جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور

[[continious]] دفتر توجیهات عالیه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دفتر توجیهات عالیه
ارسال شده در: دیروز ساعت 12:13
نمایش جزئیات
آنلاین
مرد دوم هنوز داشت به گل دوم نگاه می‌کرد که ناگهان گل سوم از میان خاک بیرون آمد.هیچ‌کس تکان نخورد.

مرد نخستین آرام پرونده را ورق زد؛ در گزارش اصلی، تعداد گل‌ها دقیقاً «یک عدد» ثبت شده بود.
گل سوم هم که ظاهراً متوجه اوضاع شده بود، خودش را صاف کرد و کنار دو گل دیگر ایستاد.
حالا گلدان سه گل داشت.

مرد دوم عدد «۲» را خط زد و با احتیاط نوشت: «تعداد نامشخص.»

این تصمیم هنوز خشک نشده بود که گل چهارم هم سر برآورد.یکی از کارمندان بدون هیچ حرفی صندلی‌اش را عقب کشید.
جن خانگی که کنار در ایستاده بود، زیر لب گفت:

ـ شاید گلدون بچه‌دار شده.

مرد نخستین با وحشت به او نگاه کرد، اما قبل از آن‌که چیزی بگوید، گل پنجم از خاک بیرون پرید.
این بار حتی خود گلدان هم یک تکان عصبی خورد.

مرد دوم فوراً مهر قرمز رنگ «فوق‌العاده محرمانه» را روی پرونده کوبید.

سپس کاغذ دیگری برداشت و نوشت:
«موضوع از یک گلدان مفقود به تکثیر کنترل‌نشدهٔ گل‌ها تغییر یافت.»

همان لحظه صدای قدم‌هایی از راهرو آمد.چند دانش‌آموز از جلوی اتاق رد شدند.یکی از آن‌ها داخل را نگاه کرد و گفت:

ـ وای! چه گل‌های قشنگی!

گل‌ها یک‌صدا برگ‌هایشان را تکان دادند.

مرد نخستین زیر لب گفت:
ـ اینا دارن استقبال می‌کنن یا اعتراض؟

هیچ‌کس فرصت پیدا نکرد جواب بدهد. چون ناگهان از داخل یکی از کمدها صدای عطسه‌ای بلند شد. هر سه نفر برگشتند.

کمد چهارم، که تا آن لحظه تنها مظنون بی‌گناه پرونده بود، شروع به لرزیدن کرد. درش آرام باز شد و یک گلدان دیگر از داخل آن بیرون افتاد. این یکی هم دقیقاً همان گل را داشت.

مرد دوم به گلدان تازه، گلدان قبلی و سپس به چهار کمد نگاه کرد. بعد خیلی آرام پرونده را برداشت و روی جلدش نوشت:

«پروندهٔ شماره ۴۷: از دست دادن کنترل اوضاع.»
و زیر آن، با خطی کوچک‌تر اضافه کرد:

«مسئول احتمالی: هرکس که اول این گزارش را نوشته است.»

افرادی که لایک کردند

Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊

پاسخ: دفتر توجیهات عالیه
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 شهریور 1405 00:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

سوژه جدید!

دفتر توجیهات عالیه قلعه هاگوارتز، اندکی پس از ساعت ناهار:

در قلعه هاگوارتز، همچون هر مکان محترم دیگری که شماری نوجوان جادوگر در آن سکونت می‌کردند، حوادثی روی می‌داد که برایشان هیچ توجیه معقولی یافت نمی‌شد. لیک چون قلعه هاگوارتز نهادی آموزشی بود و نهاد آموزشی نمی‌توانست چیزی را بدون توجیه باقی بگذارد، از سال‌ها پیش دفتری تأسیس گشته بود با عنوان «دفتر توجیهات عالیه» که وظیفه‌اش آن بود که برای هر امر غیرعادی، عجیب، خطرناک، بی‌دلیل یا به‌طور کلی شرم‌آور، علتی رسمی و قابل ثبت بیابد؛ حتی اگر آن علت از خود حادثه نیز بی‌ربط‌‌‌‌تر می‌بود.

