شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
- نقشه؟ کدوم نقشه؟ من هیچی نمیدونم. من بی گناهم.:worry:
خانوم ویزلی دست در موهای فرفری و قرمز خود فرو برد و به رون چشم دوخت. از ته ته ته ته ِ قلبش (طرفای معده ! ) میدونست که رون این کار رو نخواهد کرد. دست به سینه شروع به حرکت به سمت صندلی هرمیون کرد که حالا نگاهش را به در و دیوار میدوخت.
- من این نگاه و این رفتار ها رو میشناسم. کار تو بوده، هان؟ - اِ ، خانوم ویزلی... شما اینجایید؟ - - معلومه که اینجایید...! اِمم، دقیقا" بحث الان سر چیه؟ - - کار من بود !ولی من نمیخواستم این طوری بشه ! باور کنید رون من رو مجبور کرد !
خانوم ویزلی نگاه تندی به رون انداخت که به این شکل در آمده بود: و سپس دوباره به هرمیون چشم دوخت.
- خب... اِممم،نه رون کاری نکرد. من بدبختم ، مامان و بابام من رو دیگه یادشون نمیاد ! رولینگ گند زده به زندگی ام...! اصلا" من نمیفهمم برای چی من باید مشنگ زاده باشم... این یک عاره ! هوم؟ بعد هم که رولینگ من رو با رون رو هم ریخت (منظور چیز دیگه اس! ) و بعد هم که مجبورم کرد حافظه ی مامانم اینا رو پاک کنم... حالا هم که من باید مشکلات اقتصادی داشته باشم.
خانوم ویزلی به نظر میرسید هر لحظه امکان دارد سیلی محکمی نثار رون کند ! ( هرمیون گناه داره... ) - ادامه بده...
فلش بک
هرمیون جلوی در یک بانک مشنگی در حال قدم زدن است. چهره اش نگرانی و خستگی او را ناخواسته نشان میده. تنها کاری که از دست هرمیون برمیاد اینه که به زور به هرکسی از کنارش رد میشه لبخند بزنه. ناگهان یک پیرزن از بانک خارج میشه در حالی که دوتا کیسه ی مشکی پر همراه خودش داره.
هرمیون دست به کار میشه. زیر لب چیزی رو زمزمه میکنه. - اکسیو مانی.
دو کیسه ی پول پیرزن، کیف دو سه نفر دم در بانک و دستگاه عابر بانک همگی به سوی هرمیون پرتاب میشوند. مشنگ ها با چهره های وا رفته به او نگاه میکنند.
مشنگ ها : :hyp: هرمیون :
در این اثنا دو نفر از وزارت به همراه ارتور ویزلی ظاهر میشوند. رون هم کنار هرمیون فرود میاد. آرتور با عصبانیت داره به سمت اونها نزدیک میشه...
پایان فلش یک
- حالا چقدر پول بود؟ - - واسه خیریه ! - اوه !
تایید کنید کار دارم ! :دی
با اینکه داستانتون ربطی به تصویر گذاشته شده نداشت ولی معلومه تسلط خوبی دارین. تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط yeam در 1391/4/9 9:50:43 ویرایش شده توسط yeam در 1391/4/9 10:01:15 ویرایش شده توسط بانو ویولت در 1391/4/9 10:44:57
Woodchuck Todd: Screw all these people, Olive Olive Penderghast: Haven't you heard? I already did
سه شب تا کریسمس مانده بود و من و چندتا از بچه های هاگوارتس دور هری که یه جورایی نقش بابا قصه گوی خوابگاه رو داشت نشسته بودیم. من توی اون جمع از همه بیشتر سن داشتم بعد از من هرمیون بقل دستی ام سر کلاس و دوستم بود که اون گوشه ی گوشه نشسته بود و خواهر رون را در آغوش داشت و عضو کوچک تر گروه ما جینا که روی پای هری نشسته بود و مالفوی و رفیقش هم گوشه ی سمت چپ هری نشسته بودند و انگار مبهوت شده بودند در جذابیت داستان هری و در آخر کلارا که تقریبا دو سالی از من کوچک تر بود کنار من ایستاده بود و ما دونفر بر فراز همه ایستاده بودیم. هری همیشه به زیبایی داستان میگفت انگار صدایش وقتی داستان میگفت قلب همه ی مارا جذب میکرد . صدایی بسیار نرم و نوازش کننده و با آهنگی خاص که نمیشد هیچ صدایی جای صدایش را در گوش فرد بگیرد و باعث حواس پرتی شود . بعد از یک ساعت داستان تعریف کردن دیگر پاهایم را حس نمیکردم انگار خشکشان زده بود ولی دلم نمیخواست بنشینم و برای اینکه به پا هایم بی محلی کنم خودم را کمی روی مبلی که پدرم روی آن نشته بود انداختم.
من چهار سال پیش هری پاتر خوندم ... حتی فیلمشو ندیدم. الان یه گوشه هاییاز داستانش یادمه... دیگه اصلا خود شخصیت ها یادم نیستن امیدوارم مورد قبول باشه من تایید میکنم ولی پیشنهاد میکنم حتما حتما حداقل یه مروری رو شخصیتهای کتاب داشته باشین تا بتونید تو ایفا موفق تر عمل کنید. تایید شد!
در یکی از شب های زمستان که برف سفید از اسمان پایین می آمد هری و رون همراه خانواده های خود در رستورانی در هاگزمید نشسته بودند. هری برای لیلی درباره پروفسور اسنیپ خاطره تعریف میکرد و لیلی با تعجب به حرف های پدرش گوش میداد ولی جیمز به بچه ها میگفت که اسنیپ یک ادم ترسو است که برای نجات خودش به ولدمورت پناه برده و باعث مرگ پدر بزرگ و مادر بزرگش شده است و میگفت که اگر اسنیپ به پروفسور دامبلدور خبر نمیداد باز هم ما در جنگ با ولدمورت پیروز میشدیم. هری که متوجه حرف های جیمز شد گفت:جیمز تو اشتباه میکنی چون پروفسور اسنیپ مرد بسیار شجاعی بود که اگر آن نبود ما از نقشه های پلید ولدمورت با خبر نمیشدیم و به این آسانی شکستش نمیدادیم. جیمز با شنیدن این حرف ها تازه فهمید چه اشتباهی میکرده و اسنیپ چه مرد شجاعی بوده است.
لطفا اگر این پست تایید شد پست من را در معرفی شخصیت هم تایید کنید و نام کاربریم را هم به فرد.ویزلی تغییر دهید
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانو ویولت در 1391/4/4 10:30:14
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر ! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی !!! برای عشق !!!! برای گریفیندور .
اولین کریسمسی بود که جیمز به هاگوارتز رفته بود .هری و جینی که میزبان هرمیون و رون بودن خاطراتشون در هاگوارتز را مرور می کردن ودر طرف دیگری از سالن جیمز بچه هارو دور خودش جمع کرده بود ودر مورد هاگوارتز براشون تعریف می کرد آلبوس و رز که سال دیگه وارد هاگوارتز می شدن با دقت بیش تری به حرف های جیمز گوش می کردن هری که صدای جیمز را می شنید فهمید که جیمز داره با اونا شوخی می کنه برای همین گفت بچه ها می خواین خاطره ی آشنا شدن خودم با رونو براتون تعریف کنم؟ بچه ها که همیشه از داستان های هری لذت می بردن به سمت هری رفتن ومشغول شنیدن داستان شدن.
در نوشته هاتون فعلهارو کامل بنویسید و آخرشو حذف نکنین. تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانو ویولت در 1391/4/3 22:17:54
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی!!! برای عشق!!!! برای گریفیندور.
سه شب تا کریسمس مانده بود و من و چندتا از بچه های فامیل دور پدرم که یه جورایی نقش بابا قصه گوی فامیل رو داشت نشسته بودیم. من توی اون جمع از همه بیشتر سن داشتم بعد از من سرینا دختر خاله ام بود که اون گوشه ی گوشه نشسته بود و جاناتان را در آغوش داشت و خواهر کوچک ترم کریستینا که روی پای پدرم نشسته بود و نیکولاس و کوین هم گوشه ی سمت چپ پدر نشسته بودند و انگار مبهوت شده بودند در جذابیت داستان پدرم و در آخر لارا خواهر سرینا که تقریبا دو سالی از من کوچک تر بود کنار من ایستاده بود و ما دونفر بر فراز همه ایستاده بودیم. پدرم همیشه به زیبایی داستان میگفت انگار صدایش وقتی داستان میگفت قلب همه ی مارا جذب میکرد . صدایی بسیار نرم و نوازش کننده و با آهنگی خاص که نمیشد هیچ صدایی جای صدایش را در گوش فرد بگیرد و باعث حواس پرتی شود . بعد از یک ساعت داستان تعریف کردن دیگر پاهایم را حس نمیکردم انگار خشکشان زده بود ولی دلم نمیخواست بنشینم و برای اینکه به پا هایم بی محلی کنم خودم را کمی روی مبلی که پدرم روی آن نشته بود انداختم.
من چندتا از پست های دیگران رو خوندم و دیدم همه اسم شخصیت ها و موقعیت ها رو بر اساس هری پاتر گذاشتن اگه منم قراره در مورد هری پاتر بنویسم بهم بگین من فقط توصیف صحنه ای که داده بودین رو گذاشتم اگه مشکل داره حتما بگین. من یه نمایشنامه معمولی و از نظر توصیف بسیار ضعیف رو نوشتم
دوست عزیز چون پست ها باید بر اساس کتابهای هری پاتر زده بشه ازتون می خوام همین پست رو تغییر داده و شخصیت هاشو عوض کنید و دوباره بفرستین. منتظر پستتون هستم.
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط dark-demon در 1391/4/1 14:05:19 ویرایش شده توسط بانو ویولت در 1391/4/3 22:06:39
دو خانواده پاتر و ویزلی دور هم جمع شده بودند و درباره ی خاطره هایی که در هاگوارتز اتفاق افتاده بود صحبت میکردند. هری درباره مبارزه خود با ولدمورت صحبت میکرد ولیلی با اشتیاق به حرف های پدرش گوش میداد. جیمز با لبخندی که بر لبش بود درباره قانون شکنی های پدرش در هاگوارتز فکر میکرد و برای این که خودش نیز آن کار هارا انجام دهد نقشه میکشید.هرمیون و رون نیز خاطرات خود را زنده میکردند با هم میخندیدند.
نوشته بسیار کوتاهی برای یک نمایش نامه بود. بهتر بود از عبارات توصیفی استفاده می کردین. لطفا همین نوشته را کمی توصیفی تر بنویسید. منتظر پست بعدی شما در این تاپیکم.
در یکی از ظهرهای تابستان خانواده ی پاتر در منزل مشغول پذیرایی از رون و هرمیونی بودند و بچه ها مشغول بازی و شیطنت . هری که از صدای آنها به ستوه آمده بود گفت:"وقت قصه اس همه بیان اینجا" پنج بچه و بزرگترها به دور هری جمع شدند؛ هری از اونها پرسید که چه داستانی رو دوس دارن بشنون که یکدفعه آلبوس سوروس بلند شد و گفت:"بابا قصه ی نبرد برج ستاره شناسی رو بگو" بچه های دیگه با اعتراض گفتند:"صد بار شنیدیش هنوزم میخوای بشنویش؟" هری گفت:"خیله خوب، این بار داستان ابر چوب رو براتون تعریف میکنم،چوبی آنقدر خارق العاده که آرزوی هر جادوگر و ساحره ای بود" همه ی بچه ها سراپا گوش بودند و کلمه ای از دهان هیچ یک خارج نمیشد. هری داستان را از داستان سه برادر شروع کرد و پیش برد،بچه ها پلک هم نمیزدند و هری نیز با شور و شعف داستان را پیش میبرد. زمانی که هری در داستان چوب را شکست، بچه ها با ناراحتی از هری پرسیدند:"آخه چرا شکوندیش؟" جیمز که شوخیش گل کرده بود گفت:"اگه نمیخواستیش میدادیش به من!!!" هری در فکر فرو رفت و ناراحت از جای خود برخاست و به سمت اتاق زیر شیروانی،همان جایی که آینه ی آرزوها بود رفت و در مقابلش ایستاد و برای مدتی به آینه خیره شد؛ شخص درون آینه دستش را در جیب کرد وچوبی را بیرون آورد،چوبی بلند و با کنده کاری های عجیب؛ به آن نظاره کرد و آن را دوباره در جیب گذاشت...
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1391/3/24 15:13:39
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.
روز هالووین بود همه دور هم بودند هری ، رون ، هرمیون ، جینی،
آلبوس سوروس، رز ، هوگو و تد آنها قرار گذاشتند تا هر کس دور
یک داستان ترسناک تعریف کند ولی ناگهان در همین لحظه زنگ
خانه به صدا در آمد هری بلند شد و در را باز کرد و چند کودک را دید
که با لباس های هالووین برای جمع کردن شیرینی و شکلات آمده
اند یکی از انها لباس هیولا دیگری زامبی و کوچکترینشان هم لباس
اسکلت پوشیده بود هری با لبخندی چند آب نبات برتی بات به آنها
داد وقتی آنها رفتند هری مدتی ایستاد و به بیرون نگاه کرد هوا
تاریک بود و درختان ههمچون هیولاهایی ایستاده بودند و هوا سوز
سردی داشت سپس هری در را بست و پیش بقیه رفت و گفت
خوب حالا نوبت کیه قصه تعریف کنه؟؟
آلبوس سوروس سریعا گفت نوبت منه و شروع کرد به گفتن تازه
به جاهای ترسناک داستان رسیده بود که ناگهان چراغ ها خاموش
و آتش شعله ور و آرامش بخش بخاری دیواری خاموش شد خانه
بسیار سرد شد سرمایی که هری آن را بسیار خوب می شناخت
ولی امیدوار بود اشتباه کرده باشد سریعا هری ، رون ، جینی و
هرمیون چوبدستی هایشان را در آوردند و ناگهان در اتاق به شدت
باز شد و آنها موجودی شنل دار سیاه و بلند قد را دیدن رز ، آلبوس
سوروس ، تد و هوگو وحشت زده فریاد زدند ولی هری سریعا فریاد
زد اکسپکتو پاترونوم و موجود فرار کرد دوباره همه چیز به حالت اول
باز گشت رز وحشت زده پرسید اون چی بود؟؟ رون گفت یه دیوانه
ساز بود اونا...ولی هری حرفش را قطع کرد و گفت اونا هنوز خیلی
برای این چیزا کوچیکن ، بچه ها دیگه وقت خوابه.
اگر خیلی مسخره و چرند شد ببخشید دیگه چون من تازه کارم و
زیاد کارم خوب نیست.
با تشکر
دوست عزیز برای نوشتن مطلبتون لازم نیست اینقدر از دکمه اینتر استفاده کنین. حالت فعلی پست شما به قالب شعر نزدیکه. حتما پست های اعضای دیگه رو بخونین که براتون مفیده. هم به قالب پست ها و هم متن و نوع نوشته ها توجه کنین.
تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس.ج در 1391/2/31 13:12:51 ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1391/2/31 20:38:47
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر ! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی !!! برای عشق !!!! برای گریفیندور . تلاش، کوشش و فعالیت برای داشتن وزارتی بهتر
چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود شاه بلوط پر حرف باشد،قیس بد گویی کند / چوب ون لجبازی و فندق شکایت ها کند
هوا تازه حالت طبیعی خودش رو بدس آورده بود. هری و هرمیون ترتیبی داده بودند که دور هم جمع بشن. همه مشغول گفت گو بودند نا گهان هری بان شد و با چند سرفه ی کوتاه به صحبت مشغول شد:اهم اهم اهم،هرماینی و من ترتیبی دادیم تا امروز رو جشن بگیریم چون امروز آلبوس بابا میره هاگوارتز. یکدفعه صدای تق تقی میاد و هدویک با نامه ای وارد میشه.
هری با خوش حالی به سمت آلبوس برمیگرده و چشمکی میزنه بعد نامه رو از هدویک میگیره و با صدای بلند شروع به خواندن میکنه: (جناب آقای آلبوس سورس عزیز...) نا گهان جینی با صدای بلندی هاکی از خشم فریاد میزنه : آخه مرد اول براش توضیح بده و بعد شروع کن به خواندن اون نامه هری با حیرت به جینی وبعد به رون وبعد آخر هم به هرمیون نگاهی میندازه تا میاد حرف بزنه جینی میگه : الان وقتش نیست عزیزم وقت خوابه. :evilsmile:
هری عینکش را از چشمش برداشت و با گوشه ای از پیراهنش شیشه هایش را پاک کرد ، سپس دوباره به چشمش زد و گفت :
-خب کجا بودم؟
هوگو که شوق و ذوقش از چهره ی معصومانه اش کاملا بارز بود گفت : - همونجایی که به غوله گفتید پخ .
- آهان یادم اومد... به غوله همینی که گفتم پخ برگشت و عین مونگول ها نگام کرد . منم چوب جادوم رو در آوردم گفتم اکسپلیارموس ...
بچه ها :
تدی با تعجب گفت : - عمو هری اشتباه می کنیا... اون مال اون تیکه ی جنگ تو مدرسه بود ، من خودم دیشب کتاب هفت رو تموم کردم ، تازه چند ماه پیش هم که فیلمش اکران شد اونجا هم دیدم .
هری که انگار چیزی را می خواست به سختی به یاد بیاورد چهره اش را در هم فشرد. پس از مدتی فکر کردن گفت : - تدی جان حق با توئه ، ولی نمیدونم چرا هرچی فکر می کنم بقیه ی ماجرا یادم نمیاد .
سپس سرش را به سمت گوشه ای از اتاق چرخاند و رو به جینی گفت : - خانم ، قربون دستت ، برو از قفسه ی کتابهای اتاق کارم اون کتاب هری پاتر و سنگ جادو رو بیار...
جینی از سرجاش بلند شد و گفت : - داستان و داستان گویی فعلا تعطیله ، بیاید بریم سر میز که وقت شامه ، پست هم از این طولانی تر بشه ممکنه ناظر حوصله اش سر بره تایید نکنه .
سپس همه به سمت میز رفتند ،خوشحال و خندان زندگیشان را ادامه دادند .
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1391/2/1 23:33:17
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ." گابريل گارسيا ماركز