شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
با اینکه ظهر بود و نیاز به عینک و ولی هوا به طرز عجیب تاریک بود ظلمتی خوفناک به شهر سایه افکنده بود به نظر میرسد این هفته تاریکی تا آن سوی دنیا امتداد داشته باش همه در ترس بودند زیرا می دانستن این نشانه ها ظهور دوباره صاحب چوبدستی خوفناک با لباس جیرینگ جیرینگ ش که با یه مشت مدرک که اصلا جنبه خوبی نداشت ازراه رسید
آلبوس پاتر داشت به سمت تالار عمومی اسلیترین می رفت که ناگهان جینا ماری را که لباس بزرگ و عجیبی پوشیده بود و لونا لاوگود جوان را که بیهوش بود به سمت تالار نیاز می برد دید، درمشت لونا عینکی بود که از مجله هفته پیدا کرده بود. جیانا به آلبوس گفت که گذشته بوده و اشتباهی لونا او را دیده آن هم به خاطرجیرینگ جیرینگ کلید های توی جیبش که به چوبدستی اش می خورده. همچنین او مدرکی پیدا کرده بود که شخصی از آینده قصد خراب کاری در گذشته را داشته. آلبوس پس از کمک به جیانا و پاک کردن حافظه لونا از او خواست تا جنبه مثبت قضیه را ببیند. جیانا هم لبخندی زد و از او تشکر کرد، لونا را به زمان خودش برد و قبل از این که به هوش بیاید و دوباره او را ببیند به زمان خودش بازگشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس
قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!! می جنگیم تا اخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی!! برای عشق!! برای گریفندور!!
روزی لونا لاوگود به همراه هری پاتر به موزه حیوانات با جنبه می رفتند. که ناگهان هری سر خورد و افتاد وعینکش شکست. هری مشتش را بر زمین کوبید و گفت: - ای وای! بازم عینکم شکست. لونا چوبدستی اش را در آورد و گفت: - عیب نداره الان درستش می کنم. لونا وردی خواند. اما عینک تبدیل به لباسیعجیب و پر زرق و برق شد که از آن پولک آویزان بود. لونا گفت: - ببخشید من در درست کردن عینک استعدای ندارم! عوضش ببین چه لباس خوشگلی درست کردم! هری لباس را برداشت و لباس جرینگ جرینگ صدا داد. - من اینو می برم به عنوان مدرک تا هفته دیگه به پرفسور مک گوناگل نشون بدم! ناگهان لونا از خواب پرید. - مرلین رو شکر که خواب بود!
انتهای روز بود و خورشید در حال پاشیدن آخرین تشعشعات نور خود بر برج رُخ شکل بود. زنوفیلیوس لاوگود، سردبیر عجیب و غریب هفتهنامه کوئیبلر در حالی که لباسش تکه و پاره شده بود و چوبدستیاش بر روی زمین افتاده بود، مشتش را بر روی میز چوبی کوبید. پس از صدای بنگ، جرینگ جرینگ کوتاهی به خاطر برخورد لیوان های روی میز ایجاد شد و سپس سکوت همه جا را فرا گرفت.
مدرکهایی که او از حکومت وابسته به ارباب تاریکی پیوز تیکنسی فاش کرده بود برای مرگخواران جنبهی محرمانه داشت و این باعث خشم مرگخواران و در نهایت دزدیده شدن دخترش توسط آنها شده بود...
لاوگود، همسرش را از دست داده بود. فکر اینکه دخترش را نیز از دست داده مانند خوره در جانش افتاده بود... عینک جادویی مخصوص لونا را در دستانش گرفت... بغضش ترکید و مانند ابر بهار شروع به باریدن بر روی سطح نچندان پاک میز کرد.
عجیب بود. انگار یک عمر میشناختش. آن عینک و لباسِ زرد رنگ و گردنبندی که حین راه رفتنش جیرینگ جیرینگ صدا میکرد.. تمام هفته تصاویر محوی در ذهنش خاموش و روشن میشد. یک آن یک جرقه چیزی به یادش آورد .. لونا لاوگود.. دلش لرزید. دستش را درون جیب ردایش مشت کرد. چوبدستی اش را گرفت .. ولی میدانست وقتی خشمگین است، جنبهی جادو کردن ندارد.. با این حال خشمگین بود.. تمام مدرکـی که سالها پیش میتوانست با آن علیه نویل شکایت کند را لونا گم کرده بود..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name !Shut your mouth !You dare speak his name with your unworthy lips
لونا لاوگود در اتاقش ایستاده بود و درحالی که لباسی پوشیده بود که به علت پولک های روی آن جیرینگ جیرینگ میکرد و چوبدستی اش را در مشتش نگه داشته بود و عینکعجیبش را بر چشم داشت از خود عکس میگرفت. این لباس را پوشیده بود چون همکار های باجنبه ی پدرش قرار بود به خانه آن ها بیایند.
در حالی که عکس میگرفت متوجه شد چیزی محکم به شیشه خورد. اما اهمیت نداد و به کار خودش مشغول شد. دوباره متوجه شد که چیزی محکم به پنجره خورد. پنجره را باز کرد.جغدی به رنگ مشکی که سر قهوه ای تیره ای داشت نامه ای به پایش بسته بود و سعی داشت وارد شود. لونا نامه را باز کرد.به کلی فراموش کرده بود؛مدرک سطوح مقدماتی جادوگری در این هفته می آید. ولی خوشحال بود چون درس هایی را که دوست داشت و به دردش میخورد را قبول شده بود. کم کم مهمان ها وارد خانه میشدند.با خوشحالی نامه را بر روی میز قرار داد و برای خوش امد گویی مهمان ها از اتاق خودش خارج شد.
لونا لاوگود برای چندمین بار در این هفته داشت در راهرو های هاگوارتز قدم میزد و دنبال کفش هایش میگشت که ناگهان عینک هری را روی زمین دید. ناگهان صدای جیرینگ جیرینگعجیب را شنید و یک باسیلیسک جلوی لونا ظاهر شد. لونا چوبدستی اش را در اورد و شمشیر گریفندور را ظاهر کرد و با ان به جنگ باسیلیسک رفت؛ چند دقیقه بعد لونا پرید و با شمشیر پوست باسیلیسک را کند و در کمال تعجب دید آن باسیلیسک هری، رون و هرمیون هستند که در پرده های خابگاه گریفندور گیر کرده بودند. 10 دقیقه قبل در خابگاه گریفندور... هری و رون در کنار یکدیگر نشسته بوند. هری: دقت کردی هرمیون امروز با این لباس چقدر خوشگل شده؟ هرمیون هم امد و به انها پیوست. هرمیون: نظر لطفته هری. رون کم کم داشت قیرتی میشد بلند شد و یک مشت به صورت هری زد که باعت شد هری پخش زمین شود. هرمیون: وای رون تو اصلا جنبه نداری. رون: تو مدرک داری که بگی من هری زدم؟ اما ناگهان هری بلند شد و با رون درگیر شد و هرمیون هم رفت که انها را جدا کند. نویل که متوجه این اتفاق شده بود بلند شد. نویل: الان یه کاری میکند جدا شن. و وردی را زیر لب گفت و تمام پرده های خابگاه به دور هری، رون و هرمیون پیچید و انها دیگر چیزی ندیدند و وقتی ازاد شدند دیدند دارند با لونا میجنگیند!
مدرک ، هفته ، لاوگود ، جیرینگ جیرینگ ، لباس ، مشت ، عجیب ، چوبدستی ، عینک ، جنبه -------------------------------------------------------------------------- اخر هفته بود.لونا لاو گود تصمیم داشت به کنار دریا بره اخه میخواست چیزی نشون دوستاش بده.وقتی رسید پیش دوستاش چیزایی رو نشون داد وشروع کرد به تعریف کردن.دیروز که رفته بودم.توی زیر زمینی چیزی پیدا کردم جعبه ای با طرح ونگار جالب ولی درش قفل بود.
اونو تو دستم گرفتم وبه سمت در حرکت کردم میخواستم برم تو اتاقم شاید میتونستم بازش کنم. به اتاقم که رسیدمچوبدستی مو برداشت.عینکم روهم به چشم زدم تا تمام حواسم به اون جعبه باشه..درشو که باز کردم چیز عجیبی دیدم.
یه مدرک دانشجویی بود و یه جعبه که چیزای دایره ای شکل توش بود ووقتی تکونش میدادم صدای جیرینگجیرینگ میداد درشو به زور باز کردم واونا رو توی دستم ریختم دستم یه جوری شد.دستمو مشت کردم واونو تو جیب لباسم گذاشتم تا بیام نشون شما بدم.به نظرتون اون چیه؟؟؟؟
باد عجیبی می امد صدای سوسوی باد همه جارا فرا گرفته بود زنگ اسمان غروب ابری و بارانی را پیشگویی میکرد در این میان جنگل تاریک فضای غم انگیز تری را متحمل بود در میان ان تاریکی تاقت فرسا مردی با مو های سفید و بلند در میان درختان به اسمان خیره بود در ان باد لباس سفیدش به شدت تکان می خورد نا گهان صدایی که حتی از هوای ان شب هم سرد تر بود گفت من احضار کرده بودید مدیر از پشت عینک نیم دایره ای اش به پروفوسر معجون ساز که عجیبچوب دستی اش را لمس می کرد نگاهی انداخت و گفت _اه ...سوروس اومدی بله کار مهمی باهات دارم اسنیپ چوبش را تکان داد و با این که همه جا باد درختان را تکان میداد انگار انجا باد متوقف شده بود هر دوی انها با لبخندی به هم نگاه کردند انگار که از این طلسم خاطره ی مشترکی دارند مدیر ادامه داد _یک هفته ای هست که ندیدمت بعد از اونبار که -اسنیپ حرف مدیر را قطع کرد و گفت _من هنوز معتقد ام راه بهتری هم باید باشه و حتی اگر نباشه من هیچ تعهدی ندادم _من قبلا هم گفتم وقتی وقتش برسه همه کار درستو انجام میدن صدای جیرینگ جیرینگ زیبایی که توجه هر دو انها را به بارانی که به روی برگ درختان میریخت همه را ساکت کرد حتی باد هم ساکت شده بود تا به صدای باران گوش کند _دامبلدور من هم بهت گفتم کار درست از نظر من و تو متفاوته _کار درست یکی هست بستگی داره از دید درست بهش نگاه میکنی یا نه اسنیپ طوری به دامبلدور نگاه کرد که انگار دامبل دور با مشت به صورت او زده است _بهت قولی نمیدم اما راجع بهش فکر میکنم -باشه سوروس اما یادت باشه از دید درست نگاه کن اسنیپ سریع شروع به رفتن کرد و در جنگل سیاه محو شد و دامبلدور را با افکار خودش تنها گذاشت . . . همین دیگه
عجیبه* اين دنیا. هفته ها* مى گذره و ما به جاى زندگی کردن، مدام يه مشت* لباس* عوض مى کنيم و عينک* دودى مى زنیم تا چشمامون رو، واقعیت رو قايم کنيم. صداى جيرينگ جيرينگ* زمان درحال گذر رو نمى شنويم و کسانى که مى شنوند رو مسخره و مى کنيم و انگ جدى و بى جنبه* بودن بهشون مى زنیم. لاوگود* نمونه و مدرک* يه انسان دانا هستش. خوشبخت و بيخيال.
-----+ چند هفته* پيش لونا لاوگود* وقتی مدرک فارغ تحصيليش رو گرفت، عينک* به چشم داشت و يک لباس* عجیب پوشید و با چوبدستى* يک مشت* زنگوله که جيرينگ جيرينگ* مى کرد بهش وصل کرد و با اينکه بچه ها اون رو مسخره کردند، چون با جنبه* بود ناراحت نشد.
------
هر ساعت، هر روز، هر هفته* دارم دنبال يه مدرک* براى انتقام از جيرينگ جيرينگ* هاى اعصاب خرد کن و عجیب* يه مشت* گاو و گوسفند مى گيرم که براى يه چوپان بدلباس* و عينکى* هستش. من جنبه ام* بالاست اما خسته شدم و لاوگود با اون چوبدستيش* قراره کمکم کنه. -------
لاوگود* اسم عجيبى* نيستش براى يه دختر که هر هفته* به ديدن حيوانات ميره و جيرينگ جرينگ* کنان براشون آواز مى خونه. شاید ديوونه باشه و کارهاش هم يه مدرک* هستش. چوبدستيم* رو برداشتم، عينکم* رو زدم و رفتم پيش لونا تا منم به پرنده ها يه مشت* گندم بدم. همون قدر که با جنبه ام* ديوونه هم هستم.
--------
عجیب* نيست.. براى من تماشاى دنیا از پشت عينک* سخت بود اونقدر که بيخيال جيرينگ جيرينگ* زنگ خطر شدم و عينک رو به چشم نزدم و حالا بالا رفتن شماره چشمم هم مدرک* اون هستش. لاوگود* هر هفته* يه مشت* نصیحت تحویلم ميده و حتى با چوبدستى* به شوخی تهدیدم کرده ولى من جنبه م* بالاست.
------
صداى جيرينگ جيرينگ* من رو به ياد يه بزغاله ى کوچولو با يه مشت* پشم روى کمرش ميندازه که مدرک* کودکى شيرينم بوده که لاوگود* دوست با جنبه ى* من بود. هر هفته* چوبدستى* به دست و لباس* عادى پوشيده، ميرم به مزارع ماگل ها و بزغاله ها رو تماشا مى کنم. مى دونم.. عجيبه* ولي دلتنگى بى رحمه.