این دفتر اتاقی کوچک در یکی از راهروهای فرعی قلعه بود که سه میز، هفت صندلی و چهار کمد داشت، ولی هیچ‌کس نمی‌دانست چرا چهار کمد برای سه میز لازم بود. بر روی در، تابلویی آویخته بودند که بر آن نوشته شده بود:

«هر آنچه را که نتوانیم حل کنیم، توجیه می‌نماییم.»

در زیرش نیز با خطی کوچک‌تر افزوده بودند:

«هر آنچه را که نتوانیم توجیه کنیم، تقصیر دانش‌آموزان است.»

و زیر آن هم، با خطی بسیار کوچک که فقط با ذره‌بین دیده می‌شد:

«در صورتی که دانش‌آموزان نیز در دسترس نبودند، تقصیر جناب خدماتی می‌باشد.»

پشت یکی از میزها مردی با ریشی بلند نشسته بود که از صبح تاکنون مشغول مطالعهٔ پرونده‌ای بود. پرونده قطور بود. آن‌قدر قطور که اگر آن را از پنجره بیرون می‌انداختند، احتمالاً می‌توانست یکی از جاروهای پرنده را از مسیر خویش منحرف سازد. مرد یک برگ را خواند، برگ بعد را برگرداند، سپس برگ دیگری از آن بیرون آورد و با نگرانی گفت:

ـ این قضیه اصلاً توجیه نداره.گریه

مردی که پشت میز کناری نشسته بود، بدون آن‌که سر بردارد، پاسخ داد:

ـ پس لابد هنوز به قدر کافی توجیه ننوشته‌ایم.متین

مرد نخستین با شگفتی بدو نگریست.

ـ از صبح چهل و هفت صفحه توجیه نوشتیم! چی کم گذاشتیم واقعاً؟!اه...

مرد دوم قلم خویش را بر زمین نهاد و عینک از روی چشمان برداشت. سپس آهی برکشید که چنان عمیق بود که چند برگ کاغذ از روی میز برخاستند و یکی از آن‌ها بی‌اذن وی خویشتن را به کف اتاق رساند. مرد نخستین مدتی به او نگریست و چون دید پاسخ در کار نیست، پرونده را بست و گفت که شاید بهتر باشد اصل مشکل را از ابتدا بررسی نمایند. اصل مشکل نیز، برخلاف آنچه حجم چهل و هفت صفحه توجیهات می‌نمود، امر چندان عظیمی نبود. یکی از گلدان‌های طبقهٔ دوم از جای خویش برداشته شده بود و کسی نمی‌دانست چه کسی آن را برداشته، به کجا برده و از برای چه برده است. مشکل از همین‌جا آغاز شده بود، زیرا گلدان مذکور از آنِ هیچ‌کس نبود، ولی همه به آن دسترسی داشتند؛ گل داخلش مال سرپرست گلخانه بود، خود گلدان را مسئول تزئینات خریده بود و خاک آن را نیز یکی از جن‌ها از انبار آورده بود. در نتیجه، هنگامی که گلدان ناپدید شد، هر سه نفر دیگری را مسئول می‌دانستند و هیچ‌یک نیز دلیل کافی برای این کار نداشتند.

مرد دوم کاغذ تازه‌ای برداشت و با قیافه‌ای که گویی قرار است دربارهٔ مرگ وزیر سحر گزارش بنویسد، گفت: «گلدان ساعت هشت و ده دقیقه در انتهای راهرو بوده و ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه دیگر نبوده. در این فاصله سه شاگرد، یک استاد، دو جن و یک گربه از راهرو گذشته‌اند.» مرد نخستین اندکی فکر کرد و پاسخ داد: «پس باید از ایشان بپرسیم کدام‌یک گلدان را برده.» مرد دوم سر تکان داد و گفت: «این کار ممکن نیست. یکی از شاگردان می‌گوید اصلاً گلدانی ندیده، استاد می‌گوید گلدان در جای دیگری بوده، جن می‌گوید نمی‌داند گلدان چیست و گربه هم متأسفانه حاضر به همکاری نیست.»

پس هر دو خاموش شدند و بار دیگر به پرونده نگریستند. در همان لحظه، صدای کشیده شدن چیزی بر روی سنگ‌فرش از راهرو به گوش رسید. صدایی آرام و ممتد که هر دو را واداشت سر بردارند. در باز شد و یکی از جن‌های خانگی، همان گلدان را که با دو دست گرفته بود، وارد اتاق نمود و روی میز نهاد. سپس خویشتن را خاراند و بدون هیچ توضیحی گفت که گلدان را از راهرو برداشته، چون آن‌جا جلوی پای دانش‌آموزان بوده و ممکن بوده کسی به آن بخورد.

مرد نخستین با حیرت به گلدان نگریست و سپس به همکار خویش. جن نیز که گلدان را بر میز نهاده بود، آرام برگشت که از اتاق بیرون رود، اما مرد دوم ناگهان از جای خویش برخاست.

ـ یک لحظه! این همون گلدون قبلی نیست!جان؟!

هر دو به گلدان خیره شدند. ظاهرش همان بود، گلش همان بود و حتی لکهٔ کوچک گل خشک‌شده بر لبه‌اش نیز سر جایش بود، لیک داخل گلدان، به جای یک گل، دو گل روییده بود.

مرد نخستین پرونده را گشود و با اضطراب گفت: «در گزارش اولیه نوشته شده بود یک گل.هوووم...ها؟؟!»

جن سر خویش را خاراند.

ـ بله، جناب. یک گل تحویل گرفتیم.متین

مرد دوم به برگه نگاه کرد، سپس به گلدان و بعد به در خروجی.

ـ پس سؤال این نیست که گلدان کجا بوده.

لحظه‌ای خاموش ماند.

ـ سؤال این است که گل دوم را چه کسی کاشته؟اسنیپ

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/24 15:49:08
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/24 18:32:33
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/24 21:16:35
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/25 14:14:56
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ به: دفتر توجیهات عالیه
ارسال شده در: یکشنبه 21 آبان 1396 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه:

پرسی و ایگور همانطور غرق در شگفتی آنجا ایستادند.
و ایستادند.
و حتی باز هم ایستادند!
ایگور و پرسی آنقدر آنجا ایستادند که حتی سال ها گذشت. بر اثر گذشت سال ها، زیر پایشان علف سبز شد. علف های سبز شده نیز رشد کردند و تبدیل به درخت شدند. مدیریت هاگوارتز هم که دچار فساد مالی شده بود، آنها را قطع کرد و چوبشان را فروخت. اما ایگور و پرسی همچنان ایستادند!

آنها آنقدر ایستادند که حتی خود کلمه "ایستادن" به سراغشان آمد.
- تکون نمیخورید شماها، نه؟
- نه!
- نه!

و "ایستادن" که نمیتوانست جلوی آنها کم بیاورد، گفت:
- پس منم وایمیسم و وای‌خواهم‌ساد!

و او هم ایستاد.
و آن سه سالها ایستادند، تا اینکه بالاخره ایگور بر اثر کهولت سن، تبدیل شد به شناسه های بسته شده.
حتی خود "ایستادن" هم بالاخره خسته شد و از صحنه محو شد.
اما پرسی ایستاد و تبدیل شد به مجسمه و حتی شروع کرد به پخ کردن دانش آموزان و پیشت کردن گربه فیلچ تا شاید رستگاری را پیدا کند.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفتر توجیهات عالیه
ارسال شده در: پنجشنبه 19 مرداد 1391 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- اهن، اوهون، دیگه مردم .... آخ ... اوخ ...!

- چی شد لی؟

- دارن میان الفیاس، ولی شانس آورم! پرسی میخواست منو توجیه کنه واسه مراسم ورودش!

- میرفتی دیگه! اینطوری یکمی معطل میشدش! ای بابا، زود باشین دیگه، اوهوی تو، یکمی کار کن، یا میخوای بری تو لیست توجیهی ها؟

- نه نه نه! غلط کردم! الان همه ی تالار رو تمیز میکنم برات فقط اسم منو ننویس تو لیست!: :worry:

نیم ساعت بعد:

- ایگور، خیلی دلم برای گریف تنگ شده، هنوزم استرجس اینا هستن تو تالار ؟

- آره، هنوز هستش، یکی دو نفر هم از وقتی که رفتی اومدن توی گریف! راستی، بیا بریم اون قسمتی رو که توی حیاط تازگی ها اضافه کردیم رو ببین! خیلی خوب شده!

داخل مخیلات پرسی:
- به به! استر و چند نفر دیگه! باید ایگور رو بپیچونم!
بیرون مخیلات پرسی:
- ایگور، خیلی خسته شدم، یه احساس تهی بودن دارم تو کمرم! بهتره برم یکمی تو گریف استراحت کنم!

- باشه برو!

در لحظه ی خداحافظی پرسی، یوهویی یه صدایی شبیه صدای آبرفورث مرحوم توی راهرو میپیچه:

- فقط دیالوگ! فضا سازی باید داشته باشه! وگرنه ....

ایگور:

-

پرسی:

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دفتر توجیهات عالیه
ارسال شده در: یکشنبه 15 مرداد 1391 02:38
نمایش جزئیات
آفلاین
ایگور :

پرسی لبخندی زد و پرسید : شناختی منو !؟

ایگور : پ ... پ ... پ ... پَ نَ پَ

پرسی و ایگور با خوشحالی به سمتِ هم دوییدن و فیلم هندی وارانه همدیگه رو بغل و بوس و تنفس و مصنوعی ( :bigkiss: ) و اینها کردند و به مناسبتِ وصالشون بعد از مدت ها ، ایگور دستِ پرسی رو میگیره و به اتاق خوابِ مدیر که در پشتِ مجسمه ی عقاب طلایی قرار داره اشاره میکنه و با هم به اتاقِ ایگور میرن که جشن بگیرن و تا ساعت ها اونجا میمونن و همینطوری هی جشن میگیرن و راز و نیاز میکنن و خوش میگذرونن .

پرسی که از اینهمه جشن و سرور خسته شده بود ، دستی بر روی بالش ِ ایگور کشید و پرسید : راستی ببینم ایگور ، توی این مدتی که من نیستم ، یعنی از اون موقع که من نیستم تا امروز ، چند نفر رو توجیه کردی ؟

ایگور که ملافه های روی تخت را مرتب میکرد ، بدونِ اینکه به پرسی نگاه کند ، پرسید : تا امروز ؟ یا امروز ؟ :zogh:


یک ساعت بعد

خب پرسی ، فک کنم دیگه خسته شدی از دفتر مدیریت و اینا ، بیا بریم یه کم توی محوطه ی هاگوارتز و تالار ِ گروه ها و سرسرای اصلی و اینا بگردیم ، من یه کم دانش آموزای جدید و اینا رو بهت معرفی کنم یه تنوعی بشه ، موافقی ؟

پرسی :

کمی آن طرف تر در تالار گریفیندور جنب و جوش بسیاری دیده میشد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
پاسخ به: دفتر توجیهات عالیه
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1391 03:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ایگور لب پنجره نشسته بود و پرونده های مختلف رو بررسی میکرد .بعد از غیبت طولانی مدتش ، کارهای زیادی براش باقی مونده بود . از لب پنجره به بیرون نگاهی انداخت و 2 دختر ترم هفتمی رو دید بر روی چمن های نشسته و در حال حرف زدن هستن. دلش میخواست که کارها رو ول کنه و به جمع اونها بپیونده ولی نسبت به هاگوارتز احساس مسوولیت میکرد .

از لب پنجره پایین اومد ، به طرف میز کارش رفت . چند مدل معروف خارجی از اتاق خواب دفتر مدیریت بیرون اومدن و چشمکی به ایگور زده و از دفتر خارج شدن . تو ذهنش تصویرهای شب قبل رو گذروند و لبخندی ناخودآگاه بر دهانش نشست .

تق تق

صدای در افکار شیرین ایگور رو پاره کرد . خودش رو جمع و جور کرد و با بی حوصلگی گفت :

-بفرمایید

منشی در رو باز کرد و وارد شد . رو به ایگور کرد و گفت :

-ببخشید جناب مدیر ، شخصی به نام پرس ...

پرسی از پشت منشی وارد دفتر شد و با لبخند به ایگور خیره شد . سکوت سنگینی حاکم شده بود ، هیچکس حرف نمیزد ، منشی که جرات نمیکرد سکوت رو بشکنه ، به آهستگی خارج شد و پشت سرش در رو بست .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

پاسخ به: دفتر توجیهات عالیه
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1391 02:58
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی با بی میلی در سالن های و طبقاتِ مختلف هاگوارتز قدم میزد و خاطراتِش با دانش آموزان و اساتید و داوران و همه ی اشخاصی که زمانی به هاگوارتز پا گذاشته بودند را از نظر میگذارند . شنیده بود که هاگوارتز به روالِ سابق ِ خودش بازگشته و دانش آموزان و اساتید ، برای مشکلات و صحبت هایشان با مدیر جدید هاگوارتز به دفتر مدیریت مراجعه میکنند ، همانطور که در این فکر ها بود ، تابلوی بزرگی که در انتهای راهرو آویزان شده بود ، توجهش را جلب کرد : دفتر مدیریت هاگوارتز

غرولندی کرد و با گام های بلندتری به سمتِ آنجا حرکت کرد . واردِ دفتر مدیریت که شد ، دانش آموزانی که با عصبانیت در موردِ اساتید و نمره هایشان صحبت میکردند و اساتیدی که در راستای شکایت کردن از دانش آموزان برای ورود به دفتر مدیر به تب و تاب افتاده بودند و منشی ِ دفتر که با بی میلی به برگه هایی که روی میزش قرار گرفته بود نگاه میکرد ، را مشاهده کرد . به سمتِ میز منشی حرکت کرد ، دستش را روی میز گذاشت ، کمی خم شد و گفت : میتونم جنابِ مدیر رو ببینم !؟

منشی بدونِ اینکه سرش را از روی برگه ها بلند کند ، با دست به حاضرین اشاره کرد و گفت : همه ی اینایی که اینجا ان ، میخوان پروفسور کارکاروف رو ببینن !

پرسی با اصرار بیشتری گفت : امکانش هست اطلاع بدید که من اومدم !؟ برای توجیه ِ دانش آموزا و اساتید !

منشی با بی میلی سرش را از روی برگه ها بلند کرد و گفت : بگم چه کسی میخواد ملاقاتشون کنه ؟!

پرسی که به یکی از دانش آموزانِی که به نظر میرسید سال اولی باشد ، لبخند میزد ، گفت : بگید پرسی اینجاس ، پرسی ویزلی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: دفتر توجیهات عالیه
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 شهریور 1388 01:11
نمایش جزئیات
آفلاین
امتيازات رو كه پيوز زودتر گفت درست كردم ،گفتم رنك هيستيا رو هم بدن !

بعد يه سوال براي من به وجود اومد.هيستيا خودش زبون نداره؟چرا تمام مسائلشو اين و اون ميان ذكر ميكنن؟

در ضمن چون پرسي از سايت رفته ديگه كسي نيست براش كارنامه درست كنه.

موفق باشيد !

----------
اين تاپيك قفل شد تا شايد به تاريخ بپيونده و شايد توسط مدير بعدي ازش استفاده بشه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=6600FF][font=Arial][url
Re: دفتر توجیهات عالیه
ارسال شده در: دوشنبه 30 شهریور 1388 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
اول اینکه کارنامه ها هیچ کدوم درست نیستن ، نمیدونم برای من مشکل داره یا کلی هست اما وقتی ترورس هم همین نظر رو داره پس باید کلی باشه .

یه نگاه بندازین .

دوم اینکه هستیا جونز با 882 امتیاز نفر پنجم هاگوارتز هستند ، منتهی برای کس دیگه ای کارنامه صادر شده . لطف کنید کارنامه ایشون رو هم درست کنید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: دفتر توجیهات عالیه
ارسال شده در: دوشنبه 30 شهریور 1388 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام


قرار بود با نظر معاون هاگوارتز مقدار زیادی از هافلپاف کم بشه ، که دو امتیاز کم شد ! قرار بود سه امتیاز هم از گریفیندور کم شه ، که من کردمش دو امتیاز ، تابلوی شنی رو هم ویرایش کردم !

در مورد پستِ زاخاریاس هم ، من تشخیص دادم که هر دو تیم به اندازه کافی تلاش کردن و حالا مشکلات داوری و غیره باعث شد نتونن به حقشون برسن ، در نتیجه هر دو تیم با هم قهرمان هستند .

موفق باشید


ممنون از همه دانش آموزانی که در این ترم مارو یاری کردن و فعالیت کردند ... اسم دفتر توجیهات عالیه دوباره مثل قبل شد ... خواهشی که از مدیر بعدی دارم این هست اسم اینجا رو تغییر نده و با دفتر مدیریت ادغامش نکنه ، اگر نخواست هم از اینجا استفاده کنه ، همینطوری قفلش کنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1388/6/30 13:17:30
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری