پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

263
نفر همین الان آنلاین‌اند 133 نفر در «انجمن»
2 عضو 261 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
تولد نقش
1383/08/04
آخرین ورود
یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
عضویت
1384/06/25
پست‌ها
1709
خب بعد این همه مدت به نظرم رسید که بهتره پستهای همه شما رو یک نقدی بکنم :

بیل ویزلی : خب البته بیل عزیز یک نمایشنامه بیشتر ننوشتند و چون سومین نمایشنامه بودند و رول خاصی نبود . به نظر من رول زیبا و بی اشکالی بودش و همه چی به جا به کار رفته بود .

پنه لوپه : ایشون هم شرایط بیل رو دارن و فقط یکبار توی این تاپیک برای عضویت رول نوشتن . و رول ایشون یک خوبی هایی داشت و یک بدی هایی خب اول اجازه بدید من خوبی ها رو بگم : خوبی های رول ایشون این بود که دیالوگهای جالب و سرگرم کننده ای بکار بردند اما رول ایشون یک بدی که داشت این بود که تقریبا همش دیالوگ بود و فضا سازی تقریبا اصلا نداشت و به همین علت مشکلاتی را برای شخص خواننده ایجاد میکرد .

رز لرز : ایشون نیز تقریبا همان مشکل پنه لوپه را داشتند . ببینین دیالوگ در رول خوبه ولی به شرط اینکه بجا و مناسب بکار بره . شما باید توی نوشتتون از فضا سازی استفاده کنید چون که فضا سازی باعث میشه که خواننده هنگام خوندن نوشتتون هم زمان تصویری از آنچه که شما نوشتید در ذهنش به وجود بیاد همچنین باعث میشه که خواننده منظور شما رو بهتر درک کند .

نارسیسا : خب شما که دیگه استاد ما هستی ! رول شما خیلی قشنگ بود فقط تنها اشکالی که توش دیدم به نظرم اومد که اصلا تو رولتون از طنز استفاده نکرده بودید منظورم اینه که خب این تاپیک چون بیشتر طنزه بود و همه هم تقریبا طنز نوشته بودند . رول شما یکم هم خونی نداشت چون خود من موقع خوندن رولتون احساس میکردم که فضا یکذره عوض شده . ولی بدون در نظر گرفتن این مسئله باید بگم که هم فضا سازی رو بخوبی در رولتون به وجود آورده بودید و هم اینکه از دیالوگها در جاهای مناسب استفاده کرده بودید .

آلبوس دامبلدور : خب رول شما هم قشنگ بود و من نتونستم اشکال خاصی از توش در بیارم . رو مجموع رول خوبی بود .

پیتر پتی گرو : رول شما هم خوب بود . هم به موقع از فضا سازی استفاده کردید . و هم دیالوگهای جالب . نکته مثبت شما در این رول این بود که یک شخصیت جدید و جالب را وارد داستان کردید و این هم باعث شد که برای اعضا یک رقیب به وجود بیاد و هم اینکه نمایشنامه ها رو دارای هدف و تا حدی جدی و البته جالب کنه !

ققنوس : رول شما هم خیلی جالب بود

جاستین : رول شما هم جالب بود . با اینکه فضا سازی خیلی زیاد نبود ولی برای یک تاپیک طنز کافی بود دیالوگ هاتون هم جالب بود . دو تا نکته را لازم میبینم که بهتون تذکر بدم . اول اینکه همان طور که خودتون هم گفتین نمایشنامتون خیلی بلند و ممکنه هر کسی وقت نکنه که همه این نمایشنامه ها رو بخونه و دوم اینکه سعی کنین که وقتی یک موضوعی رو خلق میکنین کاری کنین که ادامش رو بقیه بنویسن . یعنی در حقیقت سعی کنین که یک کاری کنین که بقیه با توجه به موضوعی که شما آن را نوشتید رول شما رو ادامه بدن نه اینکه همه را خودتون شروع کنین بعدش تموم کنید

هلگا : شما هم باز اشکال خاصی ندیدم هم فضا سازیتون خوبه و هم اینکه دیالوگهای خوبی بکار میبرید فقط سعی کنید که یکم رولهاتون رو کوتاه تر کنید ( توجه این قانون جدیدا توسط ناظرین وضع شده )

آرتیکوس : شما هم خوب مینویسید ولی بعضی موقع ها کیفیت کارتون کمی پایین میاد مثلا این رول آخرتون اصلا فضا سازی نداشت که بهتر بود کمی هم از فضا سازی استفاده میکردین ولی نمایشنامه قبلیتون از نظر فضا سازی بهتر بود

رزن مالفوی : شما هم نمایشنامه هاتون خوبه ولی یکذره باید از فضا سازی استفاده کنید تا نمایشنامتون قوی تر شه . و یکم در جمله بندی هم باز باید دقت کنید . ولی در عوض خوبی که رولهای شما داره اینه که همگی کوتاه هستند مطابق قانون جدید و موضوع نمایشنامه بعدی رو هم بخوبی مشخص میکنید

رونان : نمایشنامه شما هم خیلی قشنگه هم از فضا سازی خوبی استفاده کرده بودید هم دیالوگ های به جا و مناسب و هم موضوع های جالبی را وسط کشیدید و هم اینکه رولهاتون به نسبت کوتاه و دارای اندازه مناسبی میباشند و به جرات میتونم بگم که رولهای شما از بهترین رولهای این تاپیک بوده تا به اینجا

توجه این اشکالاتی که گفتم بیشتر جنبه کلی داشتند و بهتره همتون به این نکات دقت کنید . من دیگه وارد جزئیات نشدم در مورد نمایشنامه های منم که خودتون باید قضاوت کنید .
--------------------

خب حالا لازم میبینم یکبار یک خلاصه ای هم از موضوع تاپیک و نمایشنامه های آن بنویسم تا کسانی که میخوان نمایشنامه بنویسن دچار مشکل نشن
------

اسکریم جیور بلیز زابینی رو برای عضویت در اداره سوء استفاده از اشیا مشنگی به دفترش دعوت کرد و سپس بعد از مذاکراتی قرار شد که بلیز رئیس این بخش بشه و اسکریم جیور هم محل کار رو به بلیز نشون داد و گفت که به زودی عده ای برای ثبت نام میان .

خلاصه آن روز عده ای برای ثبت تنام آمدند که در نتیجه همشون هم قبول شدند و اعضای اداره عبارتند از : بلیز ( رئیس ) . هلگا ( معاون ) و بیل و پنه لوپه و آرتیکوس و جاستین و رز نیز از عضوهای دیگر هستند .

بعد به عنوان اولین ماموریت دوتا موشک وارد اتاق میشن که در یکی شون جریان تابلویی رو نوشته بود که در یک خانه مشنگی حرف میزد و دومی اینکه یک پسر مشنگ تخم اژدهایی را پیدا کرده بود و آنها نیز برای این که به این دوتا کار رسیدگی کنند به دو گروه تقسیم شدند و ادامه داستان توی موضوع کنونی داستان تاثیر نداره

مدتی بعد دوباره موشک دیگری وارد میشه و میگه که توی یک مغازه کیف و کفش ها جان گرفتند و به جون فروشندگان افتادند . با شنیدن این خبر اعضا راه می افتند و در محل حاضر میشن اما در کمال تعجب از پس این وسایل نمیتونند بر بیایند تا اینکه شخصی به نام رجید وارد قضیه میشه و با مامورانش به این قضایا پایان میده و سپس میگه که شما ها بی عرضه هستید و عرضه هیچ کاری رو ندارید و از اولشم من باید این شغل رو میگرفتم و .....که در نتیجه باعث آزردگی اعضا میشود .

در وسط داستان اخطاری از طرف ناظرین دریافت میشود که ربطی به موضوع ندارد . و منم در این مورد توضیحی ندارم

اعضای اداره وارد اداره میشن و چقلی رجید رو به من میکنن و منم در کمال خونسردی به آنها حق میدم تا اینکه نامه ای وارد میشه و بلیز نامه را میخوند و میگوید : ماشینی در وسط خیابون دارد میرقصد کی میره ؟ با این حرف همه فرار میکنن و فقط آرتیکوس باقی میماند و بلیز هم این مامورین را بر عهده آرتیکوس میگذارد

آرتیکوس غمگین به سمت محل حادثه راه می افتد تا ماشین را به حالت عادی برگردوند که میبیند رجید اینا اونجا اومدن و آرتیکوس نیز در یک اقدام خیره کننده بدون اینکه کسی متوجه بشود مامورین رجید را به جون هم می اندازد و با این کارش باعث خرابی نام رجید در وزارت میشود

بعدش آرتیکوس وارد اداره میشود و برای بلیز از دلاوری هاش تعریف میکند و بلیز هم اونو تحسین میکند و در همون لحظه رجید وارد میشود و یک خط نشون میشد و دوباره بیرون میرود . در ضمن در همین حین هلگا و دوستان در ماموریت به سر میبرن البته جاستین هم اونجا خوابیده بود . بعد هلگا و پنه لوپه و بقیه از ماموریت خسته و کوفته بر میگردن و میبینن که جاستین هنوز خوابیده و با موشک بعدی که توش نوشته بود که وسایل یک مغازه الکتریکی جون گرفتند همه جاستین رو از خواب بلند میکنند و اونو به ماموریت میفرستند و جاستین هم اونجا یک فس از وسایل برقی کتک میخوره بعدشم پلیس دنبالش میکنه که باعث میشه جاستین فرار کنه و در آخرم او خسته و کوفته به اداره میرسه و از حال میره

در اون بین موشکی دیگر وارد اتاق میشه بعد از کلی سر شکستن و اعصاب خورد شدن میتونن آن را بگیرند و توش رو بخونند

در آن نوشته بود که لوسیوس وسایل مشنگی را میگیرد و از آن سوء استفاده میکند

پس عده ای به سمت خونه مالفوی ها راه می افتند و در کمال تعجب هنگام حرف زدن با نارسیسا میفهمن که لوسیوس در آزکابانه پس نتیجه میگیرن که یک کسی از معجون مرکب پیچیده استفاده کرده اما در راه شخصی عین لوسیوس رو میبینند که وارد دفتر وزیر میشود

در دفتر وزیر
در آنجا رزن با کینگزلی در مورد رد و بدل شدن مواد گپی میزنند و ما به این مسئله پی میبریم که رزن برادر دو قلوی لوسیوسه

خلاصه همگی میرن تو اداره و موضوع رو به بلیز اطلاع میدن و در همون لحظه خود وزیر وارد میشه و با بلیز و بچه ها حرف میزنه و وقتی که میبینه که همه متوجه این موضوع شدن حافظه همه آنها را اصلاح میکند و داستان تمام میشود

بعد کمی خاله بازی میشه و این چیزا و خبرا و حرفهای روزانه تا اینکه موشکی وارد اتاق شد و همگی به کمک هم موشک را گرفتند

نامه یک نامه مشکوک از طرف وزیر بود بعد دوباره یک ذره خاله بازی شد و که در آخر قرار شد که بلیز همه بره دوباره رز رو به کارش برگردونه و هم اینکه به دفتر وزیر سر بزنه

در همون حین باز هم نامه ای از طرف رز داخل شد که در آن معذرت خواهی کرده بود و گفته بود که کاری برام پیش آمده و وقتی کارش تموم بشه حتما میاد

بعدش دوباره یک نامه دیگه اومد ( اه چقدر نامه میاد ) که اعضا رو به ماموریتی اعزام کرده بود به این ترتیب همه میرن غیر از هلگا که میمونه تا مواظب اداره باشه و در همون حال خوابش میبره

در همون موقعها بلیز از راه میرسه و میاد برای اینکه هلگا رو اذیت کنه مانند آدم کشا چوبدستیش رو روی شقیقه هلگا میذاره و هلگا رو از خواب بیدا میکنه هلگا با دیدن این صحنه جیغ میزنه و با صندلی از پشت میخوره زمین . بعد خاله بازیه تا.....هلگا میگه تو چی کار کردی ؟ و بلیز هم میگه تو دفتر وزیر کسی با من کاری نداشت و با رز هم صحبت کردم قرار شد بیاد . هلگا میگه چه مشکوک چرا کسی با تو کاری نداشت چون وقتی رفتی باز هم از این نامه ها اومد یکم دیگه در این مورد حرف میزنن تا اینکه بقیه اعضا میان و معلوم میشه نامه دومم سرکاری بوده!!!

بعد به اتفاق همه اعضا یک خاله بازیه مفصل در مورد این قضیه انجام میدن که در آخر نتیجه ای هم نداشت

بعد دوباره یکم دیگه هم خاله بازی میکنن که در نهایت به این نکته پی میبرن که رجید در آفریقای جنوبی هستش و به این نتیجه میرسن که اون هر کاری برای گرفتن شغل من میکنه . بعد بیل چون که اسکریم جیور حافظش رو اصلاح نکرده بود موضوع رزن رو وسط میکشه و با دیدن قیافه متعجب بقیه پی به موضوع میبره و موضوع رو به طور کامل برای همه تعریف میکنه و در آخر اینکه همه به این نتیجه میرسن که همه نامه ها از طرف اسکریم جیور بوده!!!

بعد همه از اینکه میبینن اسکریم جیور پشت قضیه هست افسرده و غمگین میشن و میفهمن که دیگه شانسی ندارن در همون لحظه رز میاد داخل و به گروه میپیونده و به همه میگه چون که بلیز گفته که با من شوخی کرده من از همین الان اومدم در همون لحظه نامه ای به سمت جاستین میاد جاستین نامه را رو هوا میقاپه و آن را با صدای بلند برای همه میخونه..........................

اینم یک خلاصه . موفق باشید
نفر بعدی لطفا نمایشنامه رونان رو ادامه بده


______________________________________

ایول بلیز .خوب کاری کردی که به غیر از نقد خلاصه تاپیک رو هم نوشتی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/10/29 20:05:05
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/10/29 20:45:05
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1384/10/29 21:36:54
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/10/30 10:56:43
آخرین ورود
دوشنبه 20 شهریور 1391 00:05
عضویت
1384/07/12
پست‌ها
253
همه در جا خشكشان زد...باور كردني نبود...!
بعد از سكوتي طولاني، آرتيكوس دستي به موهايش كشيد، و فرياد زد:درسته...! اون مي‌خواد با اين كارهاش، ما رو كه مي‌دونيم برادر دوقلوي لوسيوس مالفوي، يه دزده، از ميان برداره، تا بتونه راحت‌تر به كا_
بليز با خشم نيگاش كرد، و زيرلب گفت:با وجود اينكه اصلا از وزير خوشم نمياد، ولي شما بايد احـ_
هلگا با حيرت و شگفتي گفت:بليز...! تو به كسي كه داره با دزدا همكاري مي‌كنه، مي‌گي محترم...؟واي بليز...! تو ديگه چه جور آدمي هستي...!
بليز كه هول كرده بود، حالت متفكرانه‌اي به خودش گرفت، و زيرلب گفت:ولي فك كنم حق با شماها باشه...!
جاستين هم سرش رو به نشانه‌ي تاييد تكون داد وگ فت:معلومه كه حق با اون دو تاست...منم موافقم...!
بليز روي ميز خود نشست، و سرش رو پايين انداخت، و زيرلب، با لحن غمگيني گفت:خب ديگه...پس اگه وزير هم براي ثروت، با ما مخالف باشه، پس ديگه كارمون تمومه...چون راه ديگه‌اي نداريم...!
و صورتش رو با دستاش پوشوند و ساكت موند...اعضا‌ي اداره هم با تاسف و نگراني به هم نيگا كردند، و هر كدوم يه گوشه‌اي ولو شدند...!
هركسي تو فكر آينده‌ي خودش غرق بود، كه يهو در باز شد، و رز با خوشحالي و شادابي، لبخندزنان وارد شد، و با صداي بلند گفت:من اومدم...!!!
همه‌ي ناه7ها به طرف اون برگشتند، و همه سرشون رو به نشانه‌ي تاييد تكون دادند، و بعد باز هم به فكر فرورفتند...!
رز كه اصلا انتظار چنين رفتاري رو نداشت، به طرف هلگا رفت تا كنارش رو مبل بشينه، و گفت:چي شده همگي ماتم گرفتين...؟؟؟
هلگا با چشماني غمگين به رز نيگا كرد، و تمامي ماجرا رو به اون تعريف كرد...! بعد، در حالي كه قيافه‌ش نشون مي‌داد كه به موضوعي پي برده، با تعجب به رز كه اوم حالا تو افكار خودش بود، نيگا كرد و با صداي بلند گفت:مگه قرار نبود فردا بياي...؟
رز كه خوشحال بود كه موضوعي پيش اومده كه رشته‌ي افكارش رو پاره كرده، با شور و شوق گفت:مي‌خواستم فردا بيام...ولي وقتي بليز اومد و گفت شوخي كرده، منم روحيه گرفتم و از الآن اومدم...!
هلگا هم پرسيد:راستي...نگفتي چه مشكلي پيش اومده بود واست...؟
رز هم زيرلب گفت:مهم نيست...بعا مي‌گم واست...فعلا وقتش نيست...!
و در همون لحظه، يه موشك ديگه اومد تو بغل جاستين فرود اومد، و جاستين كه نمي‌تونست حدس بزنه جريان جديه يا باز سركاريه، موشك رو باز كرد و با صداي بلند خوند:..................................................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
یکشنبه 24 شهریور 1392 13:52
عضویت
1384/05/23
پست‌ها
705
هلگا يه دفعه گفت:فردا نميشه!...
بليز و بقيه با تعجب به هلگا نگاه كردن و همه همزمان پرسيدن:چرا نميشه؟...
هلگا گفت:چونكه ريجيد فعلا رفته مسافرت!...آفريقاي جنوبي!...
اخمهاي بليز تو هم رفت و براي يه لحظه قيافش كج و كوله شد و سپس پرسيد:آفريقاي جنوبي چرا؟...پس يعني اون ميتونسته كه از اونجا نامه فرستاده باشه؟...هلگا چرا زودتر نگفتي؟...
هلگا شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:ببخشيد..يادم رفت ولي چيزي رو تغيير نميده چون اون جونوري كه من ديدم از آفريقاي جنوبي كه هيچي از زير اقيانوس منجمد شمالي هم هر كاري براي گرفتن شغل تو ميكنه بليز!...
بيل در حالي كه داشت براي خودش قهوه ميريخت حالت متفكرانه اي به خودش گرفت و روش رو به سمت بليز كرد و گفت:راستش من فكر نميكنم كه كار ريجيد باشه!...يه نفر هست كه از ريجيد هم بيشتر دلش ميخواد بليز رو خورد كنه!....
بليز خنده نخوديي كرد و گفت:نميدونستم اينقدر دشمن دارم!بيل نكنه تو اون نامه ها رو فرستادي هان؟..راستش رو بگو كلك!...
بيل يه كوسن از روي كاناپه برداشت و پرتش كرد سمت بليز ولي بليز جا خالي داد و كوسنه محكم خورد تو كله هلگا!بيل و بليز نتونستن جلوي خودشون رو بگيرن و زدن زير خنده!جاستين كه خودش هم نميتونست خندش رو كنترل كنه به هلگا كمك كرد كه پاشه و گفت:اشكال نداره!بزرگ ميشي يادت ميره! هلگا چپ چپ بيل و بليز و جاستين و نگاه كرد و بعد خودشم زد زير خنده!...
آرتيكوس كه روي كاناپه لم داده بود و با كنترل تلويزيون بازي ميكرد پرسيد:بلاخره نگفتي كي ميخوا بليز رو نفله كنه بيل!...
بيل كه تازه يادش اومده بود ميخواسته چي بگه گفت:آهان..آره..اون فرد كسي نيست جز برادر دوقلوي مالفوي!..هموني كه اون اشياه رو دزديد و ....بيل وقتي كه قيافه هاي متعجب كارمندها رو ديد گفت:چيه؟مگه شما خودتون اونجا نبودين؟...
بچه ها با تعجب گفتن:پس چرا ما چيزي يادمون نمياد؟...
بيل كه كم كم مشكوك شده بود گفت:ببينم اون روز وقتي شما رفتين تو اتاق بليز كه بهش بگين چي شده رافس هم اونجا بود!بعدش يه صدايي اومد و شما ديگه چيزي يادتون نمياد!....رافس چه بلايي سرتون آورد؟...
هلگا و بليز و بقيه فقط شونه هاشون رو انداختن بالا و قيافشون نشون ميداد كه چيزي يادشون نمياد!...بيل كه فهميده بود رافس حافظه بقيه رو اصلاح كرده همه چيز و جريان اون روز و رزن مالفوي و بعدش اسكريمجيور رو براشون تعريف كرد و گفتش كه فكر ميكنه رافس حافظشون رو اصلاح كرده باشه!....
بليز كه انگار چيزي دستيگرش شده بود گفت:ريجيد مهر رسمي وزارتخونه و مافلدا هاپركك رو نداره...ولي اون نامه ها همشون اون مهر رو داشتن و گذشته از اون امضاي وزير پاشون بود...
هلگا ناگهان جيغ كوتاهي كشيد و گفت:بليز خورد رافس نامه ها رو فرستاده بود....

ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
آخرین ورود
جمعه 1 شهریور 1387 00:15
عضویت
1384/09/14
پست‌ها
430
بليز پس از اين فكر به زمزه گفت:ريجيد...
هلگا:چي گفتي؟
بليز به هلگا نگاه كرد و گفت:ريجيد جونز...همون كسي هستش كه همه اين كارا رو مي كنه.اون اين اداره رو ميخواد و تا بدستش نياره ول نميكنه.
آرتيكوس:انگار اون بلايي كه سرش آوردم كافيش نبوده.
جاستين پرسيد:خب حالا بايد چي كار كنيم؟
بيل:به نظر من بايد به وزير در موردش بگيم.
هلگا:ما مدركي نداريم كه بگه ريجيد اين كار رو ميكنه پس اگه اين كار رو بكنيم وجهه خودمون خرابتر كرديم.
بيل يه آه كشيد و گفت:درسته.
يك مرتبه آرتيكوس گفت:هي!يه فكر خوب!
بقيه:خب بگو چيه؟
آرتيكوس:چي چيه؟
جاستين:فكرت عقل كل!
آرتيكوس با اخم:كدوم فكرم؟چون من زياد فكر ميكنم.
هلگا با عصبانيت:فكري كه ما رو از دست ريجيد خلاص مي كنه رو ميگيم.
آرتيكوس:آها!اونو ميگين!خب ميگم ريجيد رو ببريم صحرا كلشو بكنيم بندازيم جلوي سگها!
بليز با تعجب:چرا سگ ها؟
آرتيكوس:راستي ميگي ها!چرا سگ!جلوي گرگينه ها!
هلگا:آخه اين چه فكريه كه تو...
بعد به طرف آرتيكوس ميره تا بكشتش كه ناگهان بليز ميگه:هي!من يه فكر دارم!
بيل:اميدوارم فكرت مثل فكر آرتيكوس نباشه.
آرتيكوس در حالي كه از دست هلگا فرار ميكرد گفت:مگه فكر من چش بود؟
بليز:هيس!بيايد جلو تا فكرمو بهتون بگم.
همه خودشونو به بليز نزديك ميكنند و پس از نيم ساعت...
جاستين:عاليه!فكرت حرف نداره!
هلگا:خيلي دوست دارم قيافشو وقتي كه اين كارو كرديم ببينم.
بيل:خب از كي شروع ميكنيم؟
بليز:از فردا!
....
--------------------------------------------------------------------------------------------------
ببخشيد اگه پست جالب و محتوا داري نبود.من فقط اين رو زدم كه اول فعاليتم رو يه عنوان گزارشگر توش كرده باشم. و يه سوژه هم به موضوع الان تاپيك داده باشم كه طرف بعدي بتونه ايده شو روش پياده كنه.
مرسي ...............آرتيكوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
تولد نقش
1383/08/04
آخرین ورود
یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
عضویت
1384/06/25
پست‌ها
1709
خب اول از همه جا داره من از همه شما تشکر کنم که در غیبت دو سه روزه من این تاپیک رو در جریان انداختید و در ضمن خوشحالم که تونستیم چند عضو دیگر را به این تاپیک جذب کنیم .
لازم دیدم بگم که من در این مدت دنبال این بودم که از ناظرین بخوام که نمایشنامه های این تاپیک رو نقد کنن و حتی خودم هم با کمال میل حاضر بودم که توی یک پست این کار رو بکنم اما متاسفانه اون ناظر خاص ترجیح دادن جواب منو ندن
نکته دیگه هم که لازم دیدم بگم اینه که جدیدا قانونی وضع شده که فکر میکنم منم به عنوان اولین نفر این قانون روم اجرا شد و اونم اینه که باید رولهامون رو کوتاهتر کنیم وگرنه رولهای ما به صورت خیلی استکبارانه ای در مرض پاک شدن قرار میگیرد در هر حال .....
--------------------------------
هلگا آروم چشماش رو باز کرد . تصویر تیره و تار مردی را دید که جلوی او ایستاده و یک دستش رو روی دهنش گذاشته و با دست دیگرش چوبدستیش رو روی شقیقه اش گرفته .
هلگا برای لحظه ای با تعجب به آن مرد خیره ماند سپس ناگهان جیغ بنفشی کشید و با صندلیش از پشت برگشت .
بلیز که هول کرده بود با عجله خودش رو به هلگا رسوند و اونو از روی زمین بلند کرد هلگا جیغ زد : بلیز این چه کاریه که کردی ؟ هان ؟ خیلی شوخیه بی مزه ای بود !!!
بلیز که سعی میکرد جلوی خنده اش را بگیرد گفت : بابا ناسلامتی تو توی اداره هستی نباید که بخوابی ! اگر الان من یک دزد چیزی بودم اونوقت چی کار مکیردی هان ؟
هلگا که در حال خاراندن سرش بود با عصبانیت گفت : اونوقت یک جوری میزدمش که نفهمه که نباید یک خانوم رو از خواب بپرونه و......
هلگا با دیدن بلیز که یک ابروش رو بالا انداخته بود و داشت با حیرت اونو تماشا میکرد حرفش را نیمه تمام گذاشت .
مدتی سکوت برقرار شد سپس هلگا گفت : خب ببخشید . من خیلی خوابم میامد دیگه انقدر گیر نده
بلیز سریع اضافه کرد : نه خب اشکالی نداره بعضی موقع ها پیش میاد
سپس برای مدتی سکوت برقرار شد . سرانجام هلگا گفت : راستی ! تو چی کار کردی ؟
بلیز که از موضوع پیش آمده خوشحال بود گفت : خب راستش من رفتم اول خونه رز بهش گفتم که شوخی کردم اگر بخوای میتونی برگردی اونم گفتش که آره حالا برمیگرده و.......
ناگهان بلیز از سرجایش بلند شد و در حالی که اخماش در هم رفته بود و کاملا مشخص بود که دارد راجع به چیزی فکر میکند شروع به قدم زدن کرد . هلگا با قیافه متعجبی به اون نگاه کرد
هلگا : چی شده ؟
بلیز در حالی که بشدت به فکر فرو رفته بود گفت : عجیبه وقتی که من رفتم به دفتر وزیر گفتن هیچکس با تو کار نداشته !
هلگا با تعجب گفت : مطمئنی ؟
بلیز : آره !
هلگا با چهره ای متفکر گفت : خیلی عجیبه چون بعد از اینکه تو هم رفتی باز یک نامه دیگه هم اومد که باز گفته بود که به دفتر وزیر بری
دوباره برای چند لحظه سکوت برقرار شد بلیز در حالی که به ابروهاش چین انداخته بود گفت : به نظرت عجیب نیست که به ما هیچ نامه جدید کاری نمیرسه ؟
هلگا بلافاصله جواب داد : نه اتفاقا بعد از اینکه تو رفتی یکی بدستمون رسید ؟ الان همه رفتند که اون چراغ راهنما رو درست کنند پس فکر کردی برای چی اینجا خالیه ؟
در همون لحظه صدای هیاهویی از بیرون شنیده شد . بلیز و هلگا برگشتند و به در نگاه کردند . لحظه ای بد در باز شد و اعضای اداره وارد شدند .
بلیز و هلگا با یک نگاه به آنها دریافتند که اتفاقی افتاده چرا که همگی قیافه هایی خسته و عصبانی داشتند بلیز با تعجب گفت : چه اتفاقی افتاده ؟ چرا انقدر کلافه اید ؟
آرتیکوس با خشم گفت : هیچی یک نفر ما رو سر کار گذاشته بود ؟ اونجا همه چی سالم کار میکرد مارو فرستاده بودن دنبال نخود سیاه .
با این حرف سکوت برقرار شد و همه به فکر فرو رفتند . بلیز با خودش فکر کرد : چه کسی چنین کارهایی را انجام میدهد ؟ جواب این سوال به نظر آسون میرسید . چرا که رجید تنها دشمن این اداره بود ..........
-------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
دوشنبه 20 شهریور 1391 00:05
عضویت
1384/07/12
پست‌ها
253
((آقاي بليز زابيني...تكرار مي‌شود كه هرچه زودتر، به دفتر وزير سحر و جادو مراجعه كنيد...

با تشكر...مافلدا هاپكرك...))
همه با تعجب به هم خيره شدند...! بعد از 2 دقيقه، جاستين گفت:وا...يعني چي...؟! بليز كه همين الان رفت...!
آرتيكوس كه قيافه‌ي متفكري به خودش گرفته بود، گفت:خب...شايد اونا عجله مي‌كنن...شايد چون بليز دير رفت، به خاط اونه...
هلگا با حالت مرموزي گفت:يعني چه كاري مي‌تونه با شه كه اينقدر عجله مي‌كنن...؟
بقيه هم شونه‌هاشون رو بالا انداختند و هيچي نگفتند...
همين‌طوري داشتند به هم نيگا مي‌كردن، كه يهو يه موشك با فاصله‌ي مويي از دماغ بيل گذشت، و افتاد رو زمين...جاستين با قدم‌هاي بلند رفت سراغش، نامه رو برداشت و باز كرد و خوند...بعد، برگشت طرف بقيه و گفت: مثه اينكه باز يه مشكلي توي مركز شهر پيش اومده...آهان...نوشته كه دو تا چراغ راهنما كنار هم، دارن با نظم نا مشخص، رنگ عوض مي‌كنن و باعث شده‌ن تصادفات شديدي پيش بياد...
آرتيكوس هم به طرف در رفت و گفت:خب ديگه...بهتره همه‌مون بريم...!
جاستين به مخالفت سر تكون داد و گفت:نه...بايد يكي بمونه كه از اينجا محافظت كنه...
هلگا گفت:خب من مي‌مونم...!
و وقتي نگاه‌هاي خشن ديگران رو رو خودش حس كرد، با اطمينان گفت: خب كار سختي نيست كه...! حالا احتمالا خيليا فكر مي‌كنن اشكال فنيه...!
بقيه هم كه متوجه سهولت اين كار شده بودند، به موافقت سر تكون دادند و همگي با هم به طرف در رفتند و به آرتيكوس پيوستند...
همه:خداحافظ هلگا...!
هلگا:خداحافظ...خوب انجامش بدين ها...! بليز اينجا رو به ما سپرده...!
بقيه هم به تاييد سر تكون دادند و ار چهارچوب در خارج شدند و رفتند...!
هلگا خميازه‌اي كشيد و روي مبل راحتي ولو شد ولي بدون اينكه حواسش باشه، خوابش برد...!
**10 دقيقه بعد...!**
هلگا دستي سرد رو روي دهانش احساس كرد، و وقتي از خواب بيدار شد، ديد كه همه جا تاريكه و يكي محكم دستش رو گذاشته رو دهنش و چوب‌دستيش رو گرفته رو شقيقه‌ش...!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
پنجشنبه 3 مرداد 1392 17:52
عضویت
1383/02/07
پست‌ها
229
هلگا نامه رو باز کرد دید که نوشته
سلام دوستان من مشکلی برام پیش اومده به همین خاطره نمی تونم بیام پس ببخشید من فردا حتما میام. و ایندفعه از صبح زود میام.

اردتمند شما رز (دوست قدیمی که بلیز را نجات داد)

آرتیکوس: پس مشکلی داشته من گفتم نباید زود در مورد آدما قضاوت کنیم. رز بیچاره مشکل داشته. راستی هلگا مشکل رز چی بود.
هلگا: دیدی که چیزی ننوشته بود.
بیل: باید سر از کار این رز دربیاریم. راستی چند وقته دیگه موشک جدی نیومده. با این وضع اداره تعطیل میشه.

هلگا: فکر نکنم اینطوری باشه. اگه اتفاقی نیفته وزیر فکر می کنه ما کارمونو درست انجام دادیم و کسی هیچ کاری با ما نداره.

بیل: آره شنیدم تو ایران اینجوریه تو ادارجات هیچ خبری نیست. مگه اینکه یک اتفاقی بیفته که یک کاری انجام بدن.

همه گرم صحبت در مورد کار و قوانین کار می کردند که یکدفعه یک موشکلی بوم بوم بنگ اومد تو و منفجر شد.
از صدای انفجار آرتیکوس یک جوری شده بود. هلگا گفت:
اونهاش اونم نامشه فکر میکنین این یکی دیگه چیه؟

بیل رفت نامه رو ورداشت و .....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
آخرین ورود
یکشنبه 24 شهریور 1392 13:52
عضویت
1384/05/23
پست‌ها
705
...با احترام فراوان از جناب آقاي بليز زابيني در خواست ميشود كه هر چه سريعتر خودشون رو به دفتر وزير سحر و جادور برسانند!
با تشكر
مافلدا هاپركك

هلگا سرش رو از روي نامه بلند كرد و با تعجب به بليز نگاه كرد!بليز هم در جواب فقط تونست شونه هايش رو بالا بندازه!
جاستين گفت:رافس با تو چيكار داره؟....
هلگا خنده نخودي كرد و گفت:بفرمايين آقاي زابيني!شما رز رو اخراج كردي حالا روزگار هم ميخواد شما رو اخراج كند!فكر نكنم منتظر گذاشتن آقاي وزير كار خوبي باشه!ايشون خيلي علاقه دارن زودتر برگه اخراج شما رو تحويلتون بدن!
بليز با خشم به هلگا نگاه كرد و گفت:اون نميخواد منو اخراج كنه!حتما كار ديگه اي داره!تو هم تا خودت اخراج نشدي حساب كار خودت رو داشته باش!
هلگا شونه اش رو تكون داد و گفت:هر جور ميلته بليز ولي من فكر ميكنم كه اخراج كردن رز كار خوبي نباشه!اون كارمند خوب و وفاداريه!اگه تو ميخواي رونان رو بياري سر كار به رز چيكار داري ديگه؟...
بليز شروع كرد به جمع و جور كردن نامه ها و برگه هاي روي ميزش و در همين حال گفت:چيكار كرده كه بخوام نگهش دارم به غير از اينكه صبحا تا كله سحر توي رختخوابش خوابيده و ماموريتها هم دو در كرده؟....
اين دفعه به جاي هلگا بيل جواب بليز رو داد و نگاهي سرزنش آميز نثار بليز كرد!
بيل:بليز ولي اون وقتي بچه بودي جون تو رو نجات داد!اون موقع منم بچه بودم ولي درست يادمه كه چه جوري به تو كمك كرد كه از دست اون مشنگه فرار كني!اگه اون سر مشنگه رو گرم نميكرد پزشكهاي مشنگ تو رو به تيمارستان ميبردن!....
جاستين و رزن و هلگا با تعجب يه نگاه به بليز انداختند و يه نگاه به بيل!سپس جاستين بلاخره به حرف اومد و گفت:شماها دوران بچگيتون رو با هم بودين؟..
بيل گفت:فق كلاس دوم و سوم خونه هاي من و بليز و رز درست كنار هم بود و ما با همديگه توي حياط يا كوچه بازي ميكرديم!ولي بعدش هركدوم اسباب كشي كرديم و از هم جدا شديم!....
بليز ادامه داد:آره...عجب روزهايي بود!...حالا كه فكر ميكنم ميبينم كه بيل راست ميگه...دوستي من و رز بيشتر از ايناست كه بخوام اخراجش كنم...بلاخره هرچي باشه اون يه بار من جون من رو نجات داد!البته من فقط 8 سالم بود اون موقع!....
هلگا با تعجب لبخندي زد و گفت:چرا هيچكدومتون تا حالا اشاره اي به اين قضيه نكرده بودين؟....
بليز در حالي كه اين دفعه با خنده مشغول جمع كردن وسايلش بود جواب داد:خب شما نپرسيده بودي خانم!...
جاستين گفت:حالا چرا ميخواستن تو رو ببرن تيمارستان؟
اين دفعه بيل در حالي كه خودش رو روي كاناپه كنار ميز بليز انداخت جواب داد:آخه بليز از همون بچگيش هم شيشه خورده داشت!از قصدي رفت جلوي مشنگه گلدون خونشون رو به حركت درآورد...اونا هم فكر كردن نيروي خارق العاده داره ميخواستن روش آزمايش انجام بدن!....
بيلز كيفش رو دستش گرفت و در حالي كه به سمت چوب لباسي ميرفت تا پالتوش رو تنش كنه گفت:ولي يادمه خيلي كيف داد...مشنگه داشت زهره ترك ميشد...و سپس در حالي كه داشت يقه پالتوش رو صاف ميكرد ادامه داد:راستي من خودم ميرم خونه رز دوباره ميارمش سر كار كه از دلش در بياد!فعلا خداحافظ...شما هم ببينين اون يكي نامه چي نوشته و اگه ماموريت بود حتما درست انجامش بدين!
بچه ها بيرون رفتن بليز رو تماشا كردن و سپس آرتيكوس گفت:اين بليز هم ديگه زيادي ليلي به لالاي اين دختره ميذاره!خب وقتي كارش رو درست انجام نميده بايد اخراج بشه ديگه!
هلگا يه نيم نگاه به آرتيكوس كرد و در حالي كه به سمت نامه موشكي دوم ميرفت گفت:آره...شايد بهتر باشه جفتتون رو با هم اخراج كنه كه هم تو پررو نشي هم رز از اين به بعد كارش رو درست انجام بده!هان؟....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
آخرین ورود
پنجشنبه 3 مرداد 1392 17:52
عضویت
1383/02/07
پست‌ها
229
رافس چوب‌دستيش رو درآورد و طلسم اصلاح حافظه رو روش انجام داد و اونها دیگه هیچی از اون ماجرا یادشون نیومد. و پرونده موشکه بسته شد.
*******
دیگه اونروز خبری از موشک نشد
بلیز: امروز فکر کنم دیگه خبری نیست به عنوان عیدی زودتر برید خونه هاتون, رز تو هم از این به بعد زودتر بیا.
رز: باشه قربان.

صبح روز بعد اول صبح که بلیز اومد تو دید که دو تا موشک اومدن خوردن تو دیفار و هنوز رو دیوار مونده. بلیز اونجا خشکش زده بود که ناگهان هلگا و جاستین میان تو.
جاستین:اوه.... اینجا چه خبر شده هنوز نیومده دو تا ماموریت
بلیز:بازم از این رز خبری نشد باید اون بیرون کنم و یک فرد جدید رو استخدام کنم.
در این هنگام آرتیکوس هم وارد دفتر بلیز شد.
آرتیکوس: سلام چه خبر. چی دوتا ماموریت
بلیز رو به جاستین می کنه و میگه تو باید بری دنبال یک نفر دیگه که علاقه ای به این کار داشته باشه و وارد هم باشه و رز هم الان اخراجه.
آرتیکوس: فکر کنم رونان خوب باشه هم علاقه منده و هم وارد.
بلیز رو به جاستین می کنه و میگه: آره اون قبل از اومدنم به اینجا گفت که بیکار شده و دنبال کار می گشت.

بلیز: خوب حالا موشکارو کمک کنین بیاریم پایین و ببینیم جریان چیه.
جاستین: خداحافظ پس من رفتم سراغ رونان.
بلیز: بابای.
هلگا نامه موشک اولی رو باز می کنه و میخونه توی نامه نوشته شده بود.....................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم
آخرین ورود
دوشنبه 20 شهریور 1391 00:05
عضویت
1384/07/12
پست‌ها
253
ممنون كه ناراحت نشدي رزن جان...! شايد اگه يكي ديگه بود، ناراحت مي‌شد...خلاصه بازم معذرت مي‌خوام...چون من همينجوري موندم كه مگه لوسيوس هم دادش دوقلو داره...؟! ولي اين پستت كاملا واضح بود...!فقط يه اشكالي...توي پست آرتيكوس (چند تا پست قبل) اومده كه وزير ، یافس اسكريمجر هستش...ولي تو گفتي كينگزلي...من هم چون فكر مي‌كنم اينجا كتاب اصلي ملاكه، وزير رو به رافس تغيير مي‌دم...البته چندان فرقي نمي‌كنه...
_________________________________________________
**در اداره...**
بليز نشسته بود پشت ميزش تا اعضاي گروهش برگردند، كه يهو در باز شد و رافس وارد ‌شد...! اومد تو و در حالي كه رز و هلگا و آرتيكوس هم داشتند سرك مي‌كشيدن، ‌رفت توي اتاق شخصي بليز ودر رو محكم ‌بست...
رافس:بـــــــــه...!‌ آقاي بليز زابيني..!
بليز هم داشت با دهان باز نيگا مي‌كرد، از اين برخورد گرم اون متعجب شد...!
رافس اومد و نشست پشت ميزش و با لبخندي، به بليز چشم دوخت...
بليز، من‌من كرد:س..س...س...سلام آقاي وزير...!
رافس ، با لحني دوستانه مي‌گه:مي‌گم...! اون موشكه كه برات فرستاده‌ن يه مدت قبل...يادته؟
بليز كه نمي‌دونست كدوم رو مي‌گه، گفت:هوم...كدومشون...؟
رافس:اين آخريه ديگه...!
همين موقع در دفتر بليز باز شد، وهلگا و رز وآرتيكوس داخل شدند...!
رافس برگشت و چون حرفش ناقص مونده بود، با خشانت نيگاشون كرد...!
اون سه تا هم با هم گفتند:ا...سلام آقاي وزير...!
بليز هم از اون پشت داشت دندوناش رو مي‌ساييد كه آبروش رو برده بودند...بعد گفت:لطفا بفرمائيد بيرون...!
آرتيكوس گفت:ولي رئيس...مهمه...! ما رفتيم دنبال لوسيوس مالفوي، ولي خبردار شديم كه اون توي آزكابانه...!
رافس تا نوك گوشاش سرخ شد، و با صداي بلند به بليز گفت:راست مي‌گه...! منم اومده بودم همين رو بگم...!‌ آخه مي‌دونين، هر از گاهي يه اشتباهي هم پيش مياد ديگه...!
و لبخندي به زور زد...!
هلگا هم اونو ضايع كرد،و گفت:ولي آقاي وزير...! ما خودمون ديديم كه _
رافس همچي نيگاش كرد كه بيچاره هلگا ترسيد، و گفت:كافيه ديگه...! همين الآن پرونده رو ببنديد...موشكه اشتباهي اومده...!
و بلند شد كه بره، ولي بليز با صداي بلندي گفت:آقاي وزير...اجازه بدين هلگا حرفش رو ادامه بده...!هلگا داشتي چي مي‌گفتي...؟!
هلگا كه از نگاه كردن به وزير مي‌ترسيد، با صداي آرومي گفت: هوم...مي‌گم ...ما ديديم كه يكي وارد دفتر جناب شد، و عينهو لوسيوس بود...!
رافس فرياد زد:به من چه كه شما توهم زده شدين...! ا...!
و خواست بره، كه رز و آرتيكوس هم گفتند:نه جناب وزير...ما هم ديديم...!
رافس چوب‌دستيش رو درآورد و.....................................................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.