مرد دوم هنوز داشت به گل دوم نگاه میکرد که ناگهان گل سوم از میان خاک بیرون آمد.هیچکس تکان نخورد.
مرد نخستین آرام پرونده را ورق زد؛ در گزارش اصلی، تعداد گلها دقیقاً «یک عدد» ثبت شده بود.
گل سوم هم که ظاهراً متوجه اوضاع شده بود، خودش را صاف کرد و کنار دو گل دیگر ایستاد.
حالا گلدان سه گل داشت.
مرد دوم عدد «۲» را خط زد و با احتیاط نوشت: «تعداد نامشخص.»
این تصمیم هنوز خشک نشده بود که گل چهارم هم سر برآورد.یکی از کارمندان بدون هیچ حرفی صندلیاش را عقب کشید.
جن خانگی که کنار در ایستاده بود، زیر لب گفت:
ـ شاید گلدون بچهدار شده.
مرد نخستین با وحشت به او نگاه کرد، اما قبل از آنکه چیزی بگوید، گل پنجم از خاک بیرون پرید.
این بار حتی خود گلدان هم یک تکان عصبی خورد.
مرد دوم فوراً مهر قرمز رنگ «فوقالعاده محرمانه» را روی پرونده کوبید.
سپس کاغذ دیگری برداشت و نوشت:
«موضوع از یک گلدان مفقود به تکثیر کنترلنشدهٔ گلها تغییر یافت.»
همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد.چند دانشآموز از جلوی اتاق رد شدند.یکی از آنها داخل را نگاه کرد و گفت:
ـ وای! چه گلهای قشنگی!
گلها یکصدا برگهایشان را تکان دادند.
مرد نخستین زیر لب گفت:
ـ اینا دارن استقبال میکنن یا اعتراض؟
هیچکس فرصت پیدا نکرد جواب بدهد. چون ناگهان از داخل یکی از کمدها صدای عطسهای بلند شد. هر سه نفر برگشتند.
کمد چهارم، که تا آن لحظه تنها مظنون بیگناه پرونده بود، شروع به لرزیدن کرد. درش آرام باز شد و یک گلدان دیگر از داخل آن بیرون افتاد. این یکی هم دقیقاً همان گل را داشت.
مرد دوم به گلدان تازه، گلدان قبلی و سپس به چهار کمد نگاه کرد. بعد خیلی آرام پرونده را برداشت و روی جلدش نوشت:
«پروندهٔ شماره ۴۷: از دست دادن کنترل اوضاع.»
و زیر آن، با خطی کوچکتر اضافه کرد:
«مسئول احتمالی: هرکس که اول این گزارش را نوشته است.»
مرد نخستین آرام پرونده را ورق زد؛ در گزارش اصلی، تعداد گلها دقیقاً «یک عدد» ثبت شده بود.
گل سوم هم که ظاهراً متوجه اوضاع شده بود، خودش را صاف کرد و کنار دو گل دیگر ایستاد.
حالا گلدان سه گل داشت.
مرد دوم عدد «۲» را خط زد و با احتیاط نوشت: «تعداد نامشخص.»
این تصمیم هنوز خشک نشده بود که گل چهارم هم سر برآورد.یکی از کارمندان بدون هیچ حرفی صندلیاش را عقب کشید.
جن خانگی که کنار در ایستاده بود، زیر لب گفت:
ـ شاید گلدون بچهدار شده.
مرد نخستین با وحشت به او نگاه کرد، اما قبل از آنکه چیزی بگوید، گل پنجم از خاک بیرون پرید.
این بار حتی خود گلدان هم یک تکان عصبی خورد.
مرد دوم فوراً مهر قرمز رنگ «فوقالعاده محرمانه» را روی پرونده کوبید.
سپس کاغذ دیگری برداشت و نوشت:
«موضوع از یک گلدان مفقود به تکثیر کنترلنشدهٔ گلها تغییر یافت.»
همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد.چند دانشآموز از جلوی اتاق رد شدند.یکی از آنها داخل را نگاه کرد و گفت:
ـ وای! چه گلهای قشنگی!
گلها یکصدا برگهایشان را تکان دادند.
مرد نخستین زیر لب گفت:
ـ اینا دارن استقبال میکنن یا اعتراض؟
هیچکس فرصت پیدا نکرد جواب بدهد. چون ناگهان از داخل یکی از کمدها صدای عطسهای بلند شد. هر سه نفر برگشتند.
کمد چهارم، که تا آن لحظه تنها مظنون بیگناه پرونده بود، شروع به لرزیدن کرد. درش آرام باز شد و یک گلدان دیگر از داخل آن بیرون افتاد. این یکی هم دقیقاً همان گل را داشت.
مرد دوم به گلدان تازه، گلدان قبلی و سپس به چهار کمد نگاه کرد. بعد خیلی آرام پرونده را برداشت و روی جلدش نوشت:
«پروندهٔ شماره ۴۷: از دست دادن کنترل اوضاع.»
و زیر آن، با خطی کوچکتر اضافه کرد:
«مسئول احتمالی: هرکس که اول این گزارش را نوشته است.»
افرادی که لایک کردند
Yeah...We will return to peak...
The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!







»



ای بابا، زود باشین دیگه، اوهوی تو، یکمی کار کن، یا میخوای بری تو لیست توجیهی ها؟
باشه برو!
(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم 