در، در برابر چشمان وحشتزدهي رز و هلگا، باز شد، و رزن مالفوي، در حالي كه برق طمع توي چشاش ديده ميشد، از چهارچوب در بيرون اومد...توي همون لحظهي اول، متوجه وضع شد، و فهميد كه وضعيت عادي نيست...با چشماني كه از شدت تعجب گرد شده بود، به تمامي جادوگران و ساحرههايي خيره شد كه داشتند بدر اطراف ساحرهاي كه روي زمين مانده بود و داشت داد و بيداد ميكرد، جمع ميشدند و به كمك او ميشتافتند...
از اين رو، متوجه حضور هلگا و رز در اونجا كه نهايت تلاششون رو ميكردن بين ملت قايم شن، نشد و به سيل جمعيتيپيوست كه داشتند به طرف در خروجي حركت ميكردند...
هلگا و رز كه خيلي از اين شانسشون خوشحال شده بودند، نفس راحتي كشيدن، برگشتند و قبل از اينكه اون ساحره به خودش بياد و اون گوشه رو پيدا كنه و اونا رو به عنوان متهم معرفي كنه، با نهايت سرعتي كه داشتند، درحالي كه حداكثر تلاششون رو ميكردند كه مشكوك نزنن، براي ادامه دادن ماموريتشون، به دنبال رزن به راه افتادند...
بعد از حدود 5 دقيقه، از اون وزارتخونهي شلوغ خارج شدن، و براي اينكه به مكاني خيلي خلوتتر رسيده بودند، با فاصله و احتياط بيشتري به تعقيب ادامه دادن...
هلگا كه هنوز از شوك واقعهي چند دقيقه پيش درنيومده بود، زيرلب در حالي كه به رزن كه خيلي جلوتر از اونا راه ميرفت، خيره شده بود، گفت:
"رز...! فكر ميكني اون داره ما رو به كجا هدايت ميكنه...؟"
رز هم با صدايي به همون آرامي، گفت:
"نميدونم...ولي مطمئنم كه داريم راه درست رو ميريم...چون احتمالا خيلي از بچههاي اداره، حالا سركارن(نكتهي ادبياتي: اين جمله داراي آرايهي ايهام ميباشد...!!!)
هلگا اخمي كرد،و در حالي كه داشت به سرعتش اضافه ميكرد، گفت:
"چه ربطي داشت...؟!!!"
رز هم كه خشان شده بود، و با خشانت گفت:
"خوب ربطش به اينه كه اگه هم برگرديم اداره، نميتونيم كاري بكنيم، در نتيجه اوضاع بدتر ميشه...!!!"
هلگا هم كه تازه واسش افتاده بود،گفت:
"خب چرا ميزني...؟!"
و قبل از اينكه رز جوابش رو بده، با صحنهي عجيبي روبرو شدند...!!!
آرتيكوس و بيل داشتند اونور خيابون با اكراه راه ميرفتند............................................!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

هلگا و رز با تعجب به هم نگاه کردند .
رز که صورتش در هم رفته بود با اخم گفت : حالا از کجا بفهمیم چی میگن ؟
هلگا فکری کرد و سپس در حالی که به جمعیت نگاه میکرد آهسته گفت : فکر میکنم بهتره از گوشهای گسترش پذیر استفاده کنیم چیز به درد بخوریه ! من الان یکی با خودم آوردم گفتم شاید لازم بشه
رز ناگهان صورتش باز شد او با خوشحالی گفت : فهمیدم منظورت همون وسایل شوخیه که توی مغازه ویزلی ها میفروشن ؟ آخ جون ایول بیا امتحان کنیمش ! تا حالا طرز کارشون رو ندیدم
رز از روی صندلی بلند شد و جلوی هلگا ایستاد تا کسی متوجه نشود و هلگا نیز آروم دستش را در کیفش برد و یک گوش گسترش پذیر را از آن بیرون آورد هر دو یکی از گوشی های آن را تو گوششون گذاشتند و سپس در حالی که هر دویشان لبخند شیطانی بر لب داشتند گوش گسترش پذیر رو از زیر در به داخل اتاق فرستادند .
لحظه ای هیچ صدایی شنیده نشد اما ناگهان صدای وزیر هر دویشان را از جا پروند .....
_ آفرین رزن اینا همون موادی هستن که میخواستم نه ؟
بعد از چند لحظه :
_ بله جناب وزیر تازه زیر اینا رو نگاه کنین ببینین چی آوردم
در این هنگام هلگا رز سر هاشون رو به هم نزدیک کردند تا چند تا جادوگر که داشتند از آنجا رد میشدند و با کنجکاوی آنها را میپاییدند متوجه استراق سمع آنها نشوند
_ اوه ایول رزن این همه وسایل مشنگی رو از کجا آوردی ؟
_ قربان خیلی زحمت کشیدیم تا اینا رو جمع آوری کردیم
_ فقط یک مشکلی هست امروز اون اداره لعنتی نباید متوجه عملیات ما بشه !
هلگا و رز بدون توجه به اطرافشان گوشی هایشان را با شدت درون گوششان فشردند تا مطمئن شوند که تمام کلمات را به درستی میشنوند
صدای رزن شنیده شد :
_ قربان خیلتون راحت باشه اون اداره با من ! ما خودمون براشون یک نامه دروغین فرستادیم تازه براشون تله هم گذاشتیم !!! تا اونا به خودشون بیایند کار ما تموم شده !!!
در اون لحظه هلگا و رز
صدای وزیر از درون گوشی شنیده شد :
_ ازت داره خوشم میاد رزن برو ببینم چی کار میکنی !
هلگا و رز بیشتر از آن نمیتونستند صبر کنند هر دو گوشی هایشان را به سرعت درآوردند و با حیرت آمیخته به وحشت به هم نگاه کردن !
رز : هلگا حالا چی کار کنیم ؟
هلگا : هیچی باید هر چی سریعتر برگردیم اداره و موضوع رو به بلیز بگیم !
هلگا و رز خواستند از رو صندلی بلند شن که در همون لحظه یک ساحره که از اونجا رد شد و یکدفعه پاش به سیم نامرئی گوش گسترش پذیر گیر کرد و باعث شد که محکم زمین بخورد .
ناگهان غوغایی در سالن به پا شد و همه ملت دور آن ساحره که زمین خورده بود و هلگا و رز که در آن لحظه کاملا گیج و غافل گیر شده بودند حلقه زدند .
همه ملت میخواستند ببینند در آنجا چه اتفاقی افتاده و در اون لحظه فقط با حیرت شاهد دست و پا زدن آن ساحره برای رهایی از سیمها بودند .
ناگهان در اون همه شلوغی چشم هلگا به دستگیره در دفتر وزیر افتاد که داشت میچرخید و در اون لحظه این بدترین چیز بود .....
رز که صورتش در هم رفته بود با اخم گفت : حالا از کجا بفهمیم چی میگن ؟
هلگا فکری کرد و سپس در حالی که به جمعیت نگاه میکرد آهسته گفت : فکر میکنم بهتره از گوشهای گسترش پذیر استفاده کنیم چیز به درد بخوریه ! من الان یکی با خودم آوردم گفتم شاید لازم بشه
رز ناگهان صورتش باز شد او با خوشحالی گفت : فهمیدم منظورت همون وسایل شوخیه که توی مغازه ویزلی ها میفروشن ؟ آخ جون ایول بیا امتحان کنیمش ! تا حالا طرز کارشون رو ندیدم
رز از روی صندلی بلند شد و جلوی هلگا ایستاد تا کسی متوجه نشود و هلگا نیز آروم دستش را در کیفش برد و یک گوش گسترش پذیر را از آن بیرون آورد هر دو یکی از گوشی های آن را تو گوششون گذاشتند و سپس در حالی که هر دویشان لبخند شیطانی بر لب داشتند گوش گسترش پذیر رو از زیر در به داخل اتاق فرستادند .
لحظه ای هیچ صدایی شنیده نشد اما ناگهان صدای وزیر هر دویشان را از جا پروند .....
_ آفرین رزن اینا همون موادی هستن که میخواستم نه ؟
بعد از چند لحظه :
_ بله جناب وزیر تازه زیر اینا رو نگاه کنین ببینین چی آوردم
در این هنگام هلگا رز سر هاشون رو به هم نزدیک کردند تا چند تا جادوگر که داشتند از آنجا رد میشدند و با کنجکاوی آنها را میپاییدند متوجه استراق سمع آنها نشوند
_ اوه ایول رزن این همه وسایل مشنگی رو از کجا آوردی ؟
_ قربان خیلی زحمت کشیدیم تا اینا رو جمع آوری کردیم
_ فقط یک مشکلی هست امروز اون اداره لعنتی نباید متوجه عملیات ما بشه !
هلگا و رز بدون توجه به اطرافشان گوشی هایشان را با شدت درون گوششان فشردند تا مطمئن شوند که تمام کلمات را به درستی میشنوند
صدای رزن شنیده شد :
_ قربان خیلتون راحت باشه اون اداره با من ! ما خودمون براشون یک نامه دروغین فرستادیم تازه براشون تله هم گذاشتیم !!! تا اونا به خودشون بیایند کار ما تموم شده !!!
در اون لحظه هلگا و رز
صدای وزیر از درون گوشی شنیده شد :
_ ازت داره خوشم میاد رزن برو ببینم چی کار میکنی !
هلگا و رز بیشتر از آن نمیتونستند صبر کنند هر دو گوشی هایشان را به سرعت درآوردند و با حیرت آمیخته به وحشت به هم نگاه کردن !
رز : هلگا حالا چی کار کنیم ؟
هلگا : هیچی باید هر چی سریعتر برگردیم اداره و موضوع رو به بلیز بگیم !
هلگا و رز خواستند از رو صندلی بلند شن که در همون لحظه یک ساحره که از اونجا رد شد و یکدفعه پاش به سیم نامرئی گوش گسترش پذیر گیر کرد و باعث شد که محکم زمین بخورد .
ناگهان غوغایی در سالن به پا شد و همه ملت دور آن ساحره که زمین خورده بود و هلگا و رز که در آن لحظه کاملا گیج و غافل گیر شده بودند حلقه زدند .
همه ملت میخواستند ببینند در آنجا چه اتفاقی افتاده و در اون لحظه فقط با حیرت شاهد دست و پا زدن آن ساحره برای رهایی از سیمها بودند .
ناگهان در اون همه شلوغی چشم هلگا به دستگیره در دفتر وزیر افتاد که داشت میچرخید و در اون لحظه این بدترین چیز بود .....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

بليز هم لبخندي زد و خواست باز يه چيزي بگه كه یک موشک دیگه وارد شد و موشک بدون هیچ حرکتی دم در موند, بلیز از پشت میزش بلند شد و به آرامی به طرف موشک رفت تا خواست موشک رو برداره, موشکه منفجر شد و یک بوی عطری توی فضای اتاق پیچید. و نامه موشک به سمت دستان بلیز آرام پرواز کرد و مثل یک پر بر روی دستان بلیز فرود آمد. بلیز با حالت خوشحالی و احساس سرزندگی و شادمانی خاصی داشت, نامه موشک رو باز کرد و با متانت خاصی خوند و دید که نامه از طرف رزه.
سلام بلیز عزیز خواستم بدین وسیله از اینکه اومدی دنبالم ازت تشکر کنم.(نکته برره ای: پاچه خواری رئیس واجبه)
کسی دیگه ای جز بلیز تو اتاق نبود. که یهو یک صدایی تو اتاق پیچید:
ها من بیدم بلیز وجدانت خواستم وگویم که باید از رز عوض این کارش تقدیر کنی.
بلیز که خودش هم تو این فکر بود گفت: عجب وجدانمم با من موافقه.
************
در راه رو وزارتخونه
************
هلگا و رز روی صندلی روبری اتاق وزیر نشسته بودند و افراد زیادی از کنار آنها به این سو و آنسو می رفتند, بدون اینکه حتی کسی به اونا توجه خاصی کنند, هیچ توجهی به اونا بکنن رد می شدند. هلگا و رز اتاق وزیر رو زیر نظر گرفته بودند. که از آن طرف رزن با یک پاتیلی در دست وارد اتاق وزیر شد.
هلگا:دیدی اون لوسی...نه رزن بود که با اون پاتیل رفت اتاق وزیر من فکر می کنم که اون پاتیل پر از................
سلام بلیز عزیز خواستم بدین وسیله از اینکه اومدی دنبالم ازت تشکر کنم.(نکته برره ای: پاچه خواری رئیس واجبه)
کسی دیگه ای جز بلیز تو اتاق نبود. که یهو یک صدایی تو اتاق پیچید:
ها من بیدم بلیز وجدانت خواستم وگویم که باید از رز عوض این کارش تقدیر کنی.
بلیز که خودش هم تو این فکر بود گفت: عجب وجدانمم با من موافقه.
************
در راه رو وزارتخونه
************
هلگا و رز روی صندلی روبری اتاق وزیر نشسته بودند و افراد زیادی از کنار آنها به این سو و آنسو می رفتند, بدون اینکه حتی کسی به اونا توجه خاصی کنند, هیچ توجهی به اونا بکنن رد می شدند. هلگا و رز اتاق وزیر رو زیر نظر گرفته بودند. که از آن طرف رزن با یک پاتیلی در دست وارد اتاق وزیر شد.
هلگا:دیدی اون لوسی...نه رزن بود که با اون پاتیل رفت اتاق وزیر من فکر می کنم که اون پاتیل پر از................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
جزئیات کاربر

موشك خيلي با آرامش، روي زمين فرود اومد...بليز كه دهنش هنوز باز مونده بود، زيرچشمي يه نگاهي به موشك انداخت، بعد دهنش رو بست و با هيجان خاصي رفت طرف موشكه...! موشك رو برداشت و باز كرد و شروع كرد به خوندن...بعد از چند ثانيه، چشاش برقي از هيجان زدند، و برگشت طرف بقيهي اعضا...
بيل گفت:هوم...راجع به وزيره...؟
بلز سرش رو با خوشحالي تكون داد و گفت:نه...! بالاخره يه ماموريت جدي بهمون رسيد...! البته اينم شايد سركاري باشه ها...ولي خب...بهتر از اينه كه بيكار بمونيم..شانس آورديم كه ريجيد تو مسافرته ها..! وگرنه حالا از دو طرف تحت فشار بوديم..!
آرتيكوس با بيقراري گفت: باشه بابا...! سخنراني نكن...! بگو ماموريت چيه...؟!
بليز كه از اين حرف اون خيلي ناراحت شده بود و بهش برخورده بود، با خشانت به چشاي اون خيره شد...! اونم زود سرش رو انداخت پايين و شروع كرد به ور رفتن با انگشتاش...!
بليز با حالتي بياحساس گفت: توي يكي از كوچهها تو جنوب لندن، تو يه دونه از اون هتل بزرگا، يه كپسول آتيشنشونه جادو شده، و به هركي از جلوش رد ميشه،آب ميپاشه...! بايد زود عمل كنيم، چون ممكنه هرلحظه تعميركارا يا پليس سر برسه...
جاستين با احتياط گفت:خب كي ميره...؟
بليز اخم كرد و گفت:نگو كي ميره...! بگو كيا ميرن...!
و با لبخندي شيطاني، چشاش رو آرتيكوس ثابت موند...! آرتيكوس هم كه نگاه اون رو رو خودش حس ميكرد، با سقف چشم دوخت و شروع كرد به سوت زدن...!
بليز با لحني ملايم:خب...آرتيكوس جان...! حاضري...؟!
آرتيكوس كه وانمود ميكرد توي جريان نيست، از جا پريو و گفت:چي...؟
بليز شونههاش رو بالا انداخت و با لحني شيطنتآميز گفت: ميخواستي بيشتر مراقب رفتارت باشي...!
و بعد، بدون اينكه به اون اجازهي صحبت بده، در برابر چشمان خشنش، رو به بيل كرد و گفت:تو هم با اون برو...!
بيل با عصبانيت فرياد زد:چرا من...؟!
بليز گفت:گفتم كه...! من رئيسم....! هيچ سرپيچي هم پذيرفته نيست...زود باشين...بايد عجله كنين...!
اون دوتا خواستند باز به مخالفت بپردازند، ولي بليز رفت و پشت ميزش نشست و مشغول جابهجا كردن پروندهها شد...!
اون دو تا هم كه چارهاي نداشتند، زيرلب خداحافظي كردند و باچهرهاي اخمو از دفتر خارج شدند...! بليز هم لبخندي زد و خواست باز يه چيزي بگه كه....................................................................
بيل گفت:هوم...راجع به وزيره...؟
بلز سرش رو با خوشحالي تكون داد و گفت:نه...! بالاخره يه ماموريت جدي بهمون رسيد...! البته اينم شايد سركاري باشه ها...ولي خب...بهتر از اينه كه بيكار بمونيم..شانس آورديم كه ريجيد تو مسافرته ها..! وگرنه حالا از دو طرف تحت فشار بوديم..!
آرتيكوس با بيقراري گفت: باشه بابا...! سخنراني نكن...! بگو ماموريت چيه...؟!
بليز كه از اين حرف اون خيلي ناراحت شده بود و بهش برخورده بود، با خشانت به چشاي اون خيره شد...! اونم زود سرش رو انداخت پايين و شروع كرد به ور رفتن با انگشتاش...!
بليز با حالتي بياحساس گفت: توي يكي از كوچهها تو جنوب لندن، تو يه دونه از اون هتل بزرگا، يه كپسول آتيشنشونه جادو شده، و به هركي از جلوش رد ميشه،آب ميپاشه...! بايد زود عمل كنيم، چون ممكنه هرلحظه تعميركارا يا پليس سر برسه...
جاستين با احتياط گفت:خب كي ميره...؟
بليز اخم كرد و گفت:نگو كي ميره...! بگو كيا ميرن...!
و با لبخندي شيطاني، چشاش رو آرتيكوس ثابت موند...! آرتيكوس هم كه نگاه اون رو رو خودش حس ميكرد، با سقف چشم دوخت و شروع كرد به سوت زدن...!
بليز با لحني ملايم:خب...آرتيكوس جان...! حاضري...؟!
آرتيكوس كه وانمود ميكرد توي جريان نيست، از جا پريو و گفت:چي...؟
بليز شونههاش رو بالا انداخت و با لحني شيطنتآميز گفت: ميخواستي بيشتر مراقب رفتارت باشي...!
و بعد، بدون اينكه به اون اجازهي صحبت بده، در برابر چشمان خشنش، رو به بيل كرد و گفت:تو هم با اون برو...!
بيل با عصبانيت فرياد زد:چرا من...؟!
بليز گفت:گفتم كه...! من رئيسم....! هيچ سرپيچي هم پذيرفته نيست...زود باشين...بايد عجله كنين...!
اون دوتا خواستند باز به مخالفت بپردازند، ولي بليز رفت و پشت ميزش نشست و مشغول جابهجا كردن پروندهها شد...!
اون دو تا هم كه چارهاي نداشتند، زيرلب خداحافظي كردند و باچهرهاي اخمو از دفتر خارج شدند...! بليز هم لبخندي زد و خواست باز يه چيزي بگه كه....................................................................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

بلیز با خوشحالی فریاد زد : ولی ما نباید نا امید بشیم !
همگی با تعجب به بلیز نگاه کردند که ناگهان از این رو به اون رو شده بود !
هلگا در حالی که به جاستین نگاه میکرد آروم زیر لب گفت : اینم که مثل اینکه باز قاطی کرده
با این حرف همگی آروم زدن زیر خنده . بلیز که به شدت عصبانی شده بود سعی کرد خشانتش رو بیرون نریزد به همین دلیل با صدای بسیار ملایمی گفت : خیلی متشکرم هلگا جان !
هلگا : نه خواهش میکنم ! کاری نکردم که !
بلیز چند لحظه به هلگا نگاه کرد و سپس گفت : خب من یک نظری دارم !!
همگی با تعجب به هم نگاه کردند آرتیکوس گفت : خب چه نظری !
بلیز با خوشحالی از کنار میزش رد شد و شروع به قدم زدن کرد سپس گفت : ما باید با اسکریم جیور مبارزه کنیم
همگی با تعجب به هم نگاه کردند
بلیز که از قیافه های حیرت زده آنها خنده اش گرفته بود گفت : چرا اینجوری نگاه میکنید ؟
رز گفت : آخه ما چطور میتونیم با وزیر سحر و جادو مبارزه کنیم ؟
بلیز که انگار انتظار همین سوال را میکشید بلافاصله سینه اش را جلو داد و گفت : بسیار ساده ! ببینین ما باید به طور مخفیانه تمام حرکات اسکریم جیور و اون رزن رو زیر نظر داشته باشیم !
همگی دوباره به هم نگاه کردند اما بلیز این بار توانست در نگاه هایشان هیجان خاصی را تشخیص بدهد .
بلیز : همه موافقین
لحظه ای سکوت برقرار شد سپس همه با سر موافقت خودشون رو اعلام کردند .
بلیز ادامه داد : پس برای امروز فکر میکنم بهتره هلگا و رز این کار رو انجام بدن !
هلگا با عصبانیت گفت : چرا هر کار سختی هست به عهده ما میندازی ! این همه مرد اینجا ایستادن !
بلیز گفت : خب طبیعیه اول اینکه شما ها دخترید و کلا بقیه کمتر به شما شک میکنن دوم اینکه من رئیسم و هر چی بگم همونه
لحظه ای سکوت برقرار شد و در این مدت رز و هلگا فقط به بلیز چشم غره رفتند
سر انجام رز سکوت را شکست و گفت : بله دیگه حرف منطق جواب نداره !
هلگا : پس ما بریم سرماموریتمون دیگه ؟
بلیز که مشخص بود هنوز اون مزه پرونیه هلگا رو یادش نرفته بود با خوشحالی گفت : بله
هلگا و رز در رو باز کردند و از آن جا خارج شدند . بلیز برگشت و به بقیه اعضا نگاهی انداخت که داشتن با تحسین به بلیز نگاه میکردند
.
بلیز گفت : و اما شما ........
بلیز خواست ماموریت دیگری برای آنها تعیین کند اما در همون لحظه در باز شد و موشک دیگری وارد شد و بلیز رو از ادامه حرفش باز داشت .........
همگی با تعجب به بلیز نگاه کردند که ناگهان از این رو به اون رو شده بود !
هلگا در حالی که به جاستین نگاه میکرد آروم زیر لب گفت : اینم که مثل اینکه باز قاطی کرده
با این حرف همگی آروم زدن زیر خنده . بلیز که به شدت عصبانی شده بود سعی کرد خشانتش رو بیرون نریزد به همین دلیل با صدای بسیار ملایمی گفت : خیلی متشکرم هلگا جان !
هلگا : نه خواهش میکنم ! کاری نکردم که !
بلیز چند لحظه به هلگا نگاه کرد و سپس گفت : خب من یک نظری دارم !!
همگی با تعجب به هم نگاه کردند آرتیکوس گفت : خب چه نظری !
بلیز با خوشحالی از کنار میزش رد شد و شروع به قدم زدن کرد سپس گفت : ما باید با اسکریم جیور مبارزه کنیم
همگی با تعجب به هم نگاه کردند
بلیز که از قیافه های حیرت زده آنها خنده اش گرفته بود گفت : چرا اینجوری نگاه میکنید ؟
رز گفت : آخه ما چطور میتونیم با وزیر سحر و جادو مبارزه کنیم ؟
بلیز که انگار انتظار همین سوال را میکشید بلافاصله سینه اش را جلو داد و گفت : بسیار ساده ! ببینین ما باید به طور مخفیانه تمام حرکات اسکریم جیور و اون رزن رو زیر نظر داشته باشیم !
همگی دوباره به هم نگاه کردند اما بلیز این بار توانست در نگاه هایشان هیجان خاصی را تشخیص بدهد .
بلیز : همه موافقین
لحظه ای سکوت برقرار شد سپس همه با سر موافقت خودشون رو اعلام کردند .
بلیز ادامه داد : پس برای امروز فکر میکنم بهتره هلگا و رز این کار رو انجام بدن !
هلگا با عصبانیت گفت : چرا هر کار سختی هست به عهده ما میندازی ! این همه مرد اینجا ایستادن !
بلیز گفت : خب طبیعیه اول اینکه شما ها دخترید و کلا بقیه کمتر به شما شک میکنن دوم اینکه من رئیسم و هر چی بگم همونه
لحظه ای سکوت برقرار شد و در این مدت رز و هلگا فقط به بلیز چشم غره رفتند
سر انجام رز سکوت را شکست و گفت : بله دیگه حرف منطق جواب نداره !
هلگا : پس ما بریم سرماموریتمون دیگه ؟
بلیز که مشخص بود هنوز اون مزه پرونیه هلگا رو یادش نرفته بود با خوشحالی گفت : بله
هلگا و رز در رو باز کردند و از آن جا خارج شدند . بلیز برگشت و به بقیه اعضا نگاهی انداخت که داشتن با تحسین به بلیز نگاه میکردند
.
بلیز گفت : و اما شما ........
بلیز خواست ماموریت دیگری برای آنها تعیین کند اما در همون لحظه در باز شد و موشک دیگری وارد شد و بلیز رو از ادامه حرفش باز داشت .........
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

هلگا نميتونست خودش رو كنترل كنه...! داشت رفتهرفته سرختر ميشد، و يواشيواش داشت از گوشاش دود ميومد بيرون...! ولي توجه جاستين به چيز ديگهاي جلب شده بود...اون در حالي كه چشاش از هيجان برق ميزد، و چهرهي به شدت متفكرانهاي به خودش گرفته بود، به يه نقطهي نامعلوم خيره شده بود...! آرتيكوس هم كه گويي متوجه جو خشن نشده بود، يه صندلي آورد كنار جاستين و گفت:بشين جاستين...يهو خسته ميشي...!
جاستين هم بدون اينكه چشم از اون نقطه برداره، خودش رو ول كرد تا روي صندلي فرود بياد...ولي در كمال وحشت متوجه شد يهو زيرش خالي شد...!
تالاپ...!
محكم افتاد زمين و هرچي تمركز كرد بود ريخت به هم...! يهو صورتش قرمز آلبالويي شد، و در حالي كه از شدت خشم داشت ميلرزيد، برگشت تا حساب آرتيكوس رو بذاره كف دستش...!
ديگه كل دفتر از خنده منفجر شد...با وجود اينكه همه از كاراي رافس خيلي خيلي خشمگين شده بودند، داشتند با شدت زيادي به كار آرتيكوس ميخنديدند...!حتي بلز هم سرش رو انداخته بود پايين و از شدت خنده سرخ شده بود( چه قدر همه سرخ ميشن...!) و داشت به شدت تكون ميخورد...!آرتيكوس اونقدر شديد ميخنديد كه نتونست خودش رو كنترل كنه، صندلي رو كه كشيده بود عقب ول كرد و از عقب افتاد رو زمين و شروع كرد به چرخيدن...!
جاستين كه يه لحظهي خيلي متعجب شده بود، چشاش از تعجب گرد شد، بعد بلند شد و چوبدستيش رو درآورد و گرفت طرف آرتيكوس...!
ولي با طلسم اكپليارموس به موقع بليز، كه پي به موضوع برده بود، چوبدستي از دستيش رفت، و وقتي ميخواست بپره رو آرتيكوس، با طلسم پترفيكوس رز تو جا خشكش زد...!
بليز كه نهايت تلاشش رو ميكرد كه جلوي خندهش رو بگيره، يه قيافهي جدي به خودش گرفت كه اصلا جديتي توش نبود، بعد با اخمي ساختگي رو به آرتيكوس كه داشت قهقهه ميزد، كرد و با صدايي كه در اثر تلاش زيادش، تنش داشت بالا و پايين ميشد، گفت:اين چه كاري بود...! بعد وانمود كرد برگشته داره با كاغذاش ور ميره و شروع كرد به خنديدن...!
تا دقايقي اين خندهها ادامه داشتند...تا وقتي كه در نهايت وقي خندهي ملت تموم شد و خشم جاستين فروكش كرد،باز همون جو قبلي در فضا حاكم شد...
تا اينكه بليز با خوشحالي فرياد زد:......................................................................
جاستين هم بدون اينكه چشم از اون نقطه برداره، خودش رو ول كرد تا روي صندلي فرود بياد...ولي در كمال وحشت متوجه شد يهو زيرش خالي شد...!
تالاپ...!
محكم افتاد زمين و هرچي تمركز كرد بود ريخت به هم...! يهو صورتش قرمز آلبالويي شد، و در حالي كه از شدت خشم داشت ميلرزيد، برگشت تا حساب آرتيكوس رو بذاره كف دستش...!
ديگه كل دفتر از خنده منفجر شد...با وجود اينكه همه از كاراي رافس خيلي خيلي خشمگين شده بودند، داشتند با شدت زيادي به كار آرتيكوس ميخنديدند...!حتي بلز هم سرش رو انداخته بود پايين و از شدت خنده سرخ شده بود( چه قدر همه سرخ ميشن...!) و داشت به شدت تكون ميخورد...!آرتيكوس اونقدر شديد ميخنديد كه نتونست خودش رو كنترل كنه، صندلي رو كه كشيده بود عقب ول كرد و از عقب افتاد رو زمين و شروع كرد به چرخيدن...!
جاستين كه يه لحظهي خيلي متعجب شده بود، چشاش از تعجب گرد شد، بعد بلند شد و چوبدستيش رو درآورد و گرفت طرف آرتيكوس...!
ولي با طلسم اكپليارموس به موقع بليز، كه پي به موضوع برده بود، چوبدستي از دستيش رفت، و وقتي ميخواست بپره رو آرتيكوس، با طلسم پترفيكوس رز تو جا خشكش زد...!
بليز كه نهايت تلاشش رو ميكرد كه جلوي خندهش رو بگيره، يه قيافهي جدي به خودش گرفت كه اصلا جديتي توش نبود، بعد با اخمي ساختگي رو به آرتيكوس كه داشت قهقهه ميزد، كرد و با صدايي كه در اثر تلاش زيادش، تنش داشت بالا و پايين ميشد، گفت:اين چه كاري بود...! بعد وانمود كرد برگشته داره با كاغذاش ور ميره و شروع كرد به خنديدن...!
تا دقايقي اين خندهها ادامه داشتند...تا وقتي كه در نهايت وقي خندهي ملت تموم شد و خشم جاستين فروكش كرد،باز همون جو قبلي در فضا حاكم شد...
تا اينكه بليز با خوشحالي فرياد زد:......................................................................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

از بليز زابيني به خاطر نقد و خلاصه داستانش ممنونيم
بهتره پستها نقد بشه تا آدم علت پاک شدنشو بدونه باز ممنون و حالا ادامه داستان
___________________________________
موشك رو باز كرد و با صداي بلند خوند:
از ل.م
به اداره سوءاستفاده از اشياء مشنگي
با سلام و احترام به اطلاع مي رساند رزن مالفوي ثروت زيادي را از راه اشياء ماگلي به دست آورده و همچنين واريزي به حساب جناب وزيرنيز توسط رزن مالفوي زياد است. من فکر مي کنم اين وظيفه شماست تا پيگيري کنيد. جلوي اين افراد را بگيريد.
با اداي احترامات فراوان
ل.م
همه اعضاء با تعجب به هم نگاه مي کردند. بليز که داشت يه فکرايي مي کرد رو به بقيه گفت:
حالا همه چيز مشخص شد. پس رزن به وزير پول ميده. حالا بايد يک کاري کنيم تا جلوي اينا رو بگيريم. اين دوتا دارن از خود ماگلها هم سوء استفاده مي کنن.
هلگا که از همه عصباني تر به نظر مي رسيد گفت:
اونا حتي حافظه ما رو هم اصلاح کردن. بايد يک کاري کنيم تا اين وزير خائن از وزارت برکنار کنيم.
همه در فکر فرو رفته بودند و نمي دانستند با چنين قدرتي چي کار کنند که...................
دوست عزیز
از تکرار رول های این چنینی خودداری فرمایید در غیر این صورت مجبور به پاک کردن پست شما در انجمن های مربوط به خود خواهم شد.
طبق قوانین جدید ایفای نقش رول های شما در سطح مورد نظر نبوده پس برای پیشرفت آنها کوشش به عمل آورید
سیریوس
بهتره پستها نقد بشه تا آدم علت پاک شدنشو بدونه باز ممنون و حالا ادامه داستان
___________________________________
موشك رو باز كرد و با صداي بلند خوند:
از ل.م
به اداره سوءاستفاده از اشياء مشنگي
با سلام و احترام به اطلاع مي رساند رزن مالفوي ثروت زيادي را از راه اشياء ماگلي به دست آورده و همچنين واريزي به حساب جناب وزيرنيز توسط رزن مالفوي زياد است. من فکر مي کنم اين وظيفه شماست تا پيگيري کنيد. جلوي اين افراد را بگيريد.
با اداي احترامات فراوان
ل.م
همه اعضاء با تعجب به هم نگاه مي کردند. بليز که داشت يه فکرايي مي کرد رو به بقيه گفت:
حالا همه چيز مشخص شد. پس رزن به وزير پول ميده. حالا بايد يک کاري کنيم تا جلوي اينا رو بگيريم. اين دوتا دارن از خود ماگلها هم سوء استفاده مي کنن.
هلگا که از همه عصباني تر به نظر مي رسيد گفت:
اونا حتي حافظه ما رو هم اصلاح کردن. بايد يک کاري کنيم تا اين وزير خائن از وزارت برکنار کنيم.
همه در فکر فرو رفته بودند و نمي دانستند با چنين قدرتي چي کار کنند که...................
دوست عزیز
از تکرار رول های این چنینی خودداری فرمایید در غیر این صورت مجبور به پاک کردن پست شما در انجمن های مربوط به خود خواهم شد.
طبق قوانین جدید ایفای نقش رول های شما در سطح مورد نظر نبوده پس برای پیشرفت آنها کوشش به عمل آورید
سیریوس
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/1 19:26:21
من برگشتم
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

خب بعد این همه مدت به نظرم رسید که بهتره پستهای همه شما رو یک نقدی بکنم :
بیل ویزلی : خب البته بیل عزیز یک نمایشنامه بیشتر ننوشتند و چون سومین نمایشنامه بودند و رول خاصی نبود . به نظر من رول زیبا و بی اشکالی بودش و همه چی به جا به کار رفته بود .
پنه لوپه : ایشون هم شرایط بیل رو دارن و فقط یکبار توی این تاپیک برای عضویت رول نوشتن . و رول ایشون یک خوبی هایی داشت و یک بدی هایی خب اول اجازه بدید من خوبی ها رو بگم : خوبی های رول ایشون این بود که دیالوگهای جالب و سرگرم کننده ای بکار بردند اما رول ایشون یک بدی که داشت این بود که تقریبا همش دیالوگ بود و فضا سازی تقریبا اصلا نداشت و به همین علت مشکلاتی را برای شخص خواننده ایجاد میکرد .
رز لرز : ایشون نیز تقریبا همان مشکل پنه لوپه را داشتند . ببینین دیالوگ در رول خوبه ولی به شرط اینکه بجا و مناسب بکار بره . شما باید توی نوشتتون از فضا سازی استفاده کنید چون که فضا سازی باعث میشه که خواننده هنگام خوندن نوشتتون هم زمان تصویری از آنچه که شما نوشتید در ذهنش به وجود بیاد همچنین باعث میشه که خواننده منظور شما رو بهتر درک کند .
نارسیسا : خب شما که دیگه استاد ما هستی ! رول شما خیلی قشنگ بود فقط تنها اشکالی که توش دیدم به نظرم اومد که اصلا تو رولتون از طنز استفاده نکرده بودید
منظورم اینه که خب این تاپیک چون بیشتر طنزه بود و همه هم تقریبا طنز نوشته بودند . رول شما یکم هم خونی نداشت چون خود من موقع خوندن رولتون احساس میکردم که فضا یکذره عوض شده . ولی بدون در نظر گرفتن این مسئله باید بگم که هم فضا سازی رو بخوبی در رولتون به وجود آورده بودید و هم اینکه از دیالوگها در جاهای مناسب استفاده کرده بودید .
آلبوس دامبلدور : خب رول شما هم قشنگ بود و من نتونستم اشکال خاصی از توش در بیارم . رو مجموع رول خوبی بود .
پیتر پتی گرو : رول شما هم خوب بود . هم به موقع از فضا سازی استفاده کردید . و هم دیالوگهای جالب . نکته مثبت شما در این رول این بود که یک شخصیت جدید و جالب را وارد داستان کردید و این هم باعث شد که برای اعضا یک رقیب به وجود بیاد و هم اینکه نمایشنامه ها رو دارای هدف و تا حدی جدی و البته جالب کنه !
ققنوس : رول شما هم خیلی جالب بود
جاستین : رول شما هم جالب بود . با اینکه فضا سازی خیلی زیاد نبود ولی برای یک تاپیک طنز کافی بود دیالوگ هاتون هم جالب بود . دو تا نکته را لازم میبینم که بهتون تذکر بدم . اول اینکه همان طور که خودتون هم گفتین نمایشنامتون خیلی بلند و ممکنه هر کسی وقت نکنه که همه این نمایشنامه ها رو بخونه و دوم اینکه سعی کنین که وقتی یک موضوعی رو خلق میکنین کاری کنین که ادامش رو بقیه بنویسن . یعنی در حقیقت سعی کنین که یک کاری کنین که بقیه با توجه به موضوعی که شما آن را نوشتید رول شما رو ادامه بدن نه اینکه همه را خودتون شروع کنین بعدش تموم کنید
هلگا : شما هم باز اشکال خاصی ندیدم هم فضا سازیتون خوبه و هم اینکه دیالوگهای خوبی بکار میبرید فقط سعی کنید که یکم رولهاتون رو کوتاه تر کنید ( توجه این قانون جدیدا توسط ناظرین وضع شده )
آرتیکوس : شما هم خوب مینویسید ولی بعضی موقع ها کیفیت کارتون کمی پایین میاد مثلا این رول آخرتون اصلا فضا سازی نداشت که بهتر بود کمی هم از فضا سازی استفاده میکردین ولی نمایشنامه قبلیتون از نظر فضا سازی بهتر بود
رزن مالفوی : شما هم نمایشنامه هاتون خوبه ولی یکذره باید از فضا سازی استفاده کنید تا نمایشنامتون قوی تر شه . و یکم در جمله بندی هم باز باید دقت کنید . ولی در عوض خوبی که رولهای شما داره اینه که همگی کوتاه هستند مطابق قانون جدید و موضوع نمایشنامه بعدی رو هم بخوبی مشخص میکنید
رونان
: نمایشنامه شما هم خیلی قشنگه هم از فضا سازی خوبی استفاده کرده بودید هم دیالوگ های به جا و مناسب و هم موضوع های جالبی را وسط کشیدید و هم اینکه رولهاتون به نسبت کوتاه و دارای اندازه مناسبی میباشند و به جرات میتونم بگم که رولهای شما از بهترین رولهای این تاپیک بوده تا به اینجا
توجه این اشکالاتی که گفتم بیشتر جنبه کلی داشتند و بهتره همتون به این نکات دقت کنید . من دیگه وارد جزئیات نشدم در مورد نمایشنامه های منم که خودتون باید قضاوت کنید .
--------------------
خب حالا لازم میبینم یکبار یک خلاصه ای هم از موضوع تاپیک و نمایشنامه های آن بنویسم تا کسانی که میخوان نمایشنامه بنویسن دچار مشکل نشن
------
اسکریم جیور بلیز زابینی رو برای عضویت در اداره سوء استفاده از اشیا مشنگی به دفترش دعوت کرد و سپس بعد از مذاکراتی قرار شد که بلیز رئیس این بخش بشه و اسکریم جیور هم محل کار رو به بلیز نشون داد و گفت که به زودی عده ای برای ثبت نام میان .
خلاصه آن روز عده ای برای ثبت تنام آمدند که در نتیجه همشون هم قبول شدند و اعضای اداره عبارتند از : بلیز ( رئیس ) . هلگا ( معاون ) و بیل و پنه لوپه و آرتیکوس و جاستین و رز نیز از عضوهای دیگر هستند .
بعد به عنوان اولین ماموریت دوتا موشک وارد اتاق میشن که در یکی شون جریان تابلویی رو نوشته بود که در یک خانه مشنگی حرف میزد و دومی اینکه یک پسر مشنگ تخم اژدهایی را پیدا کرده بود و آنها نیز برای این که به این دوتا کار رسیدگی کنند به دو گروه تقسیم شدند و ادامه داستان توی موضوع کنونی داستان تاثیر نداره
مدتی بعد دوباره موشک دیگری وارد میشه و میگه که توی یک مغازه کیف و کفش ها جان گرفتند و به جون فروشندگان افتادند . با شنیدن این خبر اعضا راه می افتند و در محل حاضر میشن اما در کمال تعجب از پس این وسایل نمیتونند بر بیایند تا اینکه شخصی به نام رجید وارد قضیه میشه و با مامورانش به این قضایا پایان میده و سپس میگه که شما ها بی عرضه هستید و عرضه هیچ کاری رو ندارید و از اولشم من باید این شغل رو میگرفتم و .....که در نتیجه باعث آزردگی اعضا میشود .
در وسط داستان اخطاری از طرف ناظرین دریافت میشود که ربطی به موضوع ندارد . و منم در این مورد توضیحی ندارم
اعضای اداره وارد اداره میشن و چقلی رجید رو به من میکنن
و منم در کمال خونسردی به آنها حق میدم تا اینکه نامه ای وارد میشه و بلیز نامه را میخوند و میگوید : ماشینی در وسط خیابون دارد میرقصد کی میره ؟ با این حرف همه فرار میکنن و فقط آرتیکوس باقی میماند و بلیز هم این مامورین را بر عهده آرتیکوس میگذارد
آرتیکوس غمگین به سمت محل حادثه راه می افتد تا ماشین را به حالت عادی برگردوند که میبیند رجید اینا اونجا اومدن و آرتیکوس نیز در یک اقدام خیره کننده بدون اینکه کسی متوجه بشود مامورین رجید را به جون هم می اندازد و با این کارش باعث خرابی نام رجید در وزارت میشود
بعدش آرتیکوس وارد اداره میشود و برای بلیز از دلاوری هاش تعریف میکند و بلیز هم اونو تحسین میکند و در همون لحظه رجید وارد میشود و یک خط نشون میشد و دوباره بیرون میرود . در ضمن در همین حین هلگا و دوستان در ماموریت به سر میبرن البته جاستین هم اونجا خوابیده بود . بعد هلگا و پنه لوپه و بقیه از ماموریت خسته و کوفته بر میگردن و میبینن که جاستین هنوز خوابیده و با موشک بعدی که توش نوشته بود که وسایل یک مغازه الکتریکی جون گرفتند همه جاستین رو از خواب بلند میکنند و اونو به ماموریت میفرستند و جاستین هم اونجا یک فس از وسایل برقی کتک میخوره بعدشم پلیس دنبالش میکنه که باعث میشه جاستین فرار کنه و در آخرم او خسته و کوفته به اداره میرسه و از حال میره
در اون بین موشکی دیگر وارد اتاق میشه بعد از کلی سر شکستن و اعصاب خورد شدن میتونن آن را بگیرند و توش رو بخونند
در آن نوشته بود که لوسیوس وسایل مشنگی را میگیرد و از آن سوء استفاده میکند
پس عده ای به سمت خونه مالفوی ها راه می افتند و در کمال تعجب هنگام حرف زدن با نارسیسا میفهمن که لوسیوس در آزکابانه پس نتیجه میگیرن که یک کسی از معجون مرکب پیچیده استفاده کرده اما در راه شخصی عین لوسیوس رو میبینند که وارد دفتر وزیر میشود
در دفتر وزیر
در آنجا رزن با کینگزلی در مورد رد و بدل شدن مواد گپی میزنند و ما به این مسئله پی میبریم که رزن برادر دو قلوی لوسیوسه
خلاصه همگی میرن تو اداره و موضوع رو به بلیز اطلاع میدن و در همون لحظه خود وزیر وارد میشه و با بلیز و بچه ها حرف میزنه و وقتی که میبینه که همه متوجه این موضوع شدن حافظه همه آنها را اصلاح میکند و داستان تمام میشود
بعد کمی خاله بازی میشه و این چیزا و خبرا و حرفهای روزانه تا اینکه موشکی وارد اتاق شد و همگی به کمک هم موشک را گرفتند
نامه یک نامه مشکوک از طرف وزیر بود بعد دوباره یک ذره خاله بازی شد و که در آخر قرار شد که بلیز همه بره دوباره رز رو به کارش برگردونه و هم اینکه به دفتر وزیر سر بزنه
در همون حین باز هم نامه ای از طرف رز داخل شد که در آن معذرت خواهی کرده بود و گفته بود که کاری برام پیش آمده و وقتی کارش تموم بشه حتما میاد
بعدش دوباره یک نامه دیگه اومد ( اه چقدر نامه میاد ) که اعضا رو به ماموریتی اعزام کرده بود به این ترتیب همه میرن غیر از هلگا که میمونه تا مواظب اداره باشه و در همون حال خوابش میبره
در همون موقعها بلیز از راه میرسه و میاد برای اینکه هلگا رو اذیت کنه مانند آدم کشا چوبدستیش رو روی شقیقه هلگا میذاره و هلگا رو از خواب بیدا میکنه هلگا با دیدن این صحنه جیغ میزنه و با صندلی از پشت میخوره زمین . بعد خاله بازیه تا.....هلگا میگه تو چی کار کردی ؟ و بلیز هم میگه تو دفتر وزیر کسی با من کاری نداشت و با رز هم صحبت کردم قرار شد بیاد . هلگا میگه چه مشکوک چرا کسی با تو کاری نداشت چون وقتی رفتی باز هم از این نامه ها اومد یکم دیگه در این مورد حرف میزنن تا اینکه بقیه اعضا میان و معلوم میشه نامه دومم سرکاری بوده!!!
بعد به اتفاق همه اعضا یک خاله بازیه مفصل در مورد این قضیه انجام میدن که در آخر نتیجه ای هم نداشت
بعد دوباره یکم دیگه هم خاله بازی میکنن که در نهایت به این نکته پی میبرن که رجید در آفریقای جنوبی هستش و به این نتیجه میرسن که اون هر کاری برای گرفتن شغل من میکنه . بعد بیل چون که اسکریم جیور حافظش رو اصلاح نکرده بود موضوع رزن رو وسط میکشه و با دیدن قیافه متعجب بقیه پی به موضوع میبره و موضوع رو به طور کامل برای همه تعریف میکنه و در آخر اینکه همه به این نتیجه میرسن که همه نامه ها از طرف اسکریم جیور بوده!!!
بعد همه از اینکه میبینن اسکریم جیور پشت قضیه هست افسرده و غمگین میشن و میفهمن که دیگه شانسی ندارن در همون لحظه رز میاد داخل و به گروه میپیونده و به همه میگه چون که بلیز گفته که با من شوخی کرده من از همین الان اومدم در همون لحظه نامه ای به سمت جاستین میاد جاستین نامه را رو هوا میقاپه و آن را با صدای بلند برای همه میخونه..........................
اینم یک خلاصه . موفق باشید
نفر بعدی لطفا نمایشنامه رونان رو ادامه بده
______________________________________
ایول بلیز .خوب کاری کردی که به غیر از نقد خلاصه تاپیک رو هم نوشتی
بیل ویزلی : خب البته بیل عزیز یک نمایشنامه بیشتر ننوشتند و چون سومین نمایشنامه بودند و رول خاصی نبود . به نظر من رول زیبا و بی اشکالی بودش و همه چی به جا به کار رفته بود .
پنه لوپه : ایشون هم شرایط بیل رو دارن و فقط یکبار توی این تاپیک برای عضویت رول نوشتن . و رول ایشون یک خوبی هایی داشت و یک بدی هایی خب اول اجازه بدید من خوبی ها رو بگم : خوبی های رول ایشون این بود که دیالوگهای جالب و سرگرم کننده ای بکار بردند اما رول ایشون یک بدی که داشت این بود که تقریبا همش دیالوگ بود و فضا سازی تقریبا اصلا نداشت و به همین علت مشکلاتی را برای شخص خواننده ایجاد میکرد .
رز لرز : ایشون نیز تقریبا همان مشکل پنه لوپه را داشتند . ببینین دیالوگ در رول خوبه ولی به شرط اینکه بجا و مناسب بکار بره . شما باید توی نوشتتون از فضا سازی استفاده کنید چون که فضا سازی باعث میشه که خواننده هنگام خوندن نوشتتون هم زمان تصویری از آنچه که شما نوشتید در ذهنش به وجود بیاد همچنین باعث میشه که خواننده منظور شما رو بهتر درک کند .
نارسیسا : خب شما که دیگه استاد ما هستی ! رول شما خیلی قشنگ بود فقط تنها اشکالی که توش دیدم به نظرم اومد که اصلا تو رولتون از طنز استفاده نکرده بودید
منظورم اینه که خب این تاپیک چون بیشتر طنزه بود و همه هم تقریبا طنز نوشته بودند . رول شما یکم هم خونی نداشت چون خود من موقع خوندن رولتون احساس میکردم که فضا یکذره عوض شده . ولی بدون در نظر گرفتن این مسئله باید بگم که هم فضا سازی رو بخوبی در رولتون به وجود آورده بودید و هم اینکه از دیالوگها در جاهای مناسب استفاده کرده بودید .آلبوس دامبلدور : خب رول شما هم قشنگ بود و من نتونستم اشکال خاصی از توش در بیارم . رو مجموع رول خوبی بود .
پیتر پتی گرو : رول شما هم خوب بود . هم به موقع از فضا سازی استفاده کردید . و هم دیالوگهای جالب . نکته مثبت شما در این رول این بود که یک شخصیت جدید و جالب را وارد داستان کردید و این هم باعث شد که برای اعضا یک رقیب به وجود بیاد و هم اینکه نمایشنامه ها رو دارای هدف و تا حدی جدی و البته جالب کنه !
ققنوس : رول شما هم خیلی جالب بود
جاستین : رول شما هم جالب بود . با اینکه فضا سازی خیلی زیاد نبود ولی برای یک تاپیک طنز کافی بود دیالوگ هاتون هم جالب بود . دو تا نکته را لازم میبینم که بهتون تذکر بدم . اول اینکه همان طور که خودتون هم گفتین نمایشنامتون خیلی بلند و ممکنه هر کسی وقت نکنه که همه این نمایشنامه ها رو بخونه و دوم اینکه سعی کنین که وقتی یک موضوعی رو خلق میکنین کاری کنین که ادامش رو بقیه بنویسن . یعنی در حقیقت سعی کنین که یک کاری کنین که بقیه با توجه به موضوعی که شما آن را نوشتید رول شما رو ادامه بدن نه اینکه همه را خودتون شروع کنین بعدش تموم کنید
هلگا : شما هم باز اشکال خاصی ندیدم هم فضا سازیتون خوبه و هم اینکه دیالوگهای خوبی بکار میبرید فقط سعی کنید که یکم رولهاتون رو کوتاه تر کنید ( توجه این قانون جدیدا توسط ناظرین وضع شده )
آرتیکوس : شما هم خوب مینویسید ولی بعضی موقع ها کیفیت کارتون کمی پایین میاد مثلا این رول آخرتون اصلا فضا سازی نداشت که بهتر بود کمی هم از فضا سازی استفاده میکردین ولی نمایشنامه قبلیتون از نظر فضا سازی بهتر بود
رزن مالفوی : شما هم نمایشنامه هاتون خوبه ولی یکذره باید از فضا سازی استفاده کنید تا نمایشنامتون قوی تر شه . و یکم در جمله بندی هم باز باید دقت کنید . ولی در عوض خوبی که رولهای شما داره اینه که همگی کوتاه هستند مطابق قانون جدید و موضوع نمایشنامه بعدی رو هم بخوبی مشخص میکنید
رونان
: نمایشنامه شما هم خیلی قشنگه هم از فضا سازی خوبی استفاده کرده بودید هم دیالوگ های به جا و مناسب و هم موضوع های جالبی را وسط کشیدید و هم اینکه رولهاتون به نسبت کوتاه و دارای اندازه مناسبی میباشند و به جرات میتونم بگم که رولهای شما از بهترین رولهای این تاپیک بوده تا به اینجا توجه این اشکالاتی که گفتم بیشتر جنبه کلی داشتند و بهتره همتون به این نکات دقت کنید . من دیگه وارد جزئیات نشدم در مورد نمایشنامه های منم که خودتون باید قضاوت کنید .
--------------------
خب حالا لازم میبینم یکبار یک خلاصه ای هم از موضوع تاپیک و نمایشنامه های آن بنویسم تا کسانی که میخوان نمایشنامه بنویسن دچار مشکل نشن
------
اسکریم جیور بلیز زابینی رو برای عضویت در اداره سوء استفاده از اشیا مشنگی به دفترش دعوت کرد و سپس بعد از مذاکراتی قرار شد که بلیز رئیس این بخش بشه و اسکریم جیور هم محل کار رو به بلیز نشون داد و گفت که به زودی عده ای برای ثبت نام میان .
خلاصه آن روز عده ای برای ثبت تنام آمدند که در نتیجه همشون هم قبول شدند و اعضای اداره عبارتند از : بلیز ( رئیس ) . هلگا ( معاون ) و بیل و پنه لوپه و آرتیکوس و جاستین و رز نیز از عضوهای دیگر هستند .
بعد به عنوان اولین ماموریت دوتا موشک وارد اتاق میشن که در یکی شون جریان تابلویی رو نوشته بود که در یک خانه مشنگی حرف میزد و دومی اینکه یک پسر مشنگ تخم اژدهایی را پیدا کرده بود و آنها نیز برای این که به این دوتا کار رسیدگی کنند به دو گروه تقسیم شدند و ادامه داستان توی موضوع کنونی داستان تاثیر نداره
مدتی بعد دوباره موشک دیگری وارد میشه و میگه که توی یک مغازه کیف و کفش ها جان گرفتند و به جون فروشندگان افتادند . با شنیدن این خبر اعضا راه می افتند و در محل حاضر میشن اما در کمال تعجب از پس این وسایل نمیتونند بر بیایند تا اینکه شخصی به نام رجید وارد قضیه میشه و با مامورانش به این قضایا پایان میده و سپس میگه که شما ها بی عرضه هستید و عرضه هیچ کاری رو ندارید و از اولشم من باید این شغل رو میگرفتم و .....که در نتیجه باعث آزردگی اعضا میشود .
در وسط داستان اخطاری از طرف ناظرین دریافت میشود که ربطی به موضوع ندارد . و منم در این مورد توضیحی ندارم
اعضای اداره وارد اداره میشن و چقلی رجید رو به من میکنن
و منم در کمال خونسردی به آنها حق میدم تا اینکه نامه ای وارد میشه و بلیز نامه را میخوند و میگوید : ماشینی در وسط خیابون دارد میرقصد کی میره ؟ با این حرف همه فرار میکنن و فقط آرتیکوس باقی میماند و بلیز هم این مامورین را بر عهده آرتیکوس میگذارد آرتیکوس غمگین به سمت محل حادثه راه می افتد تا ماشین را به حالت عادی برگردوند که میبیند رجید اینا اونجا اومدن و آرتیکوس نیز در یک اقدام خیره کننده بدون اینکه کسی متوجه بشود مامورین رجید را به جون هم می اندازد و با این کارش باعث خرابی نام رجید در وزارت میشود
بعدش آرتیکوس وارد اداره میشود و برای بلیز از دلاوری هاش تعریف میکند و بلیز هم اونو تحسین میکند و در همون لحظه رجید وارد میشود و یک خط نشون میشد و دوباره بیرون میرود . در ضمن در همین حین هلگا و دوستان در ماموریت به سر میبرن البته جاستین هم اونجا خوابیده بود . بعد هلگا و پنه لوپه و بقیه از ماموریت خسته و کوفته بر میگردن و میبینن که جاستین هنوز خوابیده و با موشک بعدی که توش نوشته بود که وسایل یک مغازه الکتریکی جون گرفتند همه جاستین رو از خواب بلند میکنند و اونو به ماموریت میفرستند و جاستین هم اونجا یک فس از وسایل برقی کتک میخوره بعدشم پلیس دنبالش میکنه که باعث میشه جاستین فرار کنه و در آخرم او خسته و کوفته به اداره میرسه و از حال میره
در اون بین موشکی دیگر وارد اتاق میشه بعد از کلی سر شکستن و اعصاب خورد شدن میتونن آن را بگیرند و توش رو بخونند
در آن نوشته بود که لوسیوس وسایل مشنگی را میگیرد و از آن سوء استفاده میکند
پس عده ای به سمت خونه مالفوی ها راه می افتند و در کمال تعجب هنگام حرف زدن با نارسیسا میفهمن که لوسیوس در آزکابانه پس نتیجه میگیرن که یک کسی از معجون مرکب پیچیده استفاده کرده اما در راه شخصی عین لوسیوس رو میبینند که وارد دفتر وزیر میشود
در دفتر وزیر
در آنجا رزن با کینگزلی در مورد رد و بدل شدن مواد گپی میزنند و ما به این مسئله پی میبریم که رزن برادر دو قلوی لوسیوسه
خلاصه همگی میرن تو اداره و موضوع رو به بلیز اطلاع میدن و در همون لحظه خود وزیر وارد میشه و با بلیز و بچه ها حرف میزنه و وقتی که میبینه که همه متوجه این موضوع شدن حافظه همه آنها را اصلاح میکند و داستان تمام میشود
بعد کمی خاله بازی میشه و این چیزا و خبرا و حرفهای روزانه تا اینکه موشکی وارد اتاق شد و همگی به کمک هم موشک را گرفتند
نامه یک نامه مشکوک از طرف وزیر بود بعد دوباره یک ذره خاله بازی شد و که در آخر قرار شد که بلیز همه بره دوباره رز رو به کارش برگردونه و هم اینکه به دفتر وزیر سر بزنه
در همون حین باز هم نامه ای از طرف رز داخل شد که در آن معذرت خواهی کرده بود و گفته بود که کاری برام پیش آمده و وقتی کارش تموم بشه حتما میاد
بعدش دوباره یک نامه دیگه اومد ( اه چقدر نامه میاد ) که اعضا رو به ماموریتی اعزام کرده بود به این ترتیب همه میرن غیر از هلگا که میمونه تا مواظب اداره باشه و در همون حال خوابش میبره
در همون موقعها بلیز از راه میرسه و میاد برای اینکه هلگا رو اذیت کنه مانند آدم کشا چوبدستیش رو روی شقیقه هلگا میذاره و هلگا رو از خواب بیدا میکنه هلگا با دیدن این صحنه جیغ میزنه و با صندلی از پشت میخوره زمین . بعد خاله بازیه تا.....هلگا میگه تو چی کار کردی ؟ و بلیز هم میگه تو دفتر وزیر کسی با من کاری نداشت و با رز هم صحبت کردم قرار شد بیاد . هلگا میگه چه مشکوک چرا کسی با تو کاری نداشت چون وقتی رفتی باز هم از این نامه ها اومد یکم دیگه در این مورد حرف میزنن تا اینکه بقیه اعضا میان و معلوم میشه نامه دومم سرکاری بوده!!!
بعد به اتفاق همه اعضا یک خاله بازیه مفصل در مورد این قضیه انجام میدن که در آخر نتیجه ای هم نداشت
بعد دوباره یکم دیگه هم خاله بازی میکنن که در نهایت به این نکته پی میبرن که رجید در آفریقای جنوبی هستش و به این نتیجه میرسن که اون هر کاری برای گرفتن شغل من میکنه . بعد بیل چون که اسکریم جیور حافظش رو اصلاح نکرده بود موضوع رزن رو وسط میکشه و با دیدن قیافه متعجب بقیه پی به موضوع میبره و موضوع رو به طور کامل برای همه تعریف میکنه و در آخر اینکه همه به این نتیجه میرسن که همه نامه ها از طرف اسکریم جیور بوده!!!
بعد همه از اینکه میبینن اسکریم جیور پشت قضیه هست افسرده و غمگین میشن و میفهمن که دیگه شانسی ندارن در همون لحظه رز میاد داخل و به گروه میپیونده و به همه میگه چون که بلیز گفته که با من شوخی کرده من از همین الان اومدم در همون لحظه نامه ای به سمت جاستین میاد جاستین نامه را رو هوا میقاپه و آن را با صدای بلند برای همه میخونه..........................
اینم یک خلاصه . موفق باشید
نفر بعدی لطفا نمایشنامه رونان رو ادامه بده

______________________________________
ایول بلیز .خوب کاری کردی که به غیر از نقد خلاصه تاپیک رو هم نوشتی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/10/29 20:05:05
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/10/29 20:45:05
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/10/29 21:36:54
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/10/30 10:56:43
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/10/29 20:45:05
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/10/29 21:36:54
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/10/30 10:56:43
جزئیات کاربر

همه در جا خشكشان زد...باور كردني نبود...!
بعد از سكوتي طولاني، آرتيكوس دستي به موهايش كشيد، و فرياد زد:درسته...! اون ميخواد با اين كارهاش، ما رو كه ميدونيم برادر دوقلوي لوسيوس مالفوي، يه دزده، از ميان برداره، تا بتونه راحتتر به كا_
بليز با خشم نيگاش كرد، و زيرلب گفت:با وجود اينكه اصلا از وزير خوشم نمياد، ولي شما بايد احـ_
هلگا با حيرت و شگفتي گفت:بليز...! تو به كسي كه داره با دزدا همكاري ميكنه، ميگي محترم...؟واي بليز...! تو ديگه چه جور آدمي هستي...!
بليز كه هول كرده بود، حالت متفكرانهاي به خودش گرفت، و زيرلب گفت:ولي فك كنم حق با شماها باشه...!
جاستين هم سرش رو به نشانهي تاييد تكون داد وگ فت:معلومه كه حق با اون دو تاست...منم موافقم...!
بليز روي ميز خود نشست، و سرش رو پايين انداخت، و زيرلب، با لحن غمگيني گفت:خب ديگه...پس اگه وزير هم براي ثروت، با ما مخالف باشه، پس ديگه كارمون تمومه...چون راه ديگهاي نداريم...!
و صورتش رو با دستاش پوشوند و ساكت موند...اعضاي اداره هم با تاسف و نگراني به هم نيگا كردند، و هر كدوم يه گوشهاي ولو شدند...!
هركسي تو فكر آيندهي خودش غرق بود، كه يهو در باز شد، و رز با خوشحالي و شادابي، لبخندزنان وارد شد، و با صداي بلند گفت:من اومدم...!!!
همهي ناه7ها به طرف اون برگشتند، و همه سرشون رو به نشانهي تاييد تكون دادند، و بعد باز هم به فكر فرورفتند...!
رز كه اصلا انتظار چنين رفتاري رو نداشت، به طرف هلگا رفت تا كنارش رو مبل بشينه، و گفت:چي شده همگي ماتم گرفتين...؟؟؟
هلگا با چشماني غمگين به رز نيگا كرد، و تمامي ماجرا رو به اون تعريف كرد...! بعد، در حالي كه قيافهش نشون ميداد كه به موضوعي پي برده، با تعجب به رز كه اوم حالا تو افكار خودش بود، نيگا كرد و با صداي بلند گفت:مگه قرار نبود فردا بياي...؟
رز كه خوشحال بود كه موضوعي پيش اومده كه رشتهي افكارش رو پاره كرده، با شور و شوق گفت:ميخواستم فردا بيام...ولي وقتي بليز اومد و گفت شوخي كرده، منم روحيه گرفتم و از الآن اومدم...!
هلگا هم پرسيد:راستي...نگفتي چه مشكلي پيش اومده بود واست...؟
رز هم زيرلب گفت:مهم نيست...بعا ميگم واست...فعلا وقتش نيست...!
و در همون لحظه، يه موشك ديگه اومد تو بغل جاستين فرود اومد، و جاستين كه نميتونست حدس بزنه جريان جديه يا باز سركاريه، موشك رو باز كرد و با صداي بلند خوند:..................................................................
بعد از سكوتي طولاني، آرتيكوس دستي به موهايش كشيد، و فرياد زد:درسته...! اون ميخواد با اين كارهاش، ما رو كه ميدونيم برادر دوقلوي لوسيوس مالفوي، يه دزده، از ميان برداره، تا بتونه راحتتر به كا_
بليز با خشم نيگاش كرد، و زيرلب گفت:با وجود اينكه اصلا از وزير خوشم نمياد، ولي شما بايد احـ_
هلگا با حيرت و شگفتي گفت:بليز...! تو به كسي كه داره با دزدا همكاري ميكنه، ميگي محترم...؟واي بليز...! تو ديگه چه جور آدمي هستي...!
بليز كه هول كرده بود، حالت متفكرانهاي به خودش گرفت، و زيرلب گفت:ولي فك كنم حق با شماها باشه...!
جاستين هم سرش رو به نشانهي تاييد تكون داد وگ فت:معلومه كه حق با اون دو تاست...منم موافقم...!
بليز روي ميز خود نشست، و سرش رو پايين انداخت، و زيرلب، با لحن غمگيني گفت:خب ديگه...پس اگه وزير هم براي ثروت، با ما مخالف باشه، پس ديگه كارمون تمومه...چون راه ديگهاي نداريم...!
و صورتش رو با دستاش پوشوند و ساكت موند...اعضاي اداره هم با تاسف و نگراني به هم نيگا كردند، و هر كدوم يه گوشهاي ولو شدند...!
هركسي تو فكر آيندهي خودش غرق بود، كه يهو در باز شد، و رز با خوشحالي و شادابي، لبخندزنان وارد شد، و با صداي بلند گفت:من اومدم...!!!
همهي ناه7ها به طرف اون برگشتند، و همه سرشون رو به نشانهي تاييد تكون دادند، و بعد باز هم به فكر فرورفتند...!
رز كه اصلا انتظار چنين رفتاري رو نداشت، به طرف هلگا رفت تا كنارش رو مبل بشينه، و گفت:چي شده همگي ماتم گرفتين...؟؟؟
هلگا با چشماني غمگين به رز نيگا كرد، و تمامي ماجرا رو به اون تعريف كرد...! بعد، در حالي كه قيافهش نشون ميداد كه به موضوعي پي برده، با تعجب به رز كه اوم حالا تو افكار خودش بود، نيگا كرد و با صداي بلند گفت:مگه قرار نبود فردا بياي...؟
رز كه خوشحال بود كه موضوعي پيش اومده كه رشتهي افكارش رو پاره كرده، با شور و شوق گفت:ميخواستم فردا بيام...ولي وقتي بليز اومد و گفت شوخي كرده، منم روحيه گرفتم و از الآن اومدم...!
هلگا هم پرسيد:راستي...نگفتي چه مشكلي پيش اومده بود واست...؟
رز هم زيرلب گفت:مهم نيست...بعا ميگم واست...فعلا وقتش نيست...!
و در همون لحظه، يه موشك ديگه اومد تو بغل جاستين فرود اومد، و جاستين كه نميتونست حدس بزنه جريان جديه يا باز سركاريه، موشك رو باز كرد و با صداي بلند خوند:..................................................................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

هلگا يه دفعه گفت:فردا نميشه!...
بليز و بقيه با تعجب به هلگا نگاه كردن و همه همزمان پرسيدن:چرا نميشه؟...
هلگا گفت:چونكه ريجيد فعلا رفته مسافرت!...آفريقاي جنوبي!...
اخمهاي بليز تو هم رفت و براي يه لحظه قيافش كج و كوله شد و سپس پرسيد:آفريقاي جنوبي چرا؟...پس يعني اون ميتونسته كه از اونجا نامه فرستاده باشه؟...هلگا چرا زودتر نگفتي؟...
هلگا شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:ببخشيد..يادم رفت ولي چيزي رو تغيير نميده چون اون جونوري كه من ديدم از آفريقاي جنوبي كه هيچي از زير اقيانوس منجمد شمالي هم هر كاري براي گرفتن شغل تو ميكنه بليز!...
بيل در حالي كه داشت براي خودش قهوه ميريخت حالت متفكرانه اي به خودش گرفت و روش رو به سمت بليز كرد و گفت:راستش من فكر نميكنم كه كار ريجيد باشه!...يه نفر هست كه از ريجيد هم بيشتر دلش ميخواد بليز رو خورد كنه!....
بليز خنده نخوديي كرد و گفت:نميدونستم اينقدر دشمن دارم!بيل نكنه تو اون نامه ها رو فرستادي هان؟..راستش رو بگو كلك!...
بيل يه كوسن از روي كاناپه برداشت و پرتش كرد سمت بليز ولي بليز جا خالي داد و كوسنه محكم خورد تو كله هلگا!بيل و بليز نتونستن جلوي خودشون رو بگيرن و زدن زير خنده!جاستين كه خودش هم نميتونست خندش رو كنترل كنه به هلگا كمك كرد كه پاشه و گفت:اشكال نداره!بزرگ ميشي يادت ميره!
هلگا چپ چپ بيل و بليز و جاستين و نگاه كرد و بعد خودشم زد زير خنده!...
آرتيكوس كه روي كاناپه لم داده بود و با كنترل تلويزيون بازي ميكرد پرسيد:بلاخره نگفتي كي ميخوا بليز رو نفله كنه بيل!...
بيل كه تازه يادش اومده بود ميخواسته چي بگه گفت:آهان..آره..اون فرد كسي نيست جز برادر دوقلوي مالفوي!..هموني كه اون اشياه رو دزديد و ....بيل وقتي كه قيافه هاي متعجب كارمندها رو ديد گفت:چيه؟مگه شما خودتون اونجا نبودين؟...
بچه ها با تعجب گفتن:پس چرا ما چيزي يادمون نمياد؟...
بيل كه كم كم مشكوك شده بود گفت:ببينم اون روز وقتي شما رفتين تو اتاق بليز كه بهش بگين چي شده رافس هم اونجا بود!بعدش يه صدايي اومد و شما ديگه چيزي يادتون نمياد!....رافس چه بلايي سرتون آورد؟...
هلگا و بليز و بقيه فقط شونه هاشون رو انداختن بالا و قيافشون نشون ميداد كه چيزي يادشون نمياد!...بيل كه فهميده بود رافس حافظه بقيه رو اصلاح كرده همه چيز و جريان اون روز و رزن مالفوي و بعدش اسكريمجيور رو براشون تعريف كرد و گفتش كه فكر ميكنه رافس حافظشون رو اصلاح كرده باشه!....
بليز كه انگار چيزي دستيگرش شده بود گفت:ريجيد مهر رسمي وزارتخونه و مافلدا هاپركك رو نداره...ولي اون نامه ها همشون اون مهر رو داشتن و گذشته از اون امضاي وزير پاشون بود...
هلگا ناگهان جيغ كوتاهي كشيد و گفت:بليز خورد رافس نامه ها رو فرستاده بود....
ادامه دارد....
بليز و بقيه با تعجب به هلگا نگاه كردن و همه همزمان پرسيدن:چرا نميشه؟...
هلگا گفت:چونكه ريجيد فعلا رفته مسافرت!...آفريقاي جنوبي!...
اخمهاي بليز تو هم رفت و براي يه لحظه قيافش كج و كوله شد و سپس پرسيد:آفريقاي جنوبي چرا؟...پس يعني اون ميتونسته كه از اونجا نامه فرستاده باشه؟...هلگا چرا زودتر نگفتي؟...
هلگا شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:ببخشيد..يادم رفت ولي چيزي رو تغيير نميده چون اون جونوري كه من ديدم از آفريقاي جنوبي كه هيچي از زير اقيانوس منجمد شمالي هم هر كاري براي گرفتن شغل تو ميكنه بليز!...
بيل در حالي كه داشت براي خودش قهوه ميريخت حالت متفكرانه اي به خودش گرفت و روش رو به سمت بليز كرد و گفت:راستش من فكر نميكنم كه كار ريجيد باشه!...يه نفر هست كه از ريجيد هم بيشتر دلش ميخواد بليز رو خورد كنه!....
بليز خنده نخوديي كرد و گفت:نميدونستم اينقدر دشمن دارم!بيل نكنه تو اون نامه ها رو فرستادي هان؟..راستش رو بگو كلك!...
بيل يه كوسن از روي كاناپه برداشت و پرتش كرد سمت بليز ولي بليز جا خالي داد و كوسنه محكم خورد تو كله هلگا!بيل و بليز نتونستن جلوي خودشون رو بگيرن و زدن زير خنده!جاستين كه خودش هم نميتونست خندش رو كنترل كنه به هلگا كمك كرد كه پاشه و گفت:اشكال نداره!بزرگ ميشي يادت ميره!
هلگا چپ چپ بيل و بليز و جاستين و نگاه كرد و بعد خودشم زد زير خنده!...آرتيكوس كه روي كاناپه لم داده بود و با كنترل تلويزيون بازي ميكرد پرسيد:بلاخره نگفتي كي ميخوا بليز رو نفله كنه بيل!...
بيل كه تازه يادش اومده بود ميخواسته چي بگه گفت:آهان..آره..اون فرد كسي نيست جز برادر دوقلوي مالفوي!..هموني كه اون اشياه رو دزديد و ....بيل وقتي كه قيافه هاي متعجب كارمندها رو ديد گفت:چيه؟مگه شما خودتون اونجا نبودين؟...
بچه ها با تعجب گفتن:پس چرا ما چيزي يادمون نمياد؟...
بيل كه كم كم مشكوك شده بود گفت:ببينم اون روز وقتي شما رفتين تو اتاق بليز كه بهش بگين چي شده رافس هم اونجا بود!بعدش يه صدايي اومد و شما ديگه چيزي يادتون نمياد!....رافس چه بلايي سرتون آورد؟...
هلگا و بليز و بقيه فقط شونه هاشون رو انداختن بالا و قيافشون نشون ميداد كه چيزي يادشون نمياد!...بيل كه فهميده بود رافس حافظه بقيه رو اصلاح كرده همه چيز و جريان اون روز و رزن مالفوي و بعدش اسكريمجيور رو براشون تعريف كرد و گفتش كه فكر ميكنه رافس حافظشون رو اصلاح كرده باشه!....
بليز كه انگار چيزي دستيگرش شده بود گفت:ريجيد مهر رسمي وزارتخونه و مافلدا هاپركك رو نداره...ولي اون نامه ها همشون اون مهر رو داشتن و گذشته از اون امضاي وزير پاشون بود...
هلگا ناگهان جيغ كوتاهي كشيد و گفت:بليز خورد رافس نامه ها رو فرستاده بود....
ادامه دارد....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج