جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: شنبه 17 اسفند 1387 15:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور:
-پس می خوان حمله کنند...
-آره...
-تو اینو از کجا فهمیدی؟
-وقتی داشتم میامدم پام به یک چیزی گیر کرد و با مخ رفتم تو زمین...

تدی تمام داستان را تعریف کرد.بعد دامبلدور گفت:
-خب جیمز،برو به همه ی محفلی هایی که الان تو طبقات بالا خوابیدن بگو که آماده ی جنگ باشند...
جیمز گفت:
-باشه!
جیمز رفت.
دامبلدور که خستگی از چشمانش معلوم بود گفت:
-تدی!تو هم برو به بقیه ی محفلی ها که توی خونه ی ما نیستند بگو...بگو که آماده باشند.

دامبلدور خمیازه ی بلندی کشید و گفت:
-منم می رم ببینم قضیه از چه قراره!
دامبلدور در را باز کرد و به داخل تاریکی قدم گذاشت...

در همان نزدیکی ها!


لرد که مرگخوارانش جلویش ایستاده بودند،زیر لب حرف می زد:
-دیوونه...همه چیزو لو داد!نباید می گذاشتم نگهبانی بده!
بلا تریکس گفت:
-آخه مگه چی شده قربان...خب چرا حمله نمی کنیم؟
- مگه نمی بینی همه چیز لو رفته؟بدبخت شدیم رفت.امروز نمیتونیم حمله کنیم...آره باید فردا حمله کنیم...آره درسته! ولی...ولی من برای امروز نقشه کشیده بودم.اَه...این خیلی بده!
ملت:
بلا در گوش رودولف گفت:
-ببین به چند تا مو هم رحم نمی کنه.نا سلامتی کلی پول داده بودیم تا براش مو بکاریم...

صبح روز بعد!


تمام محفلی ها در انتظار موگخوار ها نشستند ولی یک نفر هم پیدا نشد.
دامبلدور گفت:
-جیمز!تو دروغ گفتی؟پس کجان؟
-نمی دونم!

محفلی ها به سختی بیدار مانده بودن و الان داشتند از هوش می رفتند

دامبلدور گفت:
-من میرم لالا...نه چیزه...یعنی میرم بخوابم خیلی خسته ام.
دامبلدور رفت.

خانه ی ریدل ها!
لرد گفت:
-فردا دوباره باید آفتاب نزده حمله کنیم.این دفعه نباید بفهمند.
مرگخوار ها:
-فردا دیگه آخرین روزی است که محفلی ها نفس می کشند،چون ما اونارو از بین می بریم...
مرگخوار ها:
-و باید حق دامبلدور را کف دستش بگذاریم...
مرگخوار ها(این بار با خستگی):
-و همچنین باید...باید...باید نابودشون کنیم!
بسیاری از مرگ خوار ها:
- حرف کم آورد تکراری گفت.
لرد که گویی انی پیش آمد را پیش بینی کرده بود گفت:
-ساکت! دیگه نبینم کسی به من بخنده...خب حالا برید خوب استراحت کنید...فردا روز جنگه!
مرگخوار ها رفتند تا بخوابند.
فردا صبح!

...8 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در 1387/12/17 20:09:36
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/28 14:25:15


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1387 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه شب... میدان گریمالد

تدی برای خریدن یک سطل ماست به سر کوچه رفته بود اما سوپری محله متاسفانه ماست نداشت به همین دلیل مجبور شده بود که به میدان گریمالد برود و از آنجا ماست بخره.

خیابان ها همه خلوت بود و سکوت همه جا را پر کرده بود و هر چند دقیقه صدای زوزه سگ و یا هوهوی جغدی بر میخواست تدی تقریبا به گریمالد نزدیک میشد که:

شپلق
- آخخخخخ

با صورت محکم به زمین برخورد کرد،() آرام بلند شد و سرش را محکم گرفته بود کمی که گذشت دردش کمتر شد و خاکهای روی لباسش را تکاند و به دنبال دلیل افتادنش گشت:
- چی بود؟ من همیشه از این مسیر میام تا حالا نخورده بود زمین؟ آهای کسی اینجاس؟

وقتی صدایی نشنید چوب دستی اش را در آورد و آنرا روشن کرد و ناگهان چهره ی مورفین گانت را روی زمین دید.او طبق معمول در حال چرت زدن بود و پاهایش را تا اواسط خیابان دراز کرده بود.

تدی متوجه شد وی خمار است به همین دلیل لگدی به وی زد و او را بیدار کرد:
- پاشو معتاد بد بخت!

- چی شده؟ چی شده؟ قربان شبح شده؟ باید حمله کنیم؟ هنوژ که تاریکه؟

تدی با شنیدن این حرفها به سرعت چوب دستی اش را خاموش کرد و با حالت به وی نگریست که دوباره داشت چرت میزد. تدی خیلی آرام از وی فاصله گرفت و خود به طرف خانه گریمالد دودید.

روبه روی خانه که شد منتظر ظاهر شدن خانه ماند و در زد:
- کیه؟ کیه در میزنه؟ در و با لنگر میزنه؟

- هه...هه..هه باو لنگر چیه باز کن ببینم...

جیمز به سرعت در را باز کرد و سلام کرد اما تدی جوابش را نداد:
- سلام..خوبی؟ ماست کو؟

- عمو آلبوس کوش؟

- رو مبل دراز کشیده...اوناها...

- دراز کشیده؟ عمو آلبوس...عو آلبوس..پاشید

آلبوس هراسان به طرف در اومد:
- چی شده؟

تدی همه ماجرا رو برای اون تعریف کرد و آلبوس گفت:
- پس دارن حمله میکنن؟

- بله.
....

10 امتیاز

کی گفت من غلط املاییت رو درست کردم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/28 13:36:45
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اسفند 1387 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید!!!

در خانه ی گریمولد شماره ی12 همه چیز آرام بود.دامبلدور روی صندلی همیشگی اش کنار آتش نشسته بود و فکر می کرد.کینگزلی داشت با مودی صحبت می کرد و مالی داشت غذا می پخت!!!ناگهان دامبلدور گفت:
-همه گوش کنید...بیاین دور من تا دو کلمه باهاتون صحبت کنم!
محفلی ها آرام آرام به دامبلدور نزدیک شدند تا سخنان پند آموز او را بشنوند( )
دامبلدور گفت:
-همون طور که می دونید ما نگذاشتیم که دست لرد به یو یو ی جیمز برسد و جلوی او را گرفتیم.
محفلی ها:
-همون طور که شاید بازم خودتون بدونید لرد سخت در فکر انتقامه!ولی ما نمی خواهیم که او به ما حمله کنه.نمی خواهیم که اون به ما آسیب بزنه.پس گوش به زنگ و آماده باشید.چون هر لحظه ممکنه لرد به ما بحملد!*( )
دامبلدور دستی به ریش بلندش کشید و گفت:
-پس هر لحظه ممکنه مور حمله ی مرگخوار ها قرار بگیریم.من فقط می خواستم بگم که گوش به زنگ باشید!

دامبلدور به سمت پله ها رفت که به طبقات بالا برود و کارهایش را انجام بدهد.محفلی ها هم به سر میز رفتند تا شام مالی را بخورند.

خانه ی ریدل ها!


لرد مرگخوار هایش را دور خودش جمع کرده و با آنان سخن می گوید:
-یاران من...یاران وفادار من...دامبلدور و یارانش به ما توهین کردند.آن ها نگذاشتند که من کارم را انجام دهم.آن ها سزاوار مرگ هستند...ما فردا صبح آفتاب نزده به آنها حمله می کنیم و نابودشون می کنیم.
مرگخوار ها:

فردا صبح!
...

[spoiler=خواهش می کنم...]جنگ بین محفلی ها و مرگخوار ها را به صورت رول های ادامه دار بنویسید.سعی کنید سوژه رو کشش بدید![/spoiler]

8 امتیاز برای پست و 5 امتیاز دیگه برای سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/16 11:28:15


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: یکشنبه 11 اسفند 1387 10:24
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد :
پس جیغ جیغو یویوتو خورده بودی ، پس اون چیه از ریش دامبلدور پائین افتاد ؟
جیمز :
لرد : جیغ نکش من دیگه یویو رو پیدا کردم با شما هم کاری ندارم می تونید برید !
دامبلدور : کچل چی داری برای خودت بلغور می کنی ؟

دامبلدور بار دیگر خم شود تا یویو جیمز بردارد و اینبار ان را در جای مطمئن تری مخفی کند که ناگهان صدای جر خوردگی از پشت سرش شنید !

دامبلدور : این صدای چی بود ؟
ملت :

دامبلدور بر گشت و با صحنه بسی چند خفن رو به رو شد !
لرد در حالی که می خواسته سریع به سوی یویو هجوم ببرد رداش زیر پاش گیر کرده بود و ردا پاره شده بود و لباس زیر گل گلی لرد دیده می شد !

ملت :
دامبلدور : :lol2:
لرد :

کمتر از چند ثانیه همه ملت مرگ خوار به سوی لرد هجوم بردند تا او را از دید محفلی ها خارج کنند .
دامبلدور یویو رو برداشت و ان رو به صاحب جیغول اش پس داد و به محفلی ها فرمان داد تا به محفل برگردند و مرگ خواران را با لرد گل گلی تنها بگذارند !

محفلی ها به راحتی از خانه ریدل خارج شدن و به سوی خانه گریمولد آپارات کردن !
-----------------------------------------------------------------------------------
با اجازه جیغول و دامبلدور عزیز

پایان سوژه

9 امتیاز

همگی خسته نباشیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/16 11:23:15
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: جمعه 9 اسفند 1387 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام محفلی ها غیب شده و در نزدیکی های خانه ی ریدل ظاهر شدند.دامبلدور گفت:
-خب باید به صورت پنهانی عمل کنیم.کی تا حالا بازی "کال اف دیوتی" رو بازی کرده؟
محفلی ها:
دامبلدور ادامه داد:
-خب مثل اینکه کسی تا حالا بازی نکرده ولی...خب پس مثل اینکه باید همین جوری حمله کنیم.بدون هیچ برنامه.
تدی گفت:
-چرا؟
-چون خیلی کیف میده!

خانه ی ریدل ها

لرد باعصبانیت گفت:
-قورتش دادی؟قورت؟صبر کن ببینم "اَ" کن!
-اَاَاَاَ...
-خب اینجوری چیزی معلوم نمی شه! راستشو بگو!وگرنه مجبور می شم شکنجت بکنم!
-من راست گفتم!
-نــــــــــــــه! تو دروغ گفتی!تو قورتش ندادی!خب باشه منم شکنجه ات می کنم.کروشیـ...

بــــــــــــوم!
-لرد باترس گفت:
-این صدای چی بود؟
جیمز:
-اَه جیغ نزن.

در اتاق باز شد و اوری به درون اتاق پرتاب شد.فریاد زد:
-قـ_ قـ _ قـ _قربان!محـ _محـ _
-درست حرف بزن!
-باشه!محفلی ها حمله کردند.
لرد:چی؟محفـ...اَه لعنتی! بدبخت شدیم.تو پیش این وروجک بمون که فرار نکنه.منم میرم پایین بجنگم.
لرد رفت.اوری به جیمز گفت:
-از جات تکون نمی خوری!
جیمز با خود فکری کرد:الان نابودت می کنم.با صلاحم...
آنگاه جیغ بلندی کشید:

اوری که گوش هایش را گرفته بود نعره زد:
-نه.نامرد. نه.
جیمز آنقدر جیغ کشید که اوری بی هوش شد.جیمز به صحنه ی نبرد رفت.

صحنه ی نبرد!

دامبلدور نعره زد:
-حمله!باید جیمز رو نجـ...ای وای خاک به سرم شد!
یو یو از ریش دامبلدور افتاده بود. ولرد آن را دید!
ادامه دارد...

8 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/16 11:12:22


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1387 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- به یویوی من چیکا داری لامروت!!؟
- کجاس!؟

جیمز با دهانی باز به چهره ی خشمگین لرد چشم دوخت. صدای جیمز در بک گراند به گوش رسید : فک کن...فک کن...فک کن...! (کپی رایت بای جیمی نوترون!)

دوربین از سوراخ بینی جیمز وارد مغزش شد و مغز بزرگ و خفنش را به تصویر کشید که به شدت در حال تپیدن! بود. گوشه ای از آن پر بود از علامت سوال ها بی شمار... در گوشه ای علامت تعجب ها تجمع کرده بودند. مغز جیمز هم مث همه مغز ها "صورتی" بود با رگه های بنفش و ...

کارگردان : !!

اهم اهم...بله جیمز فکر کرد و فکر کرد ، نمیدانست یویو کجاست اما ممکن بود در جایی افتاده باشد...اما لرد که این چیزا حالیش نمیشد! جیمز با شجاعت و گولاخیتی خفن به نتیجه ای که باید رسید، دهانش را باز کرد و قاطعانه پاسخ لرد را داد :

- قورتش دادم!!!

ملت مرگخوار :
و البته در مورد بلیز : !!!!!!

بانک گرینگوتز :

آلبوس دامبلدور ریشش و دیگر محفلی ها با خونسردی رداهایشان را می تکاندند.

تدی موهایش را به رنگ آبی فیروزه ای تغییر داد و بعد پرسید: پروفسور دامبلدور؟ حالا باید چیکار کنیم!؟

آلبوس ابروهایش را بالا انداخت. خم شد و یویوی ارزشمند را برداشت و آن را در ریش انبوهش جاسازی کرد تا جایش امن باشد.

- خب، ما باید بریم خونه ریدل. جیمز کوچک به کمک ما نیاز داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
نما از دیدگاه سفیر امید
- یه نقطه از زمین..رنگی شد،نورانی شد،قرمز شد،سبز شد،یه نقطه از زمین...ازش گرد و خاک بلند شد...من ترسید...جییـــغ!
نما از نزدیک
طلسم های آواداکدورا ، کروشیو و ده ها طلسم دیگر بین توده ای انسان در هم گره خورده رد و بدل میشد!
نما از نزدیک تر
تد هیکلش را روی پاهای بلیز انداخته بود و مانع حرکت او میشد.دست های بلیز به سمت صندوق حاوی جیمز و یویو دراز شده بود.انگشتانش لحظه به لحظه به صندوق نزدیک تر می شد...
تد:یه سانت انگشتتو جلوتر ببری گازت میگیرم!:bat:
بلیز:
نگاه خشمگینانه و خوفناک لرد که خود زیر گلگومات گیر کرده روی آلبوس و لوسیوس متمرکز شد.آن دو که چوبدستی هایشان در کنارشان نبود در درگیری کاری نداشتند جز...
- مرتیکه ریشو!موهامو ول کن!موهای بلوندم!
- لوسیوس عزیز! بهت دستور میدم موهای منو ول کنی چون آآی!دردم میاد!
- ســـــیســــی!کجایی که شوهرتو کشتن!
- ببین!لوسیوس!با شماره 3 با هم ول میکنیم!آی!1و2و..
در این بین هیچکس لرد را ندید که برای خلاص شدن از دست گلگومات دیگر تقلا نکرد و دیگر چشمانش برق خوفناک را تکرار نکرد.
ذهن لرد:چی میشد...اگه منم سر موهام با ملت دعوا میکردم؟!یعنی میشه منم با یکی گیس و گیس کشی کنم؟!
- اربــــاب!دیگه گلگو روتون نیست!میشه بیاین کمک؟!
صدای فریاد آنتونین ،لرد را به خود آورد.پس سریع از جایش بلند شد و فورا صندوق حاوی یویو و جیمز را زیر بغل زد و ...
- تق!تق تق تق!
محفلی ها از حرکت ایستادند.آلبوس آرام دستی به ریشش کشید و تد متوجه شد دارد خاک زمین را چنگ میزند!
مرگخواران غیب شده بودند.اما قضیه به همین سادگی نبود...
- جیمز رو بردن!
در همین لحظه ریموس به محلی که صندوق قرار داشت نگاه کرد.یویو صورتی زیر مقداری خاک جا مانده بود!
- ته صندوق سوراخ بوده!
خانه ریدل
جیمز خسته ،دست و پا بسته ،روی صندلی چوبی،رو به روی لرد نشسته.
لرد چنگی به موهای جیمز انداخت و گفت:پسر پسر برگزیده!به من بگو یویو کجاست؟!

9 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/16 11:05:48
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1387 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
دو گروه از دو طرف به سمت صندوق حمله کردند.بعضی ها لیز خوردند و با سر اومدند روی زمید بعضی ها هم زیر دست و پا له شدند.لرد فریاد زد:
_حــــــــــمله!
دامبلدور فریاد زد:
_نگذارید به او یویو برسند...
در همین هنگام جیمز با صدای بلند جیغ زد:
_جیـــــــــــــــــــــغ...!من یویومو میخوام!
جنگ سختی در گرفت.همه از هر سو به سمت هم طلسم هایی را می فرستادن.محفلی ها با چوبدستی با مشت و لگد با چنگ و دندون با جیغ وخلاصه با هر چیزی سعی می کردند جلوی مرگخوار ها رو بگیرند تا آنها نتوانند به یویو ی جیمز برسند.لرد نعره زد:
_بجنگید... بجنگید...آهان آفرین بزنش لوسیوس...انگشتتو بکن تو چشمش...اگه نشد گازش بگیر...آفرین...آخ!
دامبلدور که در آن گیر و دار چوبدستی اش را به مودی قرض داده بود تا با مرگخواران بجنگد عینکش را به سمت لرد انداخته بود.عینک به دماغ لرد خورد و او را خون دماغ کرد!لرد با عصبانیت برگشت و فریاد زد:
_آوداکداورا!
ورد با فاصله ی کمی از کنار دامبلدور گذشت و به قفل در صندوق خورد...در صندوق با صدای تلق عجیبی باز شد...
ناگهان همه به سمت در صندوق حمله ور شدند!ولی همه جلوی در به هم خوردند و نقش بر زمین شدند!در آن گیر و دار جیمز از روی همه پرید و به سمت صندوق دوید در راه با خوشحالی می گفت:
_یویوم!یویوی قشنگم!در همان لحضه شخصی فریاد زد:
_استیوپیفای!
طلسم به سرعت به سما جیمز آمد.جیمز جیغ کشید!دامبلدور جستی زد و چوبدستی اش را از دست مودی بیرون کشید و فریاد زد:
_پـــــــروتـــــــــگو!
طلسم منحرف شد ولی...ولی به وسط در صندوق خورد و در را بر روی جیمز بست و قفل کرد...
دامبلدور نعره زد:
_برید جیمز رو نجات بدین...

6 امتیاز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/12/16 11:01:40


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1387 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی مرگخوار به هر بدبختی که بود از دبین دیوار گذشتند ولی ناگهان صدای بسی چند خفناک از پشت دیوار شندیده شده.

گلگو بین دیوار گیر کرده بود و با فشار داشت دیوار را خراب می کرد .

گلگو گیر کرد بود !
ملت مرگخوار :

با فریاد لرد همه کمک گلگو رفتند تا قبل از این که دیوار رو سرشون خراب شه .
لرد : بدوید شومپیت های کتکله ( لرد دیشب برره رو دیده بوده)

با فریاد ها و کمک های و تلاش های شبانه روزی مرگخوار ها بلاخره گلگو آزاد گشت و به کنار پدر و مادر نگران خود رفت

لرد و مرگخوار بلاخره به پشت دیوار رسیدند .

خوب حالا چه جوری بریم بالا ما که نردبان نداریم ؟ بلا در حالی که این جمله رو بیان می کرد سخت به لرد خیره بود .
لرد و ملت مرگخوار : نمی دونیم !

ناگهان گلگو گفت : گلگو هست . گلگو کمک کرد . گلگو ارباب را دوست داشت . گلگو بلا رو هم دوست داشت . گلگو مورفین رو هم دوست داشت . گلگو .....
مرگخوار ها :

بلاخره بعد از دوست داشتنهای گلگو لرد کرشیوی نثار بلیز کرد .
بلیز : لرد من که کاری نکردم؟
لرد : تو دست راست منی باید تحقیق می کردی در مورد این غول سبز .
بلیز : چرا لرد ؟
لرد : غولی که این همه ملت دوست داشته باشه خوب نیست . این غول درصد سیاهی اش کمه ودوباره کرشیوی حواله بلیز کرد .

لرد رو به گلگو کرد و گفت : گلگو بیا پائین و ما رو بذار بالا .
گلگو :

بعد از بالا رفتن مرگخوار ها لرد به گلگو گفت : همین جا بمون و نذار کسی بیاد تو مخصوصا اون محفلی ها رو .
گلگو : گلگو ماند .

لرد و مرگخوار ها به سوی صندوق مورد نظر حرکت کردند ولی قبل از این که به صندوق برسند چیزهای زیادی دیدن .

نهنگ های خشمیگنی در سالن لیز می خوردند و به دنبال صدای جیغ خانمان براندازی در حرکت بودند .

لرد رو به ملت مرگخوار کرد و گفت : این صدای جیغ اون جیغول است .
محفلی اینجا دارن محموله موردنظر خارج می کنند زود تر به طرف صندوق یورش ببرید !

9 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/11/23 19:04:10
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: محفل به روایت فتح
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1387 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
در همون لحظات بیرون بانک، نزد محفلیا

- حالا چی کار کنم؟پروفسور من یویومو میخوام! جیــــــــــــــــغ یکی یویوی منو پیدا کنه.

ناگهان دامبلدور (که ریشششون همواره دراز باد) وادر معرکه شد و چشم غره ای بس ناجوانمردانه به جیمز رفت و جیمز، جیغ زدن رو از یاد برد.

دامبلدور که ماشا...هزارماشا... به اندازه ی جدوآباد ولدی کچل عمر کرده رو به همه کرد و گفت:
- دوستان من یادم میاد وقتی که بچه بودم، این بانک یک در پشتی داشت که من همیشه برای قایموشک ازش استفاده میکردم.

ملت محفلی:قایموشک؟

- خو مگه چیه؟من که از اون اول دامبلدور عزیزتون نبودم که!

محفلیا بالاخره تصمیم گرفتن هر چه سریع تر خودشون رو به در پشتی بانک برسونن. در نتیجه همه با هم حرکت کردند و سعی میکردن از شکاف باریک بین بانک و مغازه ی بغلیش رد بشن که بالاخره نوبت به چارلی رسید رسید:

- بچه ها هل بدین...زود باش...جیمز کمک کن...چارلی چقدر شیکمت بزرگ شده؟چقدر میخوری مگه؟

پق(افکت به زود رد شدن چارلی از لای دیوارها)

- خب، همه هستین؟

- بــــــــــلـــــــــــه

در همون لحظات قبل نزد مرگخوارا

- مرگخوارای نحیف من، امروز ما باید اون شئ عزیز رو به چنگ بیاریم...هر طور که هست...مفهومه؟

ملت:بله قربان

- خب من یه در رو میشناسم پشت گرنگگوتز که به طبقه دوم راه پیدا میکنه با یه نردبون راحت میشه ازش بالا رفت...کسی طرح دیگه ای نداره؟

مورفین نا گهان پرید وسط:قربون،نیمشه بریم همشونو بژنیم لت و پار کنیم؟

- بتمرگ سر جات!تز آدم وار ندارین؟

بالاخره پس از دقایقی چند و ارایه تز های چرت و پرت مچل عصبانی شد و گفت:
- خاک بر سر همتون...دلم خوشه دور و ورم مرگخوار دارم ...راه بیفتین ببینم.

ملت مرگخوار هم بالاخره هر جور بود خودشون رو از اون ور بانک و دیورا بین اون یکی مغازه رد شدن و به در رسیدند...

9 از 10

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/11/23 18:57:50
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?