سوژه جدید!
دفتر توجیهات عالیه قلعه هاگوارتز، اندکی پس از ساعت ناهار:
در قلعه هاگوارتز، همچون هر مکان محترم دیگری که شماری نوجوان جادوگر در آن سکونت میکردند، حوادثی روی میداد که برایشان هیچ توجیه معقولی یافت نمیشد. لیک چون قلعه هاگوارتز نهادی آموزشی بود و نهاد آموزشی نمیتوانست چیزی را بدون توجیه باقی بگذارد، از سالها پیش دفتری تأسیس گشته بود با عنوان «دفتر توجیهات عالیه» که وظیفهاش آن بود که برای هر امر غیرعادی، عجیب، خطرناک، بیدلیل یا بهطور کلی شرمآور، علتی رسمی و قابل ثبت بیابد؛ حتی اگر آن علت از خود حادثه نیز بیربطتر میبود.
این دفتر اتاقی کوچک در یکی از راهروهای فرعی قلعه بود که سه میز، هفت صندلی و چهار کمد داشت، ولی هیچکس نمیدانست چرا چهار کمد برای سه میز لازم بود. بر روی در، تابلویی آویخته بودند که بر آن نوشته شده بود:
«هر آنچه را که نتوانیم حل کنیم، توجیه مینماییم.»
در زیرش نیز با خطی کوچکتر افزوده بودند:
«هر آنچه را که نتوانیم توجیه کنیم، تقصیر دانشآموزان است.»
و زیر آن هم، با خطی بسیار کوچک که فقط با ذرهبین دیده میشد:
«در صورتی که دانشآموزان نیز در دسترس نبودند، تقصیر جناب خدماتی میباشد.»
پشت یکی از میزها مردی با ریشی بلند نشسته بود که از صبح تاکنون مشغول مطالعهٔ پروندهای بود. پرونده قطور بود. آنقدر قطور که اگر آن را از پنجره بیرون میانداختند، احتمالاً میتوانست یکی از جاروهای پرنده را از مسیر خویش منحرف سازد. مرد یک برگ را خواند، برگ بعد را برگرداند، سپس برگ دیگری از آن بیرون آورد و با نگرانی گفت:
ـ این قضیه اصلاً توجیه نداره.
مردی که پشت میز کناری نشسته بود، بدون آنکه سر بردارد، پاسخ داد:
ـ پس لابد هنوز به قدر کافی توجیه ننوشتهایم.
مرد نخستین با شگفتی بدو نگریست.
ـ از صبح چهل و هفت صفحه توجیه نوشتیم! چی کم گذاشتیم واقعاً؟!
مرد دوم قلم خویش را بر زمین نهاد و عینک از روی چشمان برداشت. سپس آهی برکشید که چنان عمیق بود که چند برگ کاغذ از روی میز برخاستند و یکی از آنها بیاذن وی خویشتن را به کف اتاق رساند. مرد نخستین مدتی به او نگریست و چون دید پاسخ در کار نیست، پرونده را بست و گفت که شاید بهتر باشد اصل مشکل را از ابتدا بررسی نمایند. اصل مشکل نیز، برخلاف آنچه حجم چهل و هفت صفحه توجیهات مینمود، امر چندان عظیمی نبود. یکی از گلدانهای طبقهٔ دوم از جای خویش برداشته شده بود و کسی نمیدانست چه کسی آن را برداشته، به کجا برده و از برای چه برده است. مشکل از همینجا آغاز شده بود، زیرا گلدان مذکور از آنِ هیچکس نبود، ولی همه به آن دسترسی داشتند؛ گل داخلش مال سرپرست گلخانه بود، خود گلدان را مسئول تزئینات خریده بود و خاک آن را نیز یکی از جنها از انبار آورده بود. در نتیجه، هنگامی که گلدان ناپدید شد، هر سه نفر دیگری را مسئول میدانستند و هیچیک نیز دلیل کافی برای این کار نداشتند.
مرد دوم کاغذ تازهای برداشت و با قیافهای که گویی قرار است دربارهٔ مرگ وزیر سحر گزارش بنویسد، گفت: «گلدان ساعت هشت و ده دقیقه در انتهای راهرو بوده و ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه دیگر نبوده. در این فاصله سه شاگرد، یک استاد، دو جن و یک گربه از راهرو گذشتهاند.» مرد نخستین اندکی فکر کرد و پاسخ داد: «پس باید از ایشان بپرسیم کدامیک گلدان را برده.» مرد دوم سر تکان داد و گفت: «این کار ممکن نیست. یکی از شاگردان میگوید اصلاً گلدانی ندیده، استاد میگوید گلدان در جای دیگری بوده، جن میگوید نمیداند گلدان چیست و گربه هم متأسفانه حاضر به همکاری نیست.»
پس هر دو خاموش شدند و بار دیگر به پرونده نگریستند. در همان لحظه، صدای کشیده شدن چیزی بر روی سنگفرش از راهرو به گوش رسید. صدایی آرام و ممتد که هر دو را واداشت سر بردارند. در باز شد و یکی از جنهای خانگی، همان گلدان را که با دو دست گرفته بود، وارد اتاق نمود و روی میز نهاد. سپس خویشتن را خاراند و بدون هیچ توضیحی گفت که گلدان را از راهرو برداشته، چون آنجا جلوی پای دانشآموزان بوده و ممکن بوده کسی به آن بخورد.
مرد نخستین با حیرت به گلدان نگریست و سپس به همکار خویش. جن نیز که گلدان را بر میز نهاده بود، آرام برگشت که از اتاق بیرون رود، اما مرد دوم ناگهان از جای خویش برخاست.
ـ یک لحظه! این همون گلدون قبلی نیست!
هر دو به گلدان خیره شدند. ظاهرش همان بود، گلش همان بود و حتی لکهٔ کوچک گل خشکشده بر لبهاش نیز سر جایش بود، لیک داخل گلدان، به جای یک گل، دو گل روییده بود.
مرد نخستین پرونده را گشود و با اضطراب گفت: «در گزارش اولیه نوشته شده بود یک گل.
»
جن سر خویش را خاراند.
ـ بله، جناب. یک گل تحویل گرفتیم.
مرد دوم به برگه نگاه کرد، سپس به گلدان و بعد به در خروجی.
ـ پس سؤال این نیست که گلدان کجا بوده.
لحظهای خاموش ماند.
ـ سؤال این است که گل دوم را چه کسی کاشته؟