-خب کجا بودم؟
هوگو که شوق و ذوقش از چهره ی معصومانه اش کاملا بارز بود گفت :
- همونجایی که به غوله گفتید پخ .
- آهان یادم اومد... به غوله همینی که گفتم پخ برگشت و عین مونگول ها نگام کرد . منم چوب جادوم رو در آوردم گفتم اکسپلیارموس ...
بچه ها :
تدی با تعجب گفت :
- عمو هری اشتباه می کنیا... اون مال اون تیکه ی جنگ تو مدرسه بود ، من خودم دیشب کتاب هفت رو تموم کردم ، تازه چند ماه پیش هم که فیلمش اکران شد اونجا هم دیدم .
هری که انگار چیزی را می خواست به سختی به یاد بیاورد چهره اش را در هم فشرد. پس از مدتی فکر کردن گفت :
- تدی جان حق با توئه ، ولی نمیدونم چرا هرچی فکر می کنم بقیه ی ماجرا یادم نمیاد .
سپس سرش را به سمت گوشه ای از اتاق چرخاند و رو به جینی گفت :
- خانم ، قربون دستت ، برو از قفسه ی کتابهای اتاق کارم اون کتاب هری پاتر و سنگ جادو رو بیار...
جینی از سرجاش بلند شد و گفت :
- داستان و داستان گویی فعلا تعطیله ، بیاید بریم سر میز که وقت شامه ، پست هم از این طولانی تر بشه ممکنه ناظر حوصله اش سر بره تایید نکنه
. سپس همه به سمت میز رفتند ،خوشحال و خندان زندگیشان را ادامه دادند .
تایید شد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


شب
بخیر همتون .
:kiss:

