عزیز...)
نا گهان جینی با صدای بلندی هاکی از خشم فریاد میزنه :
آخه مرد اول براش توضیح بده و بعد شروع کن به خواندن اون نامه
هری با حیرت به جینی وبعد به رون وبعد آخر هم به هرمیون نگاهی میندازه تا میاد حرف بزنه جینی میگه :
الان وقتش نیست عزیزم وقت خوابه. :evilsmile:

تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1391/2/24 10:45:07
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 1 اردیبهشت 1391 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هری عینکش را از چشمش برداشت و با گوشه ای از پیراهنش شیشه هایش را پاک کرد ، سپس دوباره به چشمش زد و گفت :

-خب کجا بودم؟

هوگو که شوق و ذوقش از چهره ی معصومانه اش کاملا بارز بود گفت :
- همونجایی که به غوله گفتید پخ .

- آهان یادم اومد... به غوله همینی که گفتم پخ برگشت و عین مونگول ها نگام کرد . منم چوب جادوم رو در آوردم گفتم اکسپلیارموس ...

بچه ها :

تدی با تعجب گفت :
- عمو هری اشتباه می کنیا... اون مال اون تیکه ی جنگ تو مدرسه بود ، من خودم دیشب کتاب هفت رو تموم کردم ، تازه چند ماه پیش هم که فیلمش اکران شد اونجا هم دیدم .

هری که انگار چیزی را می خواست به سختی به یاد بیاورد چهره اش را در هم فشرد. پس از مدتی فکر کردن گفت :
- تدی جان حق با توئه ، ولی نمیدونم چرا هرچی فکر می کنم بقیه ی ماجرا یادم نمیاد .

سپس سرش را به سمت گوشه ای از اتاق چرخاند و رو به جینی گفت :
- خانم ، قربون دستت ، برو از قفسه ی کتابهای اتاق کارم اون کتاب هری پاتر و سنگ جادو رو بیار...

جینی از سرجاش بلند شد و گفت :
- داستان و داستان گویی فعلا تعطیله ، بیاید بریم سر میز که وقت شامه ، پست هم از این طولانی تر بشه ممکنه ناظر حوصله اش سر بره تایید نکنه .

سپس همه به سمت میز رفتند ،خوشحال و خندان زندگیشان را ادامه دادند .

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1391/2/1 23:33:17
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 فروردین 1391 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
کریسمس فرا رسیده بود و همگی در خانه شاد و خوشحال بودند.از پنجره ی بزرگی که در خانه وجود داشت،باریدن برف نمایان بود.شومینه ای در وسط حال خانه وحود داشت که میتوانست کل خانه را گرم کند.هری در خانه را باز میکند و با چندین خوب که در بقل خود دارد،وارد شد.بچه ها دور پدران را گرفتند و بلند بلند فریاد میزدند:مامان،بابایی اومد!

جینی هیجان زده از آشپز خانه به بیرون آمد و به سمت بقل هری آمد.هری چوب هارا روی میزی که کنارش قرار داشت گذاشت و به گرمی جینی را بقل کرد.کمی بعد به طرف میز آشپز خانه رفتند و شروع کردن به حرف زدن.جینی که همیشه لبش خندان بود،اینبار هم با لب خندان گفت:هری،خوشحالم که کریسمس کنار مایی،بچه ها پدرتون یکی از شجاع ترین و بهترین شوهر و همچنین بابا های دنیاست!

ناگهان جینی فریادی زد و گفت:غذام سوخت!

و دوان دوان به سمت آشپزخانه رفت.کمی بعد یک مرغی که تبدیل به کربن شده بود را به پایین آورد و همگی با هم خندیدند.مجبور بودند همان مرغ را بخورند چون شب شده بود و پختن یک غذای دیگر بسیار طول میکشید.


تایید شد!
("بقل" اشتباهه. "بغل" درسته.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1391/1/29 19:46:07
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 26 فروردین 1391 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز افتابی بود نسیمی خنک میوزید و من از بچه ها خواسته بودم که بیان اینجا امروز براشون برنامه ای داشتم میخواستیم تا اخر شب بازی کنیم ! ......... توی نشیمن نشستیم و بچه ها دور من جمع شدن و من گفتم.. هوگو ، رز و بچه های من ما امروز اینجا جمع شدیم تا من برایتون یک داستان خوب تعریف کنم داستان یک مار: یکی از روز ها بود که ....... ( تا اخر داستان و نجات جینی را تعریف کردم ) هوگو خواست حرف بزند اما از ترکیب صورتش فهمیدم خجالت کشیده بر زبان بیاورد اما بالاخره گفت عمو هری شما از همون موقع خاله جینی رو دوست داشتید . هری سرخ شد اما جواب داد اره اما نه مثل الان چون من بچه بودم و درک این مسائل برام سخت بود خب بریم سراغ یک.. همین موقع جینی وارد شد و گفت اما من از همون روز اول دوستش داشتم اما کمی سرخ شد چون فالگوش وایساده بود ولی نباید اینکارو میکرد به جینی لبخند زدم و ادامه دادم بیاین بریم بازی و از در خارج شدیم. "قسمتی از دفتر خاطرات هری جیمز پاتر"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه جدید : کینگزلی شکلبوت
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 فروردین 1391 10:08
نمایش جزئیات
آفلاین
اواسط ژانویه بود باد سردی با سرعتی زیاد شروع به وزیدن کرده بود و همچون شلاقی بر سر و صورت رهگذران برخورد می کرد ‏،‏ در یکی از خانه های کنار جاده ‏،‏ خانواده ای صمیمی دور هم نشسته بودند و در حال صحبت با هم بودند ‏:

نوزده سال گذشته بود و این اولین کریسمس آلبوس سورس بود که بعد از یک ترم درس خواندن در هاگوارتز دوباره به خانه شان برگشته بود.‏ ‏

هری ‏،‏ تمام اعضای خانواده خودش و رون رو دور خود جمع کرده بود و در حال حکایت داستان های سراسر ترس خود در طول سالهای تحصیلش در هاگوارتز از پودر کردن کوییریل و ماجراهای وحشتناکش در جنگل ممنوعه گرفته تا حماسه هایی که در سال هفتم در برابر ولدمورت در هاگوارتز ایجاد کرده بود.

-‏ یادش بخیر اون زمون که تو حیاط یا رو بوم می شستیم با پودر و آب پهن می کردیم رو آفتاب ‏،‏ حالا با یک شامپو فرش ....‏ ببخشید چی میگم من ‏،‏ کجا بودم ؟
آلبوس ‏:‏ همون جایی که تنهایی تو وسط جنگل ممنوع با پدر بزرگ سیریوس بودین و...
-‏ آهان ‏،‏ فهمیدم ‏،‏ یادش بخیر ‏،‏ بعد از فرار کردن پیتر ‏،‏ و تبدیل شدن ریموس به گرگینه و زخمی شدن سیریوس،‏ من دنبال سیریوس رفتم و اونو کنار دریاچه دیدم که دیوانه ساز ها می خواستن اونو ببوسن ‏،‏ و من رفتم با یه سپر مدافعی که در سول تاریخ هیشکی مثل اونو ندیده بود ‏،‏ تمام دیوانه سازها رو فراری دادم ‏،‏ در این حین ریموس به شدت به طرفم حمله کرد که من با یه جا خالی و پریدن روش ‏،‏ اونو آروم کردم و دست وپاشو بستم و همراه با سیریوس بردم داخل قلعه و بقیه شم که قبلا گفته بودم ‏.‏ ا
گرم ‏
باورتون ‏
نمیشه ‏
از ‏
رون ‏
و ‏
هرمیون ‏
بپرسین ‏
،‏ مگه ‏
اینطوری ‏
نبود ‏
؟

رون و هرمیون ‏:‏ ‏
-‏ مگه اینطوری نبود ؟ ‏
رون و هرمیون ‏:‏ چرا ‏،‏ چرا اینطوری بود !‏ :worry: :worry:

-‏ خوب می ریم سراغ سال چهارم ‏:
-‏ بعد از اینکه من به راحتی از پس دم شاخی مجاری اوم و اول از همه تو دریاچه به گروگانا رسیدم و چون بقیه نرسیده بودن همشونو خودم آزاد کردم ورسوندم ساحل ‏،‏ رسیدیم به هزار تو ‏،‏ به راحتی راهمو از بین اون همه دیوانه ساز و گریفین و عنکبوت و...‏ باز کردم و لی نمیدونم چی شد وقتی می خواستم جام رو بردارم ‏،‏ سدریک از راه رسید و با اون رفتیم خونه ریدل اینا و اونجا اول سدریک با ولد مورت مبارزه کرد ولی نتونست شکستش بده و من فقط با یک اکسپلیآرموس ‏،‏ ولدمورتو شکستش دادم و اون با مرگخواراش فرار کرد و منم با جام و جسد سدریک برگشتم هاگوارتز و به همه گفتم که چه اتفاقی افتاده و ملت جادوگر هم منو به عنوان بهترین هشدار دهنده پذیرفتند و رفتن که واسه جنگ با لرد آماده بشن ‏،‏ هه هه هه!‏

-‏ چیه ؟ چرا اینطوری نگاه می کنین ؟

بقیه ‏:‏ ‏


هری در ذهنش ‏:‏ یعنی من این همه کارو انجام دادم ؟ یا مثل لاکهارت شدم ؟

-‏ خوب بچه ها ‏،‏ فعلا برین بخوابین تا فردا ادامه ماجرا رو بهتون بگم !‏ شب ‏
بخیر همتون ‏. :kiss:

‏====================‏
سلام بر همگی ‏،‏ بطفا نظرتون رو راجع به این نمایشنامه قید فرمایید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 19 فروردین 1391 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
هری روی صندلی نشسته بود و دوستان و خانواده دورش.
هری آلبوس رو(پسرش)روی پاهایش نشونده بود و مثل تمام پدر هاس مسئولیت پذیر داشت نصیحتش میکرد-آره پسرم .اسم تو از دو تا جادوگر بزرگ گرفته شده یعنی آلبوس و سورس. توخم مثل ما جادوگری و بزودی به مدرسه هاگوارتز می روی و مثل بقیه جادوگری رو یاد میگیری.
آلبوس داشت کنجکاوانه به حرف های هری گوش میداد که ناگهان جنی گفت-پسرم بهتره که دیگه بری بخوابی.
دخترم تو هم برو.
شب بخیر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 19 فروردین 1391 02:03
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام به همه

قرار شد طبق روال قبل یکی از شرایط ورود ایفای نقش شرکت در کارگاه نمایشنامه نویسی باشه. البته اعضای فعلی ایفای نقش هم میتونن پست بزنن. به عکس زیر که مربوط به فصل آخر کتاب آخر یعنی "نوزده سال بعد" هست نگاه کنید و یه نمایشنامه خوب بنویسید.


تصویر تغییر اندازه داده شده


















پست اول این تاپیک از دلورس آمبریج عزیز رو نقل قول میکنم:

نقل قول:

نکات لازم:
1. برای زدن هر پست، ابتدا خودتون رو توی اون موقعیت قرار بدید...چشماتونو ببندید، فکر کنید خودتون اونجایید...اگر خودتون بودید چی کار می کردید...چی می گفتید؟!
2. سعی کنید از جملات کوتاه و راحت استفاده کنید.
3. سعی کنید با فضاسازی مناسب..توصیف محیط و حالات، شنونده را در جو قرار بدید! تا بگیردش!
4.یه نمایشنامه خوب الزاما 8736 صفه نیست...می تونه دو خط باشه!
5. قبل از پست کردنش..حتما چند بار اونو بخونید!
6. سعی کنید بزارید ذهنتون کاملا ازاد باشه و هر چی خواست پرورش بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1391/1/19 2:05:46
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 30 شهریور 1390 09:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.
ببخشید که یه کم دیر شد!
اینم عکس جدید:
عکس جدید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا خیرت بده هیپوگریف خوشبخت!

یه همچین آدمی بودم من قبلا!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 شهریور 1390 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
هری در حالی که زیر شنل نامریی بود،پشت سر پادما پتیل و ارنی مک میلان وارد کافه ی پرپرک های عاشق شد.

در حالی که سعی میکرد با کسی برخورد نکنه،جلوی در ورودی ایستاد و با دقت تمام زوج هایی رو که اونجا بودند بررسی کرد.

مطمئن بود که چو و زاخاریاس اسمیت هم یه جایی توی همین کافه نشستند.هری که از دست خیانت های چو خسته شد تصمیم داشت امروز دستش رو رو کنه و جلوی همه آبروش رو ببره.

به ترتیب همه ی میزها رو از نظر گذروند و یهو چشمش روی یکی از میزها قفل شد.

رون و هرمیون روی میزی درست در وسط کافه نشسته بودند و مشغول راز و نیاز(!) بودند!

هری در حالی چارتا چشمش 6 تا شده بود و خون جلوی چشمش رو گرفته بود طی یک حرکت انتحاری پرید وسطشون و از هم جداشون کرد.
از اونجایی که هری زیر شنل نامریی بود،هرمیون ترسید و شروع به جیغ زدن کرد!

رون با خونسردی گفت:
_ چته دختر؟هریه دیگه!هری تو اینجا چی کار میکنی؟
هری در حالی که مینشست با عصبانیت گفت:
شما اینجا چی کار میکنین؟چشمم روشن!حالا من دیگه نا محرم شدم؟حالا من باید اینجوری مچ شما دوتا رو بگیرم؟
هرمیون که در حالی که صداش میلرزید گفت:
هری باور کن ما میخواستیم بهت بگیم!ولی...

در همون حال در کافه باز شد و چو و زاخاریاس دست در دست هم وارد شدند.

هری در حالی که خیلی ناراحت و افسرده شده بود گفت:
خیر سرم پسر برگزیده ام!این همه بدبختی کشیدم 100 بار با ولدمورت جنگیدم،اونوقت زندگی خصوصیم اینقدر افتضاحه!
دوست دخترم بهم خیانت میکنه!دوستام مهم ترین چیزا رو به من نمیگن!آخه پسر برگزیده انقدر بدبخت؟
هرمیون دهنش رو باز کرد تا دلداریش بده،اما هری با طلسم خاموشی خفه ش کرد و با ناراحتی از کافه بیرون رفت تا بره یه گوشه به درد خودش بمیره!
__________________________________________
وای!عجب چیز چرتی شد!خودمم باورم نمیشه انقدر مزخرف نوشتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1390/6/24 12:12:58
خدا خیرت بده هیپوگریف خوشبخت!

یه همچین آدمی بودم من قبلا!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 23 شهریور 1390 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هری در قهوه خانه ی دایی مورفین، پشت میزی نشسته بود و شنل نامریی را هم کشیده بود روی سرش.
ناگهان دو نفر دیگر هم پشت میز هری نشستند و یکیشان دست برد و شنل هری را از روی سرش برداشت و دو فنجان پر دودی که هری زیر شنل قایم کرده بود را کشید طرف خودش و نفر دیگر.

هری سیخ به دست به رون که اینکار را کرده بود خیره شد: دِ لامشب! مگه مریژی؟ بذار بشاژم این تن خشته رو.

و سعی کرد منقل های فنجانی را از جلوی رون و هرمیون بردارد ولی رون نگذاشت.

هرمیون با نگرانی به هری خیره شده بود:
اوه، هری! این همه مدت کجا بودی؟ تو این کافه ی کثیف چیکار می کنی؟ چرا؟ چرا معتاد شدی؟ چرا به این روز افتادی؟ روح دامبلدور و سیریوس و بابا و مامانت و ریموس و تانکس و فرد و کالین و دابی و هدویگ با دیدن تو در عذابن هری! اونا نمی خواستن تو منحرف بشی.
چرا اینجوری شدی هری؟ تو که جادوگر بزرگی بودی. تو که با قدرت اکسپلیارموس و عشق، اسمشونبر رو شکست دادی. تو که پسری بودی که زندگی می کرد و زنده می ماند، تو که دیوانه سازها و کوییرل ها و جن خاکی ها رو می کشتی. تو که همیشه اسنیچ رو می گرفتی. تو که ورزشکار بودی. تو که از فساد و تباهی به دور بودی. تو که بیست می گرفتی و عینک میزدی. تو که چشمات خیلی قشنگه، رنگ چشمات...

رون توپید به زنش:
خجالت بکش زن!... اصلا کی به تو گفت وارد یک چنین محیط کثیفی بشی؟اصلا این چه لباسیه پوشیدی؟یادم باشه رفتیم خونه سیاه و کبودت کنم.
اما تو هری. می خواستم بپرسم کدوم گوری بودی این همه مدت؟ چرا یه خبر به ما ندادی؟ نگفتی نگرانت میشیم؟ ولی دیگه نمی پرسم. چون با این وضعت جواب همه ی سوالام رو گرفتم. پزشکی قانونی و مرده شور خونه پیدات می کردم بهتر بود تا اینجا پیدات کنم. ولی حالا که پیدات کردم بذار تکلیفمو باهات روشن کنم!

اومدی خونه ی ما مفت خوردی و خوابیدی، هیچی بهت نگفتیم. با اینکه وضع مالیمون خراب بود.
بعضی شبا به اندازه ی یه نفر نون و ماست داشتیم، ننم می گفت این هری اینجا مهمونه. حفظ آبرو کنین، الان که میاد پایین بگین ما شام خوردیم، این سهم توئه. تو میومدی مثل اربابا می نشستی پشت میز. من و خواهر و برادرام قد و نیمقد با شکم گشنه صف می کشیدیم، نون خوردن تو رو تماشا می کردیم (در اینجا بغض به شدت گلوی رون را می فشارد و اشک در گوشه ی چشمانش جمع شده است.) اونوقت تو کوفت می کردی و آخرش به جای دستت درد نکنه می گفتی نون و بوقلمونا رو خودتون خوردین، نون و ماستش موند برای ما. بعدشم کرکر می خندیدی.
تو می دونی ننم به خاطر همین زخم زبونای تو هر تابستون پنجاه کیلو وزن کم می کرد؟
تو می دونی جینی به خاطر اینکه تو پروار بشی سوءتغذیه گرفت؟
تو می دونی پرسی راشیتیسم داشت؟
می دونی بیل بری بری گرفته بود؟
اصلا تو می دونی من یه خواهر کوچیکتر از جینی داشتم که همون موقع تازه به دنیا اومده بود و فلج اطفال گرفت و مرد و یواشکی تو باغچه ی خونمون چالش کردیم که نفهمی به خاطر خرج هایی که تو به ما تحمیل می کردی این اتفاق افتاد؟

به خاطر تو بابام اخراج شد. به روت نیاوردیم. شبش از وزارت اومد نشست جلوی ما، های های گریه کرد. می دونی گریه ی مرد جلوی خونوادش یعنی چی؟ بعدش هم سکته ی مغزی کرد بردیشم سنت مانگو. این اواخر هم به خاطر عوارض همون سکته و به خاطر نیشی که تو توی خواب بهش زده بودی، مرد.

آخرش هم بعد یه عمری که هم کلاس و هم خوابگاه و هم خونه بودیم با وقاحت تمام اومدی خواستگاری جینی و خدا به سر شاهده؛ این دختر راضی به این وصلت نبود!... جینی راضی به این وصلت نبود... من راضیش کردم... من!... چرا؟ چون اونموقع وبا اومده بود روستای ما. نمی تونستیم کوچ کنیم. کجا می رفتیم؟ جایی رو نداشتیم. من به گوش جینی خوندم که برو خواهر من! این پسره وضعش خوبه. پول داره. قهرمان جامعه است. برو زنش شو که تو این نکبت نپوسی. شما که رفتین سر خونتون چارلی به خاطر وبا مرد و ای کاش من جینی رو راضی به ازدواج با تو نکرده بودم و ای کاش جینی وبا می گرفت و مثل چارلی می مرد و جنازش روی زمین می موند و می پوسید و محیط زیست رو آلوده می کرد ولی زن تو نمی شد.

حالا هم اومدی نشستی اینجا زهرمار می کشی، انگار نه انگار که زن و بچه داری! انگار نه انگار که مسئولیت یه خونه و خونواده بر عُهدته! بی عرضه ی بی غیرت! تو اصلا می دونی بچه هات چجوری تربیت میشن. می دونی جیمز و تدی خروس خون از خونه میزنن بیرون، بوق سگ، مست و خراب برمی گردن خونه؟ ریموس بچش رو تحویل تو داد که اینجوری بزرگش کنی؟
می دونی آلبوس سوروس قمار می کنه و همش هم می بازه و بعد به زور کتک پس انداز جینی رو که برای جهاز لیلی کنار گذاشته ازش می گیره و قلک لیلی رو هم خالی می کنه و دوباره میره قمار می کنه؟
می دونستی جینی میره خونه ی مردم کارگری که پول بخور و نمیر زندگیش رو دربیاره؟ ظرفا و رخت چرکا و کهنه های بچه ی مردم رو میشوره که با آبرو زندگی کنه؟
اونوقت تو... چی بگم؟... شنیدم حساب یارانه ها رو هم به اسم خودت زدی، همش رو خودت خالی می کنی؟ راسته؟... آره هری؟ با توام. جواب بده!... حالت خوبه هری؟چرا اینجوری شدی؟...

هری گیج و منگ به رون و هرمیون خیره شده بود و کم کم صورتش رنگ پریده تر می شد. موهایش از آنچه بود ژولیده تر و دندان هایش سیاهتر می شدند و پنج دقیقه ی بعد دیگر هری شبیه هری نبود.

حالا نوبت رون و هرمیون بود که گیج و منگ به هری تغییر شکل داده خیره شوند.
شخص ناشناس داد زد:اشغر! هژار دفه بِت گفتم این بچه ژیگولای پاشتوریژه رو راه نده تو قهوه خونه. حرف تو مخت نمیره که!
- شرمنده اوس مورف! الان بچه ها رو میفرستم راهنماییشون کنن بیرون.

رون با دستپاچگی گفت: نیازی نیست قربان. ما خودمون راه خروج رو بلدیم. فقط میشه بفرمایید شما موی هری ما رو از کجا آوردین قاطی معجون مرکبتون کردین احیانا؟
- تو ماموریت های فوق شری ارباب فضولی می کنی؟ اشغر چی شدن این بچه ها؟
- نه آقا! ما غلط بکنیم فضولی کنیم. ما رفتیم. زت عالی زیاد!... برو بریم زن. بریم! اوضاع خیطه!

هرمیون و رون با عجله از قهوه خانه خارج شدند و مورفین غرولندکنان شنل را کشید روی سرش ولی بلافاصله شنل را برداشت: هوی! مو قرمژ! مو وژوژی! منقلام رو کجا بردین؟ موتادای دژد! اشغر! یه دوتا منقل وردار بیار... راشتی!... اون پشر چارچشمکیه رو هم ولش کن بره سر زندگیش. ماموریتمون تموم شد. دیگه موهاش رو لازم نداریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1390/6/23 18:02:13

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!