شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
جام - سراغ - محافظ - نشان - شیطان - خشک - رضایت - تیز - سپتامبر – تبهکار
اواخر سپتامبر بود.... محافظ هاگواتز کسی بود که نشان پیروزی که همانا یک جام شیطانی بود به تبهکار ترین دانش آموز هاگوارتز اهدا می کرد.... برنده ی جام تند و تیز به سوی سکو رفت و به سراغ آن جام رفت و با رضایت خاطر آن را بالا گرفت و فریاد پیروزی سر داد .... محافظ فقط یک لبخند خشک و خالی به او تحویل داد و سپس به دفترش بازگشت... بله ... محافظ همیشه از این رسم در عذاب بود و به سالازار اسلیترین لعنت می فرستاد .... آخر چرا یک دانش آموز باید به تبهکار بودن افتخار می کرد و به خاطرش جایزه می گرفت ....
( قضیه محافظ هاگوارتز رو از فن فیکشن هری پاتر و ارباب جادو استفاده کردم )
شما بیشتر به کاربرد کلمات دقت میکنید نه به خود داستان: جمله دوم شما از نظر جمله بندی اشتباست. در جمله سوم به جای گذاشتن "و" بهتر بود از نقطه استفاده میکردید. جملات بعدی خوب هستند.خیلی بهتر بود اگر به این صورت داستانتون رو مینوشتید: ...محافط هاگوارتز وظیفه داشت در آن روز بخصوص به تبهکارترین دانش آموز هاگوارتز نشانی اهدا کند که جامی شیطانی بود. زمانش رسید و بالاخره برنده جام تیز تر از هر دونده ای به سوی سکو، و به سراغ آن جام رفت. سر انجام با رضایت خاطر آن را بالا گرفت و فریاد پیروزی سر داد...
آن شب قرار بود جشن هلووین در (سرسرای) بزرگ قصر هاگوارتز با حضور (ویکتور کرام) رغیب هری در بازی کوییدیچ برگزار شود.هری کمی هیجان داشت زیرا قرار بود آن شب چو را ببیند.هری با رون وهرمیون به سمت (سرسرای) بزرگ شروع به هرکت کردند.وقتی که آنها به( سرسرای) بزرگ رسیدند متوجه شدند که (جشن) شروع شده است.در همین لحظه صدای (پروفسور) مک گونگال به گوش رسید که سر میز گریفندور به دنبال هری و رون و هرمیون میگشت.با ورود آنها جمعیت کمی ساکت شدند همه به آنها نگاه می کردند و آرام آرام پچ پچ می کردند زیرا در این روزها هرمیون بسیار شخصیت منفوری در مدرسه بود و همه این ها به خاطر مقاله پیام امروز در مورد مثلث عشقی هری و کرام وهرمیون بود.هری دست هرمیون را که در آن لحظه بسیار ناراحت به نظر میرسید گرفت و آرام او را به سوی سه صندلی خالی سر میز گریفندور برد.در همین لحظه (پروفسور) دامبلدور از صندلی خودبلند شد و گفت:امشب (جشن) هلووین را با حضور آقای کرام برگزار می کنیم.او چند روزی مهمان مدرسه ما هست امیدوارم از او خوب پذیرایی کنید.زیاد منتظرتان نمی گزارم لطفأ بفرمایید.بعد با یک حرکت میز پر شد از غذاهای رنگارنگ.رون همین طور که غذا می خورد (چپ چپ) کرام را نگاه می کرد و زیر لب غر می زد.بعد از این که همه حسابی شام خوردند ظرف ها جمع شدند.(جشن) به پایان رسیده بود.هری و رون و هرمیون بلند شدند و به سمت در (سرسرا) شروع به حرکت کردند ناگهان کرام از پشت شانه ی هری را گرفت.هری به سرعت برگشت. کرام گفت:هری میشه چند لحظه باهبت صحبت کنم؟ هری(متحیرانه) به او نگاه کرد و گفت:بله بگو. کرام گفت:هری من برای تشکر از کمک هایی که سال پیش به من کردی هدیه ای برایت آورده ام . رون و هرمیون با تعجب به او نگاه می کردند.ویکتور هدیه ی بزرگی از زیر شنل خود در آورد و به هری داد و به سرعت از آنها دور شد.هر سه به سرعت به برج گریفندر برگشتند و در جای همیشگی خود در کنار (شومینه) نشستند. رون با هیجان به هری گفت:هی پسر بازش کن ببینیم چی توشه. تا هرمیون خواست مثله همیشه آنها را نصیحت کنه رون گفت:(هیس) هرمیون! هرمیون هم چیزی نگفت و ساکت و آروم به صندلی خود تکیه داد. هری به سرعت هدیه رو باز کرد.دهانش از تعجب بازماند. رون گفت:اه (جاروی پرنده ی) خود کرامه. هرمیون گفت:شاید خطرناک باشه. رون به سرعت گفت بسه هرمیون این کجاش خطرناکه؟ هرمیون از رفتار رون ناراحت شد و به خوابگاه دختر ها رفت.رون و هری هم پس از کمی بررسی جارو به خوابگاه پسران رفتند تا در رختخواب به اتفاقات آن شب فکر کنند.
باید با این کلمات داستان بنویسید: جام - سراغ - محافظ - نشان - شیطان - خشک - رضایت - تیز - سپتامبر - تبهکار
داستانتون باید کوتاه باشه (در نهایت ده خط).موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/29 17:20:54
بالاخره به سراغ آن تبهکار معروف که ماه سپتامبر به آنجا آمده بود رفت .... پس به سوی هتل رهسپار شد .... ظاهرش نشان می داد که در کارش خبره است ...حتما از پس محافظ جام بر می آمد ...پس از توافق راه را به او نشان داد... سپس به درون غار رفتند .... و آن گاه بود که لبخند بر لبانشان خشک شد ... ( خشکید ) محافظ جامشیطانی بود که با رضایت خاطر در حال تیز کردن ناخن ها و دندان هایش بود .... تا چشمش به آن دو افتاد ... دیگر آن دویی وجود نداشت ....
داستانتون کوتاه بود اما بدون محتوا. سعی کن بیشتر به مفهوم داستان توجه کنی تا استفاده از همه کلمات.دوباره سعی کن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/29 17:19:26
جام طلا بر روی دستانش میدرخشید.قرار بود که تا ما سپتامبر آن را برای دوستش که به سفری مهم رفته بود نگه دارد.در واقع از آن محافظت کند. بارها افکار شیطانی به سراغش می آمدند..افکار مختلف مثل فروختن آن جام.وقتی به قیمت آن فکر میکرد لبخندی از روی رضایت بر روی دهانش نقش می بست.
او روزهای زیادی بر روی تختش به این موضوع فکر میکرد ولی وقتی به ذهنش میرسید که اگر چنین کاری بکند در واقع تبهکار است لبخند بر روی لبانش خشک میشد.
دو روز مانده بود به ماه سپتامبر.بارها تا دم در میرفت ولی باز میگشت ولی برای آخرین بار تصمیم خود را گرفت.او باید نشان میداد که امانت دار است و هوس ها نمی توانند بر او غلبه کنند.پس کاردش را تیز کرد و شروع به قاچ کردن خیار کرد .
پ.ن.چون برای کلمه آخر(تیز)نتوانستم جایی مناسب و جمله ای مناسب گیر بیارم مجبور شدم چنین کاری بکنم.
در ضمن آخجووووون!بالاخره همه کلمات را استفاده کردم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !
اواسط ماه سپتامبر گذشته بود که او را برای محافظت از یک جام طلا استخدام کردند. او مردی کاملا جدی و خشک بود که چهره اش تا حدودی شیطانی بنظر میرسید.یکی از چشمانش بسیار تیزبین و پرحرکت بود.خطوط عجیبی بر روی صورتش نقش بسته بود که مطمئنا نشان دهنده زندگی آرامی نبود.الستور مودی بیشتر به تبهکاران شباهت داشت تا کاراگاهان.
پسری جوان با ردایی پاره و بدون کفش در دیاگون در حال راه رفتن بود...همیشه دوست داشت از حاشیه جواب حرکت کند.امروز هم از همان حاشیه میرفت که ناگهان نگاهش به ویترین مغازه ای افتاد.بوقلمون داغ ب همراه سس در آن بود...آنجا رستوران سراسری المپیک دیاگون بود و غذاهایش بسیار گران و خوشمزه!آخه عدالت این است که او نتواند چنین چیزی بخورد؟از تاسف سری تکان داد.
چند متری از مغازه گذشته بود که ناگهان فکری در مغزش جرقه زد.دوستی داشت که میتوانست برای او آن بوقلمون را بخرد.ولی او الان سرش از مشغله های کاری پر بود اما او به سراغش میرفت.چون 1 هفته بود که چیزی نخورده بود و دلش به شدت درد میکرد.
کلمه "مهره"تلفظ و معنیش رو میشه بگید؟هر چی فکر کردم نفهمیدم!
پ.ن.من دو کلمه انعطاف و مهره را استفاده نکردم که فکر کنم طبق قوانین اشتباهی مرتکب نشده ام!
تلفظش mohre مثل مهره شطرنچ، مهره پنجم ، مهره مار و ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/29 17:08:28
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !
بعد از مرگ دامبلدور تنها چيزي كه فكر هري را پر كرده بود اين بود كه چگونه از پس والدمورت بر آيد.در فرقه هم كسي متوجه او نبود.هر كس به مشغله ي خودش فكر مي كرد.ناگهان جرقه اي در مغز هري شروع به شعله ور شدن شد.او هنوز دو نفر را داشت.رون و هرميون.البته آنها هم پس از مرگ دامبلدور با انعطاف بيشتري با او رفتار مي كردند.هري با خودش فكر كرد كه اگر به كوچه ي دياگون برود و به تماشاي ويترين مغازه ها بپردازد آرامش بيشتري به دست خواهد آورد.ولي در همين موقع خانم ويزلي با بوقلموني كه در ظرفي طلايي قرار داشت آمد.در حاشيه ي ظرف بوقلمون چند نان سوخاري نيز قرار داشت.همه شروع به خوردن كردند ولي هري فقط به اين فكر مي كرد كه اگر كشته شود تكليف مردم چه مي شود.آيا والدمورت با عدالت با آنها رفتار خواهد كرد.از فكر خودش خندهاش گرفت.بعد از شام يه همراه رون و هرميون و جيني به كوچه ي دياگون رفتند.هري به ويترين مغازه ها نگاه مي كرد كه ناگهان صداي جيغي آمد.ا
بهتره داستانت کوتاه تر باشه.از کلمات تکرار کمتر استفاده کن و سعی کن کلمات رو صیح و در حای خودشون بکار ببری.یه داستان دیگه بنویس.موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/28 16:56:06
مجازات گناهكاران رو دوست دارم چون it makes me feel better so if you have any order I am in your service
رون با تاسف و فکری مغشوش و پر مشغله در حال بازی شطرنج جادویی با هری در سرسرای عمومی بود..... همان لحظه در فکر ویترین مغازه ای در کوچه ی دیاگون بود و چیزی را که می خواست اما نمی توانست به دست آورد ....او حتی در پیش دیگران هم خوار و ذلیل بود و کسی او را دوست نداشت ...... آنگاه حواس هری به گوشه ای از سالن ورودی پرت شد .... که یک دفعه جرقه ای در ذهن رون افتاد و با انعطاف خم شد و یکی از مهره های شطرنج هری را از حاشیه صفحه به پایین پرتاب کرد .... او می خواست هری را سرکیسه کند ...... هری برگشت و گفت : - دارن بوقلمون های روز شکرگذاری رو .. رون وسط حرفش پرید و گفت : - هر کس برنده شد باید ده گالیون به دیگری بده !!!! هری گفت : اما .... رون با یک حرکت او را کیش و مات کرد... اما آیا این عدالت بود ......
با این کلمات میشه داستانهای مختلفی نوشت داستان شما خیلی شبیه داستهای دیگران بود در ضمن داستانتون نباید ادامه دار باشه.دوباره سعیتو بکن.موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آموس دیگوری در 1386/3/27 18:29:46 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/28 16:59:40
هری در حالی که مشغله ی فکری زیادی داشت با تاسف به حادثه ی دیروز می اندیشید و در حاشیه ی کوچه ی دیاگون قدم می زد ...... آیا او دیروز بین رون و هرمیون با عدالت برخورد کرده بود ؟... که ناگهان جرقه ای در مغزش زده شده ... پس بدون وقفه به ویترین مغازه ای در حاشیه ی کوچه خیره شد .... وقتی درمغازه با انعطاف و با سر و صدایی زیاد باز شد و وارد مغازه شد چیزی به غیر از یک بوقلمون بر روی پیشخوان مغازه ندید...که یک دفعه مردی در پشت پیشخوان ظاهر شد...او کسی نبود جز فرد ویزلی...چند دقیقه بعد هری با چند مهره ی سیاه رنگ از مغازه خارج شد ... بله... نقشه ی هری حرف نداشت !
تایید شد! سعی کن داستانهایی که مینویسی مفهومش کاملا مشخص باشه و برای خواننده جذاب باشه. چرا اینقدر نقطه گذاشتی!؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دکتر فیلی باستر در 1386/3/27 13:32:25 ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/27 16:58:18
محصولات دکتر فیلی باستر را در کوچه دیاگون با هولوگرام اصلی فقط از مغازه ی برادران ویزلی بخواهید ...!!!
رون در حالی که در درمانگاه مادام پامفری به سر می برد ، سعی داشت با سماجت تمام از تخت خواب بلند شود ، اما مادام پامفری با دارویی در دست برگشته بود و در حالی که انگشتش را به نشانه ی ایست تکان می داد ، با قیافه ای مضحکخلاقیتی به خرج داد و رون را در آغوش گرفت و به سوی تختش برد و بلا فاصله طعم بد دارویی به دهان رون نفوذ کرد و در حالی که انرزی مثبتی در او ذخیره می کرد ، درد پاهایش را قطع کرد ..... بله ... رون بار دیگر گول خورده بود .....
با این کلمات داستان بنویس: انعطاف - مشغله - جرقه - بوقلمون - عدالت - دیاگون - تاسف - حاشیه - مهره - ویترین
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/3/27 12:30:50