جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  194 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 5 دی 1395 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 3
اسنیپ از پلکان سنگی قلعه پایین رفت تا به اتاقی که آینه ی نفات انگیز در آن بود برسد.
وقی به پشت در رسید دور و اطراف را نگاه کرد که مطمئن شود کسی آن اطراف نیست سپس در اتاق را باز و داخل شد؛ اینه نفات انگیز درست آن سوی اتاق قرار داشت.
با قدم های سریع به سمت اینه و خودش را در ان دید. اما همراه خودش لی لی اوانز هم در اینه بود، هم خودش و هم لی لی خندان بودند و هیچ غمی نداشتند؛ بعد از چند لحظه اسنیپ حس کرد صدای پای کسی را در راهرو میشنود به همین دلیل سریع از اینه دور شد و از اتاق خارج شد.



خیلی کم نوشتی...نمیتونم تاییدت کنم....به نمایشنامه های "خوبی" که تایید کردم یه نگاه بنداز و بخونشون...و بعدش بیا و یک نمایشنامه بهتر و بلندتر بنویس تا تایید شی!
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/5 20:44:52
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 3 دی 1395 14:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 6

دراکو مالفوی در حال گریه کردن بود.زیر چشمی در دستشویی یا میپایید تا نکند کسی وارد شود.

-اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بدان عاشق شده و گریه کرد.

این صدای میرتل بود. دراکو برگشت و میرتل را نگاه کرد.

-وااای دراکو صورتت قرمز شده .چی شده؟

- این مسیله نه تنها به تو بلکه به هیچ کس دیگه ای مربوط نیست حالا زود از اینجا برو بیرون

-به نظرم تو باید بری بیرون چون اینجا دستشویی دختر هاست

-سر تابلوی ورودی نوشته پسر ها البته فکر نمیکنم سواد داشته باشی

میرتل زد زیر گریه

- من سواد دارم تو سواد نداری اگر دوست داری میتونی دوباره تابلو رو نگاه کنی تا ضایع بشی من سوادم از تو هم بهتره

-باشه نگاه میکنم فکر کردی میترسم؟

دراکو به تابلو نگاه کرد نوشته بود دستشویی دختر ها نمیدونست باید چیکار کنه

- تو... تو اونو جادو کردی و نوشتشو عوض کردی

-الان معلوم شد جز سواد مغز هم نداری چون من مردم. نمیتونم که جادو کنم

دراکو به چهره ی شاد میترل نگاه کرد
دفاعی برای خودش نداشت در نتیجه سریع از دستشویی بیرون رفت









فکر میکنم و امید دارم که بیشتر و بهتر از اینم میتونی بنویسی حتما...امیدوارم نا امید نکنی من رو...
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/3 14:24:18
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 1 دی 1395 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 6

دراکو مالفوی با سرعت وارد دستشویی میشود.صورتش از گریه سرخ شده بود هنوز دلش میخواست گریه کند ولی دیگر از بس گریه کرده بود توانی برای ادامه گریه اش نداشت.

-الان چرا داری گریه میکنی؟

صدای دختری از پشت سر مالفوی به گوش میرسید . بدون انکه برگردد فریاد زد:

-میرتل تا قبل از اینکه برگردم بهتره گورتو گم کنی وگرنه بد میبینی

-چته خب یه سوال پرسیدم.درضمن من این اختیار و دارم که هر جا که میخوام باشم و چیزی سد راهم نمیشه.

مالفوی از عصبانیت یک تکه صابون جادویی به طرف میرتل پرت کرد

- هاهاها بهت پیشنهاد میکنم قبل از پرتاب چیزی فکر کنی که داری به کی دری پرتاب میکنی

- اصلا اینجا دستشویی پسر هاست برو توی دستشویی دختر ها

- تا نگی هیچ جا نمیرم

-باش .

سپس به طرف در خروج از دستشویی رفت و در همان لحظه فریاد میزد:

-اگر کسی از گفت و گوی ما ذره ای بو ببره پدرتو در میارم.

-شاید من نگم ولی بقیه بگن







خیلی کم بود...ولی خب...
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/10/1 23:11:57
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
تصویر 8


صدای فریادی او را بخودش آورد، تا چشم کار میکرد خرابه بود و جادوگرهای زخمی یا مرده، از گروه آنها فقط او زنده مانده بود و البته دشمن هم هنوز زنده بود.
باید کاری میکرد، تا بحال چنین جنگی ندیده بود، همه جا پر بود از صدای انفجار! نه هر انفجاری، میتونست بوی جادوی سیاه رو در هوا استشمام کنه، باید کاری میکرد، خیلی سریع از جایی که پنهان شده بود سرکی کشید و در ذهنش نقشه ای از محل حضور دشمنانش شکل گرفت، باید زود حرکت میکرد وگرنه مرگ تنها نتیجه ی زحماتش بود
هدف از این ماموریت که بیشتر به جنگی سنگین تبدیل شده بود نجات آخرین طلسم بود
با ان طلسم همه ی مشکلات حل می شد، اما طلسم نیز محافظانی داشت که میدانستند
حتی به قیمت مرگشان نباید این کتیبه ی ارزشمند بدست هرکسی بیافتد، اما او هرکسی نبود، باید هرچه زود تر راهی پیدا میکرد تا از شر دشمنانش راحت می شد تا بتواند با محافظان کتیبه مذاکره کند، صدایی طلسمی غریبه را در نزدیکی او فریاد زد، انفجاری دقیقا در همان جایی که او بود همه پناهگاهش را ازبین برد، اگر در لحظه ی آخر به طور ناخوداگاه
طلسمی محافظ بدور خود نپیچیده بود حتما کشته شده بود ، بسرعت حرکت کرد طلسمی مرگ بار روانه سمتی که صدا را شنیده بود کرد و دوید، حتی صدای فریاد پر درد هدفش نیز اورا از دویدن باز نداشت، میدوید و طلسم های باستانی خود را یک به یک میخواند و به هم میپیچید، طلسم هایی قوی تر از هرچه که دیگران بلد بودند، آنها را در یک کتاب قدیمی که متعلق به پدربزرگ مادرش بود خوانده بود؛ اما هیچ وقت جرات استفاده از آنها
را نداشت، اما الان وقت جرات داشتن و نداشتن نبود، جنگ بود و باید به هر قیمتی خودش را به حلقه محافظین طلسم ، گروهی پنج نفری به سمتش حمله ور شدند اما قبل از اینکه طلسمی به سویش بفرستند ناگهان به سمت یکدیگر برگشتند و همدیگر را با مشت و لگد مورد حمله قرار دادند، لبخندی زد و به دویدن ادامه داد و با خودش فکر کرد طلسم های قدیمی در عین سادگی چقدر کارامد هستند، حلقه محافظان را میدید اما مشکلی وجود داشت ، آنها بشدت مشغول جنگیدن با مردی یا شاید موجود سیاه پوشی بودند که به طرز وحشت آوری قدرتمند و سریع بود، قدم هایش را بلند تر و تند تر کرد، باید به محافظان کمک میکرد ، آن مرد/موجود هرچه که بود نباید دستش به کتیبه و طلسم باستانی میرسید، یکی از مهلک ترین طلسم هایی را که از کتابهای پدربزرگ مادرش فرا گرفته بود آماده کرد، ظاهر محافظین اورا میترساند اما قامت سیاهپوش قدرتمند تر و خبیث تر به نظر می آمد، طلسم را آماده کرد، فاصله اش تا آن موجود کم نبود اما بهر حال باید تلاشش میکرد، عصایش درخشید و هدف گرفت ، در همان لحظه یکی از محافظین اورا دید و با سرعتی باور نکردنی به سمتش حرکت کرد، اما دیگر دیر شده بود و او طلسم را رها کرده بود، نور سفید کور کننده ای محیط را پر کرد و سپس او بیهوش شد.
----
دامبلدور اولین چیزی که دم دستش بود رو برداشت که نامه رو باز کنه ، از آخرین باری
که جادوگر کهنسال تکه ای از خاطرش را برای او فرستاده بود مدتها میگذشت و دامبلدور کم کم داشت نا امید می شد تا اینکه یک پرنده عجیب رنگارنگ امروز دوباره برایش نامه ای آورد، نامه ای که رویش نوشته شده بود خاطرات یک محافظ پیر قسمت سوم.+









بد نبود...تقریبا خلاقانه بود...
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/9/15 22:33:03
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 13 آذر 1395 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 9

-یک...دو...سه...چهار...پنج!

به محض تمام شدن شمارش معکوس، صدای خنده هایی که برایش آشنا بودند طبق معمول سر همین ساعت در حیاط مدرسه طنین انداز شدند. موهای سیاه و چربش را کنار زد و از گوشه چشم به چهار پسر گریفیندوری چشم دوخت. راستش، اصلا علاقه ای به آن چهار احمق خودشیفته نداشت و همان نیم نگاهش هم بابت حفاظت از خودش در برابر هر طلسم و شوخی احمقانه ای از جانب آن ها بود.
نفس عمیقی کشید و پسر لاغر و عینکی به نام جیمز پاتر که تمام گریفیندوری ها عاشقش بودند در نزدیکی او روی زمین نشست و مثل همیشه دورش معرکه گرفت.
-هی پیتر؟!بیا جلو...این چیه رو دماغت؟
-ول کن جیمز این شوخی دیگه لو رفته.
سیریوس بلک بلند بلند خندید و تقریبا داد زد:
-راست میگه حتی سال اولی هاهم اینو بلدن.

صحبت هایشان قطع نمیشد. پسرک مو سیاهِ اسلایترینی کتابش را گشود و در صفحه آخر مشغول کشیدن یک چهره شد. اگر کمی به اطراف نگاه میکردند متوجه دختر زیبا و مو قرمزی می شدند که در کنار درب اصلی ایستاده بود و کتاب میخواند. نسیم بر گونه های سرخش دست می کشید و نور آفتاب باعث درخشش چشم های آبیش شده بود. نا خودآگاه لبخند محوی بر لبان پسرک نقش بست و مشغول کشیدن چشم های لیلی شد.

-اسنیپ هنرمند شدی؟!

جیمز پاتر کتاب را از دست او قاپید و درحالی که صفحه آخر را به سه دوست دیگرش نشان میداد تمسخرآمیز ادامه داد:
-کدوم فرد بدبختی معشوقه ی توعه؟
پیتر جواب داد:
-موهاشو نگاه! تو حتی وقت نداری اونارو درست کنی لعنتی.
-شاید باید یه طلسم روت پیاده کنم؟

همهمه هر لحظه بیشتر میشد و آتش خشم در چشمان نافذش شعله می کشید. لیلی به سمت آن ها آمد و با اخمی بر پیشانی کتاب را از دست جیمز گرفت و در دستان اسنیپ گذاشت و بدون هیچ حرف دیگری آن ها را ترک کرد.
اسنیپ به صفحه مچاله شده نقاشیش نگاه کرد و صدای غر غر زیرلب جیمز را شنید.
سوروس اسنیپ بیچاره...چقدر میتوانست در آینده تلافی کند؟








خوب بود،بهتر هم میتونست باشه البته!
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/9/13 21:16:55
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
►تصویر شماره 9 کارگاه نمایشنامه نویسی


در یک روز روشن که آفتاب صاف میکوبونه تو سر دانش آموزای هاگوارتز ، چهار گریفندوری نچسب ( با نام های پیتر و جیمز و ریموس و سیریوس ) با هم داشتند از کلاس استاد می آمدند و چون خیلی تا کلاس بعدی مونده بود مشغول فکر کردن به بحران های درون مایه ای هویت سادیسمی خود شدند .
این چهار نفر در بحران خیلی بزرگی بودند و اونم این بود که هیچ کار خلافی برای انجام دادن نداشتند.
نهایت خلافشون پاچه خواری کردن استاد های هاگوارتز بود آن هم به شکلی که شلوار استاد ها به شلوارک تبدیل می شد ،
اون ها هفته ها در این بحران قرار داشتند و بسیار دپرس بودند. جیمز که الآن شاد و شنگوله دیشب میخواست با شامپو کوزه ای خودکشی کنه که خوش بختانه دوستاش ریختن سرش تا میخورد زدنش و اینجوری شد که جیمز از خودکشی شدیدا منصرف شد و تصمیم گرفت شدیدا به زندگی امیدوار باشه‌.

کم کم داشتن به این فکر میکردن که بهتره از خلاف کردن خلاف کنن به راه نور هدایت شن چون دیگه هیچ جَفَر بازی ای نمونده بود که انجام نداده باشن اما در لحظات اوجِ احساسات عرفانی یه سوژه تپل گیر میومد که هیچ کدوم نمیتونستن ازش بگذرند
شرارت در خونشان قل غل و غل قل می کرد . بی وجدانی در رگ هایشان زنده بود
راهرو ها مملو از نا امنی می شد . دیگر هیچ دانش آموزی آرامش نداشت
چهار غارتگر در راهرو ها قدم می گذاشتند و گوشه ای از خباثت خود را نمایان می کردند.

- من در میزنم... بعدش بدویید

تق تق ! و در باز شد ! معلم مثل خرمالو واستاده بود جلو در و به زور اینا رو فرستاد تو کلاس

- ما مال این کلاس نیستیم اشتباه در زدیم،ما از همون اول اشتباهی بودیم
- نه بابا خجالت نداره عزیزم همه باید از کلاس لذت ببرن
۴ تفنگ پوک با پوزه های کش اومده که پتانسیلِ بالایی در تبلیغات پنیر پیتزا داشتن وارد کلاس شدن و ۲ تا ۲ تا دور از هم نشستند.
در این میان جیمز که با خوی وحشیِ گوزنیش به دنبال طعمه جهت پیاده کردن نقشه های شرورانش بود سعی میکرد چه کنه؟😐همممم فکر
- ریموس من لاک صورتی لیلی رو برمیدارم بش نگو باجه؟^-^
- وااااهااای چه هیجان انگیز بیخود بهمون نمیگن چهار غارتگر

(البته هر کی بهشون میگفت ۴ غارتگر به این معنی بود که راز اونا رو میدونست و Security اونا در خطر بود ولی این چهار نفر خارج از دسترس بودند و اینو نمیدونستند.)
در حینی که جیمز داشت لاک صولتی لیلی رو از لای کیفش خارج میکرد ریموس تمام استعداد سرعتیشو روی باد زدنِ جیمز خالی میکرد و از عوامل پشت صحنه درخواست یه لیوان آب گوجه کرد.
و در آنسو پیتر و سیریوس عملا راست دماغ معلم بودند.
- تعداد جن های زیر دریایی تو سال ۱۳۰۹ ، طرفای ۶۰۰ تا بوده ، رمز وایفای دفتر رسمیشون هم ۲۵۵۲ بوده ، کاری هم نداریم که معمار دفتر رسمی کی بوده
با بازگشت به همین سو جیمز رو میبینید در حینی که تبدیل به بستنی نسکافه ای ۹و۳/۴ ساعت آفتاب خورده میشه هنوز در تلاشه لاک رو بیرون بیاره و بله،بالاخره موفق میشه زیپ کیف حریف رو باز بکنه
در این حین فرد وارسته ای در امر خواریدن پاچه انگشت اشاره بر هوا خاسته اجازه صحبت میخواهد
-اجازه اجازه! آقا اینا دارن لاک صولتی لیلی رو بر میدارن. :paz:
جیمز با یک پاسِ در عرض لاک رو میده دست ریموس و خودش به امر کوددهیِ کتک زن مشغول میکنه.
ریموس هم که هنوز میشه اون منگوله ته حلقشو از شدت خوشیِ ناشی از هیجان عمل شرورانه دید اصلا متوجه اوضاع نشده بود و با ذوق مسخره ای لاک رو گرفت گذاشت لا پشمای جانوریش.
پیتر که قیافه ش در فاز مشترک مورد نظر موجود نمی باشد بود با دهان باز و آب دهن آویزان ناگهان به خودش میاد.
- وااای جیمز در زد حالا باید فرار کنیم.
سه تا اعضای ( خیر سرشون ) غارتگر از این حرف پیتر شبیه قارچ سمی میشن و استاد گرامی شکل علامت سوال.
پیتر که هنوز مغزش اطلاعات راهرو رو شبیه سازی میکرد در همون راستای انتهای سالن دوید و نتیجتا کوبید تو دیوار،خیلی موقر از جا بلند شد و گفت : لطفا زنگ بزنید بیان کروکی بکشن جعبه دندَم از تو صندوقم بیرون زد ، ایربگمم از ترس تو افتاد.
جیمز داشت به سانِ خر در باغِ کلم بروکلی از خنده شیهه ها سر میداد
در حرکتی ناگهانی چهره ی جدِ سوم سیوروس رو به خودش میگیره و میگه : پیتر شما زیاد کاپی میکنی، در بهترین حالت یه دستگاه زیراکس دسته دومی اصلا برای این دوره از مشنگیات پیشرفته مناسب نیستی شما.
ریموس که شاد و خرسند از این بود که همه جریان لاکُ فراموش کردن و اون میتونه به لاک صولتی که از بچگی آرزو داشته به دستش بیاره برسه،با نگاهی شیطانی همه رو از زیر نظر میگذروند
در حین فرمایشات جیمز لیلی به طرزی کاملا غیر منتظره زارت میخوابونه تو گوش جیمز
-خافاشا (خفه شو) لاکمو از دوستت بِگیل کادوی سی سی‌م بود، باهاش گَهلم لاکمو بلداشت
و اینگونه بود که تمام تصورات نویسنده و خواننده و ۴ غارتگر از یه دخترِ کار بلد به فنای عظمی رفت و به آرامش ابدی کوچ کرد.
[/quote]






این نمایشنامه مشکلی برای رد کردن این مرحله نداره...صرفا اگه شناسه قدیمی داشتی تو سایت مستقیما برو و معرفی شخصیت کن،در غیر این صورت روند نرمال رو طی کن!
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/9/12 15:10:25
: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 30 آبان 1395 15:15
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۰
هری از نگاه های نا آشنا که تا او را میدیدند به یک دیگر نشانش میدادند خجالت میکشید.هاگرید هری را به بانک جن ها برد تا سکه هایی که مادر و پدرش برای او به جا گزاشته بودند بگیرد.پس از گرفتن سکه ها به کوچه دیاگون بازگشتند.هاگرید مدام دست او را میکشید و به مغازه های مختلف میبرد تا برای او وسایل لازم ورود به هاگوارتز را تهیه کند.
هاگرید:هری چند لحظه اینجا صبر کن من برم داخل این مغازه الان برمیگردم.
هری:باشه.
هاگرید داخل مغازه شد و هری مشغول تماشای مغازه های جادو شد.
در شلوغی جمعیت هری نگاهش با شخصی که ظاهر عجیبی داشت گره خورد.شخص عجیب اخمی کرد و به سمت هری دوید.هری فهمید که حرکت او عادی نیست و احساس خطر کرد.هری فریاد زد:هاگرید
هاگرید سرش را برگرداند اما هری را ندید و سریع از مغازه بیرون دوید و دید که شخصی به دنبال هری است.
هاگرید آن مرد را تعقیب کرد و دید که آن مرد چوب دستی اش را به سمت هری گرفته.هاگرید به سمت او شیرجه زد و چوبدستی را از دست او قاپید....تصویر کوچک شده





خیر...این یک نمایشنامه خوب که بشه باهاش موافقت کرد که بری مرحله بعد نیست...یک نمایشنامه بهتر بنویس!
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/9/2 1:08:44
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 22 آبان 1395 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5

همراه با کارل وارد سراسرای هوگوآرتز شدم. از آنجایی که یک سال اولی بودم کمی می ترسیدم.من یک گرگینه بودم برایم سخت بود در مدرسه ای که دائما محافظت می شود زندگی کنم. صورت مادرم را به یاد آوردم که می گفت:
- زیاد نترس پالی تو موفق می شی. جانور نماهای زیادی تو مدرسه هستن. تو که تنها نیستی.
ولی ته دلم قرص نبود. ناگهان چیزی دیدم که مرا هیجان زده که کرد. پسری با موهای سیاه و چشمان سبز شک نداشتم که خودش است.
- آلبوس سوروس پاتر؟ خودتی؟ تو پسر هری پاتری؟
کارل با غرور گفت:
- بچه ها امسال یه پاتر هم کلاسمونه.
یان گفت:
- چقدر شبیه به باباشه.
دختری به سوی ما برگشت و گفت:
- و همینطور پسر عمه منه . منم رز گرنجر ویزلی ام.
صورت دخترک به دلم نشست تصمیم گرفتم ب او دوست شوم.
- اسم منم پالی چپمنه. از آشنایی تون خوشوقتم.
ناگهان کلاهی که از قیافه ش معلوم بود صد سالی است شسته نشده شروع به خواندن آواز کرد.
- این همون کلاه معروفه؟
- آره می گن هر سال شعر جدیدی میسازه. باحاله نه؟
قبل از این که بتوانم جواب سوال رز را بدهم کلاه فریاد کشید:
- پالی چپمن!
انگار قلبم را از سینه م درآورده بودند. طرف کلاه رفتم به آرامی روی صندلی نشستم
کلاه گفت:
- خب می دونم باهات چی کار کنم تو میری به:
- گریفندور!
خوشحال و شاد به طرف میز گریفندور ها رفتم و گروه بندی بقیه را تماشا کردم.





یکم بیشتر نیاز داشت،توصییف و اینا رو تا بهتر بشه...با این حال اما به نظر میرسه وارد ایفا که بشی مشکلاتت برطرف میشه!
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/8/22 20:30:35
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آبان 1395 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
►تصویر شماره 5 کارگاه نمایشنامه نویسی◄

جادو همه جا جاری است ، همه چیز از جادو به وجود می آید ، با این حال جادو چیزی را خلق نمی کند.
جادو خود را به آنچه انجام می دهد می ریزد ، اما هیچ ادعایی ندارد.
دنیا های بی شمار را زندگی می بخشد ، اما وابستگی ای به آنها ندارد .


- سرسرای هاگوارتز ، مدرسه ی سحر و جادوگری –

دقایق زیادی را منتظر نوبت خود مانده بودم . نوبت گروه بندی شدن در یکی از گروه های هاگوارتز .
اگر در گروهی گروهبندی شوم بازهم دانش آموزانی هستند که با بی ملاحظگی به چهره ام خیره شوند؟
و طوری از من سوال بپرسند گویی از مدت ها پیش مرا می شناختند؟
مشنگ زاده ها و دورگه های کثیف مانند انگل تمام سرسرا را محاصره کرده بودند. نا امنی تمام فضا را فرا گرفته است
یک پسر با مو های سیاه و یک پسر با مو های بلوند سمت راست من بودند .
زن پیر یک اسم را با صدای بلند گفت و پسر با مو بلوند به سمت کلاه گروه بندی رفت . توجه پسر دوم نسبت به من جلب می شود . طوری که انگار پدرش بهش آموزش داده دستش را جلو می آورد ...
- سلام ، من جاناتان نوریس هستم ، پسر آنتوان نوریس!
- خب ، جاناتان ، از آشناییت خوشبختم!
- اولین بار هست که می بینمت زیاد تو چشم نیستی ، اسمت چیه؟
- چرا برات مهمه که اسم من چیه؟
- بی خیال فقط میخوام که با هم آشنا بشیم..
ناگهان توجهش نسبت به دوستش جلب می شود که کلاه گروه بندی روی سرش است ...کلاه فریاد می زند : ریونکلا
اسم بعدی خوانده می شود . اسم من !
پسر به من چهره ی من نگاه می کند و می گوید : این اسم توئه اینطور نیس؟
من به سمت کلاه گروه بندی رفتم . صدایش از پشت سر می آمد : بازم همدیگر رو می بینیم!
این فرصت رو داشتم که به دانش آموزانی که از کنارشان می گذشتم نگاه کنم .
چقد طول می کشید که به کلاه گروه بندی برسم؟
قدم هایم تمام شده بود . کلاه گروه بندی رو سرم بود و هیچ چیز را نمی توانستم ببینم .






تموم شد؟ احساس میکنم که باید ادامه میداشت،با این حال...خوب...
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/8/20 22:36:18
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آبان 1395 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
"تصویر شماره 10"
- بیا دیگه هری ، عجله کن
- ببخشید ... چشم.
اولین باری بود که هری پا به کوچه ی دیاگون گذاشته بود. کوچه دیاگون در نظرش از هر لحاظ از خیابان های مشنگی بهتر و جالب تر بود. آن جا پر بود از جادوگران و ساحره هایی که حرف می زدند ، می خندیدند ، و با صدای بلند اجناس را قیمت می کردند.
هری پشت شیشه ی یکی از مغازه ها ، جاروی دسته بلند زیبایی دید که دختر بچه و پسربچه های هم سن خودش دور آن جمع شده و صورتشان را به شیشه چسبانده بودند تا بهتر ببینند:
- واااااای!
- نیمبوس دوهزاره!
-بهترین جارویی که تاحالا وجو داشته!
با این که هری تا به حال سوار جاروی پرنده نشده بود و چیز زیادی در مورد آن نمی دانست ولی او نیز مجذوب آن جاروی فوق العاده شد و در دلش از این که سال اولی ها حق داشتن جاروی پرنده را نداشتند ، حسرت خورد.
هاگرید گفت :
هری ، حالا که از گرینگوتز برگشتیم بهتره اول بریم کتاب هات رو بخریم.
هری با تکان دادن سرش موافقتش را نشان داد و دوتایی وارد مغازه ی کتابفروشی فلوریش و بلاتز شدند.
هری از دیدن دکوراسیون آن کتاب فروشی به وجد آمد. قفسه های بلندی که تا سقف کتابفروشی ادامه داشتند ، کتاب هایی با چلد چرمی و برگه هایی که انگار از کاغذ پوستی بودند ... همه چیز آنجا برای هری جالب بود.
آن روز یک روز آفتابی زیبا بود و بسیاری از خانواده های جادوگران برای خرید وسایل مدرسه آمده بودند. برای همین کوچه ی دیاگون و مخصوصا کتابفروشی فلوریش و بلاتز بسیار شلوغ بود.
هاگرید به سمت پیشخوان رفت تا کتاب های هری را بخرد. هری نیز شروع کرد به راه رفتن و گشتن در کتابفروشی و ورق زدن کتاب هایی که خارج از قفسه ها روی هم چیده شده بودند.
هری در آن لحظه چیز جدیدی را کشف کرد:
تصاویر درون کتاب های جادویی متحرک بودند!
هری در همان حال که محو تماشای تصویر یک نویسنده ی کتاب های تاریخی بود که کلاهش را برمیداشت ، چشمک میزد و دوباره کلاهش را روی سرش می گذاشت که صدایی شنید.
-دراکو ، مگه نگفتم به هیچی دست نزن!
-چشم پدر...
هری سرش را بالا برد.
در چند قدمی آن جا ، مرد بلندقامتی با موهای بور بسیار روشن و ردای مشکی کنار یک قفسه ی کتاب استاده بود و کتابی را ورق می زد.
کنار آن مرد بلند قد پسری ریزنقش هم سن و سال خودش را دید که او نیز شباهت زیادی به پدرش داشت . تنها فرقشان این بود که پسر ، قیافه ای عبوس و عصبانی داشت.
هری دوباره مشغول تماشای کتاب ها شده بود که صدای قدم هایی را از نزدیکی اش شنید. سرش را بالا آورد. همان پسری که نامش دراکو بود به او نگاه کرد و گفت:
سلام! تو باید هری پاتر باشی ، درسته؟
هری دست و پایش را گم کرد.
جواب داد :
آه ... بله ... خودمم.
- از آشناییت خوشوقتم. من دراکو مالفوی هستم.
و دستش را به سمت هری دراز کرد.
هری دست پسر راگرفت و تکان داد. دستش به طرز عجیبی سرد بود.
هری در ته دل خوشحال شد. فکر می کرد نخستین دوست جادوگرش را پیدا کرده است.
در همان لحظه هاگرید با صدای بلند گفت:
هری...! هری...! کجایی پسر؟ وقت رفتنه!
هری از دراکو خداحافظی کرد و به دنبال هاگرید از در کتابفروشی فلوریش و بلاتز بیرون رفت.
هاگرید گفت:
چه طوره برویم و برایت پاتیل بخریم؟ ... راستی تو به یک حیوان خانگی هم نیاز داری.
هری لبخندی زد و به راه افتادند.
هری پرسید :
هاگرید ، تو چیزی در مورد مالفوی ها می دونی؟
نزدیک بود کتاب های هری از دست هاگرید به زمین بیفتند.
-چ - چطور مگه؟
- همین طوری ... توی کتابفروشی با یکیشون که هم سن خودم بود دوست شدم ...
هاگرید گفت:
ببین پسرجون ... خانواده ی مالفوی خانواده ی بسیار ثروتمندی هستن ولی این ثروتشون رو نه از راه درست به دست آوردن و نه در راه درست خرج می کنن. اونا فکر می کنن که از همه بهترن و تازشم ، خانواده ی اونا همشون مرگخوار هایی بودن که برای اسمشو نبر کار می کردن.
هری تعجب کرد. ولی در دلش گفت:
ولی دراکو پسر خوب و مؤدبی بود. من که رفتار بدی ازش ندیدم . شاید خانواده اش بد بوده باشن و خودش خوبه. نکنه هاگرید میخواد من تا آخر عمرم بدون دوست بمونم؟
آن ها در سکوت به راهشان ادامه دادند تا به مغازه ای رسیدند که در آن پاتیل و مواد مورد نیاز معجون سازی می فروختند. هری همان طور که محو تماشای شیشه های پر از چشم قورباغه بود صدای آشنایی را شنید. سرش را برگرداند و دراکو مالفو را دید که کنار پسر موقرمزی با ردای کهنه ایستاده بود.
دراکو با لحن نیشداری گفت : رداش رو ببین! از توی آشغالی پیداش کردی؟
پسر موقرمز دستش را مشت کرد و خواست دراکو را بزند ولی دراکو با خنده گفت:
جرأتش رو نداری که دست رو من بلند کنی . پدرمن اونقدر با نفوذه که با یه اشاره باعث میشه پدر تو از وزارتخونه اخراج بشه.
بعد هم شروع کرد به توهین کردن به خانواده ی پسر موقرمز و ادایشان را در آوردن :
ببینم ویزلی ... حالا که شما اینقدر فقیرین ، چرا مادرت اینقدر خیکیه؟
صورت پسرموقرمز همرنگ موهایش شده بود.
هری جلو آمد و به دراکو گفت:
ولش کن. چیکارش داری؟
دراکو گفت:
اون اهل یه خانواده ی خیلی فقیره پاتر . چرا داری ازش طرفداری می کنی؟
- هر چقدر هم که فقیر باشه تو حق نداری که اذیتش کنی.
از دور صدایی به گوش رسید: دراکو ... بیا بریم.
دراکو گفت :
ببین پاتر ... بعضی از خانواده های جادوگرا از بعضیا بهترن. بهت پیشنهاد می کنم مراقب باشی با کدوما دوست میشی.
هری گفت:
از توصیه ات ممنونم مالفوی . فکر کنم فهمیدم که باید با کدوما دوست بشم.
دراکو پشتش را به آنها کرد و دور شد.
پسر موقرمز گفت : خیلی ممنونم که هوامو داشتی.
هری لبخندی زد.
نگاه پسر موقرمز روی پیشانی هری قفل شد:
یعنی این حقیقت داره؟ ... تو واقعا هری پاتری؟ ... همون هری پاتر معروف؟
هری گفت :
معر,فش رو نمی دونم ... ولی من هری پاترم.
پسر موقرمز با لبخند دستش را جلو آورد :
از آشناییت خوشوقتم هری. منم رونالد ویزلی هستم. می تونی رون صدام کنی.
و این سرآغاز دوستی صمیمی بین هری پاتر و رون ویزلی و دشمنی هری پاتر و دراکو مالفوی بود.
پایان!






کافی بود...هرچند که یه جاهایش کپی برداری دقیق از کتاب بود،ولی آفرین!
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط heleesa در 1395/8/13 17:07:38
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/8/14 1:05:08
تصویر تغییر اندازه داده شده